بعد از اینکه هوریس از مرلین جدا شد، بین جمعیت ساحران و دانش آموزان تازه وارد، لبخند آرامش بخشی را از دور احساس کرد.
- پدرررر!!
دوان دوان به سمتش رفت و بغلش کرد. همان پالتوی ضخیم و بلند و همون بوی خون اژدهای دوست داشتنی.
هوریس باشتاب پرسید.
- مگه تو الان نباید تو مجمع بین المللی جادوگرا باشی؟؟
پدر هوریس دستی بر روی سر پسرش کشید.
- وزیر سحر و جادو منو برای یه ماموریت ویژه فرستاده. اومدم اینجا تا احساس غریبی نکنی، بعد اینکه همه اون چیزی رو که لازم داری خریدیم، وقت رفتن من میرسه. حالا بگو ببینم آماده ای چیزایی رو ببینی که بقیه آرزوشو دارن؟
هوریس اشک ذوق جمع شده دور چشمانش رو پاک کرد.
- معلومه که هستم. امممم اما خب بدون پول که نمیشه. باید بریم بانک؟
- فعلا که به مقدار کافی پول داریم برای وسایل جادوگر جوانمون.
سر و صدا و شلوغی محله به قدری بود که هوریس جوان به سختی تابلوهای مغازه ها رو تشخیص میداد.
- پدر اون جارو رو ببین، ببین چطوری همه دورش جمع شدن.
پدر هوریس نگاهی به جارو انداخت.
- احتمالا نیمبوس مدل ۱۹۵۰باشه، سریع ترین جاروی حال حاضر دنیا. راستی هوریس نظرت راجب پرواز چیه؟
- پرواز چیزی نیست که بخوام از روی زمین راجبش نظر بدم. ولی بدم نمیاد امتحانش کنم.
آنها همینطور که قدم زنان پیش میرفتند به مغازه چوبدستی فروشی رسیدند. بدون تعلل وارد مغازه شدند.
- آقای اولیوندر آاااقای اولیوندر.
آقای اولیوندر در حالی که روی چهارپایه ایستاده بود و جعبه های چوبدستی را گردگیری میکرد، نگاهش به چهره پدر هوریس افتاد.
- آاااقای اسلاگهورن! دوست قدیمی من، نکنه راهتو گم کردی که به ما فقیر فقرا سر زدی؟ خوبه وزارت سحر و جادو دست از سرت برداشته.
پدر هوریس درحالی که از حرفهای دوست قدیمی خنده اش گرفته بود به آرامی او را در آغوش کشید.
- خب معلومه سرم شلوغه. کی از پول درآوردن بدش میاد؟
در این حال که دو دوست قدیمی باهم خوش و بش میکردند، جعبه ای قدیمی در ردیف آخر از طبقه سوم چوبدستی ها نظر هوریس جوان را به خود جمع کرد. - آقای اولیوندر اون جعبه رو میتونم ببینم؟
- بله آقای اسلاگهورن جوان. یک چوبدستی تزئین شده با رگه های فلزی و به رنگ سیاه و نقره ای!
اولیوندر با دقت انعطاف پذیری چوب را اندازه گیری میکرد.
- خیلی خب. چوب درخت سرو، ریسه قلب اژدها، ۹.۲۵ اینچ و نسبتا انعطاف پذیر. این خاص ترین چوبدستی کل این مغازست. دستتون رو جلو بیارید آقا.
هوریس چوبدستی را در دستش گرفت. حس قدرت خاصی رو در درونش احساس کرد، انگار نیروی عجیبی به دستانش اضافه شده بود. آقای اولیوندر به سرعت متوجه این موضوع شد. خم شد و خودشو به چند سانتی متری گوش هوریس رسوند.
- این چوبدستی ها هستن که جادوگر رو انتخاب میکنن آقای هوریس! و این چوبدستی شما رو انتخاب کرده و بهتون وفادار خواهد ماند.
بعد از خداحافظی از مغازه چوبدستی آن دو راهی بانک گرینگوتز شدند. به محض ورود، موجودات کوتاه و بد شکل توجه هوریس را جلب کردند. پدر هوریس متوجه این موضوع شد.
- هوریس پسرم این موجودات جن هستن و کارمندان این بانک. اونا از دارایی های جادوگرا که تو صندوق های مخصوص خودشون قرار گرفته محافظت میکنن.
پدر هوریس کلید و چوبدستی را برای احراز هویت به مسئول صندوق ها داد. جن آنها را تا ورودی صندوق هدایت کرد. وقتی در صندوق باز شد چشم هوریس به گنجینه طلایی رنگی در گوشه اتاق افتاد.
- پدر پدر... اون چیه؟؟؟
- اون یه صندوقچه اسرارآمیزه که از پدربزرگت به من رسیده.
- میتونم توش رو ببینم؟
- اگه مطمئنی که میخوای توشو ببینی، چرا که نه!
هوریس با اشتیاق تمام در صندوق را باز کرد. یک جغد زیبا با پرهای یک درمیان طلایی رنگ پرواز کنان از صندوقچه خارج شد.
- وای خدای من یه جغد طلایی!
- این برای توئه هوریس عزیز.
هوریس تا این جمله رو شنید هورا کشید.
همه کارمندان بانک و بقیه افرادی که تو دیاگون جغد رو تو دست هوریس میدیدن محو زیبایی اون میشدن. هوریس حالا دیگر یک جادوگر معمولی نبود...
---
هوریس عزیز، ویژگی که برای شخصیتت انتخاب کردی "انتخاب دوستان مناسب بود" که باید بگم یه ویژگی شخصیتی به حساب نمیاد. ویژگی که منظورمونه در واقع یه اخلاق یا رفتاریه که هوریس رو از بقیه افراد متمایز کنه و یه ویژگی تاثیرگذار توی شخصیتش باشه. حالا حتی اگر انتخاب دوست مناسب رو هم یه ویژگی در نظر بگیریم بازم هیچ جای پستت به این موضوع اشاره نکردی که این دوستان مناسب رو برای خودش انتخاب کنه... چون به نظرم جغدی که پدرش بهش هدیه داده به معنای انتخاب دوستان مناسب به حساب نمیاد.
پیشنهاد میکنم برای انتخاب ویژگی شخصیتت از خود هوریس اسلاگهورن کتابهای هری پاتر استفاده کنی. هوریس توی کتابا انسان پر نفوذی بود. افراد زیادی رو جذب خودش میکرد و توی زمان مناسب از طریقشون پارتی بازی میکرد. عاشق راحتی بود و دنبال اشیا قیمتی میگشت تا اونارو بفروشه و برای خودش خوراکیهای خوشمزه و کوسنهای نرم تهیه کنه. توی این ویژگیها بگرد و برای هوریس خودت یه ویژگی متناسب که دوستش داشته باشی خلق کن.
در مورد نکاتی که توی پاتیل درزدار بهت گفته بودم متوجه شدم که علامت دیالوگ هارو اضافه کرده بودی و آفرین که دقت کردی. در مورد فاصله دیالوگها با هم و با توصیفات نوشتهت نکاتی هست که توی مراحل بعدی یاد خواهی گرفت ولی متوجه شدم هنوز لحن محاوره و کتابی رو بعضی جاها ترکیب میکنی. مثلا:
نقل قول:
همان پالتوی ضخیم و بلند و همون بوی خون اژدهای دوست داشتنی.
اینجا دقیقا توی یک جمله ما یه "همان" داریم که کتابیه بعد یه "همون" داریم که محاورهایه.
نقل قول:
-... و این چوبدستی شما رو انتخاب کرده و بهتون وفادار خواهد ماند.
"رو" محاوره شده "را" هست.
"موند" محاوره شده "ماند" هست.
برای اینکه لحن رو یک دست نگه داریم مهمه شکل کتابی و محاورهای کلمات رو بشناسیم تا موقع نوشتن توصیفات و دیالوگها لحن پستمون مدام تغییر نکنه. سعی کن لحن دیالوگهارو محاورهای و لحن توصیفهارو به صورت کتابی نگه داری.
یه نکته دیگه که لازمه بهت بگم در مورد تکرار حروف و علائم نگارشیه. مثلا:
نقل قول:
- پدرررر!!
تکرار حروف از نظر نگارشی صحیح نیست. همینطور تکرار علائم نگارشی. در واقع با گذاشتن تعداد علامت تعجب بیشتر جملهمون تعجبی تر نمیشه. همون یک علامت تعجب برای رسوندن منظورمون به خواننده کافیه. این موضوع در مورد سایر علامتهای نگارشی مثل علامت سوال هم صدق میکنه.
نکاتی که بهت گفتم رو با دقت بخون و یه پست دیگه با به کارگیریشون برام بنویس.
فعلا تایید نشد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


