جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دخمه‌ی خاطرات
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1405 20:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
فلور دلاکور، این‌بار نه فقط با ترسِ تعقیب، بلکه با خلأیی که دمنتورها می‌سازند راه می‌رفت. هوا سنگین بود، انگار هر نفسش را هم سایه‌ها می‌مکیدند. دمنتورها در نزدیکی قلعه‌ها پرسه می‌زدند؛ آن‌ها همیشه راهشان را از میان تاریکیِ ذهن پیدا می‌کردند.و فلور، می‌دانست که دشمن واقعی، خودِ دمنتور نیست؛ دشمن، خاطره‌هایی است که باید زنده نگه دارد، حتی وقتی همه چیز را می‌خواهند از او بگیرند.

دمنتورها با صدایی بی‌جان نزدیک شدند. جریان سرما از روی سنگفرش رد شد و قلب فلور را فشار داد. او نفسش را حبس کرد؛نه از روی شجاعت،بلکه از روی سردرگمی.

چون یک قانون نانوشته وجود داشت."هر کسی که تحت تعقیب دمنتورهاست، دیر یا زود باید چیزی پیدا کند که تاریکی نتواند آن را در همان لحظه له کند."

و فلور…دنبال چیزی می‌گشت که از جنس روشنایی باشد؛از جنس امید.

بالاخره دیده شدند. سایه‌های سیاهی که مثل چاقو، نور را از آدم می‌مکند. فلور احساس کرد ذهنش دارد از هم فاصله می‌گیرد. انگار حتی کلمات هم کند می‌شوند. آن‌قدر کند که دیگر برای فرار، زمان کافی نمانده بود.

صدایی در ذهن فلور پخش می‌شد."شکار خواهی شد، اگر پاترونوس را دیرتر از “ثانیه” انجام دهی."

پس شروع کرد به کندنِ ترس از دل خودش.

اول؛اولین خاطره‌ای که به ذهنش جرقه زد، روزی بود که بیل ویزلی از او خواستگاری کرد.

آن لحظه را مثل یک شعله‌ی کوچک دید.نور آتش روی چهره‌ها، گرمایی که از دست‌های آدم‌ها رد می‌شد، خنده‌ای که بی‌دلیل نبود، و چیزی که بی‌نهایت واقعی بود.نه قول‌های شاعرانه، نه مراسم پرزرق‌وبرق. فقط این‌که بیل جلوی همه ایستاد و گفت:
_می‌خوام زندگی‌م رو با تو بسازم.

فلور برای یک لحظه احساس کرد زمین زیر پایش دوباره محکم شده. اما دمنترورها دوباره فشار آوردند،مثل موج. مثل مکنده‌ی بی‌رحم.

فلور لحظه‌ای حس کرد آیا همین کافی است؟ آیا این خاطره آن‌قدر روشن هست که در برابر هجومِ “بی‌چیز شدن” دوام بیاورد؟

اما ناامیدی فقط یک چیز می‌سازد؛تاریکیِ بزرگ‌تر.

فلور سرش را بالا آورد و خاطره‌ی دوم را پیدا کرد،مثل کلیدی که در قفل دیگری می‌چرخد.

روزهایی که نماینده بوبتان شد.

او آن روز را با تمام ریزه‌کاری‌هایش یادش آورد: زمان‌هایی در جمع‌های رسمی،با دوستانش حرف های دخترانه میزدند،وقتی با زبان تندش جواب دختر هایی که لحجه اورا مسخره می‌کردند میداد، وقتی فهمید نماینده بودن یعنی چیزی بیشتر از حرف زدن است.یعنی ایستادن، حتی وقتی می‌ترسی.

فلور یادش آمد که در برابر طعنه‌ها خم نشد. یادش آمد که وقتی مرحله اول مسابقات را پست سر گذاشت،همه فهمیدند فلور دلاکور یعنی توان. یعنی کسی که می‌تواند از راه‌های سخت عبور کند و به شکلی محترمانه، اما محکم، خود را محکم جلوه دهد.

ولی دمنتورها… مثل همیشه، سعی کردند ارزش این روشنایی را خرد کنند. سردی دوباره به استخوان‌هایش خزید و حس کرد خاطره‌ی دوم هم دارد محو می‌شود.نه چون بی‌ارزش بود، چون دمنترورها وقت نمی‌خواستند؛ می‌خواستند “لحظه” را از او بدزدند.

فلور نفس کشید.

و درست وقتی فکر کرد شاید هیچ‌کدام به اندازه‌ی کافی محکم نباشند، آخرین خاطره از عمق وجودش بیرون زد.

به روزی که فهمید قرار است خواهری به زیبایی خودش داشته باشد.

در آن لحظه، چیزی در او آرام گرفت. مثل این‌که جهان ناگهان معنایی تازه پیدا کرده باشد. او آن‌روز را با لرزشِ شیرین یاد می‌کرد. نه لرزش ترس، لرزش برای نگرانی از آینده. لرزشِ زندگی. لرزِ امیدی که فقط “وجود داشتن” را جشن می‌گیرد.

فلور فهمید که بعضی شادی‌ها از جنسِ عشق نیستند؛ از جنسِ “مسئولیت” و “آینده” هستند. از جنسِ این‌که در تاریک‌ترین ساعت‌ها هم، یک دلیل برای زنده ماندن می‌تواند در قالب یک انسانِ هنوز به دنیا نیامده خودش را نشان بدهد.

اما… باز هم باید انتخاب می‌کرد.

سؤال تلخی در ذهنش وزید، درست مثل صدای دمنتور ها.
"کدوم قوی‌تر است؟"

بیل ویزلی؛آغازِ زندگی در کنار کسی که انتخابت را با تمام وجود پذیرفت.

نمایندگی بوبتان؛اثباتِ اراده، تحملِ فشار، و شکل دادن به جایگاهت با قدرت.
و خواهر شدن؛امید آینده، تکان زندگی، و دلیل ادامه دادن.

فلور فهمید هر سه خاطره “روشنایی” هستند… اما فقط یکی می‌تواند در قالبِ پاترونوس شکل بگیرد؛ چون پاترونوس، یک طلسم احساساتی ساده نیست،یک فرمان ذهن به تاریکی است:"من هنوز زنده‌م. من هنوز چیزی دارم که به سمتش می‌رم."

فلور، در همان ثانیه‌ها، به یک نتیجه رسید که خودش هم نمی‌دانست از کجا می‌آید.

این بار وفاداری مهم تر از عشق بود.

نه چون بیل کم بود، نه چون نماینده بودن بی‌معنا است.
بلکه چون دمنتورها با گذشته تغذیه نمی‌کنند؛ آن‌ها با “خاطرات تلخ” تغذیه می‌کنند. و امید واقعی، همیشه به سمت جلو است.

پس فلور، چشم‌هایش را بست؛برای یک لحظه کوتاه خواهر شدن را به یاد آورد،تصور زندگی‌ای که باید حمایت شود،دختری که باید از او مراقبت شود، بزرگ شود.او ورد را زمزمه نکرد. اول نفسش را جمع کرد. بعد انگار جمله‌ای را که فقط خودش می‌فهمد در دلش گفت. سپس چوبدستی اش را بالا آورد؛دقیق، بدون لرزش.

_ اکسپکتو...اکسپکتو...اکسپکتو پترونوم!

در لحظه، همه‌چیز روشن شد.نه به معنای نور واقعیِ بیرون، بلکه به معنای روشنایی درون.

یک درخشش نقره‌ای،مثل موجی از یخ، مثل شفق،از نوک چوبدستی فلور به سمت تاریکی پرتاب شد. پاترونوس "قو شکل گرفت. اول به شکل مه، بعد به شکل حیوانی که در هر ثانیه، یک “نه” محکم به تاریکی می‌گفت.

دمنتورها، برای یک ثانیه، عقب رفتند.
انگار ناگهان چیزی یافته بودند که نمی‌شد خورد.

فلور حس کرد سرما از ذهنش عقب می‌رود. قلبش تند می‌زد،اما این‌بار تپشِ ترس نبود، تپش بقا بود. پاترونوس مثل سپری دورش پیچید و راه نفس را دوباره باز کرد.

اما فلور فقط چند ثانیه وقت داشت. پاترونوس‌ها همیشگی نیستند. تاریکی دوباره برمی‌گردد، چون دشمن همیشه برمی‌گردد.

فلور با تمام قدرتش خاطره‌های دیگر را هم به پاترونوس اضافه کرد.تصویر بیل را آورد، لبخندش، حمایتش، این‌که “انتخابش” تنها نبود. بعد تصویر نمایندگی را آورد، ایستادنش در برابر نگاه‌های سنگین، یادش آمد که ترس می‌تواند وجود داشته باشد و هنوز هم آدم محکم بماند.

و در نهایت، باز بر امیدِ آینده تکیه کرد.همان خواهر شدن، همان تکانِ زندگی.

پاترونوس محکم‌تر شد، مثل این‌که تغذیه پیدا کند. دمنترورها دوباره نعره‌ای بی‌صدا سر دادند...و این‌بار عقب‌تر، عقب‌تر و عقت تر رفتند.

سپس، آرام‌آرام…فلور زمین را حس کرد. نه سردی سنگ‌ها را؛ حس حضور واقعی خودش را.

وقتی آخرین رشته‌ی نور فروکش کرد، فلور چوب‌دستی اش را پایین آورد. دست‌هایش می‌لرزید، اما لرزشش دیگر از جنسِ فروپاشی نبود. از جنس خستگی بود.

او یک بار دیگر فهمید که کدام خاطره قوی‌تر بود.
آن لحظه‌ای که “دلیلِ ادامه دادن” شد.همان آینده‌ای که هنوز دیده نشده بود.

و فلور، با وجود دمنتورها، با وجود هر روشنایی ای که فکر می‌کرد به پایان رسیده… روشنایی را نگه داشت.

چون گاهی پاترونوس فقط یک طلسم نیست.
یک تصمیم است.

پاترونوسم.(متاسفانه هرکار کردم نشد عکسش رو اینجا قرار بدم.)

افرادی که لایک کردند

Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: دخمه‌ی خاطرات
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1405 17:53
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
نقل قول:
درحالی‌که عرق سرد رو پیشونیش نشسته بود لبخند زد.
- پدر و مادرم رو دیدم. توی آینه‌ی ایریزد!


نقل قول:
می‌دوید و سعی می‌کرد فرار کنه. دیوانه‌وار فریاد می‌زد:
- من سیریوس بلک رو کشتم!


برای ساخت پاترونوس/سونورتاپ نیاز به یک هسته‌ی خاطره، 75 گالیون پول و چوبدستی دارین. هسته‌ی خاطره‌تون برای پاترونوس باید یک خاطره‌ی خوب و خوشایند و برای سونورتاپ که مخصوص مرگخوارهاست، یک خاطره‌ی ترسناک باشه. خاطره‌ای که درش یه کار مرگخواری انجام دادین و ازش لذت بردین.

اول ببینیم فرق پاترونوس با سونورتاپ چیه؟
پاترونوس: سپر مدافعی که با حرکت به سمت دمنتورها موجب دفع و فراری دادن اونا می‌شه و یا برای ارسال پیام در مواقع اضطراری استفاده می‌شه.

سونورتاپ(مخصوص جادوگران سیاهی که توانایی ساخت و استفاده از پاترونوس رو ندارن!): سپر تهاجمی که با حرکت از بین دمنتورها موجب می‌شه به سمتش جذب شن و تعقیبش کنن و یا برای ارسال پیام در مواقع اضطراری استفاده میشه.

حالا شما برای دریافت پاترونوس/سونورتاپ در ادامه یک پست می‌زنید، ابتدای پستتون کد ثبت چوبدستیتون رو که به سند چوبدستیتون یا معرفی چوبدستیتون که در دفتر ثبت چوبدستی قرار دادین، لینک شده قرار می‌دین و باقی پستتون می‌شه توضیح ساخت یه پاترونوس/سونورتاپ با استفاده از هسته‌ی خاطره.

اینکه اون خاطره چی بوده؟ چرا برای شما خوب یا بد بوده و چقد حسی که توی شما ایجاد کرده قوی بوده؟ و در ادامه با پاترونوس یک دمنتور رو فراری و یا با سونورتاپ یک دمنتور رو جذب و منحرف می‌کنید.
برای توضیحات تکمیلی، روده درازی‌های این چیر پروکیده رو مطالعه بفرمایید.

لطفا به همراه پست، تصویر پاترونوس/سونورتاپ مورد نظر خودتون رو ضمیمه و ارسال کنید. دقت کنید که ابعاد تصویر حداکثر باید بین ۳۰۰×۳۰۰ تا ۵۰۰×۵۰۰ پیکسل باشه. بعد از ارسال پست و تایید، تصویر پاترونوس/سونورتاپ مورد نظر شما در پروفایل شما قرار خواهد گرفت.


کاربردهای سپر مدافع / مهاجم:
1. یک تصویر زیبا در پروفایل شما.
2. تسهیل درمان بیماری در شفاخانه مرداب زیرین.
3. امکان خنثی‌سازی طلسم‌های چوبدستی.
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/2/19 18:12:02
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/2/19 22:13:48
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/2/19 22:15:22
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/12 2:23:02
MAYBE YOU ARE NEXT

دخمه‌ی خاطرات
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 01:39
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده




آیا از بی محافظتی خسته شده‌اید؟ یا از خسته بودن بی محافظت شده‌اید؟

آیا از اینکه سکیوریتی شما به مرخصی رفته نگرانید؟ یا از اینکه نگرانید سکیوریتی شما به مرخصی رفته؟

آیا متوجه سوال قبل شدید؟ آیا شما هم از اینکه مثل یک ماگل روبروی یک دمنتور بایستید و دمنتور بیاید و لب و لوچه‌ی سیاه و دمنتوری‌اش را روی شما بیاندازد خسته شده‌اید؟!

خسته نباشید! مرلین قوت! چقد دلاورمندانه با دمنتور کشتی... چیز...

با آرامش به درون دخمه‌ی خاطرات قدم بگذارید!

دخمه‌ی خاطرات، مکانی است که شما می‌توانید با مرور خاطرات تلخ و شیرین خود در آن، سونورتاپ‌ها و پاترونوس‌های خود را بسازید. اگر شما هم مثل بقیه‌ی جادوگران منتظر ساخت و ارسال طلسم‌های محافظتی خود هستید، به دخمه‌ی خاطرات بپیوندید.

نحوه کار دخمه در پست بعدی شرح داده خواهد شد.
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/20 17:00:53
MAYBE YOU ARE NEXT