آسمان تاریک شهر، پر از آلودگیهای نوری بود و نورهای مهتاب و ستارگان به سختی پیدا بودن. شهر شلوغتر از همیشه بود و هرکس برای انجام کاری بیرون اومده بود و به دیری ساعت شب توجهی نداشت. پیادهها مشغول تردد بودن و هیچکس متوجه سه سایه سیاهی که از روی ساختمانها رد شدن و راهشون رو به سمت زندان کج کردن، نشدن.
- اینجا هیشکی صداتو نمیشنوه. بهتره هرچه زودتر به زبون بیای!
دیوارهای سنگی، خشک و قدیمی زندان، تداعیگر ناتوانی، بیحسی و افسردگی بودن. هرکسی که مهمون این زندان میشد، سرنوشتش منتهی به مرگ بود. کمکم تمامی امیدهاش رخت برمیبستن و در نهایت تکه گوشتی پوشالی و خالی از زندگی میشد و مرگ، لطفی بود در حق این جنایتکار یا خلافکاری که از سر بیتفاوتی روزگار همچنان وجود داره. این ویژگیهای زندان مخوف و مرموز آزکابان بود که برخلاف انتظار هیچ تاثیری روی مهمون جدیدش نداشت.
نقل قول:
متهم: لیسا تورپین
سن: ۱۱۶ سال
جرم: انواع جنایت و شکنجه در برابر جادوگران، ساحرگان و ماگلها و پخش در رسانه
حکم: نامعلوم، محتمل محکوم به مرگ
سایهها هرچهقد که میتونستن، تندتر و سریعتر برفراز ساختمانهای شهر میدویدن و خودشون رو به زندان آزکابان نزدیکتر میکردن. لیسا اما، بیتوجه به همهچیز و همهجا با شیطنت خاص و منحصر به خودش مشغول تماشای در و دیوار زندان بود و به صحبتهای زندانبان خودش توجه نمیکرد.
- که
هر کی بهتر دیگری رو بکشه... هان؟! چه مزخرفاتی! موندم کی این چرت و پرتها رو از چنل تو نگاه میکنه؟
لیسا درحالیکه کاملا به صحبتهای زندانبان توجهی نشون نمیداد، اما هیچکدوم از دیالوگها از گوشش دور نمیموندن. تمرینهای مرگخواری بهش این توانایی رو داده بود که توی هر شرایطی حواسجمع باشه و آرامش خودش رو حفظ کنه و بتونه بهترین واکنش رو داشته باشه.
- علاقمندان خودمو داشتم. خیلیها دوست داشتنا... چطوره با خود شما یه محتوا درست کنیم؟ کلی لایک میگیره!
زندانبان با عصبانیت پروندهی روی میز رو بست و زیر بغلش گذاشت و از زندان بیرون رفت. تابهحال همچین زندانی خیره سری ندیده بود. پیش خودش همیشه مشتاق بود که عجز، ناتوانی و زجر زندانی رو ببینه، اما این یکی لذت و اشتیاق دو چندانی براش آورده بود. پس وقتی با حرکت سر به دیوانهسازها اشاره کرد که برای شکنجه برن، چشماش برق خاصی زد.
دیوانهسازها هم برای این لحظه مشتاقترین بودن و هیچکس نمیدونست، اما تمام عمرشون برای چنین لحظهای، لحظه شماری میکردن. حتی با اینکه عمرشون پر از تکرار چنین لحظههایی بود و طبیعتا برای هرکسی، چنین عمری خسته کننده و ملالتبار بود. چیزی که دیوانه سازها ازش تغذیه میکردن. باهاش زندگی میکردن و باهاش پیش میرفتن.
سه سایهی مرموز خیلی آرام به جزیره نزدیک شدن. چند لحظه بعد روی قسمتی مشخص از زندان رو پوشوندن. انگار که همهچیز از قبل برنامه ریزی شده و واضح بود. چند لحظه بعد انفجاری توی دل و رودهی ساختمان زندان رو باز کرد، لیسا از قسمت باز شده ورجه وورجه کنان بیرون پرید و به همراه سه سایهی مرموز از زندان فرار کرد و دیوانهسازها رو با اتاقی خالی تنها گذاشت. فقط دیوار ریخته شده مونده بود و تکه کاغذ پوستیای که با خون و خطی هیجانزده روش نوشته شده بود:
منتظر تولید ویدئویی پرخون با من باشین.
چند دقیقه بعد، لیسا به همراه آکی، ویولت و مرگ درحال پرواز بر فراز ساختمانهای شهر بود. سایههاشون انقد تند و با سرعت پرواز، میدویدن که انگار پرواز میکردن و نورهای توی شهر رو با خودشون محو میکردن.
- من ناراحتم که این عملیات نجات و فرار هیجانی نداشت. مطمئنم کاتانای من هم مثل من، منتظر کلی بازی و خونریزی بود.
- بیخیال! اون در و دیوارهای سنگی و بیکلاس ورثلسترین مکان برای نبرد و درگیری بودن.
- ممنونم بچهها که برای نجات من اومدین. یه روز دوباره با هم برمیگردیم و کلی خون و خونریزی میکنیم.
مرگ اما، سکوت کرده بود و با دقت و حوصله مکالمه رو دنبال میکرد. فکر مرگ، درگیر چیزهای دیگهای بود. درگیر اتفاقات خطرناک و اذیت کنندهای که ممکن بود بیفتن و همه رو درگیر کنن و بیشتر از همه، خود لیسا ممکن بود توی خطر بیفته. اتفاقات و خطراتی که هیچکس جز مرگ ازشون خبری نداشت و اهمیتی نمیداد. پس مرگ تصمیم گرفت جلوی این اتفاقات رو بگیره.
- لیسا! میتونم چند دقیقه باهات تنها صحبت کنم؟!
لیسا که از درخواست گفتوگوی خصوصی و ناگهانی مرگ تعجب کرده بود، لحظهای ایستاد. با تعجب به مرگ نگاه کرد، اما وقتی خط نگاه آرام مرگ رو خوند، تصمیم گرفت که با مرگ بمونه.
- شما برین. ما زود میآیم.
بعد از اینکه مرگ و لیسا، کمی از آکی و ویولت دور شدن، روی پشت بوم به ساختمون ایستادن و به دوردستها خیره شدن.
- لیسا! تو باید جلوی فعالیتهات رو بگیری.
لیسا از اینکه مرگ بدون مقدمه چینی چنین درخواستی ازش کرد، جا خورد. این عجیب بود که مرگ با اطلاع از اینکه چقد این فعالیتها برای لیسا مهمه و دوستشون داره، ازش میخواد که فعالیتهای خودش رو متوقف کنه.
- چی؟
- به نفع خودته. به نفعته که از همین الان بیخیال خون و خونریزیهای پر سر و صدا بشی.
- بیخیال بابا! نترس مرگ... من حواسم به همهچیز هست.
- نمیترسم! و توهم حواست به همهچیز نیست. درک نمیکنی که این قضیه چقد میتونه برات خطرناک باشه.
لیسا انتظار پافشاری مرگ رو نداشت. پس عصبی شد. هیجانات و احساسات کل بدن و ذهنش رو فرا گرفت. همیشه با خودش فکر میکرد که یه روزی همچین لحظهای میرسه. لحظهای که لیسا برای خواستهش باید بجنگه و ثابت کنه که چقد خواستههاش براش مهمه. و تا آخرین لحظهی عمرش برای خواستهش میجنگید. حتی اگه طرف مقابلش مرگ باشه. پس چوبدستیش رو کشید و توی دستش فشرد و جلوی مرگ ایستاد.
- هیچکس نمیتونه به من بگه که چیکار کنم! حتی تو!
- نمیخوام بهت آسیب بزنم لیسا...
مرگ متوجه هیجانات لیسا شده بود و سعی داشت که تشنج اوضاع رو کنترل کنه. اما لیسا غیر قابل کنترلتر از این حرفا بود.
- ولی من میخوام بهت آسیب بزنم.
لیسا دستش از شدت هیجان میلرزید. خون توی انگشتانش از شدت فشار به چوبدستی جمع شده بود و رنگ نوک انگشتانش از فشار زیاد به سفیدی میزد. قدرت تحلیلش رو از دست داده بود، پس نتونست بفهمه که تصمیمی که گرفته، کاملا اشتباهه.
- آوادا کداورا!
نور سبز رنگی از نوک چوبدستی لیسا به سمت مرگ روانه شد و نور سبز رنگ، کل هیبت مرگ رو بر گرفت. مرگ برای لحظهای چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید. لحظهای که چشماش رو باز کرد، لیسا مرگ خودش رو در چشمای قرمز و خونآلود مرگ دید. پس دیوانهوار و بدون وقفه طلسمهای ممنوعه و دفاعیای رو روانه مرگ کرد و مرگ بدون برداشتن حتی یک خراش، به سمت لیسا حرکت کرد.
- نمیخوام بهت آسیبی بزنم. بهتره تمومش کنی!
- تمومش نمیکنم! استیوپفای! تو نمیتونی جلوی منو بگیری... کروشیو!
مرگ از طلسمهای بیامان لیسا خسته شده بود، اما لیسا همچنان با شدت به فرستادن طلسم ادامه میداد. مرگ کمکم داشت به این فکر میکرد که با یه برخورد شدیدتر، لیسا رو سر جاش بشونه. داشت سبک سنگین میکرد که بهترین حرکت چیه؟ چطوری میتونه بدون اینکه به لیسا آسیب بزنه، این قضیه رو تموم کنه و به همه چیز پایان بده؟ لیسا بهش اجازه نداده بود تا توضیح بده که اطرافیان همهی ماگلها و جادوگرهایی که شکار کرده بود، به دنبال لیسا میگردن تا انتقامی که لیسا لایقش هست رو ازش بگیرن. و مرگ، در انتهای این انتقام، خودش رو دیده بود.
- نمیذارم چیزی رو بهم تحمیل کنی... تو نمیتونی منو به چیزی وادار کنی! اکسپلیارموس! من بهت اجازه نمیدم... آوادا...
- لیسا تمومش کن!
لیسا هیچ قصدی برای تموم کردن نداشت. درواقع حتی از این حرکت خودش لذت هم میبرد. برای اولین بار داشت یه مبارزهی با ارزش انجام میداد و همینکه برای چیزی که دوست داره، نیاز نداره که زیر پرچم مرگ بره، به خودی خود لیسا رو برای فرستادن هرچه بیشتر طلسم ترغیب میکرد.
در همین حین که لیسا مشغول طلسم اندازی بود، جمعیتی ماگل پایین ساختمونی که مرگ و لیسا روش ایستاده بودن، جمع شده بودن. اونا نورهای طلسمهای لیسا رو دیده بودن و با فکر اینکه شاید یه جادوگر یا حتی اگر خوش شانس بودن، خون آشامی که مسبب تمام مرگهای اخیره رو پیدا کردن، اون پایین جمع شده بودن و دنبال شخص یا اشخاصی میگشتن، که به بالا برن و منشأ نور رو پیدا کنن.
- من اجازه نمیدم مرگ... حتی میتونم تورو بکشم!
مرگ تصمیم خودش رو گرفت. پایان! باید به این مسئله خاتمه بده. پس برای واپسین لحظات، تحلیلهای خودش رو بالا و پایین کرد. به نتیجهی مورد نظرش رسید و به سمت لیسا هجوم برد. به چشمای لیسا خیره شده بود تا لیسا متوجه هدفش، که خلع سلاح کردن لیسا بود، نشه. پس با جهشی بلند پنجه تیز خودش رو به سمت دست راست لیسا نشونه رفت. دستی که باهاش چوبدستیش رو نگه داشته بود.
لیسا متوجه قصد و حمله مرگ شد و دست راست خودش رو به پشت خودش برد، اما مرگ بیخیال نشد و دست راست لیسا رو با پنجه دنبال کرد. ناگهان پنجه مرگ، با سینه لیسا برخورد کرد و لیسا تا لبهی پشت بام تلو تلو خورد. خون از زیر شنل، به روی دست و پای لیسا ریخته بود و ضعف به تمام وجودش رخنه کرد. نام
لیسا تورپین روی لیست مرگ درخشید و لیسا به پایین سقوط کرد. همزمان با برخورد لیسا با زمین، مرگ خودشو به لبه پشت بام رسوند و لیسا رو دید که توسط ماگلها دوره شده.
- من...
لیسا به سختی سخن گفت. مرگ به درون چشمای لیسا خیره شد. قطره اشکی همراه با زندگی، در چشم لیسا محو شد. لیسا لبخندی زد.
- من... تا آخرین لحظه... جنگیدم!
لیسا با ارزشترین لحظه زندگیاش رو به پایان رسوند.