جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

190 کاربر(ها) آنلاین هستند (75 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
189 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

پاسخ: کتابفروشی فلوریش و بلاتز
ارسال شده در: امروز ساعت 03:18
نمایش جزئیات
آفلاین
پارت قبلی


نقل قول:
چوبدستی سرخدارم رو توی دستم چرخوندم، تکیه دادم به دیوار و با صدای آروم و بم گفتم:
- چیه گریک؟ فکر کردی تو زمین خودت می‌تونی با چوبدستی بزنی تو پهلوی من و راحت بری پی کارت؟ اینجا دیاگون نیست پیرمرد... اینجا ناکترنه. حالا بشین تا با هم دو کلمه جدی حساب کتاب کنیم.


الیواندر وقتی چشمش به لسترنج افتاد، لبخندِ ریزی روی لبانش آمد. دستانش را در جیب پالتویش گذاشت و رویش را به او برگرداند.
-آها...آقای لسترنج جوان. با این قصد به اینجا اومده بودم که چندتا چوب نادر برای چوب‌دستی رو بررسی کنم. ولی ظاهرا چیزی که باید بررسی کنم شمایید.

لسترنج راه خروجی کوچه را بسته بود.
لبخند موذیانه‌اش نشان از برنامه هایی داشت که در سر می‌پروراند.
+منو بررسی کنی؟ برو بده چشاتو بررسی کنن که با پای خودت توی تله نیفتی!

-تله؟ من که تله‌ای نمی‌بینم. نکنه خودتونو میگید؟ لابد شما برای من بناست تله محسوب بشید؟

خنده‌ی ریزی زد.
-فکر نکنم جناب. بنظر اگه بگید مشکلتون چیه برای هردومون بهتر باشه. نکنه مشکل مالی دارید؟ هزینه کتاب‌تون زیاده شد، نه؟ تعارف نکنید، شاید کمکی از دستمون بر اومد. توی گرینگوتز آشنا زیاد دارم.

رگ روی پیشانی لسترنج دوباره باد کرد. ولی این دفعه با توی فلوریش و بلاتز یک تفاوت داشت. آن چشمان آتش‌بارش!

+خیلی وقته دارم اون لبخندِ تحقیر‌آمیزتو تحمل می‌کنم پیری! ولی دیگه نه. کاری می‌کنم تا آخر عمر پیش همون پسره وودی بمونی!
چوب‌دستی اش را بالا برد...

+دیفیندو!
-پروتِگو!

جادوی برش رودولف کمانه‌ کرد، برگشت و گوشه‌ی شنل خودش را برید. با چشمانی خشمناک، مبهوتِ ماجرا شده بود.
الیواندر دستانش را از جیب پالتویش بیرون کشید؛ با چوب‌دستی‌اش در دست چپش.
-تحت تاثیرم قرار دادید آقای لسترنج. معمولا اول با استوپیفای شروع میکنن. شما ولی فرق دارید، رفتید سراغ قمه‌کشی. همونطور که از یه لسترنج انتظار میرفت.

+ببند دهنتو! کانفرینگو!
-کارپه رِترَکتوم!

دقیقا لحظه‌ای قبل از اینکه وردِ لسترنج تمام شود، از نوک چوب‌دستیِ الیواندر طنابیِ از جنس نورِ بنفش بیرون زد و دور دستِ لسترنج پیچید. همزمان با تمام شدن تلفظ لسترنج، الیواندر با طنابش، دست لسترنج را به چپ کشید و نیروی منفجره‌ی وردِ لسترنج به دیوار کنارش برخورد کرد.

-بومممم!

دیوار منفجر شد و آوار و نخاله با دست و پای لسترنج برخورد کرد و دستش را زخمی کرد. گرد و غبار جلوی چشمانش را، و موج انفجار هوش و حواسش را گرفت.

الیواندر به او نزدیک شد و به چوب‌دستی‌اش چرخی داد.
-اکسپلیارموس!

و چوب‌دستی لسترنج بر زمین افتاد. جلوی پایش.

-جناب لسترنج، درد که ندارین؟
+گگگغغغرررررر!
-صحیح. عرض شود که، مستحضرید بنده تا اینجا یه‌بار هم تهاجمی حرکت نکرده‌‌م. اگر تهاجمی بوده، از طرف شما بوده. توصیه‌م اینه که همینجا متوقف بشید. و تا کسی نیومده‌ و اینطوری ندیده‌تون، آبروی زخم‌خورده‌‌تونو بعلاوه دستتون، نجات بدید. اگه تسلیم بشید، حتی می‌تونم زخمی که خودتون به خودتون زدینو درمان کنم. در طول یه قرن زندگی، زیاد لازم شده با روش خوددرمانی پیش برم.

بالای سرِ لسترنجی که روی زانوهایش خم شده بود، ایستاد و دست هایش را به هم گره زد.
-بهرحال تصميم با شماست.

لسترنج اما گویا گوشش بدهکار نبود. می‌شنید، ولی گوش نمی‌داد. با دستی که سالم بود، طی حرکتی سریع چوب‌دستی‌اش را از زمین قاپید.

+مادر نزاییده کسی بخواد یه لسترنج رو تحقیر کنه!
-آه...همونطور که پیش‌بینی می‌کردم. صحیح. بریم برای راند دوم.

-ادامه دارد-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
l "The Wand chooses the Wizard, Mr. Potter. " l


Me-
تاپیک انجمن
پاسخ: اطلاعیه‌های مدیریت سایت
ارسال شده در: امروز ساعت 02:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اطلاعیه شماره 23


به اطلاع کابران محترم سایت جادوگران می‌رسانیم که از ابتدای مهر ماه، آگاتا تیمز بعنوان مدیر داخلی به تیم مدیریت سایت جادوگران پیوسته است.

بر این اساس لیست فعلی مدیران سایت به شرح زیر است:

مدیران کل: حسن مصطفی و گابریل دلاکور
مدیران فنی: سیریوس بلک، دابی و لرد ولدمورت
مدیر داخلی: آگاتا تیمز
مدیران ایفای نقش: سیبل تریلانی، دولورس آمبریج و آدنا دنیس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
پاسخ: ارتباط با جن‌های هالادورین
ارسال شده در: دیروز ساعت 22:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درود و عرض ادب خدمت مسئولین خَدوم

بدین‌وسیله درخواست خودم رو جهت اجاره‌ی تاپیک اتاق خون به مدت یک ماه اعلام می‌کنم. پیش از ارسال این درخواست، هماهنگی‌های لازم با جناب @آلبوس دامبلدور انجام شده و ایشون هم با کمال میل با این موضوع موافقت کردن.

همچنین، جهت جلوگیری از هرگونه نگرانی مالی، به اطلاع می‌رسونم که اجاره‌ی این یک ماه پیشاپیش توسط جن‌های هالادورین حساب شده و از این بابت جای هیچ‌گونه نگرانی نیست!

پیشاپیش از توجه و همکاری شما سپاسگزارم. امیدوارم در طول این یک ماه، اتاق خون همچنان پابرجا بمونه و مستأجرش هم با کمترین میزان خسارت، دوره‌ی اقامتش رو به پایان برسونه!

افرادی که لایک کردند

Yeah...We will return to peak...


나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊


تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: دیروز ساعت 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
از: آیلین تاکارا ایکیوچی-پرینس
به: برادر کوچک‌ترش، والتر کوهاکو ایکیوچی-پرینس.
والتر جان!
می‌توانستم از میان سطور در هم تنیده‌ی نامه‌ی پیشینت بخوانم هنگام نوشتنش، خسته بوده‌ای. امیدوارم این نامه در حالی تو را بیابد که دیدگانت از خواب سنگین نشده‌اند.

احوال سوروس را پرسیده بودی و چنین می‌نمود قلمت اندکی ورق را می‌آزارد. سوروس اکنون اقل از پیش با آستین‌های کتش بازی می‌کند و اغلب کتاب فلسفه‌‌ی آمده از سوی دایی‌اش را می‌خواند.

اوضاع و احوال توبیاس نیز چنین و چنانی نیست. همان است که از آلدن‌وود به خاطر داری. هنگام ورود به خانه، می‌خندد و حین دیدن مجموعه‌ای تلوزیونی، می‌گرید.


در کنار تمام این‌ها، می‌خواهم پرسشت را پاسخ گویم. بر قلم مردد آورده بودی که تیغ بران، می‌تواند همه چیز را بدرد یا اشیائی از رخشانی شمشیر مصونند.


از باک‌ها مثال زده بودی که:
- باک‌ها به همان شمشیر برانی که آقا آنجلوس تینکس می‌نکوهد، زنده‌اند؛ ورنه گل و سبزه و بته فقط به یادشان می‌آورد که در جامعه‌ی یانگ‌های زمین‌دار و چونگ‌های فرهیخته یا حتی سانگ‌های کشاورز جایی ندارند؛ زیرا ما سر و کار داشتن با مرگ حیوان ناطق و غیرناطق را ننگ می‌دانیم.

خاطرم هست در دورانی از شکوفایی‌ام، به شکوفه‌های سپید سیب می‌نگریستم و بابت این که هیچ سودی برایم ندارند و نمی‌توانند از ورطه برهانندم، لب می‌گزیدم.


از سوی دیگر، نمی‌دانم جمله‌ی پدر هنگام تکیه بر پنجره‌مان را خاطرت هست یا نه.
- دلم می‌خواهد همین باران را حس کنم.

با این اوصاف، نمی‌توانم دقیق بگویم گل و بته و شکوفه‌‌ و باران دقیقا چیستند. فرصت چندانی نیز برای کاویدن ندارم؛ زیرا آغاز ساعت کاری‌ام نزدیک است.

خواهرت،
آیلین.

افرادی که لایک کردند

من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
تاپیک انجمن
پاسخ: کانون دوئل
ارسال شده در: دیروز ساعت 22:10
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین

ببینید دوستان، من همیشه گفته‌ام شهرت به‌تنهایی کافی نیست؛ آدم باید بلد باشد از شهرتش استفاده کند! البته اگر کسی هم پیدا نشود که تحویلش بگیرد، دیگر بحث کمی تخصصی می‌شود و فی‌الحال، جمع نمی‌طلبد!

من در هاگوارتز شاگردهای بااستعدادی تربیت کرده‌ام و هنوز هم از کشف استعدادهای تازه لذت می‌برم. اما دوئل این @گل نسبتاً زود شکفته و @فضایی بودن شدی؟ واقعاً توجه من رو جلب کرده! یکی لرد سیاهیه که در یک دنیای موازی حتی از حداقل توجه هم محرومه، دیگری هم مرگخواریه که ظاهراً فرصت پیدا کرده در حضور اربابش استعدادهای خودش رو به نمایش بذاره. امیدوارم دست‌کم یکی‌شون قدر این فرصت رو بدونه!

البته آقایان، یک توصیه دوستانه رو از هوریس داشته باشید. دوئل خوبه، پیروزی بهتره، اما آشنایی با آدم‌های بانفوذ هم چیزی نیست که بشه به‌سادگی از کنارش گذشت! اگر بعد از این ماجرا هنوز حوصله‌ی معاشرت داشتید، در مهمانی بعدی من به روی هر دوتون بازه. چای و شیرینی هم مهمون من؛ فقط خواهش می‌کنم چوبدستی‌ها رو دم در تحویل بدید. قلبم دیگه اون قلب سابق نیست، میفتم سکته می‌کنم نمی‌تونید جمعم کنید... 

#دوئل_نه_ماهه
#استعداد_را_باید_به_موقع_کشف_کرد
#ارتباطات_مفیدتر_از_دوئل!

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
پاسخ: Wizpress
ارسال شده در: دیروز ساعت 21:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خبر تازه رسید!
⚡لینک خبر

تصویر تغییر اندازه داده شده
غـصــہ نـخـور، چاے نـبـات بـخـور!
تاپیک انجمن
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: دیروز ساعت 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
.: گریک الیواندر :.

شغل: مالک کسب و کارِ چوبدستی‌سازی و فروشگاه چوبدستیِ الیواندر
گروه: ریونکلاو
اصالت: دورگه


.: سازنده بهترین چوبدستی های دنیا :.

تقریبا همه توی انگلستان و خیلی از جادوگران خارجی
او را میشناسند. خانواده های متعددی نسل اندر نسل چوبدستی هایشان را از این مغازه و شاید از پدر او، یا از خود او گرفته اند.

.: رابطه‌ با پسری که زنده ماند، و ارباب تاریکی :.

جالب اینجاست که چوبدستی های هردوی لرد ولدمورت و هری پاتر را خودِ گریک به آنها فروخته است، و این دو چوبدستی هردو ریشه‌ی پر ققنوس از یک ققنوسِ واحد دارند. همین باعث ارتباط بخصوصِ چوبدستی های هری و ولدمورت است.

به عقیده‌ی آقای الیواندر، از آنجایی که ولدمورت کارهای بزرگی کرد("درسته، کار های وحشتناکی کرد، ولی کار های بزرگی بودند") پس از هری هم میشد انتظار کار های بزرگ داشت.

.: ویژگی های شخصیتی و اخلاقی :.


آقای الیواندر انسان بی‌آزار و مهربان و حدودا تودار و پیچیده‌ایست.
بعلاوه، بسیار ریز بین و دقیق، و طرفدار حق و حقیقت است.

.: زندگی :.

عمر طولانی‌اش را صرف و وقف ساختن هرچه بهتر و عالی‌تر چوبدستی هایش کرد. او معتقد بود چوبدستی‌‌ارشد(elder wand) واقعی است و سعی میکرد چوبدستی‌هایی که میسازد از جهت قدرت و دقیق بودن به آن نزدیک شوند.

.: نگاه تخصصی به چوب‌دستی :.

آقای الیواندر معتقد بود این جادوگر نیست که چوبدستی را انتخاب میکند، بلکه چوبدستی خودش صاحبش را برمی‌گزیند. گاهی اوقات به‌گونه‌ای یک چوبدستی را به گوشش نزدیک میکرد و گوش میداد که انگار منتظر بود حرف بزند. از اینجا بر می‌آید که الیواندر معتقد بود یک چوبدستی، درجه‌ای از فهم و شعور را در حد خودش دارد.

انسان جالبی‌است.
جا دارد بیشتر راجع به زندگی و گذشته‌اش مطالعه‌شود.
بیشتر دیده شود و شنیده شود.
البته، با آن ذهن فوق العاده‌ای که او دارد، باید منتظر کار‌های جدیدتر و چوبدستی‌های خلاقانه‌تر، دقیق‌تر و قوی‌تر باشیم.

-------
@گریک الیواندر

جایگزین شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/18 21:46:05
l "The Wand chooses the Wizard, Mr. Potter. " l


Me-
تاپیک انجمن
پاسخ: کتابفروشی فلوریش و بلاتز
ارسال شده در: دیروز ساعت 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
بارونِ لعنتی قطع شده بود ولی سنگفرش‌ها هنوز لجن بود.
اونور خیابون، تکیه داده بودم به دیوار نمورِ یه دکون تعطیل و از زیر کلاه رداءم زل زده بودم به درِ شیشه‌ای فلوریش و بلاتز. حوصله‌ی سر و کله زدن با کتابدار کچل و بوی کاغذ کهنه رو نداشتم؛ گریک فکر کرده بود چهار تا متلک انداخته و تموم شده رفته.


دستمو بردم زیر شنل و یه بشکن کوتاه زدم.


با یه صدای ترقِ خفه، یه جنِ خونگی لاغر و درب‌وداغون با گوش‌های آویزون ظاهر شد جلوی پام روی زمین گلی. از ترس می‌لرزید. با نوک چکمه زدم به پهلوش:

- خفه شو صدا نده... اون پیرمرد مو سفیده رو می‌بینی دم پیشخان؟ برو جلوش، بگو یکی تو کوچه‌ی ناکترن چند تا ریسه‌ی قلب اژدها و چوب آبنوس قاچاقی آورده که فقط به یه چوبدستی‌ساز نشون میده. بکشونش سمت دالان پشتیِ ناکترن... اگه گند بزنی یا بفهمه، جفت گوشاتو با همین چاقوی نقره می‌بُرم. فهمیدی؟


جن چند بار تندتند سرشو تکوند و غیب شد.


دو دقیقه بعد درِ شیشه‌ای کتابفروشی باز شد. اولیواندر با همون ردای نخ‌نما و عینکی که کج شده بود رو صورتش اومد بیرون. جن داشت تندتند جلوش راه می‌رفت و دستاشو تکون می‌داد، پیرمرد هم با طمع و کنجکاوی قدم‌هاشو تند کرده بود و راه افتاد سمت پیچ تاریک کوچه.


پوزخندی زدم. کلاهم رو کشیدم جلوتر و بی‌صدا راه افتادم پشت سرشون.


پیچیدیم توی دالان خفه و باریک ناکترن. صدای هیاهوی دیاگون مثل آب روی آتیش قطع شد. مهِ کثیف و بوی روغن سوخته پیچید توی هوا. اولیواندر تازه فهمید کجا اومده؛ قدم‌هاش سست شد و وایساد. دور و برش رو پایید ولی جز دیوارهای خزه بسته چیزی نبود.


جن با یه صدای ترق غیب شد و پیرمرد موند و سکوت کوچه.


از پشت سرش، از دل مه اومدم بیرون. صدای کشیده شدن چکمه‌هام روی سنگ‌های خیس بلند شد. اولیواندر تا برگشت، راه‌بندونِ قد بلند و ردای سیاهم رو دید که راه برگشتش رو بسته بود.


چوبدستی سرخدارم رو توی دستم چرخوندم، تکیه دادم به دیوار و با صدای آروم و بم گفتم:
- چیه گریک؟ فکر کردی تو زمین خودت می‌تونی با چوبدستی بزنی تو پهلوی من و راحت بری پی کارت؟ اینجا دیاگون نیست پیرمرد... اینجا ناکترنه. حالا بشین تا با هم دو کلمه جدی حساب کتاب کنیم.


***
@گریک الیواندر

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1405/7/18 20:25:16
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1405/7/18 20:35:56
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1405/7/18 20:38:52
تاپیک انجمن
پاسخ: کوچه ناکترن
ارسال شده در: دیروز ساعت 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
جیغ بنفش کمد وسط کوچه پیچید و شیشه‌های خاک‌گرفته‌ی مغازه‌های ناکترن لرزید. یه مشت جادوگر ولگرد و بی‌خاصیت مثل گله‌ی موش داشتن عقب‌عقب می‌رفتن و دستاشونو گذاشته بودن روی گوشاشون. این جماعت ترسو حتی از یه تکه چوب نفرین‌شده هم مثل سگ می‌ترسیدن.

از لای جمعیت رد شدم. با شونه دو نفرشونو پرت کردم روی لجن‌های کنار جوب. صدای اعتراض یکیشون بلند شد، ولی وقتی برگشتم و دستمو بردم سمت چوبدستیِ سرخدارم، درجا خفه خون گرفت و خزید توی تاریکی.

رسیدم درست جلوی کمد. کمدِ چوبی کهنه هنوز داشت مثل بید می‌لرزید و رگه‌های نور بنفش از درزهای شکسته‌ش می‌زد بیرون. زوزه‌ای که از توش می‌اومد، بیشتر شبیه ناله‌ی یه جن به تله افتاده بود تا یه جادوی واقعی. بوی چوب سوخته و گوگرد کل فضا رو پر کرده بود.

پوزخند زدم. چاقوی ضامن‌دار نقره‌ایم رو از توی جیب کشیدم بیرون. شصتم رو زدم روی ضامنش و با یه صدای تیک خشک، تیغه‌ی تیزش پرید بیرون. شروع کردم به چرخوندن چاقو لای انگشتام.

عصام رو کوبیدم به تنه‌ی کمد: تق!

- خفه‌شو آشغال! فکر کردی دو تا ترقه‌بازی راه بندازی کل ناکترن زیر پات خالی میشه؟

کمد انگار صدای تحقیر لسترنج‌ها رو فهمیده باشه، یه لرزش شدیدتر کرد و درِ چوبیش با صدای غژغژ نیم‌باز شد. سرمای یخی و گزنده‌ای صاف خورد توی صورتم؛ از همون سرمایی که بوی طلسم‌های تاریک و باستانی رو می‌داد. دستمو دراز کردم و نوک چاقوی نقره رو فرو کردم توی درز درِ کمد، درست جایی که لولاهای سیاهش داشت از جا کنده می‌شد.

برگشتم سمت جمعیت بزدلی که ده متر عقب‌تر کز کرده بودن. با تحکم و صدای بم گفتم:
- چیه وایسادید زل زدید؟ یه کمد چهار تا جیغ کشیده شلوارهاتون خیس شده؟ این اسباب‌بازی‌های مالفوی‌ها و بورگین برای ترسوندن شما گداگشنه‌ها خوبه، نه کسی که آزکابان رو پشت سر گذاشته!

رو چرخوندم سمت درِ باز کمد. نوک چوبدستیِ سیزده اینچی رو از آستینم کشیدم بیرون و گرفتم صاف توی تاریکیِ درونش:
- حالا نشونت میدم ساکت شدن یعنی چی...

افرادی که لایک کردند

🩸 Блаженны сильные: время казнит слабых, и они служат сильным ♟️
تاپیک انجمن
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دیروز ساعت 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
.: ریزبین و حواس‌جمع، مهربان ولی حق‌گرا :.


یک صبح زیبای پاییزی بود. ترکیبِ نسیم خنک پاییز با نور خورشیدِ گرم ولی کم‌جان، خواب را از سر می‌پراند و کرختی را از تن بیرون می‌کرد.
گریک الیواندر، بعد از باز کردن فروشگاهش، بنا داشت پیشخوان را به وودی، برادرزاده‌اش و وارث آینده‌ی فروشگاه بسپرد تا سری به فلوریش‌وبلاتز بزند.
-پسر حواست باشه ها! چرت نزنی!
+نه عموجان حواسم هست
-اوستا! یادت رفته؟سرِ کار، من اوستای تو ام!
+بله بله، یادم رفت اوستا.
-ماشالا پسر. تا دو تا چاییِ پررنگ بریزی اومدم. یه سر بزنم ببینم این کتاب ما چی شد.
+حله اوستا.

از مغازه بیرون زد و به سمت کتابفروشی فلوریش‌‌وبلاتز حرکت کرد.
-این پسره هم ترشی نخوره یه چیزی میشه. بالاخره خون الیواندر تو رگ‌هاشه. مخلصِ آقا!
برای صاحبِ جغدفروشی ایلاپس سری تکان داد و وارد فلوریش‌وبلاتز شد.

-خانوم سلام عرض شد.
+سلام جناب الیواندر. صبحتون بخیر.
-صبح شمام بخیر. خانوم ازین نادرترین چوب‌دستی‌های ما خبری نشد؟
+اتفاقا امروز صبحِ زود بارِ جدید رسیده. ولی کامل نتونستم چک بکنم. می‌خواید بعد از ظهر بهتون خبر بدم یا...
-نه دخترم شما بگو کجاست بار جدیدت، خودم چک میکنم. دیگه دوباره‌کاری نشه.
+نه زحمت‌تون میشه آخه اینطوری...

چوبدستی‌اش را از جیب پنهانِ پالتویش بیرون کشید و به کتابدارِ جوان که آثار شرمندگی در چهره‌اش آشکار بود، لبخندی زد.

-پس این برای چیمه؟ که زحمتم نشه دیگه!

کتابدار مکثی کرد، وقتی دوباره حرف زد، صدایش انگار از ته چاه بیرون می‌آمد.

+پس می‌بخشید. بخدا سرم شلوغه وگرنه می‌اوم...
-شما بگو کجا؟
+همون جلوی قفسه‌ی تاریخی‌ها، پشت ستونِ پنجم؛ یه دسته کتاب بسته بندی شده روی زمین هست که فکر کنم سفارش شما هم توش بود. باز شرمن...
-پس با اجازه.

با لبخندی بر لب، به جایی که کتابدار گفته بود حرکت کرد تا بیش‌از این خجالتش ندهد. ستون اول، ستون دوم، سوم، چهارم، پنجم. پای قفسه‌ی "تاریخی"، بسته بندی‌ای با حدود ۵۰ کتاب یافت. به سمت بسته بندی رفت.

از طرف درب ورودی صدای زنگوله‌ای آمد که نشان از ورود مشتری جدید داشت. صدای سلام و احوال‌پرسیِ محوشان به گوش می‌رسید. مرد بود.

الیواندر ولی بی‌توجه به صداها، با آرامش به کار خودش پرداخت. چوبدستی اش را روی بسته بندی گذاشت و با وردی که زیرلب گفت، چوبدستی را مثل چاقویی روی چسب و نایلون بسته‌بندی کشید و به آسانی بسته‌بندی را برید و کنار زد.

از صدای قدم های مشتری جدید مشخص بود که دارد به او نزدیک میشود.

گریک یک به یک کتاب ها را با چوب‌دستی‌اش بلند میکرد (وینگاردیوم لِویوسا!) و یک به یک عنوان‌ها را از زیر نظر می‌گذراند.

مشتری به ستون پنجم رسید و صاف آمد سمتِ قفسه‌ی تاریخی.

+بههههه ببین کی اینجاس! الیواندرِ خودمونه که!
و به پشت الیواندر ضربه‌ای آرام زد.

الیواندر برگشت. آثار و جزئیات همگی آشنا و گویا بودند. شنل چرمی سیاه، موهای مشکی روغن‌زده‌ی از پشت بسته شده، چشمانی پر از شرارت، و بالاخره پوزخندی که از احترام اثری نداشت. دیدن چهر‌ه‌ی @رودولف لسترنج ، او را خوشحال نکرد. اما لبخندی تصنعی، لازمه‌ی آداب‌معاشرت بود.

-آهان، بله. آقای لسترنج. سلامتید؟ خانوم خوبن؟
+ازش می‌پرسم. تو اینجا چیکار میکنی پیری؟ مگه چشات هنوز کار می‌کنن؟

لبخند تصنعی‌اش هم نتوانست مقاومت کند. لبانش تعارف را کنار گذاشتند.

-ازشون می‌پرسم.

و بی‌اعتنا برگشت و به کارش ادامه داد.

+خیله خب حالا چه نازم می‌کنه. قهر نکن بابا!

لسترنج وقتی دید الیواندر واکنشی نشان نمی‌دهد، شانه‌اش را تکان داد، به کتاب‌های تاریخی نزدیک شد و مشغول گشتن دنبال کتاب های مدنظرش شد.

الیواندر که از سبک‌زندگی این خاندان باخبر بود، از داخل آینه‌‌ای که روی سرِ چوب‌دستی‌اش ظاهر کرده‌بود، حواسش به لسترنج بود که مبادا....و بله! رودولف لسترنج یکی از کتاب های قطورِ جلدسختِ سرخ رنگِ طلاکوبی‌شده را، برداشت و به آرامی واردِ جیب بزرگِ شنلش کرد.

۲۴‌امین کتابِ بسته‌بندی، همان بود که الیواندر دنبالش بود. کتاب را برداشت، برگشت و صاف توی چشمان رودولف زل زد. رودولف متوجه نگاه معنادارش شد. اما تنها واکنشش، این بود که کتاب بعدی را جلوی چشمانِ الیواندر، زیر شنلش ناپدید کرد و لبخندی مشمئزکننده به جادوگرِ باتجربه‌‌ی روبرویش تحویل داد.

الیواندر چند قدم به او نزدیک شد.

-آقای لسترنج؟
+جان لسترنج؟
-بهتره این کارو نکنید.
+منظورت چیه پیری؟

چند قدم دیگر جلوتر رفت.

-فکر می‌کنم هردومون خوب می‌دونیم.

لسترنج که با قد بلندش، از بالا به الیواندر نگاه میکرد، قدم بلندی به سمت او برداشت. دیگر فاصله‌ای میانشان نماند. پالتوی الیواندر به شنل لسترنج چسبید.

+اگه بخوام بکنم مثلا میخوای چیکار ک...

احساس کرد چیز نوک‌تیزی به پهلویش فشار می‌آورد. به پایین نگاه کرد و چوبدستی‌ الیواندر را دید که به پهلویش چسبیده‌بود. سریع نگاهش را به چشمان مطمئن الیواندر برگرداند. همزمان دستش را آرام آرام به سمت جیب شلوارش برد.

-فکر می‌کنم عاقل‌تر از این باشید که کسی رو که به اندازه‌ی دوبرابر سنتون با چوب‌دستی ها سر و کار داشته، بخواید به استفاده‌ی از چوب‌دستیش تحریک کنید؛ آقا!

جملاتش آرام و بی‌احساس، و چهره‌اش خالی از هرگونه نشانه‌ی ضعف بود.
لسترنج نفس شکننده‌ای کشید و دستش را پایین انداخت. نمی‌خواست مقابل یک پیرمرد کم بیاورد.

+مطمئنی الیواندر؟ زمین گرده ها!
-بله البته. طبیعتا شما ذاتا یک لسترنج هستید و عدالت رو تحمل نخواهید کرد. بنده هم همیشه الیواندر خواهم‌بود.

نه. مثل اینکه فعلا راه ها بر او بسته بود.

+حالا میگی چیکار کنم؟

لبخند تصنعی‌اش برگشت.

-همون کاری که هر مشتریِ عادی‌ای میکنه. کتابتون رو انتخاب می‌کنید، قیمتشو بررسی می‌کنید، اگر تصمیم بر خریدش داشتید، محترمانه و متمدنانه می‌برید صندوق حساب می‌کنید. و از خوندنش لذت می‌برید. وگرنه، به دیدن جلد کتاب اکتفا می‌کنید و مانعِ کسب نمی‌شید.
با سرش، به علامت نصب شده‌ی روی دیوار اشاره کرد:
نقل قول:
"ایستادن بی‌جا مانع کسب است. حتی شما اصیل‌زاده‌ی عزیز!"

-حتی شما لسترنجِ عزیز!  تصمیم خودتونو بگیرید.

لبخند تصنعی‌اش شدیدتر شد.
رگ روی پیشانیِ لسترنج بیرون زد. کتاب‌ها را از جیبش بیرون کشید. با هم مقایسه‌شان کرد و یکی را به جایش برگرداند. سپس همان کتاب سرخِ طلاکوب را از کنارِ ستون پنجم به کتاب‌دار نشان داد.

+خانوم این "گرگینه‌های مشهور قرن ۲۰" چند؟

کتاب‌دار از دور چشمانش‌ ریز کرد.

- آها... اون کتاب ۲۰۰۰ گالیونه. سلیقه‌ی شاهانه‌ای دارید قربان.

ولی با نگاه خشمگین لسترنج، به خودش تکانی داد.

-البته برای خاندانِ اصیل لسترنج، تخفیف مخصوص ۲۰ درصدی هم داریم. برای شما ۱۶۰۰ گالیون آب می‌خوره.

الیواندر با لبخند عمیقی که دیگر تصنعی نبود، شاهد گفت‌وگوی جالب فروشنده و مشتری بود.

لسترنج دست به گریبان برد. باز خیلی گران در می‌آمد. با ۱۶۰۰ گالیون میتوانست ده تا ستِ پالتوی و شنل و دست‌کشِ خز برای خودش بگیرد!

به سرفه افتاد. با صدایی گرفته که ترکیب خشم و تسلیم در آن نمایان بود، گفت:

+اهمم اهمم...پس چیزه...همینو بسته بندی کنید، بفرستید به عمارت مالفوی. هزینه‌اش رو هم سر ماه میدم دابی...دابی هم که رفته. میدم کریچر بیاره براتون.
- بله حتما!

به طرف در رفت تا خارج شود. پشت سرش، الیواندر هم کتاب در دست، به پیشخوان رسید. کتاب‌دار لبخند مودبانه‌ای زد.

-باز تشریف بیارید آقای لسترنج.
+آره آقای لسترنج، حتما تشریف بیارید:)

لسترنج با دیدن لبخند الیواندر و کتاب‌دار، دیگر جواب هم نداد.

-شترق!

در را پشت سرش کوبید و رفت.
کتاب‌دار از خشم لسترنج و لبخندِ الیواندر تعجب کرده بود.

-اون پشت اتفاقی افتاد جناب الیواندر؟
+اتفاق کجا بود خانوم. یه لطیفه‌ای براش تعریف کردم، ولی انگار خوشش نیومد. این کتاب ما رو لطف می‌کنید حساب کنید؟ وودیِ ما بناست با چایی منتظرم باشه. البته اگه خوابش نبرده باشه... بفرمایید صبحونه در خدمت باشیم!

---
@گریک الیواندر
تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/18 20:33:11
l "The Wand chooses the Wizard, Mr. Potter. " l


Me-
تاپیک انجمن

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.