جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: دیروز ساعت 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
کتاب دوم

۴

آزادنویسی شبانه

بیش از پیش می سوزاندشان

از زبان گادفری


رد سرخ خون از دهانم جاریست. پاکش نمی کنم. می گذارم بماند. مثل لکه ی تیره ای که بر قلبم افتاده. تازه از شکار برگشته ام. گاه در آمالثورا شرورخون ها را می گیرم و گاه در نوکتیرا و بعد دوباره به اینجا برمی گردم. پناهگاه خون آشام ها، معبد مخفی سابق. می نشینم کنار معشوقم رزالی، دخترم لوسیندا و آن ها با مهربانی و عشق مرا می پذیرند، با وجود تمام کم لطفی هایی که به آن ها کرده بودم. من دست هایشان را می گیرم و می فشارم و حس می کنم وجودشان پاهایم را در زمین محکم می کند. من، خون آشام گادفری، موجودی که نمی تواند احساس تعلق کند، کنار آن ها احساس تعلق می کند.

رزالی و لوسیندا مشغول رسیدگی به دو خون آشام زخمی هستند و من با فاصله از آن ها نشسته ام و دارم تماشایشان می کنم. پطروس با چهره ای آغشته به شرم به سمتم می آید و با احتیاط کنارم می نشیند. می دانم چه در ذهنش می گذرد، حسش می کنم. مدت ها وقتی به او نگاه می کردم، خشم مثل مذاب درونم می جوشید و دوست داشتم به او حمله کنم و او را از هم بدرم. نمی توانم بگویم آن حس حالا کاملا مرده، اما می دانم که نمی خواهم او بمیرد. دلیلش فقط لوسیندا نیست، اینکه او چه طور توسط دخترم تقریبا خورده شد، اما سعی کرد از او محافظت کند. یک چیز دیگر هم هست.

با حالتی گیج به او نگاه می کنم، انگار سعی دارم چیزی را بفهمم. نیمرخ بی نقص سفید و مرمری اش، چشمان آبی شفاف، موهای مجعد بلند و طلایی. دستم را بالا می برم و آرام روی بازویش می گذارم. او نگاهش را با ملایمت سمت من برمی گرداند. چشمان آبی او در چشمان کهربایی من گره می خورد.

من:
"فکر کنم دارم می فهمم."

پطروس:
"چه را؟"

من:
"این شبیه همان چیزیست که قبلا برای آریل و پدرت شاه گابریل اتفاق افتاد. پدرت در یک پناهگاه از او مراقبت می کرد."

گونه هایش اندکی سرخ می شود.
"اما آن زمان پدرم یک انسان بود. و آریل، او زخمی بود و به مراقبت نیاز داشت. گادفری…"

کمی مکث می کند و بعد آهی می کشد.
"فکر نمی کنم تو به کمک من نیازی داشته باشی."

من بازویش را اندکی می فشارم.
"اما نیاز دارم و تو داری کمکم می کنی. مرا در این پناهگاه راه دادی و با نگاهت به من آرامش دادی. تو توانستی این کار را بکنی، حتی با اینکه من از تو متنفر بودم."

پطروس:
"گمان می کنم این خودت بودی که نمی خواستی با نفرت زندگی کنی."

حس می کنم چیزی در گلویم، قلبم به حرکت درمی آید.
"تو آن چیز را داری، پطروس. همان که در وجود پدرت شاه گابریل هست. به یاد دارم که یک بار چگونه مدهوش او شدم، در مقابلش به زانو درآمدم و او را مثل یک فرشته دیدم."

چشمانش گشاد می شوند. از وحشت.
"گادفری! من هرگز نمی خواهم یک فرشته باشم. زمانی یک راهب بودم و حالا می خواهم خاطره اش را از ذهنم پاک کنم."

من:
"پدرت هم نمی خواهد یک فرشته باشد. او می خواهد از جنس زمین باشد نه آسمان. اما او نمی تواند از آن چیزی که هست، فرار کند."

عضلات صورتش کمی از هم باز می شوند.
"این گونه نگو. کسی مثل تو نمی تواند به تقدیر اعتقاد داشته باشد."

لحنش حالتی ناامیدانه دارد.

من:
"آ، بله. او ظاهرا فقط می خواهد یک اجراکننده ی قانون باشد، اما شاید در عمق وجودش می خواهد چیزی بیش از این باشد. شاید در آینه ی قلبش خودش را با بال های سفید خونین می بیند. اما نه خون زیردستانش، خون خودش."

صورتش منقبض می شود و دستانش مشت.
"برایم دردناک است که خودش را دچار این نفرین کرده."

من:
"و تو چه طور، پطروس؟ آیا می خواهی خودت را نفرین کنی، اما وقتی به خانواده ات، رزالی و لوسیندا نگاه می کنی، قلبت به لرزش درمی آید؟ تو نمی خواهی آن ها تو را در قامت یک راهب ویژه ببینند؟ یک پیام آور از جانب خدا؟"

رنگ از صورت پطروس محو می شود.
"منظورت کدام خداست؟ لرد سابیس یا شاه مالخازار؟"

من لبخند تلخی می زنم.
"بستگی دارد چه نوع نفرینی را بخواهی. خدای تسلیم شده یا خدای در تقلا."

پطروس:
"تو در جنگ علیه شاه مالخازار شرکت نکردی؟"

من:
"نه، فقط توانستم جایی پنهان شوم و شاهد این باشم که خون آشام های بی مغز چگونه نیش در او فرو می کنند و خونش را می نوشند."

دستم را روی بازویش شل می کنم و آرام روی آن می کشم، مثل یک نوازش. از جایم بلند می شوم. او سرش را بالا می گیرد.
"حالا می خواهی چه کار کنی؟"

من از بالا به صورتش نگاه می کنم. چه قدر در این لحظه معصوم به نظر می رسد. چه قدر دوست دارم نیش در گردنش فرو کنم و خونش را بنوشم. خونی که می دانم خنک خواهد بود و مثل یک مرهم بر شعله ی درونم.

من:
"به این جنگ ادامه خواهم داد، پطروس. نمی توانم بگذارم سرورم مالخازار تبدیل به عروسک پدرت شود. من او را وامی دارم که شاه‌خدای نوکتیرا باشد، مهم نیست چه قدر به خاطرش درد بکشد."

ابروهایش را در هم می کشد.
"اگر تو را موقع شکار در آمالثورا یا نوکتیرا بگیرند، رهایت نخواهند کرد."

من:
"اگر این طور شود، شاید تو بتوانی مرا نجات دهی. نه این گونه که حالا هستی، بلکه در قالب یک راهب ویژه. آن موقع من از خونت خواهم نوشید. خونی که داغ خواهد بود و بر زخم های بازم می ریزد و بیش از پیش می سوزاندشان."

و رویم را برمی گردانم و از او دور می شوم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: ارتباط با ناظر فن فیکشن
ارسال شده در: دیروز ساعت 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.
با توجه به صحبتی که تو پیام شخصی با هم داشتیم، تاپیک بایگانی شد.

به صورت غیر رسمی هم اعلام کنم که انجمن فن‌فیکشن‌نویسی درست مثل انجمن‌های جادوگران پلاس، امکان کامنت گذاشتن براش اعمال شده و بنابراین اعضا می‌تونن نظرات خودشون در مورد داستانای ارسالی رو در قالب کامنت ثبت کنن تا نویسنده از دیدگاهای شما مطلع بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅


پاسخ: درگاه جهنم: گذرگاه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 8 بهمن 1404 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام و وقت به خیر. متاسفانه به دلایلی، یه کانال شد دوتا کانال...
انکار احساسات.
خود کم‌بینی
آرامش
کینه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.


پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 بهمن 1404 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
آزادنویسی شبانه

می شناسم

از زبان وینسنت


اینجا زندگی می کنم، نفس می کشم. در این قلعه ی سنگی با رنگ قهوه ای روشن و آرام بخشش و رگ هایی که انگار آینه ی درون خودم هستند. می توانم حس کنم. خودم را می شناسم. من وینسنت هستم. خون آشامی با موهای بلند و مجعد قهوه ای طلایی و چشمان زیتونی. زمانی یک شوالیه بودم. هنوز در برابر چشمانم می بینم که چگونه شمشیر می چرخاندم و در جسم حریفانم فرو می کردمش و حیات را می دیدم، می شنیدم که چه طور اشک ریزان از حفره ی داخل گوشتشان ترکشان می کرد. من جان ها را می گرفتم، در راه آنچه قسم خورده بودم به آن. در راه آرمان سرورم، پادشاهم گابریل. آرمانی که حالا مال من هم بود.

و من یک سفیر بودم. ماموری از جانب سرورم در سرزمین غریبه نوکتیرا. به ظاهر در تلاش برای ایجاد روابط حسنه بین دو کشور و در باطن در حال کشف رازهای آن و فرستادن آن ها در قالب نامه برای سرورم. اما شاه مالخازار مرا به دام انداخت. او مرا شکنجه کرد. تقلیل داد. به تکه ای از گوشت و پوست و استخوان که دیگر برایم آشنا نبود. دیگر خودم را نمی شناختم. مثل یک کپه زباله مرا از نوکتیرا بیرون انداختند و من در منطقه ی مرزی بی هدف به این سوی و آن سوی کشانده می شدم، با قدم هایی که انگار مال خودم نبود.

درد داشتم؟ بله، اما به دام افتاده بود، داخل حبابی در روحم و نمی توانست بیرون بلغزد و فریاد بزند. و من نمی توانستم اشک بریزم. و می خواستم به سرورم، گابریل فکر کنم، به نگاه آبی اش که نوازش می کرد، اما آهسته می سوزاند و مرا وامی داشت که از وجودم آگاه باشم. اما حالا من از هم گسسته بودم. دیگر چیزی از من باقی نمانده بود، نه از وینسنت شوالیه و نه از وینسنت سفیر.

به یک بیابان پا گذاشته بودم. در میان شن و ماسه ها تلوتلو خوران پیش می رفتم و به یک قلعه رسیده بودم. خاکستری، رگه دار، محزون. با دیدنش قلبم به تپش درآمد. فهمیده بودم که در اینجا هم درد در انتظارم است و هم حیات. و این چیزی بود که در آن لحظه روحم برایش گریه می کرد.

و من داخل رفتم و در آنجا او را دیدم، او با آن چشمان خاکستری روشن در سایه ی پلک های پف آلود سرخ و نگاهی که حباب درونم را پاره کرد و گذاشت بدنم بلرزد و اشک از چشمانم جاری شود. او، لرد سابیس روح و جسم در هم کوبیده ام را خردتر از پیش کرد و این گونه من از نو متولد شدم.

و می دانستم چه می خواهم. صلحی که از قلب رنج بیرون بتراود. از میان خون و ناله های جگرخراش. می دانستم که آن وینسنت قدیمی جایی در ذهنم شمشیر می زند و می کشد و جایی توسط مالخازار شکنجه می شود، اما وینسنت اکنون مدرسه ی سنت الویرا را تاسیس می کند. مکانی که آمالثورایی ها و نوکتیرایی ها کنار هم می آموزند، همدیگر را درک می کنند و به صلح می رسند.

من، خون آشام وینسنت موسس و مدیر مدرسه ی سمت الویرا هستم. من در این مدرسه، در این قلعه ی قهوه ای چون پوست درختان خودم را می شناسم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 بهمن 1404 00:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام جینی عزیز،

اولا بابت تاخیری که در پاسخگویی به درخواستت پیش اومد عذرخواهی می کنم.


شما با فاصله کمی بعد از درخواست دادن برای مرگخوار شدن و رد شدنش اینجا درخواست عضویت دادین و اگر بخوام باهات صادق باشم این چیزی نیست که برای من قابل قبول باشه. فارغ از ظاهر ایفایی، هر کدوم از گروه های سایت فرهنگ خاص حاکم بر خودشون رو دارن، چهارچوب هایی دارن و انتظاراتی که امیدوارن اعضاشون اون ها رو رعایت کنن. این نکته ای هستش که فکر نکنم به اندازه کافی بهش توجه کرده باشی باباجان و برای من خیلی سخته که چنین بی توجهی رو ندیده بگیرم.

فعلا صبور باش، توی سایت فعالیت کن و سعی کن هر دو گروه رو بشناسی. در نهایت اگر بازم مایل بودی که محفل بپیوندی می تونیم باهم بررسی ش کنیم و اگر هم دیدی که با گروه مرگخواران همگون تری، می تونی با لرد ولدمورت هماهنگ کنی و با یه شخصیت متناسب شانست رو برای پیوستن به تاریکی محک بزنی.


این پیام رو هم به شکل عمومی گذاشتم، به امید اینکه برای دیگران هم مفید باشه.


ارادتمند تو،
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Io sempre per te...


پاسخ: ارتباط با ناظر فن فیکشن
ارسال شده در: دوشنبه 6 بهمن 1404 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
اهم اهم
تصمیم گرفته شده چجوری میشه برش داشت؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو مخفی میکنن .
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: آقای تال
ارسال شده در: دوشنبه 6 بهمن 1404 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
فوق‌العاده بود آقای تال. ماجرای قتل هم قشنگ بود.

افرادی که لایک کردند

من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.


پاسخ: جوتیوب
ارسال شده در: دوشنبه 6 بهمن 1404 19:52
نمایش جزئیات
آفلاین
حاوی اسپویل از تصویر دوریان گری.
آیلین کتاب نسبتا لاغری را جلوی دوربین گرفت. از چشمان سیاهش حسی می‌بارید که تاکنون دیده نشده بود. در خوشبینانه‌ترین حالت، میشد گمان برد کتاب خاطرات تلخی را در او زنده کرده‌. حتی لبخندش شبیه نقاب بود.
- تصویر دوریان گری.

و با نگاهی به چهره‌ی مرد ظریف و موطلایی روی جلد، وجودش لرزید. دوریان گری...ماریوس لسترنج... شخصیت اصلی کتاب چه‌قدر شبیه قلدر دوران مدرسه‌اش بود!

این افکار را از سر بیرون کرد و ادامه داد:
- این داستان، درباره‌ی زیبایی،اخلاق و سقوطه. درباره‌ی فرق ظاهر و باطن. مرد زیبایی که برای زیبا موندن، بهای سنگینی می‌پردازه.

وجودش به لرزه افتاد. آیا ماریوس لسترنج هم اگر می‌توانست، آن بها را برای زیبا و جوان ماندن می‌پرداخت؟ او که آیلین را به بهانه‌ی زشتی به باد تمسخر می‌گرفت؟ آهی کشید.
- مهمون این بارمون، خود دوریان گریه.

کتاب را گشود و همان ورد را خواند. مرد ظریفی با موهای بلوند و چشمان آبی رو به رویش ظاهر شد. آیلین لبخندی تلخ زد. در چشمان آن مرد، ماریوس لسترنج را می‌دید.
- خوش اومدین، جناب گری. عزیزان، سوالاتتون رو بپرسین.

دیدگاهی ظاهر شد:
- عشق یا اخلاق؟ هرچند جوابتو می‌دونم.

دستان ظریف دوریان در هم مشت شدند.
-نمی‌دانم، نمی‌دانم. شاید عشق.

دیدگاه دیگری آمد:
- حس می‌کنم دوریان قبل از فسادی.

رنگ از رخ دوریان پرید و او را بیشتر به ماریوس شبیه کرد.
- فساد؟

شناسه‌ی کاربری دیگری نوشت:
- ذهن معصومت رو درگیر نکن.

آیلین تبسمی کرد. معصوم! امثال او و ماریوس را هنوز نشناخته بودند!

دوریان به کتابش بازگشت‌ و آیلین را با خشم فروخورده تنها گذاشت.

افرادی که لایک کردند

من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.


پاسخ: آقای تال
ارسال شده در: دوشنبه 6 بهمن 1404 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
به سیرک عجایب خوش آمدید!


تصویر تغییر اندازه داده شده


-پارت اول، معرفی و توضیحات
خانوم ها و آقایان! از اینکه دعوت ما رو پذیرفتید بی نهایت سپاسگذارم و امیدوارم که از نمایشمون لذت ببرید. اجازه بدین در ابتدا برنامه هایی که براتون تدارک دیدیم رو عرض کنم، اول از همه شاهد یه نمایش کوتاه توسط آقای دماغ و دستیارش خواهید بود که درواقع یه نوع مقدمه برای ایونت اصلیِ سیرکمونه. در استراحتی که بعد از نمایشِ آقای دماغ قراره بهتون داده بشه، کوتوله های نازنینمون سبد های هدیه‌ای رو تقدیمتون می‌کنن که به مناسبتِ سالگردِ شروعِ کارِ سیرک آماده کردیم.
و بعد نمایش دوم اغاز میشه. شما قادر خواهید بود که ارواح نیاکان و پیشینیان خودتون رو به مدت یک ساعت ملاقات کنید. نیم ساعتش رو دور هم می‌شینیم و از ارواح برگزیده خواهش می‌کنیم تا ماجرای جذابِ مرگشون رو برامون تعریف کنن... و بعد نیم ساعتِ دیگه هم بهتون زمان میدیم تا باهاشون خلوت کنین و حرف بزنین.
در نهایت، قبل از اینکه شما رو به سمت در های خروجی هدایت کنیم، پیشنهاد می‌کنم از بازارچه‌ی کوچیکمون که توی چادر بغلی درحال اجراست بازدید کنید. مطمئن باشید که ابزار و و سایلی رو خواهید دید که هیچ جای دیگه‌ای پیدا نمی‌کنید.
و حالا، امیدوارم از نمایشِ ما لذت ببرید. من، آقای تال مسئول برگزاری نمایش هستم. هرجا که احساسِ خطر کردید، یا کم و کسری‌ای احساس کردین، فقط کافیه دکمه‌ی زیر صندلیتون رو فشار بدید تا من به خدمتتون برسم.
خیلی خب دیگه، فعلا.


-پارت دوم، با دماغ و بی دماغ
(این پارت به زبانِ شخص سوم نوشته شده ولی شما بیشتر از صحنه سازی، با مکالمات رو به رو خواهید شد.)

چند دقیقه از رفتنِ آقای تال نمی‌گذشت که پرده های قرمز رنگ سیرک کنار رفت و مردی با دماغِ دراز، در میانِ صحنه نمایان شد. مرد که موهای کوتاهش رو به شکل مرتبی ژل زده و به سمت عقب شانه کرده بود، کت شلوارِ قرمز رنگی پوشیده بود که شباهت زیادی به لباس های آقای تال داشت. مثل اینکه هردو لباس، دوخته‌ی دستِ یک نفر بود. آقای دماغ، دماغِ درازی داشت که مشابهِ دماغ فیل بود و تنها تفاوتش با دماغِ فیل، در رنگش بود. چون که رنگ پوستِ بدن فیل ها معمولا خاکستریه و رنگ پوستِ آقای دماغ، کرمی مایل به قرمز بود.

-خب... سلام!
من جیمز رابرت کینیکید هستم. اسم طولانی و قشنگیه مگه نه؟ البته آخرین باری که کسی با این اسم صدام زد رو یادم نمیاد... به خاطر شکل و ظاهری که دارم، به آقای دماغ معروف شدم. من اینجام که به همه‌تون ثابت کنم که بعضی وقت ها عجیب بودن نه تنها به معنای نحسی و بدبختی نیست، بلکه نمادی از خوش شانسیه! و دماغِ من نمونه‌ی بارزی از اونه.
شاید من ظاهر زیبایی نداشته باشم... اما این دماغ، یه دماغِ عادی که شبیه به دماغِ فیل ها باشه نیست! این دماغ قدرت فوق العاده زیادی داره و بزرگ نمایی نیست اگه بگم یه فوت از دماغِ من با قدرتِ یک مشتِ سوپرمن برابری می‌کنه. البته احتمالا خیلی هاتون فکر می‌کنین که سوپرمن یه افسانه‌س اما واقعا وجود داره! یه زمانی حتی برای سیرک عجایب هم کار می‌کرده اما خب درحال حاضر... روحش شاد و یادش گرامی باد.
بگذریم... بذارین قدرتِ خارق العاده دماغمو بهتون ثابت کنم.

آقای دماغ اینو گفت و به دست اندر کارانِ پشت صحنه اشاره کرد تا وسایلِ مورد نیاز رو به صحنه بیارن. اولین چیزی که روی صحنه و جلوی چشم بیننده ها قرار گرفت، سنگی به شدت بزرگ و سنگین بود که به نظر می‌رسید اگر بیشتر از چند دقیقه‌ی دیگه روی صحنه بمونه، چوب هایی که سکوی صحنه رو تشکیل داده رو خراب می‌کنه.

-بچه های سیرک زحمت کشیدن و این سنگ رو از صخره های همین نزدیکی ها کندن، پس بد نیست اگه از صخره هم تشکر کنیم که چنین امکاناتی رو برای نمایشمون فراهم کرده...
خب، از پشت صحنه بهم اطلاع دادن که این سنگ حدودا با وزنِ یه خودروی سواری کوچک برابری می‌کنه. و من می‌خوام اینو فقط با فوت دماغم بلند کنم، جوری که از روی همه‌ی شما تماشاگرای عزیز رد بشه و در اخر، پشتِ چادر فرود بیاد. تماشاگرا اصولا دوست دارن سر اینکه من می‌تونم بلندش کنم یا نه شرط بندی کنن... پس اگه شما هم دوست دارین یه چنین کاری بکنین، فقط دو دقیقه زمان برامون باقی مونده.

دو دقیقه مثل برق و باد گذشت و فقط چند ثانیه بعد، سنگ با قدرتِ فوتِ دماغ، به پشتِ چادر سیرک پرت شد. برای چند ثانیه، صدای بلندِ برخورد سنگ به زمین همچنان توی فضا باقی مونده بود.

-امیدوارم لذت برده باشید... و درنهایت چون زمان زیادی برامون باقی نمونده، مجبورم نمایشم رو کوتاه تر کنم. دماغِ من نه تنها چنین قدرتی رو با خودش حمل می‌کنه، بلکه در مقابل هرگونه سوزش مقاومه و هیچ چاقویی قادر به بریدنش نیست. این دماغ یه جادوی واقعیه، مگه نه؟ حالا می‌خوام منشا این جادو رو بهتون نشون بدم...

چند ثانیه بعد، فیلِ نسبتا کوچک و ریز جثه‌ای وارد صحنه میشه. اون فیل، بچه نبود. اما از اندازه و اندامش هم مشخص بود که سن زیادی نداره. و درواقع جالبترین نکته‌ای که درباره‌ی فیل وجود داشت، دماغش بود. اون فیل دماغ نداشت. یا شاید بهتره بگیم دماغش انقدر کوچک و مشابه به دماغ ادمیزاد ها بود که هیچکس باورش نمیشد اون دماغِ یه فیل باشه!

-بله، این واقعیت داره. دماغِ من درواقع مالِ من نیست... بلکه متعلق به رزه. اسمشو گذاشتم رز... نمیدونم از این اسم خوشش میاد یا نه اما باید یه اسمی پیدا میکردم که باهاش صداش بزنم. و راستشو بخواید، چیزی که الان دارید در مقابل خودتون می‌بینید یه حادثه بوده. وقتی بچه بودم توسط چندتا جادوگرِ دیوونه دزدیده شدم که همش به دنبالِ ساختِ یه موجود دورگه از انسان و حیوانات بودن... و ما یه اشتباه بودیم، یه طلسمِ اشتباه که هیچوقت باطل نشد و با اینکه ما مقصرش نبودیم، اما بخاطرش ازز جامعه طرد شدیم. حالا دیگه نه من یه انسانم و نه رز یه فیله! ما بدون اینکه خودمون بخوایم، محکوم شدیم به عجیب بودن و دوست نداشته شدن! البته اشتباه نکنید... من خیلی خوشحالم که الان اینجام و همه‌ی اینها رو مدیونِ همین داستانم. سرنوشتِ شوم من، درواقع بهم کمک کرد تا خونه‌ی واقعی خودمو پیدا کنم.
و در نهایت، خیلی ممنون که به داستان ما گوش دادید. نمایشِ ما همینجا به اتمام می‌رسه... و شما رو دعوت می‌کنم تا از ادامه‌ی برنامه های مهیج ما دیدن کنید.

-پارت سوم، فریادی از دنیای مردگان

آقای تال دوباره به صحنه برگشت. اینبار کتِ مشکی بلندی پوشیده بود که نوای دردمند برزخ رو تداعی می‌کرد. روی کلاهش جمجمه های کوچکی قرار داشتند که انگار زنده بودن و به تماشاگر ها لبخند می‌زدن.

-امیدوارم از نمایشِ اقای دماغ لذت برده باشید و حالا هم آماده‌ی بخشِ اصلی نمایشمون شده باشید! این طلسم درواقع بعد از قرن ها احیا شده و قراره دوباره اجرا بشه... من اطمینان حاصل کردم که هیچ خطری برای شما نداشته باشه پس با خیالِ آسوده تماشا کنید و لذت ببرید.

آقای تال جمله‌ی خودش رو به پایان رسوند و چوبدستی‌ش رو از داخلِ کتش بیرون آورد. چوبدستی‌ای که هیچ رنگ مشخصی نداشت و انگار تمامِ رنگ های دنیا رو در خودش جمع کرده بود. و به محضِ اینکه آقای تال چوبدستی‌ش رو توی هوا تکون داد، مه غلیظی کل چادر رو در بر گرفت. و بعد فقط صداها قابل شنیدن بودن. صدایِ آقای تال که طلسم رو اجرا می‌کرد و صدایی مثل کوبیده شدنِ پای یک بچه غول به کفِ چوبی سالن. چند دقیقه طول کشید تا اجرای طلسم به پایان برسه و همزمان با پایانش، مه هم از بین میره.

حالا ارواحی که به وضوح گیج و منگ شده بودن و حتی نمی‌دونستن که توسط چه کسی احضار شدن، بین جمعیت دیده می‌شدن. به راحتی می‌شد تفاوت جمعیت با ارواح رو تشخیص داد. ساده ترین توصیفش همون ارواحِ سرگردان هاگوارتزه. اونها کاملا مشابه به همون ارواح بودن.

-دوستان و تماشاگران عزیزم... امیدوارم از مهمون های دوست داشتنیمون نترسیده باشید. مشخصا مهمون هامون هم نمی‌دونن که چرا به اینجا احضار شدن پس فکر می‌کنم یه توضیحی بهشون بدهکارم...
درک می‌کنم اگه گیج شده باشید یا حتی از خوشحالی بخواید کارای عجیب غریبی بکنین... به هرحال مدتی میشه که ارتباطتون با دنیای انسان ها قطع شده و چنین فرصتی فقط قرنی یکبار پیش میاد! اما امیدوارم متوجهِ زمان کمی که در اختیار داریم باشید... ما اینجاییم که صدای شمارو بشنویم، پس چند نفری که دوست دارن داستانشون رو برای ما تعریف کنن، لطفا خودشونو آماده کنن و به نوبت به صحنه تشریف بیارن. من صحنه رو ترک می‌کنم تا به راحتی بتونید حرف بزنید و چیزی که تمامِ این مدت توی دلتون مونده رو، بیان کنید.

-پارت چهارم، داسِ مرگ

اولین مهمانانی که پا به صحنه می‌ذارن، گروهی سه نفره از ارواحِ بخت برگشته‌ای هستن که باهم دچارِ مرگ شدن.

-عصر بود و به تازگی می‌خواستیم مغازه رو ببندیم. راستش ما یه سالن زیبایی داشتیم که سه تایی باهم اداره‌ش می‌کردیم. اون روز تصمیم گرفته بودیم مغازه رو زودتر از موعد مقررش ببندیم تا بتونیم به قرارمون برسیم... یه مهمونی چای خوری کوچیک با آیلین داشتیم که معمولا هم سالی یبار اتفاق میفتاد. آخه آیلین آنچنان آدم اجتماعی و سرحالی نبود. ما هم خیلی سرمون شلوغ بود! خلاصه که هیچ جوره نمی‌خواستیم ایونتی که فقط سالی یکبار رخ میده رو از دست بدیم... اما ناخواسته از دستش دادیم. هر سه‌ی ما توی راهِ رفتن به مهمونی، به قتل رسیدیم. حتی نفهمیدیم چجوری! تنها چیزی که از اون صحنه یادمونه، یه فردِ مشکی پوشه که احتمالا به دلیل موهای بلندش باید زن بوده باشه. اون از طلسم ممنوعه استفاده کرد تا مارو بکشه... اما اونموقع که ما مردیم، کسی جسدمون رو پیدا نکرد. حتی خودمونم نتونستیم جسدامون رو پیدا کنیم! چون به هرحال مرده بودیم و از اون اجساد کاملا جدا شده بودیم... و در نهایت تقریبا بعد از یک ماه، پلیس جسدامونو که تیکه تیکه شده و بعد به هم دوخته شده بودن رو پیدا کرد. بعضی تیکه ها هم حتی پیدا نشدن! و البته قاتل هم هیچوقت پیدا نشد... ما هنوز هم امیدوارم که یه روز قاتل پیدا بشه و به سزای عملش برسه! چون ما هنوز می‌خواستیم زندگی کنیم!

شخصی که به نمایندگی از دو نفرِ دیگه درحال حرف زدن بود، با بغض جمله‌ش رو به اتمام رسوند و همراهِ دوستاش صحنه رو ترک کرد. نفرِ بعدی، جادوآموزی بود که هنوز لباسِ هاگوارتز رو به تن داشت.

-قبل از مرگم چندتا کلمه رو با گوشت و استخون درک کردم. اضطراب، سن اضطراب، تحقیر، برتری و قلدری.
قلدری... درواقع اولین کلمه‌ای بود که با درد و رنج درکش کردم و به کمکش باقی کلمات رو اموختم. من اتلسم. اتلس دان. الان سال هاست که شونزده سالمه. من یکی از جادوآموز های هاگوارتز بودم که البته همیشه مورد تمسخرِ دیگران قرار می‌گرفتم. چون به صورت عجیبی توی اسلیترین گروهبندی شده بودم و هم گروهی هام هیچوقت منو نمیپذیرفتن! اونا اسم و فامیلی منو، و حتی چهره‌م رو مسخره می‌کردن... تا اینکه دیگه نمیتونستم حتی به اسونی توی راهروی غذاخوری قدم بردارم. حتی شب ها و موقع خواب هم اضطراب داشتم.
این اتفاقات ادامه داشتن تا اینکه بالاخره دوست پیدا کردم. برای اولین بار از سمت یک دوست، هدیه گرفتم. گل های قشنگی بودن... هنوزم بوی خوبشونو یادمه. بله، لیلی به من دلیلی برای زندگی دوباره داد. و اونموقع بود که کلمات جدیدی رو یاد گرفتم؛ انسانیت، محبت و همدلی. با این کلمات زندگی معنای خیلی قشنگتری پیدا کرده بود. اما چیزی که با گذشت زمان ازش یاد گرفتم و تمام افتخار زندگیم رو به همون کلمه مدیون شدم، شجاعت بود. لیلی شجاع بود و بهم یاد داد که چطور شجاع باشم. واسه‌ی همینم اون شب جلوی همه‌ی اونایی که بهم زور میگفتن ایستادم و برای اولین بار از حق خودم دفاع کردم! و از قضا این اتفاق انچنان ارامش بخش بود که اون شب عمیق ترین و اروم ترین خواب زندگیم رو تجربه کردم. اما خب... بخت باهام یار نبود و همون شب به قتل رسیدم. چون خیلی عمیق خوابیده بودم چیزی یادم نمیاد اما بعد ها فهمیدم که هم اتاقی هام هم به قتل رسیدن. جنازه‌ی منم تقریبا یک ماه بعد از مرگم پیدا کردن و طبق چیزی که توی روزنامه ها نوشتن، بدنم تکه تکه شده بود و حتی بعضی قسمت هاش رو به هم دوخته بودن. نمیدونم یه روزی اون قاتل رو پیدا میکنن یا نه اما به هرحال من هیچ حسرتی از زندگیم ندارم.

پسرک با قاطعیت به تماشاگر ها نگاه کرد و بعد از سکو پایین رفت. اخرین نفر، زنی بود که با غرور و شرارت پا به صحنه گذاشت. زیبا بود و وقار یک اصیل زاده‌ی خودخواه رو داشت!

-نمیدونم این نمایش مسخره به چه دردی میخوره اما خب... بعضی از اشنا ها و اعضای خاندان بلک رو بین تماشاچی ها دیدم پس دلم میخواست چند جمله باهاشون حرف بزنم. من والبورگا بلک هستم. مادر سیریوس و... لاکرتیا! مطمئن نیستم که منو به خوبی یادت باشه چون تو بچگی پدر و مادرت رو از دست دادی و در نهایت هم توسط پسر بی عرضه‌ی من بزرگ شدی اما به هرحال... باید به گوش همتون برسونم که من با بی عدالتی به قتل رسیدم! و کسی که من رو به قتل رسوند... پسرم بود. سیریوس! اون شبِ دیروقت، دزدکی وارد خونه شد و با خنجر گلومو درید. و خانواده‌ام برای اینکه ابروی خودشونو حفظ کنن پنهانی جسدمو توی عمارت قدیمی بلک دفن کردن. و حالا حقیقت اشکار میشه... همه‌ی اون حرومزاده ها باید به سزای اعمالشون برسن! من... من فقط میخواستم با خانواده‌ام باشم. با خانواده‌ی بی نقص خودم.

زنِ مغرور کم کم درحال از دست دادن کنترل خودش بود و با گریه فریاد میزد، بنابراین کارکنان سیرک بهش کمک میکنن تا از سکو پایین بیاد و مشغول دلداری دادنش میشن. در همون لحظه اقای تال دوباره به صحنه برمیگرده تا تماشاگرهای بهت زده رو اروم کنه.

-خب عزیزان، امیدوارم بتونید حرفای این بانوی عزیز رو نادیده بگیرین چون من شنیدم قبل از مرگش عقلشو از دست داده بود و مدام توهم میزد. حالا که برنامه‌ی ما به اتمام رسیده، میتونید با خویشاوندانتون خوش بگذرونید. اما قبلش باید یه چیزی رو اعلام کنم. همه‌ی این عزیزانی که به صحنه اومدن و داستانشون رو تعریف کردن، واقعا به قتل رسیدن و قاتل همشون هم یه نفره. یه سری سرنخ توی حرفاشون بود اما خب... منم یه سرنخ بهتون میدم. جنازه‌ی همه‌ی عزیزان توی یه عمارت خیلی قدیمی پیدا شده که زمانی عمارتِ خاندان بلک بود. و تازه جنازه های خیلی خیلی زیاد دیگری هم پیدا شده... اما قاتل غیر قابل تشخیص بوده. شایدم کسی به چیزی رشوه داده تا قاتل مشخص نشه. کسی چه میدونه؟ از همتون میخوام بهش فکر کنید و قاتل رو پیدا کنید... دو هفته بهتون مهلت میدم. و در نهایت اگه موفق نشید، خودم توی چنل جوتیوبم اشکارش میکنم.
حالا همگی خسته نباشید و امیدوارم از نمایش لذت برده باشید! موقعِ خروج میتونید از چادر بغلی دیدن کنید و سوغاتی های مخصوص سیرک رو برای دوستان و اقوامتون یا حتی برای خودتون به یادگار بخرید.
مرلین نگهدار همگی.

و در نهایت پرده های سیرک پایین اومدن و نمایش به اتمام رسید.

(امیدوارم از افرادی که انتخاب کردم براتون راضی باشید... به هرحال من همه‌ی اون افراد رو خودم انتخاب کردم و اون داستان قتل هم تخیلیه اما اگه دوسش دارید، میتونید همینجا توی کامنت ها جواب معما رو بنویسید.)

افرادی که لایک کردند



پاسخ: جشن تولد 22 سالگی جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 6 بهمن 1404 11:29
نمایش جزئیات
آفلاین
من خودم تازه اضافه شدم به هر حال تولد 22 سالگیت مبارکککک!!!!!

افرادی که لایک کردند