جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
30 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: دفتر مدیریت مدرسه
ارسال شده در: امروز ساعت 09:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درود

بازیکنان یونکلاو:


مهاجمین:

ابرفورث دامبلدور، کاساندرا وابلاتسکی، پنه‌لوپه کلیرواتر


مدافعین:
سیبل تریلانی، توالت(مجازی)


دروازه‌بان:
آدنا دنیس


جست‌و‌جوگر:
ربکا


بازیکن ذخیره:
میرتل وارن، نورا پردفوت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حداقل منفجر نشد!
قول می‌دم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven
تاپیک انجمن
پاسخ: کانون مرکزی
ارسال شده در: دیروز ساعت 22:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

این عکس مربوط به فارغ‌التحصیلیمه. موقع دیدنش، با خودم فکر کردم چه‌قدر پیر شدم! این قافله‌ی عمر، عجب می‌گذرد...
(به ترتیب از راست به چپ: پسرعمه‌م، نائوکی، خودم، همسرم، ایزومی.)
#گذشته
#پیر شدن
#قافله‌ی عمر

افرادی که لایک کردند

اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
تاپیک انجمن
پاسخ: سالن ورزش‌های ماگلی
ارسال شده در: دیروز ساعت 21:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گلدان با سرعتی باور نکردنی میدوید. ریشه های نسبتا خشکش روی زمین کشیده میشدند و صدای خراشیدگی ایجاد میکردند. مرگخوار ها همچنان دنبال گلدان میدویدند و فریاد میزدند: « گلدونو بگیرید!». غافل از اینکه گلدان، جلو تر از آنها وارد جنگل شده است. وقتی گلدان به اواسط جنگل رسید، بویی عجیب بینی اش را پر کرد. بوی چایی! همان چایی که غنچه دلش میخواست بنوشد! ریشه هایش به این طرف و آنطرف چرخیدند تا رد بو را دنبال کنند تا در نهایت، گلدان را به کلبه ای در اعماق جنگل رساندند. در کلبه باز شد و دستی از در بیرون آمد. دست گلدان را قاپید و در کلبه را بست. آن دست متعلق به کسی نبود جز، لیلی.

در آنطرف ماجرا، مرگخوار ها به تازگی وارد جنگل شده بودند. جنگل پر بود از درختان مرتفع و پر از شاخو برگ که به آن ها اجازه نمیداد آفتاب بالای سرشان را ببینند. از این رو، جنگل تاریکِ تاریک بود. مرگخوار ها دور هم حلقه زدند و قبل از اینکه بر سر خود بزنند مشورت را آغاز کردند.
- حالا توی این تاریکی چطوری بگردیم دنبال گلدونه؟
- نیازی به گشتن نیست میرا بو میکشه!

تلما میرا را از روی شانه هایش پایین آورد و روی زمین گذاشت. میرا با افتخار و غرور خاصی نشست و سرش را بالا گرفت.

- میرا روباهه سگ نیستش که!
- به تو چه که میرا چیه!
- الان بهت نشون میدم که به من چه ربطی داره

تلما و آن مرگخوار دیگر، در آن طرف به دعوا پرداختند و در طرف دیگر، باقی مرگخوار ها به آن ها توجهی نکردند و به مشورتشان ادامه دادند.

- بهترین راه اینه که ۲ تا گروه بشیم.
- ۳ تا! یه گروه باید برن دنبال گله.

به این ترتیب، مرگخوار ها به جز تلما و آن مرگخوار دیگر، به سه گروه تقسیم شدند. دو گروه به دوراه متفاوت رفتند تا گلدان را پیدا کنند و یک گروه، راهشان را از دیگران جدا کردند تا به دنبال خوشبو ترین گل دنیا بگردند.

تلما و آن مرگخوار دیگر، که بعد از مدتی دعوا متوجه نبودن بقیه ی مرگخوار ها شده بودند، تصمیم گرفتند دعوا را کنار گذاشته و افتخار پیدا کردن گلدان را نصیب خود کنند. پس به راه افتادند و بر خلاف انتظار آن یکی مرگخوار، میرا را به عنوان روباهِ سگی به کار انداختند.

بعد از مدت کوتاهی، میرا آن دو را به جایی نزدیک کلبه ی لیلی کشاند. و همانجا، دوباره با یک غرور خاص ایستاد. تلما از خوشحالی بالا پرید و چشم غره ای به آن یکی مرگخوار رفت که به او بفهماند میرا را دست کم گرفته است.
- خیلی خب حالا‌ اینجا اصلا کجاست؟
- بو کن!

بوی غذایی بسیار بسیار خوشمزه به مشامشان خورد. رد زرد رنگی از بو، از جلویشان رد شد و هردویشان را مست کرد. مردمک چشمانشان درشت شد و بی اختیار، رد بو را دنبال کردند تا به کلبه ی لیلی رسیدند.

بدبختانه یا خوشبختانه، همگی مرگخوار ها زود تر از آن دو به کلبه ی لیلی رسیده بودند. حتی گروه سوم که راهشان را به کل از بقیه جدا کرده بودند، حالا دور میز طویل کلبه نشسته بودند و آنقدر از غذا خورده بودند، که شکم هایشان باد کرده بود. تلما و مرگخوار دیگر به همراه میرا، که مانند بقیه عقلشان را از دست داده بودند در کلبه را باز کردند و بدون توجه به دیگران، روی دو صندلی خالی نشستند.

- خوش اومدید.

دو بشقاب پر از گِل های رقیق برکه ی نزدیک به کلبه، روبرویشان قرار گرفت. در چشم آن دو که جادو شده بودند، غذای مورد علاقه‌شان جلویشان بود و میتوانستند یک دل سیر از آن بخورند پس بدون درنگ، شروع کردند. آنقدر از آن گِل خوشمزه خوردند که مانند باقی مرگخوار ها شکم هایشان باد کرد و باعث شد بی حرکت روی صندلی بمانند.

لیلی که ظاهرا به خواسته اش رسیده بود، گلدان را روی میز گذاشت. کمی بعد مرگخوار ها به وضوح خوشبو ترین گل دنیا را در دستان لیلی دیدند که آن را درون گلدان میکاشت، اما توانایی تکان خوردن و یا حتی واکنش نشان دادن را نداشتند.

لیلی جلو آمد و با قیچی که در دست داشت، تکه ای از موهای تک تکشان را برید. اما متاسفانه بعضی هایشان را کچل کرد که انگار با آنها خصومت شخصی داشت. اما در هرحال، موهایشان را به پاتیل صورتی اش اضافه کرد و شروع کرد به هم زدن.

- میدونین دارم چی درست میکنم؟ خب اگه نمیدونین نویسنده ی بعدی بهتون میگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: دیروز ساعت 18:44
نمایش جزئیات
آفلاین

اسم: بئاتریکس بلکمور

گروه: ریونکلاو

پاترونوس: روباه

چوب‌دستی: چوب بید، مغز پر ققنوس، 29 سانتی متر

ویژگی های ظاهری: موهای قهوه ایی تیره و موج دار تا روی شانه، چشم های طوسی و کشیده، ابروهای ظریف، پوست سفید

ویژگی های شخصیتی: کنجکاو، درون گرا، لجباز، سر به هوا، غیر اجتماعی و احساساتم رو زیاد نشون نمیدم

بوگارت: آدم هایی که دوستشون دارم ترکم کنن، مورد تمسخر قرار بگیرم

زندگی نامه: من توی یه خانواده معمولی بزرگ شدم، اسم پدرم آدریان و اسم مادرم نورا بود و هیچ‌کدومشون چیزی درباره دنیای جادو نمی‌دونستن. از بچگی یه سری اتفاقای عجیب برام می‌افتاد ولی همیشه فکر می‌کردم دلیل دیگه‌ای دارن و زیاد بهشون توجه نمی‌کردم.

مثلاً یه بار که از دست مادرم عصبانی شده بودم گلدون مورد علاقه‌ش از روی میز افتاد بدون اینکه کسی بهش دست بزنه، یه بار دیگه هم وقتی خیلی دلم می‌خواست یه شیرینی از کابینت بردارم ولی قدم نمی‌رسید، در کابینت خودش باز شد و شیرینی افتاد پایین و چند بار هم پیش اومد که وقتی چیزی رو گم می‌کردم بعد از مدتی یه‌جوری جلوی پام پیدا می‌شد. اون موقع‌ها فکر می‌کردم فقط شانس میارم و اصلاً فکر نمی‌کردم این اتفاقات ربطی به جادو داشته باشن.

تا اینکه یه روز یه نامه برام اومد که اول فکر کردم یکی داره باهام شوخی می‌کنه، تا اینکه یه نفر اومد و بهم گفت که جادوگرم و قراره برم مدرسه جادویی هاگوارتز اولش اصلاً باور نکردم، چون تا اون موقع حتی فکرشم نمی‌کردم همچین دنیایی وجود داشته باشه و وقتی کم‌کم همه‌چیز رو برام توضیح دادن، تازه خیلی از اتفاقای بچگیم برام معنی پیدا کرد و از اون موقع هم هر چیز عجیبی که می‌دیدم، بیشتر دلم می‌خواست بفهمم دلیلش چیه.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط Beatrix در 1405/5/21 23:22:36
تاپیک انجمن
پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: دیروز ساعت 17:35
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف ربکا و موریگان
برای اداره کارآگاهان وزارت سحر و جادو طبقه ۵ اتاق ۲۱ 《نورا پردفوث》



مدتی است که پرونده های جنایی را دنبال میکنم و نام تو در صدر کارآگاهان این بخش دیده می‌شود مثل همین امروز صبح که بخش جنایی روزنامه پیام امروز را می‌خواندم و به نام تو برخوردم .

قابل تحسین است که با همه ی تفاوت ها و کوچک بودنت این مقدار در کارت موفق هستی.
البته اراده آهنینی نیز داری که توانسته ای تا به این زمان در اداره سحر و جادو و میان آن همه جادوگران و ساحرگان رنگ به رنگ با اخلاقیات مختلف دوام آوری‌.

اینکه میبینم تا به امروز سالم مانده ای و هیکل نحیفت زیر پاهای همکاران و دشمنانت له نشده هم باعث خوشحالی هم تعجب من است.
کلاغ ها خبر هایی می آورند از اینکه معاون جدید وزیر خیلی پیگیر است و برای هر کاری ده نقشه میکشد تا انجامش دهد ؛ واقعا اینطور است؟

اینجا هم اوضاع خوب است ، البته شاید.
هاگوارتز روز به روز عجیب و غریب تر میشود از استادان بگویم یا مدیر؟
از یک پیرمرد کوتاه قامت ‌که بوی زباله می‌دهد تا جنی که با مسلسل وارد کلاس می‌شود و جنی که مدیر مدرسه شده است!
کم کم‌ دارم فکر میکنم تا چند روز دیگر جن های خانگی حتی تا وزارت هم نفوذ می‌کنند و مرلین را چه دیدی شاید یکی از همین ها وزیر بعدی سحر و جادو شد.


در آخر باید بگویم که خوشحالم هنوز زنده ای و دود می‌دهی و امید دارم که میتوانی روز به روز در کارت موفق شوی؛ خبر ها را دنبال میکنم و منتظرم دست آورد های بیشتری از تو ببینم.

این را هم از من داشته باش:
چایت را بنوش
نگران فردا نباش؛
از گندم‌ زار من و تو
مشتی کاه می‌ماند بـرای باد ها... .

- نیما یوشیج


نامه تمام.

افرادی که لایک کردند

Beware the ravens that whisper omens of death.𓆃
تاپیک انجمن
پاسخ: یک فنجان چای
ارسال شده در: دیروز ساعت 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
مصاحبه‌ی خیلی زیبایی بود، دوشیزه روزالین، دوشیزه ملانی‌.
تغییر رنگِ موهای دوشیزه ملانی خیلی کالیسیفر رو خوشحال و... کنجکاو کرد و یک جلسه‌ی ملاقات در این مورد بذاریم.

پ ن: رزای عزیزم؟ کالیسیفر ر از امروز صبح ندیدم. احیانا اطلاعی نداری کجا ممکنه رفته باشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: دیروز ساعت 17:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
فلور لبه ی کلاه آفتابی اش را در دست گرفت. دست دیگرش، در دست همسرش قرار داشت و هر از گاهی آن را محکم می‌فشرد. طوری که ناخن های بلند اما ساده و ظریفش، در کف دست بیل فرو میرفت و اورا وادار میکرد به فلور نگاه کند. نگاهی که هیچ خالی از خشم نبود. آفتاب تابستان، گرچه سوزان بود اما روی موهای طلایی رنگ و بلند فلور نقش بسته بود و آن را درخشان تر از همیشه نشان میداد. با اینکه هر چند دقیقه یک بار بیل را مجبور میکرد به او نگاه کند، و با اینکه بیل خشمگین میشد اما همین که چشمش به چهره ی آرام و بی نقص همسرش می افتاد، نگاه درون چشم هایش تغییر میکرد.

شب گذشته ویلای صدفی.


فلور چای خوش عطری را آهسته درون فنجان های خودش و بیل می‌ریخت. چای آنقدر عطر خوبی داشت که بیل را از پذیرایی به درون آشپزخانه کشاند. فلور لباس سفید رنگ بلندی به تن کرده بود و موهایش را بسته بود. هر موقع که دهانش را باز میکرد، هنگام حرف زدن لهجه ی فرانسوی شیرینش را به رخ بیل و بقیه میکشاند. او به خوبی متوجه حضور بیل در آشپزخانه شده بود.
- خب؟ قرار بود بیشتر توضیح بدی.
- اوه... درسته!

بیل صندلی را روی زمین کشاند و آن را عقب کشید و روی آن نشست. کشیده شدن صندلی روی کف آشپزخانه صدای گوش خراشی ایجاد کرد که بیل به آن اهمیت چندانی نمیداد اما، فلور لحظه ای ابرو هایش را در هم کشید.

- موضوع اینه که... محفل جایی نیست که تو داخلش اذیت بشی، میدونم چقدر حساسی ولی بهم گوش کن فلور... تو که توانایی مرگخوار شدن نداری داری؟

فلور فنجان چای را جلوی بیل قرار داد و آهسته روبروی بیل نشست. بیل میتوانست به خوبی متوجه معنی نگاه فلور بشود. فلور سکوت کرده بود تا او ادامه دهد.
- من میتونم درون تورو ببینم فلور... تو زیادی برای مرگخوار شدن پاکی.
- یه طوری حرف میزنی انگار من قلبم برای مرگخوار شدن میتپه!
-‌ منظورم این نبود فقط... میخوام راه درست رو بهت نشون بدم.

فلور به فکر فرو رفت. او همیشه سفید را رنگ پاک و خالصی میدانست. همچنین او‌ هیچ تمایلی به سیاه کردن قلب خود نداشت. فقط نمی‌دانست چرا بیل او را مجبور میکند که انتخاب کند. چه دلیلی دارد که او بخواهد جبهه ای را برای خود انتخاب کند.
- آه بیل... خواهش میکنم من فقط برای دفاع کردن از خودم به دنیا اومدم...
- منظورت چیه که فقط برای دفاع کردن از خودت به دنیا اومدی؟
- من فقط نمیخوام کسی آرامشم و زیباییم رو ازم بگیره. میتونم تصور کنم که با هر ماموریت چه آسیبی قراره به خودم بزنم!

بیل آهی کشید و جرعه ای از فنجان نوشید. طعم چای، به اندازه ی عطرش خوب بود و گلوی اورا تازه میکرد. بحث کردن با فلور همیشه او را خسته میکرد. زیرا فلور، فقط به یک چیز فکر میکرد، آرامش و زیبایی! گاهی وقت ها فلور بیل را بعد از خودش، در جایگاه دوم زندگی اش قرار میداد و این بیل را آزرده میکرد.

- چرا فکر میکنی محفل ازت میخواد تبدیل به آدم دیگه ای بشی‌؟

فلور چیزی نگفت. باز هم نگاه خیره ای به چشم های بیل کرد تا او ادامه دهد.

- محفل به آدم هایی مثل تو هم نیاز داره فلور... قرار نیست حتما برای کسی بجنگی... فقط قراره انتخاب کنی که از چی دفاع کنی.

فلور باز هم چیزی نگفت. اینبار فقط دستش را روی میز گذاشت و با انگشتان کشیده و ظریفش روی میز ضرب گرفت. بیل آهی کشید و آخرین جرعه از فنجان چایش را نوشید. سپس باز از سر جایش بلند شد، گونه ی فلور را آرام بوسید و از آشپزخانه خارج شد.
- شب بخیر...

فلور مدت زمان بیشتری آنجا نشست. او به فکر فرو رفته بود. اینکه شاید آنقدر ها هم که فکر میکرد بد نباشد اگر بیل را در محفل ققنوس همراهی کند. همانطور که بیل میگفت، او حق انتخاب داشت. که از چه‌ کسی و چه چیزی دفاع کند. از آرمان های خودش یا فرد دیگری؟ مرگخوار شدن ایده ی خوبی به نظر نمی‌رسید. فلور کسی نبود که خودش، زیباییش و زمانش را فدای کسی بکند که میتواند با یک اشاره تمام آن ها را از او بگیرد. محفل به او این اجازه را میداد که برای خودش بجنگد.

پایان فلش بک.

- فکر کردم نمیخواستی...
- هنوز هم نمیخوام بجنگم.

بیل‌ دستش را روی صورتش گذاشت طوری که انگار اینهمه راه تا میدان گریمولد آمده بود اما در نهایت توسط فلور سرکار گذاشته شده بود.

- میخوام از خودم دفاع کنم بیل...
- اوه... پس...
- اره، اگه قرار باشه بجنگم میجنگم. اما فقط برای مراقبت از خودم... و تو.

شاید این جزو اولین بار هایی بود که بیل میتوانست از دهان فلور این جمله را بشنود. اما با این حال، گوشه ی لب هایش بالا رفته بود و میخواست از خوشحالی بال در بیاورد که آرنج فلور در پهلویش فرو رفت. سرفه ای کرد و در خانه ی شماره ی ۱۲ را برای او باز کرد.

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
پاسخ: گزارش باگ‌های جادوگران جدید
ارسال شده در: دیروز ساعت 16:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

جناب @آبرفورث دامبلدور!

ممنونم از گزارشتون.

این مشکل برطرف شد و الان دیگه هدر سایت توی هر عرض نمایشگری درست کار می کنه.

اگه باز هم مشکلی بود خوشحال می‌شیم گزارش بدین.

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
!Lily has worries
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درود به گلای نو شکفته و خیلی وقته شکفته!


اینجا لیلی به عنوان یک جوتیوبر و شهروند نگران جامعه ی جادوگری، راجب اتفاقاتی که میوفته ابراز نگرانی میکنه!

تاحالا شده کسی یه پستی بزنه و شما با خوندن اون پست از استرس و نگرانی عرق بریزید؟ خب پس اینجا جاییه که شما میتونین برای لیلی کامنت بزارین تا لیلی توی ویدیو های بعدیش نگرانی های شما رو هم بررسی کنه!

مراقب پست هایی که مینویسین باشین! چون هر لحظه ممکنه لیلی رو نگران کنه!

تمام محتوای این کانال فان هستش و امیدوارم برای کسی ناراحتی ای ایجاد نکنه.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
پاسخ: دادگاه علنی آزکابان (آیا من، مجرم هستم؟)
ارسال شده در: دیروز ساعت 14:10
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
نقل قول:

تد ریموس لوپین نوشت:
بسم مرلین تعالی


(مرلین خدا نیست؛ پیغمبره )

***

شکوائیه




خواهان: ادوارد تد ریموس لوپین
خوانده: سوروس توبیاس اسنیپ
سبب دعوی: گرگینه‌ستیزی
مورخه اتفاق: ۱۴۰۵/۰۳/۲۸ تا بامداد ۱۴۰۵/۰۳/۲۹


آقای قاضی که فامیل هم هستیم و تقاضای اندکی پارتی‌بازی خویشتن‌داری داریم...!

اینجانب از آقای سوروس توبیاس اسنیپ بابت اهانتی که در ملاعام (چت باکس) به قشر گرگ‌نما کردند شکایت دارم!

تقاضا دارم به مدارکی که بنده بارگذاری کرده‌ام توجه کافی داشته باشید:

تصویر یکم

تصویر دوم

تصویر سوم

همان‌طور که دیدید ایشان علنا دارند ذکر می‌کنند که قشر محترم و معزز گرگ‌نما لایق ازدواج و تشکیل خانواده نمی‌باشند و علاف و بیکارند.

تشکیل خانواده حق نه تنها هر انسانی، بلکه حتی اگر گرگ‌نما را به عنوان انسان قبول ندارید؛ حق هر موجود زنده‌ای است. البته همه می‌دانیم چه بسیار گرگینه‌ها بوده‌اند که‌ بسی بیشتر از بعضی جادوگران بی‌نقص لیاقت زندگی داشته‌اند! مثلا خواستم از ایشان بپرسم آیا هنگامی که دو انسان کامل (عمو جیمی و عمو سیری) مشغول آزار و اذیت شما بودند، تنها کسی که‌ از شما دفاع کرد یک گرگینه نبود؟!

همچنین اتهام بیکاری و علاف بودن گرگ‌نماها بدلیل شرایط خاصی که در بدرهای کامل ماه دارند به‌شدت آزاردهنده می‌باشد و به هیچ عنوان قابل قبول نیست. دقیقا به این می‌ماند که فردی دارای سرخک را سرزنش کنیم که چرا سرفه می‌کند؛ یا بابت دست و پا زدن کسی که دارد غرق می‌شود شکایت کنیم...!

شاید اندکی از گرگینه‌ستیزان دیگر که مدام دنبال بهانه هستند تا قشر ما را از جامعه‌‌ی جادوگری بزدایند؛ فی‌الفور به نظری که در مورد موی چرب ایشان داده‌ام اشاره کنند و آن‌را هم توهینی نظیر اهانت آقای اسنیپ بدانند! پس این پاسخ بنده‌ی حقیر نسبت به اتهامات احتمالی است:

اولا؛ اگر ایشان بابت نظری که داده‌ام شکایت دارند، این پرونده‌ی جدایی خواهد بود و نمی‌توان با بهانه‌ی اینکه تسویه حساب شده، از کیفر قسر در بروند!

ثانیا؛ همان‌طور که مرلین بزرگ سفارش کرده، در امر به معروف و نهی از منکر نباید درنگ کرد! آیا نمی‌بینید که نصف هاگوارتز به‌خاطر ایشان عفونت گرفته‌اند؟! آیا نمی‌بینید که ایشان چه‌طور از موهایش روغن گیری می‌کند و در قوطی روغن لادن می‌اندازد و به خورد بچه‌های مردم می‌دهد تا خرج اضافه روی دست دامبلدور نیفتد و بتواند حقوق بیشتری بگیرد؟! آیا تنها چون مقام پروفسوری دارد باید سکوت کرد؟! آیا این همان دموکراسی و آزادی بیان جامعه‌ی جادوگری بود که در موردش سخن می‌گفتید؟!

ثالثا؛ در مورد حمام کردن می‌توان انتخاب کرد! ایشان می‌توانند وارد حمام اساتید شوند و به‌خاطر تنبون مرلین هم که شده شامپویی به آن چربستان بکشند! اما آیا پدر من انتخابی داشت؟! من انتخابی داشتم؟! فکر می‌کنید ما هم نمی‌خواستیم مثل شما در مورد زیبایی‌های ماه مروارید حرف‌های عاشقانه بزنیم جای اینکه زوزه بکشیم...؟ فکر می‌کنید ما خیلی خوشمان می‌آید مثلاً ماهی یک‌بار گوشتمان پاره شده و در خون خود بغلتیم...؟

حتی ماگل پشت شناسه هم موقع نوشتن اینها روی گلویش احساس سنگینی می‌کند! بله؟ سرماخوردگی؟! نه خیرم آقا، بغضه؛ بغض!

در نتیجه آشکار است که تلاش‌های وزارتخانه برای عادی سازی روابط اکثریت و اقلیت پس از فروپاشی نظام ولدمورت، همانند اهدای مدال درجه یک مرلین به گرگ‌نمای عضو محفل ققنوس برای اولین بار؛ چندان نتیجه‌ای نداشته است.

از همه نگران کننده‌تر این است که آقای اسنیپ، معلم و الگوی فرزندان شما هستند. وقتی چنین جادوگری به جادوآموزانمان درس می‌دهد چه‌طور انتظار فرهنگ‌سازی آیندگان را داشته باشیم؟!

من تقاضا دارم که آقای اسنیپ به عنوان مجازات حداقل پستی ۲۰۰۰ کلمه‌ای در وصف و تمجید گرگنماهایی که در طول تاریخ جادوگری درخشیدند اما نامشان از ورق خوشبختی زدوده شد، بنویسند. ترجیحا در مورد پدرم باشد

از توجه شما متشکرم!



درود به جناب لوپین پسرِ دختر خاله ی من! بله ما فامیلیم ولی اگر دقت کرده باشید حتی برای خاله بلا هم پارتی بازی نکردم و مجازاتشون رو رسیدگی کردم. دادگاه علنی من بر اساس عدالته، پس اینجا نگران هیچ بی عدالتی ای نباشید!

من شکواییه شمارو مطالعه کردم اما چند نکته رو باید خدمتتون متذکر شم:

من اول که این شکایت رو ارائه کردید گمون کردم که شکایت جدیدی علیه سوروس اسنیپ جدید دارید ولی اینطور نبود. در حال حاضر پروفسور اسنیپی که شما ازش شکایت دارید مرلین بیامرز شدن و شناسه شون بسته شده و ایشون درحال حاضر کلا شناسه دیگه ای دارن.

مطلب بعد اینکه گفتم یکسری شکایت ها شامل مرور زمان میشه و درحال حاضر این شکایت جزو همون دسته هست. شما اگر شکایتی داشتید باید زود تر و به موقع برای طرح اون اقدام میکردید. درحال حاضر شکایت شما غیر قابل پیگیری هست.

رای نهایی دادگاه: متشاکی (جناب سوروس اسنیپ) به دلیل عدم ارائه شکایت شاکی پرونده (تد اوپین) در موعد قانونی (مشمول مرور زمان شدن)، و به اعتبار امر مختوم, از اتهامات وارده مبری هست و دادگاه رای به موقوفی تعقیب پرونده ایشان صادر می‌نماید.

ممنون از توجهتون.
با احترام، قاضی دراکو مالفوی.

افرادی که لایک کردند


Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs
تاپیک انجمن