جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

76 کاربر(ها) آنلاین هستند (70 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
76
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: خاطرات مرگخواران
ارسال شده در: امروز ساعت 09:10
نمایش جزئیات
آفلاین
با نفس‌های کوتاه و نامنظمی که از دهانش می‌کشید، گلویش کم کم داشت خشک می‌شد. گوشه‌ی دیوار چمباتمه زده بود و دستانش را محکم روی گوش‌هایش می‌فشرد. صدای زنگ بلندی که در تمام سرش می‌پیچید، تحمل را برایش بسیار سخت می‌کرد.
- بس کن... بس کن!

صدای ممتد زنگ درون گوشش، حالا کمی آرام گرفته بود. اما به راستی صدای زنگ بود؟ به چیز وحشتناک‌تری می‌مانست، مثل صدای شلیک چیزی، شلیک‌هایی که قصد نداشتند متوقف شوند.

ضربه آهسته‌ای به در خورد و او را از میان عمق خاطرات تاریکش بیرون کشید.

- حالت خوبه؟ همه آمادن، می‌خوایم راه بیوفتیم.

حالا یادش آمد دلیل حمله‌ی عصبی‌اش چه بوده. به لباس سیاه رنگ بدقواره‌ای که بر بدنش زار می‌زد، در آینه نگاهی انداخت. چیزی در خاطرش روشن شد.

- لباسای تیره بهت نمیاد عمو جونم! باید لباسای روشن و قشنگ بپوشی.

در کمدش را باز کرد تا پیراهن آبی و بلندی که تصویرش در ذهنش روشن شده بود را بیرون بیاورد.

- ببین! خیلی بهت میاد. برات می‌خرمش!
- ولی آخه...
- ولی آخه نداریم که! مگه من چند تا برادرزاده عین تو دارم؟

روی زمین نشست و پیراهن را در آغوشش گرفت. حالا او دیگر اینجا نبود، قرار بود زیر خروارها خاک آرام بگیرد. به اشک‌هایش اجازه ریختن داد. او یک بزدل بود، نباید تنهایش می‌گذاشت، نباید بدون او برمی‌گشت.
به لحظه آخری که دستش را محکم گرفته بود و قول می‌داد که برخواهد گشت فکر کرد. به او اصرار کرد که نرود، التماس کرد که به فکر خودش باشد.
- عموی قشنگم، مردم بهم نیاز دارن، باید برم کمکشون، وگرنه دیگه معلوم نیست بتونن نجات پیدا کنن.
- قول بده! قول بده برگردی!
- قول میدم! مگه میشه عموی خوشگلمو تنها بزارم؟ من باید مهندس شدنتو ببینم.

برگشت، اما در میان کیسه‌های مشکی که در سردخانه نگه می‌دارند.
- دروغ گفتی! تو هیچوقت برنگشتی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کجول هات در 1404/11/25 9:40:26


پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: امروز ساعت 03:47
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: آستریکس.

گروه: گریفیندور.

نژاد: خون‌آشام.


زندگینامه

گذشته‌ی آستریکس شبیه یک کتاب قدیمی‌ست؛ جلد چرمی، صفحات زردشده، و یادداشت‌هایی که هیچ‌وقت برای خواندن دیگران نوشته نشده‌اند.
اصالتاً آلمانی‌ست و بعدها راهی انگلستان و هاگوارتز شد. لهجه‌اش هنوز گاهی، بی‌اجازه، گذشته‌اش را لو می‌دهد.
در اوج نوجوانی، خیلی زود مجبور شد مستقل شود. چون خانواده‌اش با این جمله‌ی ساده ترکش کردند:
- بزرگ شدی، از پسش برمیای.

آستریکس از همان‌جا بود که یاد گرفت، تنهایی، شکار و بقا، می‌توانند هم دشمن باشند، هم رفیق.
در این مسیر، دوستان کمی پیدا کرد. کم، اما واقعی. همان‌هایی که گاهی باعث می‌شوند پشت ماسک همیشگی‌اش، لبخندی کوتاه شکل بگیرد. لبخندی که به‌ندرت دیده می‌شود. اما وقتی دیده شود، یعنی طرف مقابل جای امنی پیدا کرده.
بعد از عضویتش در گریفیندور، زندگی‌اش تازه معنا پیدا کرد. وفاداری، اتحاد و عشق به گریفیندور و همگروهی‌هایش، جزو خط قرمزهای او تلقی میشود.


ظاهر

قدی نسبتاً بلند، موهای تیره تا روی شانه‌ها، چشم‌هایی به رنگ قهوه‌ای تیره که معمولاً بیشتر از چیزی که نشان می‌دهند، می‌دانند.
تقریباً همیشه ماسک می‌زند. نه فقط برای احتیاط بلکه چون وزارت ترجیح می‌دهد مردم کمتر جیغ بکشند.
دندان‌هایی ترسناک‌تر از حد معمول، زبانی کمی بیش از حد بلند، و لباسی همیشه تیره: مشکی، قرمز تیره، بنفش، و رنگ‌هایی که با شب دوست‌ترند تا آفتاب.
در مجموع؟ کسی که حتی وقتی ساکت ایستاده، حس می‌کنی بهتر است حواست به اطرافت باشد.


ویژگی‌های اخلاقی

آستریکس درونگراست، اما اگر بحث به موضوع مورد علاقه‌اش برسد، ناگهان می‌درخشد.
کم‌حرف است، ولی وقتی حرف بزند، معمولاً حساب‌شده است.
مستقل بودن برایش یک انتخاب نیست؛ سبک زندگی‌ست.
گاهی وسط مکالمه، یک تیکه‌ی ظریف و ناگهانی می‌اندازد. ناراحت نشو. اگر تیکه می‌اندازد، یعنی برایش مهمی.
به اعتماد وسواس دارد. و دروغ؟ مسیر مستقیم به لیست سیاه.
کینه‌ای‌ست، اما اگر کسی واقعاً پشیمان باشد و تلاش کند جبران کند... شاید یک شانس دیگر بگیرد. شاید!
با غریبه‌ها سرد و محتاط، با دوستان گرم، صمیمی و گاهی غیرمنتظره بامزه. اعتماد و وفاداری برایش شوخی نیست.
تقریباً همیشه مشغول است. نوشتن، خواندن، شکار، فکر کردن... یا کاری که دقیقاً معلوم نیست چیست، اما بهتر است وسطش نپری.
عاشق قهوه‌ی باکیفیت است. خون را هم دوست دارد. نه از سر نیاز و اجبار، بلکه از سر ارزشی که برای بهایی که پرداخت شده، قائل است.
اگر دیدی دارد با اعصاب و روان کسی بازی می‌کند، نگران نباش. احتمالاً فقط حوصله‌اش سر رفته.
قبل از هر انتخابی فکر می‌کند. به نتیجه. به عواقب. به بهایی که باید پرداخت شود. برای همین کم پیش می‌آید بعداً پشیمان شود.
ترجیح می‌دهد مسئول انتخاب‌هایش باشد، تا اینکه پشت بهانه‌ها پنهان شود.


--------
لطفا جایگزین شه.

افرادی که لایک کردند

Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!

اثر هنری ضیافت من.




پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: دیروز ساعت 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
آزادنویسی شبانه

آه، عشق بیمار، دوستت دارم!

از زبان گادفری


جایی در اعماق زمین.
در نوکتیرا هستم، در سیاهچاله های تاریک. انگار اینجا حتی هوا هم اسیر است و به سختی تقلا می کند و زوزه می کشد. دیواره های سنگی مرطوبند، طوری که انگار چشم هایی نامرئی بر آن ها اشک ریخته اند.

تنها نیستم. جلوتر از من لرد سابیس قدم برمی دارد و پشت سرم، کاسپار. آه، بله کاسپار، بدل کننده ی لورنس، همان که قربانی شد در یک مراسم ‌خون‌نوشی. لرد سابیس او را برگردانده تا به لورنس هدیه کند. این چیزی را در وجود لورنس خواهد جوشاند. شاید سلامت عقل در اکنون و جنون بیشتر در آینده ی قریب الوقوع.

به سلول او می رسیم. لرد سابیس درب آهنی را باز می کند و ما داخل می شویم. لورنس در گوشه ای خودش را جمع کرده و با ورود ما عکس العملی از خودش نشان نمی دهد. نگاه خیره ی چشمان یخی اش به نقطه ای نامعلوم دوخته شده و پوستش مثل یک تکه چرم خشک روی صورتش کش آمده. یک کاسه خون نیمه پر جلویش روی زمین است و یک موش خاکستری خزآلود روی آن خم شده و دارد با زبان کوچکش از آن می نوشد. لورنس بی آنکه نگاهش را بچرخاند، دستش را به سمت موش می برد و با ملایمت پشت خزآلود او را نوازش می کند.

لرد سابیس چشمان خاکستری روشنش را از زیر پلک های سنگینش به کاسپار می دوزد و با اشاره ی سر او را به سمت لورنس رهسپار می کند. کاسپار با چهره ای رنگ پریده و بیمار، چشمانی خیس و قدم هایی سست به سمت بدل شده اش می رود و به سمتش خم می شود و نامش را آهسته زمزمه می کند.

لورنس نگاهش را به سمت او بالا می آورد و زیر لب با صدایی خشک می گوید:
"دوباره آمدی، سرورم؟
خوب است. کنارم بنشین. بگذار رایحه ی خونت را بچشم. این چیزیست که مرا در این مکان نمور رویازده نگه می دارد، نه خون داخل کاسه."

کاسپار نگاه گیجش را به سمت لرد سابیس می چرخاند. انگار که نمی داند باید چه کند و منتظر است به او دیکته شود. انگار که وجود و هویتش همراه با جانش کامل به حیات بازنگشته.

می خواهم به لرد سابیس بگویم بهتر است آن ها را تنها بگذاریم، اما در همین لحظه او جلو می رود و پشت کاسپار می ایستد و ناخن نوک تیزش را در رگ گردن او فرو می کند.

چشمانم گرد می شود و خون غلیظ سیاهی را می بینم که همراه با ناله ای از گلوی کاسپار، از گردنش خارج می شود. لورنس طوری که انگار از رویایی بیرون آمده باشد، بهت زده به جلو خم می شود. سابیس با صدایی که انگار از داخل خواب و نه واقعیت تراوش می کند:
"می بینی، لورنس؟ او به خیال هایت تعلق ندارد. من با خون سیاهم او را به زندگی بازگرداندم."

لورنس لحظاتی به کاسپار نگاه می کند و بعد دستانش را بالا می آورد و دو طرف صورت او می گذارد. چشمانش پر از اشک می شود و شروع می کند به هق هق.
"سرورم!
تو واقعا پیش من هستی."

کاسپار گریه نمی کند. اما صورتش در هم جمع می شود و لب هایش را به هم فشار می دهد و من با دیدن این صحنه قلبم می لرزد، چون حس می کنم هجوم احساسات به او نه به خاطر بازگشت نزد لورنس بلکه به خاطر بازگشت ناخواسته به زندگیست.

اما در هر حال او دستانش را دور لورنس حلقه می کند و او را به خود می فشارد و محبتی را به او می دهد که در زندگی سابقش از او محروم کرده بود.

مدتی با ابروهایی که با حالتی درمانده به سمت بالا رفته، به این دو می نگرم و بعد نگاهم متوجه لرد سابیس می شود که چند قدم از کاسپار فاصله گرفته و با حالتی خشنود اما غم آلود به خون آشام های به هم رسیده نگاه می کند. دستش روی قلبش است و در چشمان خاکستری روشنش تنهایی موج می زند.

با دیدنش در این حالت قلبم می گیرد، اما نه به خاطر او، به خاطر خودم. به عزیزانی فکر می کنم که از آن ها جدا افتاده ام، سرورم مالخازار و همروحی ام دومینیک مورن. حالا نه تنها از آن ها جدا هستم، بلکه دشمنشان هستم و نیش هایی که در آن ها فرو خواهم کرد و خونی که از آن ها خواهم نوشید، این بار برای اسیر کردنشان خواهند بود.

اما این خیلی شبیه قبل نیست؟ آیا ما از هم نمی نوشیدیم، در تلاشی برای به چنگ آوردن و اسیر کردن قلب های هم؟
آیا سرورم مالخازار داغ بر من نمی زد، طلسم دردآلود در سینه ام نمی گذاشت تا زنجیرم را همیشه به خود متصل نگه دارد؟
و دومینیک مورن، او با آن نگاه آرام و اطمینان بخشش همیشه مرا در معبدی حبس نمی کرد که خنجر به قلبم نشانه رفته بود؟

آه، عشق بیمار.
اما دوستش دارم، می خواهم باشد، به خصوص وقتی تنهایی را می بینم که این طور در چشمان لرد سابیس لانه کرده.

پس در حالی که لورنس و کاسپار هنوز در آغوش هم هستند، به سمت لرد سابیس می روم و در برابرش زانو می زنم و می گذارم او با دندان های نیشش رگ زیر پوست نازک مچش را سوراخ کند و آن را بر فراز دهانم بگیرد تا من بنوشم از خون قلب سیاهش.

حالا لورنس هست، کاسپار، الَیرا، بقیه ی نوکتیرایی ها و لرد سابیس.
من به زودی به عنوان شاهزاده ی نوکتیرا تاج گذاری خواهم کرد. شاهزاده ای که همراه با زیردستان نوکتیرایی اش با آمالثورایی ها خواهد جنگید تا شاه‌خدایشان مالخازار را بازپس گیرند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: پنجشنبه 23 بهمن 1404 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
آزادنویسی شبانه


تنها نخواهم بود، در سقوط

از زبان گابریل

نشسته بر قطعه سنگی در زیر شاخه های بید در حالی که دست آریل دور من حلقه شده و این اطمینان را در قلبم می نشاند که او هست هنوز.

می گذارم تا مه وحشت از تنم بیرون رود و نفس هایم دوباره منظم شوند. بعد نگاهم را به سمت او برمی گردانم، به چشمان قهوه ای درشت و معصومش و به آنچه گفت، فکر می کنم:
"گابریل، تو هر کاری که بکنی، قلب من هستی.
من فقط می خواهم تو بتپی.
سپید یا تاریک، فرقی نمی کند."

دستم را روی صورتش می گذارم و در حالی که حس می کنم درد مثل زائده هایی در گلویم جمع شده:
"آریل!
این تقصیر من است. آن قدر از تو دور مانده ام که حالا فقط به بودنم قانع هستی.
از خودم دور نگهت داشتم، چون می ترسیدم تاریکی ام لطافتت را خفه کند. اما دفعه ی پیش که چنین کردم، چه شد؟ فاجعه ای رخ داد.
نه، این اشتباه است. من باید تو را کنار خودم نگه دارم و اگر قرار است در تاریکی فرو روم، دستم در دست تو باشد."

اشک در چشمانش جمع می شود.
"بله، این کار را بکن گابریل عزیزم.
اگر در هر حال قرار است نابود شوم، ترجیح می دهم این نابودی در کنار تو باشد."

مکث می کند، لب هایش را به هم می فشارد و بعد دستانم را می گیرد.
"من در جنگ پیش رو سایه ات خواهم بود، حتی اگر قرار باشد دوباره نیش فرو کنم و به کابوس گذشته بازگردم."

*

دلقک‌فرشته ی تو

از زبان ماتئو

فرشتگانت همنوعی دلقک با بال های سیاه و چشمان سرخ را نمی خواهند. مرا که نمی دانم به عمد این طور ساختی یا حاصل یک اشتباهم. هر کدام که باشد از تو خشمگینم، اما به طرز غم انگیزی دوستت هم دارم. سرورم، سابیس!

آه می کشم و بر لبه های سنگی پرتگاه قدم برمی دارم. اطرافم پر از درختانی با تنه های شکسته و کج و معوج و شاخه های تنکیست که دست به آسمان بلند کرده اند. پایین دنیای نوکترنال کتدرال است. جهانی که تو با درد خلق کردی، اما با عشق. و الان آنجایی.

فرشتگان دیگر مثل همیشه دستوراتت را دریافت می کنند و وظایفشان را انجام می دهند. آن ها به این فکر نمی کنند که چرا تو پایین رفتی و اینکه آنجا بودن چه حسی دارد. شاید هم فکر می کنند‌، در تاریکی شان و آن قدر خوب نقاب بر چهره می زنند که کسی به رازشان پی نبرد. شاید آن ها پایین نمی آیند، چون می ترسند که آتش بگیرند و بسوزند. به خواست تو یا بنا به تقدیرشان.

و من، این طور نیست که کنجکاو نباشم، اما درد خون آلودم این است که در عالم بالا جز تو کس دیگری مرا دوست نداشت و حالا که تو نیستی، من تنها مانده ام، دلقک‌فرشته ای با بال های سیاه و چشمان سرخ در میان فرشتگان سپید بال چشم آبی. آن ها به من نفرت نمی ورزند، فقط وانمود می کنند که وجود ندارم. و می ترسم با این نادیده گرفتن هایش یک روز واقعا محو شوم و به هیچ بدل شوم، مثل آبی که از سطح دریای عالم بالا بخار می شود، بالا می رود و طوری از هم گسیخته می شود که انگار هیچ گاه وجود نداشته.

به خود می لرزم. من نمی خواهم ناپدید شوم، سرورم. پس پایین می آیم. می دانم که اگر آتش بگیرم و بسوزم، تو خاکستر مرا جمع می کنی و در کیسه ای روی قلبت نگه می داری، حتی اگر دوباره هیچ گاه مرا به زندگی برنگردانی.

دارم می آیم پیشت، سرورم.
و اگر زنده بمانم، شاید این بار تو تنها تماشاچی من نباشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: كتابخانه مكانيزم گریفیندور
ارسال شده در: پنجشنبه 23 بهمن 1404 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام دفتر خاطرات عزیزم. بازم منم، کوین. ایندفعه با لیسا اومدم. لیسا چون خون اشامه میتونه تند تند بنویسه پس منم میتونم تند حرف بزنم.

امروز خیلی روز خوبی بود. ارشد استریکس داشت بهم یاد میداد چطور بنویسم. البته که من اصلا گوش نمیدادم چون لیسا داشت از پشت برام شکلک در میاورد. استریکس خیلی از دستمون خسته شد و دیگه بهم درس نداد و رفت بیرون تا یکم قهوه بخوره (پی نوشت از لیسا:رفت خون بخوره به کوین اینجوری گفتیم)

من خیلی ناراحت شدم که استریکس ناراحت شد. پس کلی با لیسا تمرین کردم و بعد هرمیون رو اوردیم که بیشتر بهمون یاد بده. کلی تلاش کردم تا تونستم یاد بگیرم.

بعدش یه جمله خودم نوشتم که اینجا هم میخوام خودم بنویسم. براش روی یه کاغذ با کلی مدادرنگی نوشتم
(آستریکس معزرط میخام)


و وقتی استریکس برگشت بهش دادم. استریکس خیلی مهربونه چون بغلم کرد و من رو بخشید و کلی بهم درس های جدید یاد داد. اونجا فهمیدم استریکس بجز مهربون بودن کلی چیزای خوب بلده و خیلی باهوشه. حتی اگر یکم جیزای ترسناک مثل تجزیه اعضای بدن و حتی تشریح کردن (که ملانی دعواش کرد و ادامه نداد) یادمون بده بازم معلم خوبیه.

خلاصه که آستریکس یه ارشد خوب، یه خون اشام مهربون و باهوشه و همه گریفیندور دوستش دارن.

افرادی که لایک کردند

هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه


پاسخ: كتابخانه مكانيزم گریفیندور
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1404 19:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر خاطرات کوین:

سلام من کوینم!
اولین بارمه دارم خاطره می نویسم. البته خودم بلد نیستم بنویسم فقط حرف می زنم و بقیه یادداشت می کنن. هرمیون می‌گه نباید تند تند حرف بزنم چون سرعتشون بهم نمی رسه و خیلی از صحبتام جا میمونه.

امروز خیلی هیجان زدم! آخه هم دارم اولین خاطره زندگیمو می نویسم و هم تولد آستریکسه.
طبق برنامه ریزی جینی از چند ماه قبل قرار شد دسته جمعی یه جشن بزرگ برای ارشد خوناشاممون بگیریم اما یسری اتفاقات افتاد و هاگوارتز تعطیل شد.

برای همین تصمیم گرفتیم کیک بپزیم و پاشیم بریم عمارت آستریکس.
من عاشق کیک پختنم!

برای همین به لورا و لیسا اصرار کردم تو پختن کیک کمکشون کنم. اونا هم اجازه دادن تخم مرغ ها رو من بشکونم و آرد به ظرف اضافه کنم. آشپزی کردن خیلی خیلی کیف داد!

موقع آشپزی همه مون به آستریکس فکر می کردیم و هر کسی داستانی درموردش می گفت. منم ماجرای هالووینمون رو براشون تعریف کردم. البته از قسمت اشتباهی شکستن شیشه خون ها گذشتم... به هر حال تقصیر من نبود که آستریکس وسایلاشو انقدر روی زمین می ذاشت.

یه بار اشتباهی پام به یکی از لیواناش گیر کرد که توش محتوای عجیبی داشت. یه ذره مزه مزه‌ش کردم. طعم خوبی نمی داد اما تصمیم گرفتم همه‌ش رو سر بکشم. بعد کل روز پر از انرژی اینور و انور تالار دویدم.
وقتی آروم شدم آستریکس بهم گفت اون ترکیب نوشیدنی جدیدش با قهوه ست که اصلا خوب نیست بچه ها بخورنش وگرنه غیرقابل کنترل میشن. اون موقع یه نوشیدنی جدید و مخصوص خودم درست کرد.

عاشق نوشیدنی شدم و فهمیدم آستریکس علاوه بر اینکه شوخ طبع و مهربونه، از هر انگشتش یه هنر خاص می باره.

وقتی کیکمون آماده شد خواستیم سمت عمارت بریم ولی تلما متوجه یه چیزی شد که از نظرش درست نبود. تزئینات خامه کیک مشکل داشت.
البته من معتقدم هیچ مشکلی نداشت چون کار خودم بود اما بچه ها گفتن هیچ آدم عاقلی کیک رو با برف شادی و مداد شمعی تراش شده تزئین نمی کنه.
باورم نمی شد اون لایه سفیدی که روی کیک میریزن، برف شادی نیست. پس تو قنادی ها چجوری کیک های تزئینی درست می کردن؟


خلاصه مجبور شدیم مجدد کیک بپزیم برای همین کارمون تا نزدیک های نیمه شب طول کشید. بعد بادکنک ها رو برداشتیم و سمت خونه آستریکس راه افتادیم...

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!




پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1404 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
آزادنویسی شبانه

جسم را نفس می دهد، قیرخون

از زبان گادفری


عشق چیست، بدون پرت شدن در گودالی تاریک از سیخ های نقره؟ بدون شعله هایی که به نرمی بر جسمت زبانه می کشند و با مهربانی تو را می سوزانند؟ عشق چیست، بدون خونی قیرمانند که در رگ هایت می خرامد؟ خونی از قلب سیاه.

این کلمات در ذهنم نقش می بندند، وقتی دارم در جنگل منطقه ی مرزی از شاخه ای به شاخه ی دیگر می پرم و ساعاتی از خون‌نوشی ام گذشته و نه از آن مستم و نه به آن محتاج.

هیجانی زیر پوستم می لغزد. اما می دانم که به خاطر قلب سیاه و لرد سابیس نیست، به خاطر مضمون کلی کلماتم است. من هنوز برده ی او نشده ام. از مرگ می ترسم، اما هنوز خودم را به اربابش نسپرده ام. پس چرا آن کلمات در ذهنم جوشیدند؟

آه، گمان می کنم بدانم. وقتی سیخ و آتش چنین به تو نزدیک است، روحت می خواهد آن را تلطیف کند. می خواهد به تو تلقین کند اگر قرار است درد بکشی، نه به خاطر کینه بلکه به خاطر عشق خواهد بود.

و قلب سیاه لرد سابیس انگار بهترین استعاره برای دکلمه ای تاریک و پر از عشق است. پوزخندی تلخ می زنم. چه طور آن موجود مرا وامی دارد هم به تمسخر روی بیاورم، هم تحسین کنم و هم به خود بلرزم. او که نه به دنبال یک آرمان است و نه شادکامی خود.

و در همین لحظه چیزی به ذهنم خطور می کند که مثل ترسی گنداب مانند بر من چنگ می اندازد. آیا لرد سابیس شبیه من نیست؟ به دنبال اینکه لحظه ای حس کند زنده است؟

اما اگر این طور باشد، شاید نباید وحشت کنم. شاید من بتوانم در میان نوکتیرایی ها بایستم و از آن ها بخواهم همراهم شوند، بی آنکه حس کنم به محراب پرستش گره خورده ام، بی آنکه حس کنم دلقک سیرکی هستم که لرد سابیس آن را دنیای نوکترنال کتدرال نامیده.

اگر قرار است رقص کنم، می خواهم با آوای پیچیدن باد در گوش هایم باشد، زمانی که خون در روحم آرام گرفته و از یک شاخه به شاخه ی دیگر می پرم، نه با زمزمه ی بی پایان پرستش کنندگان.

شاید من در برابر قلب سیاه تعظیم کنم و شاید از آن بنوشم، اما همچنان اسیرش نخواهم بود، نه تا زمانی که رایحه ی این جنگل مهتاب خورده بر من بوسه می زند.
قیرخون تو لرد سابیس تنها مایه ی حیات جسمم خواهد بود، نه روحم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: كتابخانه مكانيزم گریفیندور
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1404 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سال 2126

عصر بود. اسمان بر خلاف انتظار، ان روز صاف و بدون ابر بود. استریکس ارام ارام در کتابخانه قدم می زد. دنبال کتابی می گشت، ولی حتی خودش هم از نام و موضوع کتاب، بی خبر بود. لای پنجره ی کتابخانه اندکی باز بود و نسیم خنکی صورت وی را نوازش می داد. نور خورشید، که پس از مدت ها از میان ابر بیرون امد بود، بر کتابخانه می تابید.

استریکس وارد بخش خون اشام ها شد. داشت به کتاب ها نگاه می کرد که یکی از انها توجهش را جلب کرد. کتاب، برخلاف کتاب های دیگر کتابخانه، اسم نداشت و چلد چرمی و قدیمی اش، نشان دهنده ی قدمت کتاب بود.

استریکس کتاب را برداشت و بازش کرد، متوجه شد که ان، کتاب نیست بلکه دفتر خاطرات است. درون کتاب چند خط مختلف به چشم می خورد. ان خط ها به نظرش اشنا بودند. دفتر خاطرات، سرشار از نقاشی هایی زیبا و کودکانه بود که با دقت و وسواس فراوانی کشیده شده بودند.

او صفحه اول را باز کرد. نوشته شده بود:
دفتر خاطرات کوین کارتر

خاطرات چون نوری به ذهنش هجوم اوردند. او به یاد اورد که این دفتر مال کوین است. همگروهی کوچکی که هزار سال پیش داشت و دست خط ها را هم به یاد اورد. یکی مال لیسا بود، یکی مال هرمیون و دیگری مال کوین.

او به یاد اورد که همگروهی هایش، خاطرات کوین کوچولو را هر روز از زبان خودش در دفتر خاطرات ثبت می کردند. اما به نظر می رسید این دفتر تنها برای یکی از خاطرات بود. خاطره ای به خصوص.
استریکس که کنجکاو شده بود بداند ان خاطره مال چه زمانی است، با کنجکاوی دفتر را باز کرد...

افرادی که لایک کردند

هرگز اجازه نده کسانی که ذهن کوچکی دارند بگن که رویات زیادی بزرگه.
تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: كتابخانه مكانيزم گریفیندور
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1404 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی


تالار مرکزی در سکوتی سنگین فرو رفته بود.
همه نگاه‌ها روی تلما میخکوب شده بود؛ روحی که حالا بیش از هر زنده‌ای، حقیقت را می‌دانست.
مرلین با صدایی که زمزمه ای بیش نبود، گفت:
-پس جیمی دنبال جسمه… و تا وقتی پیداش نکرده، هنوز می‌شه جلوش رو گرفت.


الستور با لحنی جدی اضافه کرد:
-بایدمجبورش کرد دوباره برگرده همون‌جایی که ازش اومده.


دامبلدور جلو آمد و با نوک عصایش دایره‌ی شن را بررسی کرد.
-روحی که با نفرت بسته شده، با حقیقت آزاد می‌شه. جیمی با دروغ و نفرت خودش رو قوی کرده. باید اون نفرت رو بشکنیم.


تلما سرش را پایین انداخت.
-اون باور داشت که مرگ من همه‌چیز رو درست می‌کنه… ولی نکرد. هنوز عصبانیه، هنوز فکر می‌کنه قربانیه.

جینی کمی جا به جا شد و به فکر فرو رفت:
-شاید بهتر باشه که باهاش حرف بزنیم و بهش توضیح بدیم که چون اونهایی که اذیتش میکردن، گریفیندوری بودن، دلیلی برای این نیست که همه گیریفیندوری ها اینجوری هستند، شاید متوجه بشه با قتل به خشم و نفرتش پایان نمیده .


کسی جوابی نداد، اما همه بی صدا به دایره شن چشم دوخته بودند و منتظر بودند تا ببینند ایا کارشان نتیجه خواهد داد، یل به قتل همه انها منجر میشد؟

هوا سرد شد.
سایه‌ای لرزان در مرکز دایره شکل گرفت؛ کوچک، خمیده، با صورتی محو.جیمی کوچیکه.

مدتی طول کشید تا صدا پیدا کند.
وقتی حرف زد، صدایش پر از خشم نبود؛ بیشتر خسته بود.

-هنوز هم فکر می‌کنین می‌تونین جلو منو بگیرین؟

تلما جلو رفت. روبه‌روی او ایستاد.انگار فراموش کرده بود که دیگر جسمی ندارد:
-نه، جیمی. این‌بار کسی قراره حرف بزنه… و اون تویی.


سایه عقب کشید و تبرش را در دستش جا به جا کرد:
-حرف زدن فایده نداره، چه حرف زدن من، چه شما،نمیتونه تصمیمم رو عوض کنه.


دامبلدور گفت:
-تصمیمی که تا حالا فقط آدم‌های دیگه رو نابود کرده.


جیمی خندید، خنده‌ای کوتاه و شکسته:
-نابود؟ من فقط کاری رو کردم که باید می‌شد. اونا شروعش کردن. اونا بودن که این بازی رو با من شروع کردن، زجرم دادن و مسخرم کردن.


دامبلدور چوبدستی را بالا آورد.
تصاویر در هوا پخش شد:
تبر، نشان ماه زخمی، گریفیندوری‌هایی که یکی‌یکی افتاده بودند… و در آخر، خود جیمی، تنها، در شبی با ماه کامل.

-ایا این تصویر حالت رو بهتر میکنه؟ یا خشمت کم میکنه؟

جیمی به تصاویر خیره شد. و برای اولین بار چیزی شبیه تردید در صدایش افتاد:
-اگه من این کارو نمی‌کردم… هیچ‌کس نمی‌فهمید چی به سرم آوردن.


هرمیون جلو آمد، صدایش محکم اما کنترل‌شده بود:
-شاید...اما حالا هم هیچ‌کس نمی‌فهمه چرا بقیه مردن.

جینی نفس عمیقی کشید و گفت:
-منم صدام رو شنیدم. همون صدایی که به تو گفت بمیری، به منم گفت تقصیر توئه. ولی دروغ بود، جیمی. فقط می‌خواست یکی دیگه رو قربانی کنه.


سایه محو جیمی لرزید.
-اگه ولش کنم… اگه برگردم… اون‌وقت چی می‌مونه؟


لیسا که تا آن لحظه ساکت بود، آرام گفت:
-چنتا ادم زنده، که حالا میدونن در گذشته چه اتفاقی افتاده.


سکوتی طولانی تالار را گرفت.
جیمی سرش را پایین انداخت.
نشانه‌ی ماه روی تبر کم‌کم ترک برداشت.

تلما گفت:
تغییر همیشه فوری نیست، اما اتفاق میوفته...


نشان ماه شکست و تبر فرو ریخت.
سایه‌ی جیمی برای اولین بار واضح شد و لبخند شکسته جیمی رد به نمایش گذاشت.... و بعد، کم کم شروع به محو شدن کرد؛ این‌بار نه با فریاد، نه با خشم.
و با این جمله، به درون کتاب کشیده شد.

سکوت برگشت. دامبلدور کتاب را بست و مهر کرد.این پرونده تموا شد.

تلما به ترزا نگاه کرد که هنوز بیهوش بود.
-من دیگه نمی‌تونم بمونم.

سیریوس چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت.
نور سفیدی دور تلما پیچید.
قبل از محو شدن، گفت:
-بعضی جنگ‌ها با پیروزی تموم نمی‌شن…با ایستادن و صلح تموم می‌شن.

و رفت. تالار امن بود. قاتل رفته بود.
و گریفیندور، هرچند زخمی، هنوز ایستاده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1404 23:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خیابون‌های لندن زیر نور خاکستری صبح کش‌اومده بودن؛ آدم‌هایی با کت‌های بلند و قدم‌های سریع از کنارش رد می‌شدن، بی‌اینکه نگاهش کنن. جیمز پاتر، وارث خانواده‌ای که اسمش بوی افتخار می‌داد، با قیافه‌ای عبوس وسط پیاده‌رو ایستاده بود و یه نقشه‌ی آشفته دستش گرفته بود که هیچ کمکی نمی‌کرد.
همه‌چیز براش بی‌معنی بود؛ چرا باید ورود به دنیای جادو این‌قدر پیچیده باشه؟
نامه‌ی هاگوارتزش هنوز ته جیب شلوارش تا خورده بود، مثل یادآوری ای که داشت حرصش رو درمی‌آورد. مادرش فقط نوشته بود: «برای خرید وسایل مدرسه‌ات به پاتیل درزدار برو.» همین. نه نشانی، نه یه چیز راهنما، نه حتی یه جغد راه بلد.
جیمز زیر لب گفت:
- آره خب، پاترها ذاتاً راهشونو پیدا می‌کنن… البته اگه از گم شدن توی لندن زنده بمونن.
با اخم دور خودش چرخید. دیوارهای آجری همه شبیه هم بودن. یه سطل آشغال کنار دیوار دید و زل زد بهش، انگار ممکن بود خودش یه در مخفی به دنیای جادو باشه. لحظه‌ای جدی بهش نگاه کرد، بعد پوزخند زد و با خودش زمزمه کرد:
- نه، قطعاً این یکی قراره منو ببره توی جهنم، نه هاگوارتز.
در همون لحظه صدای زنی از پشت سر اومد؛ زنده، مطمئن، و کمی تمسخرآمیز.
- داری با دیوار پچ‌پچ می‌کنی یا منتظری اون جواب بده؟
جیمز برگشت.
اونجا، درست وسط ازدحام ماگل‌ها، یه زن جوان ایستاده بود. قد بلند، موهاش مثل آسمون طوفانی در حال تغییر رنگ بودن. از آبی به یاسی، انگار نور خاصی توی خودش داشت. لبخندش یه جور صداقت داشت که با غرورش قاطی شده بود. یه کیف طلایی رو دوش داشت، از اون مدلایی که فریاد می‌زنن «من عجیبم ولی باکلاس!»
- تو باید خیلی گیج باشی، پاتیل درزدار که همین‌طوری تابلو نداره.
- من گمش نکردم، فقط دارم... ارزیابیش می‌کنم!
جیمز سعی کرد لحنش مغرور باشه (که معمولاً بود).
- مطمئنی نمی‌خوای بگی گم شدی؟
- اسمم جیمزه. جیمز پاتر.
- اوه، پاتر!
ساحره ی جوان خندید.
- یعنی همونایی که با غرور صبحونه میخورن!
موهاش طلایی پررنگ شد. به نظر می‌اومد از طعنه ای که زده خوشحاله.
اون‌وقت خم شد و آهسته گفت:
- بذار کمکت کنم. پاتیل درزدار اون‌پشتِ دیواره. نه هر دیواری، اون یکی، کنار پُست برق. سه تا آجر بالا، دوتا راست، یه ضربه با چوبدستی، و تق! باز می‌شه.
- تو از کجا...؟
- ملانی استانفورد. گریفیندور سابق. درمانگر فعلی.. و معمولاً نجات‌دهنده‌ی بچه‌های گم‌شده‌ی پولدار.
و با لبخندی که از هزار طلسم قوی‌تر بود گفت:
- بجنب، پاتر کوچولو. دنیای جادو منتظره تا پاهاتو گِلی کنه!
ملانی با نوک چوبدستیش به دیوار زد؛ صدای خفیفِ برخورد چوب با آجر پیچید و بعد، آجرها یکی‌یکی شروع کردن به لرزیدن، انگار خودشون داشتن می‌فهمیدن چه خبره. جیمز جا خورد، اما نگفت «واو»، چون نمیخواست به روی ملانی بیاره که جا خورده.
با آخرین ضربه، دیوار مثل پرده‌ای سنگی باز شد و بوی نعنای خشک و دود و بخور از اون‌ور پیچید.
ملانی برگشت و لبخند زد:
- خوش اومدی به دنیای واقعی، آقای پاتر.
جیمز یه قدم رو به جلو برداشت. نور طلایی از بین شکاف بیرون ریخت، و پشتش خیابان باریکی بود پر از مغازه‌هایی که تابلوهاشون تکون می‌خوردن و جغدها روی درهاشون هوهو می‌کردن. سکه‌های طلایی توی ویترین‌ها می‌درخشیدن، و صدای خنده و قل‌قل پاتیل ها از دور می‌اومد.
جیمز بی‌اختیار لبخند زد، ولی سریع صاف ایستاد تا موهاش به هم نخوره (هرچند که موهاش همیشه آشفته بود، ولی خب با کلی زحمت موهاشو آشفته میکرد). دوست نداشت ملانی فکر کنه هیجان‌زده‌ست.
همون‌طور که جیمز از در گذشت، برای اولین‌بار حس کرد واقعاً قدم گذاشته توی ماجراجویی‌ای که نمی‌تونست براش آماده باشه.

***

تایید شد.

مرحله بعد: مشورت با استاد راهنمات در رابطه با شخصیتت و بعد معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/11/22 1:16:07