هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: قوی ترین ساحره
پیام زده شده در: دیروز ۲۳:۲۹:۳۵
#1
من!


در یک شرایط سخت:
یک گریفندوری برای تو می میرد♥♥
یک اسلیترینی برای تو می کشد💚💚
یک هافلپافی با تو می میرد💛💛
یک ریونکلا یی کاری می کند که هیچ کس نمیرد💙💙تصویر کوچک شده


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: دیروز ۱۴:۴۶:۴۰
#2
حالا می تونم عضو بشم یانه؟
چند ماهه که منتظرم عضوم کنید دیگه!!!!


در یک شرایط سخت:
یک گریفندوری برای تو می میرد♥♥
یک اسلیترینی برای تو می کشد💚💚
یک هافلپافی با تو می میرد💛💛
یک ریونکلا یی کاری می کند که هیچ کس نمیرد💙💙تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: دیروز ۱۱:۴۲:۳۳
#3
-نه!نه!بالا نیار!بگیرش فنریر!جلوی دهنشو بگیر!

ملانی این را گفت و فنریر را به سمت گبریل هل داد. فنریر به موقع جلوی دهان گب را گرفت و همانطور که او را از چاله هایی که کنده بودن دور می کرد داد زد:
-قورتش بده گب! قورتش بده!

اما گابریل همچنان در حال عق زدن بود و دستی که فنریر جلوی دهانش گرفته بود تقریبا داشت خفه اش می کرد.
بلاتریکس که دیگر درآن وضعیت این یک مورد از تحملش خارج بود، یقه ی هکتور را از پشت گرفت و او را کشید و برد جلوی گب و فنریر.
-زودباش یکی از اون معجوناتو بده بهش بخوره! تو این وضعیت تنها چیزی که کم داریم اینه که گبریل تو چاله هایی که کندیم بالا بیاره!
-خب بذار معجونامو ببینم... معجون ضد ویروس... معجون ضد ماگل... معجون ضد عشق...
-زود باش!
-هولم نکن! معجون ضد گرسنگی... معجون ضد نفخ... ایناهاش! معجون ضد تهوع! حتی اگه حالت تهوع نداشته باشی هم تهوعت رو از بین می بره! فقط یه مشکلی هس...
-چی؟!
-خب اونکه الان نمی تونه معجون رو سر بکشه، باید معجون رو بریزیم تو دماغش که از اونحا بره تو معده ش.
-هر کار دلت می خواد بکن فقط سریع تر!
-خیلی خب فنریر! سرشو بگیر بالا!

و هکتور به کمک فنریر مشغول خوراندن معجون به گب شد.
لرد که گوشه از قفس ایستاده بود و با تأسف بلا و هکتور و فنریر را نظاره می کرد، با دیدن این صحنه خیالش از بابت بالا آوردن گب راحت شد. اما سرش را که برگرداند، بقیه ی مرگخواران را دید که پاپ کورن به دست، بلا و هکتور و فنریر را به تماشا نشسته بودند. حال آنکه در آن موقعیت پاپ کورن از کجا آورده بودند بماند!
-شما ها چرا نشسته اید و یکدیگر را می نگرید؟! زود باشید! تا صبح باید کار حفاری را تمام کرده و از اینجا فراری مان دهید!

مرگخواران با این حرف لرد به خودشان آمدند و بلا و هکتور و فنر و گب را به حال خود رها کردند. پاپ کورن ها را کناری انداختند و قاشق به دست، به سرکار خود بازگشتند. اما...

"نویسنده دستی بر پیشانی خویش کوفت و با خود گفت: حواست کجاست... و نوشتن را از سر گرفت"

نویسنده مرگخواران دو زندانی ماگل را که ناگهان از ناکجا پیدایشان شده بود به کل فراموش کرده بودند. مرگخوار ها به فکر افتادند که با آن دو چه کنند، که خوشبختانه رودولف پیش قدم شد.
-هی ماگل! بیا اینجا ببینم!

اما زندانی فراری که ظاهرا هنوز با کلمه ی ماگل آشنایی کامل پیدا نکرده بود به سمت رودولف خیز برداشت و یقه اش را چسبید.
-هوی! حرف دهنتو بفهم! منگل خودتی!

رودولف رگ شقیقه اش باد کرده بود و کم کم می رفت تا عصبانی شود، که مرلین را شکر، ملانی وخامت اوضاع را دریافت و خودش را بین آنها انداخت.
-نه! نه! رودولف منظور بدی نداشت که! گفت ماگل! مابین خودمون به کسی که خیلی خوش تیپ و جذاب و خفن باشه میگیم ماگل! ماگل یهنی خوش تیپ! یعنی خفن! یعنی جذاب!

آتش خشم ماگل به همان سرعت که شعله کشیده بود فروکش کرد.
-عه؟!خب می گفتین از اول.منو ببخش داداشه گلم. منو ببخش که تو رو زود قضاوت کردم. منو ببخش.

و یقه ی رودولف را رها کرد و شروع کرد به تف مالی ماچ کردن رودولف.

-خب، خب، بسه دیگه. بیشتر از این نباید وقتمونو تلف کنیم.

تام این راگفت و برگشت سمت ماگل دوم.
-شما می دونین این فاضلاب به کجا می رسه؟ می شه ازش فرار کرد؟

این یکی ماگل به نظر منطقی تر بود.
-آره ما تموم سوراخ سنبه های این فاضلابو مثل کف دستمون بلدیم. الآنم اگه فقط چند متر اون طرف تر رو کنده بودیم...

با حسرت نگاهی به آن طرف میله ها انداخت و ادامه داد:
-بگذریم، طبق نقشه ی ما از اینجا که بری پایین می رسی به یه دو راهی...

ماگل همینطور داشت نقشه ی فاضلاب را برای تام و مرگخوار ها توضیح می داد که ناگهان صدای جیغی توجه همه را به خود جلب کرد!

-نه! نه! نه! کثیفی! میکروب! چرک! سیاهی! نههه! یکی نجاتم بده!

ملت مرگخوار همگی به سمت گابریلی برگشتند که سر تاپایش آغشته به محتویات معده ی خودش بود و همانطور که پشت سر هم داشت بالا می آورد، با وحشت سعی داشت سرتا پایش را از آن مایع لزج پاک کند.
هکتور نگاهی به لرد و مرگخوارها انداخت و گفت:
-فکر کنم اشتباهی معجون تهوع آور دادم بهش.


ویرایش شده توسط بیل ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۹ ۱۱:۴۶:۱۸
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۹ ۱۱:۴۷:۲۵



پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: دیروز ۹:۱۳:۰۰
#4
ملت مرگخوار همگی متفق القول تصمیم گرفتند تا ایوا را راضی به بالا آوردن طلا ها کنند و به دنبال این تصمیم، یک به یک و داوطلبانه برای راضی کردن ایوا جلو میرفتند و شروع می کردند به صحبت کردن. اما به دلیل حجم زیاد فلفلی که خورده بودند، همین که دو سه جمله حرف می زدند، داغ می کردند و شروع می کردند به داد زدن.

-ببین ایوا! بیا یکم منطقی باشیم! آخه طلا که خوردنی نیست دختر خوب! تو نباید اون طلا ها رو قورت می دادی. اصلا تو بیجا کردی که قورتشون دادی! مگه طلا ها مال تو بودن که بخوای بخوریشون؟!
-ایوا ما به اون طلا ها نیاز داریم. تو باید پسشون بدی. اگه ندی هممون انقدر می سوزیم که کباب می شیم، اونوقت همه از بی خوابی می میریم. همه شم تقصیر توئه! تو! تو!
-ایوا جون! تو که انقدر دختر خوبی هستی، چرا طلا ها رو بر نمی گردونی؟ چرا انقدر مارو حرص می دی؟ چرا انقدر کرم می ریزی؟ چرا انقدر آزار داری؟ چرااا؟! اصلا وایسا من خودم طلا ها رو از حلقومت می کشم بیرون!

بلاتریکس که دیگر از حد نرمال خارج شده و عنان از کف داده بود، چوبدستی اش را درآورد تا آواکادورایی نثار ایوای بخت برگشته کند، که مامان مروپ به موقع به داد ایوا رسید و ملت مرگخوار داغ کرده و عصبانی (از جمله بلاتریکس) را از اطراف ایوا پراکند.
-برید اونور ببینم! شما ها لازم نکرده کاری بکنین! دختر بیچاره الان از ترس سکته می کنه! برین کنار من خودم یه کاری می کنم که طلا ها رو پس بده.





پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۶:۲۸:۱۹ شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
#5
نام: ایزابلا .

نام خانوادگی: سامربای .

گروه : هافلپاف .

پاترونوس : تنبل درختی .

نژاد : دورگه (مادر ماگل؛پدر جادوگر)

چوبدستی : هسته ریسه قلب اژدها و چوب بید.

ویژگی ظاهری : چشم سبز و مو سیاه. دارای انواع زخم در همه ی نقاط بدن

ویژگی اخلاقی : دست و پا چلفتی .
همچنین قابلیت اینو داره که زلزله صد ریشتری به پا کنه .
معتاد انواع قهوه؛ اخرین باری که پدرش مجبورش کرد چهار ساعت قهوه نخوره، زد کل خونه رو داغون کرد .

خلاصه زندگی:
خیلی بچه ارومی بود! .
به طوری که مادر و پدرش مجبور شدن هشتا خونه عوض کنن .
وقتی یازده سالش شد هیچ کس توقع نداشت براش نامه هاگوارتز بیاد!
البته از از مرلینشون بود که برای ایزابلا نامه نیاد، فکر کنین یکی از خرابکاری هایی که توی خونه انجام میداد رو توی هاگوارتز انجام بده...
اونوقت چه جوری باید تو چشم دامبلدور نگاه میکردن؟ .
برخلاف تصور والدینش برای ایزابلا نامه اومد .
وی هنگام رفتن یه عالمه قهوه قاچاق کرد چون توی هاگوارتز نوشیدنی ای به جز اب کدوحلوایی و نوشیدنی کره ای پیدا نمیشه.
در سال سوم تحصیلش در هاگوارتز برای جستجوگر تیم کوییدیچ هافلپاف اتنخاب شد .
ایزابلا اکنون فارغ التحصیل هاگواتزه و دنبال شغل مناسبی برای خودش میگرده .


تایید شد!


ویرایش شده توسط mahboobbb در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۸ ۱۸:۴۱:۳۴
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۰ ۱:۲۱:۲۹


پاسخ به: ولدمورت چی نداره ؟
پیام زده شده در: ۱۵:۵۷:۲۳ شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
#6
فقط قدرت داره
به جز این هیچی نداره
مخصوصا عشق
روح
مو
چشم انسان



پاسخ به: چه چیزی بدتر از مرگ وجود داره؟
پیام زده شده در: ۱۱:۳۹:۳۸ شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
#7
خب زندگی بدون روحم زجر ابدیه



پاسخ به: چه چیزی بدتر از مرگ وجود داره؟
پیام زده شده در: ۱۰:۴۲:۰۸ شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
#8
با زجر ابدی زنده موندن




پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۹:۵۸:۵۸ شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
#9
درود بر لرد بزرگ!
میشه این رو نقد کنید.می دونم خیلی کوتاهه ولی اگه نقدش کنید ممنون میشم


درود بر شما!

نقل قول:
می دونم خیلی کوتاهه
کوتاه باشه... پست کوتاه هم حق و حقوقی داره.


نقد پست شما رو با پرستویی زیبا که یک گرگ قطبی دنبالش می کرد فرستادیم! نجاتش بدین.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۸ ۲۰:۱۰:۰۰

گاهی اوقات ایده آل گرایی منجر به شرارت میشه.


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۰:۳۰:۰۶ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
#10
نام : آلتیدا

چوبدستی : چوب توسکا با ریسه قلب اژدها مناسب برای اجرای ورد های غیر لفظی و وفادار

گروه : اسلیترین

پاترونوس : گرگ

رتبه خونی : دورگه

جانورنما : مار یا باسیلیسک

اخلاق : مهربان ولی بی حوصله ‌، کمی حیله گر ، عاشق ماجرا و جستجو ، دنبال دردسر نیست ولی موقع دردسر شجاع ، خیال پرداز که در نظر مردم او یک دیوانه است

برهه زمانی : سه گانه طلایی ( میدونم باتیلدای اصلی واسه هزاران سال پیشه ، ولی من اینو ب اساس سلیقه تغییر دادم )

ویژگی های ظاهری : موها و چشمان قهوه ، لاغر اندام و خلاصه ظاهری زیبا

داستان زندگی : ساحره ای بود که دزدی خانه و طلا و چوبدستیش را از او دزدید . او هم با دو ساحره دیگر ، تصمیم میگیرد خود را در اب چشمه خوشبختی بشورد تا ثروتش را بدست اورد . اما در اخر وقتی داروی بیماری لاعلاجی را میابد ، دگر نیازش به چشمه را از دست میدهد چون با فروش ان دارو میتواند دوباره خوشبخت و ثروتمند شود .




امیدوارم این یکی دیگه قبول شه . راستی ... برای این ویرایش شده چون اولشو تند تند نوشتم و فراموش کردم بقیه اطلاعت رو بنویسم . و اینکه تغییر برهه زمانی که باعث عدم تایید نمیشه ؟


نه مشکلی نیست. برای شخصیت‌های این‌چنینی می‌تونید با خلاقیت خودتون یه شخصیت جدید بسازید.

تایید شد!


ویرایش شده توسط seta در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۸ ۱۰:۲۱:۵۵
ویرایش شده توسط seta در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۸ ۱۹:۱۹:۳۹
ویرایش شده توسط seta در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۸ ۱۹:۲۰:۱۴
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۰ ۱:۲۶:۰۵







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.