جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: رپ جاد
ارسال شده در: امروز ساعت 00:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
صرفا جهت فعال سازی خودم


من بعد از مدت مدیدی که بخاطر دعوا با رزالین به زیرزمین خونه پدری شاه ارتور تبعید شده بود(زیرزمین که چه عرض کنم خودش کاخی بود) به خوابگاه برگشت.
توی تبعیدگاه با یک الف گانگ که اسمش ترکو(leavo) بود اشنا شدم، ترکو از الفستون اومده بود بیرون که بره پادشاهی قدرتمند قدیمی الف ها رو پیدا کنه اما تبعید شده بود.
بخاطر همین رو اورده بود به خوندن اثار اجتماعی.

نقل قول:
دوستانی که دیدن طلسم شدگان رو میدونن ولی دوستانی که ندیدن بهتره بدونن که ترکو لهجه مشهدی داره


یکی از محبوب ترین ترک های ترکو رو براتون مینویسم،‌ولی بهتره بدونین چون ترکو توی تبعید بود کسی نمتونست به اثارش گوش بده و این ترک ها از نظر جِرز های دیوار بسیار جذاب بودن.

مویوم ترکو، یره توی تبیعدُم
واسه غذا خورشت میریزُم روی ته دیگُم
شوخی نکنی با الف بچه قِشَنگ
مگرنه با مو روبرو شی در میری عین فِشَنگ
ترکو زهره تَرکت میکنه عین پِلَنگ
تو گوشی میخوری سرت گیج میره میشی مَلَنگ

من در طی این ۳ ماه یک سری چیزها از ترکو یاد گرفتم، یکیش لهجه بود و دومیش رپ کردن.

این مقدمه ای بود برای این که بفهمین چرا امروز با هاول رپ بتل گذاشتم،‌من بعد از تبعید برگشتم به خوابگاه و اومدم وسایلم رو برگردونم سر جاش که دیدم یک نفر تو تخت منه.
اشتباه نکنین، هاول نبود. از اونجایی که هاول، هول بود یک نفر رو توی تخت من جا داده بود و در نبود من قلمروی من رو تصاحب کرده بود.

بعد از اتقا بیرون اومدم در حالی که گردنبندی که ترکو برام به صورت دست ساز از سنگ پای رودخونه های الفستون درست کرده بود رو نمایان میکردم و با فاز اهنگ قیصری راه می رفتم و پاشنه های کفشمو خوابونده بودم هاول رو دیدم
- برای مبارزه اماده باش هاول امشب ساعت ۱۰ نزدیک بید کتک زن
- با تبعیدی ها حرف نمیزنم بوی عطرم میپره
- اگه بگم دخترا بیان بتل رو ببینن میای؟
- گفتی ساعت چند؟
- ۱۰

هاول راهشو کشید رفت و من به سالن عمومی رفتم، رفتم اول از همه دست پدرمو بوسیدم چون احترام بزرگتر واجبه، بعد دست رز رو گرفتم بالا و گفتم
- سلامتی همه تبعیدی ها
- تو رفتی زیر زمین ارتور، من رفتم یک غار تو کوه های اورست که پاگنده ها بهم بستنی یخی لیمویی تعارف میکردن. اصلا خودتو با من یکی ندون.
- مهم تبعیدی بودنه، تازه منم رفیقای خفن داشتم

دست کردم تو جیبم و عکسم با ترکو رو به بقیه نشون دادم
تصویر تغییر اندازه داده شده

جریان هاول رو گفتم و همه قبول کردن که برای مشاهده رپ بتلمون بیان، ولی خود هاول نمدونست که قراره رپ بتل باشه و فقط اومد

سنگ کاغذ قیچی کردیم و قرار شد شروع کنم

اتیشم شد حیوون یره؟
حتی حیوون خونگی بابابزرگ مو خره
فوتت کُنُم باد میبرتت وزنت هم وزن پَره
موهات یجوریه انگار بهش میزنی کره
حتی پایین ترین امتیازم از تو سَره
بنظرمو خودت بنداز ته دَره
اسم خودتِ میذاری جادوگر؟
قیافه نشدی که میشدی جاروگر
جیمز امد و باز کارت رو کرد
دماغ عروسکیت رِ باید کادو کرد
همین رز میخوادش میگی نه نگا
اخرش منم به معنای واقعی نیگا

با اووووو جمعیت جیمز خندید و به هاول نگاه کرد و منتظر دیسبک موند
@هاول پرکینز

افرادی که لایک کردند

برو جلو یک قهرمان بشو فقط بجنگ و نا امید نشو
تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: کتابفروشی فلوریش و بلاتز
ارسال شده در: دیروز ساعت 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
نام کتاب: «شب‌های بی‌خوابیِ معجون‌سازِ تنها» (نوشته‌ی: ناشناس، چاپ ۱۸۷۳)



قفسه‌ی آخر، گوشه‌ی تاریکِ کتابفروشی. اسنیپ، با انگشتانِ لاغر و بلندش، جلدِ چرمیِ یک کتابِ کهنه را لمس کرد. گردوغبار، مثلِ یک لایه‌ی محافظ، روی آن نشسته بود. عنوانِ کتاب، با خطی زرین که در نورِ کمِ کتابفروشی می‌درخشید، به چشمش خورد: «شب‌های بی‌خوابیِ معجون‌سازِ تنها». بدون اینکه حتی یک صفحه را ورق بزند، آن را برداشت و به سمتِ پیشخوان رفت. فروشنده، پیرمردی با عینک‌های ضخیم و چشمانی که یک‌چشم را می‌پوشاند، با نگاهی که می‌گفت «این کتاب، مشتریِ خودش را پیدا کرد»، قیمت را نوشت و اسنیپ، بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، پول را روی میز گذاشت و کتاب را زیرِ بغل زد.



اتاقِ اسنیپ، هاگوارتز، ساعتِ ۲:۱۷ بامداد.
اسنیپ، با چایِ سردی که از ساعت‌ها پیش روی میز مانده بود، کتاب را باز کرد. صفحه‌ی اول، یک جمله‌ی کوتاه با خطی درشت و شکسته داشت: «برای کسی که هرگز نخوابید، تا رویاهایش را فراموش کند.»

و ناگهان، چشمانش به سطرِ اولِ صفحه‌ی دوم افتاد:
«او، در میانِ دیگ‌هایِ مسی و شیشه‌هایِ رنگی، تنها بود. اما تنها نبود. زیرا هر شب، با یک سایه‌ی آشنا، که از میانِ دودِ معجون‌ها بیرون می‌آمد، چای می‌نوشید و به ستاره‌ها خیره می‌شد...»

اسنیپ، کتاب را بست و چشمانش را بست. و در آن لحظه، یک خاطره، مثلِ یک موجِ گرم، از درونش بالا آمد. خاطره‌ای که هرگز اتفاق نیفتاده بود، اما حالا، درست مثلِ یک واقعیت، جلوی چشمانش جان می‌گرفت.



خاطره‌ی غیرواقعی: شبی که لیلی، چایِ اسنیپ را با یک قاشقِ چوبی هم زد

شنونده: دابی (که ناگهان، با یک صدایِ پوف، در گوشه‌ی اتاق ظاهر شد و با چشمانی درشت، به اسنیپ خیره شد)

اسنیپ، بدون اینکه از جا بلند شود، با لحنی که می‌گفت «نمی‌پرسم چرا اینجایی»، شروع کرد:

· «دابی، بنشین. می‌خواهم چیزی برایت تعریف کنم که هرگز برای کسی تعریف نکرده‌ام.»

دابی، با هیجان، روی یک صندلیِ چوبی نشست و گفت: «دابی گوش می‌دهد!»

اسنیپ، با نگاهی که به دیوارِ روبرو دوخته شده بود، ادامه داد:

· «یک شب، سال‌ها پیش، من و لیلی، در این اتاق نشسته بودیم. نه، نه در هاگوارتز، بلکه در یک کلبه‌ی کوچک در حومه‌ی لندن. او داشت چای می‌نوشید و من، مثلِ همیشه، داشتم یک معجونِ جدید را آزمایش می‌کردم. ناگهان، لیلی بدون اینکه چیزی بگوید، قاشقِ چوبی‌ام را از دستم گرفت و شروع کرد به هم زدنِ چایِ من. با همان قاشقی که من برای معجون‌هایم استفاده می‌کردم. من که از این کارِ او شوکه شده بودم، گفتم: «لیلی، این قاشق برای معجون است، نه برای چای!» و او، با لبخندی که هنوز در خاطرم مانده است، گفت: «سوروس، چای هم یک نوع معجون است. فقط کمی ساده‌تر.» و من آن شب، برای اولین بار، چایِ تلخم را با همان قاشقِ چوبی نوشیدم. و دیگر، هیچ‌وقت، چایِ ساده‌ای را با همان طعم ننوشیدم.»

دابی، با چشمانی که از اشک پر شده بود، گفت: «این خاطره، خیلی قشنگ است، قربان! دابی آرزو می‌کند که کاش آن شب، آنجا بود و یک فنجان چای هم برای دابی می‌ریختند!»

اسنیپ، با لبخندی که فقط یک گوشه‌ی لبش را بالا کشید، گفت:

· «دابی، این خاطره، هرگز اتفاق نیفتاد. اما وقتی آن کتاب را خواندم، انگار که برای اولین بار، آن شب را به یاد آوردم. شاید، کتاب‌ها، فقط برای این نوشته می‌شوند که ما، خاطراتی را که هرگز نداشته‌ایم، برای همیشه داشته باشیم.»

و کتاب را بست، در حالی که نگاهش، روی جمله‌ی اولِ صفحه‌ی اول، یعنی «برای کسی که هرگز نخوابید، تا رویاهایش را فراموش کند»، ماند.

افرادی که لایک کردند

𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
تاپیک انجمن
پاسخ: رپ جاد
ارسال شده در: دیروز ساعت 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
مکان: کوچه دیاگون، پشتِ مغازه‌ی «چوبدستی‌گستران»، ساعتِ ۱۱:۴۷ شب
شرکت‌کنندگان: سوروس اسنیپ و لرد ولدمورت (که هر دو، برای یک «ملاقاتِ محرمانه» به آنجا آمده‌اند، اما هرکدام، به دلایلِ خودشان)




مه، مثلِ یک شنلِ نرم و خفه‌کننده، روی کوچه‌ی دیاگون افتاده بود. چراغ‌های جادویی، نورِ زرد و لرزانی بر سنگ‌فرش‌ها می‌انداختند و سایه‌هایِ دو مردِ بلندقامت، روی دیوارِ مغازه‌ی چوبدستی‌گستران، مثلِ دو شبحِ درگیر، در هم می‌پیچیدند.

اسنیپ، با صدایی سرد و یکنواخت، شروع کرد:

«بیا ببینم لردِ بزرگ،
چرا اینجا پشتِ در،
با اون چوبدستیِ دراز،
مثلِ مارِ بی‌نوا،
منتظرِ یه اشتباه،
تا بگی آوا... آوا...»

ولدمورت، با لبخندی که بیشتر شبیهِ اخم بود، پاسخ داد:

«اسنیپِ عزیز، ساکت شو،
حرفت مثلِ مارِ تو،
بی‌نتیجه و بی‌صداست،
مثلِ اون شاگردِ خفن،
که همیشه می‌گه: «نه! نه! نه!»
ولی آخرش، می‌شه یه وَر... وَر... وَر...»

اسنیپ، با چشمانی که برقِ خطر در آنها می‌درخشید، یک قدم جلو آمد و گفت:

«لردِ بی‌تاج، بی‌ادب،
حرفت مثلِ یه عُلب،
پر از حرفِ توخالی،
مثلِ اون مرگ‌خوارِ لالی،
که تویِ آزکابان،
فقط می‌خوره نونِ سگ،
به جایِ اون که بشه یه پَر... پَر... پَر...»

ناگهان، صدای خنده‌ای از پشتِ جعبه‌های چوبی پیچید. هر دو، با هم، به سمتِ صدا برگشتند. دابی، با چشمانی درشت و براق، از پشتِ یک جعبه بیرون آمد و گفت:

«دابی هم می‌خواد رپ کنه!
دابی از اسنیپ و لرد،
یه کم می‌ترسه، ولی خب،
می‌خواد بگه که این دو تا،
مثلِ دو تا بچه‌ی رقاص،
تو کوچه‌ی دیاگون،
دارن با هم، یه جورِ دیگه، می‌جنگن...!
ولی دابی می‌گه: بس کنید!
که صدایِ شما،
داره کلِ هاگوارتز رو،
می‌کنه یه خوابِ پریشون...!»

اسنیپ و ولدمورت، هر دو، با نگاهی از سرِ تحقیر به دابی خیره شدند. اسنیپ، با لحنی که می‌گفت «این، آخرین بار است که چنین چیزی را تحمل می‌کنم»، گفت:

«دابی، اگر یک کلمه‌ی دیگر،
در موردِ خوابِ پریشون بگویی،
تو را با یک طلسم،
می‌فرستم به آن سویِ ماه،
تا برایِ همیشه،
در میانِ ستاره‌ها،
فقط به فکرِ جوراب‌هایت باشی...!»

ولدمورت، با خنده‌ای سرد، گفت:

«اسنیپ، عزیزم،
تو که با دابی،
راحت‌تری از من،
شاید بهتر باشد،
به جایِ جنگ با من،
یک کلاسِ رپ،
برایِ دابی بگذاری،
تا یاد بگیرد،
که جایِ یک جدی،
با شوخی، بازی نکند...!»

و هر سه، در حالی که مه، کمکم داشت از کوچه محو می‌شد، در تاریکیِ شبِ لندنِ جادویی، ناپدید شدند. اما صدایِ خنده‌هایِ دابی، تا صبح، در میانِ کوچه‌هایِ دیاگون، پژواک داشت.

افرادی که لایک کردند

𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
تاپیک انجمن
پاسخ: کلاه‌فروشی جادویی کریستی
ارسال شده در: دیروز ساعت 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاه آلبوس دامبلدور

ساعت ۵:۱۷ صبح، دفتر مدیر. من، آلبوس دامبلدور، با چشمانی که هنوز بویِ خوابِ شبِ قبل را می‌داد، پشت میزِ چند صدساله‌ام نشسته بودم و به یک جعبه‌ی آبنباتِ لیمویی خالی خیره بودم. نه از غم، نه از عصبانیت، بلکه از این که دیشب، به طرزِ غیرقابل‌توجیهی، تمامِ آبنبات‌هایم را خورده بودم و حالا، با یک فنجان چایِ تلخ و یک جعبه‌ی خالی، باید روزم را شروع می‌کردم. فاجعه‌ای به مراتب بزرگ‌تر از ظهورِ لرد سیاه.

همان‌طور که داشتم تلاش می‌کردم با چای، طعمِ آبنبات را در ذهنم بازسازی کنم، درِ دفتر باز شد و اسنیپ، با همان چهره‌ای که انگار تمامِ شادی‌های جهان را یکجا بلعیده بود، وارد شد و با لحنی که از بی‌خوابیِ شب‌هایِ پیاپی می‌آمد، گفت:

· «پروفسور، دوباره کلاسِ معجون‌سازی من، یک ساعتِ دیگر تعطیل شد. یک دانش‌آموز، دیگه معجونِ انفجاری درست کرد. این سومین بار در این ماه است. راستش، من دیگر نمیدانم که آیا این بچه‌ها، عمداً می‌خواهند کلِ هاگوارتز را به آتش بکشند، یا فقط از دیدنِ من، به این نتیجه می‌رسند که دیوانه‌وارترین کارها، بهترین کارها هستند.»

من، با لبخندی که پشتِ ریشِ سفیدم پنهان بود، گفتم:

· «سوروس، عزیزم، اینها بچه‌اند. بچه‌ها عاشقِ آتش‌اند. من خودم در جوانی، یک بار یک کلبه را آتش زدم. آن موقع، خیلی هم خوش گذشت. البته بعداً فهمیدم که آن کلبه، خانه‌ی یکی از فونیکس‌ها بود و برای همین، آتش، هیچ‌وقت تمامش نکرد.»

اسنیپ، با نگاهی که می‌گفت «این بزرگ‌ترین اشتباهِ تاریخِ آموزشِ جادو است»، پاسخ داد:

· «پس شما هم، در جوانی، دیوانه بودید؟»
· «نه، سوروس. من هنوز هم دیوانه‌ام. فقط الآن، دیوانگیِ من، به شکلِ خوردنِ آبنباتِ لیمویی در ساعتِ ۵ صبح است.»

ناگهان، فونیکسِ من، فاکس، با بال‌هایی که از میانِ شعله‌ها بیرون آمد، واردِ دفتر شد. من با خوش‌حالی گفتم: «آه! فاکس! امیدوارم که یک آبنباتِ جدید برایم آورده باشی!»
فاکس، با نگاهی که می‌گفت «من یک فونیکس هستم، نه یک پیکِ آبنبات‌فروشی»، یک نامه از منقارش رها کرد و روی میزم انداخت.

نامه را باز کردم و خواندم. از سویِ گریندلوالد بود. با خطی که انگار با نوکِ چوبدستیِ خودش روی دیوارِ یک سیاه‌چال کشیده شده بود، نوشته شده بود:

· «آلبوس، تو و قورت‌دادنِ آبنبات‌های لیمویی را می‌شناسم. اما این بار، یک چیزِ بهتر از آبنبات دارم: خبرِ بازگشتِ یک شیءِ جادویی که فکر می‌کردیم برای همیشه گم شده است. پاتیلِ طلاییِ هافلپاف، همان پاتیلی که با یک قاشقِ چوبی می‌تواند هر معجونی را به طلایِ خالص تبدیل کند، پیدا شده است. اگر این خبر را باور نمی‌کنی، تو هم مثلِ من دیوانه‌ای. اما من که این نامه را نوشتم، مطمئنم که تو دیوانه‌ای!»

من، نامه را با همان لحنِ همیشگی، با صدای بلند برای اسنیپ خواندم و گفتم: «سوروس، به نظر می‌رسد که یک سفرِ کوچک به یک سیاه‌چالِ باستانی در پیش داریم. البته اگر تو بخواهی. اگر نه، من خودم می‌روم. راستش، مدت‌هاست که یک سفرِ خوب، به من دست نداده است. آخرین بار، وقتی برای خریدِ آبنبات به دهکده‌ی هاگزمید رفته بودم، با یک گرگینه روبرو شدم که مثلِ یک مارمولک از درخت بالا رفت. خیلی هم بامزه بود.»

اسنیپ، با آهی که از عمقِ وجودش برخاست، گفت:

· «پروفسور، من با شما می‌آیم. اما به شرطی که در طولِ سفر، هیچ‌گونه آبنباتی به من تعارف نکنید. و لطفاً، اگر با گرگینه‌ای روبرو شدیم، به جایِ بالا رفتن از درخت، طلسمِ مبارزه را به کار ببرید. من برایِ تماشایِ شما روی درخت، سنِ مناسبی ندارم.»

من، لبخندی زدم و گفتم: «سوروس، این اولین بار است که می‌بینم یک معجون‌سازِ حرفه‌ای، به جایِ معجون، از شوخ‌طبعی استفاده می‌کند. بسیار خب، برو وسایلت را جمع کن. قرار است یک ماجراجوییِ خوب داشته باشیم.»

و وقتی اسنیپ از دفتر بیرون رفت، من به جعبه‌ی خالیِ آبنبات نگاه کردم و با خودم گفتم: «شاید این پاتیلِ طلایی، بتواند یک آبنباتِ جاودانه درست کند... با طعمِ لیمو و مقداری جادویِ سیاه. مرلین، چه روزِ خوبی خواهد شد!»

افرادی که لایک کردند

𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
تاپیک انجمن
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دیروز ساعت 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مه سنگینی مانند پرده‌ای نمناک روی خیابان چارینگ کراس افتاده بود. چراغ‌های خیابان، نور زرد و مرده‌ای بر سنگ‌فرش‌های خیس می‌انداختند و سایه‌های بلند عابران را به شکل هیولاهای بی‌شکل درمی‌آوردند. سوروس اسنیپ، با عبای بلندی که تا روی زمین کشیده می‌شد، در میان این مه و تاریکی، با قدم‌هایی آهسته و موزون حرکت می‌کرد. نه عجله داشت و نه تردید؛ انگار که هر قدمش، از قبل در ذهنش محاسبه شده بود.

او به تازگی از یک «ملاقات خصوصی» بازمی‌گشت؛ ملاقاتی که حتی برای خودش هم مبهم بود. کسی که او را به آنجا دعوت کرده بود، نه نامی داشت، نه چهره‌ای مشخص؛ فقط یک پیام کوتاه بر روی یک تکه کاغذ کهنه که زیر درِ دفترش در هاگوارتز پیدا شده بود:

«لازم است بدانی که همه‌چیز، آنطور که به نظر می‌رسد، نیست.»

اسنیپ، کاغذ را سوزانده بود و خاکسترش را در باد پخش کرده بود. اما دعوت را پذیرفته بود؛ چون می‌دانست که در دنیای جادو، هر پیامِ بی‌نشانی، می‌تواند یک تله باشد یا یک کلید. و او، هرگز از یک کلیدِ بالقوه عبور نمی‌کند.

---

پایانِ ملاقات، آغازِ یک شامِ ساده

ملاقات، در یک کافه‌ی زیرزمینی در انتهای یک کوچه‌ی فرعی برگزار شده بود. کافه‌ای که نه روی نقشه‌های هاگوارتز بود و نه در خاطراتِ ماگل‌ها وجود داشت. صاحب‌کافه، یک پیرزن با چشمانی که یکی از آن‌ها را یک تک‌چشم پوشانده بود، بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، یک لیوان چای تلخ جلوی اسنیپ گذاشت. اسنیپ بدون اینکه از آن بنوشد، منتظر ماند.

ناگهان، سایه‌ای از پشتِ پرده‌های مخملیِ کافه بیرون آمد. نه مرد بود، نه زن؛ بلکه چیزی بینِ این دو. با صدایی که شبیه به خش‌خش برگ‌های خشک بود، گفت:

· «تو سوروس اسنیپی. استاد معجون‌سازی. رئیس اسلایترین. مرگ‌خوارِ سابق... و جاسوسی که هنوز هم، به نوعی، در حالِ جاسوسی است.»

اسنیپ، بدون اینکه چهره‌اش تکان بخورد، پاسخ داد:

· «اگر این همه را می‌دانی، پس حتماً می‌دانی که من از گفت‌وگوهای بی‌نتیجه متنفرم. هدف چیست؟»

سایه، خندید و گفت:

· «هدف؟ نه، سوروس. اینجا خبری از هدف نیست. اینجا، یک هشدار است. به زودی، چیزی در لندنِ جادویی رخ خواهد داد که تمامِ معادلاتِ فعلی را بر هم می‌زند. چیزی که به قدمتِ خودِ جادو است... اما تو، می‌توانی انتخاب کنی که در آن نقش داشته باشی یا نه.»

و سپس، سایه محو شد و اسنیپ تنها ماند با یک لیوان چای سرد و یک پیرزن تک‌چشم که داشت از پشتِ میز، با ناخن‌های بلندش، چیزی روی یک تکه کاغذ می‌کشید.

اسنیپ، بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، از کافه خارج شد. حالا، در میانِ مه‌آلودِ خیابان چارینگ کراس، داشت به آن هشدار فکر می‌کرد. اما ذهنش، ناخودآگاه، به یک چیزِ دیگر هم فکر می‌کرد: گرسنگی.

---

شامِ نیمه‌شب در یک رستورانِ ماگلی

اسنیپ، با اکراه، جلوی یک رستورانِ ماگلیِ کوچک ایستاد. ویترینِ آن، با نورهای گرم و زرد، تصویرِ چند مشتریِ خسته را نشان می‌داد که داشتند غذاهای ساده‌ای می‌خوردند. اسنیپ، با نفرتی که از خودِ ماگل‌ها نداشت، اما از «ماگلی بودنِ» برخی از آن‌ها متنفر بود، وارد شد.

پیشخدمت، یک دختر جوان با موهای قرمز و کک‌مکی، با لبخندی ساختگی به او خوش‌آمد گفت:

· «خوش آمدید! یک نفر؟ جای شما کنار پنجره است...»

اسنیپ، بدون اینکه نگاهی به او بیندازد، پشت میز کنار پنجره نشست. منو را که با خطی درشت و بی‌سلیقه نوشته شده بود، زیر لب خواند و با بی‌میلی، یک «سوپ پیاز» و یک «نان سیر» سفارش داد. پیشخدمت، با نگاهی که می‌گفت «این مشتری عجیب است»، سفارش را گرفت و رفت.

اسنیپ، در حالی که به مهِ بیرون خیره شده بود، ناگهان متوجه چیزی شد: پشتِ شیشه‌ی پنجره، یک شکلِ مبهم، داشت به او نگاه می‌کرد. نه یک عابر، نه یک گدا، بلکه چیزی که انگار از خودِ مه ساخته شده بود. اسنیپ، چشمانش را تنگ کرد و با نگاهی تیزبین، به آن شکل خیره شد... اما در همان لحظه، یک ماشینِ ماگلی از جلوی رستوران رد شد و شکلِ مبهم، محو شد.

سوپ، جلویش گذاشته شد. اسنیپ، با اکراه، قاشق را برداشت و شروع به خوردن کرد. طعمِ سوپ، به طرز عجیبی، او را به یادِ «معجونِ آرامش‌بخش» می‌انداخت؛ همان معجونی که خودش سال‌ها پیش، برای درمانِ بی‌خوابی‌هایش ساخته بود. با خودش فکر کرد: «شاید، این رستوران، آن‌قدرها هم که به نظر می‌رسید، ماگلی نباشد...»

---

بازگشت به هاگوارتز، با یک سوالِ بی‌پاسخ

اسنیپ، پس از خوردنِ سوپ (و رد کردنِ دسر با یک نگاهِ تحقیرآمیز)، از رستوران خارج شد. مه، هنوز سنگین بود و خیابان، خلوت‌تر از قبل. او با چوبدستی‌اش، یک طلسمِ ناپیداییِ ساده روی خودش انداخت و با قدم‌هایی که به سختی روی سنگ‌فرش‌های خیس صدا می‌کرد، به سمتِ هاگوارتز حرکت کرد.

در راه، به آن هشدارِ مرموز فکر کرد. به آن شکلِ مبهم پشتِ پنجره. و به این که چرا یک سوپِ ماگلی، مزه‌ی یک معجونِ جادویی را می‌داد. اما در میانِ همه‌ی این سوال‌ها، یک چیز را به خوبی می‌دانست:

«لندنِ جادویی، هرگز آرام نیست. حتی وقتی که به نظر می‌رسد، همه‌چیز عادی است.»

و با همین فکر، واردِ دروازه‌های هاگوارتز شد و در تاریکیِ شب، ناپدید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
تاپیک انجمن
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی ۲۱~
____
اول با خودم فکر کردم که حتما اشتباه آمده ام.
تمام خیابان پر از جادوگرانِ پیر و جوان و بچه هایی که دست در دست والدینشان بودند، استادانِ هاگوارتز و حتی جن‌های خانگی در کنار ارباب‌هایشان،هیچکس حرفی نمیزد.

فقط ایستاده بودند و به آسمان که به طرزِ عجیبی از همیشه تاریک تر بود،نگاه می‌کردند.
چوبدستی‌ام را در دست گرفتم،هرچند هنوز‌ نمیدانستم برای چه همه‌مان اینجا جمع‌ شده بودیم.

با صدایِ زمزمه‌وار از دخترِ عجیبی که کنارم ایستاده بود پرسیدم.
-چرا اینجا جمع شدیم؟
جوابم را نداد،نمیدانم نشنید یا نمیخواست جوابی بدهد.

به ساعت مچی قدیمی‌ام نگاه کردم،نیمه شب شده بود.
ناگهان صدها چوبدستی به سمتِ آسمان بالا رفت،من هنوز چوبدستی ام را پایین نگه داشته بودم.

از مردی پرسیدم: این مراسم برای کیه؟
جوابم را داد،اما طوری که انگار نمی‌خواست هیچکس دیگری بفهمد گفت: برای جادوگری که امشب آخرین طلسمش را انجام داد‌.

همان لحظه، یک نور کوچک از نوک اولین چوبدستی جدا شد و بالا رفت،و کم کم نور های دیگر خودشان را نشان دادند..

آسمانِ تاریک حالا مثلِ روز روشن شده بود.
اما عجیب ترین بخش این بود که هر نور،با خودش یک خاطره به همراه داشت.
یکی صدای خنده ی کودکی را شنید،دیگری تصویرِ خانواده‌اش را دید،و من صدایِ لالایی مادرم را شنیدم.

بلاخره فهمیدم،آن ها برای یک نفر چوبدستی‌هایشان را بالا نبردند،بلکه برای تمام جادوهایی بود که دیگر هیچ‌وقت تکرار نمیشد.
و من تازه فهمیدم،خاطرات هیچ‌وقت همراهِ یک انسان دفن نمی‌شوند،بلکه تبدیل به نوری میشوند که به آسمان میرود تا ستاره شود.

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
پاسخ: طرح نقد پست‌های دیاگون
ارسال شده در: دیروز ساعت 16:49
نمایش جزئیات
آفلاین
سلووووم بر لیلی عزیز و بقیه

دیدم نقد اینجا فعاله گفتم تا داغه بچسبونم
بقیه انجمنها برای نقد درخواست دادم هنوز خبری نشده

این پست مارو هم بنقد بیزحمت. تو شادیهاتون جبران کنیم

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط سلوینیا در 1405/6/10 17:28:25
Yeah...We will return to peak...


나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊
تاپیک انجمن
پاسخ: طرح نقد پست‌های دیاگون
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
درود دیانا! حالت چطوره؟

اول ازت تشکر میکنم که سوژه ی من رو توی کوچه ی ناکترن دنبال کردی. و اینکه اولین نقدم رو بهم سپردی. امیدوارم این نقد، به عنوان اولین نقد من خوب و مفید باشه و چیزایی که تا الان یاد گرفتم رو خوب بهت منتقل کنم.
خیلی خب شروع کنیم؟



به طور کلی پستت ایرادی نداشت. سوژه ی قبلی رو خیلی خیلی خوب ادامه داده بودی.
نقل قول:
جمعیت هنوز در حال غرغر و جیغ‌وداد بود که فروشنده، با آن لبخند مصنوعی‌اش، سعی کرد رو به جمعیت بایستد و اوضاع را جمع کند.


در مورد پاراگراف اول، از نظر من همیشه سعی کن توضیحات بیشتری بدی. پس پاراگراف اولت رو کمی بلند تر بنویس. مثلا اینجا با یکمی توضیحات اضافه برای زیبا تر کردن، پستت اینطوری میشد:
«جمعیت نالان و ناراضی، همچنان درحال غرغر و جیغ و داد بودند. فروشنده که تمام مدت در مغازه اش پنهان شده بود تا با معترضان روبرو نشود، بلآخره ترسش را کنار گذاشت و از مغازه اش خارج شد. او حالا با لبخندی مصنوعی طوری روبروی جمعیت قرار گرفته بود، که انگار صداهایی که به گوشش میرسید، صدای توهین و دادو فریاد نبود. بلکه صدای طرفدارانی بود که فرد مشهوری را تشویق میکردند. او با همین تفکرات شروع کرد به جمع کردن اوضاع بهم ریخته.»

هیچ اجباری نیست که توضیحات اضافه بنویسی و از نظر من کاملا سلیقه ایه. اما برای نشون دادن قلمت گاهی وقت ها خوبه که یک موضوع کوچیک مثل همین رو، کمی کش بدی تا زیبا تر به نظر برسه.

نقل قول:
- خب... خب دوستان! همونطور که می‌بینید، کمد فعلا یکم... استراحت لازم داره. ولی نگران نباشید، تضمین ۷۲ ساعته هنوز پابرجاست!

توی دیالوگ هات کاملا مشخصه که کوچیک ترین اتفاق هایی که در پست قبل افتاده بود رو ادامه دادی و ساده از کنارشون نگذشتی! همه ی دیالوگ هات به موقع و به جا بودن و حتی شکلک هایی که استفاده کردی هم مناسب بودن. از نظر من مهارتت توی دیالوگ نوشتن خیلی خوبه آفرین بهت!

نقل قول:
- ولی لیلی، تو قرار بود ایندفعه عاشق من باشی نه عاشق جیمز!
- عاشق چیت بشم بچه خوشگل..مزلف؟ با اون خوانواده دره‌پیتت و اون بابای ماگلت...
- صددفعه گفتم اسم پدر من را...به زبان نیار احمق! من عاشق تو بودم که تورا از تو کمد سفارش دادم، زبان نفهم وگرنه این موهای قرمز تو به چه درد من میخورد
- من این حرفا حالیم نیست زودباش بگو جیمز من کجاست!


لازمه بگم عاشق این تیکه شدم؟ به نظرم همین یه تیکه حتی کافی بود تا طنز پستت رو سرپا نگه داره! استفاده کردن از بعضی دیالوگ های معروف که یک مدتی ترند فضاهای جینترنتی ماگلی بودن ایده ی خوبیه!

اما چند تا نکته مثل سه نقطه (...) رو حتما دقت کن که سه تا نقطه باشن. و بعد از هر علامت نگارشی فاصله بده و ادامه ی جملت رو بنویس. و نکته ی دیگه اینکه حتما سعی کن طرز و لحن حرف زدن شخصیت هارو در همه جا یکسان نگه داری. مثلا اگه دیالوگت از اول محاوره ای بوده، سعی کن یکهو کتابیش نکنی و برعکس. اینجا به نظرم خوندنش اینطوری روان تر میشد:
« صد دفعه گفتم اسم پدر من رو... به زبون نیار.»
و
«من عاشق تو بودم که تو رو از تو کمد سفارش دادم زبون نفهم»

اینطوری خواننده میتونه روان تر بخونتش و خیلی بیشتر خوشش بیاد!
نقل قول:
در همین لحظه، ولدمورت که برادر دماغ‌دارش اورا با کله روی زمین پرت کرده بود، بالاخره بلند شد و ردایش را تکاند و با عصبانیت به سمت برادرش برگشت.

بهتره از دیالوگ ها که دیگه مشکلی نداشتن بگذریم. اینجا به نظر من خیلی خوبه. اما خوب تر میشد اگه یک سری چیز ها کم میشدن. در خط آخر ما دوتا «و » داریم. اما بهتره یکیشون رو حذف کنیم و به جاش ویرگول یا چند تا کلمه اضافه کنیم. برای مثال:
« که برادر دماغ‌دارش‌، اورا با کله به روی زمین پرت کرده بود، بلاخره برخاست، ردای خاکی اش را تکاند و با عصبانیت به سمتش بازگشت. »

بعضی وقت ها برای جلوگیری از تکراری شدن یک کلمه یا یک فعل، ما میتونیم یکی یا دوتا از اون هارو حذف کنیم. بعضی کلمات توانایی این رو دارن که فعل یکسانی رو با کلمه یا جمله ی قبلی بگیرن. پس حذف کردن یکیشون هیچ ضرری به داستان ما نمیزنه. همچنین کلمات اضافه رو هم میشه با ویرگول حذف کرد یا گاهی اوقات برای زیبایی، چند کلمه بیشتر مینویسیم که معنی همون کلمه ی حذف شده رو بده.
برای مثال:
« او لباس هایش را پوشید و سپس کفش هایش را هم پوشید» میتونه تغییر کنه به «او لباس هایش و سپس کفش هایش را پوشید.»

نقل قول:
مرگ‌خواران حالا کاملاً گیج شده بودند.
نمیدانستند لرد دماغ‌دار را تشویق کنند یا لرد بی‌دماغ، پس شروع کردند به همهمه و دعوا با یکدیگر، و کوچه‌ی ناکترن که تا دیروز آرام‌ترین جای دنیای جادوگری بود، حالا شبیه یک بازار مکاره‌ی پر سروصدا شده بود.


در اینجا هم چند نکته وجود داره. سعی کن جمله ی اولی که نوشتی رو با یک اینتر از بقیه ی جملات جدا نکنی. همشون رو تمیز در یک پاراگراف قرار بده. برخلاف نکته ی قبلی که بهت گفته بودم، در بعضی جاها هم آوردن دوتا کلمه ی یکسان میتونه جمله رو زیبا تر کنه! پس بزار این رو باز نویسی کنیم.

« مرگخواران حالا کاملا گیج شده بودند. آنها نمیدانستند باید لرد دماغ‌دار را تشویق کنند یا لرد بی‌دماغ را. پس به دعوا پرداختند و کوچه ی ناکترن را که تا دیروز، آرام ترین جا در دنیای جادوگری بود، به یک بازار مکاره ی پر سروصدا تبدیل کردند.»

در جمله ی دوم مثل مثالی که قبلا زدم، میتونستیم دوتا فعل کنند داشته باشیم. اما تو خودت یکیش رو حذف کرده بودی و کاملا هم درست بود! اما آوردن یک «را» ی دیگه، کمی خشکی اون رو کم میکرد.


سعی کردم تمام نکاتی که به بهتر کردن نوشته هات کمک میکنه و در این پست وجود داشت رو بهت بگم. اگه در بعضی جاها توضیحاتم زیاد بود به این معنی نیست که اون بخش از داستان تو عیب و ایراد داشته فقط یک سری نکات در راستای اشتباه کوچیک تو بوده برای اینکه بتونی بعدها ازشون استفاده کنی.
نقل قول:
و درست همان لحظه، صدای شیپور وزارت سحر و جادو در کوچه پیچید...

انتهای پستت هم هیچ ایرادی نداشت. یک سوژه ی فرعی وارد داستان کردی. بدون اینکه اون سوژه رو شرح بدی. اینطوری راه رو برای بقیه باز کردی تا ایده هاشون رو توی پستشون خالی کنن.

امیدوارم این نقد برات مفید بوده باشه و منتظر درخواست های بعدیت هستم. موفق باشی دیانا!

@دیانا کارتر

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تاپیک انجمن
پاسخ: زمین كوییدیچ هاگوارتز
ارسال شده در: دیروز ساعت 14:41
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلایترین
VS
گریفیندور

سوژه : ترکیبی

زمین کوییدیچ هاگوارتز، ساعت ۴:۱۷ عصر، هوای ابری و سنگین

سوروس اسنیپ، سوار بر جاروی استاندارد مدرسه، در ارتفاع چهل فوتی از سطح زمین، با چشمانی که مثل دو تکه یخِ سیاه می‌سوختند، نظاره‌گر دومین مسابقه‌ی کوییدیچ فصل بود. این بار، حریف، گریفیندور بود؛ همان گروهی که اسنیپ از تهِ دل از آن متنفر بود، نه به خاطرِ رنگ‌هایشان، بلکه به خاطرِ یادآوریِ چهره‌ی جیمز پاتر که در هر یک از بازیکنانشان، به نوعی تکرار می‌شد.

اما چیزی در فضا بود که حتی نفرتِ اسنیپ را هم تحت‌الشعاع قرار می‌داد. چیزی که از زمین بازی، از میانِ تماشاگران و حتی از خودِ جاروها به مشام می‌رسید: بوی بی‌هویتی. نه یک طلسم، نه یک نفرین، بلکه یک حسِ عجیب که انگار همه‌چیز و همه‌کس، هویتِ خود را از دست داده بودند.

---

نیمه‌ی اول: سایه‌هایی بدون نام

از همان دقیقه‌ی اول، اسنیپ متوجه شد که گریفیندورها غیرعادی رفتار می‌کنند. نه به خاطرِ شور و شوقِ همیشگی‌شان، بلکه به خاطرِ این که انگار هیچ‌کسی نمی‌دانست که خودش کیست. تعقیب‌کننده‌هایشان، با حرکاتی مردد و بی‌هدف، به سمت حلقه‌ها حمله می‌کردند؛ گویی که حتی نامِ خود را هم فراموش کرده بودند.

· «این چه وضعیتی است؟» اسنیپ با خودش فکر کرد. «آیا دامبلدور باز هم دست به کار شده تا اسلایترین را با یک نقشه‌ی احمقانه شکست دهد؟ یا این، کارِ خودِ گریفیندورهاست که تصمیم گرفته‌اند قبل از بازی، هویت‌شان را در رختکن جا بگذارند؟»

او با نگاهی به نیمکتِ گریفیندور، متوجه شد که حتی مربی‌شان، دملزا رابینز، با چشمانی خیره به زمین، انگار نه انگار که دارد یک مسابقه را از دست می‌دهد، زیر لب اسمِ خودش را تکرار می‌کرد: «دملزا... دملزا... این اسم برای چه کسی بود؟»

اسنیپ لبخند سردی زد و با خودش گفت: «اگر آن‌ها نمی‌دانند که چه کسی هستند، پس من به جای آن‌ها تصمیم خواهم گرفت که چه کسی برنده است.»

---

نیمه‌ی دوم: طنابِ پوسیده‌ی هویت

در نیمه‌ی دوم، وضعیت بدتر شد. گریفیندورها نه تنها هویتِ خود، بلکه حتی هویتِ یکدیگر را هم فراموش کرده بودند. یابنده‌ی گریفیندور، که ظاهراً فکر می‌کرد خودش اسنیپ است، مدام به سمت حلقه‌های اسلایترین حمله می‌کرد و فریاد می‌زد: «من سوروس اسنیپ هستم! حق با من است!»

اسنیپ با نگاهی از سرِ تحقیر، گفت: «اگر تو اسنیپ هستی، پس من باید جیمز پاتر باشم. و این، آخرین باری است که چنین مقایسه‌ی احمقانه‌ای را تحمل می‌کنم.»

اما در میانِ این بی‌هویتیِ همه‌گیر، اسنیپ متوجه چیزی شد: یک طنابِ پوسیده که از جارویِ یکی از بازیکنانِ گریفیندور آویزان بود. طنابی که نه فقط جارو، بلکه هویتِ هرکسی که به آن دست می‌زد را پوسیده می‌کرد. اسنیپ با چشمانی تیزبین، متوجه شد که این طناب، منبعِ اصلیِ بی‌هویتیِ زمین بازی است.

· «پس این، رازِ این مسابقه‌ی بی‌مزه است.» اسنیپ با خودش گفت. «یک طنابِ پوسیده که هویت‌ها را می‌دزدد. بسیار خوب، اگر این طناب، هویت‌ها را می‌دزدد، پس من، هویتِ خودم را با یک طلسمِ معکوس، از چنگِ آن نجات خواهم داد.»

---

پایان بازی: بازپس‌گیریِ هویت

اسنیپ با یک حرکتِ سریع، به سمت جارویِ گریفیندور شیرجه زد و طنابِ پوسیده را با چوبدستی‌اش برید. ناگهان، همه‌چیز تغییر کرد. گریفیندورها، که ناگهان هویتِ خود را بازپس گرفته بودند، با گیجی به هم نگاه کردند. یابنده‌ی گریفیندور فریاد زد: «چه شد؟ من کجا بودم؟»

اسنیپ با خونسردی پاسخ داد: «شما در یک بی‌هویتیِ جمعی گرفتار بودید که به لطفِ یک طنابِ پوسیده، هویت‌تان را دزدیده بود. اما حالا که من آن را نابود کردم، می‌توانید به بازی ادامه دهید. البته اگر هنوز یادتان باشد که چطور بازی کنید.»

بازی، با سوتِ پایان به صدا درآمد و اسلایترین، با اختلافِ ۳۰ امتیاز، برنده شد. اسنیپ، در حالی که جارویش را روی زمین می‌گذاشت، نگاهی به طنابِ پوسیده‌ی بریده‌شده انداخت و زیرلب گفت:

· «بی‌هویتی، ترسناک‌ترین طلسمی است که می‌توان بر علیه یک جادوگر استفاده کرد. اما خوشبختانه، من هرگز هویتِ خودم را فراموش نمی‌کنم؛ چون اگر این کار را بکنم، چه کسی از دانش‌آموزانِ بی‌دقت در کلاسِ معجون‌سازی مراقبت خواهد کرد؟»

---

پایان پست کوییدیچ

افرادی که لایک کردند

𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
تاپیک انجمن
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دیروز ساعت 11:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آن روز از همان صبح معلوم بود قرار است اتفاق بدی بیفتد.

نه به خاطر ابرهای سیاه بالای سرم، نه به خاطر صدای عجیب و غریبی که از جنگل ممنوعه می‌آمد؛ بلکه به این دلیل که یکی از بزهایم از ساعت شش صبح به بعد، بدون هیچ دلیل مشخصی به من زل زده بود.

وقتی بز بهت زل می‌زند، دو حالت بیشتر نداری؛ یا کار بدی کرده، یا قرار است کاری کند که بعداً تو متهمش شوی.

لیوان چایم را روی میز گذاشتم و گفتم:

ـ چیه؟

بز تکان نخورد.

ـ با توام.

باز هم تکان نخورد.

ـ اگر چیزی می‌خوای، بع بع کن.

بز بع بع کرد.

ـ خب؟

بع بع.

ـ خیلی خوب، من نمی‌فهمم.

دوباره بع بع کرد.

ـ تو هم نمی‌فهمی من چی می‌گم. پس بی‌خیال.

بلند شدم که بروم سراغ کار خودم که ناگهان صدای کوبیده شدن چیزی به پنجره آمد.

برگشتم.

یک جغد روی پنجره نشسته بود و چیزی شبیه نقشه در منقار داشت.

در را باز کردم. جغد نقشه را انداخت داخل و همان لحظه یکی از بزها دوید سمتش.

ـ نکن!

دیر شده بود.

بز نقشه را خورد.

چند ثانیه هر سه‌مان به هم نگاه کردیم.

به جغد.

به بز.

به خودم.

ـ خیلی خب... ظاهراً امروز قرار نیست روز خوبی داشته باشیم.

جغد دوباره صدایی درآورد و پرواز کرد.

بز هم با قیافه‌ای که انگار مأموریت محرمانه‌ای به او داده‌اند، به سمت در رفت.

ـ کجا؟

ایستاد.

ـ منو نگاه نکن. تو نقشه رو خوردی.

بع بع کرد.

ـ نه، «بع بع» جواب قابل قبولی نیست.

باز هم بع بع کرد و از در بیرون رفت.

چند دقیقه بعد، برخلاف تمام اصول عقلی، من دنبال یک بز راه افتاده بودم که ظاهراً مقصد مشخصی داشت.

از دهکده دور شدیم و وارد مسیر جنگلی شدیم.

ـ فقط برای ثبت در تاریخ می‌گم؛ اگر اینجا کشته بشم، مقصر تویی.

بز برگشت و نگاهم کرد.

ـ البته اگر تو هم کشته بشی، احتمالاً می‌گن کار من بوده.

ادامه دادیم.

تا اینکه به یک غار رسیدیم.

جلوی غار ایستادم.

ـ خب.

بز وارد شد.

ـ نه.

ادامه داد.

ـ گفتم نه.

رفت داخل.

ـ برگرد.

نرفت.

نفس عمیقی کشیدم و دنبالش وارد غار شدم.

چند قدم بیشتر نرفته بودیم که صدای عجیبی از اعماق غار آمد.

چوبدستی‌ام را بیرون کشیدم.

ـ خیلی خب... بالاخره رسیدیم به قسمت خطرناک ماجرا.

بز کنارم ایستاد.

برای اولین بار از صبح احساس کردم حداقل یک نفر در این ماجرا پشتم است.

صدای غرش دوباره بلند شد.

بز یک قدم عقب رفت.

نگاهش کردم.

ـ تو بودی که منو کشوندی اینجا.

یک قدم دیگر عقب رفت.

ـ خیلی نامردی.

ناگهان چیزی از تاریکی بیرون پرید.

من چوبدستی‌ام را بالا بردم.

بز فرار کرد.

ـ آها.

چند لحظه بعد، موجودی که از تاریکی بیرون آمده بود خودش را نشان داد.

یک...

جوجه‌تیغی بود.

همان‌جا ایستادم.

جوجه‌تیغی هم ایستاد.

بز از پشت یک سنگ سرش را بیرون آورد.

به جوجه‌تیغی نگاه کردم.

به بز نگاه کردم.

ـ برای این منو تا اینجا آوردی؟

بز بع بع کرد.

ـ جواب نده.

جوجه‌تیغی هم بع بع کرد.

ـ تو دیگه چرا؟!

همان لحظه متوجه شدم پشت جوجه‌تیغی یک صندوقچه‌ی کوچک طلایی قرار دارد.

جلو رفتم.

روی صندوقچه نوشته شده بود:

«فقط برای فردی که شجاعت رسیدن تا اینجا را داشته باشد.»

لبخند زدم.

ـ بالاخره یک چیز درست و حسابی.

دستم را روی صندوقچه گذاشتم.

تق!

در صندوقچه باز شد.

داخلش یک کاغذ بود.

برداشتم.

روی کاغذ نوشته شده بود:

«تبریک می‌گویم. شما با موفقیت تا اینجا آمدید تا بفهمید مسیر را اشتباه آمده‌اید.»

چند ثانیه به کاغذ خیره ماندم.

بعد آرام برگشتم سمت بز.

ـ می‌دونی چیه؟

بز بع بع کرد.

ـ از فردا می‌فروشم‌ت.

بز فرار کرد.

من هم دنبالش دویدم.

و این‌گونه بود که یکی از بزرگ‌ترین ماجراجویی‌های زندگی من، با تعقیب یک بز در جنگل به پایان رسید.

البته اگر از من بپرسید مهم‌ترین چیزی که آن روز یاد گرفتم چه بود...

می‌گویم:

هیچ‌وقت به بزی که از ساعت شش صبح بهت زل زده اعتماد نکن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"

« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀 »
✦ A.D ✦
تاپیک انجمن