هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: امروز ۱۲:۱۰:۰۲
#1
- مرگخواران بی عرضه ی ما! ما گفتیم نمی خواهیم آش بمانیم، ولی هنوز آشیم. چرا؟

مرگخواران که در حال آوردن قالب بودند که ناگهان ایستادند.
- ارباب، راستش ما این مدت در حال حل مشکل آش بودن شما کردیم، پس غر نزدید.

مثل اینکه بعضی از مرگخواران از آش بودن لرد سواستفاده کرده بودند.

- خیلی ناراحتیم که آشیم و ارباب نیستیم. اگر بودیم یک آوداکداورا نصیبت میکردیم.

مر گخوار مورد نظر سعی کرد از صحنه خارج شودف قالب را ول کرد و بیرون رفت. ول کردن قالب هم مساوی بود با شکستنش.

- نههههه!!
- وای!
- ای بابا!!
- چه وحشتناک!

- مرگخواران ما؟ صدای چه بود؟ دارید چه می کنید؟ چرا ناراحتید؟








پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: امروز ۱۰:۰۴:۳۸
#2
سلام
آقا
من از چند ماه پیش اینجا درخواست داده بودم و مربیم پروف بود اما متاسفانه ایشون دیگه نمیان جادوگران و من اینو به مدیر جدید اینجا (هری پاتر) هم گفتم کلا ایشون هم خیلی وقته نیومده جادوگران
نمی‌دونستم دقیق کجا بگم ولی خب یکی بگه من چیکار کنم


⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: امروز ۱:۰۲:۴۲
#3
سلام پروفسور آبرکرومبی ! این هم از تکالیف من :
1- وارد شبکه‌های مجازی بشین و تعریف کنین که مشنگا توشون چیکار می‌کنن.
پروفسور من حقیقتش تا جایی که می شد گشتم ولی چیز خاصی پیدا نکردم فقط یه مشت چیز میز چرت و پرت بود یه چیزی بود یه عکس مثلثی داشت می شد روش کلیک کرد بعد یه تصویر متحرک باز می شد که صدا هم داشت بعدا بعضیاش توش غذا می خوردن که من اصلا فازشونو نمی فهمیدم خیلی چیز جالبیه ؟ بعضیام بقیه رو اذیت می کردن فیلم می گرفتن می گذاشتن . بعضیام ویدیو سرکاری می گذاشتن . کلا فکر کنم مشنگا مشکل مغزی دارن مخصوصا اونایی که می رفتن وسیله می خریدن میومدن تو شبکه های مجازی پز می دادن واقعا عجیب غریب بود نصفشم که پر ویدیو های رقص بود یا عکس ناخون رنگ شده و لباس . کلا پر از چیزای چرت و پرت و مسخره بود مخصوصا اون غذاها . تازه اگه بدونین همونا چندتا قلب داشتن ! مشنگا واقعا چشونه ؟ راستی این مال یه دکمه ای بود که یه مستطیل قرمز روش بود و وسطش یه مثلث کج سفید پایینشم نوشته بودم چی..... یوتوب ؟ تیوب ؟ یه چیزی تو این مایه ها . یه دکمه دیگه بود که یه دایره سبز بود که گوشه اش مثلث شده بود و توش علامت تلفن داشت . اون تو چند نفر بودن که وقتی یه چیزی می نوشتی بهت جواب می داد خیلی عجیب بود یه علامت تلفن هم داشت که روش می زدی مخاطب از اون طرف حرف می زد ! یه علامتم بود شبیه دوربین مشنگی که روش می زدی مخاطبتو می دیدی و با هم حرف می زدین ! بعدا می شد با چند نفر هم زمان پیام داد و حرف زد و یا با تصویر حرف زد عحیب بود..... من همین ها را پیدا کردم ولی همین ها هم واقعا عجیب بودند مشنگا از یه لحاظ باهوش هستند از یه لحاظ واقعا.......

2- اصلاً با چه روشی وارد شدین؟
درسته که من دو رگه ام ولی هیچ وقت با چیزای مشنگی ور نرفتم . اول سعی کردم واقعا برم تو ولی درش بسته بود سعی کردم بازش کنم ولی نشد . بعد دیدم یه دستگیره هست از اون دستگیره دکمه ای ها زدمش یهو در نورانی شد ولی ظاهرا باز شده بود و توش این بود پر از دکمه های عجیب غریب رو هر چی می زدم یه چیزایی می آورد و بعد تو اونام باز دکمه و نوشته بود و اینا منم تو چند تا از دکمه ها همینجوری گشتم و اینا تا چیزهایی که خواسته بودید و پیدا کردم . کلا خیلی چیز عجیبی بود بعدا همون دستگیره دکمه ای رو فشار می دادید درش بسته می شد . این هم طرز ورود و خروج من .


در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: امروز ۱:۰۲:۲۲
#4
سوژه دوئل کتی بل و اسکورپیوس مالفوی: ترور!

توضیح:

شما سیاه هستین. آخرین روز قبل از فارغ التحصیلی از هاگوارتز، تصمیم می گیرین دامبلدور رو ترور کنین و با دست پر پیش لرد سیاه برین.

توضیح بدین که چیکار می کنین و نتیجه چی می شه.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل سه هفته (تا 23:59 شنبه 30 مرداد) فرصت دارید.




پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: امروز ۰:۱۸:۵۷
#5
کجا؟

گریمولد ۵ پلاک ۵ طبقه ۵ اتاق پنجم


ĘŔFĂŇ


پاسخ به: تابلوی اعلانات
پیام زده شده در: دیروز ۲۳:۵۵:۵۷
#6
اطلاعیه شماره ۷ ترم تابستان (ترم 25 ام)

مرحله اول اردوهای علمی هاگوارتز


نخستین مرحله از اردوهای علمی هاگوارتز در دادسرای عمومی جادوگران واقع در شهر لندن آغاز شده است.

اخرین مهلت شرکت در مرحله اول اردو:
شنبه، ۱۶ مرداد، ساعت ۲۳:۵۹:۵۹

————
جهت یادآوری:

«اردوهای علمی» یا همان سفرهای علمی و شگفت انگیز یکی از برنامه های جانبی در این ترم هاگوارتز خواهد بود‌ که به صورت گروهی برگزار خواهد شد و علاوه بر امتیاز گروهی، مشارکت کنندگان برتر هم امتیازاتی دریافت می کنند و همه امتیازات در نهایت به نفع گروه های هاگوارتز هستند و‌ نقش موثری در برنده شدن جام مدرسه دارند.

شیوه برگزاری:
همه دانش آموزان اعم از ارشد و تازه وارد می توانند یک بار در هر مرحله در این اردوها شرکت کنند. هر گروه هاگوارتز در هر مرحله هفت سهم مشارکت دارد یعنی به عبارتی در هر مرحله هفت نفر از هر گروه می توانند در اردو شرکت کنند.

اردوها در سه مرحله و در سه تاپیک واقع در سه انجمن مختلف ایفای نقش برگزار خواهند شد. در ابتدا ناظر انجمنی که هر مرحله از اردو در آن برگزار می شود به عنوان راهنمای اردو یک پست ایفای نقش آغازین جهت خوشامدگویی و توصیفات اولیه ارسال می کند و دانش آموزان می بایست به مدت ده روز سوژه انتهای نمایشنامه او را ادامه دهند. در ابتدای روز یازدهم سوژه با نمایشنامه نهایی بسته شده و امکان مشارکت وجود ندارد.

معیارهای امتیازات و داوری:

مشارکت هر دانش آموز بر اساس معیارهای زیر و از ۱۰ امتیاز داوری خواهد شد. امتیازات می توانند اعشاری باشند.

«قواعد»
تعهد به پایه ها و رعایت قواعد و‌ اصول اردو (ساختار صحیح نمایشنامه و ایفای نقش و نکات نگارشی)
۲ امتیاز

«خلاقیت»
خلاقیت در تمامی لحظات حضور در اردو (ایفای نقش و‌ نمایشنامه نویسی خلاقانه)
۴ امتیاز

«مهارت»
به کارگیری مهارت های استثنایی و نجات‌بخش در اردو (مهارت های حرفه ای بسط دادن، احیا، حفظ، تغییر مسیر و … در ایفای نقش و کنترل سوژه)
۴ امتیاز


نکات مهم:

* همچنان که اشاره شد، از هر گروه در هر مرحله هفت نفر می توانند شرکت کنند و مجموعا هفت پست از هر گروه ارسال خواهد شد و هر دانش آموز یک سهم ارسال در هر مرحله دارد. ارسال و مشارکت کمتر باعث از دست رفتن امتیاز و مشارکت بیشتر بدون اثر خواهد بود.

* میانگین امتیاز هر گروه از تقسیم مجموع امتیازات بر هفت محاسبه خواهد شد.

* افرادی که در هر سه مرحله شرکت کنند و امتیازات برتر همه مراحل را از آن خود کنند، در جدول فردی امتیازات نهایی نیز رده بندی شده و‌ به طور جداگانه هم برای گروهشان امتیازهای نفرات اول تا سوم کسب خواهند کرد.

* ناظر هر گروه می تواند در تالار خصوصی برای هر مرحله از اردو گروهبندی انجام دهد یا تیم مشخص هفت نفره ای را برای هر مرحله استفاده نماید یا از ترکیبی از همه موارد بهره بگیرد.

* مشخصا حضور مشارکت کنندگان ثابت برای سه مرحله، شانس امتیازات فردی را افزایش می دهد. منطقی است گروه ها علاوه بر میدان دادن به تازه واردین، کمی بیشتر به تجربه و مهارت های دانش آموزان ارشد تکیه کنند.

* اردوها در واقع مسابقات خلاقیت و سرعت عمل در نمایشنامه نویسی هستند. این که چه زمانی وارد ایفای نقش هر مرحله بشوید و تک پست مشارکت خود در هر مرحله را چه هنگام ارسال کنید خیلی اهمیت دارد چرا که داوری بر اساس همان تک پست هر دانش آموز انجام می شود.

* ممکن است در طول اردو متوجه شوید به صورت تصادفی یا عمد سوژه چند بار دچار از همگسیختگی یا مشکلاتی شده. فاکتور مهارت در این مقطع شدیدا مورد توجه داوران قرار خواهد گرفت.

* تفهیم اعضای هر گروه برای خودداری از کار فردی و پیشگیری از عدم هماهنگی بر عهده ناظران هر گروه است.

* اگر‌ از گروهی بیش از هفت نمایشنامه در هر مرحله دریافت شود، تنها هفت نمایشنامه اول داوری می شوند.

* حذف یا ویرایش نمایشنامه های ارسال شده (همانند تصحیح اشتباه املایی/تایپی یا محتوایی) ممنوع می باشد و در صورت مشاهده امتیاز کم می شود. این جریمه به ضرر دانش آموز و‌ تیمش تمام خواهد شد و همیشه نسخه اصلی و اولیه آن امتیاز بیشتری دریافت خواهد کرد.

* رزرو تنها به مدت ۹۰ دقیقه امکان پذیر می باشد و‌ در صورتی که این مدت تمام شود و نمایشنامه شما ارسال نشده باشد، پست رزرو و نمایشنامه شما بعد از آن در صورت ارسال با تاخیر حذف می گردد و باید مجددا بعد از نفرات بعدی، رزرو جدیدی ارسال کنید و نمایشنامه جدیدی بنویسید.







پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: دیروز ۱۹:۳۴:۵۹
#7
توی یک رول بنویسید که چطور بیماری خاصی رو درون یک فرد سالم تشخیص دادید و چطور با زبون خوش
و با چه علائمی فهمیدید که بیماره. همچنین اینکه چطور قانعش کردید که بیماره و به شما برای درمان اطمینان کنه رو هم توضیح بدید.
بیماری ساده و پیچیده فرقی نداره اما از راه های آسون به جواب نرسید، پیچیدگی ها و مشکلات آدم ها رو هم لحاظ کنید.


میکی که عادت داشت همیشه قبل از انجام تکالیف، درمورد موضوع تکلیف کتاب های زیادی بخواند و تحقیق کند، اینبار نیز به کتابخانه رفت تا به خوبی درمورد این نوع درمان تحقیق کند. اما ای دل غافل... او ساعت ها تمام کتابخانه را گشت اما کتابی راجب تشخیص بیماری خاص درون یک فرد سالم را پیدا نکرد!!

_اینشکلی که نمیشه!

او حتی چند باری تصمیم گرفت برای راهنمایی بیشتر پیش پروفسور برود اما نمی‌دانست دقیقا چه چیزی از او بپرسد!
میکی سردرگم از کتابخانه بیرون رفت. چگونه شخصی را پیدا می‌کرد که حاضر شود به خاطر تکلیف او معاینه شود؟ از نظر میکی همچون شخصی به هیچ وجه پیدا نمی‌شد. با ناامیدی سرش را پایین انداخته بود و در راهروی هاگوارتز قدم می‌زند. اما او نمی‌دانست کائنات برای ثابت کردن واقعیت جمله «در ناامیدی بسی امید است» هم که شده، می‌خواهند به میکی کمک کنند! آنها پسری خنگ را در راه او قرار دادند که داشت با دوستش درمورد مشکلش حرف می‌زد. میکی آرام آرام به سمت آن دو رفت و به حرف هایشان گوش داد:

_وای رفیق! امروز شکم دردم بیشتر شده بود!!
_باید حتما بری پیش یه دکتر ببین چند وقته اینشکلی شدی.

پسر خواست جواب پسر مقابلش را بدهد که میکی با نیشی تا بناگوش باز، به کنار آنها رفت و گفت:

_هی هی...من اتفاقی شنیدم شکمت درد می‌کنه نه؟ راستش من یه شفا بخشم.

او دروغ گفته بود، اما بدون این دروغ نمی‌توانست تکالیفش را تکمیل کند.

_اوه چه خوووب می‌تونی منو معاینه کنی؟

پسر خنگ بدون توجه به نوع سن میکی و حتی اینکه او دروغ می‌گوید یا راست، جواب داده بود! این بهترین فرصت بود.

_چرا که نه. می‌خوای بریم تو حیاط روی یه صندلی دراز بکشی تا معاینه‌ات کنم؟
_اوهوم حتما.

❲دقایقی بعد در حیاط مدرسه❳

_خیلی خب وایسا ببینم، من شکمتو فشار میدم هروقت درد کرد بگو.
_باشه.

دستش را به سمت شکم پسرک گرفت و آرام آرام شکم شخص را فشار داد، و هر چند لحظه که می‌گذشت فشار را بیشتر کرد و نقاط مختلف را بررسی کرد. اما شخص هیچ دردی حس نکرد.

_حالت تهوع هم داری؟
_فکر نکنم زیاد، خیلی کم پیش میاد.
_معمولا درد چند ساعت طول می‌کشه که قطع بشه؟
_هوم... فکر کنم فقط چند ساعت بعد غذا خوردن این اتفاق میوفته.
_حالا دهنت رو باز کن بگو آآ...
_آآآ...

اینبار میکی رنگ زبان فرد و دندان هایش را چک کرد. در آخر نبض شخص مذکور را گرفت و گفت:

_اینم از این تموم شد.
_خیلی ممنونم... مشخص شد چرا شکمم درد می‌کنه؟
_بله آپاندیستون ترکیده. تا وقتی که شکم دردتون خیلی طولانی تر نشد اصلا مشکل بزرگی نیست. میشه گفت شایدم در حال ترکیدنه نگران نباشین و در بهترین فرصت برین پیش یه متخصص.

میکی آنقدر آرام و با متانت این را گفت که شخص مذکور اصلا نگران نشد و با آرامش و آسودگی خیال گفت:

_پس خداروشکر زیاد مشکلش جدی نیست خیلی کمکم کردین ممنون خدافظ.
_کاری نکردم که مرلین پشت و پناهت فرزندم.

اینگونه بود که یک دل پیچه‌ی ساده تبدیل به آپاندیس ترکیده شد! و پسرک جاهل حرف های میوکی کم تجربه را باور کرده و با آسودگی به سمت قلعه به راه افتاد.

پایان!


⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: کلاس «جادوی سیاه فوق پیشرفته»
پیام زده شده در: دیروز ۱۸:۱۶:۴۹
#8
کونیچیوا سنسی (میشه بگم سنسی؟ سنسی دیگه. سنسیییی)

1. مزایا و معایب این طلسم رو نام ببرید؛ هر چه قدر خلاقانه تر بهتر.

مزایا:

_واسه ترسوندن دیگران فوق العادست!
_کسی آسیب نمی‌بینه!
_موقع عصبانی حرصتون رو باهاش خالی کنین!
_شکنجه کردن دیگران!
_میشه باهاش صابون خورد کرد!
_میشه باهاش قلدری کرد!
_می‌تونین وقتی بچه هی میگه چاقو می‌خوام چاقو می‌خوام اینو بدین دستش تا مغزتون از سر و صدا و جیغ خلاص بشه!

معایب:

_کسب نمی‌میره!
_بعد از اینکه بفهمن الکیه دیگه نمیشه ازش استفاده کرد!
_درد زیادش!
_خون و کثیف کاری پیش نمیاد! (همه میگن این مزایاست ولی چاقو کشی مزه‌اش همین خون و خون ریزیشه دیگه ای بابا )
_وقتی ازش رو یه نفر استفاده می‌کنی، اطرافیان اون یه نفر تا وقتی اثر طلسم از بین بره آسایش نخواهند داشت!


یه خاطره کوتاه از اینکه خودتون از طلسم استفاده کردین رو شرح بدین. تاکیید می کنم که شرح بدین!

چند ساعت بعد از اتمام کلاس رفتم تو حیاط حقیقتا مشتاق بودم رو یه نفر امتحان کنم ولی همه جا سوت و کور بود. منم که داشتم دنبال یه نفر می‌گشتم یهو یه غول گربه دیدم حس می‌کنم دورگه غول و گربه بود. با اینهال کاوایی به نظر میومد.
چون همه فکر و ذکرم پیش چاقو بود، یهو گفتم چرا رو همین غول گربه بدبخت بیچاره امتحان نکنم؟ اینگونه شد که در یک حرکت خیلی زیبا چاقو رو زدم به شکم گربه... خیلیم محکم زدم خدایی!!
خلاصه گربه چند دقیقه‌ای همینشکلی وایستاد و منو نگاه کرد! هی نگاه کرد! هی نگاه کرد! همون لحظه بود من گفتم:«عه بسته پاشو و از حقوق خودت دفاع کن ای غول گربه»
با این حرفم غول گربه محترم به خودش اومد و پرید روم... قشنگ بدون اینکه عذاب وجدان داشته باشه صورتم رو چنگ چنگی کرد منم یه چند بار دیگه با همین چاقو بهش ضربه زدم و در آخر غول گربه با جیغ جیغ هاش رفت یه گوشه نشست دلم به حالش سوخت ها!!
همین دیگه پایان!


2. چه بر سر جادو آموز پررو اومد؟ سی و هشت ساعت عذاب جادو آموز رو به صورت گزارش، شرح بدین. تاکید می کنم به صورت گزارش نه رول!

بعد پایان کلاستون، همه به خاطر تکلیفی که دادین پشت سرش راه افتاده بودن انقدر شلوغ بود آدم نمی‌تونست خود شخص مذکور رو ببینه اصلا ای بابا.
حالا با سختی های بسیار زیاد فهمیدم این عذاب یه ور، شلوغی و ازدحام هم یه ور! واسه همین یهو فرد مذکور عصبی شد شروع کرد به دویدن ما هم همه دنبالش رفتیم حالا هی اون فرار کنه ما دنبالش بدوییم و آخرش فرد مذکور دید ما خیلی سیریش تشریف داریم رفت تو اتاق خوابگاهش خودش رو حبس کرد تا وقتی که اثر این طلسم از بین بره!


تامام تامام.


⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: دیروز ۱۷:۲۹:۲۴
#9
1_وارد شبکه‌های مجازی بشین و تعریف کنین که مشنگا توشون چیکار می‌کنن. توضیح اضافه‌ای نمیدم تا با ذهن باز جواب بدین. هرچی خلاقانه‌تر و تمسخرآمیرتر و بامزه‌تر، امتیاز بیشتر.

«روبیکا»

خب راستش پروفسور من اول از همه توی برنامه‌ای به نام «گوگل پلی» گشتم و چندین برنامه مختلف پیدا کردم که از نظر مشنگ ها، پر کاربرد بود.
از معروف ترین اون برنامه ها می‌تونم به «تلگرام»، «واتساپ» و «اینستاگرام» اشاره کنم که خیلی از مشنگا داشتنش. اما حقیقتا نتونستم تصویری که روی برنامه ها بود رو بپسندم... بنابراین بیشتر گشتم تا شاید یه بهترش رو پیدا کنم!! اتفاقا به یه نتیجه زیبا هم رسیدم. اسم اون نتیجه «روبیکا» بود که منو یاد یه وسیله مشنگی انداخت... من با این وسیله خیلی وقت پیش توی یه کتاب ماگل شناسی آشنا شده بودم و خیلی وسیله سرگرم کننده‌ای بود. اسمش هم «روبیک» بود. بنابراین تصمیم گرفتم تحقیقاتم رو در مورد این برنامه خوش تصویر بنویسم. حالا بگذریم که با چه بدبختی هایی رفتم داخلش...
داخل برنامه چهار تا بخش عجیب وجود داشتند. من با بخشی که تصویر چرخ دنده روش بود شروع کردم. (بعد ها فهمیدم اسم اون بخش تنظیمات روبیکا بود). توی این بخش می‌تونستین یه عکس بزارین (خیلی ها عکس‌ خودشون رو می‌زاشتن یا بعضی دیگه هم عکس گل و گیاه و حیوون می‌زاشتن). این عکس رو همه مشنگ های تو روبیکا می‌تونستن ببینن و خیلی جالب بود ها!
پایین عکس هم می‌تونین یه جمله درمورد خودتون بنویسین. (در اصل باید توی یه جمله خودتون رو تعریف می‌کردین). به نظر من یه جادوگر فقط می‌تونه خودش رو تو جمله «جادوگری گیر افتاده در برنامه های مشنگی» توصیف می‌کرد! یکم ضایع هست ولی در عوض حقیقته.
حالا از این بخش بگذریم... می‌رسیم به بخشی با تصویر ستاره که مشنگ ها بهشون میگن «ویترین».
یه بخش مزخرف که بعد از تحقیقات بسیار فهمیدم خیلی شبیه برنامه «اینستا» هستش.
توی این بخش محبوب ترین دسته، دسته «سرگرمی» می‌باشد که توش کارای حوصله سر بری مثل خورد کردن صابون یا بازی کردن با خمیر های رنگارنگ چندشی رو انجام می‌دادن. (از همه چندش تر این که بقیه میومدن غذا می‌خوردند فیلم می‌گرفتن می‌زاشتن ) البته یه چندتا آدم هم اومده بودن از خودشون ویدئو طنز گرفته بودن گذاشته بودن مردم هم بهشون می‌خندیدن!
از این بخش مزخرف که بگذریم می‌رسیم به بخش «پیام رسان» که توش همه باهم حرف می‌زنن، ارتباط برقرار می‌کنن و کانال می‌زنن و رول پلی درست می‌کنن!
بخش چرتی بود حتی توش هاگوارتز های الکی هم زده بودن!!
آخرین بخش هم جایی بود که می‌شد ازش فیلم و سریال دید و یا خرید کرد و از اینجور کارای چرت و پرت انجام داد.


2- اصلاً با چه روشی وارد شدین؟ می‌تونین فضای داخل گوشی رو فیزیکی تصور کنین که اینجوری جواباتون بامزه‌تر هم میشن.

من اول از همه رفتم کتابخونه ماگلی! یه کتاب طرز استفاده از گوشی گرفتم و بعدش به راحتی تونستم قدم به قدم باهاش پیش برم. خیلی آسون بود. اینشکلی که اول گوشی رو باز کردم، یه شماره گرفتم(اینیکی یکم سخت بود)، واسه شمارم شارژ گرفتم(مردم ماگلی واسه استفاده از برنامه هاشون به اینترنت نیاز دارن و اینترنت به بسته نیاز داره و بسته به خرید یا شارژ نیاز داره)در آخر بسته اینترنتی گرفتم و یه راست رفتم گوگل! بعدشم برنامه های مورد نیاز رو دانلود کردم.
به همین پیچیدگی
البته شاید خیلی پیچیده باشه ولی گوشی فکر کرده کیه مگه من کم میاوردم؟ الآنم یه استاد گوشی داره باهاتون حرف می‌زند بله پس چی... در کل مشنگ ها آدمای جالبی هستن که تونستن بدون جادو همچین چیزی درست کنن.


⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: دیروز ۱۶:۰۲:۳۵
#10
سلام پروفسور دلاکور!
___________
به عنوان تکلیف، مثل گابریل که به زور پیشگوییشو واقعی کرد، شما هم در قالب رول پیشگویی کنید و برای تبدیلش به واقعیت دست به کارای مختلف بزنید.
___________
الکس بر روی کاناپه گرم و نرمی در سالن عمومی گریفیندور نزدیک به شومینه ای که گرمایش به پای گرمای صمیمیت میان اعضای گروه نمی رسید، نشسته بود و به تکلیفی که پروفسور دلاکور به آن ها داده بود می اندیشید.
کتابی در دستانش به چشم میخورد گویی تصمیم داشت مطالعه کند، اما ذهنش به شدت مشغول بود و تمرکز کافی برای مطالعه را نداشت.
تصمیم گرفت دل را به دریا بزند و کاری کند و هر طور شده کاری کند تا پیشگویی اش به حقیقت بپیوندد.
بدون برنامه قبلی با صدای نسبتا بلندی شروع به صحبت کرد.
_بچه ها؟

انگار که صدایش به گوش هیچ کس نمی رسید. سالن شلوغ بود و هر کسی گوشه ای به کاری مشغول بود. این بار بلند تر گفت:
_بچه ها؟! یه لحظه گوش بدید.

باز هم توجهی نکردند، این بار فریاد زد.
_بچهههههههه هااااااااا؟!

همگی از فریادش جا خوردند، سکوت بر سالن حاکم شد. آرکوارت به نمایندگی از جمع جاخورده گفت:
_چیزی شده الکس؟

الکس لبخندی برای انبساط خاطرشان زد و گفت:
_نه. اتفاق خاصی نیافتاده فقط می خوام یه پیشگویی انجام بدم و مطمئنم که اتفاق می افته.

این بار جیسون با ابروهای بالارفته ای که کم مانده بود از کادر صورتش بیرون بروند و پوزخندی که سعی در پنهان کردنش داشت و ناشی از اعتماد به سقف کاذب الکس بود؛ گفت:
_حالا از کجا این قدر مطمئنی؟

الکس که در ذهنش به نقشه گنگی می اندیشید و همزمان سعی داشت فاصله اش را با محل شیشه های خون آستریکس تخمین بزند، لبخند نا مطمئن و مسخره ای زد و گفت:
_می دونم دیگه. حالا بگم؟

کتی، لوسی، اما و پیتر و بقیه سال اولی هایی که امروز در کلاس پیشگویی حضور داشتند منتظر غافلگیری های خوبی نبودند اما امید داشتند الکس دست به کار احمقانه ای نزند و خب امیدشان واهی بود.
الکس اهم اهمی کرد و از آن جایی که نمی دانست چه کند گفت:
_خب...خب من یه گوی لازم دارم تا این کار رو انجام بدم.

سال اولی ها نگاه های عجیبی رد و بدل کردند چون الکس واضحا دروغ گفته بود. در همین بین بابابزرگ ویزلی یک گوی از توی جیبش بیرون آورد که مرلین می دانست چطور آن جا بود و آن را به سمت الکس گرفت و گفت:
_بیا فرزندم، این هم گوی.

الکس که فقط به امید و امان مرلین داشت کارها را پیش می برد؛ گوی را از دستان آرتور گرفت و گفت:
_این جای سالن چیزی نمی بینم باید برم عقب تر.

بعد در همان حالت عقب عقب راه رفت. پاشنه چکمه های چرم اش روی کف سنگی سالن کشیده می شد و خللی را در سکوت سالن به وجود می آورد.
خودش را کمی به سمت چپ کشید تا به شیشه های خون نزدیک تر باشد و گفت:
_توی گوی می بینم که آستریکس قراره عصبانی بشه.

بعد جلوی شیشه های خون قرار گرفت و خودش را خیلی خیلی مصنوعی بر روی زمین انداخت و دستش را از قفسه هایی که شیشه ها بر روی آن ها قرار داشت آویزان کرد و در نتیجه شیشه های خون بر روی زمین افتادند و خورد و خاکشیر شدند. الکس خوشحال بود که نقشه اش تا اینجا به خوبی پیش رفته است. اما اعضای گروه که شاهد حرکات عجیب و غریب او بودند با فرمت "" به خون های پاشیده شده روی دیوار و شیشه های شکسته شده بر روی زمین نگاه می کردند. گوی شیشه ای بابابزرگ ویزلی هم از دستان الکس افتاده بود و به سمت گوشه سالن عمومی رفته بود.
آستریکس که انگار تازه ویندوزش بالا آمده بود چند قدم به سمت الکس برداشت و با فریاد گفت:
_چی کار کردی؟ مگه من شونصد بار نگفتم به شیشه خونای من دست نزن دا! اینا از خون های تازه محمدی بودن.

ملانی که ناظر گروه بود سعی کرد پادرمیانی کند.
_آستر الکس که حواسش نبود. حالا شیشه خون می گیری باز.

آستریکس و ملانی شروع به بحث کردند. بقیه اعضای سالن هم دوباره به کار خود مشغول شدند.
اما این وسط جیسون هم شاکی شده بود، هر چه نباشد او هم خون آشام بود. الکس ناگهان فکری به ذهنش رسید و برای عملی کردن آن چند قدم از جایی که ایستاده بود دور شد، به سمت لوسی رفت و طلسمی را روی او اجرا کرد. آن طلسم مافلیاتو بود که پیش از آن دیده بود گاهی هرمیون اجرایش می کند و از او خواسته بود تا آن را به او هم آموزش دهد.
سپس لبخندی زد و رو به بقیه گفت:
_الان هم جیسون عصبانی میشه و با لوسی دعوا می کنه.

لوسی که در حالت عادی هم صدایش کمی جیغ مانند بود از این احساس شنیدن وز وز ترسیده بود و شروع به فریاد و جیغ زدن کرد.
جیسون که جایی در همین نزدیکی نشسته بود با شنیدن جیغ های لوسی عصبی شده و فریاد زد:
_اه، بس کن لوسی! و گر نه به جای صبحانه فردام که الان الکس نابودش کرد خون تو رو می خورم.

لوسی اما، دست بردار نبود. جیغ هایش همچنان ادامه دار بود و از آن طرف سالن هم فریاد های ملانی که داشت دمپایی هایش را برای مستفیض نمودن آستریکس آماده می کرد به گوش می رسید. جیسون عصبانی تر شد، جلو آمد و رو به روی لوسی ایستاد. یقه ردای لوسی را در دست گرفت و فریاد زد:
_بسه!

لوسی از ترس چهره عصبانی جیسون و فریادش بالاخره ساکت شد.
آرکوارت که تاکنون مشغول صحبت با جیسون بود برای جدا کردن آن ها جلو آمد. جیسون بر سر آرکو هم فریاد کشید:
_آرکو دخالت نکن، من باید لوسی رو یه بار برای همیشه ادب کنم.

آرکو گفت:
_جیسون بیخیال شو. الان‌ هم با هم آشتی کنین عمو آرکو ببینه.

در همین لحظه آستریکس که در حال فرار از دست ملانی بود که به او می گفت باید با تازه واردها درست برخورد کند و دنبال او می کرد به جیسون که همچنان یقه لوسی ترسیده را چسبیده بود برخورد کرد و باعث شد بر روی زمین بیافتد.
این بار آستریکس بود که هدف گلوله های خشم جیسون قرار می گرفت:
_آستر فقط مرلین به دادت برسه، کاری می کنم جغدای آسمون هاگ به حالت گریه کنن.

الکس که اوضاع را از کنترل خارج شده می دید، تصمیم گرفت اعضا را به نوشیدن لیموناد دعوت کند و در لیموناد ها قرص خواب بریزد تا این ماجرا ختم به خیر شود. قرص های خواب را از خوابگاهش برداشت و آن ها را در لیموناد ها ریخت و گفت:
_بچه ها! بچه ها! بسه. بیاین لیموناد بزنیم.

همه با این فرمت "" او را نگاه می کردند و الکس با این فرمت "" آن ها را؛ اما در آخر لیموناد ها را خوردند و کمی بعد به خواب رفتند تا از به دیار باقی شتافتنِ لوسی و آستریکس، به دست جیسون جلوگیری شود و این روز پر ماجرا به پایان برسد و الکس درس گرفت که دیگر هیچ گاه پیشگویی نکند.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.