تدی موقشنگ کیف مدرسهاش را محکم بغل کرده بود تا از ضربات بروسلی و شلیکهای مسلسل در امان بماند، که ناگهان جیغ کوتاه پسرانهای کشید و کیف را به روی خودش برگرداند... او یادش رفته بود پیکسلهای سنجاقیاش را جدا کند!
اگر با لگد بروسلی پیکسلهای گوگولی مورد علاقهاش بشکنند چه؟! اگر با مسلسل به او شلیک کنند و قبل از انفجار مغز کاهیاش، خرد شدن پیکسلهایش را ببیند چه؟! پس با دقت و ظرافت فراوان مشغول کندن پیکسلها شد...
اول دستکشهای جراحیاش را از جیب ردایش در آورد و آنها را تن پاهایش کرد، سپس جورابهایش را دست کرد... میپرسید چرا؟ میگویم چرا که نه. میپرسید این عادی نیست و جادوگران نرمال جوراب را پاک و دستکش را دست میکنند؟ آنگاه دفترچهی سخنرانیام را درمیآورم و توضیح میدهم که باید به همه با وجود تمام تفاوتهایشان احترام گذاشت و حتی شاید این وضعیت تبعیضی را گردن وزارتخانه هم بیاندازم و سوار نیمبوسم شوم و به در وزارت تخم اژدها پرت کنم.
بهتر است تا راوی شورش به پا و فاج را سرنگون نکرده به قضیهی پیکسل سنجاقی برگردیم. موقشنگ قصهی ما چنان با ظرافت مشغول کندن
هدیهی تیچر مریمی بود که هیچگاه متوجهی حضور پروفسور وینکی نشد. وقتی سرش را بلند کرد و تکلیف را دید که پروفسور و نصف جادوآموزان از کلاس رفته بودند.
تدی برای هفت ساعت کل قلعه را لیلی کنان دنبال پروفسور گشت تا از او بپرسد سفینه یعنی چه. میپرسید چرا لیلی میکرد؟ من هم به شما سیلی میزنم و میگویم جنابعالی چرا اینقدر سوال میپرسید! بچه حوصلهاش سر رفته بود! بعد هم روی گونهتان پماد میزنم و بقیهی قصه را میگویم...
پسرک موقشنگ از یک بنده مرلین ماگلزادهای سوالش را پرسید. ماگل زاده هم با دیدن دستهای جورابی و پاهای دستکشیاش با خنده گفت:
ـ سفینه

یه ماشیهه که

ههه با ههقوانیههه

فیزیههه خخخخ

و فرمولهههه_
بعد راوی بی اعصاب ما چک آبداری نصیب دهن ماگل زاده میکند تا لب و دهنش را جمع کند. فکر کرده چون پسره یتیم است میتواند مسخرهاش کند؟!
ـ اهم... باهاش میری فضا.
و وی در مهتاب محو میشود. دوباره که سوال پرسیدی! خوب وقتی شب است از کجا افق بدهم خدمتتان؟! اصلا به جای اینکه نگران افق و مهتاب باشید و مدام گیر بدهید کمی به این فکر کنید که بچهی بیچاره فقط جملهی آخر ماگل زاده را متوجه شد!
«باهاش میری فضا.»
همین! اصلا ایدهای نداشت چه شکلی دارد، چطور کار میکند، اصلا ماده است یا انرژی! فقط میدانست فضا ارتفاع زیادی دارد و باید چیزی بسازد که با آن به بالای آسمان برسد...
تدی کل شب را بیدار ماند و در تالار خصوصی قدم زد و اندیشید:
چرا کدوقلقله زن داریم، کدو قلقله مرد نداریم؟! چرا بیماری مادر زادی داریم، بیماری پدر زادی نداریم؟! آیا ما اینجا شاهد ساحرهسالاری هستیم؟ برای پس گرفتن حقوق جادوگران جامعه چه باید کرد؟ سیاستهای وزارتخانه به کجا رسید؟!
بله؟ چرا به فضا فکر نمیکند؟ بس به این بچه گیر بدهید! طفلک فقط کمی ADHD دارد... اصلا میبینید چقدر روشن فکر است؟ این بچه دارد در هاگوارتز حیف میشود! اصلا سفینه به کجای دردش میخورد؟ شما چند دفعه قصهی کدو قلقله زن را شنیدهاید؟ به قدمت سن دامبلدور دفعه! حالا چند دفعه سفینه دیدهاید؟! به میزان علاقهتان به آمبریج دفعه! میبینید که کل سیستم آموزشی هاگوارتز به گونهای تنظیم شده که ما را از حل مشکلات روزمرهی زندگی طفره بدهد و مغز جوانانمان را با چیزهای به درد نخور پر کند...
تدی تصمیم گرفت که به دانشگاه شهید بهشتی فرار مغز کند. اما گرفتن ویزای ایران از انگلستان بسیار سخت است و کلی هم هزینه میخواهد... پس تدی باید قاچاقی به فضا پرواز میکرد و روی دانشگاه فرود میآمد! ولی پسر باهوش ما خوب میدانست که با نیمبوس نمیتوان به فضا رفت چون راحت ردیابی میشود و باقی عمرش را در آزکابان میگذراند. پس باید وسیلهای را طراحی میکرد که با آن خیلی زود و در یک چشم به هم زدن بدون اینکه فرصت ردیابی پیدا کنند به فضا پرتاب میشد...
پرتاب... کلمهای که به گمان تدی ریشه در پرش داشت... پرش هم که یک جورایی به پریدن ربط دارد... پریدن هم که مثل پا "پ" دارد... پا هم که دستکش و کفش میپوشد... پس تدی میتوانست کفش ویژهای بسازد که با پاهایش بپرد و خیلی بالا برود و به فضا پرتاب شود!
موقشنگ خوب میدانست باید چه کفشی را طراحی کند. بهرحال او بیخودی سالها در گیم بار سه دسته جارو subway surfers(مجیک-ایزه) بازی نکرده بود!
پسر باهوش میدانست اگر به کفشهایش فنر بچسباند میتواند خیلی بالا برود، مثل هری که در بازی به بالای قطار سریعالسیر هاگوارتز میرسید تا از ولدمورت فرار کند! هر وقت هم که تدی از پدرخواندهاش عصبانی میشد از قصد خودش را میباخت تا ببیند چطور عمو ولدی با آواداکداورا سر هری را منفجر میکرد و خیلی هم حال میداد.
تا هری بند بالا را نخوانده به کفشها برگردیم... تدی آلاستار مشکیاش که ویکتوریا رویش قلب کشیده بود را روی میز گذاشت و دو تا فنر که از بدن لیلیث کنده بود را با چسب آکواریوم به کفشها چسپاند. حالا باید تا صبح صبر میکرد تا در مکان باز پرش کفشها به فضا را تست کند!