جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

پاسخ: دفتر مدیریت مدرسه
ارسال شده در: امروز ساعت 00:22
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین

درود!

اسامی اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور:

اعضای اصلی:

هاول پرکینز

فلور دلاکور

روزالین اورست

لیلی اوانز

ریش مرلین(مجازی)

اعضای ذخیره:

دملزا رابینز

تلما هلمز

افرادی که لایک کردند

Certainty is a delightful illusion
تاپیک انجمن
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: امروز ساعت 00:10
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
درود.

الان که این پست رو می‌فرستم، زمان قانونی برای ارسال تکالیف گذشته و طبعا این پست و تکلیف شرایط سنجش و نمره دهی رو نداره.

اما چی شد که من نرسیدم که پستم رو بفرستم؟

1. کوتاهی خودم!
۲. اینکه چون نقاشیم خوب نیست از نقاشی خوشم نمیاد یا چون از نقاشی خوشم نمیاد پس نقاشیم خوب نیست!
۳. مردد بودم و هم دلیل ۱ و هم دلیل ۲ دست به دست هم دادن که من به زمان قانونی برای ارسال تکلیف نرسم...

و اما نقاشی من:

تصویر تغییر اندازه داده شده


چون بحث کمال‌گرایی و اینا مطرح شد، با اینکه به زمان نرسیدم، گفتم بفرستمش و شما هم این اثر غیر هنری رو ببینین و زحمت من هم حروم نشه و روی دلم نمونه...

این نقاشی، پر نقصه. مثل اینکه روش وقت گذاشته نشده، اشکال خوب کشیده نشده، بی‌دقتی درش موج می‌زنه و بلا بلا بلا... اما سه نقصی که من می‌خوام درموردشون صحبت کنم:

۱. این مرگ چشاشو بسته: چرا باید مرگ چشاشو ببنده؟ این کاملا یه نقص برای یه مرگه. مرگ باید هوشیار، حواس جمع، با دقت خیلی خیلی موشکافانه و زیاد باشه... اما چشمای این مرگ بسته‌س و نمی‌تونه مرگ خوبی برای مرگ بودن باشه طبیعتا.

۲. این مرگ چکش زندگی توی دستشه: چرا باید مرگ چکش زندگی دستش باشه؟ اینم یه نقص بزرگ دیگه برای مرگ. ولی خب یکم زوم کنیم متوجه‌ی یه نکته خیلی پیچیده و گیج کننده می‌شیم و اونم اینه که مرگ، خودش زندگی داره. همین، این نقص رو برای مرگ بزرگتر می‌کنه.

۳. این مرگ دستی که باهاش داس رو گرفته بود رو از دست داده و قطع شده: چرا باید دستی که مرگ باهاش وظیفه‌شو انجام می‌ده قطع بشه؟ خب این یه داستان طولانی و دراز برای تعریفه، اما مسئله‌ی مهم اینه که آیا مرگ می‌تونست جلوی قطع شدن دستش رو بگیره؟ کار درست چی بود وقتی داشت دستش رو از دست می‌داد؟ کار درست چی بود وقتی دستش رو از دست داد؟ کار درست چیه کلا؟

و همینا دیگه...
آخیش!

افرادی که لایک کردند

MAYBE YOU ARE NEXT

تاپیک انجمن
پاسخ: دفتر مدیریت مدرسه
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

بازیکنان یونکلاو:


مهاجمین:

ابرفورث دامبلدور، لیلی لونا پاتر، سیبل تریلانی


مدافعین:
ماشین لباسشویی(مجازی)، توالت(مجازی)


دروازه‌بان:ربکا


جست‌و‌جوگر:
چاه‌ بازکن(مجازی)


بازیکن ذخیره:
میرتل وارن، کریدنس بربون

Only Raven

تاپیک انجمن
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
اهم اهم! درود!
اینم از نقاشی بنده

تصویر تغییر اندازه داده شده


این نقاشی ای که می بینید هیچ ایرادی نداره جز اینکه...

چرا چشمام چپهههههه؟ چشمای من که انقدر چپ نیست!!

من چرا دارم به مرلین فکر میکنم؟؟

چرا مرلین تو تصوراتمم با لباس راحتیه؟!

اون لولو خرخره کیه با ملاقه تو فکرم؟!

چطور این همه فکر تو سرمه؟

چرا اون گرگه داس...نه اون هیچی خودم می دونم چرا.

درکل بزرگترین ایراد اینکه شما فکر میکنید این نقاشی ایراد داره ولی (به گفته ی طراح) این نقاشی بی نقصه!

پ.ن:دوستان بدلیل کمبود تایم مجبور شدم از تصاویر قبلی ای که کشیده بودم (دوتا گربه) کمک بگیرم و در کنار اونا بقیه شو بکشم. هرچند چشمای شخصیت وسطی چپ شدن و هرکاری کردم نتونستم چهره هارو زیباتر بکشم. خودتون ببخشید دیگه.

افرادی که لایک کردند

اگر از من خطایی دیدی شما خطای دید داری من خیلی گلم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: دفتر مدیریت مدرسه
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:55
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
درود!

اسامی بازیکنان تیم گروه هافلپاف:

تد ریموس لوپین (حقیقی)
آنابل انتویسل (حقیقی)
مرگ* (حقیقی)
گورکن پیر (مجازی)
فنجان هلگا هافلپاف (مجازی)
ریک و مورتی (مورتی نخودیه و بازیکن حساب نمیشه، مجازی)

لیلیث بم (ذخیره، حقیقی)
پرنتیس گاتو* (ذخیره، حقیقی)

*: سال بالایی

افرادی که لایک کردند

MAYBE YOU ARE NEXT

تاپیک انجمن
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
تدی موقشنگ کیف مدرسه‌اش را محکم بغل کرده بود تا از ضربات بروسلی و شلیک‌های مسلسل در امان بماند، که ناگهان جیغ کوتاه پسرانه‌ای کشید و کیف را به روی خودش برگرداند... او یادش رفته بود پیکسل‌های سنجاقی‌اش را جدا کند!

اگر با لگد بروسلی پیکسل‌های گوگولی مورد علاقه‌اش بشکنند چه؟! اگر با مسلسل به او شلیک کنند و قبل از انفجار مغز کاهی‌اش، خرد شدن پیکسل‌هایش را ببیند چه؟! پس با دقت و ظرافت فراوان مشغول کندن پیکسل‌ها شد...

اول دستکش‌های جراحی‌اش را از جیب ردایش در آورد و آن‌ها را تن پاهایش کرد، سپس جوراب‌هایش را دست کرد... می‌پرسید چرا؟ می‌گویم چرا که نه. می‌پرسید این عادی نیست و جادوگران نرمال جوراب را پاک و دستکش را دست می‌کنند؟ آن‌گاه دفترچه‌ی سخنرانی‌ام را درمی‌آورم و توضیح می‌دهم که باید به همه‌ با وجود تمام تفاوت‌هایشان احترام گذاشت و حتی شاید این وضعیت تبعیضی را گردن وزارتخانه هم بیاندازم و سوار نیمبوسم شوم و به در وزارت تخم اژدها پرت کنم.

بهتر است تا راوی شورش به پا و فاج را سرنگون نکرده به قضیه‌ی پیکسل سنجاقی برگردیم. موقشنگ قصه‌ی ما چنان با ظرافت مشغول کندن هدیه‌ی تیچر مریمی بود که هیچ‌گاه متوجه‌ی حضور پروفسور وینکی نشد. وقتی سرش را بلند کرد و تکلیف را دید که پروفسور و نصف جادوآموزان از کلاس رفته بودند.

تدی برای هفت ساعت کل قلعه را لی‌لی کنان دنبال پروفسور گشت تا از او بپرسد سفینه یعنی چه. می‌پرسید چرا لی‌لی می‌کرد؟ من هم به شما سیلی می‌زنم و می‌گویم جنابعالی چرا اینقدر سوال می‌پرسید! بچه حوصله‌اش سر رفته بود! بعد هم روی گونه‌تان پماد می‌زنم و بقیه‌ی قصه را می‌گویم...

پسرک موقشنگ از یک بنده مرلین ماگل‌زاده‌ای سوالش را پرسید. ماگل زاده هم با دیدن دست‌های جورابی و پاهای دستکشی‌اش با خنده گفت:
ـ سفینه یه ماشیهه که ههه با ههقوانیههه فیزیههه خخخخ و فرمولهههه_

بعد راوی بی اعصاب ما چک آبداری نصیب دهن ماگل زاده می‌کند تا لب و دهنش را جمع کند. فکر کرده چون پسره یتیم است می‌تواند مسخره‌اش کند؟!
ـ اهم... باهاش می‌ری فضا.

و وی در مهتاب محو می‌شود. دوباره که سوال پرسیدی! خوب وقتی شب است از کجا افق بدهم خدمتتان؟! اصلا به جای اینکه نگران افق و مهتاب باشید و مدام گیر بدهید کمی به این فکر کنید که بچه‌ی بیچاره فقط جمله‌ی آخر ماگل زاده را متوجه شد!

«باهاش می‌ری فضا.»


همین! اصلا ایده‌ای نداشت چه شکلی دارد، چطور کار می‌کند، اصلا ماده است یا انرژی! فقط می‌دانست فضا ارتفاع زیادی دارد و باید چیزی بسازد که با آن به بالای آسمان برسد...

تدی کل شب را بیدار ماند و در تالار خصوصی قدم زد و اندیشید:

چرا کدوقلقله زن داریم، کدو قلقله مرد نداریم؟! چرا بیماری مادر زادی داریم، بیماری پدر زادی نداریم؟! آیا ما اینجا شاهد ساحره‌سالاری هستیم؟ برای پس گرفتن حقوق جادوگران جامعه چه باید کرد؟ سیاست‌های وزارتخانه به کجا رسید؟!

بله؟ چرا به فضا فکر نمی‌کند؟ بس به این بچه گیر بدهید! طفلک فقط کمی ADHD دارد... اصلا می‌بینید چقدر روشن فکر است؟ این بچه دارد در هاگوارتز حیف می‌شود! اصلا سفینه به کجای دردش می‌خورد؟ شما چند دفعه قصه‌ی کدو قلقله زن را شنیده‌اید؟ به قدمت سن دامبلدور دفعه! حالا چند دفعه سفینه دیده‌اید؟! به میزان علاقه‌تان به آمبریج دفعه! می‌بینید که کل سیستم آموزشی هاگوارتز به گونه‌ای تنظیم شده که ما را از حل مشکلات روزمره‌ی زندگی طفره بدهد و مغز جوانانمان را با چیزهای به درد نخور پر کند...

تدی تصمیم گرفت که به دانشگاه شهید بهشتی فرار مغز کند. اما گرفتن ویزای ایران از انگلستان بسیار سخت است و کلی هم هزینه می‌خواهد... پس تدی باید قاچاقی به فضا پرواز می‌کرد و روی دانشگاه فرود می‌آمد! ولی پسر باهوش ما خوب می‌دانست که با نیمبوس نمی‌توان به فضا رفت چون راحت ردیابی می‌شود و باقی عمرش را در آزکابان می‌گذراند. پس باید وسیله‌ای را طراحی می‌کرد که با آن خیلی زود و در یک چشم به هم زدن بدون اینکه فرصت ردیابی پیدا کنند به فضا پرتاب می‌شد...

پرتاب... کلمه‌ای که به گمان تدی ریشه در پرش داشت... پرش هم که یک جورایی به پریدن ربط دارد... پریدن هم که مثل پا "پ" دارد... پا هم که دستکش و کفش می‌پوشد... پس تدی می‌توانست کفش ویژه‌ای بسازد که با پاهایش بپرد و خیلی بالا برود و به فضا پرتاب شود!

موقشنگ خوب می‌دانست باید چه کفشی را طراحی کند. بهرحال او بی‌خودی سال‌ها در گیم بار سه دسته جارو subway surfers(مجیک-ایزه) بازی نکرده بود!

پسر باهوش می‌دانست اگر به کفش‌هایش فنر بچسباند می‌تواند خیلی بالا برود، مثل هری که در بازی به بالای قطار سریع‌السیر هاگوارتز می‌رسید تا از ولدمورت فرار کند! هر وقت هم که تدی از پدرخوانده‌اش عصبانی می‌شد از قصد خودش را می‌باخت تا ببیند چطور عمو ولدی با آواداکداورا سر هری را منفجر می‌کرد و خیلی هم حال می‌داد.

تا هری بند بالا را نخوانده به کفش‌ها برگردیم... تدی آل‌استار مشکی‌اش که ویکتوریا رویش قلب کشیده بود را روی میز گذاشت و دو تا فنر که از بدن لیلیث کنده بود را با چسب آکواریوم به کفش‌ها چسپاند. حالا باید تا صبح صبر می‌کرد تا در مکان باز پرش کفش‌ها به فضا را تست کند!

افرادی که لایک کردند

- هرآینه هرآینه با شما گویم: دانهٔ گندم که در زمین افتد گر نمیرد، تنها ماند؛ ولی گر بمیرد ثمرات فراوان دهد...
(یوحنا ۲۴:۱۲)
تاپیک انجمن
پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:24
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
درودات لازمه خدمت سرکار محترمه و مکرمه، دوشیزه تلما هلمز آیا وکیلم؟

احوالاتتون؟ خوبین؟ خوشین؟ سالمین؟ سلامتین؟ شاید با خودتون بگین چه مرگ راحتی... ولی خب باید بگم هیچ مرگی راحت نیست. شما باید کار انجام نشده‌ای در این دنیا نداشته باشین که مرگ راحتی داشته باشین.

اومدم شرح مفصلی داشته باشم خدمتتون از تاریخ غنی غیبت کبری مرلین!

اما چرا غیبت کبری؟ اول باید بگم کبری چی هست... یا شاید بهتره بگم کبری کی هست؟ کبری فرزند ارشد خانواده افعل آقا ایناست. افعل آقا و همسرشون فعلی خانوم اینا، چهارتا فرزند دارن. درواقع سرود ملی خانواده‌شون رو براتون می‌خونم، که بهتر با این خانواده محترم آشنا بشین.

سرود اینه:
افعل و فعلی...
نانای!
اکبر و کبری...
نانای!
اصغر و صغری...
نانای...

خب...
یکم شفاف‌سازی کنم!
افعل و فعلی، پدر و مادر خانواده‌ن. تا اینجا همه چیز تکمیل، پس نانای! اکبر و کبری، خواهر و برادر ارشد خانواده‌ن. بازم پس همه چیز تکمیل، پس نتیجتا نانای! اصغر و صغری هم همونطوری که حدسیدین، خواهر و برادر کوچکتر خانواده‌ن. اما!... اینجا دیگه نانای! نه... اینجا نانای... چرا نانای با سه‌تا نقطه؟ الان میگم...

چون ممکنه که همچنان خانواده ادامه‌دار باشه و همه‌چیز تکمیل نباشه! پس نقطه می‌ذاریم که پایان نامشخص باشه... حالا اینکه افعل و فعلی قراره ادامه بدن خانواده رو، یا اکبر و اصغر یا حتی کبری و صغری، اصلا مشخص و معلوم نیست... به هرحال چیزیه که قراره ادامه پیدا کنه و از قضا، نقل محافل و مجالس و جلسات و داستان‌های خانواده افعل اینا هم هست... چی؟ اینکه کی قراره نسل خانواده رو ادامه بده؟ کی؟ ما نمی‌دونیم که... چرا؟ ابقای نسل و ترکه‌ی افعل اینا دیگه... کجا؟ ای بابا! سوال‌های نابجا...

پس اینجا باید از یه نکته رونمایی کنیم که درواقع این اصلا غیبت کبری مرلین نبوده. این درواقع غیبت کبری (و صغری درباره) مرلین بوده... طبعا هر خواهران دیگه‌ای مثل کبری و صغری به هم می‌رسن، شروع می‌کنن به غیبت کردن و پشت سر ملت حرف زدن. چرا؟ چون کار باحالیه... چطوری؟ نمی‌دونم، خواهران حال می‌کنن. چجوری؟ بریم ببینیم.

صغری و کبری درحال سبزی پاک کردن هستن. کبری بسیار حرفه‌ای سبزی‌ها را پاک می‌کند، اما صغری بسیار حواس پرت هست و دائم از این شاخه به شاخه می‌پرد.

- کُبو! دیدی اکو برای زنش چی خریده؟
- صُغو! این سبزی‌ها رو درست پاک کن. اینارو شب قراره خودمون بخوریم، مریض می‌شیم.
- کبو! ول کنا... کی سبزی می‌خوره... جیب اکو خالی شد رفت.
- یی صغو! این اکو آخرش همه پولاشو ور ایور اوور می‌زنه و تهش برای بچه‌ش هیچی نمی‌ذاره.
- یی کدوم بچه خواهر؟ ایی اکو و زنش بچه‌شون نمی‌شه...
- نچ نچ نچ! بله... همه‌ش تقصیر ایی مرلینه! خدا خیرش نده.
- یی چطو خدا خیرش نده خواهر؟ ایی خودش عزیز کرده‌ی خدائه. خدا هم خیلی خیرش می‌ده‌... هم خیلی بله.
- یی ایی اکانت بله‌ی من خراب شده. همه‌ش میاره خیر خیر خیر...
- بازم تقصیر مرلینه...
- خدا خودش کار مایه با ایی مرلینو درست کنه.
- بله خواهر. خدا خودش رحمی کنه...

مرلین که پیری فرزانه بود و بسیار عقل و گوشش کار می‌کرد، از غیبت‌های کبری با خواهرش صغری، یه بچه و یه کبری و یه بده شنیده بود و باقی صحبت‌ها رو روی دو ایکس گذاشته بود، پس بلافاصله وارد عمل شد و در کسری از صدم ثانیه، کبری کشید زیر سبزی‌ها و آی شکمم، آی شکمم کرد و بدون هیچگونه لک‌لک یا بوته و اینجور چیزها و فقط با دعا، نسل خانواده افعل اینا ادامه‌دار شد. مرلین درواقع درحال شنیدن غیبت کبری بود و به همین خاطر پیداش نبود. حقیقتا که چقد بد. نتیجه اخلاقی؟ غیبت چیز خوبی نیست. غیبت نکنیم!

افرادی که لایک کردند

MAYBE YOU ARE NEXT

تاپیک انجمن
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:00
نمایش جزئیات
آفلاین
درود استاد
این نقاشی قلم پر تکلیفی هست که برای این جلسه آماده کردم

خب اولین ایرادی که این نقاشی داره اینه که رنگ جوهر با رنگ خطی که قلم پر کشیده یکی نیست
این موضوع در نگاه اول شاید یه اشتباه از روی حواس پرتی به نظر بیاد اما در عمق خودش یه موضوع مهم رو داره می‌رسونه
مجبور نیستیم از پیش زمینه هامون پیروی کنیم!
همون‌طور که این خط مشکی از پیش زمینه خودش که جوهر آبی بوده پیروی نکرده !
مثل یه بچه که توی یه خانواده به دنیا میاد با پیش زمینه هایی که اون خانواده براش به وجود آوردن. مثلا راجع به شغلش آیندش، تفکراتش یا هر چیز دیگه...
ولی اون بچه می‌تونه کاملا با اون پیش زمینه هایی که خانوادش براش ساختن متفاوت باشه.

دومین ایراد نقاشی اینه که تیکه ای از پر قلم کنده شده...
این موضوع نشون دهنده اینه که یا این قلم پر مدت زمان زیادی به صاحبش وفادار بوده و با وجود آسیب هایی که بهش رسیده هنوز داره کار می‌کنه و می‌نویسه...
یا اینکه صاحبش بهش وفادار بوده و با وجود ایرادی که قلم پر داره قلم پر جدیدی رو جایگزین نکرده و هنوز از این قلم پر استفاده می‌کنه!
سومین ایراد تصویر چیه؟
نتونستین پیداش کنین؟
خب باید بگم که سومین ایراد تصویر اینه که ایراد سومی نداره!
شما میخواستین با تکلیف این جلسه به ما یاد بدین که نیازی نیست کمالگرا باشیم ...
و به خاطر این یه تکلیف به ما دادین که نقاشیمون حتما سه تا نقص داشته باشه
ولی خود این باعث میشه که ما با کمالگرایی حتما سه تا نقص رو وارد نقاشیمون کنیم
ولی من با قرار دادن فقط دو تا نقص یه نقص دیگه به نقاشی اضافه کردم که همون عدم وجود نقص سومه...


در پناه مرلین.تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

میبینم که اینجا یه خبراییه
تاپیک انجمن
پاسخ: اتاق ضروريات
ارسال شده در: دیروز ساعت 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای خرچ‌خرچ شکلات های گابریلا کم‌کم محو شد.

نه به خاطر اینکه گابریلا بالاخره سیر شده بود. چنین فرضیه‌ای در مجامع علمی هاگوارتز بارها مطرح و هر بار با شکست سنگینی روبه‌رو شده بود. علت این بود که گابریلا آن‌قدر دور شده بود که دیگر فقط گاهی صدای مبهمی شبیه «هممم... شکلات...» از پیچ‌وخم راهروها شنیده می‌شد.

آلنیس دست‌هایش را به کمر زد و نفس راحتی کشید.

بالاخره... سکوت!

در همان لحظه، سقف آشپزخانه لرزید. بعد صدایی شبیه گزارشگر مسابقات کوییدیچ از بالای سرشان پیچید:
- و گابریلا هم‌اکنون موفق شد رکورد جدیدی ثبت کند! ایشان در حال خوردن مسیر شکلاتی طبقه‌ی سوم هستند و با سرعتی معادل یک هیپوگریف گرسنه به سمت برج نجوم حرکت می‌کنند!

همه چند ثانیه ساکت ماندند. هلگا بدون اینکه حتی سرش را بلند کند، قاشق چوبی را داخل دیگ چرخاند.
- نگران نباشین. قلعه هر از گاهی گزارش ترافیک می‌ده.

لورا ابرویی بالا انداخت.
- گزارش... ترافیک؟
- بله عزیزم. آخرین باری که یکی از دانش‌آموزا با سه‌تا کیک، دو تا تسترال و یک تسترال کامل از راهروی غربی رد شد، چهارده نقاشی، دو زره و یه شبح تا سه روز تو صف مونده بودن. از اون موقع خود قلعه تصمیم گرفت ترددهای غیرعادی رو اعلام کنه.

در همان لحظه همان صدا دوباره پیچید:
- توجه، توجه! مسیر منتهی به برج اخترشناسی به دلیل عبور گابریلا و بلعیده شدن هشتاد و سه درصد خوراکی‌های کف راهرو تا اطلاع ثانوی بسته است. لطفاً از راهروی شرقی استفاده فرمایید. همچنین اگر کسی ذره ای غذا مشاهده کرد، دیگر مشاهده نخواهد کرد!

هنوز اطلاع رسانی هاگوارتز تمام نشده بود که یکی از جن‌های خانگی با وحشت از زیر میز بیرون دوید؛ اما نه هر جنی، @دابی !

افرادی که لایک کردند

✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
تاپیک انجمن
پاسخ: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: دیروز ساعت 22:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار مکثی کرد. نه برای اینکه بغضش را قورت بدهد، بغضش از آن بغض هایی نبود که قورت داده شود؛ بیشتر از آن بغض هایی بود که آدم دلش می خواهد چند بار نشانش بدهد.

- ما نمی‌ذاریم خون این ۴۷۰۰ دانش‌آموز...

یکی از اساتید آرام دست بلند کرد.
- قربان... الان کل مدرسه ۲۸۰ نفر بیشتر جادوآموز نداره.

سالازار نگاه سنگینی به او انداخت.

- همین نگاه کردن شما به آمار خشک و بی‌روح، باعث شده دشمن به خودش اجازه بده با احساسات ۹۴۰۰ دانش‌آموز بازی کنه.
- ولی...
- ساکت! آمارِ شما دروغینه!

آمار واقعا خیلی دشمن به نظر می‌رسید.

در همان لحظه، در اعماقِ سیاه و مخوف و بسیار بودجه برِ زندانِ هاگرید، خودِ هاگرید با افتخار روی تخمش نشسته بود. کبوتر هم همان روبه‌رو ایستاده بود و به تخم نگاه می کرد. اما بیشتر از این نتوانست بایستد؛ پس نزدیکِ تخم رفت و سرش را کج کرد به سمتِ چپ و راست. بعدش هم محکم به تخم نوک زد.

تق! تق تق تق!

هاگرید اخم کرد و داد زد:
- اوهوی! مراقب باش اون تو بچه خوابیده!

کبوتر پلک زد. بعد هم همان صدایی را درآورد که کبوتر ها در می آورند، اما هاگرید، جانورشناسی بود جانوردوست! برای همین کلامش را رمزگشایی کرد.

- چی میگی؟ میگی چرا خوابیده؟! پس تو نمی دونی بچه ها باید روزی 16 ساعت بخوابن تا قد بکشن؟
ها؟ میگی این که هنوز در‌نیومده؟ خب باس از همین حالا عادت کنه دیگه! بعدشم، این تخم خاصه! از همون تو قد میکشه.

کبوتر چند ثانیه سکوت کرد. بعد تصمیم گرفت وارد بحث علمی نشود. تجربه نشان داده بود هر بار با هاگرید درباره‌ی علم حرف می‌زد، علم سه روز مرخصی استعلاجی می‌گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/19 22:45:43
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
تاپیک انجمن