جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  72 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  187 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  302 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  204 خواندن  1 نظر 

پاسخ: گالری نقاشی لیزا کالن
ارسال شده در: امروز ساعت 04:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


نقاشی دیجیتال با برنامه‌ی اتودسک

منبع الهامم برای این نقاشی، دیالوگ‌هایی از گادفریه:
گادفری از دیدن کلاغ مورد علاقه‌اش خوشحال می‌شود و دست نوازش بر سر او می‌کشد.

گادفری از غیبت ایزابل استفاده میکند (درواقع سوءاستفاده) و سنگ‌های قیمتی او را لب پنجره می‌گذارد تا ویل، بال زنان بیاید و برای خودش بردارد و خوشحال شود.

بعد عذاب وجدان می‌گیرد و برای رفعش یک سیگار از سوروس می‌گیرد و در حالی که به ماه خیره شده، می‌گوید: "جان دلم، برق آن سنگ‌های آبی چنان مرا به یاد چشمانت می‌انداخت که قلبم خون میشد..." یک پک به سیگار می زند.
"پس دادمشان کلاغ ببرد تا قلبم سالم بماند برای تو."

😕البته همونطور که واضحه، سنگ‌ها رو قرمز کشیدم و سنگ خالص نیستن. ماجرا رو به نفع معشوق خودم مصادره کردم.
سورس من برای کشیدن آناتومی دست و مخلفاتش یه تابلوی نقاشی دیگه‌ست که عکسشو در ادامه می‌تونید ببینید:

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: دعواهای زندانیان (دوئل)
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
آسمان تاریک شهر، پر از آلودگی‌های نوری بود و نورهای مهتاب و ستارگان به سختی پیدا بودن. شهر شلوغ‌تر از همیشه بود و هرکس برای انجام کاری بیرون اومده بود و به دیری ساعت شب توجهی نداشت. پیاده‌ها مشغول تردد بودن و هیچکس متوجه سه سایه سیاهی که از روی ساختمان‌ها رد شدن و راهشون رو به سمت زندان کج کردن، نشدن.

- اینجا هیشکی صداتو نمی‌شنوه. بهتره هرچه زودتر به زبون بیای!

دیوارهای سنگی، خشک و قدیمی زندان، تداعی‌گر ناتوانی، بی‌حسی و افسردگی بودن. هرکسی که مهمون این زندان می‌شد، سرنوشتش منتهی به مرگ بود. کم‌کم تمامی امیدهاش رخت برمی‌بستن و در نهایت تکه گوشتی پوشالی و خالی از زندگی می‌شد و مرگ، لطفی بود در حق این جنایتکار یا خلاف‌کاری که از سر بی‌تفاوتی روزگار همچنان وجود داره. این ویژگی‌های زندان مخوف و مرموز آزکابان بود که برخلاف انتظار هیچ تاثیری روی مهمون جدیدش نداشت.

نقل قول:
متهم: لیسا تورپین
سن: ۱۱۶ سال
جرم: انواع جنایت و شکنجه در برابر جادوگران، ساحرگان و ماگل‌ها و پخش در رسانه
حکم: نامعلوم، محتمل محکوم به مرگ


سایه‌ها هرچه‌قد که می‌تونستن، تندتر و سریع‌تر برفراز ساختمان‌های شهر می‌دویدن و خودشون رو به زندان آزکابان نزدیک‌تر می‌کردن. لیسا اما، بی‌توجه به همه‌چیز و همه‌جا با شیطنت خاص و منحصر به خودش مشغول تماشای در و دیوار زندان بود و به صحبت‌های زندانبان خودش توجه نمی‌کرد.

- که هر کی بهتر دیگری رو بکشه... هان؟! چه مزخرفاتی! موندم کی این چرت و پرت‌ها رو از چنل تو نگاه می‌کنه؟

لیسا درحالی‌که کاملا به صحبت‌های زندانبان توجهی نشون نمی‌داد، اما هیچکدوم از دیالوگ‌ها از گوشش دور نمی‌موندن. تمرین‌های مرگخواری بهش این توانایی رو داده بود که توی هر شرایطی حواس‌جمع باشه و آرامش خودش رو حفظ کنه و بتونه بهترین واکنش رو داشته باشه.
- علاقمندان خودمو داشتم. خیلی‌ها دوست داشتنا... چطوره با خود شما یه محتوا درست کنیم؟ کلی لایک می‌گیره!

زندانبان با عصبانیت پرونده‌ی روی میز رو بست و زیر بغلش گذاشت و از زندان بیرون رفت. تابه‌حال همچین زندانی خیره سری ندیده بود. پیش خودش همیشه مشتاق بود که عجز، ناتوانی و زجر زندانی رو ببینه، اما این یکی لذت و اشتیاق دو چندانی براش آورده بود. پس وقتی با حرکت سر به دیوانه‌ساز‌ها اشاره کرد که برای شکنجه برن، چشماش برق خاصی زد.

دیوانه‌سازها هم برای این لحظه مشتاق‌ترین بودن و هیچکس نمی‌دونست، اما تمام عمرشون برای چنین لحظه‌ای، لحظه شماری می‌کردن. حتی با اینکه عمرشون پر از تکرار چنین لحظه‌هایی بود و طبیعتا برای هرکسی، چنین عمری خسته کننده و ملالت‌بار بود. چیزی که دیوانه ساز‌ها ازش تغذیه می‌کردن. باهاش زندگی می‌کردن و باهاش پیش می‌رفتن.

سه سایه‌ی مرموز خیلی آرام به جزیره نزدیک شدن. چند لحظه بعد روی قسمتی مشخص از زندان رو پوشوندن. انگار که همه‌چیز از قبل برنامه ریزی شده و واضح بود. چند لحظه بعد انفجاری توی دل و روده‌ی ساختمان زندان رو باز کرد، لیسا از قسمت باز شده ورجه وورجه کنان بیرون پرید و به همراه سه سایه‌ی مرموز از زندان فرار کرد و دیوانه‌سازها رو با اتاقی خالی تنها گذاشت. فقط دیوار ریخته شده مونده بود و تکه کاغذ پوستی‌ای که با خون و خطی هیجان‌زده روش نوشته شده بود:

منتظر تولید ویدئویی پرخون با من باشین.


چند دقیقه بعد، لیسا به همراه آکی، ویولت و مرگ درحال پرواز بر فراز ساختمان‌های شهر بود. سایه‌هاشون انقد تند و با سرعت پرواز، می‌دویدن که انگار پرواز می‌کردن و نورهای توی شهر رو با خودشون محو می‌کردن.
- من ناراحتم که این عملیات نجات و فرار هیجانی نداشت. مطمئنم کاتانای من هم مثل من، منتظر کلی بازی و خونریزی بود.
- بی‌خیال! اون در و دیوارهای سنگی و بی‌کلاس ورثلس‌ترین مکان برای نبرد و درگیری بودن.
- ممنونم بچه‌ها که برای نجات من اومدین. یه روز دوباره با هم برمی‌گردیم و کلی خون و خونریزی می‌کنیم.

مرگ اما، سکوت کرده بود و با دقت و حوصله مکالمه رو دنبال می‌کرد. فکر مرگ، درگیر چیزهای دیگه‌ای بود. درگیر اتفاقات خطرناک و اذیت کننده‌ای که ممکن بود بیفتن و همه رو درگیر کنن و بیشتر از همه، خود لیسا ممکن بود توی خطر بیفته. اتفاقات و خطراتی که هیچکس جز مرگ ازشون خبری نداشت و اهمیتی نمی‌داد. پس مرگ تصمیم گرفت جلوی این اتفاقات رو بگیره.
- لیسا! می‌تونم چند دقیقه باهات تنها صحبت کنم؟!

لیسا که از درخواست گفت‌وگوی خصوصی و ناگهانی مرگ تعجب کرده بود، لحظه‌ای ایستاد. با تعجب به مرگ نگاه کرد، اما وقتی خط نگاه آرام مرگ رو خوند، تصمیم گرفت که با مرگ بمونه.
- شما برین. ما زود می‌آیم.

بعد از اینکه مرگ و لیسا، کمی از آکی و ویولت دور شدن، روی پشت بوم به ساختمون ایستادن و به دوردست‌ها خیره شدن.

- لیسا! تو باید جلوی فعالیت‌هات رو بگیری.

لیسا از اینکه مرگ بدون مقدمه چینی چنین درخواستی ازش کرد، جا خورد. این عجیب بود که مرگ با اطلاع از اینکه چقد این فعالیت‌ها برای لیسا مهمه و دوستشون داره، ازش می‌خواد که فعالیت‌های خودش رو متوقف کنه.

- چی؟
- به نفع خودته. به نفعته که از همین الان بی‌خیال خون و خونریزی‌های پر سر و صدا بشی.
- بی‌خیال بابا! نترس مرگ... من حواسم به همه‌چیز هست.
- نمی‌ترسم! و توهم حواست به همه‌چیز نیست. درک نمی‌کنی که این قضیه چقد می‌تونه برات خطرناک باشه.

لیسا انتظار پافشاری مرگ رو نداشت. پس عصبی شد. هیجانات و احساسات کل بدن و ذهنش رو فرا گرفت. همیشه با خودش فکر می‌کرد که یه روزی همچین لحظه‌ای می‌رسه. لحظه‌ای که لیسا برای خواسته‌ش باید بجنگه و ثابت کنه که چقد خواسته‌هاش براش مهمه. و تا آخرین لحظه‌ی عمرش برای خواسته‌ش می‌جنگید. حتی اگه طرف مقابلش مرگ باشه. پس چوبدستیش رو کشید و توی دستش فشرد و جلوی مرگ ایستاد.
- هیچکس نمی‌تونه به من بگه که چیکار کنم! حتی تو!
- نمی‌خوام بهت آسیب بزنم لیسا...

مرگ متوجه هیجانات لیسا شده بود و سعی داشت که تشنج اوضاع رو کنترل کنه. اما لیسا غیر قابل کنترل‌تر از این حرفا بود.
- ولی من می‌خوام بهت آسیب بزنم.

لیسا دستش از شدت هیجان می‌لرزید. خون توی انگشتانش از شدت فشار به چوبدستی جمع شده بود و رنگ نوک انگشتانش از فشار زیاد به سفیدی می‌زد. قدرت تحلیلش رو از دست داده بود، پس نتونست بفهمه که تصمیمی که گرفته، کاملا اشتباهه.
- آوادا کداورا!

نور سبز رنگی از نوک چوبدستی لیسا به سمت مرگ روانه شد و نور سبز رنگ، کل هیبت مرگ رو بر گرفت. مرگ برای لحظه‌ای چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید. لحظه‌ای که چشماش رو باز کرد، لیسا مرگ خودش رو در چشمای قرمز و خون‌آلود مرگ دید. پس دیوانه‌وار و بدون وقفه طلسم‌های ممنوعه و دفاعی‌ای رو روانه مرگ کرد و مرگ بدون برداشتن حتی یک خراش، به سمت لیسا حرکت کرد.
- نمی‌خوام بهت آسیبی بزنم. بهتره تمومش کنی!
- تمومش نمی‌کنم! استیوپفای! تو نمی‌تونی جلوی منو بگیری... کروشیو!

مرگ از طلسم‌های بی‌امان لیسا خسته شده بود، اما لیسا همچنان با شدت به فرستادن طلسم ادامه می‌داد. مرگ کم‌کم داشت به این فکر می‌کرد که با یه برخورد شدیدتر، لیسا رو سر جاش بشونه. داشت سبک سنگین می‌کرد که بهترین حرکت چیه؟ چطوری می‌تونه بدون اینکه به لیسا آسیب بزنه، این قضیه رو تموم کنه و به همه چیز پایان بده؟ لیسا بهش اجازه نداده بود تا توضیح بده که اطرافیان همه‌ی ماگل‌ها و جادوگر‌هایی که شکار کرده بود، به دنبال لیسا می‌گردن تا انتقامی که لیسا لایقش هست رو ازش بگیرن. و مرگ، در انتهای این انتقام، خودش رو دیده بود.

- نمی‌ذارم چیزی رو بهم تحمیل کنی... تو نمی‌تونی منو به چیزی وادار کنی! اکسپلیارموس! من بهت اجازه نمی‌دم... آوادا...
- لیسا تمومش کن!

لیسا هیچ قصدی برای تموم کردن نداشت. درواقع حتی از این حرکت خودش لذت هم می‌برد. برای اولین بار داشت یه مبارزه‌ی با ارزش انجام می‌داد و همینکه برای چیزی که دوست داره، نیاز نداره که زیر پرچم مرگ بره، به خودی خود لیسا رو برای فرستادن هرچه بیشتر طلسم ترغیب می‌کرد.

در همین حین که لیسا مشغول طلسم اندازی بود، جمعیتی ماگل پایین ساختمونی که مرگ و لیسا روش ایستاده بودن، جمع شده بودن. اونا نورهای طلسم‌های لیسا رو دیده بودن و با فکر اینکه شاید یه جادوگر یا حتی اگر خوش شانس بودن، خون آشامی که مسبب تمام مرگ‌های اخیره رو پیدا کردن، اون پایین جمع شده بودن و دنبال شخص یا اشخاصی می‌گشتن، که به بالا برن و منشأ نور رو پیدا کنن.

- من اجازه نمی‌دم مرگ... حتی می‌تونم تورو بکشم!

مرگ تصمیم خودش رو گرفت. پایان! باید به این مسئله خاتمه بده. پس برای واپسین لحظات، تحلیل‌های خودش رو بالا و پایین کرد. به نتیجه‌ی مورد نظرش رسید و به سمت لیسا هجوم برد. به چشمای لیسا خیره شده بود تا لیسا متوجه هدفش، که خلع سلاح کردن لیسا بود، نشه. پس با جهشی بلند پنجه تیز خودش رو به سمت دست راست لیسا نشونه رفت. دستی که باهاش چوبدستیش رو نگه داشته بود.

لیسا متوجه قصد و حمله مرگ شد و دست راست خودش رو به پشت خودش برد، اما مرگ بی‌خیال نشد و دست راست لیسا رو با پنجه دنبال کرد. ناگهان پنجه مرگ، با سینه لیسا برخورد کرد و لیسا تا لبه‌ی پشت بام تلو تلو خورد. خون از زیر شنل، به روی دست و پای لیسا ریخته بود و ضعف به تمام وجودش رخنه کرد. نام لیسا تورپین روی لیست مرگ درخشید و لیسا به پایین سقوط کرد. همزمان با برخورد لیسا با زمین، مرگ خودشو به لبه پشت بام رسوند و لیسا رو دید که توسط ماگل‌ها دوره شده.

- من...

لیسا به سختی سخن گفت. مرگ به درون چشمای لیسا خیره شد. قطره اشکی همراه با زندگی، در چشم لیسا محو شد. لیسا لبخندی زد.
- من... تا آخرین لحظه... جنگیدم!

لیسا با ارزش‌ترین لحظه زندگی‌اش رو به پایان رسوند.
MAYBE YOU ARE NEXT



پاسخ: سه نشانه
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
الیور وود

گنده بک
نوچه دراکو
کراب نیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: دیروز ساعت 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
اسم: پرنتیس گاتو

سن: چهار... بیست و دو... امم... نشمردم میدونی آخه خیلی تو ریاضیات خوب نیستم!

ویژگی های ظاهری:

یه گربه خوشتیپ و جذاب! نارنجی رنگ با کلاه مشکی و چکمه‌های گرون قیمت و چشمانی سبز که غرق زیباییشون می‌شی.


تایپ: ESTP

ویژگی‌های اخلاقی: اخلاق خیلی خوبی دارم! (خودشیفته خودتی!)

زندگی‌نامه:
شاید واسه شما آسون باشه ولی... پشت این بدن یه داستان خیلی غمگین هست... آقا ما توی شهر پر جمعیت زندگی میکردیم. شانسم نداشتیم از همون اول یه خانواده ی بدبخت گیرمون اومده بود. پسر این خانواده تو سن یازده سالگی از طرف یه کفتر کاکل به سر یه نامه دریافت کرد. من که حالا نمیدونم محتوای این نامه چی بود ولی هرچی که بود مامانش قصد داشت که بچشو از طریق آب بفرسته مدرسه ی جادوآموزی! از طرف مرلین وحی شد که این چه فکر باطل است؟ بچه ی تو خاصه اگه غرق بشه تو اب چی؟ اول با یچیز دیگه شروع کن! مادر خانواده هم که دید مرلین راست میگه دور و برشو نگاه کرد و دنبال یه موجود اضافه گشت که با من مواجه شد. تصمیم گرفتن منو جای پسرش بفرستن تا ببینن سالم میرسم به مرز یا نه!
منو گذاشتن تو سبد و من بعد از عبور از صحرا های سوزان و باد های کشنده رسیدم اونور خط. اونجا هم که قحطی اومده بود طی یه پروسه ی عظیمی یه خانم مهربون به نام خانم فیگ من رو به سرپرستی گرفت.
از اونجاییم که عاشق فرانسوی بود اسممو گذاشت پرنتیس گاتو. بماند که گاتو اسپانیاییه.
حالا شما دلت میاد بعد این همه قضیه رام ندی تو؟
ویرایش شده توسط Lom در 1405/3/16 21:45:12
ویرایش شده توسط Lom در 1405/3/16 21:59:51


پاسخ: خانه‌های هاگزمید
ارسال شده در: دیروز ساعت 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید.
کاش هرگز برای فروشِ زمین هایش به مارخام ، واردِ هاگزمید نمی شد. آن ملعون... همان ملعونی که روی جایگاهِ مخصوص لردِ تاریکی در بالای میز نشسته بود ، تقلبی بود.
اما نه...
باید صبر می کرد...
یا باید کمی دیگر تحمل می کرد تا نقشه اش عملی شود(که در آن صورت می توانست مارخام و سروان قاسمی را به شامِ نجینی تبدیل کند ؛ البته، مارخام را باید تحویلِ کاتانا می داد تا سالادش را درست کند. آری! این طوری بهتر است!) یا اینکه همین الان از کوره در برود و منفجر شود و انفجارش هر موجودِ زنده ای در فاصلهِ صد متری را اگر درجا نکشت لااقل بیهوش کند!
خب ، او الکی به این درجه از قدرت نرسیده بود ، سال ها زحمت ، سال ها خونِ دل!
پس به راحتی هم نباید این قدرت را از دست می داد...
انتخاب بین بد و بدتر بود...

-ورنون؟ خوبی؟

لرد چشمانش را باز کرد. اولین چیزی که توجهش را جلب کرد سروان قاسمی بود. سروان قاسمی که کنارش نشسته بود و با حالتی نگران به لرد نگاه می کرد.

لرد ناخودآگاه بدنه چوبدستی اش را از زیرِ ردایش لمس کرد ، اما نه...فعلا لازم نبود. لبخندی زد که به طورِ مرموزی ، بیگانه و آرام بود.
- آری! خوبیم.
-خب وِرن. پیشنهادم رو که شنیدی؟

لرد ابتدا نگاهی به ملتِ مرگخوار می اندازد. همه چنان مشغولِ توجه به مارخام هستند که هیچ کس کوچکترین نگاهی به اربابِ اصلی شان نمی اندازد. به سمتِ قاسمی بر می گردد. نگاهش یک لحظه روی کله کچل اش می ماند.
-می پذیریم!

افرادی که لایک کردند



پاسخ: ردا فروشی مادام مالکین
ارسال شده در: دیروز ساعت 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
-مرلین رو شکر که نجاتت دادیم آیلین. معلوم نبود اگه دیرتر می رسیدیم ، چند نفر کارشون به سنت مانگو می کشید...

سامورایی ، لباسِ آن کروشیو زنِ قهار رو مرتب و منظم تا کرد تا بعدا بهش پس بده.

-خب ، حالا که از اولین مرحلهِ ماموریتمون با موفقیت گذر کردیم باید بلاتریکس رو پیدا کنیم چون... چون... خب...بخاطر اینکه....

چهره هرمیون در هم می رود ، چرا که هر چقدر که فکر می کند ، نمی تواند این قسمتِ جمله ش را کامل کند ، برای همین کمی سرفه می کند و مالکین که می فهمد ارتباطِ هرمیون با نویسنده قطع شده ، بلند می گوید:
-بر مرلین و آلِ مرلین صلوات!
هرمیون از فرصت استفاده می کند و پچ پچ کنان از آیلین برای پر کردنِ جمله اش کمک می خواهد.
-وای مرلین به دادم برسه! چی بگم؟
-بگو... بگو بلاتریکس تنها کسیه که میدونه ما چرا به سالاد... چیز...یعنی سالازار مشکوک شدیم.
-یعنی دروغ بگم؟!
آیلین که قیافه هرمیون را می بیند ، ابتدا تصمیم می گیرد زمانِ بیشتری بخرد ، لذا فریاد می زند:
-صلواتِ بعدی رو بلندتر بفرست!
و دوباره مشغولِ راضی کردنِ هرمیون می شود:
-نه! اینکه دروغ نیست. واقعا فقط بلاتریکس میدونه. جدی میگم.
-مطمئنی؟
-شک ندارم!
-از کجا فهمیدی؟
-پناه بر مرلین که انقدر سوال پیچم می کنید! آخه هرمیون جان همه که مثلِ من با نویسنده در ارتباط نیستن!
هرمیون تازه دو گالیونیش میفته و چشمکی به آیلین میزنه به نشانه اینکه متوجه منظورش شده.
پس رو به جمعیت می چرخد و ادامه می دهد:
-بله بله، از توجهِ همه عزیزان متشکرم! داشتم میگفتم.... چی می گفتم؟.... آها ،حالا که از اولین مرحلهِ ماموریتمون با موفقیت گذر کردیم باید بلاتریکس رو پیدا کنیم چون اون تنها کسیه که میدونه ما چرا به سالازار اسلیدرین مشکوک هستیم!

افرادی که لایک کردند



پاسخ: مغازه‌ی ویزلی‌ها!
ارسال شده در: دیروز ساعت 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
ملتِ جادوگر به راه افتادند اما لیلی متوجه چیزی شد.
-اِوا! چرا این حرکت نمی کنه؟

لرد و دامبلدور و سیریوس به عقب نگاه کردند. تام ریدل بی حرکت همچون مجسمه ای سنگی ایستاده بود.
دامبلدور که فکر کرده بود تام سرِ لج افتاده و بخاطرِ حضورِ یک پاتر در جمع راه نمی آید ،گفت:
-انقدر حسود نباش تام باباجان! باید از مرلینت هم باشه که بتونیم جادوگران و ساحرگانِ بیشتری رو نجات بدیم! لیلی هم یکی از اونا!

-آها دامبِل! پس بالاخره اعتراف کردی که همیشه حق با ما بوده! ما از همون اول گفته بودیم این ماگل ها دشمنِ خونی ما جادوگران هستند!

قبل از اینکه دامبلدور پاسخِ لرد را بدهد ، سیریوس با لحنی کلافه گفت:
-ای رهبرانِ دو جبهه روشنایی و تاریکی! شما را به مرلین از الاغِ اهریمن پیاده شوید و مدتی آتش بس کنید تا مذاکره مان با ماگل ها تمام شود!
دامبلدور و لرد پس از اندکی بررسی شرایط و تفکر و تعقل و کمی هم مشورت با نویسنده این پست، به این نتیجه رسیدند که باید با هم متحد شوند ؛ لااقل برای مدتی.

اما تام ریدل هنوز حرکتی نمی کرد.
لرد کم کم داشت نگرانِ تام می شد. پس از اینکه به دامبلدور و سیریوس چشم غره ای رفت ، با قدم های بلند به کنارِ تام رفت ، ایستاد و شروع کرد به بررسی کردنش از زوایای مختلف.

همانگونه که لرد کلهِ تام را در هوا می چرخاند تا شاید عیب و ایرادی در آن پیدا کند ،دامبلدور کنارِ لرد آمد و با دقت به تام نگاه کرد.
-تام؟
-واقعا خیال کردی با یک "تامِ" خالی می توانی تمرکزِ حواسش را به او برگردانی؟ آن هم وقتی که ما نیم ساعت است داریم اینجا زحمت می کشیم و هنوز نتوانسته ایم ، دامبلدور؟
-ای بابا لردِ عزیز! اولا دو دقیقه هم نشده ، دوما شما همیشه قدرتِ ساده ترین روش برای انجام کار ها رو دستِ کم گرفتی.
-بعدا بحث می کنیم دامبِل! فعلا بیا تام را نجات دهیم!
سیریوس کمی به لرد و دامبلدور نزدیک شد و با اشاره ای به در و دیوار گفت:
-به نظرتون این هم از خطراتِ این تونله؟ راهی برای درمانش وجود نداره؟

دامبلدور با ناامیدی سری تکان داد و گفت:
-هنوز نه متاسفانه. فعلا چیزی پیدا نکردیم

-من میتونم نجاتش بدم

سر ها همه چرخید و نگاه ها بر روی آن سرِ تونل خیره ماند. جز تاریکی مطلق چیزی دیده نمی شد. پس این صدا از کجا بود؟
لرد چوبدستش را رو به صدا می گیرد و می گوید:
-تو کیستی؟

جوابی شنیده نمی شود
ناگهان نوری کورکننده از طرفِ دیگرِ تونل می درخشد و باعث می شود همگی هول کنند
لیلی جیغ می کشد و کتابش از دستش می افتد. چوبدستِ ولدمورت از دستش خارج می شود و طبق غریزه اش ، شیرجه می زند و آن را بر می دارد.
نور، به همان سرعتی که پیدا شده بود ، خاموش می شود و در آن لحظه ،تنها روشنایی ای که در تونل وجود دارد ، نورِ چوب جادوی سیریوس است.

دملزا گرد و غبار را از روی شنلِ ارغوانی رنگش می تکاند و سرفه کنان می گوید:
-پناه بر ریشِ مرلین! چقدر اینجا...
اما لرد حرفش را قطع می کند
-ای دخترِ نادان ، ما را ترساندی! قبل از آمدن در بزنی بد نیست!
-آخه اینجا که در...
لرد دستش را بالا می آورد.
-سکوت!

مدتی سکوت می شود. تا اینکه پرسشی به ذهنِ دملزا هجوم می آورد.پرسشی ویرانگر و خانمان سوز که یا باید با سرگرم کردن خود به کار و بستنی و تفریح و بازی و هزار چیز دیگر و خلاصه بستن چشم ها و گوش ها، از او غافل شویم و به همان زندگی ای که تابه حال داشتیم، ادامه دهیم؛و یا باید مانند جنگجویی شجاع، زره خود را به تن کرده، دندان های کرسی را برهم فشرده و چشم درچشم این غول بی شــــاخ و دم دوخته و با سلاح فکر و اندیشه به مبارزه برویم. مبارزه ای سخت و جانانه برای یک تغییر اساسی در زندگی؛ یک بار برای همیشه!

-چرا همتون ساکت شدید؟ حرف بزنید نهایتا لرد عصبانی میشه که از دستورش سرپیچی کردیم!

اهم اهم... دیالوگِ بالا در حقیقت متعلق به دملزا بود ، اما به دلیلِ نبودِ نتِ ماگلی پرسرعت و مشکلاتِ ارتباطی بین نویسنده و دملزا ، دامبلدور این حرف را زد.

لرد که از این همه بحث خسته شده بود ، گفت:
-دملزا! چندی پیش گفتی می توانی تام را از این وضعیتِ مجسمه مانند در آوری ، بفرما! این شما و این تام ماروولو ریدلِ پسر!
-به روی چشم!
دملزا چند قدم جلو می آید و رو به روی تام ریدل می ایستد. چوبش را مستقیم به قلبِ تام ریدل نشانه می رود و پادنفرین را زیرِ لب زمزمه می کند.
تام ریدل انگار که از خوابی عمیق بیدار شده باشد ، نفسی عمیق می کشد و گیج و سردرگم به اطراف نگاه می کند ؛ اما نویسنده به شما اطمینانِ خاطر می دهد که حالش کاملا خوب می شود. دُنت وُری!

دملزا که از شادی در پوستِ خودش نمی گنجد ، مغرورانه به سمتِ ولدمورت که با قیافه ای شگفت زده ایستاده ، می چرخد و حرفِ دامبلدور را تکرار می کند:
- شما همیشه قدرتِ ساده ترین روش برای انجام کار ها رو دستِ کم گرفتی لرد جان ، یه پادطلسمِ باطل کنندهِ افسونِ سراپا سُکون کافی بود!

دملزا چشمکی به دامبلدور می زند.
دامبلدور با رضایت به لرد نگاه می کند.


پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: دیروز ساعت 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: پادما
نام خانوادگی: پاتیل
سن :
گروه:ریونکلاو
جبهه:محفل ققنوس
پاترونوس:سمور آبی
بوگارت:گند زدن امتحان
حیوان خانگی:گربه


ویژگی های ظاهری:موهای خرمایی،چشمایه قهوه ای و برای اطلاع بیشتر برخلاف قدم زبون درازی دارم و اکثرا خیلی ها میگن من اهل خندیدن نیستم ولی من به اندازه کافی میخندم(واقعا این آدما رو درک نمیکنم.)

علایق و سرگرمی:
☆خوندن کتاب های جادویی
☆گوش دادن به موسیقی جادویی
☆کشف کردن جاها و چیزای جدید
☆نوشتن داستانای جادویی
+
☆عاشق بوی بارون و روزای بارونی ام


ویژگی ها:
مهربونم اما وقتی لازم باشه حتی جدی تر از پروفسور اسنیپم،همیشه توی اولویت‌های من درس اوله، همیشه همه یا فکر میکنن خیلی خرخون و خشکم یا خیلی آروم و ساکت اما هنوز اون روی منو ندیدن (البته یه آدمایی هم استثنا هستن و تو نگاه اول می‌فهمن زیر این نقاب معصوم چه جانوری پنهان شده. )،اعتماد به نفس پایینی دارم و از گروه های پر هیاهو دوری میکنم ، از افراد از خودراضی و اونایی که فکر میکنن خیلی شاخن متنفرم.


زندگی نامه:بر خلاف اینکه توی یه خانواده اصیل بودم اما هرگز من رو مجاب به این نمیکردن که برم به اسلیترین و باور داشتن کلاه هر کسی رو در درست ترین جایگاه قرار میده ؛از بچه گی کتاب های جادویی میخوندم و با برادر دو قلوم جادو تمرین میکردم به همین خاطر وقتی به هاگوارتز رفتم نسبت به بقیه بچه ها آماده تر بودم و کلاه تصمیم گرفت منو بزار توی گروه ریونکلاو.
°Sapere Aude°


پاسخ: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: دیروز ساعت 17:57
نمایش جزئیات
آفلاین
نام و نام خانوادگی: آماندا بروکلهرست
گروه : ریونکلاو
پاترونوس: گربه چون مستقل باهوش کنجکاو و در عین حال مهربونه
بوگارت : بیکار بودن و ندونستن
ویژگی ظاهری : موهای تیره و بلند با چند تار رنگی بنفش چشم‌های قهوه‌ای تیره، قد متوسط. معمولاً در حال جنب و جوش و اذیت کردنم کافیه یا بیشتر توضیح بدم ؟
حیوان خانگی: یک جغد ماده خاکستری به نام «نوا» دارم که خیلی هم دوستش دارمممم
سرگرمی‌ها و علایق:
مطالعه طلسم‌ها و معجون‌ها
عکاسی جادویی
نوشتن داستان و خاطرات
قدم زدن کنار دریاچه هاگوارتز
گوش دادن به موسیقی جادویی مخصوصا آلبوم AM
حل معماها و چیستان‌ها
هر روز صبح دویدن توی جنگل ممنوعه
پیدا کردن دوست جدید و آشنا شدن با عقاید دیگران
ویژگی‌های شخصیتی:

مثبت:

کنجکاوم
خلاقم
مهربونم
وفادارم به دوستام
دیگههههه
شوخ‌طبعم البته توی جمع‌های صمیمی
منفی:

بیش از حد احساساتیم‌
گاهی روی گذشته گیر می‌کنم
وقتی ناراحت بشم مدتی خودم را از بقیه دور می‌کنم
از بیکار بودن عذاب وجدان میگیرم

زندگی‌نامه کوتاه:
از بچگی عاشق کتاب‌ها و داستان‌های جادویی بودم بیشتر وقتم رو توی جنگل بودم و داشتم حرکت های جدیدی که یاد می‌گرفتم رو تمرین میکردم و همیشه دنبال کشف چیزهای جدید بودم. کلاه گروهبندی بدون تردید منو به ریونکلاو فرستاد؛ جایی که کنجکاوی و علاقه‌ام به یادگیری شکوفا شد. با اینکه در ظاهر آرام و ساکت به نظر میام، ولی فقط دوستام میدونند چه آدم پر حرف و شریم!
ویرایش شده توسط Nazgol.878 در 1405/3/16 18:03:19
ویرایش شده توسط Nazgol.878 در 1405/3/16 19:23:04


پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 18

هری پاتر و تک‌شاخ جنگل ممنوعه
هری پاتر عاشق این بود که طلسم جدید بسازه. این دفعه یه طلسم درست کرده بود به اسم Tractovenio (تراکتاوننیو)(برگرفته شده از واژه آهنربا یا کشیده شدن(Tracto) و پیدا کردن(Invenio) در انگلیسی) . می‌خواست چیزای گم‌شده رو پیدا کنه و مثل آهنربا بکشه سمت خودش. پس خودکار گم‌شده‌ش رو هدف گرفت. ولی طلسم درست کار نکرد و هری رو کشوند داخل جنگل ممنوعه!
اولش نفهمید چی شده. فکر کرد شاید فقط یه جابه‌جایی کوچیک باشه، اما هر چی جلو می‌رفت جنگل بیشتر و تاریک‌تر می‌شد. راستش دلیلش این بود که می‌خواست ثابت کنه طلسمش خوبه، حتی اگه نباید می‌رفت اونجا. یه کم هم کنجکاو بود ببینه اونجا چی هست.
شب داشت می‌اومد. صداهای عجیب از همه طرف می‌اومد. هری یه کم نگران شد، ولی برگشتن هم سخت بود.
یهو یه نور نقره‌ای ملایم دید. از پشت درختا یه تک‌شاخ بیرون اومد. هری موند روی جاش. برخلاف چیزی که تو کتاب‌ها و داستان‌ها خونده بود، تک‌شاخ فرار نکرد. وایستاد و سرش رو کج کرد، انگار داشت هری رو نگاه می‌کرد.
تک‌شاخ آروم اومد جلو. هری نفسش بند اومد. بوی جنگل می‌داد، یه عطر ملایم و تازه. بعدش خیلی آروم نوک شاخش رو گذاشت به پیشونی هری.
یه حس گرم اومد تو سرش بعدش یهو تو ذهنش تصاویری اومد جنگل پر از موجودات کوچیک که با هم زندگی می‌کردن گلایی که شب‌ها آواز ملایم می‌خوندن و یه حس عجیب که انگار جنگل زنده‌ست و فقط کسایی که با احترام میان می‌تونن ببیننش.
تک‌شاخ عقب رفت و با شاخش یه مسیر نورانی نشون داد. هری دنبالش کرد تا رسید به یه چشمه کوچیک. آبش برق می‌زد مثل نقره. تک‌شاخ وایستاد و دوباره به هری نگاه کرد. هری حس کرد یه چیزی توش عوض شده، انگار حالا جادوی اطراف رو یه کم بهتر می‌فهمه و حس می‌کنه.
بعدش تک‌شاخ دور هری چرخید، مثل اینکه داره بازی می‌کنه، و بعد آروم هری رو برد تا لبه‌ی جنگل. وقتی هری برگشت نگاه کرد، تک‌شاخ رفته بود. فقط یه رد نور نقره‌ای مونده بود که کم‌کم محو شد.
هری برگشت هاگوارتز. دیگه مثل قبل نبود. طلسمش کار کرده بود، ولی نه اونجور که فکر می‌کرد. حالا یه راز داشت. یه دوست پنهان تو جنگل. و هر وقت می‌خواست قوانین رو بشکنه، یادش می‌اومد که بعضی جاها رو باید با احترام پیدا کرد، نه با عجله.
شب‌ها گاهی به پنجره‌ی برج نگاه می‌کنه و با خودش زمزمه می‌کنه شاید یه روز دیگه برم اونجا... هنوزم گاهی بهش فکر می‌کنم.

من اینتر زدم ولی نمی دانم چرا اعمال نمیشه

---
داستانت قشنگ بود! راجع به اینتر هم حتما پرس و جو میکنم و دلیلش رو با یه جغد برات ارسال میکنم
تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/16 17:48:01
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/16 18:38:36
A.A.Mhttps://www.jadoogaran.org/uploads/images/img6a248da7ae358.jpg