هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: امروز ۱۲:۳۱:۲۱
#1
اگلانتاین گفت : ارباب ... یه چیزی بگم ناراحت نمیشید؟
لرد سیاه جواب داد: نه ، میخوام بدونم مشکل دخترم چیه زود بگو بهم
اگلانتاین با ترس گفته اش را بر زبان اورد.
- دخترتون دروغ گفت
- چییییی
لرد سیاه که از عصبانیت به رنگ بنفش در امده بود با صدای بلندی گفت:
- یعنی میگی دختر من به پدرش دروغ میگه ؟ همچین چیزی امکان نداره . چطور جرئت کردی همچین چیزی و به من بگی؟
اگلانتاین که از ترس کم مونده بود غش کند با صدایی که از ترس میلرزید به لرد سیاه گفت:
-ا.. ا..ارباب ب...ب..اور کنید م..من همچین منظوری نداشتم . د..دخترتون ع.....ا....عاشق شده و دلیل دروغ گفتنش به شما هم همین بوده.
اگلانتاین پس از گفتن این حرف به خودش تلقین زد که الان است بیوفتد و بمیرد.
- گفتی عاشق شده؟ ولی چجوری ممکنه ؟ یعنی اون احمقی که دخترمن دوسش داره کی میتونه باشه؟
لرد در فکر فرو رفت و چندی بعد با پرشی ناگهانی که اگلانتاین را سبب سکته ای خفیف کرد گفت:
- ببینم اگلانتاین تو مطمئنی که دخترم عاشق شده؟
- بب...بله ارباب اینو به طور واضح میشه دید.
- خب من از کجا بفهمم این احمق کیه؟
- د..ددخترتون رو تعقیب کنید.
اگلانتاین پس ازاین حرف یقین داشت که لرد ان را خواهد کشت اما این اتفاق نیوفتاد.
- فکر خوبیه....


مهم نیست چقدر کتاب داشته باشی مهم اینه که از تجربیات کتاب ها درس بگیری


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: دیروز ۲۰:۳۶:۱۰
#2
در حالی که دندانهایش را از استرس بهم میسابید بیشتر پشت مجسمه نیمه فروریخته خم شد. چشمهایش را ریز کرد و با دقت به دو نفری که روبروی قصر ریدلها باهم جرو بحث میکردند خیره شد.

گور خودش را کنده بود. دیگر انقدر عمر کرده بود که بداند این ماجرا خیلی برایش گران تمام میشود. اما همیشه حس ششم قوی داشت. این موضوع را با بازیهای شرطبندی در دوران هاگواترز به خوبی فهمیده بود و در تمام زندگی اش از ان برای کلاهبرداری و سرگرمیهایش استفاده کرده بود.
ولی همه چیز در ماجرای ترولها بهم ریخته بود. برای یک جواهر کوچک به غار ترول ها وارد شده بودو دیگر نتوانسته بود از چنگشان فرار کند.
اگرچه ظاهرش با معجون جوانی از دست پیری و زوال در امان مانده بود اما شاید حس ششم اش با گذر سالها پیر شده بود چون چندین راه را برای فرار انتخاب کرده بود و به شکست رسیده بود. انگار ان غارهای تاریک حس ششم اش هم خاموش کرده بود.
با گذر زمان گذر روزهایی که زندانی ترولها بود از دستش در رفته بود و باور کرده بود که دیگر قرار نیست نور خورشید را ببیند. به طوری انقدر نا امید شده بود که وقتی نامه ناشناسی به دستش رسید و به او وعده ازادی داد، بدون انکه خیلی به خواسته اش فکر کند ان را انجام داده بود. نامه در ازای ازادیش معجون دوئل ترولها را خواسته بود . دوئل ترولها مثل خودشان احمقانه بود. هر دو ترول معجونی سمی میخوردند به هم حمله میکردند و در صورت برنده شدن سم خنثی میشد.

ادمها در ناامیدی و استرس فراوان قدرت‌ فکر خود را از دیت میدهند و شاید همین اتفاق هم برای اما افتاده بود.
اصلا به اینکه چگونه نامه ایی ناشناس در غار ترولها به دستش رسیده بود توجه نکرد انقدر برای بیرون امدن از غارها اشتیاق داشت که تنها با خودش فکر کرد که کسی به دیوانگی ترولها حتما میخواهد معجون را برای هدف بچگانه ایی استفاده کند.


درست مانند نامه مرموز که ناگهانی ظاهر شده بود ، فرد ناشناس یکشبه به راحتی تونلی را که به بیرون راه داشت برایش علامت گذاری کرده بود. بعد از اینکه اما به خانه اش برگشت ، بدون انکه اما متوجه هویتش شود معجون را برداشته بود و برایش نامه ایی در کتش جا گذاشته بود.

«من و تو باهم یک کار مهم رو انجام میدیم….»

اما هرکز فکر نمیکرد منظور از کار مهم کشتن دامبلدور و لرد باشد. در صورت کشته شدن هر کدام از اینها حمام خونی در طرف مقابل به راه می افتاد. در این صورت اما هم در این خونها غرق میشد.هیچکس باور نمیکرد که او ناخواسته درگیر قضایا شده….

همین که این فکر از سرش گذشت بدنش رعشه ایی گرفت و احساس ضعف کرد. میترسید غش کند و برای همین بیصدا زانوهای لرزانش را زمین گذاشت اما چشم از خانه ریدلها برنداشت.

فاصله اش انقدر کم نبود که حرفهای ان دو را بفهمد و فقط گاه گاهی اواهایی از حرفها به گوشش میرسید. جلوی خانه ریدله سیریوس که رنگ به چهره نداشت دست لوپین را به عقب میکشید و میخواست که او را از رفتن به خانه ریدلها منصرف کند. در ان سمت هم لوپین با دست ازادش چوبدستی اش را بیرون کشیده بود و سعی میکرد خود را از دستان سیریوس ازاد کند.
باید چه کار میکرد؟ دخالت مستقیم به نظرش خیلی خطرناک بود. چون جزو هیچ کدام از طرفین نبود هر گونه کمکی مشکوک تلقی میشد. باید در پشت پرده به حل شدن ماجرا کمک میکرد و قضیه را خاتمه میداد.
صدایی بلندی در فضا پیچید و اما را از افکارش بیرون کشید. لوپین بلاخره موفق شده بود سیرویس را به عقب هل بدهد و از فرصت زمین خوردن او استفاده کرد و وارد خانه ریدلها شد.
سیریوس چند لحظه بهت زده بر روی زمین ماند و بعد با عجله بلند شد به دنبال لوپین وارد خانه شد.
اما دلش نمیخواست وارد خانه شود. پنهان شدن در خانه خیلی سخت تر از فضای باز بود. چندین دقیقه ناامید به در خانه خیره شد به امید اینکه خبری شود. اما همه جا در سکوت فرو رفته بود. اما چشمهایش را بست و اهی کشید. چاره ایی نبود. پاورچین پاورچین به خانه نزدیک شد و بلاخره داخل خانه رفت.


جوری سر ملت کلاه گذاشتیم که فک کردن کلاه گروهبندیه!


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: دیروز ۱۹:۳۷:۰۲
#3
نقل قول:

charli_visli نوشته:
سلام و درود
به تو ای کلاه باستانی.
همونطور که در ذهنم مشاهده میکنی ادم خودخواه ولی کمی دلسوز هستم. به مطالعه علاقه دارم و عاشق ورزش هستم. ادم انتقام گیری هستم ولی وقتی کسی تقاضای بخشش میکنه میبخشمش.
البته اکه بعضی از اینارو توی ذهنم ندیدی خیلی درگیرش نشو ، سریع یه جارو بگو برم نفر بعدی بیاد!

درود بر تو فرزندم.

نه‌تنها چیزهایی که گفتی، بلکه فراتر از اون رو هم تو ذهنت دیدم که باعث می‌شه مطمئن بشم بهترین جا برای پیشرفتت در کنار نوادگان هلگا هست. ازت می‌خوام بری به...

هافلپاف!

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.



[center][b]بلندپروازی ، پشتکار ، شجاعت ، فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: دیروز ۱۸:۴۸:۲۱
#4
سلام و درود
به تو ای کلاه باستانی.
همونطور که در ذهنم مشاهده میکنی ادم خودخواه ولی کمی دلسوز هستم. به مطالعه علاقه دارم و عاشق ورزش هستم. ادم انتقام گیری هستم ولی وقتی کسی تقاضای بخشش میکنه میبخشمش.
البته اکه بعضی از اینارو توی ذهنم ندیدی خیلی درگیرش نشو ، سریع یه جارو بگو برم نفر بعدی بیاد!



پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: دیروز ۱۸:۰۵:۲۸
#5
...با این تفاوت که دختر لرد سیاه هم روی کاناپه نشسته بود.

دخترک گفت:
- میخواستید باهام حرف بزنید سرورم؟

+ بله. چقدر سریع پیغاممان را گرفتی!

لرد سیاه به دخترش پیغامی فرستاده بود و اگلانتاین نفهمید؟ این دیگر از درکش خارج بود.

- خب... به خاطر اینکه دختر شمام مای لرد.

دخترک و پدرش مشغول گفت و گو شدند، انگار نه انگار اگلانتاین هنوز آنجا بود.

+ ای دختر، به نظرت این چند وقت یکم کم کاری نکرده ای؟ تو خودت هستی و فقط از ما پول میگیری تا به عمارت برنگردی، چیزی شده؟

- اوه، نه نه نه اصلا مای لرد! اصلا! هیچی فقط یکمی این چند وقت خستم... بالاخره کشتن هم انرژی میخواد.

+ مطمئنی؟

- بله!

اگلانتاین فهمید که دلفینی دروغ میگوید، این را راحت می شد از لحنش فهمید. البته لرد سیاه این را درک نمی کرد، عشق را درک نمی کرد. دخترش عاشق شده بود.

+ خب، پس از الان دیگر بدون دلیل بیرون نمی روی و از من پول نمی چاپی.

حال دخترک گرفته شد، این نیز خیلی واضح بود.

- چشم پدر.

بار اول بود که دلفینی لرد سیاه را پدر صدا می زد، نه؟

+ خوب است. دیگر می توانی بروی.

- چشم لرد سیاه.

دخترک رفت و لرد تازه به یاد آورد اگلانتاین تمام مدت همانجا بوده.

+ اوه، اگلانتاین، هنوز اینجایی؟!

- بله مای لرد.

+ خب، به نظرت مشکل دخترم از کجا بود؟



پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: دیروز ۹:۵۲:۱۴
#6
-سلام دوریا. حالت چطوره.
روندا خودش هم نمی دانست آنجا چیکار می کند.
-خب شروع میکنیم:

۱- با وجود مرگخواریت حست نسبت به محفلیا چیه؟

۲-گفتی که تو سال های اول مدرسه زیاد دوستی نداشتی. برای چی؟

۳-الان شخصیت دوریا بلک دقیقا چند سالشه؟

۴- اگه یه وقتی خونه ی ریدل آتیش بگیره و نتونی آتیش رو خاموش کنی اول کی رو نجات می دی؟(به جز ولدمورت و بلاتریکس)

۵- چرا مرگخواریت رو به محفلی بودن ترجیح دادی؟

۶- خوراکی موردعلاقت چیه؟

۷- خط قرمزت چیه؟

۸- استعداد یا توانایی خاصی داری؟ چیه؟

۹- چرا با یه پاتر ازدواج کردی؟

۱۰- از اینکه مادربزرگ هری پاتری چه حسی داری؟


یه کتاب خوب یه کتاب خوبه مهم نیست چندبار بخونیش


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: دیروز ۱:۵۲:۵۸
#7
خنده، کلاه، رنگ، منظور، تلخی، قدرت، کاغذ پوستی، پله، تردید، عطسه
...
پله‌ها را یکی‌یکی پایین می‌رفتم و از حالا بوی دل‌انگیز کاغدهای پوستی و جوهری که پشتشان قایم شده بود، همه جا را برداشته بود. مغزم برای لحظه نقش‌آفرینی جوهر بر بافت پوستینِ کاغد به هیجان افتاده بود.
همان زمان که کلاه گروه‌بندی فریاد زد: "اسلایترین!" می‌دانستم که این خنده‌ها تازه شروع ماجراست و دیگر تردید، دوای هیچ دردی نیست. باید زنِ عمل بود! (طبق اصول فمینیسم جادوگران)
همین‌ جاست! اولین کلاس امروز: معجون‌ها! اسنیپ زبان تلخی دارد اما منظورش را خوب می‌رساند؛ او رنگ روحت را می‌بیند و حتی عطسه‌هایت هم برایش معنایی دارند. هیچ‌چیز از پروفسور محبوب من پنهان نمی‌ماند!
پیش از ورود، چشمانم را بستم و تا سه شمردم، نفس عمیقی کشیدم و تمام قوایم را جمع کردم. نباید اجازه بدهم کسی قدرت جادوگری‌ام را دست کم بگیرد!



توصیفاتت خیلی خوب بود ولی پس متمایز کردن کلمات از سایر متن چی شد؟
این آخرین پستیه که کلمات متمایز نشده و تایید می‌کنم!

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۶ ۱۱:۵۹:۴۷

P.Deniz.Q


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴:۵۰ شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲
#8

چند ساعتی از منتشر شدن آگهی ها گذشته بود و توجه مردم جادوگر و ماگل به آن جلب شده بود. در گوشه به گوشه شهر حرف از جشنواره استعداد یابی بود‌. در یکی از همین گوشه ها، دختر جوانی از شدت هیجان و ذوق در پوست خود نمی گنجید !

چندی بعد_ سالن بزرگ نورث

دیزی نگاهی به آگهی استعداد یابی و نگاهی به صف طویل روبه رویش انداخت. از صبح تسترال خون اینجا حاضر شده بود ولی هم اکنون نزدیک به ظهر بود و فقط عده ی کمی توانسته بودند ، به داخل سالن رفته و هنر خود را به نمایش بگذارند.

- هل نده آقای محترم بلاخره نوبت همه مون میشه دیگه!

نفرات یک به یک وارد سالن می شدند و با چهره های شاد و بعضاً غمگین خارج میشدند . هر کدام از آن چهره های غمگین دلهره و استرس عجیبی را به افراد حاضر در صف طویل انتظار انتقال میداد. دیزی نیز از این قضیه مستثنی نبود ‌.آن ذوق و هیجان اولیه کم کم داشت جایش را با استرس عوض میکرد. سعی داشت با صاف کردن کراوات و روحیه دادن به خودش، از استرسی که داشت، بکاهد ولی گویا این کار ها هم فایده نداشت.

- اگه باز مثل همیشه بهم بگن نه چی؟!.... این سری قبولم نکن باید با خونه ارباب اینا هم خداحافظی کنم و ببوسمش بذارمش کنار.... اگه بعد اینکه از خونه ارباب اینا خداحافظی کردم ، شب جایی پیدا نکنم بخوابم ، کارتن خواب شم چی؟! ....اگه وقتی کارتن خواب شدم، گرگا بخورنم چی؟!

همانطور که افکار چرت و پرت به داخل مغزی دیزی حمله ور شده بودند ، صف روبه رویش دقیقه به دقیقه کوتاه تر میشد تا وقتی که نوبت به او رسید.

- این سری میشه، من می‌دونم!

خودش هم آن قدری به جمله ای که به خودش گفته بود، اعتقادی نداشت. چند ثانیه بعد دقیقا او روبه روی شهردار ایستاده بود.

- من منتظرم تا استعدادتون رو ببینم!
- من استعداد خاصی ندارم.... راستش اینجا اومدم دنبال کار!

تا به خودش آمد دید هر چیزی که در مغزش بوده را بر زبان آورده. شک نداشت که شهردار کوین به او محکم می توپد و باید دم نداشته اش را روی دمش گذاشته و به سرعت برود.

- چند ثانیه صبر کن شاید بتونم یه کاری برات جور کنم!

ظاهرا ورق برگشته بود!


بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۸:۱۱:۳۸ شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲
#9
هکتور قهر کرد. با اینکه هیچکس جرئت مقاوت مقابل بلاتریکس را نداشت ولی چون برگ برنده دست هکتور بود. خواست اهمیت وجودش را در این موقعیت به رخ بکشد.
_هیچکس قدر معجون ساز بزرگی مثل منو نمیدونه. اصلا نمیخوام! به من کسی واسه آزمایش پروژم ندادین. گیاه انفجاری هم ندارم. برید به سلامت.

_کرو...
بلاتریکس مکث کرد. پای هر موضوع دیگری در میان بود بند بند وجود هکتور را کروشیو میکرد ولی پای رضایت ارباب در‌میان بود، مهلت پروژه رو به اتمام بود و گیاه انفجاری دست هکتور بود. پس نفس عمیقی کشید و سعی کرد تمرینات کنترل خشمش را به یاد بیاورد و از این موضوع که مربی اش را کشته صرف نظر کند.
_دم، بازدم... دم، بازدم... من کسیو نمیکشم من آرومم.

متاسفانه تمرینات کنترل خشم به اندازه کافی موثر نبود و باعث نشد تا بلاتریکس رو به هکتور تقریبا جیغ نکشد:
_ خوب توجه کن هکتور! من اصلا وقت ندارم. تا یه دقیقه دیگه گیاه انفجاری رو تحویل من میدی تا شاید بعدش یه نفرو فرستادم روش آزمایش کنی. در غیر این صورت، خودتو به بمب تبدیل میکنم تا ارباب بترکوننت!

هکتور موقعیت را برای قهر کردن مناسب ندید پس به سمت توده انبوه وسایل که نصف اتاق را تصرف کرده بودند رفت و بعد از نیم ساعت پرتاب وسایل به اطراف با زحمت زیاد گیاهی به شکل یک آناناس دراز به رنگ سفید یخچالی که که برگ های سرخابی داشت را بیرون کشید و با بی‌میلی به دست بلاتریکس داد.
_خیلی مراقب باشید منفجر نشه! فقط یکی دیگه از این هست که تو اهرام مصره.



پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۷:۲۴:۳۹ شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲
#10
هری بسیار عصبانی بود، چون بخاطر اشتباهی که که در کلاس معجون سازی انجام داده بود مجبور بود تمام کلاس هارا جارو کند. همینطور که داشت جارو میکرد متوجه رنگ سیاهی شد که در کف راهرو ریخته، البته اینکه رنگ ریخته بود مشکلی نداشت، از این تعجب میکرد که رنگ پاک نمیشد!
بیشتر که دقت کرد دید ماننده یک رد پا تا انتهای سالن ادامه دارد، جارو را زمین گذاشت و به دنبال رد رنگ ها رفت...
بیشتر که رفت دید رنگ دارد به بیرون از مدرسه میرود! رد را گرفت و همینطور رفت تا اینکه متوجه شد چقدر از مدرسه دور شده، داشت فکر میکرد که ادامه بدهد یا نه؟ که حس کرد کسی پشت سرش وایستاده و تیزی و سردی شمشیری رو گردنش حس میکرد، دستش را زیر ردایش برد تا چوب دستی اش را بیرون بی اورد که ناگهان صدایی خشک و ترسناک شنید
-جرعت داری از جادوت استفاده کن تا خونت رو بریزم!
نیم نگاهی به پشت سرش انداخت و فهمید مردی است با ریشی بلند و سفید مانند پشمک.
اما متوجه چیز عجیبی شد...
روی پیشانی اوهم جایی مانند رعدوبرق داشت!
-اسمت چیه؟اون علامت روی پیشونیت چیه؟تو کی هستی؟
مرد با همان صدای خشنش گفت:«ارباب اژدها ، هیچکس نباید از وجود من خبردار بشه، من اینده ی تو هستم...!»


جالب بود... ولی همونطور که اینجا گفته شده، باید کلمات رو متمایز از متن می‌کردی که نکرده بودی. حالا این‌بار اوکیه، ولی پیرم کردی تا کلماتو چک کنم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۵ ۱۸:۰۷:۴۵






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.