هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: امروز ۱۴:۲۹:۴۶
#1
- چشم!

گابریل اهل مخالف کردن نبود، بنابراین با ذوق و شوق برای یاد گرفتن درس اولش حتی با اشتیاق بیشتری شروع به بالا و پایین پریدن می‌کنه.
- من بزودی اولین درسمو یاد می‌گیرم.

برای ریموس کار کمی سخت بود که در حین حرکات شدید گابریل زمین زیر پاشو بکنه، ولی به هر زحمتی که بود بالاخره به قدری عمقشو می‌کنه که کل پاهای گابریل زیر زمین بره.

- هووف به نظر کافی میاد.

ریموس حالا شروع به برگردوندن تپه‌ی خاک‌هایی که از زمین خارج کرده بود می‌کنه. گابریل با کنجکاوی نگاهی به عرقی که شر شر از صورت ریموس می‌چکید می‌ندازه.
- حالا چرا با جادو انجامش نمی‌دی؟
- صبر گابریل! صبر! وقتی می‌خوای به بقیه درسیو بدی، خودتم باید توش خبره باشی! پس خودمم با صبر و حوصله بهت صبر کردنو یاد می‌دم.
- وای این شگفت‌انگیزه!

گابریل چنان ذوق‌زده می‌شه که لازم می‌دونه این شادی رو مستقیما با ریموس شریک بشه. پس با پرشی از چاله بیرون می‌پره و یکراست رو سر ریموس جا خوش می‌کنه. اما ریموس به قدری خسته بود و عرق دیدشو تار کرده بود که متوجه بیرون اومدن گابریل نمی‌شه. بالاخره بعد از گذشت مدت‌زمانی نه‌چندان طولانی ریموس با پیروزی بیل رو به گوشه‌ای پرتاب می‌کنه.
- بالاخره تموم شد!

گابریل از همون بالای سر ریموس جواب می‌ده:
- کارت عالی بود.

ریموس با شنیدن صدای گابریل که به جای این که از زیر پاش بیاد، از بالای سرش میاد، تکونی به سرش می‌ده و چشماشو می‌ماله. بعد نگاهی به بالای سرش می‌ندازه.
- تو... تو مگه قرار نبود تو چاله‌ای که من کندم کاشته بشی؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
پیام زده شده در: دیروز ۲۲:۳۲:۳۰
#2
آقای آلفرد بلک!

توصیفات خوب بودن، از این نظر مشکلی نیست و از چالش اول با موفقیت عبور میکنی. اما یک سری اشکالاتی داری که انتظار دارم این اشکالات برای چالش دوم به طور کامل رفع بشن که اون رو هم با موفقیت بگذرونی.

حالا بدون مقدمه میریم سراغ اشکالاتت!

نقل قول:
بنده خدا رازش رو با خودش اونقدر نگه داشت که در نهایت جنه جلو همه گریفیندوری ها با یه حلقه از پیاز ازش خواستگاری کرد

شکلک هیچ‌وقت جایگزین علائم نگارشی نمیشه. قبل از شکلک باید نقطه یا علامت تعجب رو، بسته به نوع جمله‌ت بذاری.

نقل قول:
دستم را روی قفسه ی چوبی راش که سرشار از گوی های کریستالی بود کشیدم.گوی هایی که با دستخطی بچگانه زیرشان نام صاحبان قدیمیشان نوشته شده بود.یکی از آنها متعلق به کثیت سیر بود،کثیف ترین پیشگوی جهان.گویی با غبار هایی تیره پر و مزین شده با مروارید دریای سیاه.

علائم نگارشی، به کلمه قبل می‌چسبن، و با یه اسپیس از کلمه بعد جدا میشن. یعنی به این شکل:
دستم را روی قفسه ی چوبی راش که سرشار از گوی های کریستالی بود کشیدم. گوی هایی که با دستخطی بچگانه زیرشان نام صاحبان قدیمیشان نوشته شده بود. یکی از آنها متعلق به کثیت سیر بود، کثیف ترین پیشگوی جهان. گویی با غبار هایی تیره پر و مزین شده با مروارید دریای سیاه.

و اما چیزی که در ادامه میخوام بهت بگم، در مورد پاراگراف‌هات هست. وقتی پاراگراف تموم میشه، دوتا اینتر بزن، بعدش برو پاراگراف بعدی. مثلا این قسمت از پستت:
نقل قول:
روی طاقچه،نیم تاجی دلفریب با عقیق سلیمانی دیدم،دستم را جلو بزدم ولی نوشته ی هلنا ریونکلا،دختر روونا،نفرین شده است مرا از این کار باز داشت.کنار نیم تاج بطری های با محتویات براق و زیبا چشمم را گرفت،به نظر می آمد معجون آرامشی قوی باشد.دستم را در جیبم فرو کردم و سه گالیون بیرون آوردم.مطمئنا بیشتر از این مقدار نبود.
معجون را در دست گرفتم ولی با خواندن نوشته ی روی آن رهایش کردم و شیشه با صدایی مهیب آرامش مرموز مغازه را به هم زد.
سریع از آن قفسه دور شدم،خرید و فروش خون تک شاخ ده سال آزکابان داشت و من این را نمی خواستم.انگار چیزی در مغازه مرا به سمت خود می کشاند ولی من نمی خواستم بمانم.
آهنگ مرا به سمت فرمول طلسم ها هدایت کرد،طلسم هایی که با خط تمدن های آغازین روی پوست حیوانات نوشته شده بودند.یکی از آنها را ترجمه کردم:احضار اینفری ها

حالت درستش به این شکله:
روی طاقچه، نیم تاجی دلفریب با عقیق سلیمانی دیدم، دستم را جلو بزدم ولی نوشته ی هلنا ریونکلا، دختر روونا، نفرین شده است مرا از این کار باز داشت. کنار نیم تاج بطری های با محتویات براق و زیبا چشمم را گرفت، به نظر می آمد معجون آرامشی قوی باشد. دستم را در جیبم فرو کردم و سه گالیون بیرون آوردم. مطمئنا بیشتر از این مقدار نبود.
معجون را در دست گرفتم ولی با خواندن نوشته ی روی آن رهایش کردم و شیشه با صدایی مهیب آرامش مرموز مغازه را به هم زد.

سریع از آن قفسه دور شدم،خرید و فروش خون تک شاخ ده سال آزکابان داشت و من این را نمی خواستم. انگار چیزی در مغازه مرا به سمت خود می کشاند ولی من نمی خواستم بمانم.
آهنگ مرا به سمت فرمول طلسم ها هدایت کرد ،طلسم هایی که با خط تمدن های آغازین روی پوست حیوانات نوشته شده بودند. یکی از آنها را ترجمه کردم: احضار اینفری ها


و مورد بعدی... در مورد دیالوگ‌ها، حدس میزنم توی نکات آموزشی پست تدریس، به طور کامل این بخش رو مطالعه نکردی.

نقل قول:
با نگاهی سرشار از ترس سرم را رو به پسر جوان با موهای خرمایی و چشمان ریز مشکی برگرداندم و با لکنت شروع به توجیه کارم کردم.

-متاسفم آقا!مم_مشکلی نیست!حلش می کنم!ری_ریپرو!

کسی که کارش رو توجیه کرده، دیالوگ رو هم گفته.
این یعنی باید فقط یک اینتر بزنیم برای نوشتن دیالوگ. یعنی به این شکل:
با نگاهی سرشار از ترس سرم را رو به پسر جوان با موهای خرمایی و چشمان ریز مشکی برگرداندم و با لکنت شروع به توجیه کارم کردم.
- متاسفم آقا!مم_مشکلی نیست! حلش می کنم! ری_ریپرو!


بعدش هم که برای نوشتن توصیفات دوتا اینتر میزنی و تغییری در این مورد اصلا نداریم.

نقل قول:
فقط پای کثیفت رو بیرون بزار!

بذار درسته.

منتظر خوندن چالش دومت هستم. خیلی مراقب رفع این مشکلات باش، چون اگر وجود داشته باشن، رد میشی!

چالش اول تایید شد!



پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: دیروز ۲۱:۵۵:۴۱
#3
مروپ اون‌طرف با آرامش، بدون گوش کردن به تام، در حال خالی کردن فلفل توی قابلمه‌ای بود که روش نوشته‌بود "مخصوص شوهر مامان".
به محض اینکه دونه‌های فلفل، مایع کف‌آلود و قیر گونه داخل قابلمه رو لمس می‌کردن، شعله‌های آتیش از قابلمه زبونه می‌کشید.

- همسر عزیزم؟

مروپ باز هم توجهی به تام نکرد که گابریل از سر و کله‌ش بالا رفته‌بود و با خوشحالی پرچم تک‌شاخ نشان "فتح کله شوهر مامان" رو به اهتزاز در آورده‌بود.

- میشه ایده‌های زیبات رو باهامون به اشتراک بذاری؟

و مروپ فقط از گوشه چشمش نیم‌نگاهی به تام انداخت که توسط اما ونیتی به اطراف پرتاب می‌شد و با هر بار پرتاب شدن، یه جاییش کبود می‌شد.
و البته که مروپ باز هم جوابی نداد. مرگخوارا هنوز به اندازه کافی شرارت نشون نداده‌بودن و مروپ حس میکرد تام هنوزم باید قانع بشه.
البته اوضاع برای تام خیلی بدتر بود. چون همون‌طور که هی پرتاب می‌شد و سرش گیج می‌رفت، تونست تشخیص بده مروپ ملاقه‌ای رو توی قابلمه فرو برد که ملاقه بلافاصله آتیش گرفت و ذوب شد.

- ماه آسمونم؟ تو که بهترین ایده‌های دنیا رو داری، میشه لطفا با گفتن ایده‌هات این‌جا رو گلستان کنی؟
- شوهر مامان! بیا اول شامت رو بخور که حسابی مقوی و خوشمزه‌ست، بعدش میگم.

و تام به شام کابوس‌وارش نگاه کرد که توسط یکی از مرگخوارا به سمتش حمل می‌شد.

- زودی بخور که مامان حسابی ایده برای شرارت داره.


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

Smile my dear, you're never fully dressed without one


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
پیام زده شده در: دیروز ۱۷:۳۲:۱۳
#4
عصر بخیر،پروفسور

خب،خب...به ما فرموده بودید یکی از این دو موقعیت زندگیمون رو شرح بدیم.

به حق مرلین،من ،آلفرد پیر که عهد جوونیای دامبلدور از خدمت هاگوارتز مرخص شدم.
وقتی موهای زنجبیلی ،چشمای آبی به قول خودش لاجوردی و مهارت توی دفع جادوی سیاهش باعث قد قد کردن شاگردای دخترش تو راهرو،کوپه ی قطار و اتاقای مشترک می شد و به همین برکت که الان جلومه *باتربر* قسم که با چشمای خودم دیدم سینسترا ویزلی داشت براش معجون عشق درست می کرد!در نهایتم دامبلدور شکلات های آغشته به معجون رو داد به یکی از جن های بنده خدای آشپزخونه...جنه هم هرروز برای این دختره گل می فرستاد؛یه روز آخر باهم قرار گذاشتن...دختر بیچاره هم منتظر دامبلدور بود،در عوض با یه جن پیر چروکیده روبرو شد!خب دیگه چه میشه کرد؟سینی خانم اثر شکلاتاشون تا سال هفتم از بین نرفت که نرفت!بنده خدا رازش رو با خودش اونقدر نگه داشت که در نهایت جنه جلو همه گریفیندوری ها با یه حلقه از پیاز ازش خواستگاری کرد
سینی هم طاقت نیاورد ورداشت جلوی همه زد زیر گریه و روی جن بدبخت طلسم شکنجه زد!
کارآگاه ها افتادن دنبال دختره..تو محاکمه از برادرم شنیدم وقتی ازش پرسیدن جرمت چی بود گفت علاقه به دفاع در برابر جادوی سیاه آخه دختر مگه به پروفسورش علاقه نداشتی؟!خلاصه که ویزنگامورت براش شش ماه حبس چید...از هاگوارتز اکسپرس بخوام بگم که فقط باید به نق نق های سیگنوس در مورد من و گریه های والبورگا در مورد ازدواج زودهنگامی که مامان خانم براشون چیده بودند بگم!از هاگوارتز و بچه هاش که چیزی به ما نرسید...گرچه اوایل با یه خون آشام لهستانی رفیق شده بودم،ولی یه روز شرط با من سر کوییدیچ ایرلند و برزیل رو باخت و مجبور به رفتن زیر نور مستقیم خورشید شد...خب خون آشام بود!باید می دونست آفتاب زیر ده ثانیه می کشتشون!

پس...از جوونی های خودم می گم.

وقتی که مادر و پدر گرامی من ۱۷ ساله رو از عمارت اربابی خودشون بیرون کرده بودند و من تو تعطیلات علاف کوچه خیابون ها بودم...یه نیمه شب توی ژانویه،زمانی که برای کریسمس به خانه ی همیشگی ام پناه آوردم و با استقبال نه چندان گرمی مواجه شدم،روزشماری می کردم تا دوباره آن سبز لجنی اسلیترین را در خوابگاه خود ببینم.بارانی ای نازک از چرم اژدها ی اوکراینی به تنم داشتم و با یک لیوان باتربر ذهنم را در مورد گرمای هوا شیره می مالیدم.از آخرین ملاقاتم با سیگنوس،دو سال می گذشت.او مایه ی افتخار خانواده بود و من،مایه ی شرمساری.تنها به علت تعصب نداشتن روی کلیشه های عهد مرلین!
صدای آوازی از انتهای کوچه ی سنگفرش شده،به گوشم می رسید.باتربر سرد شده را روی زمین خالی کردم و اولین قدم هارا به سمت آن کوچه بر داشتم.کوچه قدیمی،تاریک و بدون منبعی نور و مرموز بود.چشمم‌ به بنری با محتوای:فروش با پنجاه درصد تخفیف کتاب های دست نوشته ی هرپوی پلید و سالازار اسلیترین خورد.مغازه های آن کوچه هیچ گونه شباهتی با دیاگون نداشتند.
صدای آواز، من رو به مغازه ای کلاسیک،با طاق مرمری با نام بورجین و بورکز هدایت کرد.
با باز کردن در،دو جمجمه ی بالای سرم صدایی دلهره آور سر دادند و من در ابهت و در عین حال ترس آن مغازه غرق شدم.انگار صاحب مغازه اینجا را ترک کرده بود.دیوار های این مغازه پر بودند از نام های خانوادگی بیست و هشت
مقدس و تابلو هایی نقره نشان از جادوگران سیاه سراسر تاریخ جهان.اکثر آنان مردانی با چهره هایی جدی و سخت و نگاه هایی سرشار از غرور بودند،ولی در میانشان زنانی با این خصوصیات نیز دیده می شد.
دستم را روی قفسه ی چوبی راش که سرشار از گوی های کریستالی بود کشیدم.گوی هایی که با دستخطی بچگانه زیرشان نام صاحبان قدیمیشان نوشته شده بود.یکی از آنها متعلق به کثیت سیر بود،کثیف ترین پیشگوی جهان.گویی با غبار هایی تیره پر و مزین شده با مروارید دریای سیاه.
در انتهای قفسه پیگویی ها اسکلت هایی از جانوران مختلف نمایان بود؛با خودم فکر می کردم:
مگر شکار کفن سیاه و ابوالهول غیر قانونی نبود؟اسکلت انسانی دریایی نظرم را به خود جلب کرد.اسکلتی با رنگ استخوانی رو به سبز که با توجه به روش قرارگیری قفسه ی سینه اش به نظر می آمد پری دریایی بود؛این تصور قلبم را فشرد.از آن قفسه گذر کردم.
روی طاقچه،نیم تاجی دلفریب با عقیق سلیمانی دیدم،دستم را جلو بزدم ولی نوشته ی هلنا ریونکلا،دختر روونا،نفرین شده است مرا از این کار باز داشت.کنار نیم تاج بطری های با محتویات براق و زیبا چشمم را گرفت،به نظر می آمد معجون آرامشی قوی باشد.دستم را در جیبم فرو کردم و سه گالیون بیرون آوردم.مطمئنا بیشتر از این مقدار نبود.
معجون را در دست گرفتم ولی با خواندن نوشته ی روی آن رهایش کردم و شیشه با صدایی مهیب آرامش مرموز مغازه را به هم زد.
سریع از آن قفسه دور شدم،خرید و فروش خون تک شاخ ده سال آزکابان داشت و من این را نمی خواستم.انگار چیزی در مغازه مرا به سمت خود می کشاند ولی من نمی خواستم بمانم.
آهنگ مرا به سمت فرمول طلسم ها هدایت کرد،طلسم هایی که با خط تمدن های آغازین روی پوست حیوانات نوشته شده بودند.یکی از آنها را ترجمه کردم:احضار اینفری ها
چه کسی می خواست اینفری ها را احضار کند؟!رشته ی افکارم با صدای پسر جوانی همسن خودم پاره شد.

-از مغازه ی من گمشو بیرون، گندزاده ی خرابکار!

با نگاهی سرشار از ترس سرم را رو به پسر جوان با موهای خرمایی و چشمان ریز مشکی برگرداندم و با لکنت شروع به توجیه کارم کردم.

-متاسفم آقا!مم_مشکلی نیست!حلش می کنم!ری_ریپرو!

اتفاقی برای شیشه ی شکسته نیفتاد.پسر نیشخندی زد و گفت:

-فکر می کنی می تونی اشیای باستانی طلسم شده رو با همین بازی ها طلسم کنی؟برو رد کارت گندزاده،اینجا اتاق خواب نیست نصفه شب سرت رو بندازی پایین برای نگاه وارد بشی!از اول این آهنگ جذب مشتری ایده ی مزخرفی بود!

سپس با خشم فراوان دیسک را با چوبدستی اش از گرامافون خارج به سمتم پرتاب کرد.

-مم_من اصیل زاده ام !میتونم خسارت بدم!
-مشخصه!هیچ اصیل زاده ی نجیبی نصفه شب ول نمیگرده!فقط پای کثیفت رو بیرون بزار!

وقتی خودش نمیخواست،چاره ای نبود.به قفسه های نفرین شده برای آخرین بار نگاهی انداختم و به خارج از آن مغازه ی نکبت بار قدم گذاشتم...


ویرایش شده توسط آلفرد بلک در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۴ ۲۰:۵۲:۳۰

“Intuition is really a sudden immersion of the soul into the universal current of life.”

و تو ای بشر فانی!تو جرعه ای از کائنات در خود جای دادی...


پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: دیروز ۱۷:۲۱:۵۷
#5
هکتور-پتونیا به سرعت به سمت آشپزخونه حرکت می‌کنه تا پاتیلی بر روی اجاق گاز قرار بده. در این لحظه اگه یکی از همسایه‌های فضول سرشو از پنجره‌ش بیرون میاورد و به داخل خونه دورسلیا سرک می‌کشید، خیال می‌کرد پتونیا در حال بار گذاشتن غذایی مفصل برای تعداد زیادی از مهمانان هست.

اما از این خبرا نبود!

هکتور-پتونیا مستقیما گابریل-دادلی رو هدف قرار داده بود و با این که تنها یک نفر خورنده‌ی معجونش بود، اما هیکل غلط انداز و تو پرُِ دادلی، باعث شده بود هکتور پاتیلی در ابعادی بسیار بزرگ رو براش در نظر بگیره. در حالی که هکتور به سرعت از تو جیبش انواع و اقسام مواد اولیه عجیب معجون‌های مختلف رو بیرون می‌کشید و به پاتیل اضافه می‌کرد، گابریل-دادلی هنوز در حال شکلات‌خوری بود.

این وسط هر از گاهی دست ریموس که از سوراخ سنبه‌های آشپزخونه راهی به داخل پیدا می‌کرد، به اشتباه شکلاتی داخل پاتیل می‌نداخت و می‌رفت! به نظر نمیومد هکتور هم اعتراضی به اضافه شدن شکلات‌ها به معجونش داشته باشه...

لرد-ورونون از وضعیت موجود راضی نبود. بنابراین غرولندکنان به آشپزخونه میاد.
- چی کار می‌کنی هک؟ فقط قراره یه نفر از اون معجون بخوره واسه چی پاتیل به این بزرگی بار گذاشتی؟

هکتور چشم وزغی رو با اشتیاق به پاتیل اضافه می‌کنه و پاسخ می‌ده:
- ارباب یه نگاه به هیکلش بندازین! اگه کم به خوردش بدیم اثر نمی‌کنه.
- یه کلمه بگو معجونات کیفیت ندارن و فقط کمیت دارن و خلاصمون کن.

ولی هکتور پرروتر از این حرفا بود که به چنین چیزهایی اعتراف کنه. به جاش در حالی که یکی می‌زنه پس دست ریموسی که قصد افزودن شکلات دیگری به داخل پاتیل داشت، لحن غرورآمیزی به خود می‌گیره.
- ارباب فقط پنج دقیقه دیگه صبر کنین و ببینین که چطور معجون من همه مشکلات رو براتون در یک چشم به هم زدن حل می‌کنه!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: دیروز ۱۶:۵۲:۱۳
#6
- بلا؟!
- لباس بلا اینه؟
- خیلی خوشگله!

لونا این را گفت و گوشه‌ای منتظر ماند. اما بقیه بازیگران به بلاتریکس خیره شدند و او همچنان مشغول ژست گرفتن جلوی آینه بود.
با اینکه لباس بقیه بازیگران هم تا زیبا بود ولی لباس بلاتریکس به نحو چشمگیری زیبا بود. مطمئنا بخاطر تماشاگر خاص این فیلم بود!

بلاتریکس قبل از اینکه کسی نسبت به لباسش نظر مستقیمی بدهد، چرخید و به آنها لبخندی (مثلا) زد.
- خب، اگه کسی فکر کردنش تموم شده -که بهتره برای همه تموم شده باشه- بیایید بریم سراغ کارمون. ارباب منتظر ما هستن!
- آخه تفاوت خیلی ناراحت کننده‌ای... هیچی.

حرف پاتریشیا با نگاه غضب‌آلود بلاتریکس قطع شد.

- تلما؟ انتظار دارم یه داستان خفن و عالی، در شأن اربابمون نوشته باشی!
- انقدر زود آخه کی داستان عا... هیچی.

باز هم کلام پاتریشیا توسط نگاه بلاتریکس در میانه محو شد.
تلما تند تند می‌نوشت و به نگاه‌های منتظر بلاتریکس اهمیت نمی‌داد.

- تلما؟!
- بله؟! چیزی شده؟
- داستانت رو بگو تا زودتر آماده‌اش کنیم.
- آها فعلا دارم تیتراژ رو می‌نویسم!

بازیگران به بلاتریکس نگاه کردند.

- خب تلما! بهتره داستان رو زودتر بگی تا فرصتت به فنا نره!


you and only you, my lord


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: دیروز ۹:۲۹:۵۹
#7
نام: هیزل

نام خانوادگی:استیکنی

تاریخ تولد:18 دسامبر 1981

محل تولد:پاریس، فرانسه

محل زندگی:لندن، بریتانیا

ملیت:فرانسوی-بریتانیایی

تایپ شخصیتی:INTJ

رنگ مو:بلوند

رنگ چشم: قهوه ای روشن

قد:164 سانتی متر

وزن:40 کیلوگرم

گروه: ریونکلاو

جبهه:تاریکی

چوبدستی:چوب شاه بلوط با هسته اژدها 13 اینچ و انعطاف پذیری سخت

رده خونی:اصیل زاده

پاترونوس:ققنوس

جانورنما:گرگ هاسکی

علایق: کتاب خواندن، دوستاش ، پسرعموش کای

تنفرات:کسایی و چیزایی که ازشون کینه داره(که تقریبا شامل همه افراد و اشیا روی کره زمین میشه!)

مادر:آریانا استیکنی

پدر:جیمز استیکنی

زندگی نامه و توضیحات:
نام هیزل رو خواهر بزرگتر لونا که موقع به دنیا اومدن هیزل 18 سالش بوده انتخاب کرده. اون خواهرش رو خیلی دوست داشت و از همه به اون نزدیکتر بود. اما طی یه سری اتفاق ها (که هیچ وقت درست مشخص نشد) خواهرش زخمی شد. اون تا خواست به خونه برگرده خون زیادی رو از دست داد و 5 ساعت بعد از رسیدن به خونه از دنیا رفت. اون موقع هیزل تنها 5 سال داشت اما تصمیم گرفت که هرجور که شده قاتل خواهرشو پیدا کنه. از همون موقع دختر کینه ای شد و از هر چیز و هر کس(حتی بی دلیل !) کینه به دل می گرفت؛ این کینه ها حتی در زمان مرگ شخص هم از بین نمی رفت! وقتی به هاگوارتز رفت مثل پسرعموش کای و خواهر دوقلوش دیزی در گروه ریونکلاو گروهبندی شد. این دونفر بهترین دوست های او و شاید تنها انسان های جهان باشن که هیزل از اونها کینه نداشت! پس از فارغ التحصیل شدن هیزل تصمیم گرفت مثل خواهرش لونا به گروه مرگخواران بپیونده بلکه بتونه قاتل خواهرشو پیدا کنه و راه اونو ادامه بده.تنها چیزی که برای اون از خواهرش مونده گردنبند سبز اونه که همیشه می پوشدش و امکان نداره شما هیزل رو بدون اون گردنبند ببینین.
موهاش با توجه به احوالش و ناخواسته تغییر می کنه. اون از این ویژگیش متنفره چون باعث میشه که مردم بتونن احساسات هیزل رو متوجه بشن و نتونه پنهونشون کنه. جانورنماش یه گرگ هاسکیه ولی متر کسایی اون رو توی حالت جانورنماش دیدن. علاقه زیادی به درس معجون سازی داره و به عقیده اش یکی از چیزایی که خیلی توی زندگی کمکش کرده معجون سازیه. توی جادوی سیاه مهارت بالایی داره که اینو از مادر و خواهر بزرگش به ارث برده. یک جغد انبار سفید و یک بچه گربه سفید و خاکستری داره. همچنین اون علاقه زیادی به ساز ویولن داره و از بچگی این ساز رو اجرا میکرده.

جایگزین بشه لطفا



انجام شد.


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۴ ۱۵:۲۸:۴۶

🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱حتی اگه تاریک ترین رویای جهان باشه... ️


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶:۱۴ یکشنبه ۳ تیر ۱۴۰۳
#8
سلطان پسته

قسمت دوم‌: پسته ونیتی


اما سرش را به پنجره تکیه داده بود و در حالی که با یک دستش جعبه حاوی پرنده را گرفته بود به حرکت بسیار سریع اشیا اطراف اتوبوس نگاه میکرد.
رنگ لباسش را به حالت عادی برگردانده بود و دیگر صورتش عجیب به نظر نمی رسید بلکه بیشتر غمگین بود. با گذشت زمان بلاخره از شوک اتفاقات آن روز در آمده بود. حالا همه چیز بیشتر به تئاتر ملودرام بی کیفیتی شباهت داشت که اما مجبور بود بازیگر اول آن باشد. خیلی به اینکه با پرنده چکار کند فکر کرده بود و آخر سر چون به نتیجه ایی نرسیده بود تصمیم گرفته بود فعلا پرنده را با خودش به خانه ببرد.
شاید مرگخوران پرنده را فراموش میکردند و همه چیز به راحتی تمام میشد. حتی شاید خودشان به مسخره بودن تصمیمشان پی میبردند و پشیمان میشدند. هنوز میتوانست به آینده امیدوار باشد.

در همین افکار غرق بود که ناگهان اتوبوس با ترمز محکم و طولانی ایستاد.
اما به سمت جلو پرت شد و اگر از دستش کمک نگرفته بود با جعبه به کف اتوبوس می افتاد. این تکان شدید باعث‌ شد حواسش جمع شود و متوجه شد اتوبوس جز او و پرنده مسافر دیگری ندارد.
در حالی که می ایستاد با دقت از پنجره بیرون را نگاه کرد و‌ دید روبروی پارک مرکزی لندن است. تعجب کرد. هنوز با خانه اش فاصله داشت و مطمئن بود آدرس را درست به راننده گفته است. کمی منتظر شد که شاید مسافر جدیدی سوار شود یا راننده علت توقف را اعلام کند اما اتفاقی نیوفتاد.

از همان جایی که ایستاده بود با صدای بلند گفت: ببخشید…چرا حرکت نمیکنیم؟
راننده بدون آنکه برگردد با صدای آرامی جواب داد: اینجا ایستگاه نهاییه… باید پیاده شی!
-ایستگاه انتهایی چیه؟ قرار بود منو برسونی خونه ام!
راننده مجددا تکرار کرد: اینجا ایستگاه نهاییه… باید پیاده شی!
-ولی اخه یعنی چی؟ من پول….
-به ما گفتن باید پیاده شی! اضافه پولت رو هم پس میدم! خواهش میکنم قبل از اینکه خودش بیاد پیاده شو…
-کی گفته پیاده شم؟ کی بیاد؟
راننده جوابی نداد.
اما که دید چاره ایی ندارد، جعبه پرنده را بلند کرد و به سمت در اتوبوس رفت. در حین پیاده شدن نگاه عصبانی به راننده انداخت و دستش را دراز کرد.
-این رفتار خیلی مسخره است….. بقیه پولم لطفا!
راننده به سمت اما برگشت و اما بلافاصله متوجه حالت عجیب او شد. صورتش مانند گچ سفید شده بود، پلک هایش بیش از حد باز شده بود و چشمهایش بیرون زده به نظر میرسید.
بدون آنکه پلک بزند باقی مانده پول را به اما داد و گفت: توی پارک ، روی صندلی روبروی فواره نشسته و منتظرته!
بعد در اتوبوس را باز کرد که اما پیاده شود.حالت عجیب و وحشت زده صورت راننده اما را از پرسیدن سوالهای بیشتر منصرف کر‌د. به محض اینکه از اتوبوس پیاده شد، اتوبوس مانند فشنگ از جا در رفت و در یک لحظه محو شد.

اما روبروی پارک ایستاد و نفس عمیقی کشید.
با خودش فکر کرد چه کسی ممکن است راننده را ترسانده باشد؟ به ملاقات چه کسی میرفت؟ نکند دامبلدور یا افراد محفل نقشه پرنده را فهمیده بودند؟ داشت به سمت تله میرفت؟ آمده بودند او را دستگیر کنند؟
برای چند لحظه ترسید اما بلافاصله سرش را تکان داد تا افکار عجیبش را کنار بزند. اصلا امکان نداشت محفل به این سرعت به اخبار مرگخواران دست یابد و حتی اگر بر فرض محال هم این خبر را میفهمیدند حتما کلی میخندیدند که مرگخواران میخواهند یک طوطی فکستنی را در مقایسه با ققنوس محفل به دنیای جادو معرفی کنند. اصلا قرار در پارک هم برای دستگیری او منطقی نبود. مرگخواران هم به تازگی دیده بود.
پس واقعا چه کسی در پارک منتظرش بود؟

خیلی کنجکاو شده بود و‌ دلش میخواست فرد مرموزی که او را فراخوانده بود ببیند پس تصمیم گرفت وارد پارک شود.
خورشید تازه غروب کرده بود و‌ شب از راه میرسید. پارک پر از درختان بلند چنار و صنوبر بود که در پرتو اخرین نورهای باقی مانده از غروب سایه می انداختند و وهم انگیز به نظر میرسیدند. شب هنگام دیگر محیطی با نشاط و‌ شاد به نظر نمیرسید و شبیه به هزار تویی تاریک بود که با چند چراغ روشن شده بود. اما از کنار دسته های بزرگ افرادی که از پارک خارج میشدند گذشت و از روی تابلوهای پارک مسیر فواره را در پیش گرفت.
صدای جیغ دسته ایی کلاغ به گوش میرسید و اما بیشتر در دل پارک جلو میرفت. جعبه را محکم بغل گرفته بود و هرزگاهی حرکت طوطی کوچک و یا بال زدنش را حس میکرد.فواره درست وسط پارک قرار داشت و وقتی اما به آنجا رسید هوا کاملا تاریک شده بود. چراغ های قدیمی دور فواره را روشن کرده بودند اما باز هم فضا تاریک به نظر میرسید. اما نیمکت های دور فواره را نگاه کرد. همه جز یکی خالی بود.
بلاخره او را دید و نفس راحتی کشید. دیگر نیاز نبود بترسد چون روی نیمکت الستور مون نشسته بود.
اگرچه الستور در نظر خیلی از افراد و حتی مرگخواران فردی عجیب و ترسناک بود ولی اما به علت نامعلومی از او نمیترسید. الستور بدون شک فرد خطرناکی بود اما حداقل به اما احساس خطر نمیداد.
اما با بیخیالی روی نیمکت کنار الستور نشست و جعبه پرنده را بین خودش و الستور گذاشت. الستور با لباسهای قرمز بسیار متمایزتر از صحنه پارک پشتش بودو با لبخند همیشگی اش به اما نگاه میکرد.
اما سرش را به پشتی نیمکت تکیه داد و گفت: میدونی یه چند لحظه واقعا ترسیدم که نکنه کسی اینجا برام تله گذاشته….خب عالیجناب علت احضار بنده چیه؟
الستور سرش را به سمت جعبه کج کرد و گفت : من مسئول نقشه جوجه ام!
-نقشه جوجه چیه؟
-تو که تنهایی نمیتونی این طوطی رو به جای ققنوس به دنیا قالب کنی که! در حد تو نیست…. من نقشه شو کشیدم و تو قراره فقط برام اجراش کنی!
-الستور حداقل تو کوتاه بیا! اخه کی این به قول تو جوجه رو در حد ققنوس در نظر میگیره! مگه میشه اخه؟
تو به این کاراش کاری نداشته باش! قرار نیست به مغز فندقیت فشار بیاری! فقط کارایی که من میگمو انجام بده!
اما سیخ نشست و اعتراض کرد: اصلا نقشه چی هست؟ بگو‌ منم بدونم!
الستور بدون انکه نگاهش را از اما بردارد ، لبخندش بزرگتر شد و‌ آرام گفت: گوش نمیدی اما نه؟ برای اخرین بار میگم من مغز بزرگ قضیه ام و تو هم عامل اجرایی هستی… بقیه اش بهت ربطی نداره…

در همان لحظه اما یاد حرفی افتاد که چند وقت قبل تلما به او زده بود. تلما یک بار با ترس و لرز به او گفته بود نگاه کردن به صورت الستور باعث میشود حس بدی داشته باشد.
دقیقا گفته بود « احساس میکنم دارم خفه میشم…انگار ییهو سرم زیر ابه … همچی سنگین میشه و فقط میخوام فرار کنم»
اما در آن لحظه به او خندیده بود و اصلا حرفش را جدی نگرفته بود ولی آن شب، روی نیمکت پارک درست همان حس تلما را داشت. برای اولین بار کنار الستور راحت نبود. چیزی سر جایش نبود و اما دقیقا نمیدانست اشتباه کجاست.
برای آنکه از نگاه الستور فرار کند سرش را به تایید تکان داد. دلش میخواست سریعتر از انجا برود، پس در حالی که ارام روی جعبه پرنده ضربه میزد گفت: خب حالا باید چیکار کنم؟

-اول این جوجه رو ببر یه جا ببیننش…کسی که بهم داده گفت سالمه ولی خب بهتره مطمعن شیم …یکمم براش غذا و وسایل بخر…. بعد برو هاگوارتز و جوجه رو هم با خودت ببر … خودم اونجا میام سراغت.
-یه متخصص حیوانات جادویی توی دیاگون هست… کارشم خو…
-نه ! ببرش یه دامپزشک ماگلی! همین کنار پارک یه کلینیک حیوانات هست …نمیخوام فعلا کسی بفهمه چنین چیز کمیابی دست ماست! برای جنگ فعلا زوده!

اما دزدکی نگاهی به قیافه الستور انداخت که اکنون به فواره نگاه میکرد و غرق در فکر بود.
عزمش را جزم کرد و پرسید: مگه این یه طوطی معمولی نیست؟ کمیاب نیست که! بعدم…. جنگ چی؟

قبل از اینکه الستور جواب دهد صدای رعد و برق در فضا پیچید. اما به بالای سرش نگاه کرد و میان درخت های سربه فلک کشیده توانست ابرهای تیره را ببیند که مانند تار و پود بافتنی در هم میرفتند و نوید باران میدادند.نگاهش را که پایین اورد الستور روبرویش ایستاد بود و باز آن نگاه و لبخند ناخوشایند را داشت.

-فکر کردی من خودمو درگیر یه طوطی ساده میکنم؟ ….چقدر ساده ایی….این برگ برنده است! یه جواهر!
کمی مکث کرد و ادامه داد: البته این نشونه خوبیه… اگر تو متوجه اش نشدی احتمالا بقیه هم نمیشن و همه فکر میکنن ارتش تاریکی دیوانه شدن و رفتن یه طوطی معمولی برای خودشون خریدن!
بعد به حرف خودش خندید. خنده ایی تیز که هراس به دل می انداخت. اما نه چیزی گفت و نه خندید. چون این دقیقا فکری بود که بعد از بیرون آمدن از خانه ریدل ها به ذهنش آمده بود.

رعد و برق بزرگی صحنه آسمان را روشن کرد و به دنبالش صدای بلندی در پارک پیچید. اما ناخودآگاه برای یک ثانیه چشمهایش را بست و وقتی آنها را باز کرد الستور رفته بود. تنها کارت کوچکی روی جعبه پرنده به چشم میخورد که مربوط به کلینیک دامپزشکی کنار پارک بود. هنوز همان هراس و حس ناخوشاید با اما بود. حرفهای الستور خیلی نگرانش کرده بود.چاره ایی نبود فعلا به حرفش گوش میکرد تا ببیند چه پیش می آید. کمی به سمت جعبه خم شد که روی کارت را بخواند. روی کارت با حروف رنگی و بزرگ نوشته بود:

« کلینیک دامپزشکی سنترال پارک
پرندگان، گربه ، سگ
حیوانات دلبندتان را به ما بسپارید!»


در پایین کارت نیز آدرس با حروف ریزتر نوشته شده بود. همان وقتی که اما در حال خواندن آدرس بود قطره آبی کارت را خیس کرد. اما سرش را بالا گرفت و متوجه شد باران گرفته است. سریع کارت را در جیب گذاشت و جعبه پرنده را به بغل گرفت و به سمت آدرس کلینیک به راه افتاد. باران اول آهسته شروع شد و کم کم اوج گرفت. رشته های آب آسمان را به زمین میدوختند و ابرها با شدت میباریدند. حرف های الستور باعث شده بود که همه چیز جدی به نظر برسد. دیگر ماجرا جدی به نظر میرسید و این واقعا اما را میترساند.
وقتی اما به خروجی پارک رسید کاملا خیس شده بود. آب حتی به درون کفشهایش رفته بود و هر بار که قدم برمیداشت حس میکرد پایش را در اسفنج خیسی فشار میدهد. پرنده در جعبه هم مدام جیغ میکشید و اما حس میکرد او هم از خیس شدن و باران خوشش نمی آید.

از پارک بیرون آمد و با احتیاط از خیابان و ماشینهایی که در سطح لیز آسفالت با سرعت می راندند رد شد.
طبق آدرس کلینیک باید روبروی پارک میبود. دستش را سایبان چشمهایش کرد و دنبال تابلوی کلینیک گشت. به سادگی چند متر آن طرف تر پیدایش کرد.

ساختمانی کهنه بود که سر درش با تابلویی نئونی اسم کلینیک را زده بودند اما چند حرفش سوخته بود و از فاصله دور « کلنیک سترا پار » خوانده میشد.
اما فاصله کوتاه را دوید و بلافاصله وارد ساختمان شد. میخواست چوبدستی اش را در بیاورد و خودش را خشک کند اما دیدن جمعیت فراوانی که در اتاق انتظار کلینیک بودند منصرفش کرد.
بر خلاف ظاهر کهنه ساختمان داخل کلینیک تمییز و نسبتا نو به نظر میرسید. سالن انتظار بزرگ با دیوارهای سبز آبی داشت و دور تا دور آن را صندلی های سفید چیده بودند. روی دیوار ها عکسهای مختلف حیوانات اهلی به چشم میخورد. تقریبا تمام صندلی های سالن با حیوانات مختلف و صاحبانشان اشغال شده بود و مخلوطی از صداهای حیوانات مختلف به کوش میرسید. اما در گوشه سالن میز پذیرش را دید و به سمتش رفت.
دختر جوانی پشت میز نشسته بود و گربه بزرگی روی تیشرتش به چشم میخورد.
-سلام خوش اومدید! چطور میتونم کمکتون کنم؟
-ام…. اومدم پرنده مو معاینه کنم!
-خب… پرنده تون چه نژادیه و چند سالشه؟
-طوطیه و نمیدونم چند سالشه.
-چه نوع طوطی؟ تا حالا دامپزشکی رفته؟
- هیچی ازش نمیدونم واقعا… تازه گرفتمش!
-خیلی خب… اشکالی نداره… خب اسمش رو بگید و بشینید صداتون کنم.
اما با تعجب پرسید: همون طوطی… پرنده… حتما باید اسم داشته باشه؟
دختر با لبخند جواب داد: بله حتما باید اسمی بگید چون امروز براش پرونده تشکیل میشه و باید بشه از بقیه پرونده ها جداش کرد.

اما به جعبه نگاه کرد. تا حالا حیوان خانگی نداشت و تجربه ایی در نام گذاری هم نداشت. اسمش را چه میذاشت؟ جوجو؟ مکس؟ فکستنی؟
یک باره چیزی به فکرش رسید. پرنده دقیقا شبیه به پسته بود. بالهایش سبز بود و بر روی شکمش خطوط قرمز و سفید داشت.
به سمت دختر برگشت و گفت: اسمشو بنویسید پسته!
-و فامیلی خودتون؟
-ونیتی هستم
-پس شد پسته ونیتی!
-پسته ونیتی چرا؟
-خب شما صاحبش هستید درسته؟ این کوچولوها مثل بچه ها عضویی از خانواده محسوب میشن و به همین خاطر فامیلی صاحبان رو مینویسم!

خانواده.
اما در حالی که به سمت یک صندلی خالی میرفت به این کلمه فکر کرد. حس عجیب ولی گرمی داشت.حالا او و پسته هر دو یک خانواده بودند.



ویرایش شده توسط اما ونیتی در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۴ ۰:۳۶:۰۲

تصویر کوچک شده

All great things begin with a vision ……....A DREAM


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۲:۴۱:۱۲ یکشنبه ۳ تیر ۱۴۰۳
#9
قبل از این که بمب به پورتال برسد، ریموس چوبدستی اش را درآورد و بمب را در هوا ناپدید کرد. اصلا چرا این به عقل هیچ کس نرسیده بود؟ خیر سرشان جادوگر بودند، ولی مانند ماگل هایی رفتار می کردند که ضریب هوشی اشان از یک خیارک غده دار کمتر است.
ریموس برای اولین بار در عمرش طعم غرور را چشیده بود. خوشمزه به نظر می آمد، مخصوصاً اگر کمی شکلات به آن اضافه می شد. شاید هم بیشتر از کمی...
افکار ریموس، با سقوط پسر جوانی از سوی پورتال ناتمام ماند. پسری لاغر مردنی و ظریف که نمی توانست کسی باشد به جز...

- ریگولوس؟

ریگولوس جوابی نداد. سیریوس جلوتر رفت و چنان سیلی محکمی به برادرش زد که سرش صد و هشتاد درجه چرخید، ولی بازهم پاسخی نگرفت.
- این که غش کرده!

ریگولوس این قابلیت را داشت که در یک روز، پنجاه بار غش کند. سابقه هفتاد بار غش کردن هم داشت. معمولا هم در بدترین زمانهای ممکن از حال می رفت، ولی این یکی دیگر زیادی بی موقع بود.
ریموس شکلاتی از جیبش در آورد و تلاش کرد آن را در دهان ریگولوس بچپاند، ولی جا نشد. آن را نصف کرد، بازهم جا نشد. دوباره آن را نصف کرد، ولی بازهم جا نشد.
- چرا دهن برادرت اینقدر کوچیکه سیریوس؟


تصویر کوچک شده

اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!
پیام زده شده در: ۲۲:۲۸:۲۸ یکشنبه ۳ تیر ۱۴۰۳
#10
بلافاصله بعد از بیرون اومدن کلمات از دهان تلما، صدای قدم‌هایی شنیده شد که بهشون نزدیک می‌شدن.
مرگخوارا حس می‌کردن با اومدن نام مامان مروپ، احضار شده و قراره بهشون حتی غذاهای خوب و سالم‌تری بده، بدون این‌که توجه کنه مرگخوارا به چیزای خوب و سالم حساسیت دارن.
و بعد، در به آرومی باز شد و گابریل و الستور که بستنی توی دستشون نگه‌داشته‌بودن و جفتشون حسابی شاد بودن، وارد شدن.

- شماها چرا مو دارید؟!
- سوال اصلی اینه که شماها چرا مو ندارید؟

الستور سوال به جایی پرسیده‌بود. مرگخوارا حتی بیشتر به فکر فرو رفتن و این به گابریل فرصت داد که تک‌تکشون رو بغل کنه و از روی سر و کله‌شون بره بالا و بپره روی کله الستور.
مرگخوارا مطمئن نبودن که چرا مو ندارن، و جرئت نداشتن نام مادر لرد سیاه رو همین‌طوری الکی به زبون بیارن. ممکن بود زبونشون فلفلی بشه.
و بعد، همون مرگخواری که سرش به یه جایی خورده بود و فرار کرده‌بود، البته اگه دویدن دور خونه ریدل‌ها رو فرار در نظر بگیریم، مرتکب دومین اشتباه اون روزش شد.
- باید کچل بشید!
- باید unalive بشی.

الستور گفت، در کمال خون‌سردی، در حالی که شاخ‌هاش بزرگ می‌شدن و گابریل رو روی زمین می‌‎ذاشت و با قدم‌های بلندی به سمت مرگخوار می‌‍رفت.
مرگخوار که مثل گچ سفید شده‌بود، دو تا پای دیگه هم از مرگخوار بغل دستیش قرض کرد و دوید و از پنجره پرید بیرون.
الستور که قیافه‌ش به حالت عادی برمی‌گشت، صداش رو بلند کرد و گفت:
- پس گفتید مامان مروپ باعث این مو ریزی شده؟
- کسی مامان رو صدا زد؟ مامان گوشاش حسابی تیزه‌ها!


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

Smile my dear, you're never fully dressed without one






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.