پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

111
نفر همین الان آنلاین‌اند 48 نفر در «انجمن»
0 عضو 111 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

56 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
تولد نقش
1403/01/24
آخرین ورود
امروز ساعت 01:59
عضویت
1403/01/23
پست‌ها
713
سلام.

گلرت نمی‌دونی چقد از خوندن پستا و تحلیلات لذت می‌برم. همیشه ازینا برو برامون.

به نظرم توجیهی که برای خانواده ویزلی آوردی خصوصا پرسی که چرا رون از اون چیزی در مورد هاگوارتز نپرسیده، منطقی بود!

نقل قول:
خیلی دوست دارم اینطوری فکر کنم که چهار تا فحش داد برای چهار تا گروه هاگوارتز تا به این شکل بهشون بگه شما تهش همه‌تون یه سری بچه‌اید که باید کلی چیز یاد بگیرید و الکی به گروهتون ننازید.

وای چقد باحال گفتی خوشم اومد! (سریع می‌دود برود ببینند هر فحش به کدام گروه می‌خورد. )


و حالا نظراتم در مورد فصل 8 و 9 که به طرز عجیبی کوتاهن. دارم با خودم فکر می‌کنم نکنه چیزیو جا گذاشتم بنویسم؟ ولی هرچی جلوتر می‌ریم صبر کردن برای رسیدن به بازه‌ی زمانی خوندن فصول بعدی برام سخت‌تر می‌شه.

این چه سمی بود رولینگ نوشت؟
"درهایی که اصلا در نبودند بلکه دیوارهای سفتی بودند که فقط تظاهر می‌کردند که در هستند."
حقیقتا در عین جالب بودن، خیلی تصورش برام سخت بود.
ولی چه قشنگ رولینگ تنها تو دو پاراگراف اطلاعات زیادی در مورد هاگوارتز و مسیریابیش می‌ده.

می‌خواستم بپرس چرا پیوز رو از هاگوارتز بیرون نمی‌ندازن که برای این دوره مقاله‌ش رو لینک کردم و با خوندنش سوالاتم حل شد. ماجرای خیلی جالبی داره پیوز، توصیه می‌کنم هرکی نخونده، دست‌نوشته‌ی بدعنق رولینگ رو بخونه.

اونجا که می‌گه رون و هری همون روز اول با رفتن به راهروی ممنوعه گیر فیلچ میفتن، یه چشمک می‌زنم برای آنان که می‌دانند برای این بخش از متن: "پروفسور کوییرل که گذرش به آنجا خورده بود به دادشان رسید."

این سیستم پستی با جغدا دقیقا چطوری کار می‌کنه؟ چون اگه اشتباه نکنم عموما این جغد شخصی همون فرده که براش نامه‌ها و بسته‌ها و رو میاره. جغده از کجا می‌دونه باید بره سراغ کی که ازش نامه یا بسته رو بگیره؟ یعنی مثلا هاگرید پا شد رفت جغددونی هدویگو پیدا کرد؟ چرا پا نشد بره پیش هری به جاش؟

آقا یعنی چی؟ چرا جاروی نویل سر به جنگل ممنوعه گذاشت؟ آیا جاروها واقعا درکی چیزی از کسی که سوارشون می‌شه دارن؟ یا جاروها شخصیت دارن و این جاروی سرکشی بود؟ چرا سر به جنگل گذاشت خب؟

در نهایت برام جالب بود که مالفوی، می‌دونه هلی‌کوپتر چیه!

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
تولد نقش
1403/01/24
آخرین ورود
امروز ساعت 01:59
عضویت
1403/01/23
پست‌ها
713
سلام @راجر دیویس.

نقل قول:
فروشنده شدن

این امکان بزودی مهیا می‌شه اما نه به شکلی که تا به الان بوده، بلکه طبق توضیحات این پست، فروشنده نیاز به فعالیت در سایت برای پر کردن فروشگاه از کالا داره. جزئیات در زمان پیاده‌سازی ارائه می‌شه.

نقل قول:
یه پولی بدن یه مغازه بزنن از طرف شما تایید بشه برن تو کارش همون نود درصد برا مرداب ده درصد برا فروشنده.

متاسفانه این امکان برقرار نیست که هرکس بتونه فروشگاه خودش رو بزنه. اما هرکس پیشنهادی برای فروشگاهی داره که کالاهای خوبی برای اضافه شدن به طرح گالیون داره، می‌تونه مطرح کنه و در صورت تایید فروشگاه زده می‌شه.

نقل قول:
برای این سپر مدافع هم قابلیت بیشتر بگذارید. مثلا کم کردن مهلت زندانی بودن

پیشنهاد خوبی دادی که شخصا موافقم باهاش. فقط اگه بخوایم فروشگاه موجودات جادویی رو بیاریم و بوتراکل اضافه بشه، برای اون چنین قابلیتی تعریف کرده بودیم که ترجیح می‌دیم مشابه نباشن.

نقل قول:
عوض کردن کاربرد طلسم ها

اگه پیشنهادی برای اضافه کردن طلسم جدیدی داری می‌تونی مطرح کنی. ولی لیست فعلی به نظرمون خوبه.

نقل قول:
عوض کردن کاربرد جرم یاب ها

اینم اگه پیشنهادی داری خوش‌حال می‌شیم بشنویم. ما ایده‌ای که تو ذهن خودمون بود رو پیاده کردیم و بیشتر از اون حداقل فعلا چیزی تو ذهنمون نیست.

نقل قول:
الان بین طلسما فقط ایمپریو کاربرد داره که که اونم کسی جرات نداره بزنه میره آزکابان

زندانی شدنش قطعی نیست. شرایطی براش تعریف شده که تعیین می‌کنه دستگیر می‌شه تا زندان بیفته یا نه. زندانی شدن هم آزادی ازش کار سختی نیست و فقط چند تا رول می‌خواد. مطمئنم برای اعضای خوب و فعال سایت چیز دست و پاگیری نیست.

یه نکته رو هم در انتها بگم که چون فعلا مدیر خزانه نداریم، برای تایید هر ایده‌ای حتما حداقل نیاز به نفر دومی هست که به بحث ملحق بشه و نظر بده. چون به نظرم درست نیست برای طرح گالیون تصمیمات یک نفره گرفته بشن و چون همه چیز جدید و خلاقانه‌س، به مشورت چند نفر نیاز داره که همین می‌تونه کمی پروسه رو سخت یا طولانی کنه اگه که مدیر علاقمندی برای ملحق شدن به بحث راجع به اون ایده نباشه. چون سایر مدیران وظیفه‌ای در مشارکت در طرح گالیون ندارن و فقط در صورت علاقمندی ملحق می‌شن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
Mmd_Kh87
آخرین ورود
دیروز ساعت 23:31
عضویت
1405/07/03
پست‌ها
1
تصویر شماره 3:
آینه‌ای که دروغ نمی‌گفت
روایتی از خاطرات سوروس اسنیپ

اتاق در سکوت فرو رفته بود. تنها صدایی که شنیده می‌شد، صدای آرام باد بود که از لابه‌لای پنجره‌های قدیمی قلعه عبور می‌کرد. شمع‌های نیمه‌سوخته گوشه اتاق، نور کم‌جانی روی دیوارهای آبی‌رنگ می‌انداختند و سایه‌ها را به رقصی غمگین واداشته بودند.

مقابل آینه ایستاده بودم. همان آینه قدیمی که سال‌ها پیش برای نخستین بار حقیقتی را به من نشان داده بود؛ حقیقتی که از آن روز تا همین لحظه نتوانسته بودم فراموشش کنم.

در آینه، دو نفر را دیدم.

پسری جوان با موهایی نامرتب و چهره‌ای رنگ‌پریده، و دختری با موهای سرخ که سرش را روی شانه او گذاشته بود. لیلی بود. همان لیلی. با همان لبخند، همان نگاه مهربان و همان چشمانی که روزگاری تمام دنیای من بودند.

پسر دست‌های او را گرفته بود. لبخند می‌زد؛ لبخندی که سال‌ها بود از چهره واقعی من ناپدید شده بود.

چند قدم به آینه نزدیک شدم. دستم را روی قاب سرد آن گذاشتم و زمزمه کردم:

«چقدر جوان بودیم... چقدر احمق بودم که فکر می‌کردم زمان همیشه برای ما باقی خواهد ماند.»

در آن سوی آینه، لیلی سرش را بلند کرد و چیزی به پسر گفت. صدایش را نمی‌شنیدم، اما می‌توانستم حدس بزنم چه می‌گوید. شاید از آینده حرف می‌زدند؛ از هاگوارتز، از جادو، از روزهایی که هنوز نیامده بودند.

پسر دوباره خندید.

از خودم متنفر شدم.

نه از آن پسر، بلکه از مردی که اجازه داده بود آن خاطره به چیزی دست‌نیافتنی تبدیل شود.

ناگهان نگاهم به گوشه آینه افتاد. مرد دیگری پشت سر آن دو ایستاده بود. ردایی سیاه بر تن داشت، موهای بلند و تیره‌اش روی صورتش افتاده بود و چهره‌اش خالی از هرگونه آرامش به نظر می‌رسید.

خودم بودم.

مردی که سال‌ها در سیاه‌چال‌های هاگوارتز زندگی کرده بود؛ مردی که دانش‌آموزان از او می‌ترسیدند، همکارانش تحملش می‌کردند و دشمنانش هیچ‌گاه نتوانسته بودند او را به‌درستی بشناسند.

به تصویرم خیره شدم و پرسیدم:

«چه چیزی از آن پسر باقی مانده، سوروس؟»

آینه سکوت کرد.

ادامه دادم:

«تو برای چه چیزی این همه سال زندگی کردی؟ برای انتقام؟ برای جبران؟ یا فقط برای اینکه هر روز صبح بیدار شوی و دوباره به یاد بیاوری چه کسی را از دست داده‌ای؟»

پاسخی وجود نداشت.

نگاهم دوباره به لیلی افتاد. دلم می‌خواست دستم را از میان آینه عبور دهم و برای آخرین بار دستش را بگیرم. دلم می‌خواست به او بگویم که اشتباه کردم، که هرگز قصد نداشتم او را از دست بدهم و اینکه تمام آن سال‌ها، حتی زمانی که جهان مرا مردی سنگدل می‌پنداشت، هنوز بخشی از وجودم در همان روزهای کودکی باقی مانده بود.

اما می‌دانستم هیچ‌کدام از این حرف‌ها چیزی را تغییر نمی‌دهد.

لیلی دیگر آنجا نبود.

آهسته گفتم:

«من هیچ‌وقت از تو نخواستم که مرا دوست داشته باشی. فقط می‌خواستم زنده بمانی.»

چشمانم را بستم. برای چند ثانیه، دوباره صدای خنده‌اش را شنیدم. همان صدایی که زمانی از تمام موسیقی‌های جهان برایم زیباتر بود.

وقتی چشم باز کردم، تصویر پسر و دختر ناپدید شده بود.

تنها مرد سیاه‌پوش باقی مانده بود.

به انعکاسم نگاه کردم. دیگر خشمگین نبودم. حتی غمگین هم نبودم. فقط خسته بودم؛ خسته از سال‌هایی که با خاطرات گذشته زندگی کرده بودم و از آینده‌ای که هیچ‌گاه جرئت نکرده بودم برای خودم بسازم.

شاید بزرگ‌ترین مجازات من همین بود؛ اینکه زنده بمانم، درحالی‌که بهترین بخش وجودم سال‌ها پیش در یک روز سرد و تلخ دفن شده بود.

از آینه فاصله گرفتم. ردا روی زمین کشیده می‌شد و صدای قدم‌هایم در اتاق خالی می‌پیچید.

پیش از خروج، یک بار دیگر برگشتم.

آینه هنوز همان مرد را نشان می‌داد.

زیر لب گفتم:

«همیشه، لیلی.»

و در را بستم.

اما آینه دروغ نمی‌گفت؛ حتی پس از رفتنم، هنوز مردی را نشان می‌داد که هرگز نتوانسته بود از گذشته‌اش عبور کند.

سوروس اسنیپ، مردی که تمام عمرش را صرف دوست داشتن کسی کرد که دیگر هرگز بازنمی‌گشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تاپیک انجمن
تولد نقش
1405/06/31
آخرین ورود
دیروز ساعت 22:17
عضویت
1405/06/31
پست‌ها
98
از اونجایی که راجر اعصاب درستی نداشت
قیچی رو برداشت و از پشت زد تا کلاه رو پاره پوره کنه
کلاه از ترس جونش دوباره خواست در بره که راجر گرفتش
- خب میخوای فرار کنی آره؟ منو میندازی هافلپاف؟
- رحم کن بابا ولم کن باشه تو همون ریونکلاو بمون
راجر خرسند از اینکه کار رو در اورد کلاه رو ول کرد.
- مگه نگفتی برای بازگشت همه به گروه خودشون سازنده کلاه باید گروهبندی بشه؟
- چرا باشه، انجام میدم فقط اون قیچی رو بگذار کنار.
- اتفاقا با قیچی خیلی کار داریم.
کلاه به اجبار همه رو برگردوند سر جاشون.
اما یه چیز مهم باقی موند. چرا کلاه این کارو کرد و کی بهش گفت؟
راجر کلاه رو برای بازپرسی به دخمه ها برد و به همراه هیئتی از بزرگان درباره روش بازپرسی رای گیری کردن.
- شکنجه
- موافقم
تمام کلاه را شکنجه میکنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تاپیک انجمن
تولد نقش
1403/01/24
آخرین ورود
امروز ساعت 01:59
عضویت
1403/01/23
پست‌ها
713
اما کلاه بعد از مقادیری قل خوردن در خارج از قلعه و دیدن این که چقدر باغبانی می‌تونه سخت و طاقت‌فرسا باشه و مترسک‌ها هم اونقد که باید از نوک پرندگان در امان نیستن، دوباره قل‌خوران برمی‌گرده به هاگوارتز تا شغل قبلی خودشو پس بگیره و دقیقا در لحظه‌ای می‌رسه که راجر داشت می‌گفت:
- چی شد؟ جای کلاه چی بسازیم؟

کلاه با شنیدن این حرف پرشی می‌کنه و یکراست رو سر راجر فرود میاد و مطمئن می‌شه به قدر کافی تو سرش فرو بره که حتی جلوی دهن راجرو بگیره و مانع از حرف زدنش بشه.
- همم... اینجا چی می‌بینم؟ پشتکار زیاد در از کار بیکار کردن کلاه گروهبندی؟ به نظرت باید روی پشتکار متمرکز شم یا حیله‌ی شومت برای بیکار کردن من؟

راجر خیلی دوست داشت بگه تقصیر خودته که با فیلچ داشتی اشتباه می‌زدی نه من، ولی چنان کلاه تا دهنش پایین رفته بود که عملا هیچ صدایی از دهنش خارج نمی‌شه که بقیه متوجه بشن اصلا سخنی گفته.

کلاه بالاخره بعد از یکم تفکر تصمیم خودشو می‌گیره و رو به همه فریاد می‌زنه:
- هافلپاف!

و راجر رو از ریونکلاو به هافلپاف تبعید می‌کنه و ازونجایی که دوست نداشت نه راجر بیشتر حرف بزنه و نه توطئه‌ علیهش پیشروی کنه، قبل از این که از روی سر راجر پایین بیاد می‌گه:
- هرکس نتونه تو گروه جدیدی که براش انتخاب کردم بدرخشه، شاید به این معناس که اصلا به هاگوارتز تعلق نداره و باید اخراج بشه.

سپس رو به گودریک می‌پرسه:
- درست فهمیدم که داشتی به برکناری من فکر می‌کردی؟ شاید نیاز به گروهبندی مجدد داری!

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
تولد نقش
1405/06/31
آخرین ورود
دیروز ساعت 22:17
عضویت
1405/06/31
پست‌ها
98
درود به اجنه گرامی.
ایده های بعدی من:
فروشنده شدن
یه پولی بدن یه مغازه بزنن از طرف شما تایید بشه برن تو کارش همون نود درصد برا مرداب ده درصد برا فروشنده.
کار شما سبک میشه، پولاتون زیاد
فروشنده سرگرم میشه یه پولی هم گیرش میاد
(شعر هم سرودم این وسط)
برای این سپر مدافع هم قابلیت بیشتر بگذارید
مثلا کم کردن مهلت زندانی بودن
حیوان همراه هم که تو اون تاپیک گفتید خیلی خوبه
فقط جغدش جای پیشرفت داره
که ایده ای ندارم درباره اش خودتون فکر کنید
عوض کردن کاربرد طلسم ها و جرم یاب ها
الان بین طلسما فقط ایمپریو کاربرد داره که که اونم کسی جرات نداره بزنه میره آزکابان
میتینگ هم اوکیه نشد نشد همینا رو میخواستم بگم.
@گابریل دلاکور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تاپیک انجمن
تولد نقش
1403/01/24
آخرین ورود
امروز ساعت 01:59
عضویت
1403/01/23
پست‌ها
713
سلام @راجر دیویس.

بله راجر، اون طرح آخرای مرحله پیاده‌سازیشه و همین روزا احتمالا بالا بیاد. دنیلا هم درست بهت پاسخ داده بود و ایده‌ت رو داخلش پیاده خواهیم کرد.

در مورد میتینگ آنلاین، دابی که قبلی رو تقبل کرده بود این یکی رو متاسفانه نمی‌تونه. من بازم پیگیری می‌کنم ببینم از بین مدیرا کسی می‌تونه یا نه، ولی بعید می‌دونم موفق به برگزاریش بشیم. خصوصا که طرح گالیون دو تا مشکل داره. یکی این که چیزی نیست که اعضای زیادی در جریان جزئیات کاملش باشن که بتونن راحت پاسخگوی سوالات باشن یا نظرات و پیشنهادات در موردش رو راهنمایی کنن، یکی این که طرح حساسیه که اضافه کردن هرچیزی بهش نیاز به فکر زیاد داره. من اگه در توانم بود میتینگ رو برگزار می‌کردم، ولی متاسفانه حرف زدن بلد نیستم.

واسه همین اگه بتونی پیشنهاداتت رو در تاپیک ارتباط با جن‌های هالادورین مطرح کنی ممنون می‌شیم.


و در راستای پست @سلوینیا هم بگم که من رفتم پست 6 مرداد 1403 از مروپ گانت رو پیدا کردم شاید که ایده بده برای طرحای بهتر:
نقل قول:
خلاصه کاربرد جدیدایی که دیشب سرش صحبت شد رو هم می‌نویسم اینجا که یادمون نره.

داربد (بوتراکل): دارنده این موجود در مجازاتش تخفیف ایجاد می‌شه. مثلا حبس آزکابانش نصف مدت تعیین شده می‌شه.
نیفلر: تخفیف آیتمای فروشگاه ها.
گربه: امکان زدن رزرو های طولانی مخصوصا طی شب رو بهمون میده.
وزغ: دارندش می‌تونه پستشو بعد از زمان قانونی ارسال کنه. مثلا اگر تکالیف هاگ تا ساعت ۱۲ امکان ارسال دارن دارنده وزغ بتونه پستشو تا ساعت یک هم ارسال کنه.
جغد: پیشرفته کردن پخ ها از جهت سریع‌تر باز شدنشون و ایجاد حالت روح در صورتی که کسی نخواد طرف مقابل بدونه پخشو خونده.
+++ گفتیم که این حیوونا به صورت اشتراک دار باشن. یعنی مثلا به ازای هر ماه که داشته باشنشون فلان مقدار گالیون از حسابشون کسر می‌شه.

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن
تولد نقش
1405/06/31
آخرین ورود
امروز ساعت 00:48
عضویت
1405/06/18
پست‌ها
20
نیمفادورا تانکس

زمان حال

آن موقع را هنوز به خوب به یاد دارم. چیزی را دیدم، نامه ای را دیدم که هنوز هم خودم را ملامت می کنم که چرا آن روز کنجکاویم بر من غلبه کرد و نتوانستم آن را کنترل کنم.
می دانستم که خاندان بلک بی رحم هستند ، امّا آن روز بود که بیشتر در عمق حقیقت فرو رفتم.

زمستان سال ۱۹۹۰.

کریسمس بود و تصمیم گرفته بودم به خانه برگردم. کریسمس سال قبل داخل هاگوراتز مانده بودم و امسال می خواستم در کنار خانواده ام جشن بگیرم.
با خودم گفتم: سال دیگه داخل هاگوارتز می مونم.

دو روز بعد

چمدانم را در دست گرفته بودم و منتظر قطار هاگوراتز اسکپرس بودم.
دل تو دلم نبود تا زودتر به خانه برسم.
خانه ای که ممکن است کوچک باشد اما داخل قلب من مانند بزرگ ترین قصر های قصه ها است.
بالاخره قطار از راه رسید.
وارد کوپه ام شدم. پس از مدتی با صدای حرکت قطار بر روی ریل به آرامی به خوابی عمیق فرو رفتم.
پس از مدتی از خواب بیدار شدم.
کش و قوسی به بدنم دادم و خمیازه ای کشیدم.
در حالی که موهایم را مرتب می کردم و رنگش را عوض می کردم چشمم بر نامه ای بر روی صندلی خورد.
نامه ای که انگار انرژی شوم و سیاهی را به همراه داشت.
می دانستم نباید به آن نامه دست بزنم. قطعا نامه ای که همچین انرژی ای را از خود ساطع می کرد چیز خطرناکی بود اما...نامه چیزی داشت که من را به سمت خودش جذب می کرد.
به سمت نامه دست بردم. دستم چندین بار متوقف شد ولی در آخِر آن را برداشتم.
با دستانی لرزان موم نامه را باز کردم.نام فرستنده یا گیرنده نداشت.
حتی با خود فکر هم کردم که آن نامه شاید برای شخص دیگری باشد.
اما مغزم از من فرمان نمی برد و شروع به خواندن نامه کردم

از بلاتریکس به آندرومدا.
هه. سلام آندرومدا. امیدوارم هنوز خواهرت ، بلاتریکس رو یادت باشه.
البته بعید هم نیست که یادت نباشه چونکه به هر حال ازدواج با یه مشنگ زاده مغزم معیوب می کنه.
هنوز باورم نمیشه که تصمیم گرفتی تا با یه... با یه... حتی با گفتنش هم حالم به هم میخوره. چطور تصمیم گرفتی با یه غیر اصیل زاده وصلت کنی؟!
اصلا چطور جرئت می‌کنی بر خلاف جهت خاندان بلک قدم برداری؟
البته بماند که ازت بعید نبود.تو با اینکه قیافه ی من رو داری، اما هیچ کدوم از اخلاق های من رو نداری.
تو خیلی خیلی مهربونی و ساده ای.اه اه واقعاً باورم نمیشه تو خواهر خونی من باشی.
بذار لب کلام رو بهت بگم.تو هیچ وقت لایق خدمت به لرد تاریکی و حتی مرگ خوار بودن رو نداری و نخواهی داشت.
تو خیلی خیلی ضعیفی که دلت رو به یه ماگل زاده باختی.
خلاصه که از خاندان تبعیدت کردم.
چونکه هیچ وقت به خاندان در ابهت بلک تعلق نداشتی و نداری.
خب هیچ وقت نگو که عضو خاندان بلکی.با این حرفت باعث می شب خاندان بلک خیلی پایین نشون داده بشن که همچین لکه ی ننگی عضوشه.
خب امیدوارم توی اون زندگی پر از بدبختیت خوشبخت بشی!

نامه در همین جا تمام می‌شد.
قلبم فشرده شد...
آنجا بود که به حقیقت ترسناک و دهشتناک خاندان بلک پی بردم...
هنوز با خودم فکر می کنم که مادرم درمورد آن نامه چه فکری کرد؟ چه واکنشی نشون داد؟ آیا گریه کرد؟
نمی دانم و هیچ وقت هم از او نپرسیدم. نمی‌خواستم باز هم خاطره ی آن نامه را به یادش بیاورم.
اما یک پرسش بی پاسخ در ذهنم همچنان جاریست.
آن نامه را ، چه کسی برای من گذاشت.؟

افرادی که لایک کردند

اگه بهم بگی نیمفادورا، دیگه خورشید فردا رو نمی بینی
تاپیک انجمن
تولد نقش
1405/06/31
آخرین ورود
دیروز ساعت 22:17
عضویت
1405/06/31
پست‌ها
98
نظر من اینه که تو این چند فصل خیلی خوب زندگی تو هاگوارتس رو شرح داد و همزمان تونست داستان و ویلن مشکوک رو بسازه.
در مورد حرف @بارتی کراوچ ببین برا گرینفیندور فقط اینجوریه مثلا برا ما فقط گفتن جواب معما کافیه و رمز نمیخواد.
که بله واقعا سیستمش مشکل داره برا گروه های دیگه.
در باره زندان بودن هم برای امنیت خودشون اینکارو کردن فکر کن یکی سه نصفه شب وسط راه کوییرل سبز بشه، قطعا میمیره.
البته شخصیت دستو پا چلفتی نویل هم بی تاثیر نیست شاید یادش رفته به مادام پامفری بگه تا باهاش تا سالن گرینفیندور بیاد.
اصلا مادام پافری همه رو باید صبح ها مرخص میکرد.

افرادی که لایک کردند

اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


تاپیک انجمن
تولد نقش
1405/07/06
آخرین ورود
امروز ساعت 05:24
عضویت
1405/07/02
پست‌ها
34
کسی با خوندن فصل 9 این حس بهش دست نداد که... قلعه‌ی هاگوارتز عملاً مثل زندان می‌مونه؟ مثل خوابگاه‌های دانشجویی دخترونه که از یه ساعت مشخصی به بعد حتی حق نداری از خوابگاهت خارج بشی؟!

اونجایی اوضاع بدتر می‌شه که اگه رمز عبور رو فراموش کنی، دیگه مهم نیست تازه از درمانگاه برگشته باشی و یه سال‌اولی گیج و منگ بوده باشی یا اینکه اصلاً فرصت نکرده باشی رمز عبور جدید رو از ارشدت بپرسی. خیلی راحت و آسوده، به خوابگاه خودت راهت نمی‌دن و مجبوری کل شب رو یه گوشه در مسیر ارواح سر کنی و تازه ممکنه گیر حاجی گیرینوف (فیلچ) و خانم نوریس (جیگر منه) هم بیافتی.

افرادی که لایک کردند

تاپیک انجمن

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.