هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۲:۰۷:۰۰ چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰

اسلیترین

آلبوس سوروس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۲۵:۳۶
از از اطراف قلعه...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 32
آفلاین
-آفرین باباجان! همینجوری خوبه!
-ولی ما الان نیم ساعته داریم اینکارو انجام میدیم. چرا هیچ اتفاقی نیفتاده!
-این قضیه یه جورایی مشکوکه!
دامبلدور به فکر فرو رفت. دستی به ریش نداشته اش کشید. هنوز تفکر بدون ریش برایش سخت بود! آنقدر فکر کرد تا بالاخره نقشه ای دیگر به ذهنش رسید.
-خب باباجان! ببین تو خودتو به موش مردگی بزن. من هم داد و فریاد میکنم که تو مردی!
لرد این نقشه را در ذهنش کنکاش کرد و سعی کرد از همه جوانب آن را بسنجد. اما دید که راه دیگری جزقبول این نقشه ندارد.
-پیرمرد! این آخرین باری هست که من! لرد ولدمورت دارم دارم این کار رو انجام میدم. اگه فقط یه بار دیگه همچین درخواستی از ما بکنی، قول میدهیم بدون چوبدستی و با دستهایمان تو را در همینجا خفه کنیم.
-هی تام! دلت..
-اگه جرئت داری اون جمله لعنتی رو تکرار کن!
-خب تام. کارمون رو شروع می کنیم.
.
.
.
(آن طرف تیمارستان )
-خانم دکتر به نظرتون با این دوتا چی کار کنیم؟ بیاین به اتاق دوربین های مدار بسته. فیلم های صحبتشون رو ظبط کردیم!
-خب! فیلم ها رو پخش کن! ... خب پس این دوتا دیوونه میخوان سر ما رو شیره بمالن؟ رفتار هاشون داره خطرناک میشه! باید یه کاری بکنیم!


ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۵ ۱۵:۱۳:۴۰

dark side isn't wrong side.


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۱:۱۸ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۲۰:۱۳
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 206
آفلاین
بد نقشه ای هم نبود.
دامبلدور که بدون ریش بسیار مظلوم و بی دفاع به نظر میرسید، زانو های خود را بغل کرد و کنار لرد سیاه نشست. سپس دهانش را، گویی به آرامی قصد برملا کردن رازی مگو دارد، به طرف گوش او برد ولی بر خلاف آنچه لرد انتظار داشت فریاد زد!
-ما باید ظلم و زور رو از بین ببریم تام! همه چی به نقشه مون بستگی داره! میبنی من و توئم میتونیم با هم متح‍...ممم! تت‍...!

لرد سیاه وحشت زده و عصبانی، در حالی که جیغ آن پیرمرد هنوز دم گوشش زنگ میزد دستش را محکم روی دهان او گذاشت. پرستاری که تخته شاسی به دست از آنجا رد میشد، لحظه ای نگاهی با داخل اتاق انداخت. لرد سیاه محض احتیاط لبخند زد. پرستار هم در مقابل لبخندی تحویل او داد و رد شد.
لبخند لرد از روی صورتش محو شد و او، دستش را از روی دهان دامبلدور برداشت.
-دستمون رو دهنی کردی! داد نزن خب از نقشه ت بگو پیر مرد!

دامبلدور بدون اینکه ذره ای از رنجیدگی در چهره اش دیده شود لبخندی به پهنای صورتش زد و این باعث آزار روح و روان لدر سیاه میشد.
-خب بابا جان... همون طور که گفتم باید خودمونو به موش مردگی بزنیم.

لرد سیاه دوست نداشت موش شود.
دامبلدور بی توجه به صورت در هم رفته ی لرد ادامه داد:
-... یعنی باید ادای مرده ها رو دربیاریم. بعدم وقتی خواستن دکتر خبر کنن از در فرار میکنیم.

لرد از نقشه ی بی نقصِ دامبلدور در عجب بود.
-بسیار نقشه ی... خوبی نیست اصلا هم! ولی خب ما قبول میکنیم!
-عالیه! میدونستم تو هم به راه راست هدایت میشی تام و به حرفای من گوش میکنی بابا جانی.

لرد چشمانش را در حدقه چرخاند و با بی حوصلگی پرسید:
-خب حالا اولین قدم چیه؟
-خب تام. اینجاش خیلی مهمه. باید به پشت دراز بکشی و پاها و دستاتو رو به هوا بگیری. اینجوری انگار مردی!

لرد ولدمورت چند دقیقه مکث کرد و به دامبلدور خیره شد. سپس آماده شد تا این ماموریت سخت را انجام دهد!





پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳:۳۶ شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰

اسلیترین

آلبوس سوروس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۲۵:۳۶
از از اطراف قلعه...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 32
آفلاین
- اه پیرمرد یه فکری بکن! مثلا تو دامبلدوریا!
- باباجان خود تو هم تامی ها!
- سلام پسرا! براتون غذا آوردم که جون بگیرین.
- خب الان میتونی بری.
- ببین عزیزم درست نیست که آدم با یک خانم محترم اینجوری رفتار کنه.
- ببین، ما که مرد هستیم؛ شما هم خانم هستید ولی محترم نه!
- خب پس اگه که اینجوره بگیر که اومد.
پیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
- اییییین.. دیگ چی.. بود...
.
.
.
- بابا جان! باباجان!
- چچچیههههه!
- از اون سوزن ها بهت زدن. هر وقت اونا رو میزنی به خواب میری. درست مثل معجون خوابه.
- خب تو چیکار کردی؟ نقشه کشیدی؟
- ببین تام! ما باید خودمون رو به مریضی بزنیم! موقع انتقالمون به شفاخونه باید پرستار ها رو بزنیم. بعدش میتونیم بریم دنبال چوبدستیهامون و فرار کنیم.
- فکر بدی نیست، ولی باید تمامی جوانبو بسنجیم و...
- همه چیز سنجیده شده تام! فقط یه نکته.
- چیه؟
- دلت به حال مرده ها نسوزه تام...
-


dark side isn't wrong side.


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۰:۵۴:۳۲ شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۶:۰۹:۵۹
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1254
آفلاین
دامبلدور که حالا ریشی بر صورت نداشت، از پاسخ لرد ولدمورت خوشحال شد...او نیز مدتی پیش از خانه گریمولد خارج شده بود و به دلیل ظاهرش و البته رفتارش، توسط مشنگ ها دستگیر، چوبدیتش ضبط و به این تیمارستان اورده شده بود!

لرد اما زیاد از خوشحالی دامبلدور، خوشحال نشد!
_لبخند حجیمی بر صورتت نشست دامبلدور..خوشمان نیامد...حرفمان را پس میگیرم!

دامبلدور ناراحت شد...و لرد حالا از ناراحتی دامبلدور خوشحال بود!
_حل شد...بسیار مشعوف شدیم از دیدن صورت ناراحتت...کافیه...پس گرفتنمان را پس میگیریم!

دامبلدور خوشحا...
_خیر...خوشحال نشو...صبر کن...خوشحال بشی، پس گرفتمان را که پس گرفتیم مجبور میشیم دوباره پس بگیریم..دو دقیقه ثابت بمون، هیچ نشانی از غم یا خوشحالی یا احساسات دیگه از خودت بروز نده!
_تو جادوی احساسات رو درک نمیکنی تام!
_باز شروع شد....بجای این حرف ها بگو ببینیم نقشه ای داری؟

دامبدور دستی به ریشش کشید و فکر کرد...
_امممم...داری چیکار میکنی؟
_بالا توضیح نداده؟ دارم دستی به ریشم میکشم و فکر میکنم!
_اما داری دستی به هوا میکشی در اصل...ریشت کو؟
_اوا؟ دیدی چی شد؟ راست میگی...ریش ندارم...الان فهمیدم چرا هر چی فکر میکردم به نتیجه ای نمیرسیدیم...نگو ریشم نیست!
_چه ربطی داره؟
_خب آخه عادت کردم با دستی به ریش کشیدن فکر کنم...الان ریش نیست، دیگه فکرم نیست...متاسفم تام...خودت باید فکر هم بکنی!
_باشه...به ما بسپرش، سلطان فکر های بکر هستیم...حالا هم فکر بکری میکنیم....لینی؟ بگو ببینم فکر بکر ما چیه؟
_تام؟ لینی کجاس؟ چشمات رو باز کن...از کی داری میپرسی؟

لرد چشمانش را باز کرد...حق با دامبلدور بود...به نظر میرسید لرد هم بدون مرگخوارانش، آنچنان نمیتوانست فکر کند!




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۰:۳۱:۳۸ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

افلیا راشدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۳ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۴:۲۳
از بدشانس بودن متنفرم!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 53
آفلاین
بعد از اینکه روان شناس اتاق را ترک کرد، دامبلدور آهی کشید و با لبخند ملیحی که عشق و محبت و دوستی در آن موج میزد، به لرد خیره شد.
- سلام تام! خوشحالم که به راه راست هدایت شدی باباجان. بهت گفته بودم محبت و دوستی می‌تونه سیاه ترین دل‌ها رو هم نرم کنه، نگفته بودم؟

لرد سیاه اخم کرد.
-این حرف‌های مسخره چه ربطی به ما داشت الان؟!

دامبلدور با خوشحالی سرش را تکان داد.
- تو وقتی دیدی من اینجام اومدی تا نجاتم بدی! ازت ممنونم تام! باورت نمیشه اینجا چقدر تنها بودم. دیگه شپش های ریشم نبودن که باهاشون درد و دل کنم. من همیشه می‌دونستم زیر اون صورت ترسناک و اخمو و بدون دماغت یه قلب مهربونِ گوگولی مگولی داری!

لرد سیاه به شدت احساس کرد به او توهین شده است.
-یک، ما گوگولی مگولی نیستیم! و دو، ما هیچوقت به قصد نجات یه پیرمرد خرفت جایی نمیریم!

دامبلدور طبق عادتش دست به ریشی که حالا وجود نداشت کشید و به فکر فرو رفت.
-برای نجات من نیومدی باباجان؟ پس تو هم گیر افتادی؟

لرد سیاه ترسناک بود، قوی بود، با ابهت بود، لرد سیاه هیچ‌گاه جایی گیر نمیفتاد!
- خیر! ما فقط...خب...فقط داشتیم از اینجا بازدید می‌کردیم...بله، بازدید می‌کردیم.

دامبلدورِ بدون ریش لبخندی زد و دستانش را باز کرد.
- خجالت نکش باباجان، لازم نیست وانمود کنی. نظرت چیه با هم‌فکری هم یه راه فرار پیدا کنیم تامِ بابا؟

هرچند لرد سیاه از همکاری با یک پیرمرد خرسند نمی‌شد، اما حالا بحث فرار بود. از طرفی هم بیمارستان پر از نگهبان بود و او، لردی بود بسیار با فکر.
پس به فکر فرو رفت و برای اولین بار در زندگی پر ابهتش، به پیشنهاد همکاری با پیرمردِ محفلی فکر کرد.


-دلت برای مرده‌ها نسوزه باباجان!
دامبلدور سه دقیقه یک بار، به طور خودکار دیالوگ می‌گفت.

لرد بعد از تفکر و اندیشه فراوان نتیجه را به دامبلدور اعلام کرد.
- با اکراه فراوان قبول می‌کنیم!


کار من نبود... خودش یهو اینطور شد!


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷:۵۴ یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۰:۴۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6360
آفلاین
خلاصه:

در نیروگاه اتمی، انفجاری رخ داده و لرد به جای دوری پرت شده. مشنگ ها لرد رو به بیمارستان روانی منتقل می کنن و تحت نظر می گیرن. آگهی لرد به عنوان گمشده از تلویزیون پخش می شه و مرگخوارا برای نجات لرد به راه میفتن.

........................

پرستار، با محبت فراوانی که از ظرفیت تحمل لرد خارج بود، او را به اتاقی راهنمایی کرد.
-خب... بیا با هم اتاقی جدیدت آشنا شو. دکتر گفتن که بهتره با کسی مثل خودت معاشرت داشته باشی که این خشم و نفرت از وجودت بره بیرون. ببین چقدر گوگولیه. اینم مثل خودت دیوونه... چیز... یعنی بیماره. سلام کن!

لرد سیاه اصلا از هم اتاقی اش خوشش نیامد.
-هیچ نشانی از گوگولی بودن در او نمی بینیم. سلام هم نمی کنیم. شبیه دامبلدور است. ولی بدون ریش. خوشمان نیامد.

پرستار لبخندی زد.
-اتفاقا وقتی آوردیمش کلی ریش داشت. ولی برای رعایت بهداشت بیماران، ریش ممنوعه. ما هم ریششو زدیم. بعدش افسردگی مفرط گرفت. اولش خیلی خوشحال بود. از جلوی در تا اتاق به هر کسی که رسید، اعتماد کرد.

دامبلدور بی ریش، گوشه اتاق کز کرده بود.
آهی کشید.
ریشش به اعتماد او خیانت کرده و او را ترک گفته بود!

دامبلدور دچار ضربه ای سهمگین شده بود.




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۹:۰۰ جمعه ۴ مهر ۱۳۹۹

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۴۰:۳۳ پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۰
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
شناسه های بسته شده
پیام: 454
آفلاین
و پیش از اینکه لرد بوی نا را بازدم کند، تصویری در مقابلش قرار گرفت.

-این کیه، ما از این خوشمون نمی‌آد، مردک کچل به ما اخم کرده!
- نه عزیزم... تو باید زیبایی هات رو ببینی و از تماشای خودت لذت ببری! به خودت در آیینه لبخند بزن!

روانشناس این را گفته و با حالتی رویاگونه روی پنجه پا چرخی زده و خودش را در آغوش کشید.

- زیباییم.

ولدمورت هم به خودش اخم‌تر کرد.

- آفرین! حالا بیا با هم دیگه این زیبایی‌ها رو فریاد بزنیم!
- نمی‌خوایم.
- نــــه! تو باید تعارف با خودت رو کنار بذاری، بگذار-
- دور شو!

زن با دستانی از هم باز شده برای به آغوش کشیدن لرد ولدمورت، در میانه راه متوقف شد.

- حالا بگذار ما بریم. کار و زندگی داریم و مرگخوارانی که در فراغ ما می‌سوزند.

روانشناس با آغوش باز حمله ور شد.

- نمی‌ذاریم! از ما دور شو!
- ولی من باید بغلت کنم! تو بهش نیاز داری! تو باید گرمای محبت رو بچشی!


- از شما بسیار بسیار بسیار زیاد متنفریم!

آغوش سخت پزشک احساس لرد را برملا کرد.

- حالا با من فریاد بزن! بگو من بینی زیبایی دارم!

لرد حتی بیشتر از قبل از روانشناس متنفر شد.



...Io sempre per te


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۷:۲۸ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۲۰:۱۳
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 206
آفلاین
اما مرگخواران حالاحالاها سر نمیرسیدند چون در حالی که از سر و کول هم بالا میرفتند، به دنبال خودکار برای یادداشت آدرس بیمارستان میگشتند.

آن طرف تر، خیلی آن طرف تر، در بیمارستان، روانشناس همچنان با لرد سیاه کلنجار میرفت:
-عزیزم! یعنی تو، توی زندگیت نه یاری داشتی که بهت وفادار باشه، نه یاری که بهت وفادار نباشه! چه غم انگیز... راستی... یه چیزی راجع به معجون افزایش هوش گفتی... چی گفتی؟

لرد با بی حوصلگی حرفش را تکرار کرد:
-ما گفتیم که یکی از یارانمون میتونه در حالی که ویبره میزنه، معجون افزایش هوش درست کنه! درضمن به شما توصیه هم کردیم که حتما از آن بخورید! فهمیدید یا باز تکرار کنیم؟!

خانم دکتر با موهایی که مانند پشمکی غول پیکر بالای سرش پف کرده بود و او را به راستی مانند دیوانه های جنگلی کرده بود، هیجانزده روبه پسرِ کار آموز کرد و فریاد زد:
-یکی از یارانش که وفادار نبوده، بهش معجونی داده که هوشش بالا بره و اونو معتاد کرده! ولی وقتی متوجه اعتیادش میشه که داشته ویبره میرفته! یادداشت کن! اثرات ناشی از مصرف مواد مخدر... ویبره رفتن... اقدام به خود کشی...

کارآموز، که کم‌کم داشت مانند خانم دکتر میشد، تندتند روی تخته شاسی اش چیز هایی نوشت.
لحن خانم دکتر دوباره ملایم شد و روبه لرد سیاه ادامه داد:
-پسرم... آدم، باید تمام مسائلی رو که براش پیش میاد به پدر و مادرش بگه... حالا برای اینکه روحیت عوض بشه آروم بلند شو و وایسا...

لرد سیاه آرام بلند شد و ایستاد!
دکتر، با لحنی رویاگونه و آرام ادامه داد:
-حالا به این دنیا نگاه کن... دنیا رو کشف کن...ببین همه چیز چقدر زیبا و دلنشینه... اصلا بیا اول این اتاق رو کشف کنیم... این اتاق رو نگاه کن... ببین چه اتاق راحتیه... ببین چقدر روحیه دهنده است...

لرد سیاه با بی تفاوتی نگاهی به کاغذ دیواری های صورتیِ چرک مرده کرد.
تن صدای دکتر بالا رفت و با فریادی که لرد سیاه را از جا پراند، دستور داد:
-تنفس کن! این هوا رو تنفس کن! ببین چقدر دنیا زیباست! به آبی نگاه کن، به سبز نگاه کن! زندگی رو تنفس کن! تنفس کن!

لرد سیاه بوی اتاق، که بویی جز بوی نا نبود را تنفس کرد.


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲ ۱۷:۳۱:۳۰
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲ ۱۷:۴۱:۲۳



پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۳:۰۷ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

افلیا راشدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۳ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۴:۲۳
از بدشانس بودن متنفرم!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 53
آفلاین
بیمارستان


- نمی‌آییم!

هنوز چیزی از تمام شدن فیلم برداری نگذشته بود که خانم پرستار مهربان به لرد گفته بود باید برای بهبود سریعش با روانشناس مشورت کند!
- چرا؟
- مشاوره با یک پزشک ماگلی؟ نمیخواهیم!

پرستار برای چندمین بارلبخند پر‌ رنگی زد و چند آبنبات دیگر در دست لرد گذاشت.
- هنوز هم نمی‌آییم!

خانم پرستار مهربان که حالا دیگر آنقدرها هم مهربان بنظر نمی‌رسید چشمانش را چرخاند و با بی حوصلگی یک شکلات میوه‌ای به آبنبات ها اضافه کرد.
- هوممم...مشاوره...جالب بنظر میرسد!

................

-خوش اومدی عزیزم!

این صدای روانشناس بود که همانطور که داشت لبخند میزد دستانش را برای در آغوش کشیدن بیمارش گشوده بود!
لرد اخمی کرد و به دماغش چینی دا...چیز...اشتباه شد.
لرد فقط اخمی کرد!
- بغل؟! شما ما را با کله زخمی و فک و فامیل محفلی‌اش اشتباه گرفته‌اید! ما کسی را بغل نمی‌کنیم!

روانشناس لبخند گشادی زد و دست هایش را پایین آورد. از نظر لرد لبخند دائمی و محو نشدنی‌اش آزاردهنده ترین ویژگی او بود!
- هیچ اشکالی نداره عزیزم! بیا بریم توی اتاقم تا باهم صحبت کنیم.

سپس لبخندی زد و همانطور که به انتهای راهرو اشاره می کرد به راه افتاد.
هرچند به لرد بخاطر واژه‌ی حال بهم زن عزیزم برخورده بود، اما از آن ماگل بیچاره و خندان گذشت کرد و به دنبالش رفت.


اتاق روانشناس نسبتا بزرگ بود و با کاغذ دیواری های صورتی رنگی پوشیده شده بود. لرد همانطور که داشت سعی میکرد چشمش به دیوارها نیفتد وارد اتاق شد. میز بزرگی وسط اتاق بود. پشت میز پسر جوانی با خودکاری در دست نشسته بود و آماده‌ی نوشتن روی کاغذ رو به رویش بنظر می‌رسید. روانشناس رفت و روی صندلی خالی کنار پسر نشست.
- بیا اینجا بشین عزیزم!

دوباره اخم های لرد بخاطر شنیدن واژه‌ی عزیزم در هم رفت. با بدخلقی صندلی جلوی میز را کشید و رو به روی روانشناس نشست.
- سریع تر! مرگخوارانمان در انتظار ما هستند!

پرستار تعجب کرد و ابرو هایش بالا رفت.
- اوه که اینطور...حدس میزدم بعد از از دست دادن کامل حافظت افسردگی بگیری... ولی فکر نمی‌کردم در این حد باشه!

سپس سرش را به پسر نزدیک کرد.
- افسردگی فوق حاد! تمایل به خودکشی اونقدر شدیده که فرد حس میکنه میتونه مرگ رو بخوره!

پسر سرش را تکان داد و سریع یادداشت برداری کرد!

لرد خشمگین شد و تقریبا داد زد.
- ما قصد نداریم مرگ را بخوریم! گفتیم یاران وفادار ما، مرگخواران در انتظار ما هستند!

روانشناس دستش را زیر چانه اش زد و کمی خم شد.
- پس قضیه از این قراره...یارانت وفادار نبودن و حالا تو حاضری مرگ رو بخوری!...عزیزم...این واقعا نا راحت کنندس!

لرد مکثی کرد، چشمانش از تعجب گرد شد و با خشم به زنی خیره شد که تمام کلمات جمله‌اش را مثل یک پازل جابجا کرده بود و با آن جمله ی جدیدی ساخته بود!
- ما یارانی که وفادار نباشند نداریم...اما مرگخواری داریم که می‌تواند همانطور که ویبره میزند برایتان معجون افزایش دهنده ی هوش بسازد!...توصیه می‌کنیم به او سری بزنید!
لرد چشمانش را چرخاند آرزو کرد ای کاش مرگخوارانش سر می‌رسیدند و او را از دست روانشناس دیوانه نجات میدادند!


ویرایش شده توسط اُفلیا راشدن در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱ ۱۳:۱۰:۱۶
ویرایش شده توسط اُفلیا راشدن در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱ ۱۶:۰۶:۱۴

کار من نبود... خودش یهو اینطور شد!


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۰:۵۴ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

دومینیک ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۲ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۰۸:۵۱ دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۰
گروه:
مرگخوار
مترجم
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 31
آفلاین
و در کمتر از یک ساعت، لرد سیاه کت‌بسته به نزدیکترین بیمارستان منطقه حمل شد.

- این لباس های ضایع را ببرین برای عمه‌اتان!

لرد سیاه روی تخت بیمارستان نشسته بود و از پوشیدن لباس‌های سفید بیمارستان امتناع می‌کرد. خانم پرستار مهربانی که مسئول لرد سیاه بود، آب‌نباتی از جیب لباس سفیدش بیرون کشید و جلوی صورت لرد گرفت.
- حتی اگه از اینا بهت بدم؟
- بیخود اصرار نکنید!
-حتی اگه دوتا از اینا بهت بدم؟
- حرفمان یکی است.
- سه تا ازینا؟

سه تا ازینا؟ لرد در درونش ویبره ای زد. کسی که درونش را نمی‌دید! وقار لردگونه‌اش را در بیرون حفظ کرد.
- اهِم... بدید اون لباس زشتتون رو!

- اون بیمار مرموزی که هیچی از گذشته‌اش یادش نمیاد اینجاس؟

در همان لحظه‌ای که لرد و پرستار مشغول کشمکش بودند، در باز شد و خیل عظیمی همراه با یک عالمه دوربین و دم و دستگاه وارد اتاق شدند.

- می‌خوایم ایشونو پخش زنده کنیم تا قوم و خویشش پیدا شن.


همان زمان - خانه ریدل‌ها

- نصب نکن اون لامصبو!... زمان سالازار...مرلین بیامرزدش...مگه میذاشت پای این بساط لهو و لعب باز شه به خونه‌های ما؟.....می‌شنُفی؟... دِ میگم نصب نکن!

رابستن و تام مشغولتر از اونی بودند که به اعتراضات ماروولو اهمیتی بدهند. به علاوه، نصب کردن یک تلویزیون 75 اینچ دیواری، تنها چیزی بود که حواس مرگخوارها را از درگیری پرت می‌کرد.
همه‌ی مرگخواران کیپ تا کیپ روی مبل جلوی تلویزیون نشسته بودند و مروپ پیش‌دستیِ میوه به دست، خودش را آماده می‌کرد تا در طول فیلم، یک جمع 20 نفری را ساپورت کند.

- فک کنم الان دیگه روشن شدن بشه!

و دکمه‌ی کنترل زده شد!

- ارباب چرا اون توئه؟
- ارباااااب!
- ارباب شما هم می‌تونین ما رو ببینین؟



همتونو بیل می‌زنم!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.