هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱

اركوارت راكارو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲:۱۶ پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۲
از سی سی جی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 128
آفلاین
نمرات جلسه آخر کلاس آموزش دوئل






مینا سان!
نمره های جلسه آخرتون توسط بنده( پروفسور راکارو)تصحیح می شه. قابل توجه اونایی که خطاب به پروفسور مون نوشته بودن. نمره همه تون صفره ایشون خیلی دوست داشتن که در کلاس های بعد حضور داشته باشند ولی به صورت خیلی اتفاقی، تاکید می کنم اتفاقی از صخره پرت شدند و عمره سیصد ساله شون به پایان رسید؛ ولی همونطور که می دونید نیازی به منهدم کردنشون نبود چون جلسه آخر رو تدریس کردند و متاسفانه این آخرین جلسه ایه که من استادتون هستم. خیلی هم بابت مرگ بسیار اتفاقی پرفسور مون ناراحتم. بگذریم بریم سراغ نمرات این جلسه:



آملیا فیتلوورت:29= 10+19

آملیا سان!

باید اعتراف کنم که بله خون آشام ها غیر از پروفسور مون در هر گونه و اندازه ای جذاب هستن واقعا درکتون کردم!

در کل از پاسخ هاتون راضی بودم، طنزتون خوب بود، علائم نگارشی رو رعایت کرده بودید، در پست های گزارشی زیاد ظاهر پست مهم نیست ولی بهتر رعایت شه. شکلک هم زیاد مهم نیست ولی بودنش ظاهر متن رو برای خوندن روان تر می کنه.
چیزی که نه تنها تو متن های گزارشی بلکه تو همه متن ها مهمه، اینه که وقتی دارید متن رو توضیح می دید، باید زمان و گفتار توصیفاتتون یکسان باشه؛ اگه زمان گذشته ست باید با فعل های ماضی ادامه بدید، اگه گفتارتون مهاوره ست باید بقیه متن رو هم به صورت مهاوره ادامه بدید.
نقل قول:
مشکل خاصی نداشتید، فقط این قسمت:

با خود فکر کردم: حالا باید از کجا شروع کنم؟


بهتره به این شکل باشه:

باخودم فکر کردم؛ حالا باید از کجا شروع کنم؟

از پاسخ های خلاقانه تون لذت بردم، اینکه حوصله به خرج دادید، متن رو با دقت خوندید و با توجه به اون سوالات رو کامل جواب دادید، واقعا لذت بخش بود.
حرف دیگه ای ندارم، موفق باشید!




جیانا ماری:24=5+19

جیانا چان!

اطلاعات زیادی از گذشته خون آشامه داشتید، یکم مشکوک بود!
من که پشت گردنم علامت ندارم... آهان! منظورتون پرفسور مون بود! حالا یه بار یه جلسه پروفسورتون شد؛ چه تحویلش گرفتید

متن گزارشی برعکس، متن های به صورت رول از قوانین خاصی زیاد پیروی نمی کنه، می شه گفت یکجور نامه نگاریه ولی در هر صورت اگه یه سری روش ها باعث بشن متن روان تر بشه کار خواننده هم آسون تر می شه. یکی از این روش ها استفاده از اینتره، بهتره بعد از این که پاراگرافتون تموم شد، اینتر بزنید تا متن شلوغ دیده نشه.
یکی از روش های دیگه استفاده از شکلکه، نه اینکه متن رو پر شکاک کنید؛ استفاده از یکی دوتا شکلک تو متن ضرر نداره!

وقتی داشتم متن تون رو می خوندم متوجه شدم، با بعضی از علامت نگارشی ها قهرید انگار! مثلا ویرگول؛ ویرگول باعث می شه خوندن جملاتتون راحت تر بشه. با علائم نگارشی دوست باشید!

متن تون خلاقیت داشت ولی، قسمت دوم تکلیفتون اصلا نبود، یا اگه بود هم خیلی کوتاه بود. ده نمره داشت، نباید در این حد کوتاه میبود.

نکته بعدی مشخص نکرده بودید نژاد خون آشام رو، باید یکی از سه نژادی که پرفسور مون معرفی کردن میبود.

کاش یکم با دقت بیشتری به سوالات جواب می دادید و جزئیات بیشتری رو ذکر می کردید، موفق باشید!



آلنیس اورموند:30=10+20

اورموند سان!

ممد ویزلی! می گفتم این بچه یه مرگیش هست، پس خون آشام بود در واقع!

چطور بگم که در حق نوشته تون اجحاف نشه؟ متنتون عالی بود. واقعا لذت بردم! دقیقا همچین پاسخ هایی مد نظرم بود. هیچ مشکلی در متنتون ندیدم، تمامی انتظارات یه استاد رو با یه نوشته نشون دادید.

پ ن: مطمئنید که قبلا گریفی نبودید؟ متن تون رماتیسم خالص بود!




کتی بل:20=5+15

بل سان!

همینه می گن با حیوون خونگی تون ور نرید، نتیجه ش همین میشه؛ دست کنده شده!


ظاهر پست اشکالی نداشت، علائم نگارشی رعایت شده بود ولی کاش از شکلک استفاده می کردید که ظاهر پست بهتر شه.

متن تون بسیار کوتاه بود. از متن های گزارشی انتظار میره به خاطر اینکه حالت رول ندارن، یکم با توضیحات بیشتر، پاسخ های دقیق تر، نوشته شن.
پستتون خلاقیت چندانی نداشت که یکی از دلایل کوتاه بودن پستتون بود. انگار فقط یه چیزی نوشته بودید که تو کلاس شرکت کنید؛ یه گزارش خلاصه و وار و کوتاه.
قسمت دوم پستتون رو هم که عملا پاسخ نداده بودید، قسمت اول بیست و قسمت بعد ده نمره داشت، باید متن رو با دقت می خوندید و به صورت کامل به سوال ها پاسخ می دادید.

قوانین کلی رو می دونید ولی، کاشکی اینقدر کوتاه نمی نوشتید، موفق باشید!



آلبوس دامبلدور:28=8+20

دامبلدور سان!


به نظرم اگه به خون آشامه سوپ پیاز می دادید برای کشتنش کافی بود!

پستتون رو دوست داشتم، طبیعتا اشکالی نداشتید فقط قسمت دوم متن، بهتر بود یکم کامل تر نوشته می شد که، رضایت بخش ترش می کرد.
موفق باشید!



خب این ترمم تموم شد مینا سان!
خوشحال شدم تو کلاسام شرکت کردید، کودک درونم رو شاد کردید.
امیدوارم از تدریسم راضی بوده باشید و از شرکت کردن تو کلاساها لذت برده باشید.
همه تون رو به یاما اوبا می سپرم!


پ ن: یاما اوبا عجوزه ای آدم خوار در یه افسانه ژاپنیه.





ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۲ ۲۲:۴۰:۱۷
ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۲ ۲۲:۴۹:۵۱
ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۲ ۲۲:۵۵:۲۲



پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۳۶ سه شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱

گریفیندور، محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۷ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۱:۳۱:۰۱ پنجشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۲
از دفتر کله اژدری
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 73
آفلاین
نقل قول:
. شما در جنگل ممنوعه صدرصد با یکی از گونه های، فوق روبه رو می شین، پس باید باهاشون دوئل کنید و این رو به صورت کامل شرح بدید، اینکه چجوری بهشون برخوردید، از چه روشی برای تشخیص و شکستشون استفاده کردید.( نه به صورت رول به صورت گزارشی و خاطره وار.20 نمره)
2. پس از شکست خون آشام، باید روی خون آشام تحقیق کنید و ویژگی های دیگه ش رو که پرفسور نگفته رو شرح بدید. این ویژگی ها می تونن هر چیزی باشن؛ از ویژگی اخلاقی تا ظاهری گرفته یا توانایی ها و قدرت هاشون(10 نمره)

والا فرزندم من تو اتاقم داشتم راه می رفتم و به کارای بد تام و رفقاش فکر می کردم که صدایی از کمد دفترم شنیدم. بیشتر از اینکه بترسم یا تعجب کنم ناراحت شدم چون این صدا احتمالا مربوط به یه بوگارت بود و این دومین بار تو این هفته بود که تو دفترم بوگارت پیدا می کردم. از شکلی که به خودش می رفت می ترسیدم اما برای من پیرمرد زشت بود که از چیزی که واقعی نبود بترسم. درواقع ترس توی ذهن ماست و میتونه به راحتی تسخیرش کنه.
بگذریم، با طلسمی در کمد رو باز کردم و با یه موجود عجیب روبرو شدم. ترس من هیچوقت از موجود نیمه خفاش نیمه کانگورویی که دندون های نیش بزرگ و چشم های قرمز خون گرفته با مردمک های باریک داره نبود.
اون موجود بلافاصله جلوی نور چوبدستی‌م خودش رو کنار کشید و روی تمام بدنش جز دهانش فلس های سیاه شروع به روییدن کرد، احتمالا میخواست از خودش دربرابر نور دفاع کنه. همونطور که با تعجب و شگفتی بهش نگاه می کردم با صدای هیس هیس به طرفم یورش برد و با فاصله میلی متری تونستم جاخالی بدم. فلس های سیاهش طلسم هامو دفع می کردن و نزدیک بود طلسم بیهوشیم به خودم بخوره.
حالا می تونستم دقیق تر بدنش و ناخن های تیز بلندش رو ببینم. با یادآوری کلاستون فهمیدم احتمالا یه گونه خون آشام‌ه اما متوجه نمی شدم چه نوعیه.
خون آشام شروع به جیغ کشیدن هایی کرد که صداش خیلی خیلی زیر بود و توی مغز آدم فرو می رفت. بدون شک خیلی قوی بود و نمیذاشت حتی لحظه ای فکر کنم.
تنها طلسم اتش بود که باعث می شد کمی عقب بشینه و تو این فواصل نقطه ضعفش رو فهمیدم. طلسم بیهوشی بعدی رو با هدف گیری به درون دهنش زدم. ایندفعه جیغ بلند و دردناکی کشید و تلو تلو خورد، طلسم بعدی رو هم بلافاصله به دهنش زدم و با دوتا تودهنی کارش ساخته شد.

بعدش حس کنجکاویم باعث شد بهش نزدیک بشم و معاینه ش کنم. صورتش حالت خفاش گونه داشت و بین انگشت هاش پره وجود داشت. فلس های روی بدنش مثل شیشه اژدها برق می زدن. یادم اومد که همون اول که دیدمش پوستش صورتی و نازک بود.
پاهاش مثل کانگورو بلند بود و برای پرش های بلند عالی بود.

احتمالا از گونه ای از خون آشام هاست که بهش تغییرشکل دهنده میگن. این گونه میتونه حیوانات مختلف رو با هم ترکیب کنه اما محدودیت زمانی داره و تو هر ۸ ساعت میتونه دو حیوون رو انتخاب کنه. این رو از پوزه ش که کم کم شبیه ارمادیلو می شد فهمیدم. کمدم رو که بررسی کردم فهمیدم که اونجا دنبال حشرات و موریانه می گشته! مسلما عادات غذایی عجیبش هم با تغییرشکلش تغییر میکنه.
از اونجایی که این گونه خیلی نایابه تحقیقات زیادی روش انجام نشده و درباره ش دانش محدودی دارن، بنابراین تصمیم گرفتم خودم چندهفته ای رو روش وقت بذارم.
مرسی از کلاستون که این امادگی رو در ذهن من ایجاد کرد.



پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴ سه شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۲
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 454
آفلاین
پیدانقل قول:
1. شما در جنگل ممنوعه صدرصد با یکی از گونه های، فوق روبه رو می شین، پس باید باهاشون دوئل کنید و این رو به صورت کامل شرح بدید، اینکه چجوری بهشون برخوردید، از چه روشی برای تشخیص و شکستشون استفاده کردید.( نه به صورت رول به صورت گزارشی و خاطره وار.20 نمره)
2. پس از شکست خون آشام، باید روی خون آشام تحقیق کنید و ویژگی های دیگه ش رو که پرفسور نگفته رو شرح بدید. این ویژگی ها می تونن هر چیزی باشن؛ از ویژگی اخلاقی تا ظاهری گرفته یا توانایی ها و قدرت هاشون(10 نمره)
هر چقدر پاسختون خلاقانه تر باشه نمره بیشتری بهتون تعلق می گیره. پس نترسید و خلاقیت خرج کنید.


1-
و 2
راستش پروفسور بعد از اینکه همه برای پیدا کردن خون آشام و گرفتن نمره پراکنده شدن، به این نتیجه رسیدم که هر چیم توی تاریکی راه برم نمیتونم یه خون آشام پیدا کنم که باهاش دوئل کنم.
پس به قاقارو گفتم دستمو گاز بگیره تا یه خورده ای خون بیاد و کارمونم راه بیفته. ولی در متاسفانه، قاقارو بسیار کم عقله و دستمو تا جایی گاز گرفت که نزدیک بود از جا کنده شه.
پس لگدی بهش زدم و به سمت دیگری پرتابش کردم.
در کمال تعجب، چشمان قرمزی در گوشه کنار جنگل روشن شدن. پس من از ترسم به سمت قاقارو دویدم و توی بغلم گرفتم تا ترسمو کم کنم. اما مجدد در کمال تعجب، چشم ها ناپدید شد.
به نتیجه ی جالبی رسیدم... خون آشام ها از پشمالو ها متنفرن!
با ترس و لرز، قاقارو رو که از وقتی دستمو ازش گرفته بودم دنبال اسباب بازی دندونی دیگه ای بود، پایین گذاشتم و رو به چشمای قرمزی که دوباره پدیدار شده بودند، برگشتم و یه کودومشونو به مبارزه طلبیدم.
خون آشامی که جرعت کرد بیاد جلو و باهام مبارزه کنه، شبیه یه انسان بود. گوشای معمولی، پوست معمولی، و لباس معمولی داشت. تنها فرقش با انسان ها چشمای قرمز رنگش بود. دور مردمکش، هاله ی ظریفی از نقره ای بود که خیلی خیره کننده بود. هنوز داشتم به چشم هاش نگاه میکردم که یهو ناپدید شد و چند ثانیه بعد، نفس سردش توی گوشم صدا میداد. سریع عقب پریدم و سعی میکردم با چشمای غیر مسلح و کندم، حرکتشو دنبال کنم. طبق چیزی که درباره ی خون آشامای انسان نما خونده بودم، باید سریع تر از این حرفا میبود. اما وقتی دوباره نگاهم خیره ی چشمای قشنگش شد، متوجه سلاح مخفیش شدم... چشماش! اون حریفو غرق چشماش میکرد و بعد به آسونی شکستش میداد. تو فکر این بودم که با چه روشی شکستش بدم، که بادی زیر دامنم زد و بعد خجالت زده کردنم، مشتی از ناخودآگاهم، محکم وسط صورتش فرود اومد و خون آشام بدبخت، کف جنگل پهن شد.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۱:۰۰ سه شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱

ریونکلاو، محفل ققنوس

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۰:۲۲:۳۵ شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲
از دست این آدما!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 178
آفلاین
سلام پروفسور جدید!

1. شما در جنگل ممنوعه صدرصد با یکی از گونه های، فوق روبه رو می شین، پس باید باهاشون دوئل کنید و این رو به صورت کامل شرح بدید، اینکه چجوری بهشون برخوردید، از چه روشی برای تشخیص و شکستشون استفاده کردید.

بعد از رفتن شما، یه ویزلی کله قرمزی رو دیدم که داشت سعی می‌کرد از بین بقیه بچه ها یواشکی رد بشه و بره سمت قلعه. منم رفتم یقه‌شو گرفتم کشیدم و نذاشتم بره. دلیلی نداشت یکی فرار کنه و بقیه‌مون بمونیم تو اون جهنم دره! با یه قیافه بهت زده برگشت سمتم. اولین باری بود که به این ویزلی (که ممدشون بود) دقت می‌کردم. راستش همیشه تو کلاسا یا یه بلایی سرش میومد، یا مورد سرزنش بقیه قرار می‌گرفت یا مسخره می‌شد؛ ولی هیچوقت نشده بود که اینقدر از نزدیک بهش نگاه کنم. موهای بلند و پرپشتی داشت که روی گوشش رو گرفته بود، ولی همچنان یه قسمتی از گوشش که نوک تیز بود از لای موهاش بیرون زده بود. مسلما داشتن گوش های نوک تیز غیرعادی بود و توجهم بیشتر بهش جلب شد.
یاد صحبتاتون سر کلاس افتادم. ناخن هاشو نگاه کردم. ناخن های بلند لاک زده ای داشت که به نوع خودشون عجیب بودن. موی قرمز، ناخن های بلند، پوست جوگندمی، گوش های غیر عادی! همونجا بود که فهمیدم کل این مدت داشتیم با یه خون آشام جنگلی تو یه کلاس درس می‌خوندیم.
همونطور که ویزلی مثل گچ سفید شده بود، محکم مچشو گرفتم و تو هوا تکون دادم و رو به بقیه جادوآموزا داد زدم و هویت اصلی ممد ویزلی رو آشکار کردم.
ولی خب هیچکس باور نکرد. یعنی خب کسی فکر نمی‌کرد یه ویزلی که داره تو هاگوارتز درس می‌خونه خون آشام باشه. ولی همه ویژگیاش با اونایی که گفتین جور درمیومد! همینطور که بقیه داشتن متفرق می‌شدن تا خون آشام هاشون رو پیدا کنن، چوبدستیم رو درآوردم و ممد رو بردم یه سمت دیگه. رو به روش به حالت آماده باش وایسادم. ممد با یه قیافه گیج و ترسیده بهم نگاه کرد. منم سعی کردم گیج ترش کنم تا بتونم ازش حرف بکشم و موضوع مورد علاقه‌ش رو پیدا کنم.
از اونجایی که مدت زیادی با جرمی استرتون هم گروهی بودم، به خوبی ازش یاد گرفتم چجوری چرت بگم و حرفای بی ربط رو پشت هم ردیف کنم. (البته که این هم به نوبه خودش یه هنر محسوب می‌شه و هر کسی نمی‌تونه اینقدر خوب چرت بگه! ) پس شروع کردم: «تو مگه نمی‌دونی ما هیچ کدوممون خون آشام نیستیم؟ پس چرا ازمون فرار نکردی؟ چه نقشه شومی برامون داری؟ همدستات کیان؟ اصلا چرا اسمت ممده ولی فامیلیت ویزلیه؟ چه نسبتی با محمد صلاح داری؟ بخاطر اون اسمتو گذاشتن ممد؟ پس به ورزش های ماگلی علاقه مندی؟ نه؟ ورزش های جادویی چطور؟ نظرت راجع به چوبای مدافعای کوییدیچ چیه؟ از اسب شطرنج خوشت میاد؟ کلا حسی به ورزش نداری؟ کتاب چی؟ اوضاع درسیت چطوره؟ پروفسور زاموژسلی چه پدرکشتگی ای باهات داره؟ نکنه خون فامیلاشو خوردی؟ اصلا چرا شماها خون می‌خورین؟ فقط خون آدم دوس داری؟ این همه غذا، چرا خون؟ تو سرزمینتون قحطی بود اومدین سراغ این؟ به جانوران خونسرد هم علاقه ای داری؟ اصلا چرا گوشت خام نمی‌خوری؟ نیمرو دوس داری؟ اگه برات املت درست کنم خوشحال می‌شی؟ تخم مرغ آبپز چی؟» من که تمام مدت صورت ویزلی رو کامل زیر نظر داشتم تا ببینم به کدوم حرفم واکنش نشون می‌ده، با شنیدن جمله آخرم خیلی یهویی پلکش پرید. پس دوباره تکرارش کردم: «تخم مرغ آبپز دوست داری؟ تخم مرغ خالی؟» و متوجه شدم که این تیک عصبی، موقعی که کلمه مرغ رو می‌گم فعال می‌شه. احساس کردم چیزی که ممد ویزلی بهش علاقه منده، مرغه. پس سریع خودم رو تلپورت کردم به یه مزرعه تا یه مرغ ازشون کش برم و بعد دوباره برگشتم توی جنگل ممنوعه.
ممد به محض اینکه مرغ رو دید، پاش شل شد. این خون آشاما هم عجب موجودات سست عنصرینا! البته چیز... منظورم خون آشامای جنگلیه نه شما پروفسور! در اصل منظورم فقط شخص ممد ویزلی بود، یه وقت سوءتفاهم نشه. بگذریم. ویزلی مرغ رو از من قاپید و شروع کرد به ناز کردنش. من هم ازش درباره مرغ پرسیدم. هنوز سوالم تموم نشده بود، جوری شروع کرد به حرف زدن درباره مرغ انگار یه ربات ماگلیه که از قبل همه چیش برنامه نویسی شده! باورتون بشه یا نه، دو ساعت و سی و هشت دقیقه تمام، یک سره داشت راجع به مرغ صحبت می‌کرد. تا جایی که دیگه دهنش کف کرد و راه گلوش رو بست و داشت خفه می‌شد. فکر کنم خفه هم شد. نمی‌دونم چی شد، هر بلایی که سرش اومد ته تهش بیهوش شد و روی زمین افتاد. حقیقتا فکر نمی‌کنم برای شکست دادنش به دوئل نیازی بود، خودش خودشو ناک اوت کرد! منم دستشو گرفتم همینطور رو زمین کشیدمش که بیام و تحویلتون بدم. اگه لطف کنین یه سر به دفترتون (دفتر پروفسور راکارو البته) بزنین، به جا لباسی پشت در آویزونش کردم.


2. پس از شکست خون آشام، باید روی خون آشام تحقیق کنید و ویژگی های دیگه ش رو که پرفسور نگفته رو شرح بدید. این ویژگی ها می تونن هر چیزی باشن؛ از ویژگی اخلاقی تا ظاهری گرفته یا توانایی ها و قدرت هاشون.

اول از همه این که گوش های نوک تیزی دارن، کک مکی ان و به احتمال زیاد خیلی از خون آشام های جنگلی ویزلی ان. (یا خیلی از ویزلی ها خون آشامن. ) ولی خب از اونجایی که نصف بیشتر جمعیت موقرمز های جهان رو ویزلی ها تشکیل می‌دن، پس احتمالش می‌ره بالا که کلی از خون آشاما ویزلی باشن. به عنوان یه ریونی منطقی و خوب ثابتش کردم؟
من حلق ممد ویزلی رو که باز کردم، دندون نیشی ندیدم. قضیه چجوریاس؟ اینا مگه خون خوار نیستن؟ با کجاشون خون می‌خورن؟ آیا خون رو با سرنگ از بدن شکار خارج کرده و بعد تو لیوان می‌ریزن؟ من که گیج شدم ولی در هر صورت فرضیه‌ام اینه.
خیلی خیلی باهوشن و درباره موضوع مورد علاقه‌شون اطلاعاتی رو دارن که هیچ جای دیگه نمی‌شه پیدا کرد. انگار که با این همه اطلاعات زاده می‌شن.
احتمالا خجالتی ان؛ از اونجایی که وقتی می‌فهمن کسی هم نژادشون نیست در می‌رن. موجودات منزوی ای هستن. این یه نمونه ممدشون هم خیلی تو سری خور و بدبخت بود، دلم سوخت براش حقیقتا.
ممد کلا توی کلاس های پروفسور زاموژسلی شانس نداشت. همیشه یه بلایی سرش می‌اومد. تا اینکه دلیلش رو کشف کردم: خون آشام های جنگلی به دینگ (دنگ؟) حساسیت دارن! باور کنین بعد از گذاشتن ممد ویزلی توی دفترتون، رفتم و دینگ رو برداشتم و به جنگل ممنوعه بردم. یه خون آشام جنگلی دیگه پیدا کردم. چون وارد قلمروش شده بودم، می‌خواست بهم حمله کنه ولی تا دینگ رو نشونش دادم جیغ زد و فرار کرد. فهمیدم یکی از نقطه ضعف هاشون دینگه.
جدا از اینها، قابلیت های زیادی دارن. مثلا خستگی اصلا براشون معنایی نداره. تا جایی که کف دهنشون بهشون اجازه بده، براتون درباره یه موضوع حرف می‌زنن بدون لحظه ای استراحت.
بدنشون نسبت به کم آبی مقاومه؛ اینو از اونجایی فهمیدم که دو ساعت و نیم داشت حرف می‌زد و آخر سر بخاطر کف کردگی صحبتش رو قطع کرد، نه خشک شدن دهنش. حالا ماها پنج دیقه حرف می‌زنیم کلا دچار خشکسالی می‌شیما!
از اونجایی که جنگلی ان و بیشتر عمرشون احتمالا تو جنگل زندگی می‌کنن، فکر می‌کنم با حیوانات دوستن و البته زبانشونو می‌فهمن. آخه به همون خون آشام جدیده (قبل از اینکه دینگ رو نشونم بدم،) زیر لب به زبون گرگی یه چیزی گفتم و فکر کردم متوجه نمی‌شه، ولی وقتی گفت «خودتی!» فهمیدم که اشتباه می‌کردم. (حالا خوب شد اونقدرا هم حرف بدی نزدم. )
یکی دیگه از قابلیت هایی که دارن اینه که می‌تونن با حرف هاشون راجع به موضوع مورد علاقه شون، مخاطب رو طلسم کنن و اون رو هم به موضوع علاقه مند کنن! باور کنین طوری که داشت با آب و تاب درباره مرغ حرف می‌زد، باعث شد فکر کنم این چه موجود جذاب و مفیدیه و حتی دلیلی که براش اونجا بودم و به حرف های ممد گوش می‌کردم هم یادم رفته بود.
خون آشام های جنگلی می‌تونن سخنران، گزارشگر و معلم های خوبی بشن. البته تا جادوآموزاشون بهشون عادت کنن احتمالا چند جلسه اول از پرحرفی و سرعت حرف زدنشون صاف می‌شن.
حالا که دارم فکر می‌کنم یوآن ابرکرومبی هم موهای نارنجی-قرمزی داره و هم زیاد حرف می‌زنه. تا حالا به ناخن هاش دقت نکردم ولی به عنوان یه روباه باید ناخن های بلند و تیزی داشته باشه مسلما؟ روباها هم که تو جنگل زندگی می‌کنن... نکنه یوآن هم یه روباه-خون آشام دو رگه ست؟! من که واقعا فکر می‌کنم طبق شواهد و مدارک به دست اومده اینطوریه.
احساس می‌کنم تمام تصوراتم از کسایی که می‌شناسم داره نابود می‌شه.


Wolfy says woof! :3

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵ یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱

جیانا ماریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۰ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۱۲:۴۱ جمعه ۲۲ دی ۱۴۰۲
از ایران_اراک
گروه:
کاربران عضو
پیام: 175
آفلاین
اوهایو اوزایماشتا سنسه.
نقل قول:
1. شما در جنگل ممنوعه صدرصد با یکی از گونه های، فوق روبه رو می شین، پس باید باهاشون دوئل کنید و این رو به صورت کامل شرح بدید، اینکه چجوری بهشون برخوردید، از چه روشی برای تشخیص و شکستشون استفاده کردید.( نه به صورت رول به صورت گزارشی و خاطره وار.20 نمره)
2. پس از شکست خون آشام، باید روی خون آشام تحقیق کنید و ویژگی های دیگه ش رو که پرفسور نگفته رو شرح بدید. این ویژگی ها می تونن هر چیزی باشن؛ از ویژگی اخلاقی تا ظاهری گرفته یا توانایی ها و قدرت هاشون(10 نمره)
هر چقدر پاسختون خلاقانه تر باشه نمره بیشتری بهتون تعلق می گیره. پس نترسید و خلاقیت خرج کنید.


من توی جنگل داشتم راه می رفتم و فکر می کردم که دقیقا باید دنبال چی بگردم که یکهو حس کردم یکی داره نگام میکنه...بوته ها خش خش می کردن ... نگران بودم ولی کنجکاوی بهم غلبه کرد. جلوتر رفتم که یکهو کتی از لای بوته ها بیرون اومد. نفس راحتی کشیدم . ازش پرسیدم که ایتجا چه کار میکنه. جواب داد دنبال قارقارو می گرده . یکهو متوجه چیزی شدم. کتی همیشه یه دستبند دستش می کرد که گل آبی داشت ولی الان دستش نبود. ازش پرسیدم کتی مطمئنی چیزی جز قارقارو رو گم نکردی؟ شدکه شدم وقتی گفت نه آخه اون دستبند خیلی براش مهم بود. شک کردم. آروم در حالی که داشتیم ازش پرسیدم میگم راستی گفتی اون ردایی که تو هاگزمید دیدیم و پرسیدی چقدر بود؟ فهمیدم حدسم درسته پس یکهو بهش تنه زدم که افتاد و شکلش به حال اصلی برگشت. چشم هاش قرمز بود مثل خودم وقتی زیاد عصبانی می شدم. البته من خون آشام نیستم ، رو به سمتش کردم و پرسیدم کیه همون موقع یه خرگوش زخمی رو دید و تیکه پاره کرد. فهمیدم قطعا خون اشامه به محض دیدن این صحنه چوبدستی ام رو در آوردم. بهم نگاه کرد انگار گیج بود و چند لحظه پیش اصلا منو ندیده بود.
دهنش رو تمیز کرد و ازم پرسید که خودم کی هستم و چرا اینجام ولی من دیگه توی چشم هاش نگاه نکردم. خوناشام ها توانایی اینو دارن که اگه کسی تو چشم هاشون نگاه کنه هیپنوتیزم میشه با چند تا طلسم راهش رو سد کردم. سعی کرد دفاع کنه . وقتی ریدکتیو سمتش فرستادم پرواز کرد و جا خالی داد. چندین بار حتی نزدیک بود زخمی بشم که اگه می شدم کارم تموم بود. طناب های نور رو به اطرافش فرستادم و یه تله تار عنکبوتی ساختم میخواست از آتیشش استفاده کنا ولی طناب های جادویی با این آسونی ها پاری نمی شد. اینقدر اشکال هندسی ساختم که گیج شد و گیر افتاد .
وقتی بالاخره توی یه زندان جادویی گیرش انداختم و از نزدیک بهش نگاه کردم شناختمش. اسمش هانجیرو یوگا بود. از تحت تعقیب ترین خون آشام های دنیای سحر و جادو که از آخرین نسل های یه خاندان قدیمی و کمیاب بود. گرچه رفتارش با آدم ها مو نمی زد و ظاهرش هم فقط یکم موهای مرتب ولی مشکی متمایل به آبی رنگش و صورتش که رنگ پریده بود لو می دادش . مقصر مرگ ماگل های زیادی بود و گاهی از بیمارستان هم خون می دزدید. بعد از ظهر شده بود. قبل از این که شب بشه باید می بردمش بیرون. از اکسیو استفاده کردم و جاروی آذرخشم رو آوردم تا به حاشیه جنگ بریم.همون موقع به فکرم رسید نکنه برای بچه های دیگه اتفاقی افتاده باشه چون به شکل کتی دراومده بود پس در حالی که تقلا می کرد تحت اختیار گرفتمش و از حافظه اش بیروت کشیدم که چی شده بود. وقتی ظاهر شدیم ما رو دیده و یکم تحت نظرمون گرفته بود. یکم عصاره عصاره پیچک مجنون و موی اسب تک شاخ رو برداشتم و باهاش یه معجون درست کردم که اثر هیپنوتیزش رو از بین می برد. البته برای چند ساعت تا به آزکابان برسونمش همون موقع یاد مشق شما افتادم پروفسور و اینکه اصلا چرا اونجا بودم. اینقدر روش طلسم های مختلف اجرا کردم تا توانایی هاش رو بسنجم که از هوش رفت. دلم یکم براش می سوخت آخه سوژه آزمایش بودن زیاد جالب نیست ولی یکهو چشمم به علامت پشت گردنش افتاد ... پروفسور میگم من پشت گردن شما هم این علامت رو دیده بودم راستش رو بگین این علامت چیه؟
امیدوارم کافی بوده باشه.


اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!




پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷ یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۶ دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۰:۱۰:۳۰ چهارشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۲
از جغد دانی هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
وقتی که پروفسور مون رفت، با حجم عظیمی از ترس و وحشت روبه‌رو شدم.
با خودم فکر کردم : حالا باید از کجا شروع کنم؟ یعنی اگه الان برم توی جنگل و همینجوری داد بزنم ههییییی خون آشاما بیایین با من دوئل کنین، خیلی مسخره است؟
آهی کشیدم و تصمیم گرفتم تا به بقیه نگاه کنم تا از اون ها ایده بگیرم. بعضی ها عین من روی زمین نشسته بودن و گیج و منگ به اطرافشون نگاه میکردن و هرلحظه منتظر بودن تا پروفسور برگرده و بگه که این یه شوخی بوده، بعضی ها هم به گروه های دو یا چند نفره تقسیم میشدن و با هم به داخل جنگل میرفتن و چند نفری هم همینطوری بخشیو انتخاب میکردن و بین درخت ها گم و گور میشدن...
دوباره آهی کشیدم و از جایم بلند شدم. هرچقدر که میگذشت تعداد بچه ها کم تر میشد، پس تمام شجاعتمو جمع کردم و به یک بخشی از جنگل رفتم...

هرچقدر که جلوتر میرفتم، درخت ها بلند تر، اطرافم تاریک تر، درجه ی هوا سردتر و پاهای من لرزان تر میشد... درحالی که به شدت ترسیده بودم آرزو کردم که ای کاش جغدامو کنارم داشتم... و بعد ایده ای به ذهنم رسید! وقتی دیگه نه راه پس داشتم و نه راه پیش، احمقانه ترین کارها هم هوشمندانه به نظر میرسیدن. پس یکی از درخت ها رو انتخاب کردم و ازش بالا رفتم تا پیغامی برای یکی از جغد های عزیزم بفرستم. بالا رفتن از درخت کاری نداشت، اما فکر کنم صدام از دل جنگل به جغد دانی نمیرسید چون هرچقدر که گلومو پاره کردم فایده ای نداشت... یا شایدم داشت!

درحالی که دیوانه وار جیغ میزدم و تک تک اسم جغدام توی کل جنگل اکو میشد، یکدفعه یه نفر با یه صدای نسبتا مردونه ای و در فاصله ی کمی از گردنم زمزمه کرد : چته دختر جون!
یک لحظه خوشحال شدم و فکر کردم بالاخره یکی از جغد هایم اومده پیشم و خواستم برگردم و در یک لحظه ی دیگر وقتی وسط راه برگشت به پشت بودم یادم اومد که جغدها صحبت نمیکنن...
توی اون شرایط، کیلومتر ها دورتر از قلعه، وسط جنگل ممنوع، درحالی که بین هوا و زمین گیر افتاده بودم و هر لحظه ممکن بود بمیرم، به این فکر کردم که جسدمو پیدا میکنن؟ کی به جغدام غذا میده؟ داستانم خیلی غم انگیز هست که برام گریه کنن؟ و در همون حالت برگشت به پشت خشک شدم.
اما اون موجود پشت سرم عین من خل و چل نبود و دوباره تکرار کرد : گم شدی؟
و همین جمله از موجود باعث شد بعض کنم و بگم : توروخدا منو نخور!
و این احمقانه بود... اما اون موجود تک خنده ای زد و گفت : اوه من خیلی وقته بچه خون آشاما رو نمیخورم...
درسته که خشک شده بودم، اما جوابی که بهم داد باعث شد مغزم با سرعت نور شروع به کار کنه. بچه خون آشام؟ نمیخورم؟ یعنی قبلا میخورده؟ یعنی این دشمن خون آشام هاست یا خود خون آشام؟
تک تک سلول های بدنم فریاد میزدن که برنگرد و نگاه نکن و فقط خودتو از درخت پرت کن پایین و خلاص شو اما شاید قطراتی از شجاعت و کنجکاوی درونم باعث شدن تا کامل برگردم و به پشتم نگاه کنم...

درسته که جنگل تاریک بود اما پرتوهای نوری که از بین برگ ها و شاخه های درخت عبور کرده بودن، به من اجازه میدادن تا بتونم به خوبی صورتشو ببینم. اون موجود موهای قرمز بلندی داشت که تا شونه های قوز کرده اش میرسیدن، چشم های قهوه ای و صورت گندمیش ترکیب خاصی رو ساخته بودن. موجی از اطلاعات به مغزم هجوم اورد و صدای پروفسور مون در ذهنم پخش شد : قد بلند هستند، پوستی تقریبا گندمی دارند و معمولا مو قرمز هستند که یکی ویژگی های بارز آن هاست. و بعد جمله ای دیگر: ناخن های تیزی دارند که باید از آن ها دوری کرد. سریع به جایی که دستاش شاخه رو گرفه بودن نگاه کردم و ناخن های بلند سبز رنگش مهر تاییدی بر فرضیه ام شد... اون یه خون آشام بود! و اما یک زخم بزرگی گوشه ی لبش وجود داشت که دیدنش باعث شد قلبم بگیره، به هرحال اون جذاب یه خون آشام بود!
در اون لحظه ما فقط به چشم های هم نگاه میکردیم و حرفی بینمون رد و بدل نمیشد. نکته ی حیاتی دیگری به یادم امد : اگر متوجه شوند خون آشام نیستید، امکان دارد که سریع محل را ترک کنند. پس اون فکر میکنه که منم یه بچه خون آشامم؟ هم باید باهاش بحث میکردیم و هم اطلاعات میگرفتم... ولی نقشه ای نداشتم.

به خون آشام گفتم : خب... چند سالته؟
حالا که فکر میکنم... این هم واقعا احمقانه بود، ولی روی اون موجود جواب داد: چه عجب صحبت کردی! کم کم داشتم فکر میکردم که لال هستی! 230 و خورده ای... و خودت؟
230 سال در اون لحظه احساس ضعف کردم و خیلی جلوی خودم رو گرفتم تا وقتی دارم بهش جواب میدم ناله نکنم: خب من... عاممم... 100 و عاممم... 100 و خورده اینا دیگه. امیدوار بودم لبخندم طبیعی جلوه کنه.
خون آشام گفت: عاوو... خب میدونستی اینجا درخت منه و تو وارد خونه من شدی؟ مگه نشونه گذاری هامو ندیدی؟
یا ریش مرلین! خونه؟ درخت؟ نشونه گذاری؟ اما اینا اطلاعات جدیدی بودن و باید بیشتر میفهمیدم.
-ببین...
اهی سوزناک کشیدم و زیر چشمی خون آشام رو زیر نظر گرفتم تا تاثیر آهی که کشیدم رو روی صورتش ببینم.
-من کودکی سختی داشتم...
و شروع کردم به سناریو بافتن. از بچگی و پدر و مادر خون آشامی گفتم که من رو توی جنگل ول کردن و من مدام بین جادوگرا و ماگلا طرد میشدم و حتی با توجه به اطلاعاتی که پروفسور مون داده بود گفتم خیلی خجالتی بودم و با کسی ارتباط نمیگرفتم برای همین نه غذایی میخوردم و نه چیزی و خلاصه تلاش کردم اونقدر سوزناک صحبت کنم تا اشکشو در بیارم... و موفق بودم!
-اوهه بچه...
خون آشام با لحن دردناکی این جمله رو زمزمه کرد و اشک هاش شروع به ریختن کردن... راستش من واقعا فکر نمیکردم اینقدر حرفام تاثیر گذار باشه... پس یهو ناراحت شدم و جلو تر اومدم تا اشک هاشو پاک کنم که یکدفعه اون مچ دستمو گرفت و توی چشم هام نگاه کرد و گفت: ولی زندگی من دردناک تره!
و بعد از این جمله ی یهوییش شروع کرد به تعریف کردن زندگیش... بعد از شنیدن زندگینامه اش میتونم بگم تمام تاریخ خون آشامی رو یاد گرفتم. اون برام از بچگیش گفت که درگیری عظیمی بین گروه های خون آشام های جنگلی پیش اومده بود و خون آشام ها بی رحمانه به بچه ها حمله میکردن و اون ها رو میکشتن و اون موقع ها اصلا اوضاع خوبی نداشتن. جوری که اون تعریف کرده بود انگار پدر و مادرش برای دفاع از اون مرده بودن و بعد اون تونسته بود فرار کنه و پیش یه پیرآشام (خون آشامی که پیرمرده) بزرگ شد و تونست از خودش دفاع کردنو یاد بگیره. بعد تونست یه سری از بچه های دوران کودکیش رو پیدا کنه و با هم یه گروه شورشی بسازن و بر علیه بچه خواری شورش کنن و حکومت خون آشامی جدیدی رو به وجود بیارن... و حالا خون آشام های جنگی در صلح کنار هم زندگی میکردن و همدیگه رو نمیخوردن!

-واو!
فکم بعد ازحجم عظیمی از اطلاعاتی که بهم داده بود باز مونده بود... اما اون دوباره با حالت حق به جانبی تکرار کرد: دیدی زندگی من دردناک تره!؟
اخم کردم. معلومه که نبود!
-نه! معلومه که نه! شاید من وسط جنگ نبودم ولی تو حداقل یه پیرآشام داشتی ازت مراقبت کنه! من بدبخت چی؟ نه پدری نه مادری نه کسی! همش آواره درخت ها بودم! چیزی نمیخوردم و تا 70 سالگیم حتی بلد نبودم صحبت کنم! یه بار بعد از 90 روز هیچی نخوردن نزدیک بود بمیرم!
خون آشام چشماشو ریز کرد و خنده ی عصبی کرد: هاه! پیرآشام؟ چه پیرآشامی بچه جون! میگرفت منو هرروز کتک میزد و ازم کار میکشید! فکر میکنی من هرروز سوپ خونی داغ میخوردم و بین پتو های ابریشمیم از زندگی لذت میبردم؟ نه اینطور نیست! حداقل تو میدونستی که کسیو نداری و مستقل بودی و امیدی نداشتی! من با تنها ترین امیدم در عذاب بودم! گاهی اوقات اونقدر ضعیف میشدم که حتی نمیتونستم صحبت کنم! با خودت چی فکر کردی تو؟
و دیدم اینطوری نمیشه...
-اصلا بیا بریم پایین ببینم! دیگه نمیشه حتی یه لحظه هم تو این خونه موند! بریم رو زمین!
اونم موافق بود.
-بریم!
دوتامون روی زمین پریدیم و من یکدفعه با حقیقت وحشتناکی روبه رو شدم... چقدر درازه! کمی فاصله گرفتم تا بتونم بهتر ببینمش... اون لحظه متوجه شدم که روی زمین اومدن اصلا ایده ی خوبی نبود... اون واقعا خیلی بلند بود!
-خب...
تلاش کردم تا تمرکز کنم و بهش ثابت کنم که من زندگی دردناک تری داشتم... ولی اون زودتر از من شروع کرد. با لحن مشتاقی ادامه داد:
-این زخم صورتمو میبینی؟؟؟ اینو توی اولین شورشم از یه خون آشام تیره جنگلی به دست اوردم! میبینی ردشو؟ دقیقا با ناخن اشاره اش بهم زد...
و بعد پوزخندی و زد و ادامه داد:
-ولی اخر شکستش دادم! بلهه! من بزرگ ترین و خفن ترین خون آشام تیره جنگلی رو شکست دادم!
خون آشام تیره جنگلی؟ ناخن اشاره؟ خفن ترین؟
ولی کم نیوردم....
-خبب کهه چییی؟ تو 200 سالته! انتظار داری شکست ندی؟ من 40 سالم بود با پنج تا خون آشام همون تیره ای که میگی جنگیدم!!
-40؟ هاه! من 30 سالم بود دقیقا یه روز بعد از اینکه پدر و مادرمو از دست دادم با یه لشکر خون آشام درنده جنگیدم!
-یه لشکر؟ فکر میکنی یه لشکر چقدره؟ فوقش هزارتا! من با سه میلیون خون آشام در یه لحظه جنگیدم!

لحظات در حال سپری بودن و کم کم هوا تاریک تر میشد اما ما همچنان به بحث زندگی دردناکمون ادامه میدادیم...
-من یه روزم بود پدرم بهم اصول 10 گانه اصلی دفاع انگشتی رو یاد داد! همون روزم رفتم 50 تا جادوگر خیلی حرفه ای رو کشتم!
-عههه چی فکر کردی تو؟ هر خون آشام یه روزه ای میتونه این کارو انجام بده! 50 تا که چیزی نیست! من همون ثانیه ای که به دنیا اومدم 100 تا جادوگرو کشتم!
-ببین کی اینو میگه! تو حتی ناخون هات هنوز در نیومدن! برووو بچههه جوووننن! زندگی دردناک ندیدی!
-مگه تو راست میگی؟ اصلا از کجا معلوم ناخن هات واقعی ان؟
خون آشام یکدفعه ساکت شد و مکث کرد.
-خب...
خون آشام بعد از فکر کردن به خودش اومد و گفت :
-اصلا همین الان نشونت میدم!
و درحالی که من با نگاه های گیج و سردرگم حرکاتشو دنبال میکرد، شروع به ور رفتن با ناخون هاش کرد. مدتی گذشت و گفت : بیا جلو ببینم!
و من با تردید جلو تر رفتم... : چیه؟
خیلی تلاش کردم تا نترسم.
-ببین! اصل اصله!
فکر کنم دو تامون احمق بودیم... ولی وقتی داشتم ناخون سبز براقشو نگاه میکردم یک دفعه ایده ای به ذهنم رسید. حتی یه لحظه هم مکث نکردم. تا ناخن رو جلوم گرفتم سریع از سمت پایین گرفتمش و با یه پرش کوتاه زخم عمیق دیگری رو روی صورتش به وجود اوردم...
یکدفعه اون مکث کرد. چهره اش متعجب بود. در یک ثانیه تمام بدنش سیاه شد و توی همون حالت خشک شده با زمین برخورد کرد... و مرد؟
مدتی توی همون حالت موندم. هنوز امیدوار بودم که اون نمرده باشه و بلند بشه و بهم حمله کنه... ولی اون دیگه حرکتی نکرد.

خب پروفسور. بعد از اون ماجرا من کلی گریه کردم با دقت بهش نگاه کردم و با جمع بندی اطلاعاتم همونجا رهاش کردم و از راهی که اومده بودم، برگشتم و به طرز عجیبی به اول جنگل و محوطه ی باز هاگوارتز رسیدم. هوا کاملا تاریک شده بود و پروفسور های دیگه احتمالا دنبال من و دیگر بچه هایی که از جنگل برنگشته بودن، میگشتن و با دیدن من خوشحال شدن و دورم جمع شدن و... راستش متوجه نشدم دیگه چی شد.

و حالا براتون جمع بندی از ویژگی های خون آشام های جنگلی میکنم :
1. ناخن ها : ناخن های خطرناک این نوع خون آشام ها 3 دسته ی سبز با رگه های بنفش، آبی با رگه های زرد و قرمز با رگه های نارنجی دارن که به ترتیب از قرمز تا آبی با توجه به شدت خطرناک و سمی بودنشون تقسیم بندی میشن. توی ناخن هاشون ماده ی سمی و مرگباری وجود داره که اگه حتی یه زخم سطحی کوچک رو توی بدن فرد دیگه ای ایجاد کنن، باعث انتقال سریع سم و مرگ سریع اون فرد میشن، اما ناخن های قرمز-نارنجی قطعا مرگ دردناک تری رو به وجود میارن. این ناخن ها به طور کلی بلند، نوک تیز و براق هستن و فکر میکنم خون آشام های جنگلی برای دستکش پوشیدن با مشکلات زیادی مواجه میشن.
2. دروغ گویی : بی نهایت علاقه به بزرگنمایی و دروغ شاخدار گفتن درباره ی کارهاشون دارن و اگه توی جنگ یا مبارزه ای شرکت کرده باشن خیلی بهش افتخار میکنن.
3. خانه و زندگی : هر خون آشام جنگلی برای زندگی یک درخت رو انتخاب و اون رو با سم خودش (هر خون آشام سم مخصوص خودش رو داره) نشانه گذاری میکنه و ممکنه درون تنه، روی شاخه و یا حتی زیر زمین اون درخت مکانی رو بسازه و توی اون زندگی کنه. اون ها تنوع وسیله ای زیادی ندارن اما همون تعداد کم رو با استفاده از مواد اولیه طبیعی موجود در جنگل میسازن.
4.نکته ای که اسمی برایش پیدا نکردم : بعضی از خون آشام های قوی تر (یا اصیل تر) میتونن مقاوت بیشتری دربرابر سم ناخن ها داشته باشن و بتونن زنده بمونن (خون آشامی که زنده ماند) اما تاثیرات اون سم توی بدنشون باقی میمونه که شامل 1. تیره تر شدن پوست (که به اصطلاح خون آشام تیره بهشون میگن و این براشون خیلی ارزشمنده) 2.علاقه ی بیشتر به خون و خونریزی (وحشی تر میشن و مدام حیوان-جادوگر-ادم-خون آشام میکشن) 3. و زخم عمیقی که ابدیه
5. طول عمر : میانگین زندگی یک خون آشام جنگلی بین 300 تا 500 سال تخمین زده شده (تخمین زدم) و دیگه از 400 سال به بعد پیرآشام محسوب میشن.






پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱ سه شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱

اركوارت راكارو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲:۱۶ پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۲
از سی سی جی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 128
آفلاین
جلسه سوم (آخر) کلاس آموزش دوئل





جادوـموزان پس از گذراندن هفته ای مشقت بار، سلانه سلانه خود را به کلاس، آموزش دوئل رساندند؛ اما پس از مشاهده کردن فردی غیر از استاد راکارو، دوباره نگاهی به شماره کلاس انداختند، تا مطمئن شوند کلاس را اشتباهی نیامده اند.

- کلاس رو درست اومدین جادوآموزان عزیز! من معلم جایگزین درس آموزش دوئل هستم.اگه منو پروفسور مون صدا کنین ممنون می شم. پس از اتفاقاتی که جلسه پیش در کلاس پروفسور راکارو افتاد، واسه پاره ای از توضیحات باید می رفت دفتر مدیر، پس اینجام که جای ایشون رو پر کنم.
کسی که خود را "پروفسور مون" نامیده بود، دستی به کت پر زرق و برقش کشید و پس از صاف کردن صدایش ادامه داد:
- خب پروفسور راکارو به من گفتن که چه مبحث هایی رو از سر گذروندین، امروز می خوام مبحث مهم خون آشام ها رو باهاتون کار کنم!

جادوآموزان که از این حرف سردرگم شده بودند، به یکدیگر نگاهی انداختند.
- پروفسور! فکر کنم واقعا کلاس رو اشتباه اومدین! چون اینجا کلاس دوئله.
- بله فکرش رو می کردم همچین حرفی بزنید؛ باید بگم که اشتباه نمی کنم و می دونم اینجا کلاس دوئله، از نظر پروفسور راکارو، شما باید واسه دوئل با خون آشام ها آماده باشید.

یکی از جادو آموزان که به نظر علامه دهر می آمد با تردید دستش را بلند کرد.
- مگه هر کسی در زندگیش چند تا خون آشام می بینه که بخواد باهاشون دوئلم داشته باشه؟

پروفسور مون سینه اش را فراخ کرد.
- یکیشون درست روبه رو تون وایساده!

ولی قیافه پروفسور مون، شبیه دیگر خون آشام ها نبود، در واقع بیشتر شبیه مردی بود که یک مقام اشرافی دارد.

- همونطور که جادوگر ها نژاد ها و قبیله های مختلف، حتی مکان های مخفی برای زندگی کردن دارن، خون آشام ها هم به همین صورت زندگی می کنن، ما حتی ملکه خودمون رو هم داریم!
پروفسور مون سخنش را قطع کرد تا ببیند تاثیر حرف هایش روی جادو آموزان چگونه بوده است؛ اما وقتی دید که، حرف هایش آنقدر که باید روی آن ها تاثیر نداشته، ادامه داد:
- هر کدوم از نژاد ها و گونه های مختلف، جادو و ویژگی های خاص خودشون رو دارند تا وقتی که از نقطه ضعفشون و نژادشون باخبر نشین، تقریبا شکست ناپذیرند.

این بار گویی حرف های پروفسور مون تاثیر لازم را گذاشته بود، این از صورت های وحشت زده جادو آموزان مشخص بود.
پروفسور مون که کاملا مشخص بود، از این موضوع لذت می برد، با طمانینه ادامه داد:
- برای همینه من امروز این مبحث رو به شما آموزش می دم تا وقتیکه خواستین با یه خون آشام دوئل کنید به مشکل برنخورید.

جادوآموزان گیج تر از قبل شده بودند.
- خب چرا شما باید نقطه ضعف گونه خودتون رو به ما آموزش بدین؟

پروفسور مون سرش را خاراند.
- چون بعضی از خون آشام ها عادت بدی دارن من می خوام این عادت بدشون رو ترک بدم تا فکر نکنن، خیلی حالیشونه!
پروفسور مون دل پُری از "بعضی خون آشام ها" داشت.
- خب اگه سوال بیشتری ندارین تا باهاش کلاس و بپیچونین، بریم سراغ ادامه درس.
پروفسور دست هایش را بهم زد و نوری از ناکجا آباد تخته را مانند پروژکتور روشن کرد.

نقل قول:
سه گونه کلی خون آشام داریم: خون آشام های تاریک، خون آشام های جنگلی و خون آشام های انسان نما.


پروفسور درحالی که دور کلاس قدم می زد، با حرکت انگشت اسلاید بعدی را پدیدار کرد.

نقل قول:
خون آشام های تاریک، همانطور که از اسمشان پیداست، در جاهای تاریک زندگی می کنند. فرقی ندارد، ممکن است در تاریک ترین نکته خیابان محل زندگیتان، یافت شوند؛ ولی بیشتر در کشور های شمالی اروپا که شب های طولانی دارند دیده می شوند.

جادو آموزان با دقت نکته های درون اسلاید ها، را یادداشت می کردند، چون اصلا معلوم نبود که پروفسور جایگزین چه نقشه ای برایشان چیده است. احتمالا این نوشته ها به درد بلایی که دیر یا زود قرار بود سرشان بیاید، می خوردند.

نقل قول:
همانطورر که در جاهای تاریک زندگی می کنند، از نور گریزان اند، هنگامی که خواستید شکستشان بدهید، حتی با باریکه ای از نور جلوی صورتشان، سریع بیهوش می شوند و شکستشان هستند.
نکته مهمی که در موردشان وجود دارد ان است که پوست بسیار روشن و رنگ پریده ای دارند، دارای گوش های تیزی هستند و همیشه سعی در مخفی کردن آن ها دارند و در آخر چشم های کهربایی آنها بسیار معروف است و گاها توسط انسان ها به خاطر چشم هایشان شکار می شوند.

پروفسور نگاه نافذی به تک تک جادآموزان انداخت تا مطمئن شود، نکته ها را را تمام و کمال یاداداشت می کنند.
نقل قول:
نوع دوم، خون آشام های جنگلی اند، همانطور که از اسمشان هویداست درون جنگل ها و منطقه های جنگلی یافت می شوند، از اغراق درمورد مهارت هایشان لذت می برند و اگر متوجه شوند خون آشام نیستید، امکان دارد که سریع محل را ترک کنند. ناخن های تیزی دارند که باید از آن ها دوری کرد. قد بلند هستند، پوستی تقریبا گندمی دارند و معمولا مو قرمز هستند که یکی ویژگی های بارز آن هاست، برای شکستشان سعی کنید به بحثی علاقه مندشان کنید و هرگز نگذارید که متوجه خون آشام نبودن شما شوند؛ در غیر این صورت سریع فرار خواهند کرد، در واقع می شود گفت، موجودات خجالتی ای هستند.

پرفسور نفس عمقی کشید و اسلاید بعدی را نشان داد:
- بریم سراغ آخرین گونه، که گونه خودمم هست.

نقل قول:
خون آشام های انسان نما، بیشترین گونه موجود در بین خون آشام ها را در بر می گیرند. آن ها معمولا در میان مردم عادی در تمامی قسمت های جهان زندگی می کنند، به گونه ای که از انسان ها تمیز داده نمی شوند. حتی ممکن است، خانواده، دوستان و اطرافیانتان، دون آنکه شما بدانید، جزو این گونه خون آشام باشند. تنها راه تشخیص آن ها از راه خون است؛ به دلیل شامه تیزشان بو خون (حتی متعلق به یک جانور) را به سرعت تشخیص داده و چشم هایشان قرمز می شود. برای شکست دادن این نوع خون آشام پس از تمیزدادنشان از انسان کاری ندارد، فقط کافی است یک دوئل معمولی داشته باشید.


پرفسور درحالی که خمیازه می کشید، در ادامه اسلاید آخر گفت:
- فراموش نکنین که هرگز کنار یه خون آشام، خونریزی نکنین چون سریع بهتون حمله ور می شن و شاید اتفاقات ناگواری واستون بیوفته. برای تشخیص یه خون آشام انسان نما از یک انسان، باید از خون یه حیوون استفاده کنید.
پرفسور پس از زدن دست هایش بهم، رو به جادوآموزان کرد.
- خب این از درس امروزتون امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه، تا بعد!

جادو آموزان با تردید بهم نگاهی انداختند. جادو آموزی که به نظر چاپلوس می آمد و در هر کلاس دست کم یکی از آن ها یافت می شود، دستش را بلند کرد.
- آقا! پس تکلیفمون چی می شه؟
- عه تکلیفم داشتیم؟ اها راست می گینا!
پس از گفتن این حرف با یک بشکن پرفسور مون، مکان کلس درس به جنگلی مخوف که برای جادو آموزان بسیار آشنا می آمد، تغییر کرد.

- خب فکر کنم که فهمیدید الان کجاییم!

جادوآموزان با نگاه های سوالیشان به پرفسور فهماندند، که اصلا نمی دانند کجا هستند.

- ما تو جنگل ممنوعه هستیم!

صدای کلاغ ها که به سرعت پرواز می کردند، سکوت جنگل را شکست.

- درسته گونه های خون آشام های مختلف، محل زندگی متفاوتی دارن، اما همه اون ها تو جنگل ممنوعه یافت می شن و البته باید بگم که این گونه ها کمی وحشی تر هستنن و شکستشون سخت تره.
پرفسور چانه اش را خاراند.
- از پرفسور راکارو بهرین تمرین دوئل با خون آشام ها، تو همین جنگل ممنوعه بود.

بله! هر چه دردسر بود از زیر گور پرفسور راکارو بلند می شد حتی در غیبتش!

- در هر صورت تکلیفتون اینه:

نقل قول:
1. شما در جنگل ممنوعه صدرصد با یکی از گونه های، فوق روبه رو می شین، پس باید باهاشون دوئل کنید و این رو به صورت کامل شرح بدید، اینکه چجوری بهشون برخوردید، از چه روشی برای تشخیص و شکستشون استفاده کردید.( نه به صورت رول به صورت گزارشی و خاطره وار.20 نمره)
2. پس از شکست خون آشام، باید روی خون آشام تحقیق کنید و ویژگی های دیگه ش رو که پرفسور نگفته رو شرح بدید. این ویژگی ها می تونن هر چیزی باشن؛ از ویژگی اخلاقی تا ظاهری گرفته یا توانایی ها و قدرت هاشون(10 نمره)
هر چقدر پاسختون خلاقانه تر باشه نمره بیشتری بهتون تعلق می گیره. پس نترسید و خلاقیت خرج کنید.

پرفسور مون همانطور که با یک بشکن مکان را تغییر داده بود، با یک بشکن دیگر خود را غیب کرد.

- چرا همه ما رو تو مکان های عجیب و غریب با موجودات عجیب و غریب تنها می ذارن؟
یکی از جادوآموزان که از ترس به خود می لرزید این را گفت.
تکیف و ماجراجوی دشوار دیگری، در انتظار جادو آموزان بود.


ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۱ ۲۲:۰۱:۰۷



پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۱

اركوارت راكارو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲:۱۶ پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۲
از سی سی جی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 128
آفلاین
امتیاز های جلسه دوم درس آموزش دوئل



کنیچیوا همگی مرسی که در جلسه دوم کلاس بنده شرکت کردین بدون هرگونه وقفه ای می ریم سراغ امتیاز ها.


جیانا ماری: ۲۸

جیانا چان!
بالاخره انگشت سنسه رو نجات دادین یا نه؟
پستت نسبت به قبل خیلی بهتر شده جیانا چان. فقط حس می کنم داستان رو یکم سریع پیش بردی و اینکه زیاد از شکلک استفاده می کنی هنوزم تو بعضی از دیالوگ استفاده از شکلک ضروری نیست و سعی کن از دفعه بعد یکم توصیفاتت رو بیشتر کنی تو پستت، با رعایت اینا پستت خیلی بهتر میشه.
موفق باشی!

لوسی ویزلی: ۳۰

لوسی چان!
انگشت های سنسه رو به فنا دادین؟ الان من بدون انگشت چیکار کنم؟
پستت خیلی خوب بود اشکال خاصی پیدا نکردم و از روند پیشروی داستان هم زیاد سریع نبود، پستتون خلاقیت هم که داشت؛ در کل لذت بردم از خوندن پستتون.


آندرومدا بلک: ۲۴

بلک سان!

اول از همه ما از "-" برای دیالوگ ها استفاده می کنیم نه "+".
پس جمله دوم پستتون اینجوری می شه:
نقل قول:
- برو ببینم چی بلدی!


وقتی توصیفاتتون در مورد یک فرد به پایان نرسیده و گوینده دیالوگتونه، نباید از دوتا اینتر استفاده کنید، یکه اینتر بزنید کافیه.
علائم نگراشی تو پستتون ضروریه، بدون استفاده از اونها شکل ظاهری پستتون بهم ریخته می شه و نمی شه خوندشون.
از شکلک برای توصیف حالات در دیالوگ استفاده می کنیم نه درون توصیفات.

با توجه به اینکه تازه وارد هستین این ایراد ها طبیعیه، اگه این ایراد ها رو رفع کنید پستتون هم زیبا تر می شه و هم خوندنش راحت تر می شه.

موفق باشید.

لودو بگمن:۲۷

بگمن سان!
آریگاتو! ممنون که انگشت سنسه رو نجات دادین!

شکل ظاهری پستتون برای اینکه خواننده بتونه پستتون رو بخونه خیلی مهمه.
برای استفاده از دیالوگ تو پستتون باید از "-" استفاده کنید با توجه به اینکه برای بقیه دیالوگ ها استفاده کردین احتمالا اشتباه تایپی بوده، بهتره بعد از اتمام رول زدنتون، یه نگاهی بندازید که همچین اشتباهاتی پیش نیاد.
وقتی توصیفاتتون در مورد یک فرد به اتمام نرسیده باید از یک اینتر استفاده کنید.
نقل قول:
- همچینم بزرگ نیست، اون فقط یه پیرمرد فرتوته!

وقتی از "-" برای دیالوگ هاتون استفاده می کنید، باید بعدش فاصله بذارید.
اگه فقط یکبار از علائم نگراشی استفاده کنید منظور رو می رسونه احتیاج به اینکه چندبار ازشون استفاده شه، نیست.
از پیشروی و خلاقیتتون خوشم اومد، در کل خوب بود فقط شکل ظاهری پست رو حفظ کنین.
موفق باشید!

کتی بل: ۲۹

کتی چان!
کسی رو ندیده بودم با پس گردنی، حریف رو ناک اوت کنه!

پستتون مشکل چندانی نداشت فقط "می ذارم" رو درست بنویسید که از مصدر گذاشتن میاد.
بقیه پستتون مشکل نداشت از خوندش لذت هم بردم.
موفق باشید!


دوریا بلک: ۲۹

بلک سان۲! جمعیت بلک ها تو سایت افزایش پیدا کرده!
بلک سان، وقتی توصیفاتتون در مورد یک فرد تموم نشده و اون فرد داره دیالوگ بعدی رو می گه باید از یک اینتر استفاده کنید.
می بینم که به یه سری از جزئیات تو پست تکلیف هم دقت کردین از این موضوع خیلی خوشم اومد. بقیه پستتون بدون مشکل بود و از پایان و خلاقیتتون هم خوشم اومد.
موفق باشید!

دیزی کران: ۳۰

دیزی سان! درخواست برای قطع انگشتان سنسه! نظرم عوض شد به شما نمره صفر می دم!
از ابتدا تا انتهای پستتون لذت بردم. ایده دوئل گروهی بسیار خلاقانه بود؛ چطور می تونم از چنین پستی ایراد بگیرم.

موفق باشید!


نیکلاس فلامل: ۲۹

فلامل سان! حس می کنم با من کینه شخصی دارید! همیشه یا قصد کشتن منو دارید یا می خواین انگشتامو قطع کنید!
پستتون اشکال ظاهری نداشت تنها مشکل اینه که خیلی زود پیش برده بودین روند داستان رو. در کل پست خوبی بود

موفق باشید!

پست برودریک سان رو هم جزو امتیازات محسوب نمی شه چون بعد از مهلت ارسال تکالیف زده شده.


ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۳۱ ۲۲:۴۷:۱۷



پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۱۴:۱۹ دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۱

برودریک بود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۸ سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۶:۱۵ یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۲
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 12
آفلاین
در لحظه ای که پروفسور راکارو از تونل زمان عبور کرد، قبل از این که کسی بتونه فکری بکنه یا حرفی بزنه، پدربزرگ پیر و چروکیده سه متر روی هوا پرید و پاهاش رو از هم باز کرد. دست هاش رو به حالت کاملاً صاف و مستحکم گرفته بود و روی هوا داشت به این فکر می کرد که می تونه با همین دست هاش گردن اون جوجه جادوگر ها رو بشکنه!

- ببخشید پدر جان!

پیرمرد همینطور که روی هوا معلق بود نگاهی به اطراف کرد ببینه که کدوم احمقی جرأت کرده توی این عصبانیت و در حین حرکات آکروباتیک رزمی ش مزاحمش بشه! نگاهش به یکی از جقله هایی افتاد که همراه ارکوارت اومده بودن افتاد و با خشم بهش گفت:
- چیه؟!

لودو بگمن گلوش رو صاف کرد و گفت:
- پدر جان، توی صحنه ی قبلی همه ی ما توی کافه ی سه دسته پارو بودیم! الان شما چجوری اینجا با این سقف کوتاه سه متر پریدی توی هوا؟ تازه این پنکه سقفی ها رو هم دیدی؟ پَرش بهتون بگیره آب لمبو میشینا!

پدربزرگ راکارو همینطور که در حال ادامه دادن به پرشش بود چونه ش رو خاروند و گفت:
- خب آخه It's my move بابا جان! من اگه بخوام دهنتونو سرویس کنم باید چارتا حرکت خفن بزنم دیگه.

برودریک بود آهی کشید و گفت:
- ما که آخرش قراره همه اینجا بمیریم. بدبخت و کثافط در انتظار ماست. بیاین بریم بیرون شما این جنگولک بازیاتون رو در بیارین! بیا پایین پدر جان. الان از اول این صحنه تا حالا اون بالا وایسادی. سوباسا هم ده دقیقه یه بار میومد پایین و دوباره می پرید هوا. آبرو حیثیت داستانمونو بردی پدر جان!

پیرمرد که هی عصبانیتش بیشتر میشد داد زد:
- نخـــیر! من نه بیرون میام نه پایین! می دونی چَرا؟! از من بپرس... برای این که من این همه دارم حرکات خفن میزنم که همه ش بار سینمایی داره! اون بیرون تسترال هم پر نمیزنه که ببینه و یه تشویقی بکنه. یه راه دیگه پیدا کنین!

لوسی ویزلی با صدای جیغ جیغی گفت:
- من این مشکل رو حل می کنم! آقایون خانوما! تشریف بیارید بیرون کافه دوئل جادوگری داریم!

همه ی دانش آموزا به لوسی زل زدن. پدربزرگ راکارو فرود اومد و خیره به لوسی نگاه کرد. حتی خود پروفسور راکارو هم با زمان برگردان برگشت، یه نگاهی به لوسی انداخت و سری بابت تأسف تکون داد و دوباره به زمان خودش برگشت.

- چتونه؟! خب تماشاچی جور کردم دیگه. ببینین همه بلند شدن اومدن سمتمون!

برودریک آهی کشید و گفت:
- تو هیپوگریفی چیزی هستی؟! ندیدی اون پروفسور چه زری زد؟ اینا به خون جادوگرها تشنه ن. همه شون رو آتیش میزنن. اونوقت تو دعوتشون می کنی دوئل جادوگری ببینن؟ نگفتم همه می میریم؟!

چند دقیقه بعد توی محوطه ی بیرون کافه یه آتیش بزرگ دایره ای شکل درست کرده بودن. ده پونزده تا دانش آموز و پدربزرگ راکارو وسطش وایساده بودن و با خشم و ترس به همدیگه زل زده بودن. بعد از مذاکرات طولانی که شکل گرفته بود نتیجه این شده بود که ماگل ها قبول کرده بودن به جای این که همه شون رو آتیش بزنن، بشینن مبارزه این ها رو نگاه کنن و تیم بازنده رو آتیش بزنن. تیم برنده همه می تونه فعلاً جون سالم به در ببره!

دانش آموزها داشتن با ترس به هم نگاه می کردن که پدر بزرگ راکارو شش متر روی هوا پرید، پاهاش رو از هم باز کرد و دست هاش رو به حالت کاملاً صاف و مستحکم در آورد. به این فکر می کرد که با همین دست هاش می تونه گردن تک تکشون رو بشکنه. لباس سفیدش که از این پارچه لیز ها داشت و با چند بند جلوش به هم بسته شده بود توی باد تکون می خورد. موهای دم اسبی ش هم که تناقض عجیبی با وسط سرش که طاس بود داشت، توی هوا معلق مونده بود.

- پدر جان؟!

- زهر مار و پدر جان؟! دیگه چه مرگته؟ اگه همون موقع زرت و پرت نکرده بودی الان کار تموم شده بود این ماگل های مادر تسترال هم اینجوری وحشی نشده بودن!

لودو آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- نه آخه بازم داری اشتباه میزنی. درسته پروفسور راکارو شرقیه. ولی به طور واضح برای ما مشخص کرد که شما جد پدریش هستین. پدرش هم اهل بریتانیا بوده. شما رفتی تو نقش پدر بزرگ مادریش که شرقی بوده. این تیپ و لباس و حرکات رزمی مال پدربزرگ مادریش میشه!

پدربزرگ راکارو که حالا فهمیده بود توانایی هنرهای رزمی نداره با مغز خورد زمین. بلند شد و پالتوی سیاه بلندش رو به همراه کلاه انگلیسی و کیف چرمی که دستش بود رو تمیز کرد و گفت:
- خب الان یعنی باید با چوبدستی بجنگیم؟ آخه من که مدرسه نرفتم چیزی بلد نیستم! این نوه ی بی شرفم هم هر دفعه میاد من پیرمرد رو تحقیر می کنه میره! هر چی بهش میگم مزن بر سر ناتوان دست زور نمی فهمه. بابا جان زمان ما امکانات نبوده!

دوریا به سمت پدربزرگ راکارو میره و دستشو حلقه می کنه دور شونه پیرمرد که داشت اشک میریخت. سعی می کنه آرومش کنه و میگه:
- اشکالی نداره پدر جان. این همینجوریه. اصلاً یه اخلاقای مزخرفی داره! الان ببین ده پونزده تا داشن آموز رو برداشته آورده هزار سال پیش که دوئل کنن. یکی نیست بگه آخه مردک تو باید یه چیزی یاد بدی که ما بعدش تمرین کنیم. اصلاً فک کنم میخواسته به کشتنمون بده!

برودریک فکری کرد و گفت:
- وایسا ببینم. اصلاً ما چرا داریم تلاش می کنیم که پیروز بشیم؟


چند دقیقه بعد تونل زمان شکل گرفت و پروفسور راکارو وارد شد. نگاهی به شعله های آتش کرد و لبخند جد بزرگش رو هم دید و فهمید اتفاقات خوبی نیفتاده!

برودریک بود روی یه سکویی رفت و گفت:
- آقایون و خانومای ماگل! این رییس جادوگرهاست. الانم تیمش باخت. ما که با این تونل زمان از خدمتتون مرخص میشیم. ولی این بابا اول باید انگشتاش رو برای پیرمرد پر حاشیه ببُره و بعدم می تونید به عنوان بازنده دوئل آتیشش بزنین. خیالتون هم راحت وقتی انگشت نداشته باشه نمی تونه چوبدستی دستش بگیره و از آتیش در بره. ما هم میریم هاگوارتز می گردیم و یه معلم دوئل حسابی برای خودمون پیدا می کنیم. عزت زیاد!

گروه دانش آموزان در حالی که سعی می کردن صدای جیغ و دادها و فحش های رکیکی که پروفسور راکارو میده رو نشنیده بگیرن وارد تونل زمان شدن و هاگوارتز حالا باید دنبال یه معلم دوئل جدید با شیوه های معمولی تری بگرده!



پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶ شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۷:۴۶:۵۴ شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
پیام: 212
آفلاین
نیکلاس از پشت سر حرف های راکارو و پدربزرگش رو شنید. وقتش بود تا انتقام بگیرد. چوبدستی اش را کشید و دیزی را هدف گرفت.
-آواداکاداورا!

نور سبزی از نوک چوبدستی نیکلاس خارج شد و وارد بدن دیزی کران شد. دیزی بی حرکت روی زمین افتاد و چشمانش باز ماند.

-داری چیکار میکنی نیکلاس؟
-دارم کاری رو میکنم که لازمه. انفجاریوس!

طلسم انفجاری درست بین بچه ها منفجر شد و دل و روده و خون شان به دیوار پاچید. حالا فقط لودو مانده بود.

-صبر کن نیکلاس. فکر میکنم بتونیم با هم کنار بیایم.
-متاسفم لودو. هیچ چیز شخصی نیست.

نیکلاس خم شد و دستش را روی زمین چوبی مغازه، فشرد. چوب ها شروع به تکان خوردن کردند و تکه تکه شدند. از زیر پای لودو چوب ها جوانه زدند و سبز شدند و بالا آمدند. وقتی که به نزدیکی صورت لودو رسیدند، قطرشان از قطر یک نهال دو ساله بیشتر نبود. اما همان کافی بود تا از چشم و گوش و بینی لودو وارد شوند و از طرف دیگر خارج شوند.

-اینه قدرت هاله ی من.

راکارو بر خلاف انتظار خیلی هم حال کرده بود و منتظر بود تا نیکلاس سراغ جد بزرگوارش برود کمی هم اورا تشویق کرد.

-برو نیکلاس تو میتونی.

پدربزرگ راکارو گاردش را بالا آورد و آماده مقابله با هیولایی شد که به سمتش می آمد. نیکلاس چشم در چشم او، محکم قدم بر میداشت و به او نزدیک تر میشد. وقتی خوب به او نزدیک شد لبخندی زد.

-هه. شوخی کردم بابا. میخواستم ارکوارت انگشتاش رو از دست بده.

و با ضربه ی چوبدستی به سرش، خودش را بیهوش کرد.

-چه غلطی کردی نیکلاس؟

ارکوارت بالای سر نیکلاس رفت و محکم به او لگد زد.

-زیاد تقلا نکن. جغله.

مو به تن آرکوارت سیخ شد. با لرز برگشت و پدربزرگش را دید. او در حال آماده کردن کیت برش کاری خودش بود.

-خودت انتخاب کن. این چاقو؟ یا اون اره؟ یا اون گیوتین؟

جیغ آرکوارت از داخل مغازه ی شنیده شد.
-نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.