جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[single]] گالری هنری لندن

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1405 00:10
نمایش جزئیات
آفلاین
پیرمرد ماهی گیر

نگاه کردن به آبی آرام و پاک دریاچه آشفته ام می کند.

باز اینجا هستم. در ساحل این دریاچه. کوه، استوار در برابرم ایستاده و انگار نگاه خیره اش را از میان مه به من دوخته. قضاوتم می کند. یا شاید هم سرزنش. انگار که مه، کثافتی باشد که از جان خودم بر او انداخته باشم.

دستانم را بالا می آورم. مقابل سینه ام نگه می دارم. انگشتانم را در هم حلقه می کنم. انگار که در حال دعا باشم. اما نه. هنوز نه. نمی خواهم الان شروع کنم. اول باید به یاد بیاورم.

نگاهم را به پایین می دوزم. به انعکاس چهره ی چروکیده ام بر آبی پاک سطح آب. پوستم چنان در هم جمع شده که انگار سیبی خشکیده است. روزی پر آب، سرشار از نور. و حالا پلاسیده، آلوده به گناه.

و مسببش کیست؟
تو هستی، سرورم، تو!
کاش می توانستم این کلمات را با صدای بلند فریاد بزنم. مقابل قصرت. زیر ایوان اتاقت.
سرورم، شاه مالخازار!
تو مرا به این حال انداخته ای.
تو که خود را تنها شاه می نامی و اگر کسی خدا بخواندت، مرگ بر او می نشانی.

اما می دانم اگر من چونان کنم، تو نیستی صادق را به من نمی دهی. فقط روحم را می کشی. با فرو نشاندنم به حیاتی که زوالم را هر لحظه بیش از پیش به من بچشاند.

من داشتم رستگار می شدم، سرورم.
مثل همین ماهی هایی که هر روز در تور به دام می اندازم و بر شن های ساحل می ریزم تا در رقص نجیب مرگ بالا و پایین بجهند و در آغوشش آرام بگیرند.

من در آستانه ی یک مراسم بودم. داشتم می مردم. پیکر تاریک و آلوده به گناهم را ترک می کردم تا به بالا بروم. تا روحم در جسم سابقم بنشیند. همان که نور بود. عاری از این چروک های گناه آلود که از پاکی سطح آب به من خنجر می زنند.

و من،
یک شب تو را دیدم و با تو حرف زدم.
بدون فریاد. بدون خشم. به یاد داری؟
نمی دانم چرا. به گمانم محسور زیبایی ات شده بودم. من یک موجود فانی پیر و چروکیده ی بدبخت که بوی گند گناه ماهی را می دهد، با تو، شاه‌خدای خون آشام نوکتیرا برخورد کردم و قلبم از شکوهت به لرزه درآمد.

زانو زدم و ردایت را در دست گرفتم. تو با تاسف به من خیره شده بودی. به آسیب پذیری ام. به گذر زمان، به حقیقت طبیعت که من برچسب گناه را بر آن می گذاشتم و خودم را و تو را بابتش سرزنش می کردم تا آرام بگیرم.

و تو،
گذاشتی من لب به شکوه بگشایم، هق هق کنم که چرا مرگ را از من گرفتی.
چون تو می فهمی، می دانی. آن را چشیده ای.
روزی مرگ از تو هم گرفته شد.
با قیرخون قلب سیاه.

اما آنچه از تو ستانده شد، بی مرگی را برایت به ارمغان آورد و آنچه از من ستانده شد، مرگ رقت انگیز را برایم به ارمغان آورد.

بله سرورم.
تو گذاشتی من محکومت کنم.
من آن چیزی را به تو دادم که تو خواهانش بودی. اینکه بشنوی، از دهان یک موجود رقت آلود چون من، که تو گناهکاری.
این را می توانی تاب بیاوری.
سنگینی اش را به جان بخری.
اما تاب نخواهی آورد،
اگر بفهمی که تو،
یک خدایی.

و این بار، سرورم،
دیگر اعتراف نجواگونه ای نخواهد بود.
من حالا نزدت خواهم آمد و حقیقت را فریاد خواهم زد.
تو نخواهی شکست، چون نخواهی فهمید.
اما روحت ترک برخواهد داشت.
خطی ظریف. آن قدر که از نگاه نامیرایت دور می ماند.
ولی من آن را می بینم.
نه با چشمانم.
با پوست چروکیده ی آلوده به گناهم.

اما حالا من،
دعا می کنم.
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1405 18:02
نمایش جزئیات
آفلاین
آیا کسی رنج مرا می‌بیند؟
(Does Anyone See My Suffering?)


گام‌ برداشتنش بر روی سنگفرش‌های هاگزمید، مثل قرار گرفتن قطعات پازل در جای درست به نظر می‌رسید‌. قدم‌های نرم و سرخوشانه، مثل نسیمی که با کتِ هلویی رنگش می‌رقصید و در طرح‌های آبی‌اش موج می‌انداخت.

سرش را برای آشنایانی که دست تکان می‌دادند، خم می‌کرد. لبخند می‌زد و با دیدنِ هر چهره، بلافاصله نامِ صاحبش را فراموش می‌کرد. زمین زیر پایش گویی پس از هر قدم فرو می‌ریخت چون مسیر پشت سرش را از یاد می‌برد. هر نفسش مثل دانه‌ی شنی بود که از ساعت شنی پایین می‌افتاد.

دست راستش را آزاد و رها نگه داشته بود برای دست تکان دادن اما در دست چپش، تکه‌ای مقوا را مثل جانش‌ سخت نگه داشته بود و می‌فشرد. صاحبِ همین کارت طلسمش کرده بود.

هاول به دریافت کردن کارت و نامه عادت داشت و برای همین احتیاط را کنار گذاشته بود. یک برخورد نرمِ انگشتانش‌ با کارتِ نفرین شده کافی بود تا احساس کند خاطراتش به سمتِ آن کشیده می‌شوند؛ عملکردِ معکوسِ قدحِ اندیشه. گویا این برای شکنجه‌اش کافی نبوده و خاطراتش را قطره قطره به خود جذب می‌کرد.

تنها امید هاول، کلماتِ نوشته شده بر روی کارت بود:

هاگزمید - هاگزهد - س


دیدنِ راهِ نجات در کلمات کسی که او را به‌ این روز انداخته، مایه‌ی شک‌ کردن به عقلش بود اما بعضی نفرین‌ها فقط به دستِ سازنده‌شان شکسته می‌شوند.

- عه هاول فکر کردم امروز تمرین کوئیدیچ داری!

دختری که روبه رویش ایستاده بود را می‌شناخت. از سال پایینی‌هایش بود اما به محض دیدنِ چهره‌اش، نامش‌ را فراموش کرد. دهانش را باز کرد و بلافاصله بست. میل آتشینش برای فریاد زدن و لگد پرت کردن به دیوار پشت سرش را با لبخندی آرام، خاموش کرد.
- آره. گفتم قبلش بیام بیرون و خوب شد که تو رو دیدم!

لبخندِ دختر نشانش داده که جوابش درست بوده. با عجله دستی برایش‌ تکان داد و لبخندی ناخواسته بر روی لب‌هایش آمد؛ لبخندی که تمام عمر جلوی آینه تمرینش کرده بود و حالا انگار به صورتش چسبیده بود.

"یعنی فهمید؟ یعنی نفهمید؟" ریتمِ ادامه‌ی قدم‌هایش بود. عرق سرد روی پیشانیش نشسته بود و با دیدنِ هر لبخند، آشفته‌تر می‌شد‌. هنوز هم اسم‌ها، چهره‌ها و مسیر پشت سرش مثل یک حباب به محض لمس شدن از بین می‌رفتند.

- صد بار گفتم! کسی نمی‌فهمه!
- ولی خیلی ضایعه!

بی‌اختیار رویش را برگرداند و کنار فروشگاه شوخی آن‌ها را دید... همان سال اولی‌هایی که همیشه مشغول شیطنت بودند... اسمشان... هاول در برابر وسوسه‌ی نگه داشتن سرش بین دستانش مقاومت کرد. «هاول» و «درماندگی» هیچ‌وقت نباید کنار هم دیده می‌شدند.

- یکی فهمید.

دختر با خجالت زمزمه کرد. پسر با قیافه‌ی تخسش مستقیم به چشمان هاول نگاه می‌کرد اما هاول می‌توانست اضطراب را در دست‌های مشت‌شده و دندان‌های بهم فشرده‌ش ببیند.

دیگران می‌توانستند او را به همین راحتی بخوانند؟

- آ... شما بچه‌ها اجازه ندارین اینجا باشین، مگه نه؟

قبل از اینکه فرصت پاسخ دادن داشته باشند، سر آستین طلایی رنگش را با حالتی نمایشی روی چشمانش کشید.

- پس من چیزی ندیدم!

منتظرِ پاسخشان نماند؛ اگر اشتباهی کرده بود، نمی‌خواست با واکنش‌شان رو به رو شود. قدم‌هایش همچنان سریع و سبک بودند، شبیه پرواز کمی‌ بالاتر از سنگفرش‌ها و این چیزی بود که از خودش به خاطر می‌آورد.

هرچه دورتر می‌شد، درخشش هاگزمید جایش را به تاریکی می‌بخشید. نفس‌های هاول سریع و کوتاه بودند و به آخرین خاطراتش چنگ انداخته بود. لبه‌های کارت زیر فشار انگشتانش خم شده بود؛ انگار فقط یکی از آن دو قرار بود دوام بیاورد. اما کلمات آن توی ذهنش هنوز بالای آب دست و پا می‌زدند.

هاگزمید - هاگزهد - س


وقتی به تابلوی رنگ و رو رفته‌ی میخانه رسید، نفسی تازه کرد. دستش را بر روی دستگیره‌ی برنجی گذاشت و در با صدایی شبیه به پوزخند تمسخرآمیز به او خوش‌آمد گفت. هاگزهد میخانه‌ای نبود که از مهمان استقبال کند؛ بیشتر به پناهگاه جادوگرانِ خسته، گمشده یا تحت تعقیب می‌مانست. سالن از همان ابتدا می‌دانست هرکس از آن در وارد می‌شود، چیزی برای پنهان کردن دارد.

هاول با قدم‌هایی محکم به سمتِ بار رفت و کارت را تقریبا روی میز کوبید. احتمالا همه‌چیز را فراموش کرده بود، به جز هاول بودن.

مردِ پشتِ بار با چانه به پیکری پوشیده در شنل سیاه اشاره کرد.

- چند ساعتیه که منتظرته. منم چند گالیونی بردم چون اون دوستای احمقمون اون گوشه باورشون نمی‌شد واقعا بیای.

هاول بدون اعتنا به صدای اعتراض "دوستانش" به سمتِ پیکر شنل‌پوش رفت. روی صندلی مقابلش نشست و درخشان‌ترین لبخندش را تحویلش داد.

- می‌خواستی منو ببینی؟ من...

برای لحظه‌ای مکث کرد.

- من هاولم.
ویرایش شده توسط هاول پرکینز در 1405/4/15 18:12:40
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: شنبه 13 تیر 1405 19:38
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

نام اثر:
آیا کسی رنج مرا می‌بیند؟
(Does Anyone See My Suffering?)

هنرمند:
لوکا پونزاتو (Luca Ponsato)

مفهوم اصلی:
این نقاشی به دنبال به تصویر کشیدن درد و آسیب‌پذیری پنهان انسان است و پرسشی است درباره انزوا و دیده‌نشدن در رنج.

پونزاتو از آتش به عنوان استعاره‌ای برای فرسایش درونی و از چهره‌های مبهم برای نشان دادن هویت‌هایی که زیر فشار روحی و روانی محو می‌شوند، استفاده می‌کند .

Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: جمعه 5 تیر 1405 00:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه پیرمرد ماهیگیر

آروم و کمی مضطرب توی راهرویی تاریک، تنگ، نمدار و سرد جلو میرفت...
دلیل این سرمای وحشتناک و بی حسی پخش شده توی راهرو وجود موجوداتی بود به اسم دمنتور ها!
کاملا درسته...
ریتا توی آزکابان بود!
دلیل اینجا اومدنش فردی بود که الان توی آخرین سلول قرار گرفته داخل این راهرو، با قوی ترین ورد های محافظ و زنجیر های محکم جادویی، محافظت میشد...
هر قدمی که به اون سلول نزدیک تر میشد تعداد دمنتور ها بیشتر و در نتیجه سرما شدید تر میشد...
با خودش فکر کرد:«مگه چه جرم وحشتناکی ممکنه از یه بستنی فروش ساده سر زده باشه که محکوم به زندانی شدن توی همچین جایی باشه؟»
اینجا اصلا شبیه جایی نبود که آقای فورتسکیو؛ محبوب ترین فروشنده بین تمام بچه ها رو نگه دارن!
کسی که به مهربونی و انصاف مشهور بود!
کسی که سال های سال، حتی از زمانی که ریتا هم بچه بود، هیچ کاری به جز درست کردن بستنی های رنگی و خوشمزه نداشت!
درهای سلول با صدای جیر جیر وحشتناکی باز شد...
چهره اون...
هنوز هم همونقدر مهربون و دوست داشتنی بود.
آروم و سر به زیر...
اصلا شبیه یکی از زندانی های آزکابان نبود!
_سلام آقای فورتسکیو
_سلام دخترم

لحنش همون لحن مهربون و صداش همون صدای آروم همیشگی بود...
_ریتا اسکیتر هستم و از طرف روزنامه دیلی پرافت اینجام تا برای مقاله ای که مربوط به شماست-
_آره میدونم...
منتظرت بودم دخترم.

چطور ممکنه همچین فرشته ای رو اینجا زندانی کرده باشن؟
_خب... بزارید از اینجا شروع کنیم... میتونم بپرسم به چه جرمی شما رو اینجا زندانی کردن؟
_نه دخترم بزار از اینجا شروع کنیم... به نظرت بچه ها همشون خیلی دوست داشتنی و بامزه نیستن؟

ریتا همچین نظری نداشت.
_مخصوصا لبخندشون... هر زمانی که اون لبخند شیرین و دوست داشتنیشون رو میبینم، قند توی دلم آب میشه و دوست دارم که درسته بخورمشون.

این حرفا دلیلی نبود که ریتا به خاطرش اینجا باشه!
_اون بچه ها شیرین تر از هر شیرینی و بستنی و قندی تو این دنیا هستن...
_ببخشید! میتونم بپرسم اینا چه ربطی به بحث ما داره؟

پیرمرد که تا الان سرش پایین بود، سرش رو بالا آورد و به ریتا نگاه کرد:
_من رو به خاطر عشق زیادم به بچه ها اینجا زندانی کردن دختر جان!
من فقط میخواستم همه بتونن این شیرینی دوست داشتنی رو بچشن!
برای همین اون کوچولو های ناز رو میبردم خونه خودم، عصاره لبخند شیرینشون رو میکشیدم و از اون به عنوان اسانس بستنی هام استفاده میکردم...
واقعا هم اسانس فوق العاده ای بود!

امکان نداشت!
اصلاً ریتا هیچ وقت همچین چیزی رو نشنیده بود!
عصاره لبخند؟
همه اینا یه شوخی بود؟

_ و بعد هم از اون عروسک‌های خوشگل مراقبت میکردم، بهشون بستنی می‌دادم، و تا زمانی که تو دل برو بودن ازشون نگهداری می‌کردم؛ مثل یک بابابزرگ مهربون...

ریتا هیچ وقت تصور نمی‌کرد که از این پیرمرد بترسه...
ولی الان...

_ متوجه نمیشم...
اون وقت پدر و مادرشون چطور متوجه نبودن بچه‌شون نمی‌شدن؟
و اینکه اگه دیگه به نظرتون تو دل برو نبودن...
چه بلایی سرشون می‌آوردین؟
_ برای جادوگر پیر و با تجربه‌ای مثل من ساخت بدل اون کوچولوها کار سختی نبود!

زبونش رو روی لبش کشید و ادامه داد:
_ تو دل برو نبودنشون دلیلی بر این نبود که هنوز شیرین نباشن!

ریتا برای یک لحظه به خودش لرزید.
پیرمردی که جلوش بود دیگه همون فرشته‌ای نبود که چند دقیقه پیش سرشو پایین انداخته بود و زیر لب آواز زمزمه می‌کرد...
عجیب بود که توی این مدت کوتاه از یه فرشته تبدیل به یه هیولای وحشتناک شده بود...
میبینم که اینجا یه خبراییه
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1405 15:04
نمایش جزئیات
آفلاین
شام آخر
عنوان داستان: شام آخر در اتاق مشروط

در یکی از سردترین شب‌های سال ۱۹۹۸، آبرفورث دامبلدور، پیرمرد خسته و زخم‌دیده از سال‌ها تنهایی و خیانت، در اتاق مقتضیِ هاگوارتز ایستاده بود. این آخرین گردهماییِ اعضای باقی‌مانده از گروه «فونیکس» بود. آبرفورث روی صندلیِ چوبیِ کهنه‌ای نشسته بود، دست‌هایش را روی میزِ خراشیده گذاشته بود. در مرکز اتاق، مثل عیسیِ نقاشیِ داوینچی، جایگاهی داشت که نه از روی قدرت، که از روی دردِ دانستنِ حقیقت، او را به مرکزِ روایت تبدیل می‌کرد.

آبرفورث با صدایی شکسته و عمیق، که گویی از اعماقِ کلیسای سانتا ماریا می‌آید، گفت:
«یک نفر در این اتاق، با تاریکی دست داده است. یک نفر نقشه‌ی انتقالِ هری به ولدمورت را کشیده است.»

واکنش‌ها فوراً شعله‌ور شد.
رون ویزلی از جا پرید، عصبانی و بی‌تاب: «که؟ کی؟ این خیانتِ محضه!»
هرمایون گرنجر با چشمانی گریان و ناباور، دستش را به دهانش برد: «نمی‌تواند… ما همه در کنار همیم.»
نویل لانگ‌باتم مشت‌هایش را گره کرد، از خشم می‌لرزید.
جین ویزلی با چشمانی تیز و بی‌اعتماد، نگاهش را به تک‌تکِ حاضران دوخت.

اما در میان این همهمه، آبرفورث تنها کسی بود که تکان نمی‌خورد. نگاهش پایین بود، انگار که قرن‌هاست این لحظه را پیش‌بینی کرده است. دست‌هایش روی میز آویزان بود، همان‌طور که در نقاشیِ داوینچی، دستانِ عیسی نشانه‌ای از تسلیم و غمِ عمیق است. نه خشم، نه هیجان، فقط سکوتِ کسی که می‌داند چه اتفاقی قرار است بیفتد.

پشت سرِ آبرفورث، اتاق مقتضی پنجره‌ای مه‌آلود به سوی کوه‌های اسکاتلند گشوده بود — نمادی از آرامشِ شکننده، از ارتباط با دنیایی دیگر، همان پنجره‌های نقاشیِ داوینچی. آبرفورث از میانِ جمع، کسی را دید که در سایه نشسته بود و کفِ دستش را مثل یهودا می‌فشارد. او می‌دانست که در میانِ شش گروه سه‌تاییِ نشسته بر صندلی‌های ساده، یک خیانتکار نفس می‌کشد.

دیگر کسی نمی‌توانست سکوت را تحمل کند. جرج ویزلی بلند شد: «آبرفورث، بگو کیست. ما می‌ترسیم.»
آبرفورث نگاهش را به سمتِ او چرخاند، غمگین اما نرم. «ترسیدن، نشانه‌ی زنده بودن است. اما خبر از خیانت… این چیز دیگری است.»

او مثل پیرمردی که از تپه‌ای بلند به پایین نگاه می‌کند، گفت:
«یک نفر در این سفره، به سوی تاریکی راه خواهد رفت. و من، مثلِ عیسی در شبِ واپسین، دستم را پایین می‌گذارم، چون می‌دانم که حقیقت، حتی اگر تلخ باشد، در نهایت راهِ خودش را پیدا می‌کند.»

سپس، با همان آرامشِ تأمل‌برانگیزِ داوینچی، آخرین جمله را بیان کرد:
«بخورید، بنوشید. فردا، یکی از شما با دشمن خواهد نشست. و من، در آرامشِ پیش از طوفان، پذیرایِ آنچه می‌آید، خواهم بود.»

اتاق مقتضی، ساکت و متین، شبِ شام آخر را در خود گرفت. جایی که در میانِ جادوگران، یک مردِ تنها، در مرکز، دانایِ رازِ خیانت بود.
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"

« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀 »
✦ A.D ✦
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 خرداد 1405 15:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تداوم حافظه

توی دنیای ما یه حقیقتِ کاملا واضح وجود داره. "حقایقی در فضای اطرافمون زندگی می‌کنن که ما ازشون بی خبریم. و اتفاقاتی که از درک و منطق ما خارج هستن... اما وجود دارن"

نقاشیِ تداوم زمان، یکی دیگه از همون حقایقه. حقیقتی که برای هرکسی یه منطق داره اما درنهایت همه چیز فقط درناخوداگاه انسانه که اتفاق میفته. از ناخوداگاهِ نقاش شروع شده و به شکل متافیزیک شکلی، درحال گردشه. پس ما هیچ چاره‌ای جز بیانِ مفهوم، از منظر خودمون نداریم. سورئالیسم فقط به ناخوداگاهِ خودِ آدم ها تکیه می‌کنه... نه یه نظریه‌ی دسته جمعی که بشه به همه نسبتش داد.

و تداوم زمان... برای من نشان دهنده‌ی حیات و مرگه. زمان مادرِ زندگیه و توقفش به معنای وقوعِ مرگه. پس چرا که نه؟ اون ساعت ها و دقیقه ها تا یه جایی از زندگی همراهیمون می‌کنن تا بتونیم اون خاطرات و تجربه ها رو بسازیم. تا شخصیت خودمون، و زندگی منحصر به فرد خودمون رو شکل بدیم اما حتی خودِ زمان هم یه زمانی داره! و می‌تونه به پایان برسه. پس وقتی که از همه‌ی ظرفیت زمانمون بهره مند بشیم، با موجودی ناشناخته رو به رو میشیم. موجودی تهی از محدودیت های زمان... و آزاد برای حیات. حیاتی که ما اون رو مرگ و نابودی می‌نامیم!

برای من، مفهوم این نقاشی همینه. زمانی که داره به پایان خودش نزدیک میشه و از ما می‌خواد که تا جای ممکن، تا وقتی که وجود داره ازش استفاده کنیم. چه یه محدودیت باشه و چه نعمتی که رو به اتمامه، ما باید ازش استفاده کنیم تا احساسِ زنده بودن داشته باشیم.

و درحالتِ کلی، معنای تداوم زمان مثل یه مفهومه که توی چهارچوب های خیلی زیادی قرار می‌گیره... یا ممکنه حتی توی چهارچوبی قرار نگیره! شاید زمانی که ما می‌شناسیم، درواقع توی بُعدی فراتر از دقایق و لحظه های زودگذر قرار داشته باشه. مثل خواب و رویاهایی که همیشه حضور دارن... اما از بندِ زمان آزادن. مثلِ رویایی که به اندازه‌ی پنج سال طول می‌کشه اما درواقع توی پنج دقیقه اتفاق می‌افته. این فلسفه‌ی زمانه.
کی گفته که رباتا نمی‌تونن یه جادوگر باشن؟
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
تداوم‌ حافظه
فلور دلاکور آن روز با حالتی آرام و کمی خسته وارد گالری شد؛ از آن خستگی‌هایی که از شلوغی شهر نمی‌آیند، بلکه از درگیری‌های خاموشِ ذهن می‌آیند. لندن بیرون از گالری، با آسمان خاکستری و هوای نم‌دارش، مثل همیشه پر از حرکت بود، اما داخل سالن‌ها سکوتی شناور جریان داشت؛ سکوتی که انگار آدم را وادار می‌کرد آهسته‌تر نفس بکشد و دقیق‌تر نگاه کند.

فلور بی‌هدف از میان دیوارهای سفید و نورهای کنترل‌شده عبور می‌کرد تا اینکه ناگهان مقابل تابلویی ایستاد که چیزی در آن، بیشتر از بقیه آثار، او را به خود کشید. برچسب کوچک زیر قاب نام اثر را نشان می‌داد.

تداوم حافظه
سالوادور دالی، ۱۹۳۱

نامی که در همان لحظه مثل یک سؤال در ذهنش نشست.فلور چند ثانیه همان‌طور ساکت ماند. در نگاه اول، اثر چیزی جز چند ساعت شل‌شده و محیطی غریب به نظر نمی‌رسید؛ اما هرچه بیشتر به آن خیره می‌شد، بیشتر می‌فهمید که دالی فقط یک صحنه‌ی عجیب نساخته، بلکه تصویری از بی‌ثباتی زمان و شکنندگی حافظه را پیش چشم گذاشته است. ساعت‌ها در این تابلو دیگر ابزار سنجش زمان نبودند؛ آن‌ها خودشان قربانی زمان شده بودند. مثل چیزی که بیش از حد در ذهن مانده، بیش از حد فرسوده شده و حالا شکل اصلی‌اش را از دست داده باشد.

فلور نگاهش را روی ساعت‌های نرم‌شده لغزاند. یکی از آن‌ها روی شاخه‌ای خشک افتاده بود، دیگری از لبه‌ی سکویی سنگی آویزان شده بود، و هرکدام در هیئتی نیمه‌مذاب، نیمه‌خواب‌زده، انگار در برابر قانون سختِ جهان تسلیم شده بودند. همین تضاد، هسته‌ی اصلی اثر بود؛چیزی که باید محکم و دقیق باشد، اینجا بی‌ثبات و لغزان شده است.فلور میکرد دالی با این تصویر، انگار می‌خواست بگوید زمان همان‌قدر که در ساعت‌ها منظم و قابل شمارش به نظر می‌رسد، در ذهن انسان کش‌دار، مبهم و غیرقابل اعتماد است.

فلور در همان حال به آن پیکره‌ی عجیب وسط تابلو چشم دوخت؛ موجودی مبهم، نرم و بی‌شکل و سفید رنگ. حضور این فرم نامعلوم، تابلو را از یک منظره‌ی صرفاً عجیب به چیزی بسیار شخصی‌تر و روان‌شناسانه‌تر تبدیل می‌کرد. انگار این موجود، خود ذهن خواب‌رفته‌ی انسان بود؛ ذهنی که در مرز میان آگاهی و رؤیا ایستاده و نمی‌تواند به‌روشنی تشخیص دهد زمان گذشته است یا حال، خاطره است یا واقعیت.

فلور کم‌کم فهمید که عنوان اثر، خودش کلید خواندن تابلوست. "تداوم حافظه" فقط درباره‌ی ماندگاری یادها نیست؛ درباره‌ی این است که حافظه چگونه ادامه پیدا می‌کند، چگونه تغییر می‌کند، چگونه چیزی را نگه می‌دارد اما هرگز دقیق و ثابت نگه نمی‌دارد. خاطره‌ها در ذهن مثل تصویرهای شفاف باقی نمی‌مانند؛ آن‌ها شکل می‌گیرند، می‌لغزند، خم می‌شوند، و گاهی درست مثل همان ساعت‌های دالی، از حالت طبیعی خود خارج می‌شوند.

فلور احساس کرد این تابلو نوعی گفت‌وگو با ترس انسان از گذر زمان است. ما همیشه خیال می‌کنیم زمان چیزی بیرونی است؛ چیزی که روی صفحه‌ی ساعت حرکت می‌کند و ما فقط شاهد آن هستیم. اما دالی نشان می‌دهد که زمان در درون ما زندگی می‌کند، در حافظه‌ی ما، در فراموشی‌های کوچک و در تصویرهایی که هر بار با یادآوری، کمی تغییر می‌کنند. از این زاویه، ساعت‌های ذوب‌شده فقط نماد زمان نیستند؛ نماد ناتوانی انسان در نگه‌داشتن آن نیز هستند.

فلور هرچه بیشتر به تابلو نگاه می‌کرد، بیشتر حس می‌کرد که آن صخره‌های سخت و خشک، در برابر نرمی ساعت‌ها، نمادی از دو جهان متفاوت‌اند؛جهان بیرونی، منظم و سنگی، و جهان درونی، سیال و ناپایدار. این نقاشی دقیقاً در همین مرز ساخته شده بود؛ مرزی که در آن واقعیت و خیال و حافظه و فراموشی به هم می‌رسند. دالی با زبانی تصویری نشان داده بود که ذهن انسان مثل یک اتاق مرتب نیست، بلکه فضایی پیچیده و گاه متناقض است که در آن اشياء،زمان‌ها و احساس‌ها شکل ثابت ندارند.

فلور با خودش فکر کرد شاید به همین دلیل است که این تابلو این‌قدر ناآرام‌کننده و در عین حال زیباست. چون به جای اینکه فقط چیزی را نشان دهد، چیزی را برملا می‌کند. آنچه درون انسان پنهان است.اضطراب از گذر لحظه‌ها، ترس از محو شدن خاطره‌ها، و حس عجیبی که آدم را وادار می‌کند به چیزهایی بچسبد که در واقع هرگز کاملاً در اختیارش نبوده‌اند.

او چند دقیقه دیگر هم جلوی تابلو ایستاد. دیگر فقط به اجزای نقاشی نگاه نمی‌کرد، بلکه انگار داشت خودش را در آن می‌دید؛ در ساعت‌هایی که نرم شده‌اند، در حافظه‌ای که می‌خواهد بماند اما ناچار تغییر می‌کند، و در موجود خواب‌آلودی که شاید استعاره‌ای از انسان باشد؛ انسانی که در میان رؤیا و بیداری، به دنبال معنایی برای زمان می‌گردد.

فلور به سمت خروجی رفت؛ با این حال، وقتی به ساعت مچی خودش نگاه کرد، برای لحظه‌ای دچار تردید شد که آیا این عقربه‌ها هنوز در حال چرخیدن‌اند، یا او هم در همان دنیای بی‌زمان دالی، در میان خاطراتی که حالا شکل آب گرفته بودند، جا مانده است.

افرادی که لایک کردند

𝘓'𝘢𝘮𝘰𝘶𝘳 𝘦𝘴𝘵 𝘭𝘢 𝘮𝘢𝘨𝘪𝘦 𝘭𝘢 𝘱𝘭𝘶𝘴 𝘱𝘶𝘪𝘴𝘴𝘢𝘯𝘵𝘦 ; 𝘗𝘢𝘳𝘤𝘦 𝘲𝘶'𝘪𝘭 𝘵𝘳𝘰𝘶𝘷𝘦 𝘴𝘰𝘯 𝘤𝘩𝘦𝘮𝘪𝘯 𝘫𝘶𝘴𝘲𝘶'𝘢𝘶 𝘤œ𝘶𝘳 𝘮ê𝘮𝘦 à 𝘥𝘪𝘴𝘵𝘢𝘯𝘤𝘦.
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 11:40
نمایش جزئیات
آفلاین
تداوم حافظه

جهان از ریخت افتاده


دنیای از ریخت افتاده، مثل اشیای خارج شده از صندوقچه است که وارد فرآیند خاک خوردن شدن. فاسد، منزجر کننده و فاقد توانایی برای تحریک شهود.

علم کهنه مثل دمپایی کهنه است، هرچقدر هم به روزهای نو بودنش فکر کنی، باز هم چنگی به دل نمی‌زنه و کاری که روز اول انجام می‌داد رو انجام نمی‌ده.

می‌دونم با این حرفا درنظرتون کودن جلوه می‌کنم اما هیچ علاقه‌ای ندارم به این نقاشی سالوادور دالی، مثل یک منبع الهام مثبت و پدیده‌ای نبوغ آمیز نگاه کنم. دالی هم یکی از اون سلبریتی‌های کلاش زمان خودشه که اگه کمی سر کیسه رو بیشتر براش شل میکردن، کفش اسکندر مقدونی رو هم لیس می‌زد. یه بی‌استعداد وحشی مثل پیکاسو، یه قدر نشناس مثل ونگوگ.

نمی‌دونم ژاک دریدا رو می‌شناسید یا نه اما این نقاشی منو یاد این یارو هم میندازه. اگه بهتون گفتن یه فیلسوف فرانسویه هم اصلا باور نکنید. ژاک دریدا از دهاتای الجزایر بلند شد و مثل خیلی از مهاجرای لاشخور دیگه به فرانسه رفت و مثل عقده‌ای‌ها، یه فلسفه‌ی فاقد شهود که تفی بر ذات انسان هست رو تدریس کرد.

لعنتی حتی به‌عنوان تک همسر و وفادار شناخته شده ولی لیست روابطی که صرفا با شاگرداش داشته رو تریلی هم یدک نمیکشه. این پیرمردهای شدیدا پاتال، برای خودشون صنف و آکادمی میسازن و خودشون رو معروف میکنن و وانمود میکنن که از پشتکار و تلاش خودشون به همچین مرحله‌ای رسیدن درحالیکه هیشکی نمی‌دونه رقبای بالقوه‌ی خودشون رو زیر کدوم گلی دفن کردن.

تف به قبر دریدا و هرچی متفکر گداگشنه‌ی دمپایی کهنه است.
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینه‌ام با پروانه‌ها هم به پایان رسید چراکه این نفله‌ها با چشیدن اشک‌های زهر‌آلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 18:24
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

نام اثر: تداوم حافظه
نام هنرمند: سالوادور دالی
سبک: فراواقع‌گرایی (سوررئالیسم)
سال ساخت: ۱۹۳۱

ویژگی این سبک:
به تصویر کشیدن صحنه‌هایی فراتر از منطق و واقعیت عینی، الهام از رویاها و ناخودآگاه، ترکیب اشیاء عادی به شکلی غریب و خیال‌انگیز، استفاده از جزئیات دقیق و واقع‌گرایانه در خدمت فضایی غیرمنطقی و وهم‌آلود. هدف این سبک کشف حقیقتی برتر از واقعیت روزمره است.

توضیحاتی درباره اثر:
تابلو ساعت‌های نرم و ذوب‌شده را نشان می‌دهد که روی یک منظره بی‌جان (صخره‌های ساحلی کاتالونیا) و درخت خشکی قرار گرفته‌اند. یک موجود عجیب شبیه به جنین یا ماهی خواب‌آلود در مرکز دیده می‌شود که اغلب آن را سلف‌پرتره رویایی دالی تفسیر می‌کنند.

مفاهیم:
زمان آن‌طور که ما می‌شناسیم (خطی، سفت و انعطاف‌ناپذیر) معنای خود را از دست می‌دهد. دالی با الهام از نظریه نسبیت نشان می‌دهد که زمان شکننده و نسبی است و در خواب یا خاطره به حالت ذوب درمی‌آید.

روحیات خود نقاش:
دالی به روش (انتقادی پارانوئید) باور داشت. یعنی حالتی شبیه به توهم که در آن ذهن قادر است میان اشیاء بی‌ربط ارتباطات تازه و شاعرانه ببیند. خودش گفته بود این ایده از دیدن یک تکه پنیر نرم زیر آفتاب به ذهنش رسید.

موضوع اصلی اثر:
نسبی بودن و سیال بودن زمان؛ زوال، خاطره و پیوند میان جهان فیزیکی و جهان ناخودآگاه رویاها.


در آخر هم بگم پست جناب گلرت و خاله بلاتریکس عزیز رو واقعا دوست داشتم. هدف از این تاپیک هم چنین خلاقیت های زیبا و اتفاقات غیر منتظره ای هست که نویسنده رقم میزنه. شماهم مثل دالی فراتر از واقعیت و چیزی که مقابلتون هست رو سعی کنید ببینید.

تعاریف و توصیفات من رو عیناً تکرار نکنید؛ بلکه به مفهومی که اثر داره فکر کنید و برداشتی که از اون در ذهنتون شکل می‌گیره رو با قلمتون روایت کنید. نه اون چیزی که توی تابلو می‌بینید، بلکه چیزی که در عمق اون نهفته هست.

Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 00:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه پیرمرد ماهیگیر


این یک داستان نیست، یک واقعیته.
یک نماد ازدنیایی که در ان زندگی میکنیم.

افسانه ها میگن در دوران قدیم، وقتی هن‌ز حتی مسیح هم متولد نشده بود و هنوز لندن و انگلستانی نبود، روستایی جایگاه لندن فعلی رو داشت.

روستا پر بود از مردم با صفا و مهربون. همه با هم دوست بودن و میگفتن و میخندیدن. روستا کنار دریا بود و بیشتر ملت یا ماهیگیر بودن یا ماهی فروش.

توی اون دهکده، یک پیرمرد زندگی میکرد که از ماهیگیرهای معروف و قدیمی بود. پیرمرد بعد از مرک همسرش تنها زندکی میکرد و به کاردرستی و خوش قیمتی ماهی هاش شناخته شده بود. به خدی مردم بهش اطمینان داشتن که حتی طلا و جواهراتشون رو هم به اون میسپردن و سالم تحویل میگرفتن.
پیرمرد سالها روی دریا کار میکرد و ماهی میگرفت و میفروخت.

روزی از روزها، توی دهکده اتفاق عجیبی افتاد.
دخترها کم کم گم میشدن و چندروز بعد لباس های پاره اونها به دست خانوادشون میرسید.

ملت دهکده نگران شده بودن و دیکه نمیذاشتن دخترها شبا از خونه بیرون برن. مدتی این کار جواب داد اما بعد از یک هفته، دخترها حتی وسط روز هم دزدیده میشدن.

در عین حال، ماهیگیر مهربون ما، به دلیل کم بودن درامد، شروع به فروختن تور ماهیگیری و نخ خیاطی در کنار ماهی هاش کرد برای خرج زندگیش.

نخ ها جنس ابریشمی و خوبی داشتن و تورها بسیار قوی بودن.

ماه ها کذشت و کاسبی ماهیگیر رونق گرفت و در کنارش، تعداد دخترهای گم شده بیشتر شد. روزی که یک دختر رفته بود تا از ماهیکیر چند نخ خیاطی بگیره، به اشتباه دستش خورد و ماهی ها روی زمین افتادند و دیگه قابل استقاده نبودند.

دختر عذرخواهی کرد و ماهیکیر لبخندی زد. بعد سر دختر رو توی دست گرفت و محکم به میز کوبید، بعد سنگ وزنه رو برداشت و چندین بار به صورت دختر ضربه زد.

روستایی ها دویدن و بدن خونی دختر رو از بین مست های ماهیگیر بیرون کشیدند. اتفاق عجیبی برای همه بود. اینکه ماهیگیر معروف، همچین کاری بکنه.

اون رپ به دادگاه بردند. بعد از تحقیق های فراوان اونها جنازه صدها دختر رو توی انبار خونه پیرمرد پیدا کردند که قسمت هایی از استخون هایشان نبود و موهایشان تک تک کنده شده بود.

پیرمرد توی این یک ماه صدها دختر رو کشته بود و از رشته مو های اونها نخ برای خیاطی و از استخوان هایی اونها رشته درست کرده و تور ماهیگیری درست کرده
بود.

این داستان زندگی هست. همیشه کسی ضربه رو میزنه که حتی نمیدونستی تون فرد بلده چاقو رو دست بگیره.
این داستان به ما یاد داد که حتی مهربون ترین ادم ها هم یک ساید شیطانی دارن که هنوز رو نکردن. پس مراقب خودت باش.
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده