جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

28 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  20 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  182 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  298 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  285 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  360 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: دیروز ساعت 00:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه پیرمرد ماهیگیر

آروم و کمی مضطرب توی راهرویی تاریک، تنگ، نمدار و سرد جلو میرفت...
دلیل این سرمای وحشتناک و بی حسی پخش شده توی راهرو وجود موجوداتی بود به اسم دمنتور ها!
کاملا درسته...
ریتا توی آزکابان بود!
دلیل اینجا اومدنش فردی بود که الان توی آخرین سلول قرار گرفته داخل این راهرو، با قوی ترین ورد های محافظ و زنجیر های محکم جادویی، محافظت میشد...
هر قدمی که به اون سلول نزدیک تر میشد تعداد دمنتور ها بیشتر و در نتیجه سرما شدید تر میشد...
با خودش فکر کرد:«مگه چه جرم وحشتناکی ممکنه از یه بستنی فروش ساده سر زده باشه که محکوم به زندانی شدن توی همچین جایی باشه؟»
اینجا اصلا شبیه جایی نبود که آقای فورتسکیو؛ محبوب ترین فروشنده بین تمام بچه ها رو نگه دارن!
کسی که به مهربونی و انصاف مشهور بود!
کسی که سال های سال، حتی از زمانی که ریتا هم بچه بود، هیچ کاری به جز درست کردن بستنی های رنگی و خوشمزه نداشت!
درهای سلول با صدای جیر جیر وحشتناکی باز شد...
چهره اون...
هنوز هم همونقدر مهربون و دوست داشتنی بود.
آروم و سر به زیر...
اصلا شبیه یکی از زندانی های آزکابان نبود!
_سلام آقای فورتسکیو
_سلام دخترم

لحنش همون لحن مهربون و صداش همون صدای آروم همیشگی بود...
_ریتا اسکیتر هستم و از طرف روزنامه دیلی پرافت اینجام تا برای مقاله ای که مربوط به شماست-
_آره میدونم...
منتظرت بودم دخترم.

چطور ممکنه همچین فرشته ای رو اینجا زندانی کرده باشن؟
_خب... بزارید از اینجا شروع کنیم... میتونم بپرسم به چه جرمی شما رو اینجا زندانی کردن؟
_نه دخترم بزار از اینجا شروع کنیم... به نظرت بچه ها همشون خیلی دوست داشتنی و بامزه نیستن؟

ریتا همچین نظری نداشت.
_مخصوصا لبخندشون... هر زمانی که اون لبخند شیرین و دوست داشتنیشون رو میبینم، قند توی دلم آب میشه و دوست دارم که درسته بخورمشون.

این حرفا دلیلی نبود که ریتا به خاطرش اینجا باشه!
_اون بچه ها شیرین تر از هر شیرینی و بستنی و قندی تو این دنیا هستن...
_ببخشید! میتونم بپرسم اینا چه ربطی به بحث ما داره؟

پیرمرد که تا الان سرش پایین بود، سرش رو بالا آورد و به ریتا نگاه کرد:
_من رو به خاطر عشق زیادم به بچه ها اینجا زندانی کردن دختر جان!
من فقط میخواستم همه بتونن این شیرینی دوست داشتنی رو بچشن!
برای همین اون کوچولو های ناز رو میبردم خونه خودم، عصاره لبخند شیرینشون رو میکشیدم و از اون به عنوان اسانس بستنی هام استفاده میکردم...
واقعا هم اسانس فوق العاده ای بود!

امکان نداشت!
اصلاً ریتا هیچ وقت همچین چیزی رو نشنیده بود!
عصاره لبخند؟
همه اینا یه شوخی بود؟

_ و بعد هم از اون عروسک‌های خوشگل مراقبت میکردم، بهشون بستنی می‌دادم، و تا زمانی که تو دل برو بودن ازشون نگهداری می‌کردم؛ مثل یک بابابزرگ مهربون...

ریتا هیچ وقت تصور نمی‌کرد که از این پیرمرد بترسه...
ولی الان...

_ متوجه نمیشم...
اون وقت پدر و مادرشون چطور متوجه نبودن بچه‌شون نمی‌شدن؟
و اینکه اگه دیگه به نظرتون تو دل برو نبودن...
چه بلایی سرشون می‌آوردین؟
_ برای جادوگر پیر و با تجربه‌ای مثل من ساخت بدل اون کوچولوها کار سختی نبود!

زبونش رو روی لبش کشید و ادامه داد:
_ تو دل برو نبودنشون دلیلی بر این نبود که هنوز شیرین نباشن!

ریتا برای یک لحظه به خودش لرزید.
پیرمردی که جلوش بود دیگه همون فرشته‌ای نبود که چند دقیقه پیش سرشو پایین انداخته بود و زیر لب آواز زمزمه می‌کرد...
عجیب بود که توی این مدت کوتاه از یه فرشته تبدیل به یه هیولای وحشتناک شده بود...
میبینم که اینجا یه خبراییه
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1405 15:04
نمایش جزئیات
آفلاین
شام آخر
عنوان داستان: شام آخر در اتاق مشروط

در یکی از سردترین شب‌های سال ۱۹۹۸، آبرفورث دامبلدور، پیرمرد خسته و زخم‌دیده از سال‌ها تنهایی و خیانت، در اتاق مقتضیِ هاگوارتز ایستاده بود. این آخرین گردهماییِ اعضای باقی‌مانده از گروه «فونیکس» بود. آبرفورث روی صندلیِ چوبیِ کهنه‌ای نشسته بود، دست‌هایش را روی میزِ خراشیده گذاشته بود. در مرکز اتاق، مثل عیسیِ نقاشیِ داوینچی، جایگاهی داشت که نه از روی قدرت، که از روی دردِ دانستنِ حقیقت، او را به مرکزِ روایت تبدیل می‌کرد.

آبرفورث با صدایی شکسته و عمیق، که گویی از اعماقِ کلیسای سانتا ماریا می‌آید، گفت:
«یک نفر در این اتاق، با تاریکی دست داده است. یک نفر نقشه‌ی انتقالِ هری به ولدمورت را کشیده است.»

واکنش‌ها فوراً شعله‌ور شد.
رون ویزلی از جا پرید، عصبانی و بی‌تاب: «که؟ کی؟ این خیانتِ محضه!»
هرمایون گرنجر با چشمانی گریان و ناباور، دستش را به دهانش برد: «نمی‌تواند… ما همه در کنار همیم.»
نویل لانگ‌باتم مشت‌هایش را گره کرد، از خشم می‌لرزید.
جین ویزلی با چشمانی تیز و بی‌اعتماد، نگاهش را به تک‌تکِ حاضران دوخت.

اما در میان این همهمه، آبرفورث تنها کسی بود که تکان نمی‌خورد. نگاهش پایین بود، انگار که قرن‌هاست این لحظه را پیش‌بینی کرده است. دست‌هایش روی میز آویزان بود، همان‌طور که در نقاشیِ داوینچی، دستانِ عیسی نشانه‌ای از تسلیم و غمِ عمیق است. نه خشم، نه هیجان، فقط سکوتِ کسی که می‌داند چه اتفاقی قرار است بیفتد.

پشت سرِ آبرفورث، اتاق مقتضی پنجره‌ای مه‌آلود به سوی کوه‌های اسکاتلند گشوده بود — نمادی از آرامشِ شکننده، از ارتباط با دنیایی دیگر، همان پنجره‌های نقاشیِ داوینچی. آبرفورث از میانِ جمع، کسی را دید که در سایه نشسته بود و کفِ دستش را مثل یهودا می‌فشارد. او می‌دانست که در میانِ شش گروه سه‌تاییِ نشسته بر صندلی‌های ساده، یک خیانتکار نفس می‌کشد.

دیگر کسی نمی‌توانست سکوت را تحمل کند. جرج ویزلی بلند شد: «آبرفورث، بگو کیست. ما می‌ترسیم.»
آبرفورث نگاهش را به سمتِ او چرخاند، غمگین اما نرم. «ترسیدن، نشانه‌ی زنده بودن است. اما خبر از خیانت… این چیز دیگری است.»

او مثل پیرمردی که از تپه‌ای بلند به پایین نگاه می‌کند، گفت:
«یک نفر در این سفره، به سوی تاریکی راه خواهد رفت. و من، مثلِ عیسی در شبِ واپسین، دستم را پایین می‌گذارم، چون می‌دانم که حقیقت، حتی اگر تلخ باشد، در نهایت راهِ خودش را پیدا می‌کند.»

سپس، با همان آرامشِ تأمل‌برانگیزِ داوینچی، آخرین جمله را بیان کرد:
«بخورید، بنوشید. فردا، یکی از شما با دشمن خواهد نشست. و من، در آرامشِ پیش از طوفان، پذیرایِ آنچه می‌آید، خواهم بود.»

اتاق مقتضی، ساکت و متین، شبِ شام آخر را در خود گرفت. جایی که در میانِ جادوگران، یک مردِ تنها، در مرکز، دانایِ رازِ خیانت بود.
" He loved me more than anyone... But he won't come back 🥀"

« مرا از همه بیشتر دوست داشت... ولی دیگه بر نمی گرده 🥀 »
✦ A.D ✦
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 خرداد 1405 15:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تداوم حافظه

توی دنیای ما یه حقیقتِ کاملا واضح وجود داره. "حقایقی در فضای اطرافمون زندگی می‌کنن که ما ازشون بی خبریم. و اتفاقاتی که از درک و منطق ما خارج هستن... اما وجود دارن"

نقاشیِ تداوم زمان، یکی دیگه از همون حقایقه. حقیقتی که برای هرکسی یه منطق داره اما درنهایت همه چیز فقط درناخوداگاه انسانه که اتفاق میفته. از ناخوداگاهِ نقاش شروع شده و به شکل متافیزیک شکلی، درحال گردشه. پس ما هیچ چاره‌ای جز بیانِ مفهوم، از منظر خودمون نداریم. سورئالیسم فقط به ناخوداگاهِ خودِ آدم ها تکیه می‌کنه... نه یه نظریه‌ی دسته جمعی که بشه به همه نسبتش داد.

و تداوم زمان... برای من نشان دهنده‌ی حیات و مرگه. زمان مادرِ زندگیه و توقفش به معنای وقوعِ مرگه. پس چرا که نه؟ اون ساعت ها و دقیقه ها تا یه جایی از زندگی همراهیمون می‌کنن تا بتونیم اون خاطرات و تجربه ها رو بسازیم. تا شخصیت خودمون، و زندگی منحصر به فرد خودمون رو شکل بدیم اما حتی خودِ زمان هم یه زمانی داره! و می‌تونه به پایان برسه. پس وقتی که از همه‌ی ظرفیت زمانمون بهره مند بشیم، با موجودی ناشناخته رو به رو میشیم. موجودی تهی از محدودیت های زمان... و آزاد برای حیات. حیاتی که ما اون رو مرگ و نابودی می‌نامیم!

برای من، مفهوم این نقاشی همینه. زمانی که داره به پایان خودش نزدیک میشه و از ما می‌خواد که تا جای ممکن، تا وقتی که وجود داره ازش استفاده کنیم. چه یه محدودیت باشه و چه نعمتی که رو به اتمامه، ما باید ازش استفاده کنیم تا احساسِ زنده بودن داشته باشیم.

و درحالتِ کلی، معنای تداوم زمان مثل یه مفهومه که توی چهارچوب های خیلی زیادی قرار می‌گیره... یا ممکنه حتی توی چهارچوبی قرار نگیره! شاید زمانی که ما می‌شناسیم، درواقع توی بُعدی فراتر از دقایق و لحظه های زودگذر قرار داشته باشه. مثل خواب و رویاهایی که همیشه حضور دارن... اما از بندِ زمان آزادن. مثلِ رویایی که به اندازه‌ی پنج سال طول می‌کشه اما درواقع توی پنج دقیقه اتفاق می‌افته. این فلسفه‌ی زمانه.
کی گفته که رباتا نمی‌تونن یه جادوگر باشن؟
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
تداوم‌ حافظه
فلور دلاکور آن روز با حالتی آرام و کمی خسته وارد گالری شد؛ از آن خستگی‌هایی که از شلوغی شهر نمی‌آیند، بلکه از درگیری‌های خاموشِ ذهن می‌آیند. لندن بیرون از گالری، با آسمان خاکستری و هوای نم‌دارش، مثل همیشه پر از حرکت بود، اما داخل سالن‌ها سکوتی شناور جریان داشت؛ سکوتی که انگار آدم را وادار می‌کرد آهسته‌تر نفس بکشد و دقیق‌تر نگاه کند.

فلور بی‌هدف از میان دیوارهای سفید و نورهای کنترل‌شده عبور می‌کرد تا اینکه ناگهان مقابل تابلویی ایستاد که چیزی در آن، بیشتر از بقیه آثار، او را به خود کشید. برچسب کوچک زیر قاب نام اثر را نشان می‌داد.

تداوم حافظه
سالوادور دالی، ۱۹۳۱

نامی که در همان لحظه مثل یک سؤال در ذهنش نشست.فلور چند ثانیه همان‌طور ساکت ماند. در نگاه اول، اثر چیزی جز چند ساعت شل‌شده و محیطی غریب به نظر نمی‌رسید؛ اما هرچه بیشتر به آن خیره می‌شد، بیشتر می‌فهمید که دالی فقط یک صحنه‌ی عجیب نساخته، بلکه تصویری از بی‌ثباتی زمان و شکنندگی حافظه را پیش چشم گذاشته است. ساعت‌ها در این تابلو دیگر ابزار سنجش زمان نبودند؛ آن‌ها خودشان قربانی زمان شده بودند. مثل چیزی که بیش از حد در ذهن مانده، بیش از حد فرسوده شده و حالا شکل اصلی‌اش را از دست داده باشد.

فلور نگاهش را روی ساعت‌های نرم‌شده لغزاند. یکی از آن‌ها روی شاخه‌ای خشک افتاده بود، دیگری از لبه‌ی سکویی سنگی آویزان شده بود، و هرکدام در هیئتی نیمه‌مذاب، نیمه‌خواب‌زده، انگار در برابر قانون سختِ جهان تسلیم شده بودند. همین تضاد، هسته‌ی اصلی اثر بود؛چیزی که باید محکم و دقیق باشد، اینجا بی‌ثبات و لغزان شده است.فلور میکرد دالی با این تصویر، انگار می‌خواست بگوید زمان همان‌قدر که در ساعت‌ها منظم و قابل شمارش به نظر می‌رسد، در ذهن انسان کش‌دار، مبهم و غیرقابل اعتماد است.

فلور در همان حال به آن پیکره‌ی عجیب وسط تابلو چشم دوخت؛ موجودی مبهم، نرم و بی‌شکل و سفید رنگ. حضور این فرم نامعلوم، تابلو را از یک منظره‌ی صرفاً عجیب به چیزی بسیار شخصی‌تر و روان‌شناسانه‌تر تبدیل می‌کرد. انگار این موجود، خود ذهن خواب‌رفته‌ی انسان بود؛ ذهنی که در مرز میان آگاهی و رؤیا ایستاده و نمی‌تواند به‌روشنی تشخیص دهد زمان گذشته است یا حال، خاطره است یا واقعیت.

فلور کم‌کم فهمید که عنوان اثر، خودش کلید خواندن تابلوست. "تداوم حافظه" فقط درباره‌ی ماندگاری یادها نیست؛ درباره‌ی این است که حافظه چگونه ادامه پیدا می‌کند، چگونه تغییر می‌کند، چگونه چیزی را نگه می‌دارد اما هرگز دقیق و ثابت نگه نمی‌دارد. خاطره‌ها در ذهن مثل تصویرهای شفاف باقی نمی‌مانند؛ آن‌ها شکل می‌گیرند، می‌لغزند، خم می‌شوند، و گاهی درست مثل همان ساعت‌های دالی، از حالت طبیعی خود خارج می‌شوند.

فلور احساس کرد این تابلو نوعی گفت‌وگو با ترس انسان از گذر زمان است. ما همیشه خیال می‌کنیم زمان چیزی بیرونی است؛ چیزی که روی صفحه‌ی ساعت حرکت می‌کند و ما فقط شاهد آن هستیم. اما دالی نشان می‌دهد که زمان در درون ما زندگی می‌کند، در حافظه‌ی ما، در فراموشی‌های کوچک و در تصویرهایی که هر بار با یادآوری، کمی تغییر می‌کنند. از این زاویه، ساعت‌های ذوب‌شده فقط نماد زمان نیستند؛ نماد ناتوانی انسان در نگه‌داشتن آن نیز هستند.

فلور هرچه بیشتر به تابلو نگاه می‌کرد، بیشتر حس می‌کرد که آن صخره‌های سخت و خشک، در برابر نرمی ساعت‌ها، نمادی از دو جهان متفاوت‌اند؛جهان بیرونی، منظم و سنگی، و جهان درونی، سیال و ناپایدار. این نقاشی دقیقاً در همین مرز ساخته شده بود؛ مرزی که در آن واقعیت و خیال و حافظه و فراموشی به هم می‌رسند. دالی با زبانی تصویری نشان داده بود که ذهن انسان مثل یک اتاق مرتب نیست، بلکه فضایی پیچیده و گاه متناقض است که در آن اشياء،زمان‌ها و احساس‌ها شکل ثابت ندارند.

فلور با خودش فکر کرد شاید به همین دلیل است که این تابلو این‌قدر ناآرام‌کننده و در عین حال زیباست. چون به جای اینکه فقط چیزی را نشان دهد، چیزی را برملا می‌کند. آنچه درون انسان پنهان است.اضطراب از گذر لحظه‌ها، ترس از محو شدن خاطره‌ها، و حس عجیبی که آدم را وادار می‌کند به چیزهایی بچسبد که در واقع هرگز کاملاً در اختیارش نبوده‌اند.

او چند دقیقه دیگر هم جلوی تابلو ایستاد. دیگر فقط به اجزای نقاشی نگاه نمی‌کرد، بلکه انگار داشت خودش را در آن می‌دید؛ در ساعت‌هایی که نرم شده‌اند، در حافظه‌ای که می‌خواهد بماند اما ناچار تغییر می‌کند، و در موجود خواب‌آلودی که شاید استعاره‌ای از انسان باشد؛ انسانی که در میان رؤیا و بیداری، به دنبال معنایی برای زمان می‌گردد.

فلور به سمت خروجی رفت؛ با این حال، وقتی به ساعت مچی خودش نگاه کرد، برای لحظه‌ای دچار تردید شد که آیا این عقربه‌ها هنوز در حال چرخیدن‌اند، یا او هم در همان دنیای بی‌زمان دالی، در میان خاطراتی که حالا شکل آب گرفته بودند، جا مانده است.

افرادی که لایک کردند

𝘓'𝘢𝘮𝘰𝘶𝘳 𝘦𝘴𝘵 𝘭𝘢 𝘮𝘢𝘨𝘪𝘦 𝘭𝘢 𝘱𝘭𝘶𝘴 𝘱𝘶𝘪𝘴𝘴𝘢𝘯𝘵𝘦 ; 𝘗𝘢𝘳𝘤𝘦 𝘲𝘶'𝘪𝘭 𝘵𝘳𝘰𝘶𝘷𝘦 𝘴𝘰𝘯 𝘤𝘩𝘦𝘮𝘪𝘯 𝘫𝘶𝘴𝘲𝘶'𝘢𝘶 𝘤œ𝘶𝘳 𝘮ê𝘮𝘦 à 𝘥𝘪𝘴𝘵𝘢𝘯𝘤𝘦.
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 11:40
نمایش جزئیات
آفلاین
تداوم حافظه

جهان از ریخت افتاده


دنیای از ریخت افتاده، مثل اشیای خارج شده از صندوقچه است که وارد فرآیند خاک خوردن شدن. فاسد، منزجر کننده و فاقد توانایی برای تحریک شهود.

علم کهنه مثل دمپایی کهنه است، هرچقدر هم به روزهای نو بودنش فکر کنی، باز هم چنگی به دل نمی‌زنه و کاری که روز اول انجام می‌داد رو انجام نمی‌ده.

می‌دونم با این حرفا درنظرتون کودن جلوه می‌کنم اما هیچ علاقه‌ای ندارم به این نقاشی سالوادور دالی، مثل یک منبع الهام مثبت و پدیده‌ای نبوغ آمیز نگاه کنم. دالی هم یکی از اون سلبریتی‌های کلاش زمان خودشه که اگه کمی سر کیسه رو بیشتر براش شل میکردن، کفش اسکندر مقدونی رو هم لیس می‌زد. یه بی‌استعداد وحشی مثل پیکاسو، یه قدر نشناس مثل ونگوگ.

نمی‌دونم ژاک دریدا رو می‌شناسید یا نه اما این نقاشی منو یاد این یارو هم میندازه. اگه بهتون گفتن یه فیلسوف فرانسویه هم اصلا باور نکنید. ژاک دریدا از دهاتای الجزایر بلند شد و مثل خیلی از مهاجرای لاشخور دیگه به فرانسه رفت و مثل عقده‌ای‌ها، یه فلسفه‌ی فاقد شهود که تفی بر ذات انسان هست رو تدریس کرد.

لعنتی حتی به‌عنوان تک همسر و وفادار شناخته شده ولی لیست روابطی که صرفا با شاگرداش داشته رو تریلی هم یدک نمیکشه. این پیرمردهای شدیدا پاتال، برای خودشون صنف و آکادمی میسازن و خودشون رو معروف میکنن و وانمود میکنن که از پشتکار و تلاش خودشون به همچین مرحله‌ای رسیدن درحالیکه هیشکی نمی‌دونه رقبای بالقوه‌ی خودشون رو زیر کدوم گلی دفن کردن.

تف به قبر دریدا و هرچی متفکر گداگشنه‌ی دمپایی کهنه است.
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینه‌ام با پروانه‌ها هم به پایان رسید چراکه این نفله‌ها با چشیدن اشک‌های زهر‌آلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 18:24
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

نام اثر: تداوم حافظه
نام هنرمند: سالوادور دالی
سبک: فراواقع‌گرایی (سوررئالیسم)
سال ساخت: ۱۹۳۱

ویژگی این سبک:
به تصویر کشیدن صحنه‌هایی فراتر از منطق و واقعیت عینی، الهام از رویاها و ناخودآگاه، ترکیب اشیاء عادی به شکلی غریب و خیال‌انگیز، استفاده از جزئیات دقیق و واقع‌گرایانه در خدمت فضایی غیرمنطقی و وهم‌آلود. هدف این سبک کشف حقیقتی برتر از واقعیت روزمره است.

توضیحاتی درباره اثر:
تابلو ساعت‌های نرم و ذوب‌شده را نشان می‌دهد که روی یک منظره بی‌جان (صخره‌های ساحلی کاتالونیا) و درخت خشکی قرار گرفته‌اند. یک موجود عجیب شبیه به جنین یا ماهی خواب‌آلود در مرکز دیده می‌شود که اغلب آن را سلف‌پرتره رویایی دالی تفسیر می‌کنند.

مفاهیم:
زمان آن‌طور که ما می‌شناسیم (خطی، سفت و انعطاف‌ناپذیر) معنای خود را از دست می‌دهد. دالی با الهام از نظریه نسبیت نشان می‌دهد که زمان شکننده و نسبی است و در خواب یا خاطره به حالت ذوب درمی‌آید.

روحیات خود نقاش:
دالی به روش (انتقادی پارانوئید) باور داشت. یعنی حالتی شبیه به توهم که در آن ذهن قادر است میان اشیاء بی‌ربط ارتباطات تازه و شاعرانه ببیند. خودش گفته بود این ایده از دیدن یک تکه پنیر نرم زیر آفتاب به ذهنش رسید.

موضوع اصلی اثر:
نسبی بودن و سیال بودن زمان؛ زوال، خاطره و پیوند میان جهان فیزیکی و جهان ناخودآگاه رویاها.


در آخر هم بگم پست جناب گلرت و خاله بلاتریکس عزیز رو واقعا دوست داشتم. هدف از این تاپیک هم چنین خلاقیت های زیبا و اتفاقات غیر منتظره ای هست که نویسنده رقم میزنه. شماهم مثل دالی فراتر از واقعیت و چیزی که مقابلتون هست رو سعی کنید ببینید.

تعاریف و توصیفات من رو عیناً تکرار نکنید؛ بلکه به مفهومی که اثر داره فکر کنید و برداشتی که از اون در ذهنتون شکل می‌گیره رو با قلمتون روایت کنید. نه اون چیزی که توی تابلو می‌بینید، بلکه چیزی که در عمق اون نهفته هست.

Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 00:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه پیرمرد ماهیگیر


این یک داستان نیست، یک واقعیته.
یک نماد ازدنیایی که در ان زندگی میکنیم.

افسانه ها میگن در دوران قدیم، وقتی هن‌ز حتی مسیح هم متولد نشده بود و هنوز لندن و انگلستانی نبود، روستایی جایگاه لندن فعلی رو داشت.

روستا پر بود از مردم با صفا و مهربون. همه با هم دوست بودن و میگفتن و میخندیدن. روستا کنار دریا بود و بیشتر ملت یا ماهیگیر بودن یا ماهی فروش.

توی اون دهکده، یک پیرمرد زندگی میکرد که از ماهیگیرهای معروف و قدیمی بود. پیرمرد بعد از مرک همسرش تنها زندکی میکرد و به کاردرستی و خوش قیمتی ماهی هاش شناخته شده بود. به خدی مردم بهش اطمینان داشتن که حتی طلا و جواهراتشون رو هم به اون میسپردن و سالم تحویل میگرفتن.
پیرمرد سالها روی دریا کار میکرد و ماهی میگرفت و میفروخت.

روزی از روزها، توی دهکده اتفاق عجیبی افتاد.
دخترها کم کم گم میشدن و چندروز بعد لباس های پاره اونها به دست خانوادشون میرسید.

ملت دهکده نگران شده بودن و دیکه نمیذاشتن دخترها شبا از خونه بیرون برن. مدتی این کار جواب داد اما بعد از یک هفته، دخترها حتی وسط روز هم دزدیده میشدن.

در عین حال، ماهیگیر مهربون ما، به دلیل کم بودن درامد، شروع به فروختن تور ماهیگیری و نخ خیاطی در کنار ماهی هاش کرد برای خرج زندگیش.

نخ ها جنس ابریشمی و خوبی داشتن و تورها بسیار قوی بودن.

ماه ها کذشت و کاسبی ماهیگیر رونق گرفت و در کنارش، تعداد دخترهای گم شده بیشتر شد. روزی که یک دختر رفته بود تا از ماهیکیر چند نخ خیاطی بگیره، به اشتباه دستش خورد و ماهی ها روی زمین افتادند و دیگه قابل استقاده نبودند.

دختر عذرخواهی کرد و ماهیکیر لبخندی زد. بعد سر دختر رو توی دست گرفت و محکم به میز کوبید، بعد سنگ وزنه رو برداشت و چندین بار به صورت دختر ضربه زد.

روستایی ها دویدن و بدن خونی دختر رو از بین مست های ماهیگیر بیرون کشیدند. اتفاق عجیبی برای همه بود. اینکه ماهیگیر معروف، همچین کاری بکنه.

اون رپ به دادگاه بردند. بعد از تحقیق های فراوان اونها جنازه صدها دختر رو توی انبار خونه پیرمرد پیدا کردند که قسمت هایی از استخون هایشان نبود و موهایشان تک تک کنده شده بود.

پیرمرد توی این یک ماه صدها دختر رو کشته بود و از رشته مو های اونها نخ برای خیاطی و از استخوان هایی اونها رشته درست کرده و تور ماهیگیری درست کرده
بود.

این داستان زندگی هست. همیشه کسی ضربه رو میزنه که حتی نمیدونستی تون فرد بلده چاقو رو دست بگیره.
این داستان به ما یاد داد که حتی مهربون ترین ادم ها هم یک ساید شیطانی دارن که هنوز رو نکردن. پس مراقب خودت باش.
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: یکشنبه 6 اردیبهشت 1405 20:33
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
پیرمرد ماهیگیر

چوبدستی اش را تکان داد و ظرفهای درون سینک مانند رقصندگانی از گور برخاستند و در میان آب کف آلود چرخیدند و تمییز شدند. نگاهش را از روی ظرفها برداشت و از پنجره پشت سینک به منظره بیرون نگاه کرد. همیشه این پنجره ساده را دوست داشت. مربع، با قابی چوبی و پرده ای زرد رنگ که همیشه کشیده شده بود. نمای بیرون از پنجره به او آرامش میداد. پرچین، علفهای بلند سبز که در باد تکان میخوردند و آسمان آبی بدون حتی تکه ای ابر. همه چیز در مورد آن صحنه بی نظیر بود. همه چیز سر جای خودش بود. نوعی نظم پنهان و ساده در آن صحنه جریان داشت که به او قوت می بخشید.

- کارولین!... دختر... گوشت با منه؟

چشمانش را روی صحنه بست و برگشت. لحظه ای ایستاد و بعد با قدمهای منظم به پذیرایی برگشت. دامن آبی ساده اش روی زانو هایش موج میخورد و انگار دریایی بود که کفش های چرمی قهوه اش آن را میشکافتند و جلو میرفتند. در پذیرایی عمه جی روی مبل کهنه کرم رنگ خانه نشسته بود و داشت چایی اش را سر میکشید. تماما لباس سیاه پوشیده بود و انقدر خود را پوشانده بود که مانند کلاغی سیاه و شوم به نظر می رسید.

کارولین بدون آنکه تغییری در ریتم قدمهایش بدهد به سمت مبل تکی روبروی عمه جی رفت و به آرامی روی آن نشست. مبل کهنه مانند پتویی او را در بر گرفت و کارولاین را در خود غرق کرد. او نیز مانند کهنه سربازی در میان فنرها و اسنفج مبل جای گرفت، پیراهن سفید و دامنش را مرتب کرد و دسته هایش را قلاب کرد. نفسی کشید و منتظر شد.


عمه جی چایی اش را هورت کشید و بعد فنجان گلدار را با صدای بدی روی نعلبکی کوبید.

- دختر... گوشت با منه؟... هیچ وقت شوهر نکن... اینا هیچ کدوم فرقی باهم ندارند... همه یک جورند... من نمیدونم این مرتیکه چشه... جرالد رو میگم... اصلا حواسش با من نیست... با هیچی نیست... فکر میکنم داره یه کاری میکنه... نمیدونم چیه ولی مطمعنم که داره یه کاری میکنه... گوشت با منه؟ احساس میکنم پای یک زن در میونه... باورت میشه جرالد عطر میزنه! عطر!... برای کی داره اینکارو میکنه؟

کارولین با صورتی بدون حس به او زل زده بود. واقعا هم هیج حسی نداشت. نه پشیمان بود و نه برای عمه جی احساس تاسف میکرد. حتی هیجان هم نداشت. صدایش را صاف کرد و در چشمان عمه جی خیره شد.

- عمه... این چه حرفیه... شوهر عمه جرالد واقعا ادم خوبیه... شاید تو وزراتخونه داره بهش سخت میگذره. همین. دارین زیادی بهش فکر میکنین. خودتون گفتین نباید به مردها گیر بدیم، همم؟

صدایش مانند یخ سرد بود و هیچ حسی را منتقل نمیکرد. عمه جی کمی خودش را جمع کرد و ماتیک قرمزش را از کیف اش بیرون کشید. بدون آنکه به آینه ای نگاه کند لبهایش را غنچه کرد و رنگ قرمزی که اصلا به او نمی آمد روی لبهایش کشید.

- نمیدونم دختر... الان جرالد میاد دنبالم... دیگه نمیدونم به چی فکر کنم... شاید باید بیخیال باشم... چایی ات مزه نداشت! نهار هم افتضاح بود! نمیدونم چطور زندگی میکنی دختر!... بعدا باید بهت یاد بدم!

کارولین با خودش فکر کرد که چقدر چهره اش مضحک شده است، مانند دلقکی بزرگ و چاق بود که چشمهایی نگران و صورتی احمقانه داشت. جرالد حق داشت دل زده باشد. کارولین بسیار زیباتر، باهوش تر و به قول خود جرالد "مرموزتر" از عمه جی بود و لغزیدن جرالد چیزی مسلم و حتمی بود. آن عطر هم خود کارولین برایش انتخاب کرده بود. دوست نداشت وقتی که او را میبیند بوی نم و شوینده خانه عمه جی را بدهد. عمه جی احمق. حتی یک بار هم اسم او را صدا نکرده بود. فقط به او میگفت دختر. مثل یک شیء ارزان و بی ارزش که هویت خاصی ندارد.

در میان موج موج فکر کارولین جرالد از راه رسید. درست مثل وقتهایی که برای دیدن او می آمد، سه تقه به در زد و بدون آنکه منتظر جواب باشد وارد شد. مردی بود میانسال، کمی زشت و بسیار احمق. کت بلند بارانی قهوه ای و کت شلواری مشکی به تن داشت. وارد خانه که شد به سمت جی رفت و او را در آغوش گرفت و درست هنگامی که جی در آغوشش بود، به کارولین چشمک زد.

کارولین مانند ربات واکنش داد و لبخند زد. هنوز هم هیچ حسی نداشت. نه ذوقی و نه حتی تنفر و انزجاری. هیچ چیز.

مراسم بدرقه عمه جی بسیار سریع انجام شد. کارولین در جاهای درست سرش را تکان داد و لبخند زد. توصیه های عمه جی و چشمک های یواشکی جرالد را تحمل کرد و چیزی بروز نداد. دستهایشان را فشرد و مانند میزبانی مهربان تا زمانی که غیب شدند دم در ایستاد.

چند لحظه به بیرون خیره شد و در قاب در ماند. موهای طلایی کوتاهش در باد تکان خورد. درست مثل سبزه های بلند پشت پنجره. بعد صاف ایستاد و مصمم به داخل رفت و تغییرات شروع شدند.

قدش کوتاه تر شد.
موهای طلایی اش در شب گم شد و سیاه رنگ شد.
خطوط ظریف چهره، رنگ آبی چشمهایش و حالت معصومش از بین رفت و چهره ایی جدید متولد شد.
شیطانی جدید، پوسته را شکافت و از جلد فرشته در آمد.

چند لحظه بعد بلاتریکس بود که در آب دامن آبی دریایی به سمت مبل تکی میرفت. هنوز نتوانسته بود از شر جنازه کارولین خلاص شود و جنازه در طلسمی نگهدارنده حفظ کرده بود. به هر حال به موهایش احتیاج داشت.
اینبار با چهره خودش در مبل مورد علاقه اش نشست و پاهایش را روی میز گذاشت. فنجان چایی عمه جی زیر پاهایش خرد شد.

- مردک احمق...

از جرالد خسته شده بود اما هنوز برای رها کردن و کشتنش زود بود. هنوز میتوانست چیزهای بسیار بیشتری از وزارتخانه به او بگوید. میدانست جرالد تا کنون چندین دختر را مانند کارولین فریب داده و در این کار خبره است و حتی به ذهنش هم نمیرسد که این بار اوست که فریب خورده است.
حتما او را می کشت. اینگونه حتی به عمه جی و تمام دنیا هم لطف میکرد. جرالد موجود کثیفی بود. یک زالوی که خون دختران جوان را می مکید و با بی آبرویی و تهدید رهایشان می کرد.

سرش را به پشتی مبل تکیه داد و چشمانش را بست.
او آدم خوبی بود.
داشت دنیا را نجات میداد.
حداقل این چیزی بود که خودش فکر میکرد.
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: شنبه 5 اردیبهشت 1405 13:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تابلوی پیرمرد ماهی‌گیر

سرباز کیلومترها مسیر خاکی و بی‌آب و علف را زیر آفتاب سوزان در دل دشت لوت بی‌انتها پیموده بود. پوتین هم‌زمان از پایش محافظت و آن را زخمی می‌کرد. دیگر آبی در قمقمه نمانده بود و یک ساعت از آخرین باری که سراب می‌دید می‌گذشت. اگر هر چه سریع‌تر یک آبادی پیدا نمی‌کرد، احتمالاً جانش را از دست می‌داد.
از حرکت ایستاد. کلاه برزنتی سربازی دیگر محافظتی در برابر آفتاب ایجاد نمی‌کرد. کف دو دستش را روبروی خود گرفت و آهسته، زمزمه‌وار و ناامیدانه دعا کرد.
- ای خدایی که حافظ جان بنده‌هاشه... کمکم کن...

خون خشک‌شده کف دستان و لابه‌لای انگشتانش را گلگون کرده بود. کثافت از ناخن‌هایش می‌بارید. نمی‌توانست سرش را بالاتر از آن ببرد. روی زانوانش افتاد و دستش را بالاتر برد.
- کمک کن... ای خدا...

احساس متفاوتی در دستانش ایجاد شد. ابتدا فکر کرد سرمای عجیب دستانش نشان از انتهای عمرش داشت. حتماً بی‌حسی دارد از نوک انگشتان شروع می‌شود و کل بدنش را دربرمی‌گیرد؛ اما زمانی که دست‌هایش را پایین آورد، متوجه شد کاملاً خیس از آب است.
- این... امکان نداره...

گویی باران می‌بارید اما تنها جایی که خیس می‌شد، کف دستانش بود. زمین خشک‌تر از همیشه، بدنش داغ و آسمان بدون ابر اما دستانش لحظه به لحظه پر از آبی زلال می‌شد. دست‌ها را به هم چسباند و اجازه داد مثل کاسه‌ای از آب پر شود. به لب‌هایش نزدیک کرد و ناباورانه از آن نوشید.
- خدایا شکرت...

نوشید و نوشید سیراب شد. روی کمر به زمین افتاد. دنیا دور سرش می‌چرخید اما می‌دانست حالش بهتر شده است. ایمان داشت که خدا او را دیده و نجات داده است. حس درد عضلات و زخم‌هایی که داشت در کنار حرارت آفتاب سوزان همگی خبر خوش زنده بودن و بهبودی به او می‌دادند.

- خدا قاتل‌ها را دوست ندارد.

صدایی عمیق و رعب‌انگیز بود. چه کسی این حرف را زد؟ سرش را به این طرف و آن طرف گرداند و کسی را ندید. دست‌هایش را روی زمین گذاشت و سر جا نشست. هیچ‌کس اطرافش دیده نمی‌شد.
- کجایی؟

صدا بار دیگر شنیده شد.
- شکرگزاری‌ات را خرج خدایی که نمی‌شناسی نکن. به دست‌هایت نگاه کن ای خون‌خوار!

صدا انگار از درون مغز خودش می‌آمد. دو دستش را دوباره مقابل صورتش گرفت. سرخ از خون بود. خون تازه! دست‌ها کاملاً خیس و پر بود از خون! حالا طعمش را روی لب‌هایش احساس می‌کرد. دلش به هم خورد و برگشت. خونی که خورده بود را بالا آورد.
- قاتل! خون‌خوار!

سرفه‌ای کرد و در حالی که سعی می‌کرد دوباره بالا نیاورد جواب داد:
- من قاتل نیستم! من...
- دروغگو هم هستی! یادت نمیاد؟ مسیر برگشتت رو ببین!
- من...

رد پوتین‌هایش را دنبال کرد. سرخ بود و تا ناکجا می‌توانست آن را دنبال کند. ایستاد و با پاهای لرزان مسیری که آمده بود را برگشت. ده قدم. صد قدم. هزار قدم... و بالاخره آن را دید.
- یادت اومد؟

صدای درون سر سرزنش‌آمیز بود. آنچه پیش چشمش می‌دید کاملاً واضح و روشن همه چیز را به یادش آورد.

آن روز، بدترین روز عمرش بود. شهر محل خدمتش به دست دشمن تصرف شده بود و جز او هیچ کدام از فرماندهان و سربازان گردانش زنده نمانده بود. خودش بود و سلاحی که دیگر گلوله‌ای نداشت، سلاحی که حالا به رنگ سرخ درآمده و پیش جنازه‌ای روی زمین قرار گرفته بود. ماندن و مبارزه در شهر برایش چیزی جز مرگ نمی‌آورد. تا جایی که امید زنده بود، جانش را کف دست گذاشته و از خاک وطنش دفاع می‌کرد؛ اما جایی که دیگر ماندن فایده‌ای نداشت، به شکلی معجزه‌آسا فرصت فرار را غیمت شمرد. اما هرگز فکرش را هم نمی‌کرد که زدن به دل این کویر تا چه حد می‌تواند شرافتش را به چالش بکشد. برای زنده ماندن چاره‌ای نداشت.
- می‌ماندی و می‌مُردی بهتر از این جنایت بود.

کودک خردسال بی‌جان روی زمین بود. یادش آمد که چطور با تفنگ او را تهدید کرده بود. چطور چاقوی نوک تفنگ را در گلوی کودک فرو برده و همچون خوناشامی از رگ پاره‌اش خون خورده بود. آن کودک، یکی از ده‌ها کودک بی‌خانمانی بود که از شهر گریخته و آواره شده بودند. چاره‌ای نداشت. تشنگی امانش را بریده بود. کیلومترها زیر آفتاب سوزان و بالاخره این جنون جایی گریبان‌گیرش شد.
- خون‌خوار...

چشم‌هایش سیاهی رفت و نتوانست روی پاهایش بند شود. در کنار جسد کودک به زمین افتاد. بیهوش شد.
گلرت گریندلوالد، مخفی در پرده‌ای نامرئی از جادو، در امان از گزند طبیعت، شاهد و ناظری زنده و هشیار بر فجایعی بود که آن روز کیلومترها آن‌طرف‌تر از شهری کوچک روی می‌داد. نیروهای بی‌جادو اما مجهز به تجهیزاتی کامل از فناوری روز دنیای ماگل‌ها از صبح وارد شهر شده بودند. مردم عادی یک روز قبل شهر را تخلیه کرده و با هر چه که می‌توانستند از آنجا دور شده بودند. تنها نظامیان دلیر باقی ماندند؛ در میان آنها، سرنوشت شوم این سرباز بخت‌برگشته کنجکاوی او را برانگیخته بود. و چه سرنوشتی... در سکوت، ساعتی دیگر به کشمکش‌های درونی سرباز گوش داد و سپس سفر پرماجرای خود را به پایان رسانید.
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: گالری هنری لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
پیرمرد ماهیگیر

فلور دلاکور،با صورتی زیبا که حالا آرایشی سبک روی آن بود،در یکی از گالری‌های هنری معروف لندن قدم می‌زد.

هوای خنک و مرطوب لندن از پنجره‌های هلالی‌شکل به درون می‌تابید و نوری ملایم بر آثار هنری می‌انداخت.در گوشه‌ای از سالن، چشمش به تابلوی بزرگی افتاد که با قاب چوبی تیره و حکاکی‌های ظریف، جلب توجه می‌کرد.

تابلو، "پیرمرد ماهیگیر"نام داشت و امضای "تیوادرکونتسواری" زیر آن خودنمایی می‌کرد.فلور با شگفتی به تابلو نزدیک شد. سبک امپرسیونیسم و سمبولیسم در کنار هم، فضایی رویایی و در عین حال، پر از رمز و راز را خلق کرده بود.

برچسب کوچکی زیر این نقاشی،اعلام می‌کرد که برای سال ۱۹۰۲ میلادی است.تصویری از مردی کهنسال را در قایقی کوچک بر فراز دریا به تصویر می‌کشید. اما آنچه فلور را میخکوب کرد، جزئیات ظریف و هوشمندانه‌ای بود که در چهره و پس‌زمینه نقاشی به کار رفته بود.

با تمرکز بیشتر، فلور متوجه شد که نقاشی، خطای دیدی هنرمندانه را در خود جای داده است. با کمی دقت چهره پیرمرد نگاه کرد، گویی دو نیمه متفاوت نمایان می‌شد. اگر چشم چپش را می‌بست و نیمه راست چهره را در نظر می‌گرفت، خطوط چین و چروک‌ها، ابروها و انحنای لب، چهره‌ای خشن، پریشان و حتی شیطانی را تداعی می‌کرد. اما با تمرکز بر نیمه چپ، همان حالت آرام و مهربان را میدید. پس‌زمینه دریا نیز در نیمه راست، تاریک و طوفانی و در نیمه چپ، آرام و روشن به نظر می‌رسید.

فلور به یاد آورد که این نقاشی، نمادی از "دوگانگی درون انسان" است؛ نبرد همیشگی خیر و شر،که در اعماق وجود هر کس نهفته است. او با خود اندیشید که چگونه هنرمند توانسته این مفهوم عمیق را با تکنیکی این چنین ماهرانه به تصویر بکشد. این اثر،فراتر از انتظارات فلور از یک نقاشی بود.

فلور مدتی طولانی در مقابل تابلو ایستاد و به این دوگانگی خیره شد. او فهمید که انسان‌ها، در نگاه اول، تنها کلیتی را می‌بینند، اما در درون هر شخصیت، دنیایی از تضادها و پیچیدگی‌ها نهفته است. فلور گالری را ترک کرد،گالری ای که حالا برای فلور،پناهگاهی برای فرار از واقعیت های تلخ بود.
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1405/2/2 22:22:48
𝘓'𝘢𝘮𝘰𝘶𝘳 𝘦𝘴𝘵 𝘭𝘢 𝘮𝘢𝘨𝘪𝘦 𝘭𝘢 𝘱𝘭𝘶𝘴 𝘱𝘶𝘪𝘴𝘴𝘢𝘯𝘵𝘦 ; 𝘗𝘢𝘳𝘤𝘦 𝘲𝘶'𝘪𝘭 𝘵𝘳𝘰𝘶𝘷𝘦 𝘴𝘰𝘯 𝘤𝘩𝘦𝘮𝘪𝘯 𝘫𝘶𝘴𝘲𝘶'𝘢𝘶 𝘤œ𝘶𝘳 𝘮ê𝘮𝘦 à 𝘥𝘪𝘴𝘵𝘢𝘯𝘤𝘦.