)پا به دنیای جادویی کوچه جادوگرهای دیاگون می گذارم. روباه جادویی گریندلوالد دیگر همراهم نیست. فراموش نکردم که قرار است از اینجا به کوچه ناکترن بروم تا کتاب جادوی سیاه را بخرم. گوی جادویی که قرار است به جای پول بدهم همراه دارم.
در کوچه دیاگون راه می روم آهسته و آرام. عجله ندارم. عجله داشتن نشان ضعف است. مثل هر زمانی متین و باوقار جلو می روم. ویترین مغازه ها را هم نگاه می کنم.
«گربه!»
این را با ذوق می گویم. چون گربه دیده ام. اما گربه توی ویترین مغازه حیوان خانگی فروشی بی قرار این طرف و آن طرف می رود.
قدم های بلندتر برمی دارم. وارد مغازه می شوم. از بوی بد بینی ام را جمع می کنم. معلوم است اصلاً به حیوانات آنجا خوب رسیدگی نمی کنند.
«صاحب اینجا کیه؟»
مرد خپل قدکوتاه ریشویی خودش را می خاراند و پشت دخل می آید.
«خانوم خانوما چی لازم دارن؟»
«شاید بهتر باشه اول آداب معاشرت با یک بانوی متشخص رو یاد بگیرید آقا.»
مرد خپل جا خورد و با عصبانیت چیزهایی می گوید اما متوجه نمی شوم چون به او گوش نمی دهم. با دهان باز از خشم به حیوانات بیچاره نگاه می کنم که در قفس هایی که برایشان کوچک و تنگ است زندانی هستند. جغدی نمی تواند حتی بالش را یک لحظه باز کند. گربه های زیادی که در قفس ها هستند و نمی توانند بروند دستشویی یا خودشان را تمیز کنند. صاحب مغازه ستمگر است.
«هی خانوم اگه چیزی نمی خوای هری بیرون.»
چشم های سبزم حالا توی کاسه ی چشم مستقیم به قیافه کریه مرد خپل زل زده است.
«فِسماتوس...»
مرد خپل خودش را خیس می کند و می لرزد. کف از دهانش بیرون می آید. کوچک می شود. آب می رود. یک قفس خالی کوچک از طاقچه پرواز می کند و می آید. مرد خپل به داخلش کشیده می شود. در بسته می شود. حالا او هم مثل حیوان های بیچاره آنجاست. گرفتار شده.
«باشه می رم بیرون. ولی با گربه هام.»
یکی یکی قفس ها باز می شود. جغدها پرواز می کنند و از در مغازه بیرون می روند دنبال زندگی شان.
گربه ها می ترسند اما بعد دیگر نمی ترسند. می آیند دور من جمع می شوند.
«حالا دیگه من مامان شما هستم. قفس بی قفس. بریم.»
مرد خپل که جایش تنگ است و می بیند همه حیواناتش را فراری دادم می خواهد ناسزا بگوید اما به جای ناسزا این صدا را می دهد: «میو»
کنار در می روم. گربه ها دنبالم بیرون می آیند. برایشان آب و غذای تازه احضار می کنم.
برمی گردم به مغازه و می گویم: «وقتی پای گربه ها وسط باشه، من رحم نمی کنم. مردک چندش از گرسنگی می میری و هیچ کس نه صدات رو می شنوه نه می بینتت. بای بای.»
در پشت سرم بسته می شود و علامت رویش نوشته: «تا اطلاع ثانوی تعطیل است.»
---
@ویندا روزیه
لذت بردم از داستانی که نوشتی و شخصیتی که ویندا از خودش نشون داد!
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


کارت دامبلدور برام در اومده!
میشه با هم عوض کنیم؟


اون بهترین مدیر بین همه مدیر های گذشته و احتمالا اینده هاگوارتزه!

»






