جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 21 آبان 1404 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
علاقه به کوییدیچ.


راهرو کاملاً سرد و نمور بود و هیچ نشونه‌ای از اون چیزهای زیبایی که فرد برام تعریف می‌کرد نبود.
لعنتی می‌خواستم سریع‌تر جاروهای کوییدیچ رو ببینم.
نزدیک نیم ساعت داشتم همینجوری قدم می‌زدم که نوری در ته راهرو پیدا شد.
قبل از اینکه کاملاً به اون نور برسم و بفهمم که اون چیه صدای پاق بلندی سکوت راهرو را شکست و سالازار جلوی روم ظاهر شد.
از اون کاملاً می‌ترسیدم؛ چشاش یه جوری بود که ناخودآگاه ترسو به دلت مینداخت؛ اصلاً این چرا به دنبال من اومده؟ :«شما اینجا چیکار می‌کنید؛ قربان؟»

کلمه آخر را کاملاً غیرارادی گفته بودم؛ طوری بود که انگار تحت طلسم ایمپریو بودم.
سالازار لبخندی ترسناک زد و گفت:« از وقتی که دیدمت ازت خوشم اومد؛ با اینکه از من ترسیدی، اما ترستو به خوبی پنهان کردی و جلو اومدی و ازم کمک خواستی؛ من همیشه به خانواده خائن به خون اصیل کمک نمی‌کنم، ولی تو فرق داری؛ احساس می‌کنم قراره منو به هدف‌هام برسونی.

تو دلم لبخندی به تفکرات پوچش زدم و گفتم:« بیچاره؛ فکر می‌کنم پیری زیاد خرفتش کرده؛ آخه که یه ویزلی به یه کسی مثل تو کمک کرده؟»

بعد از اون سالازار دستمو گرفت و گفت:« همه خریدای دیاگونت با من؛ عجیب ازت خوشم اومده و من اگر از کسی خوشم بیاد، دیگه اونو ول نمی‌کنم.

خواستم قبول نکنم ولی دستمو به سمت نور کشید و به محض اینکه وارد شدیم خشکم زد.
اصلاً قابل وصف نبود.
کوچه شلوغ بود با مغازه‌های پشت سر هم که چیزهای زیادی از جمله چوب دستی، پاتیل، مواد معجون سازی، کتاب و چیزهای مختلف.
به محض حرکت سالازار، چشمم به چیزی افتاد که بیش از همه منتظرش بودم.
دستمو از دست سالازار بیرون کشیدم و سریع به سمت وسایل کوییدیچ دویدم.
لعنتی عجب جاروهایی داشت.
جاروها کاملاً براق بودند، دم‌هاشون کاملاً مرتب بود و از تمیزی می‌درخشیدند.
ردای سالازار را کشیدم و با التماس گفتم:« میشه واسم از اینا بخرید( به جاروها اشاره کردم)؟»

اخمی که روی صورتش نشسته بود بیشتر شد و گفت:« مگه سال اولیا اجازه جارو آوردن رو داشتند و من نمی‌دونستم؟»

اخمی کردم و گفتم:«نه ولی؛»

« اگه ممنوعه پس ممنوعه من نمی‌تونم واست بخرم!»

گفتم:« آخه شما چرا اینقدر به قانون پایبندید؟»

اخمش بیشتر شد و گفت:« تو فکر می‌کنی مدیر هاگوارتز، به قانون‌هایی که خودش گذاشته و از سال‌های پیش تا الان وجود داشته، پایبند نیست؟»

با لجبازی گفتم:« آخه چرا این قانون را گذاشتید؛ یعنی نمیشه اونو زیر پا گذاشت؟»

«رونالد، بین زیر پا گذاشتن قوانین احمقانه و احترام به قوانین منطقی تفاوت هست. قانون ممنوعیت جارو برای سال اولیا دلیل داره.»

« مثلاً چه دلیلی؟

به سمت یکی از دانش آموزان سال اولی اشاره کرد و گفت:«ببین، اگه به این بچه اجازه بدیم سوار نیمبوس2000 بشه، احتمال داره تا شب عید تبدیل به لکه‌ای کوچک روی زمین ورزشگاه بشه!»

«پس چرا برای خودتون استثنا قائل میشید؟ شما که همیشه می‌گید قدرتمندان می‌تونن قوانین رو زیر پا بذارن.»

« چی باعث شده فکر کنی که تو قدرتمندی رونالد؟»

« اما مگه شما از من خوشتون نمیاد؟»

« من ازت خوشم میاد چون شجاع و جسوری؛ اما قدرتمند که نیستی!
این قضیه شوخی‌بردار نیست رون؛ اگه بیفتی سرت بشکنه چیکار می‌خوای بکنی؟
می‌تونی از کتابی که بهت میدم استفاده کنی.»

« و اون چه کتابیه؟»

« اگه صفحاتش رو باز کنی؛ می‌تونی بازی‌های کوییدیچ( از زمانی که اصلاً کوییدیچ به وجود اومد) تا به همین دیروز رو ببینی؛ حتی اگه یه مسابقه تمرینی باشه.»

لبخندی روی لبم نشست؛ لااقل این بهتر از اون بود که اصلاً کوییدیچ بازی نکنم.
پس با لبخندی کتابی را که از رداش درآورد و به سمتم دراز کرد برداشتمو توی جیبم گذاشتم( کتاب کاملا شبیه یک عکس بود که راحت توی جیب جا می‌شد).

استادم: هلگا هافلپاف.


~~~
راستش دوست داشتن کوییدیچ، چندان ویژگی شخصیتی حساب نمی‌شه و بیشتر علاقمندی حساب می‌شه. ولی چون رول خوبی نوشته بودی و شخصیت معروفی برداشتی که همه شناخت مناسبی ازش دارن، نیازی به دوباره نوشتن نیست.

تایید شد.

مرحله بعد: با استادت مشورت کن که کدوم گروه برای شخصیتت مناسبه و بعد به تاپیک گروهبندی برو.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/8/21 17:13:03
دلت برای مرده‌ها نسوزه؛ دلت برای زنده‌ها بسوزه و از همه بدتر؛ برای کسانی بسوزه که بدون عشق زنده‌اند.
پروفسور دامبلدور.
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مهر 1404 17:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی:عجیب و غریب بودن


وقتی که وارد کوچه ی دیاگون شدم .انگار که کوچه زنده بود.لذت بخش بود خیلی جای فوق‌العاده‌ای بود. جارو ها با انواع مدل ها ،چودستی هایی که یکی از یکی زیبا تر بود در کوچه بودند و.....
فروشگاه ها در دیاگون همه چیز داشتند. با اینکه خیلی هیجان زده بودم ترجیح دادم که خیلی نشان ندهم. به مغازه ی حیوان فروشی رسیدیم در حالی که پدرم همچنان می رفت صدایش. کردم:بابا!بابا!!!!
پدرم بلاخره برگشت و گفت:چیه عزیزم؟
گفتم:می شه تا شما می رید و مغازه ها را می گردید من اینجا بمانم و حیوانات را ببینم؟
پدرم گفت:باشه ولی حواست باشه از اینجا دور نشی.
گفتم:باشه خداحافظ.
و پدرم رفت در حالی که حیوانات را نگاه می کردم به قفسی رسیدم، که توش موجوداتی به شکل اسب بودند و کمی هم شکل اژده ها از صاحب مغازه پرسیدم:این چه حیوانی است که این داخل است؟
فروشنده پوزخندی زد و گفت:دختر کوچولو. مگه نمیبینی اون داخل که چیزی نیست.
گفتم:اما اما!! من چیزی میبینم مثل اژده ها و اسب ترکیبی از این دوتا.یعنی شما نمی بینید؟
مغازه پر از مشتری و فروشند داد زد و گفت:مشتری های عزیز شما داخل ان قفس چیزی میبیید؟
مشتری ها بلند گفتند:معلومه چیزی اون تو نیست.
فروشنده گفت:دیدی دختر کوچولو چیزی و داخل نیست.
همه ی مشتری ها شروع به زمزمه کردن:دختره پاک دیوانه است.
اما من واقا چیزی می دیدم ولی کسی گوش نمی داد پیر زنی بالا سرم ظاهر شد و گفت:نگران نباش عقلت را از دست ندادی من هم می بینمشان.
خوشحال. شدم و گفتم:پس چرا بقیه نمی بیننشان؟
پیر زن گفت:برای اینکه ما خاصیم.
گفتم:خاصیم؟
پیر زن ادامه داد:به این موجودات تسترال می گویند و تسترال ها موجوداتی خاص هستند برای همین فقط کسانی که مرگ را به چشم دیده اند می توانند انها را ببینند.
پرسیدم:پس چطور است که فروشنده تسترال دارد ولی خودش نمی تواند ان را ببیند؟
پیر زن گفت:سوالت منتقی است دلیلش این است که فروشنده مغازه را از پدر اش گرفته و پدر اش زنده است اما پدر اش صاحب مغازه ی قبلی در جوانی مرگ یکی از دوستان اش را تجربه کرده و می تواند تسترال ها را ببیند برای همین تعدادی تسترال خرید و در اینجا گذاشته است.
خوشحال شدم پدرم با کلی کتاب توی دست اش امد و گفت:بیا لونا کلی کار داریم>
گفتم:می شود یک جغد یا یک گربه بخریم؟
پدرم گفت:باشه.
و حیوانات را نگاه کردیم.


پیشرفتت پست به پست داره دیده می‌شه! تنها نکته‌ای که می‌خوام بگم اینه که دیالوگا به جز معدود موارد بسیار خاصی، با لحن عامیانه و خودمونی نوشته می‌شن و نه کتابی. یعنی به همون شکلی که تو زندگی روزمره با بقیه صحبت می‌کنی، دقیقا همونطور بنویس. مثال:
نقل قول:
سوالت منتقی است دلیلش این است که فروشنده مغازه را از پدر اش گرفته و پدر اش زنده است اما پدر اش صاحب مغازه ی قبلی در جوانی مرگ یکی از دوستان اش را تجربه کرده و می تواند تسترال ها را ببیند برای همین تعدادی تسترال خرید و در اینجا گذاشته است.

سوالت منتفیه. دلیلش اینه که فروشنده مغازه رو از پدرش گرفته و پدرش زنده‌س. اما پدرش که صاحب قبلی مغازه‌س، تو جوونی مرگ یکی از دوستاش رو تجربه کرده و می‌تونه تسترالا رو ببینه. برای همین تعدادی تسترال خریده و اینجا گذاشته.

تایید شد.

مرحله بعد: با استادت مشورت کن که کدوم گروه برای شخصیتت مناسبه و بعد به تاپیک گروهبندی برو.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/23 18:46:51
بازنده کسی است که در انتظار معجزه می ماند

تا کسی از راه برسد و آرزوهایش را برآورده سازد

باور کن همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشان هستند

خودت معجزه زندگی خودت باش

محدودیت های ذهنی ات را کنار بگذار

باورهای صحیح خود را تقویت کن

و به سوی موفقیت گام بردار
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: جمعه 11 مهر 1404 12:51
نمایش جزئیات
آفلاین
طنین کنایه

کوچه دیاگون. گذرگاهی که هر سنگفرشش، رگه‌ای از جنون پنهان را در خود پنهان داشت. برای توده‌ی مشتاق و سرازیر از دروازه‌های پنهان، اینجا تجلی هر آن چیزی بود که در خواب‌هایشان از جادو دیده بودند: رقص دیوانه‌وار رنگ‌ها، زمزمه‌ی خوش‌باورانه‌ی افسون‌ها، و بوی شوریده‌ای از شیرینی و چرم و غبار که در هم می‌آمیخت تا معجونی سحرآمیز بسازد. اما برای امیلی تایلر، این کارناوال بی‌پایان، بیشتر شبیه به نمایشگاهی بود از اغراق، جایی که هر نور درخشان، هر خنده‌ی بی‌پروا، و هر بوی دلنشین، در پس خود، طعمی از ابتذال و پیش‌پاافتادگی را پنهان داشت. او در میان این ازدحام که از فرط شور، به مرز تباهی می‌رسید، گام برمی‌داشت؛ گام‌هایی که هر کدام، نه برای همراهی، بلکه برای خلق حفره‌ای عمیق‌تر از بیگانگی در جهان اطرافش بود. لبخندی محو، آمیخته به کنایه، بر لبانش نشست؛ لبخندی که گویی به راز بزرگ و خنده‌داری پی برده که تنها خودش از آن آگاه است.

ویلو، سنجاب کوچک و پرانرژی‌اش، از فراز شانه‌ی امیلی، مانند نقطه‌ای متحرک از بی‌قیدی محض، با هر سوسوی نور و هر جنبش ناگهانی، به جنب‌وجوش می‌افتاد. پنجه‌های کوچکش، بی‌قرارانه به هر ویترین پر زرق و برق چنگ می‌زد، گویی می‌خواست هر آنچه را که نمی‌فهمد، تصاحب کند. غریو کوچکش، از فرط شور و شوقی که امیلی آن را "نمایش مضحک حیات" می‌نامید، در گوش او طنین می‌انداخت.

-ویلو، عزیزم

امیلی زمزمه کرد، صدایش، نه برای شنیده شدن در میان هیاهو، که برای ثبت در حافظه‌ی کنایه‌های خودش بود.

-واقعاً فکر می‌کنی همه ی اون کلوچه‌های کره ای بنفش، که ظاهراً از اشک‌های ماهتابی مردم زیر دریا ساخته شده‌ ان، برای دندونات خوبن؟البته، اگه دندونی برات باقی مونده باشه، که با توجه به رژیم غذایی تماماً شیرینت، من سخت بهش شک دارم...

نیشخندی محو، که بیشتر شبیه به نقاب سایه‌ای بود بر لبانش، پدیدار شد؛ سایه‌ای که تلخی پنهانی از هوش گزنده را با خود حمل می‌کرد. ویلو، بی‌اعتنا به نیش تلخ و شیرین این کنایه، به سمت غرفه‌ی بعدی خیز برداشت، گویی زندگی بدون درک این پیچیدگی‌ها، به مراتب لذت‌بخش‌تر است؛ زندگی که امیلی آن را "موهبتی برای کسانی که از عمق بی‌خبرند" می‌دانست.

لیست خرید هاگوارتز، در دست امیلی، مچاله‌ی یک سرنوشت محتوم بود که او را به سمت ناشناخته‌ای که پیشاپیش تمام جزئیاتش را پیش‌بینی کرده بود، می‌کشاند. چشمش بر ردیف یک چوبدستی ایستاد.

-چوبدستی

زمزمه کرد، صدایش، حالا طعم خاکستر رویاهای سوخته را داشت؛ رویاهایی که هرگز وجود نداشتند تا بسوزند.

-چه انتخاب بدیع و نوآورانه‌ای برای عصری که قرار بود عصر جادوهای بی‌واسطه باشه. فکر می‌کردم مکانیسم جادوگری از این حد کهنه‌پرستی فراتر رفته، اما ظاهراً سنت، همچنان بر منطق ارجحیت دارره. یا شاید هم جادوگران هنوز اونقدر تنبلن که نمی‌خوان به چیزهای جدید فکر کنند و با همون ابزارهای باستانی‌شون خوشن.چقدر قابل پیش‌بینی و چقدر بی‌روح

نگاهش به مغازه‌ای افتاد که ورودی‌اش، در هیاهوی توده‌ها، گویی دروازه‌ای به سوی یک کهن‌کده‌ی غبارآلود بود. تابلوی مغازه، با ابهتی کهن، بر فراز دری که به جهانی دیگر باز می‌شد، خودنمایی می‌کرد؛ دری به سوی دنیای انتظارات، اما نه انتظارات امیلی. ویترین، با ردیف‌های منظم از جعبه‌های چوبدستی، شبیه به مقبره‌ی دست‌نخورده‌ی انتظاری بی‌پایان بود. چوبدستی‌ها، نه منتظر انتخاب شدن، که منتظر انتخاب کردن بودند. این جمله‌ی معروف، برای امیلی، همواره طعم کنایه‌ای عمیق‌تر را داشت؛ کنایه‌ای از غرور بی‌جای اشیاء بی‌جان و توهم انتخاب، در جهانی که همه چیز از پیش تعیین شده است.

مغازه، به دلیل شهرت اساطیری‌اش، همواره پاتوق جادوآموزان تازه‌کار بود. از ورودی‌اش، انبوهی از رویاهای تب‌آلود و هیجانات کاذب فوران می‌کرد؛ سیلاب‌های شور و شوق که امیلی را در خود غرق می‌کرد، اما نه با خودش، بلکه با بیگانگی‌اش. هر کودک، با چوبدستی‌ای در دست، که گویی تنها خودش قادر به رمزگشایی از زبان آن بود، از مغازه خارج می‌شد؛ نمایشی تکراری و در عین حال، به طرز عجیبی، جذاب و خسته‌کننده. تکرار مکررات، تا بی‌نهایت.

امیلی، با یک پوزخند نامرئی که تنها در انحنای چشمانش و خطوط ظریف کنار لب‌هایش قابل مشاهده بود، وارد مغازه شد. بوی چوب کهنه، غبار قرون و انتظار سحرآمیز، همچون بخوری سنگین و خواب‌آور، در فضا می‌چرخید. قفسه‌های بلند و باریک، تا سقف، با هزاران جعبه‌ی چوبدستی، گویی ستون‌های بی‌شمار یک معبد باستانی را تشکیل می‌دادند. اما امیلی، به جای حس تقدس، حس انباشتگی بی‌هدف را داشت؛ انبوهی از چوب‌های مرده، که انتظار جان گرفتنشان، خود نوعی کنایه بود.


ویلو، مانند یک تکه از روح بی‌قرار امیلی، روی شانه‌اش جای گرفت و با چشمان کنجکاوش، به هر سو می‌نگریست، بی‌آنکه چیزی را درک کند. در همان لحظه، از میان هزارتوی قفسه‌ها، سایه‌ای بلند قامت و در هم تنیده با تاریکی، بیرون آمد. آقای اولیوواندر، با قامتی خمیده و چشمان آبی‌رنگ و نافذش که گویی می‌توانست هزاران سال تاریخ و هزاران داستان ناگفته را در یک نگاه بخواند، به سمت امیلی برگشت. صدایش، خش‌خش هزاران صفحه‌ی کهنه و اسرارآمیز را به یاد می‌آورد، اما در پس آن، لحنی از قدرت و دانشی نهفته بود که می‌توانست از میان کنایه‌ها عبور کند.

_آه! یک جادوآموز جدید! انتظار داشتم شما رو ببینم. شما... بسیار جالب توجه هستید. چشمات... انگار یه داستان پنهان دارن که هزاران کلمه برای بیانش ناکافیه. داستانی که توی هر گوشه‌اش، ابهام و پرسش نهفته ست. و البته، کنایه!

او لبخند زد؛ لبخندی که عمق تجربه‌ای بی‌انتها را در خود داشت.
امیلی، ابرویی بالا انداخت، نیشخندش را با ظرافتی هنرمندانه پنهان کرد.

-مطمئن نیستم جالب توجه دقیقاً همون واژه‌ای باشه که من برای ساعاتی که مجبورم صرف کارهای بیهوده و مراسم‌های از پیش تعیین‌شده بکنم استفاده می‌کنم، آقای اولیوواندر! اما لطفاً، احساس راحتی کنید و اسمشو هرچی میخواید بذارید؛ موجودی که از عدم لذت می‌بره یا تماشاگر همیشگی نمایش بی‌معنای زندگیه. و بله، چشمام حتماً یه داستان پنهان دارن؛ احتمالاً داستانی درباره‌ی اینکه چقدر به یک فنجون چای گرم و سکوت مطلق نیاز دارم، به جای اینکه مجبور بشم به این نمایش بزرگ و بی‌معنای انتخاب چوبدستی ادامه‌ بدم؛ نمایشی که همه چیش از قبل نوشته شده.

در کنایه‌اش، رگه‌هایی از خستگیِ محتاطانه، هوش گزنده و نوعی تلخیِ فلسفی حس می‌شد؛ تلخی‌ای که از درک بیش از حد واقعیت نشأت می‌گرفت.
آقای اولیوواندر برای لحظه‌ای مکث کرد، گویی در حال رمزگشایی از کنایه‌های امیلی بود؛ کنایه‌هایی که هر کدام، لایه‌ای از شخصیت او را می‌شکافتند و به عمق ذهن او راه پیدا می‌کردند. سپس، لبخندش، عمیق‌تر از قبل، بر صورتش نشست؛ لبخندی که گویی پاسخی به کنایه‌های امیلی بود، پاسخی که در سکوت نهفته بود.

-بسیار خوب. پس، به دنبال یک چوبدستی هستین؟ یا شاید بهتره بپرسم، یک همراه؟ همونی که قراره به زبونت جون ببخشه و کنایه‌هات رو به واقعیت تبدیل کنه

-اگر بتونم یکی رو پیدا کنم که بتونه به تمام کنایه‌های درونیم، پاسخ درخوری بده، بله

امیلی، دست‌هایش را به هم گره زد، گویی در حال آماده شدن برای یک مبارزه‌ی فکری، یا شاید هم نبردی علیه کلیشه‌ها و انتظارات بود.

-بسیار خب. امیدوارم قرار نباشه برای انتخاب یه چوبدستی، تمام این انبار خاک‌گرفته رو زیر و رو کنم، اونم با این نمایش تکراری که 'چوبدستی صاحبش را انتخاب می‌کند'

آقای اولیوواندر، بی‌اعتنا به کنایه‌ی ظریف امیلی که هر کلمه‌اش همچون نیشی کوچک بود، دست در میان قفسه‌ها برد و جعبه‌ای باریک را پایین آورد.

چوب افرا و پر ققنوس، ده و سه چهارم اینچ، انعطاف‌پذیر. امتحانش کن. بذار ببینیم آیا کنایه‌های شما، می‌توانند اینو به رقص در بیارن یا...

امیلی چوبدستی را گرفت. حسی خنثی داشت، نه گرم و نه سرد، گویی قطعه‌ای بی‌جان از چوب بود که نه شور و نه زندگی داشت. وقتی آن را با تردید تکان داد، تنها یک صدای سوت کوچک و بی‌رمق، شبیه به نفس‌های آخر یک بادکنک سوراخ، از آن بیرون آمد.

-آه، چقدر تاثیرگذار. فکر کنم این یکی بیشتر برای زدن روی پاتیل و جلب توجه مناسب باشد تا طلسم کردن

او با طعنه، چوبدستی را به اولیوواندر بازگرداند. در نگاهش، رگه‌ای از ناامیدی پنهان بود که به سرعت با کنایه پوشانده شد؛ ناامیدی از اینکه حتی اینجا هم چیزی شگفت‌انگیز انتظارش را نمی‌کشد و همه چیز، طبق روال است.آقای اولیوواندر، جعبه‌ی دیگری را بیرون آورد.

-بلوط و تار موی تک‌شاخ، نه اینچ، کمی سرسخت و با اراده‌ی قوی. برای کسایی که حاضر نیستن سر تعظیم فرود بیارن. شاید هم برای سرکشان

امیلی آن را به دست گرفت. این بار، حسی از سوزش خفیف در کف دستش احساس کرد، گویی چوبدستی سعی در پس زدن او داشت، تظاهری به سرکشی. اما باز هم، هیچ چیز خاصی رخ نداد؛ تنها حسی از تضاد، تضادی که در وجود خود امیلی نیز ریشه داشت.

_خب. به نظر می‌رسه این یکی، از من خوشش نمیاد. یا شاید هم من از ازش خوشم نمیاد. معمولاً وقتی اینقدر زور می‌زنید که کسیو راضیش کنید، نتیجه‌اش فقط یک شکست خیره‌کننده ست

ویلو، که تا آن لحظه روی شانه‌ی امیلی نشسته بود و با چشمان تیزش به هر حرکت و واکنش او می‌نگریست، ناگهان با یک سلسله از صداهای زیر و پی‌درپی، با پنجه‌های کوچکش، بی‌قرارانه، به یک جعبه‌ی کوچک و غبارگرفته در گوشه‌ای از قفسه اشاره می‌کرد. جعبه‌ای که نیمی از آن در سایه‌ی یک قفسه‌ی بزرگ‌تر و کتاب‌های کهنه پنهان شده بود، گویی خود را از دید پنهان کرده بود؛ همانند گنجی که نمی‌خواهد به راحتی کشف شود و از هیاهوی جهان می‌گریزد.امیلی با یک نیشخند به ویلو نگاه کرد.

_واقعاً؟ تو به من می‌گی کدومو انتخاب کنم؟ نکنه فکر می‌کنی من انقدر تو انتخابام بی‌هدفم که نیاز به راهنمایی یه جونده‌ی کوچولو داشته باشم؟

در کسری از ثانیه، این جمله از زبانش پرید، اما بلافاصله حس آشنای ندامت، مانند سایه‌ای سرد از کنارش گذشت. بارها و بارها، همین اشاره‌های به ظاهر بی‌معنای ویلو، او را به نتایجی غیرمنتظره و گاه حیاتی رسانده بود. با این حال، امیلی هرگز به روی خودش نیاورد؛ غرورش اجازه نمی‌داد این "نیروی راهنما" را به یک سنجاب کوچک نسبت دهد.با این حال، کنجکاوی، مانند یک خوره، آرامش امیلی را بر هم زد؛ کنجکاوی که از عمق ذهن منطقی او نشأت می‌گرفت.
آقای اولیوواندر، با چشمان تیزش به سمت جعبه‌ای که ویلو با سماجت به آن اشاره می‌کرد، نگاه کرد.

-اون یکی. سال‌هاست که اونجاست. هیچکس تا حالا به اون توجهی نکرده، انگار خودشو پنهان کرده، حتی از دید من . چوب بید و رگه‌ی قلب اژدها... سیزده اینچ، بسیار غیرقابل انعطاف و کمی... مرموز.طبق یادداشت های پدربزرگم این چوبدستی، برای کساییه که عمق سکوتشون، از فریاد دیگران بیشتره. برای کسایی که با کلمات، جهان رو تغییر می‌دن، حتی اگه اون کلمات، در پرده‌ ای از کنایه پیچیده شده باشن و تنها عده‌ای معدود، زبونشونو بفهمن

امیلی، با کنجکاوی که دیگر نمی‌توانست پنهانش کند، به سمت جعبه رفت. با اینکه این یک راهنمایی "جونده‌وار" بود، اما خود جعبه، در آن گوشه‌ی نیمه‌تاریک و غبارآلود، با هاله‌ای از رمز و راز، برای امیلی جذابیت خاصی داشت. او جعبه را با احتیاط پایین آورد. وقتی درب آن را گشود، چوبدستی‌ای به رنگ بید مجنون، با رگه‌هایی تیره که گویی ریشه‌های یک درخت قدیمی بودند، نمایان شد. هیچ درخششی نداشت، اما حسی از قدرت باطنی و آرامش عمیق، مانند زمزمه‌ی یک حقیقت باستانی، از آن ساطع می‌شد.

امیلی چوبدستی را برداشت. به محض اینکه انگشتانش آن را لمس کردند، موجی از گرمای دلنشین و پایدار، مانند یک رودخانه‌ی آرام که از اعماق زمین سرچشمه می‌گیرد و مسیر خود را به آرامی می‌یابد، در وجودش پیچید. نه شعله‌ای آتشین، بلکه گرمایی آرام و پایدار، گویی یک ارتباط کهن، پس از قرن‌ها، دوباره برقرار شده بود. از نوک چوبدستی، یک نور سبز کمرنگ و ملایم، شبیه به هاله‌ای از مه زمردین، ساطع شد که به آرامی در فضا رقصید و سایه‌های گوشه‌های مغازه را به زندگی دعوت کرد؛ سایه‌هایی که حالا دیگر تنها نبودند. ویلو، با هیاهوی پیاپی و هیجان‌زده، روی سر امیلی جست و خیز کرد، گویی می‌گفت:

-دیدی؟ من از اول می‌دانستم! همانطور که از شیرینی پنهان در جیب سمت چپت باخبرم!

امیلی، با نگاهی متعجب و سرشار از رضایت به چوبدستی خیره شد.

-خب

او زمزمه کرد، صدایش حالا طعم رضایت و کمی شیطنت داشت.

-به نظر می‌رسه بالاخره یکی ازینا تصمیم گرفت که از بقیه متفاوت باشه. البته، همیشه هم نمی‌شه به چیزی که به راحتی در دسترسه، اعتماد کرد، مگه نه؟ شاید بهترین چیزا، خودشونو پنهان می‌کنن و منتظر کشف شدنن.

او با یک نیشخند عمیق‌تر به آقای اولیوواندر نگاه کرد.

-این یکی، حداقل، تظاهر نمی‌کنه که قراره دنیا رو نجات بده. فقط به نظر می‌رسه می‌دونه چجوری اونو به سخره بگیره.

و در عمق نگاهش، برای لحظه‌ای، رگه‌ای از خوشبختی پنهان، مانند برق یک ستاره‌ی دوردست، درخشید؛ خوشبختی از کشف یک هم‌صحبت واقعی.آقای اولیوواندر لبخندی عمیق زد.

-چوبدستی‌ها انتخاب می‌کنن، خانم تایلر. و به نظر می‌رسه این یکی، به خوبی انتخاب کرده. این چوبدستی، برای کساییه که نیازی به جلب توجه ندارن، اما حضور قدرتمند و تاثیرگذاری دارن. برای کسانی که کلماتشون، حتی کنایه‌ها شون، سنگینی خاصی داره...

امیلی، با رضایت کامل، چوبدستی را در دست گرفت.

-بسیار خوب. حالا که ما هر دو یه زبان مشترک داریم، امیدوارم کمتر از این به من کنایه بزنه و بیشتر به 'اونایی' که لیاقتشو دارن. البته، فکر می‌کنم همین الان هم کنایه می‌زنه، فقط من هنوز زبونشو به طور کامل نمی‌فهمم، و این خودش، یه کنایه‌ ی بزرگه.

او با طعنه، به چوبدستی نگاه کرد، گویی با یک رفیق قدیمی در حال گفتگوست؛ رفیقی که از همان جنس خود اوست.
وقتی امیلی و ویلو از کهن‌کده‌ی اولیوواندرز خارج شدند، کوچه دیاگون هنوز هم پر از هیاهو و اغراق بود. اما این بار، امیلی با چوبدستی‌اش در دست، حسی از پیوند عمیق‌تر با این دنیا داشت. او حالا ابزاری برای بیان قدرتمندتر "طنین کنایه"هایش پیدا کرده بود؛ ابزاری که خود، آینه‌ای از وجودش بود و به عمق تفکراتش جان می‌بخشید. ویلو، با هیجان پیاپی، انگار میخواست بگوید:

-من به تو گفتم! حالا یک شیرینی دیگر به من بده!

امیلی به او نگاه کرد و با یک نیشخند محو پاسخ داد:

-البته که تو گفتی، کوچولو .فکر می‌کنی همه چیزو می‌دونی و البته، گاهی اوقات حق با توئه. من فقط مجبور بودم یکم نمایش اجرا کنم تا مطمئن شم که انتخاب درستی می‌کنم و البته، به آقای اولیوواندر ثابت کنم که همه چیز اونقدرا که به نظر می‌رسه، ساده نیست

او چوبدستی را به آرامی تکان داد و نور سبز رنگی از آن به آرامی رقصید، گویی با کنایه‌های امیلی هم‌آوا شده بود و پاسخی مرموز می‌داد. جهان، با "طنین کنایه" امیلی، حالا رنگ و بویی دیگر داشت؛ بویی از چالش، از تفکر و از عمقی که کمتر کسی به آن دست می‌یافت.

***

پست شما انقد بی نقصه که ماشالا.

تایید شد.

مرحله بعد: با استادت مشورت کن که کدوم گروه، برای شخصیتت مناسبه و بعد به تاپیک گروهبندی برو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/11 15:52:12
!From a small spark to a blazing flame; with courage and unity, for Gryffindor
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 شهریور 1404 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی : هوش، علاقه به کتاب، علاقه به بهترین بودن،

خب حالا وقتش بود که شروع کنم. همانطور که در کوچه ی دیاگون قدم می زدم، از جلوی فروشگاه اولیوندر رد شدم. لحظه ای فکر کردم بهتر است برم داخل و چوبدستی ام را بخرم اما بعد با خودم گفتم: مگه چی میشه اول حیوون ها رو نگاه کنم، شاید یه جغد هم گرفتم. می خواستم بروم که به نظرم آمد کسی مرا صدا می زند برگشتم و دنبال منبع صدا گشتم. در کمال تعجب دیدم لی لی دارد به طرفم می دود.

قبل از این که فرصت فکر کردن داشته باشم، به من رسید و در حالی که به شدت نفس نفس می زد گفت: سلام. تو اصلا صدای منو نشنیدی که چند بار صدات زدم؟ یه کم بیشتر به اطرافت توجه کن، داغون شدم تا بهت رسیدم؛ فکر کردم تو جمعیت گمت می کنم.

جواب دادم: حالا اینجا چی کار می کنی فکر کردم نمیای.
_نمی خواستم بیام، اما فکر کردم که شاید به کمک احتیاج داشته باشی. به هر حال بار اولیه که میای اینجا، نه؟ خب بیا بریم.

و مرا قبل از اینکه چیزی بگویم با خود به داخل فروشگاه اولیوندر کشید.

_سلام. شما خانم های جوان هم حتما چوبدستی می خواین، نه؟ امروز ۳۵ تا چوبدستی فروختم، ۳۵ تا!
_نه من نمی خوام برای دوستم اومدم.

و آرام به من گفت: بگو ببینم کتاب علم چوبدستی رو خوندی یا نه؟
سر تکان دادم.
گفت: خب، چوبدستیت چیه؟
گفتم: چوب درخت مو و ریسه ی قلب اژدها

_خوبه، لطفا چوبدستی درخت مو و ریسه ی قلب اژدها رو می دین.
_بله . بفرمایین.

بعد چوبدستی را به من داد. از آنجایی که زیاد کتاب می خونم، دنبال کتابی بودم که بهترین چوبدستی ای که برام مناسبه رو بهم بگه و چند تا طلسم هم پیشاپیش یاد بگیرم، چون قرار بود تو درسهام از بقیه بهتر باشم؛ مخصوصا ورد های جادویی.
با اطمینان چوبدستی را تکان دادم و نتیجه اش را دیدم. بله این چوبدستی من بود.

***

هوش هرمیون رو به خوبی به تصویر می‌کشی، آفرین!
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/18 18:01:44
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 17 شهریور 1404 10:10
نمایش جزئیات
آفلاین
(خودپسندی ، غرور ، میل شدید به دیده شدن)

بعد از دیدار عجیب‌ و غریبِ پاتیل درزدار، با اون پسری که معلوم نبود بابا چرا میگه نزدیکش هم نشم، بالاخره قسمت جذاب روزم شروع شد. خرید وسایل! مغازه های زیادی سرتاسر کوچه دیاگون رو پر کرده و نزدیک شروع سال جدید، انقدر شلوغ میشه که برق کفش های ورنیم مشخص نباشه. با اینکه هرازگاهی چند نفر با چرخوندن سرشون و نگاه پر از تحسینی که روی من دارن باعث لبخندم میشن و با غرور بیشتری کنار بابا قدم برمیدارم ولی فقط همین کافی نیست؛ برای اینکه همه، پسرِ پاترِ بزرگ رو بشناسن.

چی میتونه باعث بشه بیشتر به چشم بیام ؟ همینطور که ذهنم درگیر پیدا کردن جواب سوالمه، طبق عادت همیشگیم دستم رو بین تار موهام فرو میکنم و کمی حرکتش میدم که حالت بهم ریخته ای که از قبل داشت رو تجدید کنم و بعد از ریختن چند تا تار مو روی پیشونیم، دستم رو عقب میکشم و با یه لبخند که قطعا جذابیتم رو بیشتر میکرد به اطراف نگاه میکنم. با دیدن مغازه حیوانات خانگی و مرد قد بلندی که تو ورودیش با یه میمون خنگ مشغوله، نیشخند کوچیکی میزنم و سرم رو سمت بابا میچرخونم که بتونم موقع حرف زدن صورتش رو ببینم.

-میشه تا شما کتاب هام رو بگیری من برم یه سر به اون مغازه بزنم ؟ شاید حیوون خوبی پیدا کردم. کسی چه میدونه.. موجودی که لایق من باشه کم پیدا میشه ؛ ولی یه نگاه انداختن که ضرری نداره. نه بابا ؟

رد نگاه بابا مغازه رو نشونه میگیره و بعد از لبخندی که رو لباش میشینه سرش رو به نشونه تایید حرکت میده. حس میکنم لبخندش نشونه‌ی فهمیدنِ فکر پسرشه ولی حرفی راجع بهش نمیزنه. پس لزومی نداره توضیح بدم چیکار میخوام بکنم.

-مشکلی نداره پسرم برو. حواست باشه فقط خرابکاری نکنی.

با ذوقی که از اجازه دادنش میکنم بدون اینکه مکثی داشته باشم با سرعت سمت مغازه میچرخم و دو قدم اول رو به حالت دویدن برمیدارم ولی بعد با یادآوری موضوعی، یک لحظه سر جام می‌ایستم و قدم هام رو محکم و با غرور برمیدارم. چند ثانیه ای طول میکشه تا کنار آقای قدبلند قرار بگیرم ولی به محض رسیدن کنارش با صدای بلندی شروع به صحبت میکنم تا آدم های اطرافمون هم متوجه مکالمه ای که بینمون شروع میشه بشن.

-اون بالا هوا خوب نبود که اینهمه به کمرت زحمت دادی و خم شدی؟
-نه پسرجون. میمونِ توجهم رو جلب کرد.

برخلاف من با صدای آرومی جوابم رو میده و من با دقت بیشتری به حرکاتش نگاه میکنم. با حس غم محوی که تو نگاهش موقع بازی کردن با میمون هست تلخندی از روی ترحم روی لبام میشینه. چرا باید بازی با یه میمون بامزه غم‌انگیز باشه؟ مخصوصا با این شرایط که با وجود قد بلندش به خودش زحمت داده و اینهمه خم شده که بتونه هم سطح با میمونِ داخل قفس باشه تا به راحتی ببینتش. آدم مرموزی به نظر میاد و همین کنجکاوی من رو بیشتر قلقلک میده.. موهای رنگین‌کمونیش و رنگ پوستش هم وضعیت رو عجیب تر میکنه.

به دیوار کنار قفس ها تکیه میدم و همزمان دستام رو داخل جیب های شلوارم فرو میبرم. با نیم نگاهی به مردم اطرافمون صدام رو بالا میبرم و حرف میزنم؛ تظاهر میکنم صدای بلندم بخاطر تفاوت قدی زیاده، تا بتونه صدام رو بشنوه.

-چرا ناراحتی؟

با شنیدن سوالم دست از بازی کردن با میمون برمیداره و صاف می‌ایسته و نگاهش رو به من میده. حس میکنم با دقتی که داره سعی میکنه من رو به کسی تشبیه کنه و با شنیدن حرفش درستی حدسم اثبات میشه.

-تو پسر پاتری نه ؟ فکر میکنم باید اسمت جیمز باشه.

نیشخندی بابت اینکه از روی ظاهرم تونسته من رو تشخیص بده روی لب هام شکل میگیره و سرم رو با قاطعیت و اعتماد‌به‌نفس بالایی حرکت میدم و برای جواب دادن بهش دوباره صدام رو بالا میبرم.

-درست فهمیدی. جیمز پاتر. الان هم اومدم یه حیوون خونگی انتخاب کنم. به نظرت کدومش برای من مناسبه ؟ موجودی که لایق یه پاتر باشه.

با نگاهی گذرا قفس هارو چک میکنم و بدون اینکه چیزی توجهم رو جلب کنه یاد سوالی میوفتم که چندثانیه قبل تر پرسیده بودم و بدون اینکه به این آقای قدبلند اجازه بدم حرف بزنه دوباره با صدای بلندی خطاب بهش حرف میزنم.

- نگفتی چرا ناراحت بودی؟
-میتونی من رو تال صدا کنی پسرجون. میدونی که خیلی باهوشی؟ و آینده جالبی هم در انتظارته. به نظرم یه نگاهی به گربه هاش بنداز.

با شنیدن جمله دومش پوزخندی از شدت غرور بابت تعریفش رو لبام شکل میگیره و تکیه‌م رو از دیوار میگیرم. دستم رو از داخل جیبم در میارم و به طور نمادین خاک روی شونه‌م رو میتکونم. بعد تموم شدن حرفش با اخم کوچیکی بهش نگاه میکنم. دوباره جواب سوالم رو نداد! یه جواب کوچیک چقدر میتونه سخت باشه مگه؟ کاملا صاف ایستاد و طوری که انگار با فاصله گرفتن سرش ازم حالا این منم که صداش رو نمیشنوم، با صدای بلندی شروع به صحبت میکنه.

-از اینکه امروز افتخار دیدنت رو داشتم خوشحالم جیمز پاتر.

با تموم شدن جملش زمزمه های اطرافم بلند میشه. یعنی فهمید که قصدم از نزدیکی بهش چیه که خودش هم با تقلید ازم کمکم کرد ؟ اگه نفهمیده پس چرا روی اسمم تاکید کرد؟ بدون اینکه بهم فرصت بیان کردن فکر هام رو بده با چشمکی بهم ازم فاصله میگیره. حس میکنم میدونست قراره بیام پیشش و حتی میدونست که چرا باهاش حرف زدم..اون بهم چی گفت....؟ -آینده جالبی هم در انتظارته- نکنه واقعا آینده رو میبینه؟!!!

با یادآوری حرف هایی که بینمون زده شد با کمی تعجب به راهی که ازش گذشته نگاهی میندازم و بعد دور شدنش سمت ورودی مغازه قدم برمیدارم. بدون اینکه ذره ای از محکم بودن قدم هام کم بشه داخل میشم و با چرخوندن چشمام داخل فضای مغازه قفس هارو چک میکنم. اینجا حتی از بیرون هم شلوغ تره! صدای حیوون های تو قفس کل مغازه رو برداشته. با اینکه به محض ورودم نگاه ها سمتم میچرخن و با تحسین بهم خیره میشن ولی اهمیتی نمیدم و داخل مغازه میچرخم که با توجه به حرف آقای تال نگاهی به گربه ها بندازم. همزمان با کشیدن دستم بین موهام بخاطر بیشتر بهم ریختنشون، نگاهم روی گربه مشکی ای خیره میمونه. داخل قفس بدون ذره ای زحمت دادن به خودش لم داده و با بی‌حوصلگی به باقی آدم ها نگاه میکنه. تشابه نگاه کردنش با طرز نگاه های من باور نکردنیه. نگاهی که انگار داد میزنه -من از همه بالاترم. -

با قدم های بلندی فاصله بینمون رو کم میکنم و بدون اینکه اجازه ای از فروشنده بگیرم در قفسش رو باز میکنم و در کمال تعجب به حرکاتش خیره میمونم. بدون اینکه اهمیتی به استراحتش بده از سرجاش بلند میشه و به بدنش قوص میده؛ قدم های کوتاهی برمیداره و با پرش آرومی جای خودش رو دور شونه هام پیدا میکنه. مثل مار دور گردنم میپیچه و پاهاش رو از یه سمت شونم آویزون میکنه و سر و دستاش رو از سمت دیگه. با قرار گرفتنش روی شونم لبخندی از خوشحالی میزنم. شدت مچ شدنش باهام غیرقابل باوره. مدل چشم هاش و نگاه کردنش با چشم‌های من مو نمیزنه. این رو میشه از انعکاس تصویرم روی شیشه‌ی پنجره‌ی مغازه فهمید. این گربه برای من خلق شده و الان دقیقا جای درستشه.

دستم رو داخل جیب شلوارم میبرم و همونطور که بلک روی گردنمه به سمت فروشنده حرکت میکنم. به محض رسیدن به فروشنده در ورودی مغازه باز میشه و بابا رو تو چهارچوب در میبینم. با لبخند به بلک نگاهی میندازه و جلو میاد. بدون اینکه حرفی بزنم هزینه ای که باید بخاطر گربه‌م پرداخت بشه رو حساب میکنه و بعد منتظر میمونه که به سمت خارج مغازه حرکت کنم. من هم با افتخار بابت پیدا کردن حیوونی که بتونه هم سطح یه پاتر باشه لبخند میزنم و از مغازه بیرون میرم. البته آقای‌تالِ آینده‌بین هم کمک بزرگی تو پیدا کردنش کرد. اگه بعدا دیدمش باید ازش تشکر کنم.

***

خبریه که این روزا همه با آقای تال صمیمی شدن؟ توطئه‌ای در کاره؟
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/17 10:24:29
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 12 شهریور 1404 14:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی ها:کم حرف،ماجراجو،مقداری منفعت طلب
راستش را بخواهید من در طول همین مدت کوتاهی که از زندگی ام میگذرد مکان های جادویی زیادی را دیده ام،به واسطه ی شغل پدرم که کاووشگر دریایی بود(الانم همونه فقط تو دریای اب شنگولی)مکان هایی را دیده ام که شاید تعداد کمی از هم سن هایم دیده باشند،اما این کوچه فرق داشت،در این کوچه اشتیاق جاری بود،مثلا اشتیاق ساحره ی ژنده پوشی که برای فرزندش به دنبال خرید حیوان خانگی بود یا کودکی که لحظه ی قبل شیشه ی مغازه ی پاتیل فروشی را شکست.
ولی نکته ی جذاب تر این ماجرا گردش مالی ان منطقه بود،مادرم همیشه دوست داشت مغازه ی عطاری ای در این کوچه داشته باشد،اما عمرش به دنیا نبود.
به خودم قول داده ام که روزی بخش بزرگی از این کوچه را به نامش نامگذاری کنم،شاید حالا نه اما دور نیست.
قدم که در ان کوچه گذاشتم چیز های عجیبی دیدم اما بیشتر از همه چشم بچه های متعجبم توجه ام را جلب کرد،با خود گفتم بد نیست قبل از خرید چرخی در انجا بزنم
چشمم به غرفه ای افتاد که توسط جمعیت دوره شده بود، ان مرد در حال فروش چیزی غیر متداول بود واگرنه این مقدار طرفدار عادی نیست.
وقتی نزدیک شدم مرد اسیایی کهن سالی را دیدم که میگفت:نقشه ای به شما میدم دانش اموزان هاگوارتز قیمتش 3 گالیون است اما چیزی که با پیدا کردنش به دست میارید بیشتر از این حرف هاست،اما حکمتی در این کار ، این نقشه فقط خودش از بین مشتتریانش انتخاب میکنه که به دست چه کسی بیوفته اون ماجراجو ترین ها رو انتخابه میکنه!
و بله هونطور که حدس میزنید من جزو اولین داوطلبین شدم
مرد اسیایی دواره گفت:وقتی به رنگ سبز در اومد یعنی انتخابت کرده،این نقشه فقط برای خواننده اش قابل فهمه.
نقشه دست به دست شد و رنگ های متفاوتی نشان داد الا سبز،گاهی هم فحش مینوشت(فحشای بد) تا وقتی به دست من افتاد بدون لحظه ای وقفه سبز شد
مرد اسیایی با تعجب گفت:یه سال اولی!خخخ خیلی خوب سه گالیونو بده و برو
مبلغ رو پرداخت کردم و با نقشه ی تو دستم از اونجا دور شدم
ناگهان روی نقشه پدیدار شد:اینم شانس مایه
یک سال اولیه نیم متری باید برنامه هامونو عملی کنه
خیلی خوب پسر جون تا وقتی وارد در هاگوارتز نشدی من میرم بخوابم البته فعععک نکنم وقتی که بشی ام کار زیادی ازت بر بیاد فعلا خداحافظ
با ذوقی وصف ناپذیرم با خودم گفتم: اینه که بدِ
داشتم در خیال سودی که قراره از این نقشه بهم برسه خر غلط میزدم ک دست گوشتالویی رو روی شونه ام حس کردم
سلام من تامم،تام اسپینال(برای یکم جذاب تر شدن داستان اسمش رو تو گوگل سرچ کنید اگه نمیشناسیدش)
پسر بلند قامتی رو پشت سرم دیدم، با گوشای عجیب
با حالتی از تعجب و غرور گفتم:جوزفم جوزف وارنسکی
گفت: خیلی عالی بود جوزف که تورو انتخاب کرد ، شاید واست سوال شده گوشام چرا اینطوریه اخه من ماگل زاده ام از بچگی کشتی میگرفتم، اره بابام همیشه دوست داشت من توی المپیک قهرمان بشم میدونی اون چیه؟ اوه پسر اگه اونم میشد خوب بود ولی خوب دیگه من الان اینجام به نظرم خیلی بد هم نشد ولی خوب...
حرفش رو قطع کردم و گفتم: تام من باید برم چوب دستی ام رو بگیرم تو هاگوارتز میبینمت
وقتی داشتم از تام دور میشدم صدایش رو شنیدم که میگفت: حداقل ادرستونو بده که واست جغد بفرستم
وای که چقدر از پر حرفی بدم میاد
وارد مغازه که شدم اقای اولیوندر رو در حال تراشیدن چوبی دیدم
گفت:عه یک دانش اموز هاگوارتز دیگه، واقعا این تراشنده های بلوطی خستم کردن امروز اگه یکم از اون چوب های زالزاک داشتم
گفتم:چوب زالزالک نیاز دارید؟
گفت: به شدت
گفتم: من میتونم واستون بیارم، جنگل رو به روی خونه ی ما پر از اوناست
لبخندی از روی خوشحالی زد و گفت:واقعا از محبتت ممنون...
حرفش را قطع کردم و گفتم:محبت؟نه اقا دوست دارید مبلغش رو پرداخت کنید یا از روی هزینه ی چوب دستی کمش میکنید؟
به سردی نگاهی به من انداخت و گفت: اوه بله بله... هرموقع برام اوردیش مبلغشو بهت پرداخت میکنم حالا بریم سراغ کار اصلیمون
و رفت توی دخمه اش، صدای زمزمه اش به وضوح شنیده میشد که میگفت:امان از این بجه های دریده ی امروزی
ولی به نظرم دریدگی نبود، همه از کارهایشان مقصودی دارند، چه بهتر که ان را رک بیان کنند
اون بازگشت و گفت خیلی خوب پسر اینو امتحان کن
چوبدستی رو در دست گرفتم و... بله جرقه های ملایم
گفت:انتخابت کرد!!!خوبه خوبه چوب سپیدار با مغز پر ققنوس
قراره دویل کننده ی بزرگی بشی
خیلی خوب میشه 7 گالیون
مبلغ چوب دستی رو پرداخت کردم و با خوشحالی به بیرون جستی زدم
درست است که مبلغ زیادی از میزان ذخیره ام نمانده بود اما هنوز خرید های دیگری داشتم
به مغازه ی پاتیل فروشی رفتم که پاتیل بگیرم
پاتیلی رو که انتخاب کرده بودم به پیشخوان بردم
فروشنده گفت: این پاتیل واسه سال اولیا مناسب نیست، بذبار اینو بهت پیشناهاد بدم، حتی اگه سر کلاس تهشو ذوب کردی خودش ترمیم میشه و نمیذاره استاد بهت گیر بده
خریدمش، از انجا هم بیرون امدم
کم کم خورشید داشت غروب میکرد،اینجا جایی بود که از زندگی کردن در ان لذت میبردم
حس میکردم قدم هایی هرچند کوچک به سمت اهداف بزرگ ذهنیم در جریان است.

***

چه جوزف نازی...

باز کی تو رو اینجا راه داد؟ بابا مسئول اینجا منم! برو بیرون
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزف وارنسکی در 1404/6/12 16:16:18
ویرایش شده توسط هیبرنیوس مالکولم در 1404/6/13 9:44:57
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/13 9:47:08
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 9 شهریور 1404 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی : عاشق سکه ، حمایتگر ، حامی حقوق حیوانات

رنگ موی آقای تال!

اولین چیزی که رودریک میتونست در وصف کوچه ی دیاگون بگه فقط همین بود! اون همیشه عادت داره که موقعیت هارو با رنگ توصیف کنه ولی اینجا... فقط حس میکرد که توصیفش تقریبا غیرممکنه.
از نظر رودریک اگر جایی آبی بود ، یعنی آدمای اونجا توی افسردگی و ناراحتی حل شدن.
اگر قرمز بود ، همه ی آدمای اون منطقه آدمای پرخاشگری هستن و فقط منتظرن که یه دعوایی راه بندازن.
اگر بنفش می بود ، چیزی بود که رودریکو خیلی جذب میکرد و اگر نارنجی بود ، فقط میخواست از اونجا فرار کنه. ولی هیچوقت فکرشو نمیکرد که جاییو ببینه که مخلوطی از چند رنگ باشه... انگار اونجا زندگی زیادی جریان داشت! آقای تال راست میگفت ، توصیف دقیقی برای کوچه ی دیاگون وجود نداره.

" هی پسر! حواست کجاست؟ چرا هر یه دقیقه به موهام نگاه میکنی و همون موقع به جلوت خیره میشی؟ اصن شنیدی داشتم چی میگفتم؟ "

رودریک بلافاصله به خودش میاد و سعی میکنه خودشو جمع و جور کنه. لبخند دستو پا شکسته ای میزنه و یکم میره عقب که بتونه به چشمای آقای تال نگاه کنه.

"معذرت میخوام. داشتین چی میگفتین؟"

" داشتم میگفتم اینجا همه جور آدمی هست. کنارم بمون و حواستو جمع کن. توی راهمون یه سری توضیحا میدم و خب به نفعته که اونموقع دوباره به موهام خیره نشی!"

آقای تال به سمت جلو قدم برمیداره و با دقت به همه ی مغازه ها نگاه میکنه. رودریک برای اینکه پا به پای آقای تال بره مجبور میشه خیلی تند راه بره چون قدمای آقای تال مثل لقبشون خیلی تاله!
بخاطر سریع راه رفتنش نمیتونه به همه جا خیلی خوب دقت کنه. البته شلوغیم نمیذاشت که خیلی چیزیو ببینه ولی وقتی دست یه خانومی سکه ای دید که داشت به خریدار میداد ، میفهمه که تا حالا همچین سکه ای ندیده! همونجا وایمیسته و نگاهشو مثل عقاب تیز میکنه که ببینه دقیقا واحد پولش چیه.
میره جلو و بدون هیچ مقدمه ای از خانوم میپرسه:

"ببخشید این واحد پولتون مال کجاست؟ نکنه مال مال قطب شمال یا جنوبه؟ فقط مال اونجارو ندارم. میشه ببینمش؟ خیلی جالب و خوشگله."

رودریک دستشو دراز میکنه تا پولو از خانوم بگیره که آقای تال دستشو میگیره و از آدمای اونجا عذرخواهی میکنه و رودریکو دنبال خودش میکشونه.

" داشتی چیکار میکردی دقیقا؟ همه اونجا یجوری نگاهت میکردن که یا دزدی یا دیوونه ای یا ندید بدیدی!"

وقتی به رودریکی نگاه میکنه که کاملا گیج شده تازه یادش میفته که اون واقعا ندید بدیده!

" اینجا سکه هایی که میبینی پنی نیستن! اینجا پول کاغذی یا پوند لندنم نداره. اینجا پولا به سه دسته ی گالیون ، سیکل و نات تقسیم بندی میشه پسر. گالیون تقریبا همون معادل پنج پونده. یه گالیون هیفده تا سیکل و هر سیکل بیستو نه تا ناته. "

وقتی برقو توی چشمای رودریک میبینه و میفهمه که چقدر با دقت گوش میده ، از توی جیبش هر سه نوع سکه رو از جیبش در میاره و میذاره توی دست رودریک.
رودریک ناخودآگاه لبخند میزنه و با دقت چند بار همشونو نگاه میکنه و سعی میکنه تک تک شیار هاشو حفظ کنه.

" میتونم اینارو بردارم برای خودم؟ میخوام به کلکسیونم اضافش کنم. "

" کلکسیون جمع میکنی؟ فقط همین یه دفعه میتونی بدون اینکه پولو پس بدی ازم قرض بگیری."

رودریک لبخندش پررنگ تر میشه و سریع سکه هارو میذاره توی جیبش. دستبندش که کج شده رو صاف میکنه و بعد جواب سوال آقای تالو میده:

" تنها چیزیه که نمیتونم از خودم جداش کنم. یه کلکسیون خیلی خیلی بزرگ از سکه دارم. نمیدونم چرا ولی از بچگی واسم جالب بودن. به لطف شما کلکسیونم حتی بزرگترم شد. "

آقای تال به رودریک نگاه میکنه و یه لبخند کوچیکی میزنه. چه بچه ی عجیبی. چیزی که بهش فکر کرد این بود ولی بعد یادش اومد هرکسی به نوع خودش عجیبه.
وقتی مغازه ی چوبدستی فروشیو میبینه ، به رودریک اشاره میکنه که بره تو و خودشم پشت سرش میاد.

" اوه سلام آقای تال! خیلی خوشحالم از دیدنتون. امروز چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟"

" سلام آقای اولیواندر! حالتون چطوره؟ یه تازه وارد همراه خودم دارم. میخواد چوبدستی بخره. "

آقای اولیواندر لبخند میزنه و سرشو یکم برای رودریک خم میکنه:

"سلام مرد جوان. بیاین جلوتر. بذارین کمکتون کنم چوبدستیتونو پیدا کنین."

رودریک با شک و تردید میره جلو و براش سواله که چجوری میتونه انتخاب کنه.
آقای اولیواندر میره قسمت عقب مغازه و رودریک تازه نگاهش به اونجا میفته و نمیتونه تعجب خودشو کنترل کنه چون حس میکرد نزدیک هزارتا چوبدستی اونجا بود. یکم میره جلوتر و همه جارو نگاه میکنه و از اینکه میبینه هیچ چوبدستی ای مثل اون یکی نیست بیشتر تعجب میکنه.

" اینا چوبدستیایی هستن که فکر میکنم واستون مناسب باشه."

رودریک برمیگرده سمت صدا و میبینه آقای اولیواندر پشت میز برگشته. دوباره میره همونجا و به چند تا چوبدستی روی میز نگاه میکنه. بعد امتحان کردن حدودا ده تا چوبدستی بالاخره حس میکنه که آخرین چوبدستی داره باهاش ارتباط برقرار میکنه و قشنگ توی دستش جا میگیره.

" انتخاب خوبیه! این چوبدستی از جنس چوب درخت سروه و موی تک شاخ توی اون به کار رفته و طولشم بیستو چهار سانته و انعطاف پذیرم نیست. "

رودریک اخم میکنه و به چوبدستی نگاه میکنه.

" چرا باید موی تک شاخ توش باشه؟ پس حقوق حیوانات چی؟ اگه دردش گرفته باشه چی؟ اصلا ازش پرسیدین که دوست داره موهاش توی چوبدستی باشه؟ "

آقای تال و آقای اولیواندر با تعجب بهش نگاه میکنن و بعد بلند میخندن.

" پسر انقدر سخت نگیر. اگه این موهایی که تو میگی وجود نداشته باشن که چوبدستی قدرتی نداره. نگرانم نباش. انقدر مو دارن که چیزی حس نکنن اگه یه تار موهاشون کنده بشه. "

رودریک قانع نشد و هنوز با اخم به چوبدستی نگاه میکرد. ولی تصمیم گرفت فعلا بحثی نکنه و ازین موضوع بگذره.
از آقای اولیواندر تشکر کرد و همون لحظه که خودش و آقای تال میخواستن از مغازه خارج شن ، یه مردی که وضع درست حسابی نداشت و انگار که هوش و حواسشم جای دیگه ای بود وارد مغازه میشه و یه نگاه تحقیرآمیز به سرتاپای آقای تال میندازه.

" درسته آدمای عجیب اینجا پیدا میشن ولی این دیگه نوبرشه! یه دلقک؟ با خودت چی فکر کردی؟! راه که میری همه بهت میخندن. با اون قد دو و نیم متریت! "

وقتی مرد اومد که به آقای تال نزدیک شه و بیشتر باهاش بحث کنه رودریک بینشون وایمیسته و روشو به مرد میکنه و با عصبانیت باهاش حرف میزنه:

" درسته من هنوز خیلی خوب آقای تالو نمیشناسم ولی دلیل نمیشه چون یکی شبیه تو نیست حتما آدم عجیبی باشه! دم از عجیب بودن میزنی ولی خودتو که با این حالت که مشخص نیست کجا سیر میکنی و حتی نمیتونی راهم بری نمیبینی؟ همون بهتر که آقای تال شبیه تو نیست! اونموقع بود که آدم عجیبی میشد. آقای تال کاملا عادی و نرماله و هرجوریم که باشه به خودش ربط داره. حالا بکش کنار! "

رودریک سریع از مغازه میاد بیرونو ازونجا دور میشه. نفس عمیق میکشه و میدونه که آقای تالم داره پشت سرش میاد. نمیخواد باهاش حرف بزنه چون هرچی بیشتر به کارش فکر میکنه بیشتر خجالت میکشه و هیچ ایده ای نداره که چرا اونکارو کرد. چرا اومدی جلوی کسی وایسادی که دو و نیم متر قدشه و خیلی سنش از تو بیشتره و بلده از خودش دفاع کنه مخصوصا وقتی جادو بلده؟!


" ای پرنده ی دیوونه کل جغدامو داری زخمی میکنی! الان یه درسی بهت میدم که خوب یادت بمونه نباید اینکارارو بکنی! "

صدای داد مغازه دار رودریکو از افکارش بیرون آورد و سرشو آورد بالا که ببینه دقیقا چه خبره. وقتی میبینه که فروشنده ی مغازه ی جغدا میخواد یه جغدیو تنبیه کنه بدون اینکه فکر کنه میپره جلو و با عصبانیت داد میزنه:

" با خودت چه فکری کردی که داری اینکارو میکنی؟! من میخرمش! ولش کن. "

" به تو هیچ ربطی نداره که چیکار میکنم! به منم هیچ ربطی نداره که چرا داری یه جغد دیوونه رو میخری و با خودت میبری ولی یه معامله ی دو سر سوده. پس صداتو ننداز تو گلوت و فقط پول لعنتیو بده و برو! "

رودریک با عصبانیت پولو پرت میکنه سمت فروشنده و با عصبانیت اونجارو ترک میکنه. به آقای تال که داره با تعجب نگاهش میکنه توجهی نمیکنه و با یه صدای آروم ولی عصبانی با آقای تال حرف میزنه:

" حسم میگفت که باید اینکارو میکردم. درسته که بقیه ی جغدارو اذیت میکرد. ولی هیچ آدمی حق نداره به موجودی آسیب برسونه. مگه نه دیمون؟ "

به جغدش لبخند میزنه و از اسمی که روش گذاشته بود خوشش اومد.
وقتی عصبانیتش فروکش میکنه سردرد به سراغش میاد و چشماشو میبنده و شقیقه هاشو میماله که شاید یکم بهتر شه.

" آقای تال؟ میتونیم دیگه بریم؟ فکر میکنم امروز واسم زیادی بود..."

***

آقای تالی که همه رو متعجب می‌کنه از شما متعجب شده.
خوب بود، خوشم اومد. روش جالبی رو انتخاب کردی که ویژگی شخصیتت رو نشون بدی.
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/10 9:41:51
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 6 شهریور 1404 11:46
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
ویژگی : شکاک_ریز بین_بی اعتنا

همهمه‌یِ کوچه دیاگون، گویی پرده‌ای نامرئی بر گوش‌های لاکرتیا بلک می‌کشید. هجومِ دانش‌آموزانِ هاگوارتز، هیجانِ آغازِ سالِ تحصیلی، همه برایِ دیگران بود. برایِ او، این شلوغی صرفاً پس‌زمینه‌ای محو بود، بی‌ اهمیت. نبضش حتی ذره‌ای تندتر نمی‌زد و آرامشی دیرینه، فضای درونی‌اش را همچون دژی مستحکم پر کرده بود. بی‌عجله و با گام‌هایی سنجیده، واردِ "فلو و بلاتس" شد. بویِ خوشِ چرم کهنه، همراه با غلظتِ جوهر و کاغذِ نم‌کشیده، هوا را سنگین کرده بود. دیگران با شورِ وافر به سمتِ قفسه‌هایِ درخشانِ کتاب‌هایِ جدید یورش می‌بردند. اما نگاهِ لاکرتیا، با ظرافتی غریزی، از رویِ جزئیاتِ محیط می‌لغزید: لایه‌هایِ نازکِ گرد و غبار بر رویِ لبه‌هایِ قفسه‌هایِ چوبیِ تیره، لرزشِ نامحسوسِ دستِ فروشنده هنگامِ وزن کردنِ یک کتابِ حجیم، برقِ لحظه‌ایِ چشمِ یک کودکِ هیجان‌زده. هر عنصر، یک نشانه‌ بود، یک جزء از پازلی که همیشه در ذهنش در حالِ تکمیل شدن بود. مسیرِ او به سمتِ تاریک‌ترین کنج‌هایِ کتابفروشی می‌رسید؛ جایی که عناوینِ کهن و فراموش‌شده، در انتظارِ کشف می‌خفتند.
در همین حین، در پسِ ستون‌هایِ کتاب و سایه‌هایِ سنگین، مردی را دید. همان قامتِ نسبتاً بلند، موهایِ مشکی که از کنارِ شانه‌اش می‌گذشت، و دستانش که با دقتِ وسواس‌گونه‌ای رویِ یکی از قفسه‌هایِ طلسم‌هایِ قدیمی می‌لغزید. دیدنِ او حسِ غریبی در لاکرتیا برمی‌انگیخت. حسی که کمی متفاوت بود و کنجکاویِ ناخوانده‌ای را در او شعله‌ور می‌کرد. حسِ درونی‌اش نسبت به آن مرد، اندکی متفاوت از دیگران بود. یک کنجکاویِ ناخوانده، او را وادار می‌کرد که بیش از حدِ معمول به او توجه کند. می‌توانست به سمتش برود، یا حتی یک اشاره‌یِ کوچک بکند، اما طبیعتش، که از هرگونه تعاملِ بی‌هدف بیزار بود، او را عقب نگاه داشت. بی‌آنکه کوچکترین تغییری در حالتِ چهره‌اش نمایان شود، نگاهش را از آن مرد گرفت و به جستجویِ خودش ادامه داد.
چشمانش بر رویِ کتابی کوچک، با جلدِ چرمیِ فرسوده و صفحاتی زرد، که به شکلی بی‌نظم رویِ پشته‌ای از نسخه‌هایِ معمولی رها شده بود، ثابت ماند. به جایِ اینکه آن را صرفاً یک شیءِ بی‌اهمیت فرض کند، اولین چیزی که ذهنش را مشغول کرد، ناهماهنگیِ بینِ ظاهرِ بی‌ارزش و قرارگیریِ غیرعادی‌اش بود. این بی‌اهمیتیِ آشکار، به جایِ رد کردن، ناگهان ذهنِ لاکرتیا را به کار انداخت. گویی چیزی در این عدمِ توجه، او را به سویِ آن می‌خواند. کتاب را برداشت. وزنِ غیرمعمولِ آن، سنگین‌تر از آنکه ظاهرش نشان می‌داد، در کفِ دستش نشست. نه با جادو، نه با یک الهامِ ناگهانی، بلکه با تحلیلی بی‌وقفه از هر جزئی، انگشتانِ کشیده‌اش را با دقتِ جراحانه ای رویِ جلد کشید. زیرِ نورِ کمِ قفسه، رگه‌هایِ بسیار ظریف و تقریباً نامرئی را رویِ لبه‌یِ چرمیِ کتاب کشف کرد؛ خطوطی که با دقتِ وسواس‌گونه‌ای حک شده بودند. این یک رمز بود، یک امضایِ پنهان، که تنها نگاهی آموزش‌دیده می‌توانست آن را از میانِ هزاران شیءِ عادی تشخیص دهد.
ناگهان، فروشنده‌یِ چاقِ کتابفروشی، با لبخندی که به طرزِ مشکوکی بیش از حدِ معمول مهربان به نظر می‌رسید، از پشتِ قفسه‌ای بیرون آمد. صدایش پر از لحنِ سهل‌انگارانه بود: "آه! اون! یه کتابِ قدیمی و باطل‌شده‌ست خانم. از دورانِ قبل از ممنوعیت‌هایِ وزارتِ جادو. کاملاً بی‌ارزش و بی‌خطر."
درونِ لاکرتیا، یک زنگِ خطر به صدا درآمد. این زنگِ خطر نه یک وحشتِ ناگهانی، بلکه یک استنتاجِ سرد و منطقی بود که با آرامشی کامل شکل می‌گرفت. در پسِ آن لبخندِ دوستانه، کوچکترین لرزش در مردمکِ چشمانش و انقباضِ جزئی در گوشه‌یِ لبش، برایِ لاکرتیا که هرگز به ظاهرِ امور اعتماد نمی‌کرد، فریاد می‌زد که فروشنده چیزی را پنهان می‌کند. "بی‌ارزش؟" با صدایی آرام، بدونِ ذره‌ای تزلزل در لحن، اما با طعنه‌ای نامحسوس که فقط در لایه‌هایِ زیرینِ آن قابلِ تشخیص بود، گفت: "این خطوطِ رویِ جلد، دست‌سازن. و این سوراخِ ریزِ پشتِ کتاب، جایِ یک قفلِ پنهانه که با جادویِ قدرتمندی محو شده. ظاهرِ بی‌اهمیتش، محافظتیه برای چیزی که پنهان کردین؛ چیزی که برایِ شما بسیار ارزشمنده."
صورتِ فروشنده در کسری از ثانیه رنگ باخت. او که با چنین قدرتِ مشاهده، استنتاج و خونسردیِ بی‌مانندی روبرو نشده بود، به لکنت افتاد. لاکرتیا کتاب را خرید. نه به دلیلِ کنجکاویِ کودکانه، بلکه به دلیلِ چالشی که این شیءِ پنهان در بر داشت و ذهنش آن را با وضوحِ بی‌رحمانه‌ای کشف کرده بود. او می‌دانست که آرامش و بی تفاوتی اش در مواجهه با دروغِ فروشنده، خود بزرگترین نقطه قوت او بود. می‌دانست که این کتاب، فراتر از یک شیءِ قدیمی است؛ این یک معما بود، یک پروژه‌یِ جدید برایِ ذهنی که هرگز از کشفِ حقیقت باز نمی‌ایستاد.

***

قلم خیلی خوبی داری! ویرگول ها رو دقیقا توی جای لازمش می‌ذاری و غلط املایی هم تا جای ممکن نداری. و داستان هایی که می‌نویسی هم موضوعات خوبی دارن، الان توی این پستت به نظرم به خوبی تونستی اون ویژگی ها رو نشون بدی.
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/6 13:50:11
Only Raven



پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 3 شهریور 1404 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیت:کتابخون و عشق دوئل

وارد کوچه شدم
کوچه دیاگون
نگاهی به دور و اطراف کردم،کوچه خیلی شلوغ بود پر از ادم های مثل خودم که برای امسالشون خرید میکردن.
مغازه های مختلفی تو کوچه دیده میشد که چیزهای میفروختن.
همینطور به جلو میرفتم و مغازه ها رو میدیدم
از دیدن همچین کوچه ای که میتونی این همه چیز رو پیداکنی هوش از سرم پریده بود
یادم اومد که برای چی اومدم اینجا،تکه کاغذمو دراوردم تا ببینم چیا لازم دارم که بخرم
اولین مورد ذکر شده در کاغذ خرید چوب دستی بود
نگاهی به اینور و اونور کردم مغازه ای برای فروش چوب دستی ندیدم برای همون حرکت کردم برای پیداکردن مغازه چوب دستی
بعد از چند دقیقه گشتن در کوچه بلاخره مغازه موردنیازمو پیداکردم
اروم اروم در مغازه رو باز کردم و وارد مغازه شدم
مغازه ای که اون پشتش پر از قفسه های از چوبدستی بود که روش خاک گرفته بود
مردی پیر اومد و نگاهی بهم انداخت
- سلام پسر جوان
- سلام حالتون خوبه
- ممنونم.من الیوندر هستم میتونم کمکت کنم؟
- خوشبختم منم ایگنوتیوس هستم برای خرید چوبدستی اومدم
- خوش اومدید اقای ایگنوتیوس،همینجا وایستا تا برات چوبدستی بیارم
اقای الیوندر با سرعت به پشت رفت و چوب دستی ای از بالای قفسه های خاک گرفته در اورد
و فوتی رویه چوبدستی کرد
اومد به سمتم و چوبدستیو دراورد و نشانم داد
- همم! خیلی عجیبه
اینو گفت و با نگاهی کنجکاو به من نگاه کرد و گفت:
- این چوبدستی از چوب یاس کبود درسته شده و مغزش از دم موی تسترال هستش
به حرفاش اضافی ای کرد
- چوبدستی ،چوبدستی ای نیست که هرکس بتونه بگیره و این خیلی برام عجیب بود که شمارو فراخونده بود
چوبدستیو به دستم داد و گفت:
- نگاهی بنداز
چوبدستیو گرفتم و تکونی دادم،نوری درخشان و ابی ای از خودش نشون داد
با کنجکاوی و کمی هیجان به چوب نگاهی کردم و نگاهی به اقای الیوندر انداختم و گفتم:
- این چوبدستی برای دوئل خوبه؟
اقای الیوندر شانه هاشو انداخت بالا و لبخندی با کنایه زد و گفت:
- خوبه؟ عالیه این چوبدستی خیلی قویه
- پس همینو برمیدارم
- انتخاب خوبه،چوبدستی هم شمارو انتخاب کرده
لبخندی بهم زد
- موفق باشید!
- خیلی ممنونم،خدانگهدار
از مغازه اومدم بیرون
هنوز هیجان داشتم چوبدستیم،به خودم اومدم و کاغذمو دراوردم تا ببینم باز باید چی بخرم
مورد دوم کتاب های موردنیاز برای مدرسه بود
وقتی این مورد رو دیدم کمی خوشحال شدم و کنجکاو بودم ببینم چه قراره چه کتاب های بخونم و قراره چه چیز های ازشون یاد بگیرم
برای همین به سرعت در کوچه دیاگون راه رفتم تا کتابفروشی ای رو پیداکنم.
همینطور که حرکت میکردم چشمم به کتابفروشی ای بزرگ افتاد و بدون هیچ معطلی وارد کتاب فروشی شدم
کتاب فروشی بزرگ بود و با تعدادی زیاد از قفسه های کتابی که با کتاب های مختلف پر شده بود
با لبخندی و کمی هیجان به طرف قفسه های کتاب رفتم تا نگاهی بندازم
اروم اروم در بین قفسه ها قدم میزدم و نگاهی به کتاب ها مینداختم
کتاب هایی با موضوع های مختلف و بدرد بخور وجود داشت
هرچقدر میتونستم کتاب برداشتم و به طرف میز پیشخوان رفتم
و کتاب هایی که برای مدرسه هم لازم داشتمو گفتم و گرفتم
با دلگرمی از کتابخانه زدم بیرون
و طی یک ساعت تمام خرید هامو کردم و به تایتل درز دار برگشتم و قهوه ای سفارش دادم.

***

خوب بود! توی مراحل بعدی باز هم شخصیتت قشنگتر میشه و بیشتر جا میفته
تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/3 21:16:59
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1404 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی : بی تفاوت _ خونسرد

نفس عمیقی کشیدم و شروع به قدم زدن در کوچه ی دیاگون کردم .
نسیم خنک صورتم را نوازش می کرد و نم نم باران لب های خشکم را طراوت می بخشید .
آفتاب بی جان بر پیکره ام سایه انداخته بود و مرا از دیدن منظره ی روبرو محروم می ساخت .

ارام ارام به سمت بانک گرینگوتز حرکت کردم و با گام هایی بر روی سنگ فرش های بی جانی که گل های زیبای نیلوفری از کنار آنها ریشه دوانده بودند راه می رفتم .

نگاهم به سمت پیر مردی فرتوت معطوف شد ، که با بی جانی به دیوار کاهگلی پشتش تکیه داده بود .

هنگامی که نگاه پیر مرد به سمت من افتاد ، زیر لب با خود زمزمه هایی میکرد
هراس ، ترس و اضطراب
همین سه کلمه به راحتی در چهره ی او مشهود بود .

زمزمه های پیر مرد آرام ولی رسا بود .
*عجب … عجب … چه می خواهد از جان ما *

با خونسردی تمام به چشمان نافذ او نگاه کردم .
مردمک چشمانش از ترس می چرخید .

رویم را از او برگرداندم .
و صدای نفس عمیق پیر مرد را که همچون کودکی آسوده خاطر و آهویی که از شکار رهایی یافته می شنیدم .

در حالی که قدم می زدم لبخندی کج بر روی لب هایم شکل گرفته بود .

هراس

همین یک کلمه کافی بود تا تمام آدم های پست و بی لیاقتی همچون پیر مرد خارکش متوجه ی وجود خار و ذلیل خود شوند .

آدم هایی که به جز ننگ و خاری با هیچ کلمه ی دیگری نمی توان وجودشان را توصیف کرد .
آدم هایی که ترس تمام وجودشان را پر کرده بود ، به طوری که بوی تعفن ذات آنها را می توان استشمام کرد ، ولی برای من مهم نبود

اضطراب آنها آرامش زیادی در من ایجاد می کرد .

عجب حس خوبی بود

***

خیلی به بابات رفتی
پستت خوب بود، اما می‌تونستی‌ بعضی جاها رو بهتر هم بنویسی... می‌دونم که می‌تونستی! مثلا یه موردش همین که چرا ترس و هراس توی چهره‌ی فروشنده ایجاد شد؟ چی دید؟ اون چیزی که دید و باعث این ترس شد رو می‌تونستی بیشتر توضیح بدی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/31 15:23:28
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟