تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
خرید در دیاگون
نوع تاپیک: آموزش و نقد
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/07/07
تولد نقش: 1405/07/21
آخرین ورود: امروز ساعت 21:03
از: جایی در قلب قصه ها
پستها:
7

ویژگی شخصیت: کنجکاوی و دقت به جزئیات + پافشاری در بیان کشف ها
بعد از ورود به کوچه دایاگون دهانم از تعجب باز میمانند. به مادرم میگویم: من خوابم؟ مادرم میخندد و مچ دستم را محکم تر میگیرد و میگوید: میفهمم شبیه خوابه ولی واقعیت داره دختر قشنگم. هیجان زده شدهام با ذوق و هیجانی که نمیدانم ناگهانی از کجا آمده میگویم: مامان اینجا از خیابان ریجنت هم قشنگ تره. مادرم لبخند خاصی میزند. لبخندی که تا به حال از او ندیده ام. مادرم میگوید: اولین روزی که وارد کوچه دایاگون میشی رو فراموش نکن. هیجانم باعث میشود که جیغ بزنم: اگر بخوام هم نمیتونم فراموش کنم. زود باش مامان زود باش. لیست رو دربیار و بگو اول باید چکار کنیم.
مادرم لیست را بیرون نمیآورد فقط میگوید: اول چوب دستی. تند تند میگویم: نه نه اول ردا.
مادرم با لبخند آشنایی نگاهم میکند. همان لبخندی که در تمام این سالها دیده ام. لبخندی که میگوید«باید پول ها رو با مدیریت خرج کنیم.» مادرم موهایم را مرتب میکند و میگوید: ردا رو میتونیم خودمون هم بدوزیم. میشه الگو رو دربیاریم و پارچه بخریم و بدوزیمش. من دلم میخواهد که ردا داشته باشم با شرم میگویم: خب حداقل بریم نگاه کنیم. مادرم گفت: بریم اول چوب دستی رو بخریم. تو با ردای دست دوز من میتونی بری مدرسه ولی بدون چوب دستی نمیشه.
چشم به یک پسر میافتد. یک بستنی قشنگ که معلوم است خیلی خوشمزه است در دست دارد و با لذت میخورد. با اصرار میگویم: لااقل یه چیزی بخوریم. مثل اون بستنی دست اون پسره. مادرم نگاهی به آن پسر میاندازد و میگوید: عزیزم بریم خرید ها رو انجام بدیم اگه تونستیم و وقت داشتیم حتما میخریم. این جوابش یعنی نه. ولی خیلی محترمانه. مثل همیشه.
در کوچه حرکت میکردیم اولین مغازه ای که میبینم یک فروشگاه پاتیل فروشی است. به مادرم میگویم: مامان ما دیگ هم لازم داریم دیگه؟ مادرم نگاهی به ویترین مغازه می اندازد و میگوید: بله قطعا لازم داری. به نظرم قبل خرید چوب دستی میشه رفت داخل. با ذوق به داخل مغازه میرویم.
انواع پاتیل ها. با دقت به همه جا نگاه میکنم. یک دیگ برنجی توجهم را جلب میکند. با طرح های خاص روی دیواره آن میبینم. طرح های برجسته و زیبا. انگار گل ها را روی برنج تراشیده اند. حتی گل برگ هایش را. گل اول ۱۰ گلبرگ ریز و باریک دارد. گل بعدی ۸ گلبرگ های بزرگتر ولی پهن تر و گل بعدی هم ۵ گلبرگ بزرگتز و پهن تر. و این سه طرح پشت هم تکرار میشوند. یک نوار باریک زیر گل ها پیچیده پهن و برجسته با طرح هایی شبیه پوست مار. رویش به شکل برجسته تراشیده بودند. مادرم با تندی میگوید: آلیس؟ بس کن. میدونی چند دقیقه است به اون پاتیل خیره شدی؟ زودباش بریم! خرید چوب دستی کلی وقت میگیره. بدون توجه به حرف مادرم میپرسم: چرا دور این گل ها رو با این طرح پوست مار کشیدن؟ مادرم گفت: آلیس؟ لطفا بسه برات دیگ مسوار رو خریدم زود باش بریم.
دنبال مادرم راه میافتم. اما قبل از خروج چشمم به یک دیگ مسی افتاد. یک دیگ سایز دو. با قلم خاصی رویش طرح کشیده بودند. قلم زنی روی مس. طرح یک گورکن. یادم هست که قبلا این را جایی دیده ام ولی دقیق یادم نیست کجا. انگار در مسافرخانه آرکلی دیده ام. وقتی که یک روز رفته بودیم سفارش های صندلیهای چوبی مسافرخانه را تحویل بدهیم. دقیقا همین طرح بود. با هیجان میگویم: مامان.... مامان.... اینو ببین این همون طرحی هست که قبلا بهت گفتم که روی....... مادرم کلافه شده و میگوید: آلیس بسه دیگه زود باش. داره دیر میشه دختر. لب هایم جمع میشود و بسته را از مادرم میگیرم و میگویم: باشه بریم. موقع خروج از مغازه میگویم: مامان چرا نمیزاری حرف بزنم؟ مادرم با لبخند عادی گفت:عزیزم من شرایط تو رو درک میکنم. یادت نره منم جای تو بودم ولی الان نمیشه لطفا حرف هات رو برای بعدا نگه دار. نا امید از مغازه بیرون میرویم که بالاخره چوب دستی بخریم.
---
@آلیس اتلفلد اشلی
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
بعد از ورود به کوچه دایاگون دهانم از تعجب باز میمانند. به مادرم میگویم: من خوابم؟ مادرم میخندد و مچ دستم را محکم تر میگیرد و میگوید: میفهمم شبیه خوابه ولی واقعیت داره دختر قشنگم. هیجان زده شدهام با ذوق و هیجانی که نمیدانم ناگهانی از کجا آمده میگویم: مامان اینجا از خیابان ریجنت هم قشنگ تره. مادرم لبخند خاصی میزند. لبخندی که تا به حال از او ندیده ام. مادرم میگوید: اولین روزی که وارد کوچه دایاگون میشی رو فراموش نکن. هیجانم باعث میشود که جیغ بزنم: اگر بخوام هم نمیتونم فراموش کنم. زود باش مامان زود باش. لیست رو دربیار و بگو اول باید چکار کنیم.
مادرم لیست را بیرون نمیآورد فقط میگوید: اول چوب دستی. تند تند میگویم: نه نه اول ردا.
مادرم با لبخند آشنایی نگاهم میکند. همان لبخندی که در تمام این سالها دیده ام. لبخندی که میگوید«باید پول ها رو با مدیریت خرج کنیم.» مادرم موهایم را مرتب میکند و میگوید: ردا رو میتونیم خودمون هم بدوزیم. میشه الگو رو دربیاریم و پارچه بخریم و بدوزیمش. من دلم میخواهد که ردا داشته باشم با شرم میگویم: خب حداقل بریم نگاه کنیم. مادرم گفت: بریم اول چوب دستی رو بخریم. تو با ردای دست دوز من میتونی بری مدرسه ولی بدون چوب دستی نمیشه.
چشم به یک پسر میافتد. یک بستنی قشنگ که معلوم است خیلی خوشمزه است در دست دارد و با لذت میخورد. با اصرار میگویم: لااقل یه چیزی بخوریم. مثل اون بستنی دست اون پسره. مادرم نگاهی به آن پسر میاندازد و میگوید: عزیزم بریم خرید ها رو انجام بدیم اگه تونستیم و وقت داشتیم حتما میخریم. این جوابش یعنی نه. ولی خیلی محترمانه. مثل همیشه.
در کوچه حرکت میکردیم اولین مغازه ای که میبینم یک فروشگاه پاتیل فروشی است. به مادرم میگویم: مامان ما دیگ هم لازم داریم دیگه؟ مادرم نگاهی به ویترین مغازه می اندازد و میگوید: بله قطعا لازم داری. به نظرم قبل خرید چوب دستی میشه رفت داخل. با ذوق به داخل مغازه میرویم.
انواع پاتیل ها. با دقت به همه جا نگاه میکنم. یک دیگ برنجی توجهم را جلب میکند. با طرح های خاص روی دیواره آن میبینم. طرح های برجسته و زیبا. انگار گل ها را روی برنج تراشیده اند. حتی گل برگ هایش را. گل اول ۱۰ گلبرگ ریز و باریک دارد. گل بعدی ۸ گلبرگ های بزرگتر ولی پهن تر و گل بعدی هم ۵ گلبرگ بزرگتز و پهن تر. و این سه طرح پشت هم تکرار میشوند. یک نوار باریک زیر گل ها پیچیده پهن و برجسته با طرح هایی شبیه پوست مار. رویش به شکل برجسته تراشیده بودند. مادرم با تندی میگوید: آلیس؟ بس کن. میدونی چند دقیقه است به اون پاتیل خیره شدی؟ زودباش بریم! خرید چوب دستی کلی وقت میگیره. بدون توجه به حرف مادرم میپرسم: چرا دور این گل ها رو با این طرح پوست مار کشیدن؟ مادرم گفت: آلیس؟ لطفا بسه برات دیگ مسوار رو خریدم زود باش بریم.
دنبال مادرم راه میافتم. اما قبل از خروج چشمم به یک دیگ مسی افتاد. یک دیگ سایز دو. با قلم خاصی رویش طرح کشیده بودند. قلم زنی روی مس. طرح یک گورکن. یادم هست که قبلا این را جایی دیده ام ولی دقیق یادم نیست کجا. انگار در مسافرخانه آرکلی دیده ام. وقتی که یک روز رفته بودیم سفارش های صندلیهای چوبی مسافرخانه را تحویل بدهیم. دقیقا همین طرح بود. با هیجان میگویم: مامان.... مامان.... اینو ببین این همون طرحی هست که قبلا بهت گفتم که روی....... مادرم کلافه شده و میگوید: آلیس بسه دیگه زود باش. داره دیر میشه دختر. لب هایم جمع میشود و بسته را از مادرم میگیرم و میگویم: باشه بریم. موقع خروج از مغازه میگویم: مامان چرا نمیزاری حرف بزنم؟ مادرم با لبخند عادی گفت:عزیزم من شرایط تو رو درک میکنم. یادت نره منم جای تو بودم ولی الان نمیشه لطفا حرف هات رو برای بعدا نگه دار. نا امید از مغازه بیرون میرویم که بالاخره چوب دستی بخریم.
---
@آلیس اتلفلد اشلی
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/26 21:04:03
A.A.A
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/07/12
تولد نقش: 1405/07/13
آخرین ورود: امروز ساعت 21:29
از: Diagon Alley, Ollivanders
پستها:
39

توجه: این رول، با توجه و اقتباس از این پست کار شده، و به نحوی sequel یا دنباله محسوب میشه براش.
.: ریزبین و حواسجمع، مهربان ولی حقگرا :.
یک صبح زیبای پاییزی بود. ترکیبِ نسیم خنک پاییز با نور خورشیدِ گرم ولی کمجان، خواب را از سر میپراند و کرختی را از تن بیرون میکرد.
گریک الیواندر، بعد از باز کردن فروشگاهش، بنا داشت پیشخوان را به وودی، برادرزادهاش و وارث آیندهی فروشگاه بسپرد تا سری به فلوریشوبلاتز بزند.
-پسر حواست باشه ها! چرت نزنی!
+نه عموجان حواسم هست
-اوستا! یادت رفته؟سرِ کار، من اوستای تو ام!
+بله بله، یادم رفت اوستا.
-ماشالا پسر. تا دو تا چاییِ پررنگ بریزی اومدم. یه سر بزنم ببینم این کتاب ما چی شد.
+حله اوستا.
از مغازه بیرون زد و به سمت کتابفروشی فلوریشوبلاتز حرکت کرد.
-این پسره هم ترشی نخوره یه چیزی میشه. بالاخره خون الیواندر تو رگهاشه. مخلصِ آقا!
برای صاحبِ جغدفروشی ایلاپس سری تکان داد و وارد فلوریشوبلاتز شد.
-خانوم سلام عرض شد.
+سلام جناب الیواندر. صبحتون بخیر.
-صبح شمام بخیر. خانوم ازین نادرترین چوبدستیهای ما خبری نشد؟
+اتفاقا امروز صبحِ زود بارِ جدید رسیده. ولی کامل نتونستم چک بکنم. میخواید بعد از ظهر بهتون خبر بدم یا...
-نه دخترم شما بگو کجاست بار جدیدت، خودم چک میکنم. دیگه دوبارهکاری نشه.
+نه زحمتتون میشه آخه اینطوری...
چوبدستیاش را از جیب پنهانِ پالتویش بیرون کشید و به کتابدارِ جوان که آثار شرمندگی در چهرهاش آشکار بود، لبخندی زد.
-پس این برای چیمه؟ که زحمتم نشه دیگه!
کتابدار مکثی کرد، وقتی دوباره حرف زد، صدایش انگار از ته چاه بیرون میآمد.
+پس میبخشید. بخدا سرم شلوغه وگرنه میاوم...
-شما بگو کجا؟
+همون جلوی قفسهی تاریخیها، پشت ستونِ پنجم؛ یه دسته کتاب بسته بندی شده روی زمین هست که فکر کنم سفارش شما هم توش بود. باز شرمن...
-پس با اجازه.
با لبخندی بر لب، به جایی که کتابدار گفته بود حرکت کرد تا بیشاز این خجالتش ندهد. ستون اول، ستون دوم، سوم، چهارم، پنجم. پای قفسهی "تاریخی"، بسته بندیای با حدود ۵۰ کتاب یافت. به سمت بسته بندی رفت.
از طرف درب ورودی صدای زنگولهای آمد که نشان از ورود مشتری جدید داشت. صدای سلام و احوالپرسیِ محوشان به گوش میرسید. مرد بود.
الیواندر ولی بیتوجه به صداها، با آرامش به کار خودش پرداخت. چوبدستی اش را روی بسته بندی گذاشت و با وردی که زیرلب گفت، چوبدستی را مثل چاقویی روی چسب و نایلون بستهبندی کشید و به آسانی بستهبندی را برید و کنار زد.
از صدای قدم های مشتری جدید مشخص بود که دارد به او نزدیک میشود.
گریک یک به یک کتاب ها را با چوبدستیاش بلند میکرد (وینگاردیوم لِویوسا!) و یک به یک عنوانها را از زیر نظر میگذراند.
مشتری به ستون پنجم رسید و صاف آمد سمتِ قفسهی تاریخی.
+بههههه ببین کی اینجاس! الیواندرِ خودمونه که!
و به پشت الیواندر ضربهای آرام زد.
الیواندر برگشت. آثار و جزئیات همگی آشنا و گویا بودند. شنل چرمی سیاه، موهای مشکی روغنزدهی از پشت بسته شده، چشمانی پر از شرارت، و بالاخره پوزخندی که از احترام اثری نداشت. دیدن چهرهی @رودولف لسترنج ، او را خوشحال نکرد. اما لبخندی تصنعی، لازمهی آدابمعاشرت بود.
-آهان، بله. آقای لسترنج. سلامتید؟ خانوم خوبن؟
+ازش میپرسم. تو اینجا چیکار میکنی پیری؟ مگه چشات هنوز کار میکنن؟
لبخند تصنعیاش هم نتوانست مقاومت کند. لبانش تعارف را کنار گذاشتند.
-ازشون میپرسم.
و بیاعتنا برگشت و به کارش ادامه داد.
+خیله خب حالا چه نازم میکنه. قهر نکن بابا!
لسترنج وقتی دید الیواندر واکنشی نشان نمیدهد، شانهاش را تکان داد، به کتابهای تاریخی نزدیک شد و مشغول گشتن دنبال کتاب های مدنظرش شد.
الیواندر که از سبکزندگی این خاندان باخبر بود، از داخل آینهای که روی سرِ چوبدستیاش ظاهر کردهبود، حواسش به لسترنج بود که مبادا....و بله! رودولف لسترنج یکی از کتاب های قطورِ جلدسختِ سرخ رنگِ طلاکوبیشده را، برداشت و به آرامی واردِ جیب بزرگِ شنلش کرد.
۲۴امین کتابِ بستهبندی، همان بود که الیواندر دنبالش بود. کتاب را برداشت، برگشت و صاف توی چشمان رودولف زل زد. رودولف متوجه نگاه معنادارش شد. اما تنها واکنشش، این بود که کتاب بعدی را جلوی چشمانِ الیواندر، زیر شنلش ناپدید کرد و لبخندی مشمئزکننده به جادوگرِ باتجربهی روبرویش تحویل داد.
الیواندر چند قدم به او نزدیک شد.
-آقای لسترنج؟
+جان لسترنج؟
-بهتره این کارو نکنید.
+منظورت چیه پیری؟
چند قدم دیگر جلوتر رفت.
-فکر میکنم هردومون خوب میدونیم.
لسترنج که با قد بلندش، از بالا به الیواندر نگاه میکرد، قدم بلندی به سمت او برداشت. دیگر فاصلهای میانشان نماند. پالتوی الیواندر به شنل لسترنج چسبید.
+اگه بخوام بکنم مثلا میخوای چیکار ک...
احساس کرد چیز نوکتیزی به پهلویش فشار میآورد. به پایین نگاه کرد و چوبدستی الیواندر را دید که به پهلویش چسبیدهبود. سریع نگاهش را به چشمان مطمئن الیواندر برگرداند. همزمان دستش را آرام آرام به سمت جیب شلوارش برد.
-فکر میکنم عاقلتر از این باشید که کسی رو که به اندازهی دوبرابر سنتون با چوبدستی ها سر و کار داشته، بخواید به استفادهی از چوبدستیش تحریک کنید؛ آقا!
جملاتش آرام و بیاحساس، و چهرهاش خالی از هرگونه نشانهی ضعف بود.
لسترنج نفس شکنندهای کشید و دستش را پایین انداخت. نمیخواست مقابل یک پیرمرد کم بیاورد.
+مطمئنی الیواندر؟ زمین گرده ها!
-بله البته. طبیعتا شما ذاتا یک لسترنج هستید و عدالت رو تحمل نخواهید کرد. بنده هم همیشه الیواندر خواهمبود.
نه. مثل اینکه فعلا راه ها بر او بسته بود.
+حالا میگی چیکار کنم؟
لبخند تصنعیاش برگشت.
-همون کاری که هر مشتریِ عادیای میکنه. کتابتون رو انتخاب میکنید، قیمتشو بررسی میکنید، اگر تصمیم بر خریدش داشتید، محترمانه و متمدنانه میبرید صندوق حساب میکنید. و از خوندنش لذت میبرید. وگرنه، به دیدن جلد کتاب اکتفا میکنید و مانعِ کسب نمیشید.
با سرش، به علامت نصب شدهی روی دیوار اشاره کرد:
نقل قول:
"ایستادن بیجا مانع کسب است. حتی شما اصیلزادهی عزیز!"
-حتی شما لسترنجِ عزیز! تصمیم خودتونو بگیرید.
لبخند تصنعیاش شدیدتر شد.
رگ روی پیشانیِ لسترنج بیرون زد. کتابها را از جیبش بیرون کشید. با هم مقایسهشان کرد و یکی را به جایش برگرداند. سپس همان کتاب سرخِ طلاکوب را از کنارِ ستون پنجم به کتابدار نشان داد.
+خانوم این "گرگینههای مشهور قرن ۲۰" چند؟
کتابدار از دور چشمانش ریز کرد.
- آها... اون کتاب ۲۰۰۰ گالیونه. سلیقهی شاهانهای دارید قربان.
ولی با نگاه خشمگین لسترنج، به خودش تکانی داد.
-البته برای خاندانِ اصیل لسترنج، تخفیف مخصوص ۲۰ درصدی هم داریم. برای شما ۱۶۰۰ گالیون آب میخوره.
الیواندر با لبخند عمیقی که دیگر تصنعی نبود، شاهد گفتوگوی جالب فروشنده و مشتری بود.
لسترنج دست به گریبان برد. باز خیلی گران در میآمد. با ۱۶۰۰ گالیون میتوانست ده تا ستِ پالتوی و شنل و دستکشِ خز برای خودش بگیرد!
به سرفه افتاد. با صدایی گرفته که ترکیب خشم و تسلیم در آن نمایان بود، گفت:
+اهمم اهمم...پس چیزه...همینو بسته بندی کنید، بفرستید به عمارت مالفوی. هزینهاش رو هم سر ماه میدم دابی...دابی هم که رفته. میدم کریچر بیاره براتون.
- بله حتما!
به طرف در رفت تا خارج شود. پشت سرش، الیواندر هم کتاب در دست، به پیشخوان رسید. کتابدار لبخند مودبانهای زد.
-باز تشریف بیارید آقای لسترنج.
+آره آقای لسترنج، حتما تشریف بیارید:)
لسترنج با دیدن لبخند الیواندر و کتابدار، دیگر جواب هم نداد.
-شترق!
در را پشت سرش کوبید و رفت.
کتابدار از خشم لسترنج و لبخندِ الیواندر تعجب کرده بود.
-اون پشت اتفاقی افتاد جناب الیواندر؟
+اتفاق کجا بود خانوم. یه لطیفهای براش تعریف کردم، ولی انگار خوشش نیومد. این کتاب ما رو لطف میکنید حساب کنید؟ وودیِ ما بناست با چایی منتظرم باشه. البته اگه خوابش نبرده باشه... بفرمایید صبحونه در خدمت باشیم!
---
@گریک الیواندر
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/18 20:33:11
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1405/7/19 15:36:24
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1405/7/19 15:36:24
l "The Wand chooses the Wizard, Mr. Potter. " l
Me-
جزئیات کاربر

ویژگی شخصیت: بیاعصاب، طلبکار و عادت به بازی با چاقوی نقرهای.
از درگاه آجری که رد شدم، دیوار پشت سرم بسته شد و دوباره افتادم وسط سر و صدای کوچهی دیاگون. سنگفرشها پر از گلولای بود و یه مشت بچهمحصل با پدر و مادراشون راه رو بسته بودن. یکیشون خورد به رداء مشکیم. بدون معطلی یه پسگردنی محکم زدم پس کلهش که پرت شد روی جعبههای کنار کوچه. باباش برگشت چیزی بگه، ولی تا چشمش به اخم من و یقه نقرهدوز لسترنج افتاد، دست بچهشو کشید و فرار کرد. این جماعت ترسو فقط زبون زور رو میفهمیدن.
اسنیپ گفته بود برای معجونهای امسال پاتیل درستوحسابی لازم داریم، واسه همین مستقیم رفتم سمت مغازهی پاتیلفروشی پوتاژ.
رفتم تو مغازه. بوی فلز داغ و گرد و خاک کل فضا رو برداشته بود. صد تا پاتیل مسی و حلبی رو هم چیده بودن. پیرمرد صاحب مغازه پشت پیشخان وایساده بود و چند تا مشتری هم تو صف بودن. من اهل صف وایسادن نبودم.
با شونه زدم دو نفر رو پرت کردم اونور و صاف رفتم جلوی پیشخان. چشمم افتاد به یه پاتیل برنجی سنگین که طبقهی بالا خاک میخورد؛ جنسش معلوم بود اصله.
پیرمرد اخم کرد و گفت:
- آقا برو ته صف، نوبت رو رعایت کن!
دستم رفت تو جیبم و چاقوی ضامندار نقرهایم رو کشیدم بیرون. شصتم رو زدم روی ضامنش و با یه صدای تیک بلند، تیغهی نقره پرید بیرون. شروع کردم به چرخوندن چاقو لای انگشتام. همیشه وقتی اعصابم از دست این مشنگها خراب میشد، با این تیغه ور میرفتم تا آروم بشم.
پیرمرد با تتهپته گفت:
- چاقو... چاقو رو جمع کن آقا، اینجا جای این لوسبازیها نیست!
قبل از اینکه حرفش تموم بشه، چاقو رو با تمام زورم کوبیدم وسط چوب پیشخان. تیغه با یه صدای خردکننده رفت تو دل تخته و صاف موند بیخ گوشِ انگشتش!
پیرمرد هینی کشید، دستشو کشید عقب و چند تا پیمونه از روی میزش افتاد شکست. مشتریهای دیگه هم تا برق چاقو رو دیدن، دمشون رو گذاشتن رو کولشون و از در زدن بیرون.
خم شدم روی میز و تو صورتش غریدم:
- اسم من لسترنجه پیری! وقت ندارم پای چرتوپرتهای تو تلف بشه. اون پاتیل برنجی طبقهی بالا رو بیار پایین، اگه یه خط هم روش باشه این چاقو رو صاف میکشم به حلقت! فهمیدی یا چوبدستیمو بکشم بیرون؟
پیرمرد از ترس مثل بید میلرزید. سریع دستاشو برد بالا:
- غلط کردم قربان! الان میارمش، فقط کاری با من نداشته باش!
سریع از نردبون رفت بالا و پاتیل رو با دستای لرزون گذاشت جلوم.
پوزخند زدم. چاقو رو با یه حرکت از تخته کشیدم بیرون، تمیزش کردم و انداختم تو جیبم. دو تا گالیون پرت کردم صاف تو صورتش:
- زیادی حرف زدی ولی کارت راه افتاد. دفعهی بعد یاد بگیر جلو یه لسترنج زر اضافه نزنی!
دستهی پاتیل رو گرفتم و با اعصاب راحت زدم از مغازه بیرون.
---
@رودولف لسترنج
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
از درگاه آجری که رد شدم، دیوار پشت سرم بسته شد و دوباره افتادم وسط سر و صدای کوچهی دیاگون. سنگفرشها پر از گلولای بود و یه مشت بچهمحصل با پدر و مادراشون راه رو بسته بودن. یکیشون خورد به رداء مشکیم. بدون معطلی یه پسگردنی محکم زدم پس کلهش که پرت شد روی جعبههای کنار کوچه. باباش برگشت چیزی بگه، ولی تا چشمش به اخم من و یقه نقرهدوز لسترنج افتاد، دست بچهشو کشید و فرار کرد. این جماعت ترسو فقط زبون زور رو میفهمیدن.
اسنیپ گفته بود برای معجونهای امسال پاتیل درستوحسابی لازم داریم، واسه همین مستقیم رفتم سمت مغازهی پاتیلفروشی پوتاژ.
رفتم تو مغازه. بوی فلز داغ و گرد و خاک کل فضا رو برداشته بود. صد تا پاتیل مسی و حلبی رو هم چیده بودن. پیرمرد صاحب مغازه پشت پیشخان وایساده بود و چند تا مشتری هم تو صف بودن. من اهل صف وایسادن نبودم.
با شونه زدم دو نفر رو پرت کردم اونور و صاف رفتم جلوی پیشخان. چشمم افتاد به یه پاتیل برنجی سنگین که طبقهی بالا خاک میخورد؛ جنسش معلوم بود اصله.
پیرمرد اخم کرد و گفت:
- آقا برو ته صف، نوبت رو رعایت کن!
دستم رفت تو جیبم و چاقوی ضامندار نقرهایم رو کشیدم بیرون. شصتم رو زدم روی ضامنش و با یه صدای تیک بلند، تیغهی نقره پرید بیرون. شروع کردم به چرخوندن چاقو لای انگشتام. همیشه وقتی اعصابم از دست این مشنگها خراب میشد، با این تیغه ور میرفتم تا آروم بشم.
پیرمرد با تتهپته گفت:
- چاقو... چاقو رو جمع کن آقا، اینجا جای این لوسبازیها نیست!
قبل از اینکه حرفش تموم بشه، چاقو رو با تمام زورم کوبیدم وسط چوب پیشخان. تیغه با یه صدای خردکننده رفت تو دل تخته و صاف موند بیخ گوشِ انگشتش!
پیرمرد هینی کشید، دستشو کشید عقب و چند تا پیمونه از روی میزش افتاد شکست. مشتریهای دیگه هم تا برق چاقو رو دیدن، دمشون رو گذاشتن رو کولشون و از در زدن بیرون.
خم شدم روی میز و تو صورتش غریدم:
- اسم من لسترنجه پیری! وقت ندارم پای چرتوپرتهای تو تلف بشه. اون پاتیل برنجی طبقهی بالا رو بیار پایین، اگه یه خط هم روش باشه این چاقو رو صاف میکشم به حلقت! فهمیدی یا چوبدستیمو بکشم بیرون؟
پیرمرد از ترس مثل بید میلرزید. سریع دستاشو برد بالا:
- غلط کردم قربان! الان میارمش، فقط کاری با من نداشته باش!
سریع از نردبون رفت بالا و پاتیل رو با دستای لرزون گذاشت جلوم.
پوزخند زدم. چاقو رو با یه حرکت از تخته کشیدم بیرون، تمیزش کردم و انداختم تو جیبم. دو تا گالیون پرت کردم صاف تو صورتش:
- زیادی حرف زدی ولی کارت راه افتاد. دفعهی بعد یاد بگیر جلو یه لسترنج زر اضافه نزنی!
دستهی پاتیل رو گرفتم و با اعصاب راحت زدم از مغازه بیرون.
---
@رودولف لسترنج
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/18 17:52:03
🩸 Блаженны сильные: время казнит слабых, и они служат сильным ♟️
جزئیات کاربر

ویژگی:مهربون و با عدالت
بعد از اینکه از دروازه آجری کوچهی دیاگون رد شدم،به دنبال جایی رفتم که پول هایم را از آنجا بردارم،گرینگاتز.
گرینگاتز در آخر کوچهی دیاگون قرار داشت.ساختمان سفید رنگی که به بانک جادوگران شناخته میشه.
بعد از اینکه پول های کنات،گالیون و سیکل های خودم رو از بانک جادوگری برداشت کردم،نوبت این بود که به خرید برم.
درحال قدم زدن از میان کوچهی شلوغ دیاگون دابی،الف خانه زاد که بهم کمک کرد به دیاگون بیایم را دیدم.
:دابی! میخواستم ازت تشکر کنم اما خیلی زود رفتی.
دابی با صدای لرزان گفت:قابلی نداشت خانم!
و سپس زیر لب گفت:دابی کار مهم و خطرناکی داره که ارباب بهشون دادن.
-چی؟خطرناک؟
دابی گفت:من...نباید اینو میگفتم...
و سپس سریع به دنبال یک دیوار در کوچه گشت تا سرش را به آن بکوبد.
اما زودتر از آن اورا گرفتم تا نتواند به خودش صدمه بزند.
دابی گفت:دابی باید بره!
و سپس با سرعت دوباره میان جمعیت گم شد.
به سوی کوچه ای میرفت که اسمش گذر ناکترن بود.
منم به دنبالش رفتم تا ببینم چه کار خطرناکی میخواد انجام بدهد.
نکنه دستوری از اربابش که نمیدونم چه کسی است گرفته که خطرناکه؟
باید کمکش میکردم این عادلانه نیست که اون به کاری که خودش دوست نداره انجام بده اجبار بشه.
دابی وارد مغازه ایی شد به اسم بورگین و برکس.
مغازه ایی نبود که چیزهای خوبی توش بفروشن.
از سر آدم بگیر تا خطرناک ترین سم ها توش بود.
صاحب مغازه که ظاهرا بورگین بود چون دابی گفته بود:آقای بورگین!از طرف ارباب مالفوی اومدم!
به دابی گفت:ای موجود کثیف!چطور جرئت میکنی اینجوری صحبت کنی؟وقتی من رو میبینی باید من رو ارباب خطاب کنی!
دابی با صدای لرزان گفت:چشم قربان!
و خودش رو به نزدیک ترین گنجه رسوند و همچنان که سرش را به آن محکم میزد گفت:دابی بد!دابی بد!دابی....بد!
بورگین دابی رو از گنجه جدا کرد و گفت:خب حالا!نمیخواد گنجهی با ارزشمو نابود کنی! بیا اینم سفارش مالفوی. تو راه حواست باشه اگر بمیری مالفوی یقهی منو میگیره.
و سپس گوی سبز رنگی که اندازهی کف دست دابی میشد را به او داد.
وقتی دابی گوی سبز رنگ را گرفت، گفت:دابی نمیتونه ببینه!دابی سرش درد میگیره!
شجاعتم رو به کار گرفتم و با خودم گفتم این دیگه ته بی عدالتیه! پارچه ای از کیف چرم خودم بیرون اوردم و گوی رو از دست دابی کشیدم بیرون.
انقد سریع این کار رو انجام دادم که صاحب مغازه فرصت نکرده بود بگوید اینجا چیکار میکنی؟
گوی رو گزاشتم روی پیشخان و همراه دابی از مغازه بیرون رفتم.
---
@کتی بل
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
بعد از اینکه از دروازه آجری کوچهی دیاگون رد شدم،به دنبال جایی رفتم که پول هایم را از آنجا بردارم،گرینگاتز.
گرینگاتز در آخر کوچهی دیاگون قرار داشت.ساختمان سفید رنگی که به بانک جادوگران شناخته میشه.
بعد از اینکه پول های کنات،گالیون و سیکل های خودم رو از بانک جادوگری برداشت کردم،نوبت این بود که به خرید برم.
درحال قدم زدن از میان کوچهی شلوغ دیاگون دابی،الف خانه زاد که بهم کمک کرد به دیاگون بیایم را دیدم.
:دابی! میخواستم ازت تشکر کنم اما خیلی زود رفتی.
دابی با صدای لرزان گفت:قابلی نداشت خانم!
و سپس زیر لب گفت:دابی کار مهم و خطرناکی داره که ارباب بهشون دادن.
-چی؟خطرناک؟
دابی گفت:من...نباید اینو میگفتم...
و سپس سریع به دنبال یک دیوار در کوچه گشت تا سرش را به آن بکوبد.
اما زودتر از آن اورا گرفتم تا نتواند به خودش صدمه بزند.
دابی گفت:دابی باید بره!
و سپس با سرعت دوباره میان جمعیت گم شد.
به سوی کوچه ای میرفت که اسمش گذر ناکترن بود.
منم به دنبالش رفتم تا ببینم چه کار خطرناکی میخواد انجام بدهد.
نکنه دستوری از اربابش که نمیدونم چه کسی است گرفته که خطرناکه؟
باید کمکش میکردم این عادلانه نیست که اون به کاری که خودش دوست نداره انجام بده اجبار بشه.
دابی وارد مغازه ایی شد به اسم بورگین و برکس.
مغازه ایی نبود که چیزهای خوبی توش بفروشن.
از سر آدم بگیر تا خطرناک ترین سم ها توش بود.
صاحب مغازه که ظاهرا بورگین بود چون دابی گفته بود:آقای بورگین!از طرف ارباب مالفوی اومدم!
به دابی گفت:ای موجود کثیف!چطور جرئت میکنی اینجوری صحبت کنی؟وقتی من رو میبینی باید من رو ارباب خطاب کنی!
دابی با صدای لرزان گفت:چشم قربان!
و خودش رو به نزدیک ترین گنجه رسوند و همچنان که سرش را به آن محکم میزد گفت:دابی بد!دابی بد!دابی....بد!
بورگین دابی رو از گنجه جدا کرد و گفت:خب حالا!نمیخواد گنجهی با ارزشمو نابود کنی! بیا اینم سفارش مالفوی. تو راه حواست باشه اگر بمیری مالفوی یقهی منو میگیره.
و سپس گوی سبز رنگی که اندازهی کف دست دابی میشد را به او داد.
وقتی دابی گوی سبز رنگ را گرفت، گفت:دابی نمیتونه ببینه!دابی سرش درد میگیره!
شجاعتم رو به کار گرفتم و با خودم گفتم این دیگه ته بی عدالتیه! پارچه ای از کیف چرم خودم بیرون اوردم و گوی رو از دست دابی کشیدم بیرون.
انقد سریع این کار رو انجام دادم که صاحب مغازه فرصت نکرده بود بگوید اینجا چیکار میکنی؟
گوی رو گزاشتم روی پیشخان و همراه دابی از مغازه بیرون رفتم.
---
@کتی بل
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/13 20:46:19
جزئیات کاربر

ویژگی شخصیتی : جوانمرد ، شجاع ، مخالف با جادوی سیاه ، شیرمرد ،
گودریک گریفیندور وارد کوچه دیاگون شد .
تمام مردم با دیدن او شروع به تشویق ، دست زدن و هورا کشیدن کردن و تعدادی هم سوت کشیدن .
گودریک گریفیندور با لبخند برای همه دست تکان داد سپس راهی شد .
اول یک چوب دستی خرید چون چوب دستی قبلی اش شکسته بود ، سپس به خیابانی تاریک و خلوت رفت برای آخرین خرید .
مردی حدودا بیست ساله با شنلی بر روی سرش ایستاده بود و از شدت استرس تمام بدنش میلرزید .
گریفیندور به کنارش رسید و با صدای پر جذبه و لحن اشرافی اش گفت :
"نامه ای که برام فرستادی به دستم رسید و امیدوارم همه چیز درست باشه "
مرد جوان جعبه ای کوچک از زیر شنلش درآورد و گریفیندور نشان داد و با صدای زیری و تته پته کنان گفت : " آره این همون جعبه قدرته جعبه ای که کسی که اونو باز کنه به قدرت باور نکردنی ای میرسه ، قیمتش هم پنج هزار گالیونه "
جعبه ای بود که درش قفل بود و از درز های آن نور آبی ای در میامد
" پنج هزار تا ؟ این خیلی زیاده یه تخفیف بده "
" حالا چون شمایید چهار هزار تا "
در همین میاد صدای خنده خصمانه ای آمد ، فروشنده از ترس نفس در سینه اش حبس شد ،گریفیندور به آرامی برگشت و لبخند ملیحی زد
سالازار اسلیتیرین دوست قدیمی و دشمن حال حاضر گریفیندور ، از میان سایه ها درآمد و چوب دستی اش را بالا گرفت و با لحنی شیطانی گفت :
" چطوره بعد اینکه پول رو دادی جعبه رو بدی به من دوست قدیمی من گودریک ."
فروشنده جعبه را در دستان گریفیندور قرار داد و سپس فرار کرد بدون اینکه حتی لحظه ای درنگ کند برای برداشتن کیسه گالیون ها
گریفیندور بدون هیچ نشانه ای از ترس نگاهی به سالازار اسلیتیرین کرد سپس با لحن و صدایی باوقار گفت :" من دیگه دوست تو نیستم و البته که به نفع خودته که همین راهی که اومدی رو برگردی چون فکر نمیکنم دستت به این جعبه برسه "
لبخند اسلیتیرین از روی صورتش محو شد ، سپس بدون اینکه هیچ هشداری بدهد یا حرفی به زبان بیاورد طلسمی به سوی گریفیندور پرتاب کرد ،گریفیندور با عکس العمل فوقالعاده نفرین را مهار کرد ، نبردی بین آنها شروع شد نور های قرمز و سبز میان آن دو میرفت و میامد سپس گریفیندور نفرینی را به صورت اسلیتیرین پرتاب کرد و خون از صورتش ریخت و سپس بر زمین افتاد و فریاد زد "تسلیمم تسلیم " گریفیندور چوب دستی اش را پایین گرفت و سپس به سمت اسلیتیرین آمد و تا خواست کلمه ای بر زبان بیاورد اسلیتیرین ناگهان برگشت و نفرینی به سمتش پرتاب کرد ،در یک ثانیه خون تمام بدن گریفیندور را گرفت و گریفیندور نقش بر زمین شد ؛ سالازار اسلیترین شروع به خنیدن کرد و سپس به سمت جعبه آمد و جعبه را باز کرد اما لبخند بار دیگر از صورتش محو شد اسلیتیرین فریاد کشید : "این که خالیه"
گریفیندور شروع به خندیدن کرد و گفت : " من اون فروشنده رو میشناختم ، طرف کلاهبرداره و من اینو میدونستم "
اسلیتیرین :" پس چرا اصلا میخواستی بخریش "
" چون از زمانی که پامو گذاشتم توی کوچه دیاگون متوجه شدم که داری تعقیبم میکنی منم اونجا رفتم که یه بهونه خوب بهت بدم برای اینکه باهام دوئل کنی ، چون خیلی دلم برای همچین مبارزه ای تنگ شده بود "
اسلیتیرین جعبه را بر زمین کوبید و رفت و دقایقی بعد گریفیندور از روی زمین بلند شد و او نیز رفت .
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
گودریک گریفیندور وارد کوچه دیاگون شد .
تمام مردم با دیدن او شروع به تشویق ، دست زدن و هورا کشیدن کردن و تعدادی هم سوت کشیدن .
گودریک گریفیندور با لبخند برای همه دست تکان داد سپس راهی شد .
اول یک چوب دستی خرید چون چوب دستی قبلی اش شکسته بود ، سپس به خیابانی تاریک و خلوت رفت برای آخرین خرید .
مردی حدودا بیست ساله با شنلی بر روی سرش ایستاده بود و از شدت استرس تمام بدنش میلرزید .
گریفیندور به کنارش رسید و با صدای پر جذبه و لحن اشرافی اش گفت :
"نامه ای که برام فرستادی به دستم رسید و امیدوارم همه چیز درست باشه "
مرد جوان جعبه ای کوچک از زیر شنلش درآورد و گریفیندور نشان داد و با صدای زیری و تته پته کنان گفت : " آره این همون جعبه قدرته جعبه ای که کسی که اونو باز کنه به قدرت باور نکردنی ای میرسه ، قیمتش هم پنج هزار گالیونه "
جعبه ای بود که درش قفل بود و از درز های آن نور آبی ای در میامد
" پنج هزار تا ؟ این خیلی زیاده یه تخفیف بده "
" حالا چون شمایید چهار هزار تا "
در همین میاد صدای خنده خصمانه ای آمد ، فروشنده از ترس نفس در سینه اش حبس شد ،گریفیندور به آرامی برگشت و لبخند ملیحی زد
سالازار اسلیتیرین دوست قدیمی و دشمن حال حاضر گریفیندور ، از میان سایه ها درآمد و چوب دستی اش را بالا گرفت و با لحنی شیطانی گفت :
" چطوره بعد اینکه پول رو دادی جعبه رو بدی به من دوست قدیمی من گودریک ."
فروشنده جعبه را در دستان گریفیندور قرار داد و سپس فرار کرد بدون اینکه حتی لحظه ای درنگ کند برای برداشتن کیسه گالیون ها
گریفیندور بدون هیچ نشانه ای از ترس نگاهی به سالازار اسلیتیرین کرد سپس با لحن و صدایی باوقار گفت :" من دیگه دوست تو نیستم و البته که به نفع خودته که همین راهی که اومدی رو برگردی چون فکر نمیکنم دستت به این جعبه برسه "
لبخند اسلیتیرین از روی صورتش محو شد ، سپس بدون اینکه هیچ هشداری بدهد یا حرفی به زبان بیاورد طلسمی به سوی گریفیندور پرتاب کرد ،گریفیندور با عکس العمل فوقالعاده نفرین را مهار کرد ، نبردی بین آنها شروع شد نور های قرمز و سبز میان آن دو میرفت و میامد سپس گریفیندور نفرینی را به صورت اسلیتیرین پرتاب کرد و خون از صورتش ریخت و سپس بر زمین افتاد و فریاد زد "تسلیمم تسلیم " گریفیندور چوب دستی اش را پایین گرفت و سپس به سمت اسلیتیرین آمد و تا خواست کلمه ای بر زبان بیاورد اسلیتیرین ناگهان برگشت و نفرینی به سمتش پرتاب کرد ،در یک ثانیه خون تمام بدن گریفیندور را گرفت و گریفیندور نقش بر زمین شد ؛ سالازار اسلیترین شروع به خنیدن کرد و سپس به سمت جعبه آمد و جعبه را باز کرد اما لبخند بار دیگر از صورتش محو شد اسلیتیرین فریاد کشید : "این که خالیه"
گریفیندور شروع به خندیدن کرد و گفت : " من اون فروشنده رو میشناختم ، طرف کلاهبرداره و من اینو میدونستم "
اسلیتیرین :" پس چرا اصلا میخواستی بخریش "
" چون از زمانی که پامو گذاشتم توی کوچه دیاگون متوجه شدم که داری تعقیبم میکنی منم اونجا رفتم که یه بهونه خوب بهت بدم برای اینکه باهام دوئل کنی ، چون خیلی دلم برای همچین مبارزه ای تنگ شده بود "
اسلیتیرین جعبه را بر زمین کوبید و رفت و دقایقی بعد گریفیندور از روی زمین بلند شد و او نیز رفت .
تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/10 10:30:53
جزئیات کاربر

ویژگی با احساس و لجباز بودن
کوچه دیاگون
من در حال رفتن به کوچه دیاگون بودم برای خرید وسایل هاگواتزم
اولین بارم بود و خیلی ذوق داشتم
هری بهم گفت بهتره اینقدر این ور اون ور نرم گم میشم
منم بهش محل ندادم و به وجه ورجه ادامه دادم که یهو خوردم به یه مرد درست هیکل اون مرد خیلی بزرگ بود
هری به اون مرد گفت عه سلام هاگرید حالت چطوره
هاگرید جوابسو داد گفت مرسی هری خوبم دختر خانم حالت خوبه
منم گفتم بله مرسی
هری پیش هاگرید موند تا باهم حرف بزنن
مالی یعنی مادرم مت رو برد تو یه مغازه قبل از اینکه وارد بشم روی دیوار اون خوندم که نوشته الیوندر
وقتی وارد اونجا شدم یه اقای رو بهم کرد و گفت سلام مالی برایه انتخاب چوبدستیت خیلی اذیت کردی حالا هم دخترتو اوردی
مادرم گفت بله الیوندر دخترم هست
الیوندر ازم پرسید اسمم چیه
-اسمم جینی ویزلی هست
_جینی اسم قشنگیه اینجا چی داریم اها این چوبدستی رو دستت بگیر
منم دستم گرفتم
_حالا تکونش بده
وقتی که تکون دادم یهو ۱۰۰ تا جعبه از توی کمد ریخت بیرون الیوندر سریع چوبدستی رو ازم گرفت و یه یکی دیگه داد
وقتی تو دستم گرفتمش یه حس خیلی خوبی ازش گرفتم انگار یه چیزی به وجودم اضافه شد
الیوندر گفت درسته این هم چوبدستی هست که تو نیاز داری ولی این چوبدستی کمیابه و دست هر گسی نمی افته کسی که از ته وجودش ادم مهربانی باشه صاحب این چوبدستی میشه
وقتی این رو گفت الیوندر من یاد اون روزی افتادم که دم در خونمون ی جغد بالش شکسته بود منم اون رو بردم داخل خانه و درمانش کردم
کلی بخوام بگم اون روز خیلی خوب بود هیچ وقت اون روز یادم نمیره
---
@جینی ویزلی
جینی جملاتت رو بدون علائم نگارشی مینویسی، در حالی که هروقت جملهای به پایان میرسه باید حتما از علائمی مثل (. ... ! ؟) استفاده کنی و اگه هم جمله قراره به جمله بعدیش متصل شه علائمی مثل (، ؛) بیان. درست مثل ویرایشی که من برات زدم. پس لطفا سعی کن تو رولای بعدیت به این موضوع توجه داشته باشی.
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
کوچه دیاگون
من در حال رفتن به کوچه دیاگون بودم برای خرید وسایل هاگواتزم
اولین بارم بود و خیلی ذوق داشتم
هری بهم گفت بهتره اینقدر این ور اون ور نرم گم میشم
منم بهش محل ندادم و به وجه ورجه ادامه دادم که یهو خوردم به یه مرد درست هیکل اون مرد خیلی بزرگ بود
هری به اون مرد گفت عه سلام هاگرید حالت چطوره
هاگرید جوابسو داد گفت مرسی هری خوبم دختر خانم حالت خوبه
منم گفتم بله مرسی
هری پیش هاگرید موند تا باهم حرف بزنن
مالی یعنی مادرم مت رو برد تو یه مغازه قبل از اینکه وارد بشم روی دیوار اون خوندم که نوشته الیوندر
وقتی وارد اونجا شدم یه اقای رو بهم کرد و گفت سلام مالی برایه انتخاب چوبدستیت خیلی اذیت کردی حالا هم دخترتو اوردی
مادرم گفت بله الیوندر دخترم هست
الیوندر ازم پرسید اسمم چیه
-اسمم جینی ویزلی هست
_جینی اسم قشنگیه اینجا چی داریم اها این چوبدستی رو دستت بگیر
منم دستم گرفتم
_حالا تکونش بده
وقتی که تکون دادم یهو ۱۰۰ تا جعبه از توی کمد ریخت بیرون الیوندر سریع چوبدستی رو ازم گرفت و یه یکی دیگه داد
وقتی تو دستم گرفتمش یه حس خیلی خوبی ازش گرفتم انگار یه چیزی به وجودم اضافه شد
الیوندر گفت درسته این هم چوبدستی هست که تو نیاز داری ولی این چوبدستی کمیابه و دست هر گسی نمی افته کسی که از ته وجودش ادم مهربانی باشه صاحب این چوبدستی میشه
وقتی این رو گفت الیوندر من یاد اون روزی افتادم که دم در خونمون ی جغد بالش شکسته بود منم اون رو بردم داخل خانه و درمانش کردم
کلی بخوام بگم اون روز خیلی خوب بود هیچ وقت اون روز یادم نمیره
---
@جینی ویزلی
جینی جملاتت رو بدون علائم نگارشی مینویسی، در حالی که هروقت جملهای به پایان میرسه باید حتما از علائمی مثل (. ... ! ؟) استفاده کنی و اگه هم جمله قراره به جمله بعدیش متصل شه علائمی مثل (، ؛) بیان. درست مثل ویرایشی که من برات زدم. پس لطفا سعی کن تو رولای بعدیت به این موضوع توجه داشته باشی.

تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/8 18:45:51
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/8 18:46:42
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/8 18:46:42
⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥
جزئیات کاربر

ویژگی: دست و پا چلفتی و خجالتی، عاشق گیاهان
نویل لانگباتم همیشه بیش از آنکه از جادو بترسد، از خودش میترسید؛ از دستهایی که بهموقع فرمان نمیبردند، از حافظهای که گاهی درست در حساسترین لحظهها او را تنها میگذاشت و از مقایسهی ناخواستهای که دیگران میان او و مادربزرگش میکردند. با این همه، در وجودش لطافتی پنهان بود که در هیچ درس و کتابی پیدا نمیشد؛ نویل گیاهان را بهتر از آدمها میفهمید.
پس از ورود به کوچه دیاگون، دامبلدور او را به مغازهای برد که پشت ویترینش مجموعهای از گیاهان جادویی در شیشههای بلورین نگهداری میشد.
نویل ابتدا برای خرید چوبدستی و لوازم مدرسه ایستاد، اما نگاهش روی گلدانی متوقف شد که در انتهای مغازه، دور از دسترس مشتریان قرار داشت. گیاهی کوچک و نحیف، با ساقهای خمیده و برگهایی تیره که گویی مدتها بود نور ندیده بود.
فروشنده گفت: «آن را کنار بگذار. چند ماه است که دیگر رشد نمیکند.»
نویل نزدیکتر رفت. زانو زد و خاک گلدان را میان انگشتانش لمس کرد.
«مشکل از آب نیست.»
مرد با بیحوصلگی پرسید: «پس چیست؟»
نویل لحظهای سکوت کرد.
«تنها مانده.»
دامبلدور که تا آن لحظه چیزی نگفته بود، نگاه کوتاهی به او انداخت.
فروشنده خندید، اما خندهاش چندان طول نکشید؛ زیرا همان لحظه یکی از برگهای گیاه، آرام و بیصدا، رو به دست نویل خم شد.
نویل آن را برداشت و در میان وسایلش گذاشت.
وقتی از مغازه بیرون آمدند، دامبلدور گفت: «گاهی استعداد، پیش از آنکه خودش را در قدرت نشان دهد، در توجه آدم به چیزهایی ظاهر میشود که دیگران از کنارشان میگذرند.»
نویل به گلدان کوچکی که در بغل داشت نگاه کرد.
شاید برای نخستین بار، چیزی همراه خود به هاگوارتز میبرد که مطمئن بود در آن خوب است.
---
@نویل لانگباتم
دوست داشتم دست و پا چلفتی بودنش رو هم به نحوی نشون بدی، ولی با ارفاق همینو تایید میکنم. لطفا فراموش نکن دیالوگا (به جز در موارد خاص و برای شخصیتهای خاص) باید به زبان محاوره (عامیانه) نوشته بشن و نه کتابی. یعنی دقیقا همونطور که خودت با بقیه صحبت میکنی.
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
نویل لانگباتم همیشه بیش از آنکه از جادو بترسد، از خودش میترسید؛ از دستهایی که بهموقع فرمان نمیبردند، از حافظهای که گاهی درست در حساسترین لحظهها او را تنها میگذاشت و از مقایسهی ناخواستهای که دیگران میان او و مادربزرگش میکردند. با این همه، در وجودش لطافتی پنهان بود که در هیچ درس و کتابی پیدا نمیشد؛ نویل گیاهان را بهتر از آدمها میفهمید.
پس از ورود به کوچه دیاگون، دامبلدور او را به مغازهای برد که پشت ویترینش مجموعهای از گیاهان جادویی در شیشههای بلورین نگهداری میشد.
نویل ابتدا برای خرید چوبدستی و لوازم مدرسه ایستاد، اما نگاهش روی گلدانی متوقف شد که در انتهای مغازه، دور از دسترس مشتریان قرار داشت. گیاهی کوچک و نحیف، با ساقهای خمیده و برگهایی تیره که گویی مدتها بود نور ندیده بود.
فروشنده گفت: «آن را کنار بگذار. چند ماه است که دیگر رشد نمیکند.»
نویل نزدیکتر رفت. زانو زد و خاک گلدان را میان انگشتانش لمس کرد.
«مشکل از آب نیست.»
مرد با بیحوصلگی پرسید: «پس چیست؟»
نویل لحظهای سکوت کرد.
«تنها مانده.»
دامبلدور که تا آن لحظه چیزی نگفته بود، نگاه کوتاهی به او انداخت.
فروشنده خندید، اما خندهاش چندان طول نکشید؛ زیرا همان لحظه یکی از برگهای گیاه، آرام و بیصدا، رو به دست نویل خم شد.
نویل آن را برداشت و در میان وسایلش گذاشت.
وقتی از مغازه بیرون آمدند، دامبلدور گفت: «گاهی استعداد، پیش از آنکه خودش را در قدرت نشان دهد، در توجه آدم به چیزهایی ظاهر میشود که دیگران از کنارشان میگذرند.»
نویل به گلدان کوچکی که در بغل داشت نگاه کرد.
شاید برای نخستین بار، چیزی همراه خود به هاگوارتز میبرد که مطمئن بود در آن خوب است.
---
@نویل لانگباتم
دوست داشتم دست و پا چلفتی بودنش رو هم به نحوی نشون بدی، ولی با ارفاق همینو تایید میکنم. لطفا فراموش نکن دیالوگا (به جز در موارد خاص و برای شخصیتهای خاص) باید به زبان محاوره (عامیانه) نوشته بشن و نه کتابی. یعنی دقیقا همونطور که خودت با بقیه صحبت میکنی.
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/6 20:54:27
جزئیات کاربر

ویژگی سرسختی
کوچه دیاگون، تابستان ۱۹۹۵
لونا تنها وارد «مغازه لباس مادام مالكین» شد. خانم مالكین با دیدنش زیر لب گفت: «...همون دختر عجیبغریب لاوگود.»
لونا سرش را بالا گرفت و آرام گفت: «بله، من همون دخترم. لباسهای ریونکلاو رو دارید؟»
خانم مالكین جا خورد و به قفسهها اشاره کرد. لونا لباسها را انتخاب کرد. وقتی از اتاق پرو بیرون آمد، دو دختر همسنوسالش پچپچ کردند:
«میگن مادرش رو دیده که مرده.»
«گوشوارههای تربچهای رو ببین!»
لونا برگشت. آرام، بدون خشم، گفت: «گوشوارههای من تربچهست و دوستشون دارم. مادرم رو دیدم که مرد، بله. اما فکر میکنم شما بیشتر از من ناراحتید، چون مجبورید درباره زندگی من حرف بزنید تا خودتون رو سرگرم کنید.»
دخترها سرخ شدند و ساکت ماندند. لونا لبخند مهربانی زد: «روز خوبی داشته باشید.»
خانم مالكین گفت: «اونها فقط شوخی میکردن.»
لونا نگاهش کرد: «شوخی درباره مرگ مادرم؟ مهم نیست. من به حرف مردم عادت دارم. فقط اجازه نمیدم حرفشون من رو عوض کنه.»
لونا خریدش را کامل کرد و کنار فواره منتظر پدرش ماند. وقتی زنوفیلیوس رسید، پرسید: «خریدت خوب بود؟»
لونا لبخند زد: «بله. مردم همیشه قضاوت میکنن. اما مهم اینه که من خودم رو باور دارم.»
زنوفیلیوس دستش را روی شانهاش گذاشت: «مادرت هم همینطور بود. سرسخت و مهربون.»
لونا گفت: «من هم مثل اونم. و این رو پنهان نمیکنم.»
---
@لونا لاوگود
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
کوچه دیاگون، تابستان ۱۹۹۵
لونا تنها وارد «مغازه لباس مادام مالكین» شد. خانم مالكین با دیدنش زیر لب گفت: «...همون دختر عجیبغریب لاوگود.»
لونا سرش را بالا گرفت و آرام گفت: «بله، من همون دخترم. لباسهای ریونکلاو رو دارید؟»
خانم مالكین جا خورد و به قفسهها اشاره کرد. لونا لباسها را انتخاب کرد. وقتی از اتاق پرو بیرون آمد، دو دختر همسنوسالش پچپچ کردند:
«میگن مادرش رو دیده که مرده.»
«گوشوارههای تربچهای رو ببین!»
لونا برگشت. آرام، بدون خشم، گفت: «گوشوارههای من تربچهست و دوستشون دارم. مادرم رو دیدم که مرد، بله. اما فکر میکنم شما بیشتر از من ناراحتید، چون مجبورید درباره زندگی من حرف بزنید تا خودتون رو سرگرم کنید.»
دخترها سرخ شدند و ساکت ماندند. لونا لبخند مهربانی زد: «روز خوبی داشته باشید.»
خانم مالكین گفت: «اونها فقط شوخی میکردن.»
لونا نگاهش کرد: «شوخی درباره مرگ مادرم؟ مهم نیست. من به حرف مردم عادت دارم. فقط اجازه نمیدم حرفشون من رو عوض کنه.»
لونا خریدش را کامل کرد و کنار فواره منتظر پدرش ماند. وقتی زنوفیلیوس رسید، پرسید: «خریدت خوب بود؟»
لونا لبخند زد: «بله. مردم همیشه قضاوت میکنن. اما مهم اینه که من خودم رو باور دارم.»
زنوفیلیوس دستش را روی شانهاش گذاشت: «مادرت هم همینطور بود. سرسخت و مهربون.»
لونا گفت: «من هم مثل اونم. و این رو پنهان نمیکنم.»
---
@لونا لاوگود
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/6 20:50:30
𝑁𝑎𝑟𝑔𝑙𝑒𝑠, 𝐼 𝑒𝑥𝑝𝑒𝑐𝑡
جزئیات کاربر

ویژگی ها: بازیگوش، مهربان، شیطون، پر انرژی
در مواقعی بی صبر
داشتیم با مادرم از کوچه ی دیاگون خارج
میشدیم که ناگهان مادرم گفت: نیمفدورا! باید چند تا گالیون از بانک گرینگاتز برداریم.
با خستگی گفتم: مامان! زودتر خب میگفتی! من خیلی خستم.
مادرم با زیرکی که انگار فقط از خاندان بلک برمیآمد گفت: خب پس تو همینجا بمون.البته بخشی از گالیونی که میخواستم بردارم برای پول تو جیبیه یه نفری بود.تازه کی بود که اینقدر بانک گرینگاتز و دوست داشت از نزدیک ببینه؟
ناگهان موهایم آبی شد و گفتم: مامان.میام .قول میدم میام و دیگه غر نمیزنم.توروخدا منم با خودت ببر! تازه اگه اینجا بمونم به نظرت یکی دخترتو نمیدزده؟
مادرم گفت: تو بلدی از خودت دفاع کنی و تازه می میخواد توی پر انرژی و که نمیتونه یک جا بشینه و بدزده؟ یک کلمه بگه تا فردا براش جمله میسازی.
موهایم از عصبانیت ساختگی قرمز شد و گفتم: مامان!
مادرم خندید و گفت: شوخی کردم! بیا بریم.
با هیجان دوباره موهایم ترکیبی از صورتی جیغ و قرمز جیغ شد و گفتم: خیلی هیجان دارم که گابلین ها رو ببینم.به نظرت اژدهایی هم که از بانک محافظت میکنه و میبینیم؟وای خداا خیلی هیجان دارم.
ناگهان دختر بچه ای که به او میخورد چهار پنج ساله باشید به بدنم خورد.
قبل از اینکه بیفتد گرفتمش.
دختر بچه با خجالت سرخ شد و گفت: متأسفم خانم!
با مهربانی دستی بر سرش کشیدم و گفتم دفعه ی بعد مراقب باش! بعد هم با شیطنت چشمکی زدم و ادامه دادم: و حواست باشه که پاهات دفعه ی بعد ازت اطاعت کنن.
دختر بچه خنده ی شیرینی کرد و دوباره شروع به دویدن کرد و رفت به سوی مادرش.
من هم خندیدم و با مادرم به سمت بانک حرکت کردیم.
---
@نیمفادورا تانکس
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
در مواقعی بی صبر
داشتیم با مادرم از کوچه ی دیاگون خارج
میشدیم که ناگهان مادرم گفت: نیمفدورا! باید چند تا گالیون از بانک گرینگاتز برداریم.
با خستگی گفتم: مامان! زودتر خب میگفتی! من خیلی خستم.
مادرم با زیرکی که انگار فقط از خاندان بلک برمیآمد گفت: خب پس تو همینجا بمون.البته بخشی از گالیونی که میخواستم بردارم برای پول تو جیبیه یه نفری بود.تازه کی بود که اینقدر بانک گرینگاتز و دوست داشت از نزدیک ببینه؟
ناگهان موهایم آبی شد و گفتم: مامان.میام .قول میدم میام و دیگه غر نمیزنم.توروخدا منم با خودت ببر! تازه اگه اینجا بمونم به نظرت یکی دخترتو نمیدزده؟
مادرم گفت: تو بلدی از خودت دفاع کنی و تازه می میخواد توی پر انرژی و که نمیتونه یک جا بشینه و بدزده؟ یک کلمه بگه تا فردا براش جمله میسازی.
موهایم از عصبانیت ساختگی قرمز شد و گفتم: مامان!
مادرم خندید و گفت: شوخی کردم! بیا بریم.
با هیجان دوباره موهایم ترکیبی از صورتی جیغ و قرمز جیغ شد و گفتم: خیلی هیجان دارم که گابلین ها رو ببینم.به نظرت اژدهایی هم که از بانک محافظت میکنه و میبینیم؟وای خداا خیلی هیجان دارم.
ناگهان دختر بچه ای که به او میخورد چهار پنج ساله باشید به بدنم خورد.
قبل از اینکه بیفتد گرفتمش.
دختر بچه با خجالت سرخ شد و گفت: متأسفم خانم!
با مهربانی دستی بر سرش کشیدم و گفتم دفعه ی بعد مراقب باش! بعد هم با شیطنت چشمکی زدم و ادامه دادم: و حواست باشه که پاهات دفعه ی بعد ازت اطاعت کنن.
دختر بچه خنده ی شیرینی کرد و دوباره شروع به دویدن کرد و رفت به سوی مادرش.
من هم خندیدم و با مادرم به سمت بانک حرکت کردیم.
---
@نیمفادورا تانکس
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/5 20:05:03
اگه بهم بگی نیمفدورا،خورشید فردا رو نمیبینی
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/06/30
تولد نقش: 1405/06/31
آخرین ورود: دوشنبه 20 مهر 1405 13:11
از: جایی هزار رنگ به نام ایران
پستها:
9

ویژگی ها: کتابخوان . کنجکاو. دست و پاچلفتی . شایدم گرسنگی😆
شگفت انگیز ترین جایی بود که در عمرم دیده بودم !
وقتی با هلنا خداحافظی کردم شروع به کند و کاو همه ی مغازه ها کردم .
در عطاری با بوی افتضاح کپک و عرق کنار اومدم و توجه ام رو به چشم های سوسک . شاخ های تک شاخ و جگر اژدها ها دادم .
از قبل پولی که مادرم بهم داده بود رو توی کیف کوچک دوشیم گذاشته بودم.
اول از همه به ردا فروشی مادام مالکین رفتم و روی جهار پایه ایستادم تا اندازه هام رو بگیرن و ردای سایز خودم رو بهم بدن
بلاخره جشمم خورد به کتاب فروشی فلوریش اند بلانز و از ذوق تقریبا پرواز کردم .
من که عاشق کتاب های فانتزی و رمانتیک بودم سریع به داخل مغازه دوییدم و به سمت کتاب ها رفتم . حتی کتاب های ماگلی رو هم داشتن . دیگه نتونستم تحمل کنم و شروع کردم به انتخاب کردن .
همچنین نزدیک بود سر بخورم و با مغز به زمین بیفتم🎀
شیش هفت تا کتاب برداشتم و بعد کتاب های درسیم رو هم سفارش دادم .
...
همه خرید هام رو انجام دادم و توی یک چرخ دستی کوچیک حملشون میکردم
یک قفس کوچک هم روی وسایلم بود که جغد جارزن کوچولی قهوه ای که خریده بودم توش حا خوش کرده بود
فقط چوبدستیم مونده بود
پاهام رو به سمت مغازه الیوندر حرکت دادم
...
با ذوق عجیبی از مغازه بیرون زدم و چوبدستی جدیدم رو توی دستم گرفتم
۳۱.۸ سانتی متر . با مغز پر ققنوس و چوب سدر
هوا تقرییا تاریک شده بود
دوباره به پاتیل درزدار برگشتم و از اونجایی که همیشه ی خدا مثل یک عدد اسب گرسنه بودم یک غذای جمل و جور از تام گرفتم و ...
---
@چو چانگ
به نظرم اونقدر که تلاش کردی اتفاقات متفاوتی رو شرح بدی، رو ویژگیهایی که مورد نظرت بود تمرکز نکردی. خیلی وقتا این که یک ماجرا رو با جزئیات بیشتری شرح بدی خیلی بهتر از اینه که از روی یه عالمه اتفاق سریع عبور کنی. مثلا من دست و پا چلفتی بودن رو جایی از رولت ندیدم. با این حال چون کلیت مشخص بود، نمیخوام بیش از این سختگیری کنم و اینجا نگهت دارم. پس با ارفاق...
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
شگفت انگیز ترین جایی بود که در عمرم دیده بودم !
وقتی با هلنا خداحافظی کردم شروع به کند و کاو همه ی مغازه ها کردم .
در عطاری با بوی افتضاح کپک و عرق کنار اومدم و توجه ام رو به چشم های سوسک . شاخ های تک شاخ و جگر اژدها ها دادم .
از قبل پولی که مادرم بهم داده بود رو توی کیف کوچک دوشیم گذاشته بودم.
اول از همه به ردا فروشی مادام مالکین رفتم و روی جهار پایه ایستادم تا اندازه هام رو بگیرن و ردای سایز خودم رو بهم بدن
بلاخره جشمم خورد به کتاب فروشی فلوریش اند بلانز و از ذوق تقریبا پرواز کردم .
من که عاشق کتاب های فانتزی و رمانتیک بودم سریع به داخل مغازه دوییدم و به سمت کتاب ها رفتم . حتی کتاب های ماگلی رو هم داشتن . دیگه نتونستم تحمل کنم و شروع کردم به انتخاب کردن .
همچنین نزدیک بود سر بخورم و با مغز به زمین بیفتم🎀
شیش هفت تا کتاب برداشتم و بعد کتاب های درسیم رو هم سفارش دادم .
...
همه خرید هام رو انجام دادم و توی یک چرخ دستی کوچیک حملشون میکردم
یک قفس کوچک هم روی وسایلم بود که جغد جارزن کوچولی قهوه ای که خریده بودم توش حا خوش کرده بود
فقط چوبدستیم مونده بود
پاهام رو به سمت مغازه الیوندر حرکت دادم
...
با ذوق عجیبی از مغازه بیرون زدم و چوبدستی جدیدم رو توی دستم گرفتم
۳۱.۸ سانتی متر . با مغز پر ققنوس و چوب سدر
هوا تقرییا تاریک شده بود
دوباره به پاتیل درزدار برگشتم و از اونجایی که همیشه ی خدا مثل یک عدد اسب گرسنه بودم یک غذای جمل و جور از تام گرفتم و ...
---
@چو چانگ
به نظرم اونقدر که تلاش کردی اتفاقات متفاوتی رو شرح بدی، رو ویژگیهایی که مورد نظرت بود تمرکز نکردی. خیلی وقتا این که یک ماجرا رو با جزئیات بیشتری شرح بدی خیلی بهتر از اینه که از روی یه عالمه اتفاق سریع عبور کنی. مثلا من دست و پا چلفتی بودن رو جایی از رولت ندیدم. با این حال چون کلیت مشخص بود، نمیخوام بیش از این سختگیری کنم و اینجا نگهت دارم. پس با ارفاق...
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/3 16:15:14
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج