جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  92 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  202 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  306 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دیروز ساعت 18:01
نمایش جزئیات
آنلاین
ویژگی:مهربونه جدی

وقتی جوزفیل دستم و کشید و منو وارد کوچه کرد مبهوت شدم و دهنم باز موند؛برخلاف اینکه خیلی باریک بود ولی پر از مغازه های جادویی بود که باعث می‌شد یه چیزی درونم همش منو به کشف کردن اونا ترغيب کنه .


وقتی جوزفیل دید دهنم باز مونده دستش رو جلویه صورتم تکون داد و گفت:{ کجایی} گفتم:{هیچ جا همین جا ، فقط خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.} گفت:{باشه پس من میرم ؛جایی کار دارم تو خودت میتونی مغازه ها رو پیدا کنی؟ به کمک من نیاز نداری؟} گفتم:{نه خودم میرم مشتاقم زودتر کشف کنم ایجا رو.} گفت:{باشه پس اگه جایی رو پیدا نکردی از بقیه بپرس.فعلا به درود.}



بعد از رفتن جوزفیل تصمیم گرفتم اول برم و ردام رو بخرم پس به سمت مغازه مادام مالکین راه افتادم .
وقتی رسیدم به مادام مالکین سلام کردم و وارد مغازه شدم؛ مادام مالکین بهم گفت روی چهار پایه ای که اونجا به وایستم.


رفتم و روی چهار پایه وایستادم؛بعد مادام با دقت با متر جادویی اندازه می‌گرفت ، در آخر بعد چند دقیقه مادام مالکین ردای مناسب من رو پیدا کرد و بهم داد، من با شوق تمام لباس رو گرفتم،بهاش رو پرداخت کردم،تشکر کردم و از در خارج شدم .


حالا قدم بعدی گرفتن چوب دستی بود.
دیگه از دیدن مغازه ها خسته شده بودم و ترجیح میدادم هرچه زودتر وسایل مورد نیاز هاگوارتزم رو بگیرم تا بتونم بعد خرید اونها بتونم برم و چیز هایی که دوست دارم رو بخرم؛پس شروع به دویدن کردم . وقتی وارد مغازه شدم بعد از حدود پنج یا شیش بار چوبدستی مناسبم رو پیدا کردم.


وقتی از مغازه بیرون اومدم خسته شده بودم ،ولی هنوز یه مرحله دیگه مونده بود خرید کتابا،پس همه تلاشم رو کردم تا هرچه سریع تر به کتاب فروشی برسم .


وارد کتاب فروشی که شدم یه صف دراز و طولانی بود که همه اونا میخواستن کتابای هاگوارتز رو بخرن . در همون حال جوزفیل رو دیدم که اونم میخواست کتابای سال جدیدش رو بخره ؛ منم رفتم و توی صف وایستادم وقتی نوبتم شد کتابا رو خریدم و از مغازه بیرون زدم.



با اون همه وسیله وضعیتم خیلی خنده دار شده بود کتابای سنگین که هر دو دقیقه یکبار از دستم سر میخوردن ولی با این حال من بازم تسلیم نمیشم و تا حیوون که میخوام ببرم هاگوارتز رو نخرم و به مغازه شوخی فروشی برادرای ویزلی نرم ول کن نیستم؛حیوونی که خیلی نظرم رو جلب کرد یه گربه نارنجی و سفید خیلی بامزه بود ، پس یه لحظه هم درنگ نکردم و اونو خریدم. در آخر هم یه سری به مغازه شوخی فروشی برادرای ویزلی زدم و یه چند تا وسیله شوخی خریدم.


داشتم همین جور توی کوچه قدم میزدم که پشت ویترین یه مغازه یه نیمبوس 2000 دیدم ، همون موقع بود که قیافم شبیه کسایی شد که شکست عشقی خوردن چون من نمیتونستم اونو بخرم مشکل قیمتش نبود بلکه موضوع ممنوعیت داشتن نیمبوس برای سال اولی ها بود .

هیمن جوری که تو ناراحتی فرو رفته بودم شروع کردم به قدم زدن برای برگشتن به هاگوارتز اما توی پس زمینه ذهنم به این فکر میکردم که وقتی به هاگوارتز برم قراره به کدوم گروه برم و با چه کسایی آشنا بشم و خیلی فکرای دیگه... .




پایان

---
عیب نداره پادما به زودی سال اولت رو تموم میکنی و نیمبوس مورد علاقت رو میخری. منم همسن تو که بودم همین حس رو داشتم

تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/18 19:45:42
°Sapere Aude°
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1405 03:27
نمایش جزئیات
آفلاین

ویژگی شخصیتی: اه أبوخونده خودت میدونی دیگه معمولا منعطف و ذاتا خفنجنتلمن

ردایم را مرتب و شروع به قدم زدن در کوچه ی پر ازدحام دیاگون کردم. والدینم طی کاری فوری به بانک گرینگوتز رفته و خرید را به خودم سپرده بودند. شاید کار دشواری به نظر نرسد اما خرید سال اول میان تمام این زرق و برق ها که کل روز هم از تماشایشان سیر نمیشدم مرا سرگردان میکرد.

گوشه ای ایستادم؛ نامه ام را باز کردم تا مثل انسان های متمدن با برنامه جلو بروم و چیزی را قلم نیندازم. اول از همه به مغازه ی فلوریش اند بلاتز رفتم چون حقیقتا ترجیح میدادم با پول ناچیزم حداقل کتاب هایم را تمام و کمال دریافت کنم. حدود چهل دقیقه معطل شدم تا نوبتم برسد؛ هیچ گاه چنین جای شلوغی را ندیده بودم. بسته ی سنگین کتاب هایم را زیر بغل گرفتم و هر طور شده بود خودم را به بیرون هل دادم. دم در سکه هایم را چک کردم که در آن شلوغی کسی جیبم را نزده باشد...

وقتی از حسابم مطمئن شدم؛ راهم را به ردا فروشی مادام مالکین رساندم. متاسفانه نمیتوانستم ردای دست دوم بخرم چون فعلا گروهبندی نشده بودم اما همه ی ردا ها متعلق به یکی از گروه ها بودند. با اکراه بسته ی کتاب هایم را که به خودم چسپانده بودم را به مادام مالکین سپردم. بعد از ده دقیقه ردای متناسب را پیدا کرده و پوشیده بودم. جلوی آیینه به خودم نگاه میکردم؛ حالا رؤیای قدیمی من تعبیر شده بود. داشتم رسما عضوی از هاگوارتز میشدم؛ یاد میگرفتم چطور از جادویم استفاده کنم و با افراد گوناگونی ارتباط میگرفتم.

راستی؛ نوارهای دراز آویز زینتی کراواتم قرار بود چه رنگ هایی بگیرند؟ به سرخی خون پاک جوانمردان و به طلایی آفتاب پر شور؟ به تیزی آبی و فضیلت نقره ای؟ به زردی شرافت و متانت مشکی؟ یا مرلینِ ناکرده سبز و نقره ای؟ خوب متوجه بودم که انتخاب کلاه پیر تاثیر زیادی بر روی خودم و آینده ام دارد-البته باز هم میدانستم آدمی چندان فراتر پیچیده است که نمیتوان در ۴ گروه خلاصه کرد...!

با صدای مادام مالکین به خودم آمدم. ردایم را با دقت درآوردم و حساب کردم. میخواستم به سمت نوشت افزاری بروم که تقریبا به پیشانی خودم زدم! چوبدستی را پاک فراموش کرده بودم.

از چند جادوگر محترم آدرس چوبدستی فروشی اولیوندر را پرسیدم و سرانجام خودم را به مغازه رساندم. مغازه خلوت بود در نتیجه به محض ورود باد خنک و هوای تازه ای احساس کردم. منتظر شدم تا ساحره ی کم رویی همراه مادرش چوبدستی اش را بخرد و بعد جلو رفتم:

-سلام... من یه چوبدستی میخوام...

- بله خوب اینجا همه چوبدستی میخوان! این یکی رو امتحان کن.

چوبدستی اول به دلم ننشست. هیچ کار خاصی نکرد؛ بیشتر شبیه یک تکه چوب معمولی بود. اما چوبدستی دوم؛ هر چند شبیه چوبدستی اول؛ اما به نظرم زنده تر بود. چوبدستی را گرفتم و در کمال تعجب توانستم مقداری اکلیل روی میز آقای اولیوندر بپاشم. همان چوبدستی را گرفتم و مسرورانه به سمت نوشت افزاری رفتم.

خیلی سعی کردم وسایلم معمولی باشد تا پولم به حیوان خانگی هم برسد؛ اما خرید نوشت افزار کمرم را شکست. بیخیال حیوان خانگی شدم؛ همین وسایلی که خریده بودم خیلی مرا سر کیف آورده بود. مسرورانه به سمت بانک رفتم تا والدینم را پیدا کنم اما وسط راه یاد پاکت پولی افتادم که مادربزرگم مخفیانه تقدیمم کرده بود.

نیش تا بنا گوش باز به سمت یکی از جغد فروشی ها رفتم؛ پول داخل پاکت برای جغدی انباری با سن و سال حدودا کم بسنده بود. جغد سیاهی گرفتم که جثه ی کوچک و نگاه بی حوصله ای داشت. همانجا نامش را ملخین گذاشتم (خودمم نمیدونم چرا) و رضایتمندانه از مغازه بیرون رفتم و با گام هایی بلند؛ به سوی بانک رفتم.

پ.ن: أبوخونده جان خوندن یه متن به رنگ آبی؛ باعث افزایش دقت و تمرکز روی متن میشهلبخند حجیم

--- من که تا عینکم نباشه فقط خرچنگ و قورباغه میبینم متن هارو ولی مرسی که به تمرکز و دقت ما اهمیت میدی تایید شد. مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی. فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1405/3/9 3:31:18
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/9 11:34:26
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/9 11:38:08
- هرآینه هرآینه با شما گویم: دانهٔ گندم که در زمین افتد گر نمیرد، تنها ماند؛ ولی گر بمیرد ثمرات فراوان دهد...
(یوحنا ۲۴:۱۲)
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 خرداد 1405 14:47
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیتی:همه ی چیز های زیبا را لایق دوست داشته شدن میداند

راه کوچه ی دیاگون شاید کمی باریک و دراز است اما لذت قدم زدن در کنار مغازه ها و دید زدن چیزمیز های داخل ویترین ها از لذت سر به سر گذاشتن پتونیا با به پرواز دراوردن گل و خار ها قطعا بیشتر است.
لیلی کوچک بین جادوگر ها و ساحره هایی که هر کدام ردا های عجیب و غریب به تن داشتند و در حال خریدن چیز های عجیب تر از لباس هایشان بودند قدم میزد. درحالی که لیست خرید کتاب ها، چوبدستی، رداها و توضیحات اضافه ای اعم از:
«داشتن چه حیواناتی برای شما مجاز است؟ جغد(جغد برفی،جنگلی،انبار و...) گربه(ترجیحا گربتان آزار دهنده نباشد)
موش و وزغ»
و چند حیوان دیگر در دستش بود به مغازه های اطراف نگاه میکرد و زیر لب غر میزد:
_مگه گربه هم میتونه آزار دهنده باشه؟
روبروی هر کدام از موارد ذکر شده مغازه ی مناسب برای خرید آن وسیله نوشته شده بود.
برای مثال روبروی لیست کتاب های سال اول نوشته شده بود فلوریش اند بلاتز
و قطعا برای چوبدستی مناسب ترین مغازه در کوچه ی دیاگون مغازه ی آقای اولیوندر بود!
لیلی به اطراف نگاه کرد و بر سردر مغازه ای بسیار بزرگ، فلوریش و بلاتز را یافت.
قطعا گالیون کافی برای خرید تمام وسایلش داشت پس پا به مغازه گذاشت.
همهمه ی زیادی شنیده میشد،ساحره ها و جادوگر های زیادی حضور داشتند که برای خرید کتاب های درسی فرزندانشان آمده بودند.
خیلی ها با چندین کتاب که با ربانی نو و به رنگ بنفش روی هم چیده و بسته بندی شده بودند از مغازه بیرون میرفتند و خیلی ها درحال پیدا کردن کتاب هایشان بودند.
لیلی به سمت زن تقریبا 35_40 ساله ای رفت که دو فرزند پسرش در کنارش ایستاده بودند و او بر سر یکی از آنها که به نظر بزرگ تر از دیگری بود مدام غر میزد و گله میکرد.
_هی پسر امروز زیادی وقت منو گرفتی عجله کن!
پسر بزرگ تر همسنو سال لیلی بود و با دیدن لیلی گوشه ای از ردای مادرش را کشید تا توجه اورا جلب کند.
_سیریوس بهت گفتم عج...
زن چشمش به لیلی کوچک افتاد و رویش را سمت او برگرداند.
_مشکلی پیش اومده خانوم جوان؟
مادر سیریوس قطع به یقین اگر میدانست لیلی یک ماگل زاده است و حتی یکی از اعضای خانواده اش هم رگو ریشه ی جادوگری ندارد آن روز به لیلی محلی نمیداد اما نمیدانست. پس وقتی لیلی از او پرسید که از کجا میتواند کتاب های سال اولش را بگیرد اورا راهنمایی کرد.
لیلی به آن سمتی که خانم بلک گفته بود رفت. مرد جوانی درحال بسته بندی کتاب ها با ربان بنفش بود. برای خیلی ها سبز و برای خیلی ها قرمز میبست. خیلی از افرادی که آنجا بودند هم ربان زرد و آبی داشتند و به نظر می آمد از لیلی بزرگ تر باشند.
لیلی دلیلش را آن لحظه متوجه نشد پس گذاشت مرد برای او ربان بنفش رنگ ببندد و وقتی کتاب ها را از او گرفت از جیب لباسش چند گالیون بیرون آورد و به مرد داد.
آن مرد روی کتاب های لیلی گل بسیار زیبایی گذاشته بود و باعث شد لیلی بسیار شگفت زده بشود.
لیلی سپس از آن خانم و پسر بچه ای که سیریوس نام داشت خداحافظی کرد و به بیرون رفت.
آن گل نظر لیلی را جلب کرده بود پس گوشه ای بر روی نیمکتی چوبی نشست و گل را از زیر ربان بیرون آورد.
_آه ای گل عزیز..اینجا تو اولین هدیه ی من هستی..چه گل زیبایی.. توی دنیای ماگل ها چنین گل قشنگی وجود نداره..شاید جاودان باشی اینطور نیست؟ شاید هم..خیلی زود پژمرده بشی و من، گلبرگ های خشک شده ات رو جمع کنم..اوه! گل عزیزم! گل زیبای من! نگاه کن توی مغازه ی روبرو.. آره منظورم همون جغد زیبایی هست که به من نگاه میکنه! چه جغد شیرینی..
لیلی دید بسیار زیبایی به این دنیا داشت.. شاید در دنیای خودشان هیچگاه یک گل بسیار زیبا و جاودان و جغدی شیرین که نگاهش فقط به او باشد نیافته بود اما اینجا قطعا چیزهای بسیار زیبا تر و غیر یکنواخت تری بودند که لیلی میتوانست با تمام وجودش به آن ها عشق بورزد و دوست بدارد چون از نظر لیلی همه ی چیز های زیبا لایق دوست داشته شدن هستند. درست مثل قلب پاک و زیبای خودش..


---
خوب نوشته بودی. از مامانم انتظاری جز این هم نمی‌رفت.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/5 23:49:12
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 10:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی: ذهن پوش ماهر
هوای بعد از ظهر کوچه دیاگون مثل همیشه آمیخته با بوی شمع‌های در حال سوختن، غبار کتاب‌های جادویی کهنه و کمی هم بوی فلز داغ از آهنگری بود. دملزا رابینز، با چهره‌ای که هیچ احساسی در آن خوانده نمی‌شد – گویی نقابی از جنس سنگ مرمر بر صورت داشت – در میان جمعیت پرهیاهو قدم برمی‌داشت.دملزا آدم خیلی خوبی است و مهربان، ولی از ذهن‌پوشی استفاده می‌کند تا جلوی نفوذ نیروهای تاریکی به ذهنش را بگیرد. هدفش مشخص بود: پیدا کردن یک “دفترچه یادداشت جادویی” که بتواند افکارش را، هرچند نامرئی، به شکلی امن ثبت کند. می‌دانست که مهارت “ذهن‌پوشی” او، یعنی توانایی محافظت از ذهنش، بی‌نظیر است، اما همیشه فکر می‌کرد داشتن یک جایی امن برای ثبت ایده‌ها و مشاهداتش، حتی اگر کسی قادر به خواندن افکارش نباشد، هوشمندانه خواهد بود.

اولین مغازه‌ای که به آن سر زد، “کتابفروشی فلور بِلوم” بود؛ جایی که قفسه‌ها تا سقف پر از کتاب‌های جلد چرمی با عناوین مرموز بودند. دملزا با قدم‌های آرام و بی‌صدا وارد شد. فروشنده، پیرمردی با عینکی که روی بینی‌اش سر خورده بود، با کنجکاوی به او نگاه کرد.

«دنبال چی می‌گردی، دخترم؟» پیرمرد پرسید و سعی کرد نگاهش را به چهره‌ی دملزا بدوزد، اما انگار با دیواری نامرئی روبرو بود.

دملزا با صدایی که هیچ هیجانی در آن نبود، پاسخ داد: «یک دفترچه یادداشت. چیزی که… خب، مقاوم باشد.»

چشمان پیرمرد ریز شد. او سال‌ها بود که با جادوآموزان سروکار داشت و حس می‌کرد چیزی در این دختر عادی نیست. سعی کرد با نگاهش کمی نفوذ کند، شاید سرنخی از خواسته‌اش بفهمد، اما صورت دملزا مثل یک برکه آرام و بدون موج بود. هیچ فکری، هیچ احساسی، هیچ کنجکاوی‌ای در چشمانش دیده نمی‌شد. پیرمرد شانه بالا انداخت. «مقاوم؟ منظورت چیه؟ ضد آب؟ ضد آتش؟»

دملزا فقط سرش را به آرامی تکان داد. «فقط… مقاوم.»

پیرمرد که حسابی گیج شده بود، او را به سمت قفسه‌ی پشتی مغازه هدایت کرد. آنجا، در میان دفترچه‌های معمولی، یک جلد چرمی سیاه و ساده به چشم می‌خورد. هیچ نقش و نگاری نداشت، اما هاله‌ای از انرژی محافظتی دورش حس می‌شد.

«این یکی چطوره؟» پیرمرد گفت. «دفترچه یادداشت ‘جیسو’. می‌گن هر چیزی که توش بنویسی، فقط با اجازه خودت خونده می‌شه. حتی صاحبش هم اگه نخواد، نمی‌تونه بخوندش.»

دملزا با دقت دفترچه را برداشت. انگشتانش روی جلد نرم و سردش کشیده شد. حس کرد که این دفترچه، درست مثل خودش، اسرار زیادی را در خود نگه می‌دارد. لبخند بسیار کمرنگی – آنقدر نامحسوس که شاید فقط خودش آن را حس می‌کرد – روی لب‌هایش نشست. توانایی‌اش در حفظ چهره‌ی بی‌حالت، این بار به او کمک کرد تا هیچ واکنشی نشان ندهد، حتی وقتی وسیله‌ای را پیدا کرده بود که با روحیاتش همخوانی داشت.

«قیمتش چقدره؟» دملزا پرسید، صدایش همچنان خنثی بود.

---


تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/27 10:45:03
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: جمعه 25 اردیبهشت 1405 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی: کاشف نگران⁦(*﹏*;)⁩

خرید در دیاگون

قبل از ورود به دیاگون، شاید یکی از بزرگترین دغدغه‌هام، فاصله داشتن دنیای جادویی با تکنولوژی بود و با خودم فکر میکردم که قراره چجور کارهامو مدیریت کنم، بنویسم و تحقیق کنم اما حالا میبینم هر شی، حتی پیش پا افتاده‌ترینشون میتونه نوعی جادو رو درون خودش داشته باشه.

مادربزرگ بیشتر مشتاق تماشای لباسا و انتقادهای تند و تیز ایتالیایی به وضعیت بازار هست اما توضیحات لاکرتیا کمک میکنه تا شوک‌های فرهنگی متعددی که بهم وارد میشه رو راحت‌تر مدیریت کنم.

به عنوان فردی که مثل خیلی‌های دیگه از تبلیغات متنفر شده، در اینجا تازه احساس می‌کنم که فایده‌ی تبلیغات چیه و چقدر در افزایش دانش نسبت به جامعه و امکاناتش می‌تونه مفید واقع بشه.

«من اصلا از ایتالیایی سر در نمیارم.» اینو در حالی که لاکرتیا میگم که حس می‌کنم اون هم یک در میون متوجه حرفای مادربزرگ میشه.
اون منو متوجه مغازه‌ای میکنه که مخصوص فروش لوازم تحریره. اما بیشتر از مغازه و ویترین پر زرق و برقش، خانواده‌ای پر جمعیت با موهای نارنجی هست که توجهمو جلب میکنه و احساس میکنم به قلب فرهنگ سلتیک پرت شدم.

«تو نباید از خرید اشیای درشت بترسی، حمل و نقلشون قرار نیست لزوما پر زحمت بشه.» لاکرتیا اینو در حالی میگه که درمورد خرید اشیای درشت‌تری مثل پاتیل و کلاه و کتاب‌های ضروری، نظر خاصی ارائه ندادم و به تجربه‌ی سیسی‌های جادوگرم تکیه کردم.

حین ورود به مغازه، یکی از پسرهای خانواده‌ی مو قرمز که ظاهرا اعتماد به نفس کمی داره، با دستپاچگی سعی داره یه موش چاق و زشت رو به جیبش برگردونه و حس می‌کنم ایجاد ارتباط چشمی با من، براش ناخوش آیند جلوه کرد. اونها جادوگر هستن و احتمالا همونقدر که من نسبت به هاله‌هاشون حساسم، متقابلا حساسیت دارن و خوششون از نگاهی چنین کنجکاوانه نمیاد. اون پسر شبیه یک لوح نورانی هست که تراژدی‌های جادویی رو به سمت خودش جذب میکنه، آسیب میبینه و هضم میکنه.

از اینکه اینطور غرق کنجکاوی‌های وقت و بی‌وقتم میشم متنفرم چون باعث میشه از زمان و مکان جدا بشم و یادم بره که میخواستم چیکار کنم. رو به لاکرتیا میگم: «شاید این از عادت مصرف‌گرایی بیاد اما از همین الان از تلمبار شدن و خاک گرفتن این وسایل میترسم. در دنیای ماگل‌ها، یه شیء تازه می‌تونه در عین حال، یه آشغال بالقوه باشه. اما اینجا نمی‌دونم مثلا این دفتری که برمی‌دارم، آیا صرفا یه دفتره یا قراره قابلیت جادویی منحصر به فردی داشته باشه؟»

در ادامه، لاکرتیا کمک میکنه تا از بین لوازم تحریر جادویی دست به انتخاب بزنم. من یه دفتر میخورم که میشه هر چیزی رو درونش نوشت اما دیگران به راحتی قادر به دیدن و خوندن محتواش نباشن و همچنین با استفاده از عنوان و کلمات خاص، یادداشت‌هام رو پیدا کنم. همچنین یه خودنویس که قادره افکار و حرفامو بدون دخالت دست بنویسه میخرم. اونها به نسبت کاربردشون، به نظرم خیلی قیمت خوبی دارن.

مادربزرگ برام یه پالت آرایشی خریده. اشک در چشمانم حلقه میزنه و دیگه برام مهم نیست که این همه سال، جادوگر بودنش رو ازم پنهان کرده یا حتی مجبورم کرده تا برای دیدنش در تعطیلات، هر بار یه سفر طولانی رو تحمل کنم و با قابلیت های جادوییش به دیدنم نیومده. اون دستی توی موهام میکشه و میگه: «شما آمریکایی‌های نازک نارنجی زود پیر میشید و از ریخت میوفتید.»

---


تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/26 10:31:29
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینه‌ام با پروانه‌ها هم به پایان رسید چراکه این نفله‌ها با چشیدن اشک‌های زهر‌آلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اردیبهشت 1405 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
اسبی قدم زنان وارد کوچه دیاگون شد. باورش نمیشد که دارد رویایش را زندگی میکند . جادوگران زیادی آنجا بودند . اسبی به سمت یکی از مغازه ها رفت و یک خرگوش ناز و سفیدرنگ دید . او دوست داشت آن را بخرد بنابراین وارد آن مغازه شد و با پولش این خرگوش را خرید . اولین بار در همین کوچه دیاگون او به این خرگوش غذا داد و سپس به مغازه چوب دستی فروشی رفت. مغازه او را دید و گفت : آروم و آتشین چوب دستی تو از سالیان پیش مقرر شده . از پر پرستو و از درخت سرخس . او چوبدستی را به اسبی اهدا کرد و اسبی هم از مغازه دار خداحافظی کرد . حال اسبی کاملا آماده بود که وارد هاگوارتز شود.

----

به پیام شخصی‌ای که برات فرستادم توجه کن.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/23 21:05:13
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 00:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خورشید به وسط آسمان رسیده بود ، و به دلیل عدم وجود هیچگونه ابر در آسمان، لندن یکی از آفتابی ترین روزهای خودش را می گذراند.غیر منتظره بودن این آب و هوا باعث شده بود جادوگران در حال تردد در خیابان دیاگون در مقابل نور شدید آفتاب دفاعی به جز اخم کردن و پایین آوردن کلاه یا سرهایشان نداشته باشند.
در این میان یک دختر بچه با سری رو به بالا شنلش را به کلی در آورده و آن را روی ساعد دست چپش آویزان گذاشته بود، با دست راستش بند کیفش را بی اعتنا گرفته بود و حلقه تزئینی فلزی کیف گاه گاه روی زمین کشیده می شد و صدایی آزار دهنده ایجاد می کرد. موهای خرمایی اش زیر آفتاب مثل نخ های بلال رنگ و رو رفته به هر سمتی پریشان بودند.
دختر ده دقیقه ی تمام رو به روی مغازه ی حیوانات جادویی فروشی ایستاده بود اما تو نرفته و چیزی نخریده بود و از همان زمان مورد توجه ماتیلدا قرار گرفت.
پس به محض اینکه می خواست از کنارش رد شود اول ردا و بعد کیفش را چنگ زد:« بانوی جوان، یه گالیون به این پیرزن کمک کن، بیمارم، خرج خانواده به دوشمه، فقط یه گالیون.»
نگاه سرد و بی تفاوت دختر بچه یک لحظه با چشمان پیرزن گره خورد . بعد کیفش را محکم از دست زن کشید که باعث شد کاسه ی گالیون هایش از دستش بیفتد. سکه ها دور هم چرخ خوردند و هر یک به سویی رفتند.
-ای تخم شیطان!...سکه هام...سکه هام..مرلین ازت نگذره بچه! حداقل پول خودم رو جمع کن بهم بده...کجا داری می ری...هووووی با تو ام!
پنج دقیقه ای طول کشید تا پیرزن علیل بتواند همه ی سکه هایش را جمع بکند.
وقتی جمع کرد دختربچه را دید که از مغازه ی کتابفروشی بیرون می آید و به سمت ردا فروشی مادام مالکین می رود.
دسته ی واکرش را در دستش فشرد و به سختی از جایش بلند شد. با چهره ای برافروخته خودش را کشان کشان تا مادام مالکین رساند.
اما تا به خیاطی برسد دخترک از مغازه بیرون زد و از سه متری ماتیلدا رد شد.
- اوهوی دختره ی حرومی!...
اما دختر دماغ سر بالا دوباره بی تفاوت از کنارش رد شد و به فروشگاه لوازم معجون سازی رفت.
پیرزن با ناراحتی نفسش را بیرون داد. دخترک به نظر تازه می خواست وارد مدرسه بشود پس حتما به اولیوندر هم سر می زد و پیرزن می توانست آنجا حق چنین سلیطه ای را کف دستش بگذارد.
پس در حالی که دندان های مصنوعیش را روی هم فشار می داد واکرش را به سمت اولیوندر هدایت کرد و پس از احوالپرسی با صاحب مغازه روی یکی از صندلی ها کمین کرد.
سایه ی دختری با موهای کوتاه روی در افتاد و پیرزن دسته ی چوب جادوییش را از جیبش در آورد. سایه همانطور چند دقیقه سر جایش ماند، پیرزن زیر لب زمزمه کرد:« بیا تو عنتر خانم! بیا و با سر نوشتت رو به رو شو.»
اما دختر جوان و بشاشی که وارد شد چندان شباهتی به آن کسی که کاسه ی گالیون هایش را چپه کرده بود نداشت. موهای بلوندش به زیبایی صورتش را قاب کرده بودند، لبهایش به قرمزی گل رز بودند و لبخند دندان نمایش چنان شاد و سفید بود که تا فرسنگ ها را نورانی می کرد.
دختر بپر بپر کنان به داخل مغازه آمد و صدا زد :« عمو اولیوندر.»
اولیوندر پیر لحظاتی مثل پیرزن به دختر خیره ماند و بعد به گرمی لبخند زد:« تو اومدی چوبدستی بگیری؟ اسمت چیه و از کدوم خانواده ای؟ مطمئنم چهرت آشناست. باید والدینت رو بشناسم.»
دختر چشمکی زد و یک دور، دور خودش چرخید. موهای بلوندش قرمز رنگ و لبهای قرمزش حالا به رنگ طلایی براق می درخشیدند:« اگه گفتیییید؟»
اولیوندر خندید :«تانکس... تو باید دختر ...». اما هیچ وقت نتوانست حرفش را تمام کند چون پیرزن جفت پا به درون مکالمه شان پرید.
-تو همون عفریته ای هستی که گالیونای منو چپه کردی. مرلین ازت نگذره .زورت به یه پیر علیل و فقیر می رسه؟ فکر کردی می تونی هر کار دلت خواست بکنی؟ نفرینت می کنم.
پیرزن چوبدستیش را بالا برد تا افسونش را بخواند اما صدای دخترک او را متوقف کرد. دخترک همچنان به گرمی لبخند می زد:« خاله جان معذرت می خوام !حق داری!من خیلی دست و پا چلفتیم. ولی اگه نفرینت بگیره و اینجا بیفتم شما پا داری من رو به بیمارستان ببری یا عمو اولیوندر؟ یک بستنی برات بخرم من رو می بخشی؟».
پیرزن هاج و واج آنجا ایستاد تا زمانی که بستنی به دستش رسید. و حتی تا یک ربع بعد از انتخاب چوبدستی دخترک همانجا نشست و بستنی اش را آرام و قهر آلود خورد.
در راه برگشت به سمت بساطش ، صدای پرنده ها را شنید و از گوشه ی چشم یکدفعه در جغددانی تانکس را دید که جلوی پنجره بزرگ ایستاده و به پایین نگاه می کرد. :« دختر....دختر ...مواظب باش...بیفتی هیچی ازت نمی مونه. آهای دختر...» و با چوبدستی اش یک سنگ ریزه را به سمت تانکس پرت کرد. سنگریزه به شانه ی او خورد و از افکارش بیرون آمد.
تانکس ناخنش را به دندان گرفت و از پنجره دور شد.
اما چه فایده! پیرزن حالا نگران بود :«امروز هر آتیشی تو این خیابون پیش بیاد از گور این بچه بلند میشه.»
تمام آن اطراف را با وجود شلی پایش گشت تا
اینکه بالاخره در کنج یک کوچه ی بن بست به پیکر لرزان زیر شنل رسید.
با یک حرکت چوبدستی شنل را کنار زد تا چهره ی با دست پوشانده شده ی دختر بچه معلوم شود. از پلک های تانکس اشک می جوشید و هق هق خفه اش دل پیرزن را به درد می آورد.
ماتیلدا نفس عمیقی کشید و با سختی روی صندلی واکرش نشست و با خودش فکر کرد که چطور می تواند او را دلداری دهد:«آه! دختر جون! توی سن تو همه ی مشکلات بزرگ به نظر می رسن ولی این هم می گذره. همه چیز درست میشه. می خوای برام تعریف کنی چی شده؟»
صدای هق هق به چیزی شبیه به خنده تبدیل شد. نیمفادورا کم کم دستهایش را از جلوی صورتش کنار برد و با اینکار چشم های گود رفته، و بینی قرمز شده ش آشکار شد. با پشت دستش خیسی دور چشمانش را خشک کرد و با صدایی زمزمه وار پرسید:« اگر هیچ اتفاق بدی نیفتاده باشه...باز هم می تونی بگی می گذره؟»

*ماتیلدا ساحره ی پیری است که به عنوان گدای خیابان دیاگون در یونسکو ثبت شده می باشد.

-پ ن: تانکس دوست نداره عنوان این ویژگی بزرگ بالای صفحه نوشته بشه. هر چند امیدواره که دیگرون از لای خطوط بفهمنش.



---
پست سرگرم‌کننده‌ی خوبی بود. فقط امیدوارم بقیه یاد نگیرن که دوست نداشته باشن عنوان ویژگی رو بالای پست بنویسن.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/9 1:20:14
شجاعانه زندگی کن. ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1405 01:08
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی: خجالتی بودن

خلاصه که بعد از اینکه راهم به کوچۀ دیاگون باز شد و صورتم رو چسبوندم به ویترین مغازه‌ها تا اجناس داخلشون رو بازررسی کنم، با خودم گفتم که بهتره اوّل از همه چیز برای خودم یه کلاه نوک‌تیز بگیرم. جادوگر بی کلاه که جادوگر نمی‌شه.
راهمو گرفتم و رفتم سراغ همون مغازه‌ای که آیلین بهم گفته بود. از پشت ویترین داشتم کلاه‌هاش رو می‌دیدم، کلاه‌هایی که این‌قدر بزرگ بودن که می‌شد یه ترول رو توش قایم کرد و کلاه‌هایی که اون‌قدر کوچیک بودن که حتی نمی‌شد رو سر یه موش خونگی گذاشت. کلاه‌های راه‌راه، خال‌خالی، راه‌راه و خال‌خالی، چهارخونه، چرم و پارچه و نخی! انواع و اقسام کلاه‌ها رو می‌شد از پشت ویترین دید.
این پا و اون پا می‌کردم که در آخر کدوم کلاه رو باید بگیرم؟ یه کلاه سیاه بلند نوک‌تیز، مثل همون‌چیزی که درمورد جادوگرا می‌گن؟ یا یه کلاه خاصّ و غیرتکراری؟ مثلاً یه کلاه کهربایی اوشانکا؟
احسّاس کردم که یه نیروی عجیب داره من رو به سمت فروشگاه می‌کشونه. اغراق نمی‌کنم. راس‌راستی یه نیرو داشت من رو می‌کشوند سمت کلاه‌فروشی، بدون این‌که من خودم حرکت کنم.
آقای فروشنده که به نظر می‌رسید یه نیمه‌گابلین باشه، درحالی که دست‌هاش رو به همدیگه می‌مالید و لبخند شریرانه‌ای به لب داشت گفت: «خب خب خب، به‌نظر می‌رسه که یه مشتری تازه داریم.»
- ام... چیزه...
- بار اوّلته که می‌خوای کلاه بخری نه؟ نگران نباش، پیش خوب کسی اومدی. من بهترین کلاه‌ها رو دارم، کلاهی سرت می‌ذارم که توی مدرسه همه بفهمن قراره جادوآموز سال بشی.
- ببینید فقط...

کلاه‌ها دور سرم می‌چرخیدن، انگار که قرار بود من رو به موزۀ کلاه‌های جادویی بفرستن، آقای کلاه فروش هم با همون لبخند عجیب، بی‌وقفه داشت حرف می‌زد: «بذار ببینم چی بهت می‌آد پسر جون؟ یه کلاه که با پرهای گریفین تزئین شده؟ تجملاتیه، ولی زیادی تجملاتیه.»
- فکر کنم...
- آره حق با توئه، زیادی تجملاتیه، بذار ببینم، این یکی کلاه مد ساله، نظرت چیه؟
- یکم...
- نه نه نه! مدها زود کهنه می‌شن، یه چیز موندگار می‌خوای. نظرت چیه؟

دوست داشتم اعتراض کنم و بهش بگم که به این چیزها علاقه‌ای ندارم، امّا خب، نمی‌شد. نمی‌دونم چرا فقط نمی‌تونستم نظرم رو صادقانه بهش بگم.
- آها، خودشه، این بهترینه.

یه کلاه ارغوانی روی سرم گذاشت. کمی خمیده بود، یه منگولۀ زرد رنگ داشت و لبه‌هاش به سمت بالا تاب خورده بودن.
- ام، مرسی؟
- عالیه، شاهکاره، بهتر از این نمی‌شه. می‌شه دو گالیون. خب داشتم می‌گفتم، بی‌نظیره، انگار برای خودت ساخته شده.
- ممنون.

صدام به قدری آهسته بود که حتی خودم هم نمی‌شنیدم. پول رو گذاشتم روی پیشخون و درحالی که سرم پایین بود و داشتم به کفش‌هام زل می‌زدم اومدم بیرون. لپ‌هام سرخ شده بودن و صورتم داغ کرده بود. امّا نمی‌تونستم اعتراضی کنم. آخه می‌دونید چیه؟ من از رنگ ارغوانی متنفرم! امّا خب، خیلی بی‌ادبی می‌شد اگه اونو بهش می‌گفتم. نه؟


---
آخی دلم برای نیوت سوخت که. بیا خودم ببرمت یه کلاه بگیریم که دوست داری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/2/8 1:41:28
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 فروردین 1405 10:41
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیتی:هیجان و استرس(هیچ وقت نفهمید که خوب یا بد)احساسات درونیشو به راحتی میتونید از قیافش بفهمید!
وقتی پرینس-اسنیپ دستمو کشید که وارد کوچه دیاگون بشیم فقط با چند ضربه کوچیک روی دیوار اجری نم گرفته و درزداری وارد کوچه دیاگون شدیم.
وای خداجون...چقدر شلوغه‚چقدر هیجان انگیز!
خیلی خب روزالین خانم پرینس-اسینپ مریض و تو باید رعایت کنی! نباید عجله کنی نباید تند بدویی و نب....
پرینس-اسنیپ:خب خب اینجا که میبینی کوچه دیاگون و خیلی هم شلوغ! و فکر میکنم اخرین بار که خلوت دیدمش فقط زمان برگشت ولدمورت بود!
میخندم!
وای روزالین بازم خراب کردی اخه خنده؟مگه حرف خنده داری زده شده؟
وای خدا جون کاشکی بتونم امروز رو درست تموم کنم؛کاشکی اصلا هیچی نگم یا حداقل هیچ کاری نکنم!
فکر میکنم خانم پرینس-اسنیپ متوجه شده که هول شدم پس یه لبخند گرمی بهم میزنه و میگه خیلی خب دختر کوچولو سال اولی لیستتو بده ببینم چی میخوای و چی باید بخریم!
بخریم؟ خدای من چطوری میتونم گالیون هامو جا گذاشته باشم؟ اگر به بابای ماگلم میگفتم میگفت باز تو اظطراب گرفتی و هول شدی...
خیلی خب روزالین یکی دیگه از گندهایی که زدی آفرین!
پس میگم:م..من فکر نکنم امروز بتونم خرید کنم میدونم که شما مریض هستید و امروز برای کمک به من اومدید اما من (نمیدونم چه جوری بگم باید راستشو بگم نه؟)خب...خب من وقتی داشتم میومدم شدت هیجان و اظطراب یا شایدم استرس فراموش کردم گالیون هامو بیارم.ممنونم که راه رو به من نشون دادید.من واقعا ممنونم نمیدونم چه جوری جبران کنم ولی فکر نکنم الان بودن من اینجا کارایی داشته باشه!
پرینس-اسنیپ میخنده!
پرینس-اسنیپ:از دست شما بچه ها پسر منم گاهی حواس پرت میشد!مامانت وقتی اومده متوجه شده و گالیون هاتو با جغد به دست من رسونده(یه کیف قهوه ای کوچیکی که رو دوشش بود رو بهم نشون داد و جوری تو هوا تکونش داد که انگار خالیه خالیه ولی صدای غیر عادی میداد نسبت به حجم کوچیکش) بنظر من هرخانمی باید جادوی گشترس پذیری کیف رو یاد بگیره!
میخندم پس متوجه شدم که دلیل صدای غیر عادی از این کیف چیه!پس از قیافم فهمید که تعجب کردم!خیلی خب رزالین این همه سال سعی کردی که احساساتتو کنترل کنی اما واقعا از پسش بر نمیای!
پرینس-اسنیپ:خیلی خب بیا اینم کیفت که گالیون توش!
میپرم و پرینس-اسنیپ رو از هیجان بغلم میکنم!و باز روزالین هیجان زده رفتار کرد معذب میشم و صورتم داغ میکنه!
پرینس-اسنیپ:اوه دختر کوچک!من خیلی ساله که دختری نداشتم و این احساست واقعا برام هیجان انگیز!
شروع به حرکت میکنیم و من لیست رو از جیبم در میارم:

روزالین:خب خانم پرینس-اسنیپ این لیست منه و... و من فکر میکنم هیجان انگیز ترین قسمت خرید برای من خرید چوب دستی باشه میشه بریم اونجا؟
میفهمم از شدت هیجان نتونستم تن صدامو کنترل کنم چون چند نفری که گوشه کوچه دیاگون دم مغازه شوخی های ویزلی وایسادن برمیگردن نگام میکنن؛خیلی خب اینقدر امروز گند زدم که دیگه از دستم در رفته این چندمیه!
ولی باز خانم پرینس-اسنیپ بهم لبخند میزنه!
پرینس-اسنیپ:باشه!حتما پس اول به مغازه الیوند سر میزنیم.
نزدیک یه مغازه ای میشیم که خیلی شلوغ.خیلی شلوغ تر از چیزی که انتظارشو داشتم. وقتی واردش میشیم بوی چوب بینیمو پر میکنه؛توقع نداشتم چوب دستی واقعا بوی چوب بده و واسم عجیب خنده داره!
یه نفر جلوی ماست که با پدر و مادرش اومده البته من فقط حدس میزنم که پدر و مادرش باشن و داره چوب دستیشو انتخاب میکنه یا بهتر بگم چوب دستی انتخابش میکنه.
به خانم پرینس-اسنیپ نگا میکن که قیافه مهربون و دوست داشتنیش حفظ کرده و به من لبخند میزنه!
دوباره اینقدر درگیر هیجان شدم که متوجه خروج اون سال اولی همراه پدر و مادرش نشدم؛پس فکر کنم نوبت منه!
چندتا نفس عمیق میکشیم و میرم جلو:
روزالین:سلام آقای الویندر من روزالین اورست هستم و روز اولیه که میخوام....نه روز اولیه نه منظورم اینک..
الیوندر:سلام خانم جوان؛نیاز به معرفی نداری من به خوبی تورو میشناسم؛ روزی که به مادرت چوب دستی فروختم رو به راحتی به یاد دارم.
روزالین:خب بله چوب دستی مادرم .چوب درخت بادوم با مغز ریسه قلب اژدهاست؛یعنی من خیلی تحقیق کردم و خب..خب میدونم که باید چوب دستی منو انتخاب کنه!
الیوندر:خانم جوان نیاز به هول شدن نیست اصلا؛سعی کن آروم باشی و تمرکز کنی.
باز این اظطراب غیر قابل کنترل کل وجودمو گرفته.چندتا نفس عمیق میکشم میرم جلو.وقتی برمیگردم تا پشت سرمو نگاه کنم متوجه میشم که خانم پرینس-اسینپ نیست این موضوع باعث میشه دلشورم برگرده.
الیوندر:خیلی خب خانم جوان پرشور.(چوب دستی که پایین تر از همه چوب دستی هاست رو بیرون میکشه)چوبش از جنس درخت آلبالوه و وقتی این چوب دستی رو درست میکنن که این درخت شکوفه البالو داشته باشه و البته مغز پر ققنوس.
وقتی چوب دستی دستم میگرم کف دستم داغ میشه؛چه حس خوشایندی احساس میکنم یه نور زرد رنگ وارد جسمم شده باعث شده گرمم بشه!
الیوند:فکر میکنم که پیداش کردیم درسته؟
رزالین:آقای الویندر من بسیار از شما ممنونم خیلی به من کمک کرین و باعث افتخارمه که باهاتون آشنا شدم.
آقای الیوندر با لبخند باهام خداحفظی میکنه وقتی از مغازه بیرون میام خانم پرینس-اسینپ رو میبینم که با کلی وسیله منتظر من وایساده.
پرینس-اسنیپ:خیلی خب ؛اینجوری که پیداست چوب دستیت پیدات کرده؛منم خریدای دیگه ای مثل ردا و پاتیل....(صدای میو میاد متوجه میشم زیر لباسش یه گربه کوچولو نارنجی قایم کرده میخنده و ادامه میده):این هدیه مادرت بود ولی خب مثل خودت شیطون نمیتونه آروم بگیره .
وقتی میبینمش قند تو دلم آب میشه از خانم پرینس-اسنیپ میگرمش و محکم بغلش میکنم.
روزالین:خیلی ممنونم خانم پرینس-اسنیپ.البته باید از مادرم تشکر کنم ولی خب شما هم زحمت کشیدید.
میخنده و میگه
پرینس-اسنیپ:خیلی خب الان باید کتاباتو بخریم ولی چون میدونستم خودت دوست داری بیای؛ باهم بریم تا بتونی کتابفروشی هارو بشناسی و ببینی.
سمت کتاب فروشی میریم که پر کتاب وقتی واردش میشیم از پایین ترین حد ممکنه مغازه تا سقفش که معلوم نیست تا کدوم طبقه آسمون کشیده شده کتاب چیشده شده. وای خدا جون من میتونم تا آخر عمرم اینجا زندگی کنم.
اینقدر حواسم پرت کتاب های توی کتاب فروشی شده بودم که اصلا متوجه نشدم چه زمانی از مغازه اومدیم بیرون و خریدامو تموم کردیم.
خب از خانم پرینس-اسنیپ تشکر میکنم و متوجه میشم حالشون زیاد خوب نیست پس سعی میکنم کمتر اذیتشون کنم.
راجب بلیط سکو بهم میگن و ساعتی که باید خودمو به قطار برسونم. با یه لحن هشدار دهنده و اخطار آمیزی هم بهم یه کوچه باریک و تاریکی نشون میدن و ادامه میدن:دخترجون کاملا پیداست عاشق ماجرا جویی و کمی خراب کاری میکنی(البته کمی بهم برخورد ولی وقتی فکر کرد دیدم راست میگن)هیچ وقت تاکید میکنم هیچ وقت اون کوچه نره!خیلی چیز های کوچیک میتونه تورو از راه اصلیت دور کنه!
درگیر چیزی نشو که بعد ها متوجه بشی که ارزشش رو نداره ولی تورو توی مخمصه گیر انداخته!
میگم
روزالین:خانم پرینس-اسنیپ بابت توصیتون ممنونم و همینطور بابت کمک هایی که بهم کردین اما هم من و هم گربه کوچولوم باید خودمونو به قطار سریع السیر برسونیم؛و راستی همیشه توصیتونو آویزه گوشم میکنم.
امروز اولین روز من به عنولن یه ساحره در دنیای جادوگری بود.


---
داستان‌سراییت رو دوست دارم! فقط این که اضطراب درسته.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/1/25 10:55:09
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/1/25 11:29:08
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی جیمز سیریوس پاتر: مسئولیت پذیری
وارد کوچه دیاگون که شدم داشتم فکر میکردم منظور بابام از اینکه از کوچه دیگه ای سر در نیاری چیه.
اول از همه میخواستم برم مغازه شوخی فروشی داییم ولی باید چوبدستیمو میخریدم برای همین رفتم سمت اولیواندر.
رفتم تو و سلام کردم این پیرمرد حافظه فوق العاده ای دارههههه تا منو دید منو شناخت و گفت:
-اوه سلام پاتر جوان پدرت چطوره؟
تشکر کردم و مثل همیشه کلمات تکراری :
خوبه ممنون شما چطورین قربان؟ بر زبانم جاری شد
-ممنون من خیلی وقته که مثل قدیم نیستم ولی هیچوقت چیزی رو فراموش نمیکنم ، اومدی که چوبدستی بگیری؟
شاید راست بگه چون همه چیو یادش میمونه ولی به طرز خودخواهانه ای گفت.نه پس اومدم گربه بخرم چه سئوالیه پیرمرد؟
گفتم:در واقع اومدم که یک چوبدستی من رو انتخاب کنه و اون باید منو بخره .
داشتم فکر میکردم این چه شوخی ضایعی بود ناراحت نشه ی وقت که پیرمرد زد زیر خنده:
-وای چه زکاوتی تا حالا کسی به این نکته اشاره نکرده بود یعنی اگه کرده بود حتما به یاد می اوردم گفتم:
لطف دارین جناب، برای شروع چه پیشنهادی دارین؟
-پدرت یک چوبدستی با چوب ابنوس داشت که مغزش هم پر ققنوس بود و مادرت یک چوبدستی چوب گوجه که...
+مغزش ریسه قلب اژدهاس پس باید یا چوبش یا مغزش یکی باشه؟
-بله افرین ریسه قلب اژدها ولی نه ربطی به چوبدستی پدر مادرت نداره گشت و یک چوبدستی اورد و گفت:
- بیا اینو امتحان کن دستم که گرفتم و تکونش دادم لامپ روی میز رو شکوندم و سریع گذاشتمش رو میز و بعد از چند تا تلاش یک چوب دستی با چوب افرا و مغز پر هیپوگریف من رو انتخاب کرد پولشو دادم و به قول بابام'فاکتور' گرفتم و رفتم برای خرید کتابام.
همه کتابا و لوازم لازم رو گرفتم و رفتم برای سفارش ردا وارد که شدم دایی رون و زندایی هرمیون و رز رو دیدم سلام کردم داشتن اندازه های رز رو میگرفتن و اونور قیچی ها و نخ سوزن های معلق داشتن پارچه های مشکی،زرکوب،بنفش،ابی اسمانی و ... رو میدوختن و پاره میکردن.
رز گفت: چطوری جیمی راستی حیوون خونگیم رو دیدی؟
و به جغدی که تو قفس بود اشاره کرد قشنگ بود چشم های درشت قهوه ای و پرهای سفید داشت و هیکل گنده تری نسبت به بقیه جغدها داشت؛ معلوم بود از اونایی نیست که تو طوفان گم بشه یا باد ببرش اینور اونور تو فکر خرید یک حیوون بودم که داییم گفت:
-بدو اندازتو بگیر میخوایم بریم جای جرج. اندازمو گرفتم و ردا خیلی سریعتر از اون چیزی که توقع داشتم حاضر شد.(من عاشق جادو ام)
با داییم داشتیم میرفتیم که جلوی یک مغازه یک گربه چاق پشمالوی خاکستری اومد خودشو بهم مالید.خیلی گربه بانمکی بود. بلندش کردم و رفتم تو مغازه که قیمت بگیرم و بخرمش.قیمتش زیاد بود ولی هنوز پول داشتم پولشو که دادم و اومدم بیرون زنداییم گفت:
-اوو میبنیم که جیمز پاتر بر عکس داییش از گربه ها خوشش میاد. دیدی گفتم رون اون نرفت که با فروشنده سر اینکه گربه خودشو به اون مالیده دعوا کنه!
خندیدم و داییم گفت
:+واقعا؟یک گربه خاکستری؟
زنداییم گفت:
خیلی هم قشنگه اسمشو چی میخوای بذاری؟
گفتم: بهترین اسم برای این رنگ سیمانه.
-خیلی اسم خوبیه ، گربه ها هیچوقت از دستت در نمیرن بهتر از موش هان نه رون؟
+اون فرق داشت هیچکس نمیدونست
-راستی نگران غذا برای سیمان نباش تو هاگوارتز جونورهای زیادی هست.من خودم به کج پا به ندرت غذا میدادم تازه اون شکارچی خوبی نبود.حتی نتونست یک موش که یک انگشت هم نداره رو بگیره.
هیچ ایده ای نداشتم که منظور زندایی چیه و دغدغه ام خرج کردن ۵ گالیون مونده بود.انتخابامو کردم پودر تاریکی فوری میگیرم و لوازم اتیش بازی برای شباییکه میرم تو جنگل.به سمت مغازه دایی جرج که میرفتیم به رز گفتم:
اسم جغدتو چی گذاشتی؟
-فعلا هیچی من که مث تو نیستم یک اسم مسخره برای حیوون عزیزم بذارم که قراره کل عمرمو باهاش بگذرونم.
از اول رز رفتارای بچگونه ای داشت میخواستم بگم که اون جغد حداکثر تا ده سال دیگه عمر میکنه اما گناه داره بچه اس خب وارد مغازه شوخی فروشی شدیم.
داییم اومد جلو گفت: سلام به مشتریان عزیز عه شمایید که!فک کردم قراره یکم پول گیرم بیاد:)))
دایی رون میخنده و میفهمم که این شوخی همیشگیشه منم به تقلید میخندم و میگم:سلام دایی خوبی؟میگم از اون پودرهای تاریکی فوری دارین هنوز؟
-جیمی عزیزمم چطوری؟بابات چطوره؟خواهرم زنده اس هنوز؟
یکه خوردم نکنه اونا چیزی میدونن که من نمدونم مات داشتم نگاش میکردم که زندایی گفت:
+داره شوخی میکنه جیمز*
عه اها ولی شوخی بامزه ای نبود
- برای تو نه ولی ی لحظه چشات جوری شد که اصن نمیتونم بگم میتونم دوباره همچین چیزی رو ببینم یا نه
*ممنون دایی میای بهم از اون پودر تاریکی ها بدی
- اره از اینور بیا بریم.
یکم که از زندایی دور شدیم بهم گفت:
- مطمئنی فقط پتف میخوای؟
*چی؟
-پتف،پودر تاریکی فوری
*اها:)) نه من یکم وسایل تردستی و اتیش بازی هم میخوام
-اها، میدونستی اولین کار تخصصی من و فرد مرلین بیامرز محصولات جیم شو بود
*نه ولی الان میدونم
- خوبه بیا این ی پک جیم شو ولی تو کلاسای خانم مک گونگال جواب نمیده اون خیلی زرنگ تر از این حرفاس حتی نامه زده بود بهم که فروش محصولات جیم شو رو متوقف کنم ولی گفتم نمیتونم متاسفانه ولی استفاده اش رو تو کلاسای شما ممنوع میکنم و خلاصه به زور راضی شد که پای وزارتخونه نیاد وسط
*خب یعنی برای در رفتن از کلاسا استفاده میشه؟
/جیمز،جیمز
*عه بابا اومدی؟
/سلام جرج چطوری؟ اره اماده ای که بریم. هی ببینم اون پک جیم شوئه دستت؟
*عااا اره
/هی هی میدونی که نباید بپیچونی کلاسا رو اره؟تازه میدونی اگه زنداییت بفهمه پوست سرتو میکنه؟
*اره ولی خب من اصن چیزه نتمونم در برم از کلاسا اینم پیشنهاد دایی جرج بود که...
/چجوری اونوقت؟
یکی از پودرای تاریکی فوری که دایی جرج از پشت دست داد بهم رو زدم زمین و بوم همه جا سیاه شد و از فرصت اسنفاده کردم و دو گالیون گذاشتم تو جیب دایی جرج و رفتم دم پله ها و وایستادم تا بابام بیاد.
اومد گفت:تکنیک خوبی بود ولی دفعه بعد استفاده اش نکن من قرار نیست توبیخت کنم الانم برو خدافظی کن بریم.
گفتم:خدافظی نمیخواد بریم من گشنمه
-همیشه خدافظی کن تنها عکسی که از پدربزرگ و مادربزرگت دارم رو اگه خداحافظی نمیکردم هیچ وقت نداشتیم.
رفتم با دایی رون و دایی جرج و رز و زندایی خدافظی کردم؛ و به رز گفتم:
میدونی چیه رز؟بنظرم باید اسم جغدتو بذاری گچ چون سفیده.حتی میتونم اجازه بدم با سیمان بعضی وقتا بازی کنه.
راه افتادیم سمت پاتیل درزدار تو راه بابام خیلی درباره سیمان حرف میزد و میگفت که زنداییتم ی گربه داشته که همیشه در تلاش بوده تا موش دایی رون که اخرش ی ادم خیانتکار از اب دراومد رو بخوره و من تازه اونجا فهمیدم منظورشون چی بوده



---
راستش خیلی نتونستم اون مسئولیت‌پذیری که گفتی رو توی پستت ببینم، ولی اونقد خوب نوشته بودی که بتونی از این مرحله گذر کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/1/17 0:26:42
برو جلو یک قهرمان بشو فقط بجنگ و نا امید نشو
تصویر تغییر اندازه داده شده