شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
از دملزا رابینز به سوی هیلده کِناگ خالهی عزیزم، چقدر خوشحالم که فرصتی پیدا کردم تا دوباره برایتان بنویسم و از دنیای شگفتانگیز هاگوارتز برایتان بگویم. این بار تلاش میکنم تا با جزئیات بیشتری از آنچه که در این دو هفته پرماجرا بر من گذشته، برایتان بنویسم. روزها در اینجا آنقدر سریع میگذرند که گاهی حس میکنم در یک چشم به هم زدن، هفته تمام شده است! اما هر لحظه پر از تجربههای نو و شگفتانگیز است که دلم میخواهد همه را با شما قسمت کنم:
آشنایی با اساتید هاگوارتز
یکی از جذابترین بخشهای زندگی در هاگوارتز، بدون شک، آشنایی با اساتید است. هر کدام شخصیت منحصربهفرد و روش تدریس خاص خودشان را دارند که دنیای جادو را برای ما روشنتر و واقعیتر میکنند.
پروفسور مینروا مکگونگال: سرپرست گروه گریفیندور و استاد درس تغییرشکل. ایشان بانویی بسیار باوقار، جدی و در عین حال قاطع هستند. وقتی ایشان در حال تدریس هستند، تمام کلاس غرق سکوت میشود. توانایی ایشان در تغییرشکل دادن به گربه، کاملاً حیرتانگیز است. او با دقت و جزئینگری خاصی درس میدهد و اگر کسی حواسش پرت باشد، با نگاه نافذشان متوجه میشوند. اما در پس ظاهر جدیشان، مهربانی و دلسوزی عمیقی برای دانشآموزانشان وجود دارد.
پروفسور سوروس اسنیپ: استاد معجونسازی و سرپرست گروه اسلیترین. صدایی خشن و بم، موهایی سیاه که صورتش را پوشانده و نگاهی که انگار همیشه از چیزی ناراضی است. پروفسور اسنیپ تدریس بسیار دقیقی دارند و کوچکترین اشتباه در تهیه معجون ها نمی پذیرد. او دانش عمیقی در مورد معجونها دارد و ما مجبوریم تا حد توانمان برای درک پیچیدگیهای کارهایش تلاش کنیم. او همچنین به نظر میرسد که با هری پاتر رابطهی خصمانهای دارد، که این موضوع کلاس را پر از تنش میکند.
پیچ و خمهای هاگوارتز
اما هاگوارتز فقط کلاس درس نیست؛ خود قلعه هم دنیایی پر از شگفتی است. راهروهای اینجا پایان ندارند و هر کدام به جایی میرسند که فکرش را هم نمیکنید. بعضی راهروها نامرئی هستند و فقط با رمز خاصی باز میشوند. بعضی دیگر پر از تابلوهای نقاشی متحرکی هستند که صاحبانشان گاهی با شما صحبت میکنند یا حتی از قابشان بیرون میآیند و راه میروند! پلهها هم که دیگر داستان خودشان را دارند؛ مدام در حال جابجایی هستند و اگر حواستان نباشد، ممکن است شما را به طبقهی اشتباهی ببرند. یک بار نزدیک بود از پلهای که به سمت سالن پذیرایی میرفت، به سمت کتابخانه هدایت شوم! گشتن در این قلعه خودش یک ماجراجویی است و من هر روز سعی میکنم راهروهای جدیدی را کشف کنم. در کل ، اینجا به من خوش می گذرد و خوشحالم که می توانم در هاگوارتز باشم. هر روز چیز جدیدی یاد میگیرم و با دوستانم خاطرات خوبی میسازم. دلم برای شما و صدای گرمتان بسیار تنگ شده است. لطفاً هر چه زودتر برایم نامه بنویسید و از حال و احوال خودتان و بقیه بگویید. مشتاقانه منتظر شنیدن خبرهایتان هستم.
پدر عزیزتر از جانم، بعد از چند روز زندگی با حس ناامیدی، نفرت از خود و دلسردی، دیدن نامهی جدیدت باعث شد به فکر فرو برم و در حین تلاش برای فهمیدن معنای پشت کلماتت، به یاد آوردم که عمل خلاقانه، هیچوقت برام نقطهی ایدهآلی نداشت. همیشه این کارو انجام دادم تا بتونم وقتم رو به عشق ورزیدن بگذرونم و این منشا لذت و حس سعادت واقعیمه.
از اینکه نامههای اخیرم رو با عشق کمی نوشتم پشیمونم و افسوس میخورم که توی این دنیا وجود داشتی و بهت درمورد اینکه چرا دوستت دارم بیشتر نگفتم. عکسهای جدیدت رو دیدم. این رنگهای آدامسی بخشی از امضای شخصی استایلت شده و بدجوری هم بهت میاد.
زانوی جوراب شلواریم توی کلاس جاروسواری پاره شد و تا جوراب شلواری جدیدم از راه برسه، میرفتم تهه کلاس مینشستم و توی درس هم مشارکت نمیکردم. برای اولینبار فهمیدم که منم یه تیست و علاقهای در لباس پوشیدن دارم. تا قبل از این همیشه با شما یا مامان لباس میخریدم و حوصله یا بهتره بگم اعتماد به نفس انتخاب کردن نداشتم.
احتمالا برات سوال بشه که جاروسواری چه حسی داره؟ باید بگم خیلی ناایمن و دیوانهواره و ریسک مرگش از موتورسواری هم بیشتره. بماند که استفاده از جارو، به عنوان یکی از کثیفترین اشیای خونه، بیشتر از علاقهی جادوگرا به دخمه و گردوخاک میاد تا اینکه واقعا انتخابی منطقی باشه. چرا آدم باید بخواد سوار چیزی بشه که نه صندلی راحتی داره و نه کمربند ایمنی؟
پدر عزیزم، دوست دارم بدونم خورشید بالای سرت چطور میتابه و صبح و شبت رو با چه حسی شروع میکنی؟ دوست دارم تجسم کنم هنوز روی میزی غذا میخوری که کلی دورش وقت گذروندیم و نگاههای خیره و فریکی من رو تحمل کردین. یعنی دوباره فرصتی پیش میاد تا با هم به دیدن فیلمای مستقل بریم یا برای خوردن غذای تند مسابقه بذاریم؟ بعد از ظهرا کوکی با شیر یا چای بخوریم و درحالیکه درمورد همکارا و دوستهاتون بدگویی میکنم، ضمن نصیحت و تلاش ظاهری برای انکار حرفام، گاهی یک لبخند شیطانی تحویلم بدید؟
گابریل عزیزم امروز که به پنجره خیره شده بودم و قطرات باران را که به آرامی روی شیشه میلغزیدند، تماشا میکردم، ناگهان موجی از خاطرات تو در ذهنم جاری شد. یاد آن روزهای دور افتادم، روزهایی که با هم در کوچههای خیس از باران قدم میزدیم و تنها دغدغهمان، صدای خندههایمان بود که در فضا میپیچید و حرفهایی که بیوقفه رد و بدل میشد. زمان چه سریع و بیرحمانه میگذرد، انگار همین دیروز بود که در پناه سایهی درختان، دنیایی را با رویاهایمان میساختیم و حالا... حالا هر کدام از ما در مسیری جداگانه، در لابهلای پیچ و خمهای زندگی در حال دویدن هستیم.
دنیای بیرون گاهی آنقدر پر سر و صدا، پر هیاهو و شتابزده است که آدم را از خودش، از احساساتش و از آنچه که در اعماق وجودش واقعاً مهم است، غافل میکند. گویی همه در مسابقهای بیپایان برای رسیدن به هدفی نامعلوم در حال دویدن هستیم. ولی در میان این همه هیاهو و شتاب، همین لحظات کوتاه سکوت و تنهایی است که آدم را وادار به مکث میکند و به یاد چیزهای واقعی و ماندگار میاندازد. به یاد آدمهایی که مثل تو، مثل یک نشانهی روشن و گرم در خاطراتمان حک شدهاند و حضورشان، حتی از دور، زندگی را معنادار میکند.
من فکر میکنم زندگی، چیزی نیست جز مجموعهای از همین خاطرات ناب؛ خاطراتی که مثل فانوسهای دریایی در دل تاریکی شب، راه را به ما نشان میدهند و ما را از سرگردانی نجات میدهند. تو برای من یکی از همین فانوسهای راهنما بودی، گابریل. یادت هست آن شب فراموشنشدنی که زیر آسمان پرستاره، ساعتها در مورد آرزوها، رویاها و آیندهای که در انتظارمان بود، حرف زدیم؟ تو همیشه با دیدگاهی امیدوارانه به مسائل نگاه میکردی و به من یاد میدادی که حتی در سختترین و تاریکترین شرایط هم میتوان نوری کوچک برای ادامه دادن پیدا کرد. آن نگاه خوشبینانهی تو، همیشه برای من الهامبخش بود.
حالا که در گذر سالها به گذشته نگاه میکنم، به وضوح میبینم که چقدر آن حرفهای تو، آن دیدگاه و آن امیدواری در وجود من ریشه دوانده است.از تو آموختم که زندگی فقط دویدن و رسیدن به اهداف مادی نیست، بلکه گاهی باید از حرکت ایستاد، نفس عمیقی کشید، به صدای درونیمان گوش سپرد و به پژواک صداهای دلنشین گذشته توجه کرد. صداهایی که یادآور عشقهای پاک، دوستیهای عمیق و لحظات نابی هستند که زندگی را ارزشمند میکنند.
گاهی دلتنگ میشوم و دلم میخواهد زمان را به عقب برگردانم و دوباره آن روزهای شیرین و بیدغدغه مان را در فرانسه را از نو زندگی کنم. اما میدانم که این آرزو، دستنیافتنی است. تنها کاری که از دست من برمیآید این است که این خاطرات گرانبها و این درسهای زندگی را در گنجهی قلبم با دقت نگه دارم و از آنها برای ساختن آیندهای بهتر و روشنایی بخشیدن به مسیر پیش رویم، الهام بگیرم. آیندهای که شاید روزی، دوباره بتوانم طعم آن آرامش و شادی ناب را با کسانی که عمیقاً دوستشان دارم، تجربه کنم و این حس خوب را با آنها شریک شوم.
یادت همیشه در قلب من زنده است،گابریل. و این یاد، همواره قوت قلب من در این دنیای پر فراز و نشیب و گاهی سرد بوده است.
جوجه رنگی عزیز نیمفادورای عزیز! سلام. حالت چطوره؟ این نامهی تولدته! البته درسته که یکم دیر به دستت میرسه اما من کلی زمان گذاشتم تا برات هدیه پیدا کنم. تازشم، باید به خودت افتخار کنی که از سمت من نامه گرفتی. افتخار میکنی... نمیکنی؟
بگذریم. من میخواستم برای تولدت یه آهنگ آماده کنم. اما متاسفانه پیچ های تار صوتیم شل شده و نمیتونم خوب بخونم. واسه همیت برات یه تیشرت به عنوان کادو گرفتم که عکس خودت روش چاپ شده؛
و همچنین، میخوام برات شعر بنویسم.
جوجه پر طلایی زرد و سرخ و حنایی
پرهات رنگا رنگه راه رفتنت قشنگه
ای جوجه قشنگم جوجه رنگارنگم
حناییه سر تو چه خوشگله پر تو
اگه داری فکر میکنی این آهنگو از جوجل های ماگلی پیدا کردم، باید بگم که کاملا درسته! آخه من آهنگای خودمم از آدمایی که آهنگ نوشتن بلدن، میدزدم. وگرنه که خودم بلد نیستم! من فقط مینویسمش... مثل همین الان که برات نوشتمش توی نامه. و این شعر مختص به خودته! کلی دوستت دارم... و امیدوارم همیشه فرد مورد علاقهت بمونم. میدونی که اگه نمونم، حسودی میکنم. اگرم حسودی کنم، میدزدمت و پرهاتو میکَنَم.
تازه به عنوان سومین هدیه تولدت، هفته بعدی میرم ریموس رو میکشم تا راحت بتونی به نیوت برسی. به هیچکسم نمیگم که حتی وقتی با ریموس تو رابطه بودی، از نیوت خوشت میومد. خیالت راحت!
گیرنده: داور مسابقه کوییدیچ تیم های ریونکلاو و اسلایترین
جای تمبر
درود
مرتیکه مادر ماگل
مرتیکه پدر مشنگ
مرتیکه کچل لندهور
مرتیکه گلابی خیار پلاسیده
فکر کردی ما نمیدونیم؟ کلاغای ریونکلاو خبر آوردن که رفتی از اون خانواده گردن کلفت مالفوی ها گالیون گرفتی و بازی رو به نفع اسلایترین سوت زدی! هر فشفشه مشنگی میدونه که پَرت کردن تور ماهیگیری روی گوی زرین و گرفتن اون خلاف قانونه بازیه!! ولی تو به روی خودت نیاوردی و حالا با عواقبش روبرو میشی!
فکر میکنی الان کجام؟ مجارستان! هر چی گالیون تو این سال ها از مربی گری کوییدیچ جمع کرده بودم و گذاشته بودم تو گرینگوتز، کشیدم بیرون و با هاگرید رفتیم مجارستان تا یه اژدهای شاخدم مجارستانی اجاره کنیم و بیایم سر وقتت!
بله! فکر کردی الکیه؟! فکر کردی هر کی هر کیه؟ منتظر باش که با اژدها داریم میایم خونه زندگیتو به آتیش بکشیم! اون دُمب شاخیشو مستقیم میکنم تو حلقت! بعدم میریم سراغ کَمپِ اسلایترین، اونجارم به آتیش میکشیم! کارت تمومه حروم خور!
لس آنجلس، هنریای رو دوست داره و به شهرت رسونده که کت و شلوارهای گشاد و رنگ روشن، روی بدن اسکینی و قد بلندش میرقصن و دکمههای باز یقهی پیرهنش، آدم رو یاد بحران آب، خونههای چوبی و نخلهای اون شهر میندازه. اما تو هربار که با من حرف میزنی، تفی بر قامت این وجهه میندازی و بهطور غیر مستقیم میگی که این وجهه، اونقدرا هم برات مهم نیست.
امروز در مورد طلسمی خوندم و منو یاد مستندی که قبلا دیدم انداخت. مستندی که نشون میداد پرخوری عصبی، چقدر مسئلهی پیچیدهایه و بهنظر میرسه که ریشههای روانشناختیش، خیلی بیشتر از جنبههای صرفا فیزیولوژیکیش هست.
اون پسرهی اسپانیایی از دستم شاکی شد و طلسم پرخوری رو روی من اجرا کرد. البته با مراجعه به درمانگاه، کم کم درحال بهبود یافتن هستم اما هنوز هم از دستش عصبانیام. درسته که من باعث شدم دستنوشتههاش درمورد افکار بلوغ و مشکلاتش با دنیای بزرگسالی پخش بشه و مورد تمسخر قرار بگیره اما من حق داشتم این کارو انجام بدم چون اون واقعا پسر بدی هست و دیگران رو اذیت میکنه. من هر کسی رو اذیت نمیکنم.
پسرهی اسپانیایی، کارلوس، نتونست ثابت کنه که من دفترشو افشا کردم و البته اگر میتونست این کارو انجام بده هم عملا قانون شکنی به حساب نمیاومد و مجازات نمیشدم اما من تونستم با ترکیب چند روش جادویی و غیر جادویی، کاری کنم که از طرف مدیریت هم مورد مجازات قرار بگیره. دو یک به نفع من!
اما افسوس که هنوز احساس میکنم مورد توهین قرار گرفتم و احساس حقارت دارم. دلیلش دقیقا به این برمیگرده که خودمو نسبت به کارلوس، آدم خیلی بهتری میدونم. اون دوباره بهسراغم میاد و من قصد دارم پیش دستی کنم و دوباره آزارش بدم. کارلوس به من حسودیش میشه و میتونم حس کنم که از ظاهرم خوشش میاد.
اون یه چهرهی وحشی و زمخت اسپانیایی داره و مشخصا بهسختی وزن خودشو متعادل نگه داشته. همیشه یک لبخند فیک هالیوودی میزنه تا شرارتی که از چهرهاش میباره رو پنهان کنه. مطمئنم بخشی از حسادتش از اینجا نشأت میگیره که ظاهر من تا حد زیادی معصومه و به قول هماتاقیم، حتی اگر قتل هم مرتکب بشم کسی بهم شک نمیکنه. البته هماتاقیم این حرف رو از روی ترحم و کمی طعنه گفت.
چهرهام بیآزار بهنظر میرسه چون واقعا آدم خوبی هستم. من هرگز به کسی آسیب نرسوندم که بیآزار و مهربون باشه.
وقتی درمورد چنین مشکلاتی با مامان صحبت میکنم، اون منو فورا به کلاب دختران دعوت میکنه اما در کنار تو میتونم بهراحتی بگم که از بیشتر آدمهای دنیا، فارغ از جنسیتشون نفرت دارم. طرز فکر مامان و دوستانش در این مورد خیلی وحشتناکه.
گاهی وقتا نمیشه از یه موقعیت هولناک فرار کرد اما لزومی هم نداره که وانمود کنی نترسیدی. من از امثال مامان و دوستانش، خیلی بیشتر از امثال کارلوس میترسم. کارلوس فقط یه موجود رقتانگیزه که بزرگترین تروماش نداشتن اسکوتر در دوران کودکیه و همینو بهونه میکنه تا بقیه رو آزار بده.
جادوی پرخوری عصبی، نیاز به تجسمی درمورد فقدان داره. یعنی برای اینکه بهخوبی اجراش کنی لازمه به خاطرهی عمیقی درمورد فقر و فقدان فکر کنی. این کار کارلوس باعث شد تا بخشی از خاطراتش رو به طور مبهم ببینم. گویا پرخوری عصبی، واکنشی نسبت به فقر روانیه. حداقل الان بهتر میفهمم که باور کردن افکار مامان، نهتنها کمکی بهم نمیکنه بلکه باعث میشه احساس کنم چقدر فقیر و بیچارهام و باید با قربانی بودنم کنار بیام.
لطفا هروقت سرحال بودی برام دوباره نامه بنویس. دوست ندارم این مکاتبه برات تبدیل به تجربهای خسته کننده بشه. . . .
هنری عزیز، امروز کجای دنیا هستی و چقدر مایل به شنیدن حرف های من هستی؟ میدونم که قراره دوباره بهم قوت قلب بدی و بگی که مشتاق خوندن نامه هام هستی اما حقیقت اینه که طی چند روز اخیر، با فکرهای خودخواهانه ای زندگی کردم و حس میکنم که اگر میدونستی چه افکاری به ذهنم اومده و رفته، خوندن نامه هام برات تبدیل به تجربه ای منزجر کننده میشد.
فرض کن بخوای از شهرت یا ثروتت استفاده کنی تا چهره ی کسی رو خراب کنی؛ من داشتم به این فکر میکردم که به کمک جادو، کمی دیگران رو اذیت کنم و فکر کنم که در این زمینه، کمی هم پیشروی کردم. حتی فکر کردن به تو و توقعاتی که از من داری هم باعث نشد از خودم خجالت بکشم چون میدونستم که تو قادر به ادراک جادو نیستی و هیچ وقت نمیفهمی که چیکار کردم. تا وقتی که متوجه نشی هم از من ناامید یا متنفر نمیشی.
هم اتاقی من گربه ای داره که همیشه با من رفتار مناسبی داره اما شبی که داشتم معجون تاریکی رو میساختم، یهو جلوی من پرید و حسابی ترسوندم. رفتارش وقاحت خاصی داشت و بی توجه به اینکه چه حسی به من دست داده، رد شد و رفت.
در اون لحظه احساس کردم که گربه متوجه افکار من شده و به خاطر قضاوتی که درموردم انجام داده، منو لایق این دونسته که باهام نامحترمانه برخورد کنه، به حریم خصوصیم تجاوز کنه و منو بترسونه.
مسخره است ولی میشه اینطور استدلال کرد که به خاطر داشتن احترام یه گربه با ظاهر خیلی معمولی، تصمیم گرفتم که از افکار و اهداف پلید خودم عقب نشینی کنم. به اندازه ی کافی از انسان ها بی احترامی دیدم، دیگه دوست ندارم حیوانات هم باهام بدرفتاری کنن.
یکی از سال بالایی های ما هست که چهره اش خیلی شبیه شماست. البته برخلاف شما، فرد درشت و پهن تری به حساب میاد. یه اسپانیایی دریده و لعنتیه و با لهجه ی غلیظی صحبت میکنه. حتی حرف زدن عادیش هم درنظرم توهین آمیزه. خلاصه که دیدن بدجنسی های این سال بالایی باعث میشه شما رو در موقعیتی تجسم کنم که تصمیم گرفتید آدم بدی باشید. اگر آدم بدی باشی، نمی تونی من رو به اون شکل خالصانه و قابل اتکا دوست داشته باشی، درنتیجه من جرات نمیکنم که نامه ای بنویسم.
اینجا دارم یاد میگیرم که احساسات آنیم رو بهتر ابراز کنم یا حداقل مکالمه ی بهتر و موثرتری با دیگران داشته باشم، اما به طور همزمان، هر روز برای ارتباط گرفتن با دنیای غیر جادویی و دوستانیم که فاقد قدرت های جادویی هستن بی میل تر میشم. حتی دیگه دوست ندارم تعطیلات از راه برسه و برم ببینم شون. و این تغییرات درحالی رخ داده که مدت زیادی از حضورم در این جامعه نمیگذره. هیچ ایده ای ندارم که گذر زمان و ریشه گرفتن در جامعه ی جادویی، قراره چقدر تغییرم بده.
امیدوارم این کلمات، مثل یه نسیم خنک، بتونه به اون دنیای آرام تو برسه و لبخندی رو لبات بنشونه. من اینجا، توی این دنیای شلوغ و پر از هیاهو، نشستم و دارم به تو فکر میکنم. به تو که اینجا نیستی، اما حضورت توی هر ثانیهی زندگی من، مثل یه سایهی سنگین و همزمان مهربون، حس میشه.
دنیای بیرون، خیلی خستهکنندهست. آدمها انقدر عجله دارن که دیگه هیچکس به هیچکس نگاه نمیکنه. همهچیز تبدیل شده به یه رقابت بیپایان برای زنده موندن، برای موفقیت، برای داشتن. اما ما... ما یاد گرفتیم که زندگی فقط همین نیست. ما یاد گرفتیم که زندگی یعنی لحظههایی که میتونیم با هم باشیم، بدون هیچ هدفی، بدون هیچ توقعی. و تو، مادربزرگ، بزرگترین معلم من در یادگیری این بودی.
یادت هست چطور زیر اون درخت قدیمی، وقتی بچه بودم، ساعتها مینشستیم و تو برام قصه میگفتی؟ نه قصههای افسانهای قهرمانها، بلکه قصههای زندگی خودت. قصههایی که پر از درد، پر از غم، اما پر از امید بود. تو همیشه میگفتی"فلور عزیزم، زندگی مثل یه رودخونهست. گاهی آرامه، گاهی طوفانی. مهم اینه که شنا بلد باشی و بتونی از پس امواج بربیای"
حالا که بزرگتر شدم، بیشتر از قبل میفهمم که چقدر حرفای تو درست بود. من توی این دنیای پیچیده، گاهی حس میکنم دارم غرق میشم. آدمها انقدر دروغ میگن، انقدر ظلم میکنن، انقدر فراموش میکنن که چطور باید مهربون باشن. من گاهی از خودم میپرسم"آیا من هم مثل بقیهی آدمها شدم؟ آیا من هم دارم فراموش میکنم که چطور باید خوب باشم؟"
اما وقتی به یاد تو میافتم، وقتی به یاد اون نگاه مهربون تو میافتم که همیشه بهم حس امنیت میداد، میفهمم که هنوز راهم رو گم نکردم. تو به من یاد دادی که حتی توی تاریکترین شبها هم میشه یه ستاره پیدا کرد. تو به من یاد دادی که حتی وقتی همهچیز از دست میره، هنوز هم میشه امید داشت. تو به من یاد دادی که عشق، تنها چیزی هست که میتونه توی این دنیای سرد، گرمای واقعی رو به ما بده.
دلم برات خیلی تنگ شده، مادربزرگ. نه فقط برای بودن جسم فیزیکیت، بلکه برای اون حسی که توی وجودم داری. حسی که هیچکس دیگه نمیتونه به من بده. من گاهی وقتا حس میکنم که دارم با تو حرف میزنم، حتی وقتی که هیچکس نیست. صدای تو هنوز هم توی گوشم میپیچه. صدایی که هیچوقت ترسناک نبود، حتی وقتی از جنگها و بدیهای دنیا میگفتی. تو همیشه میگفتی"فلورِ عزیزم، دنیا بد نیست، فقط آدمها گاهی فراموش میکنن چطور باید خوب باشن"
حالا که بزرگتر شدم، بیشتر از قبل این حرفا رو درک میکنم. ما آدمها خیلی وقتا فراموش میکنیم که چقدر سادهایم. ما فکر میکنیم که همهچیز رو میدونیم، ولی در واقعیت، ما فقط بچههای کوچولویی هستیم که دارن سعی میکنن توی یه دنیای بزرگ و ترسناک راهشون رو پیدا کنن. و تو، مادربزرگ، همیشه راهنمای من بودی.
میخوام بدونی که من هنوز هم اون بچهای هستم که زیر درخت گردو نشسته بود و به حرفهای تو گوش میداد. من هنوز هم به تو نگاه میکنم و میبینم که چقدر قوی هستی. چقدر میتونی با وجود همهی این بدیها، همچنان مهربون باشی. این برام خیلی مهمه.
اگه میشد، دوست داشتم الان کنارت بودم. میتونستیم یه چای داغ بخوریم، به آسمون نگاه کنیم و فقط حرف بزنیم. بدون هیچ نگرانی، بدون هیچ ترسی. فقط تو و من، و اون صدای آرام تو که مثل یه آهنگ قدیمی توی ذهنم میپیچه.
دوستت دارم، مادربزرگ مهربونم. خیلی خیلی دوستت دارم. امیدوارم هرجایی که هستی، آرامش واقعی رو پیدا کرده باشی. و امیدوارم یه روزی بتونم دوباره کنارت بشینم و به حرفهای قشنگت گوش بدم.
حالت چطوره؟ امیدوارم که حالت خوب باشه... البته به عنوان کسی که داره آدما رو تماشا میکنه، فکر نمیکنم توی وضعیت فوق العادهای به سر ببری! مگه اینکه سادیسم داشته باشی. فکر نمیکنم سادیسم داشته باشی... داری؟
بگذریم، من روی زمینم. روی مرکزِ زندگی انسان ها و توی یکی از قرونِ متمدنِ بشریت. اونها یاد گرفتن حرف بزنن، فکر کنن، خلق کنن و حتی نابود کنن. اونها دارن به همون بشریتی تبدیل میشن که همیشه دلت میخواست باشن! اونا باهوشن، دووم میارن و زندگی میکنن. از طوفان ها نمیترسن، از شب های تاریک یا حتی روزای بارونی هم غمی ندارن. اونها درنهایت همیشه روی پاهاشون میایستن و به میدون زندگی برمیگردن. مثل یه جنگ! اما یه چیز دیگه هم درموردشون وجود داره. چیزی که منو بیشتر از همه به اونها جلب میکنه. و اون شرارتشونه! آدم ها همشون ظالم و شرورن. حتی اونایی که ادعای خوبی و مهربونی دارن، پشت افکارشون ظلمتِ اعظمی رو پنهان میکنن.
همیشه برام سوال بوده. این چیزیه که میخواستی خلق کنی؟ انسانی که حتی درست و غلط رو تشخیص نمیده. بشریتی که درونش پر از آشوبه، پر از نگرانی و مسیر های عجیب و غریبه. کی براشون تصمیم میگیره؟ همه! و درنهایت کیه که به عنوان تصمیم گیرنده شناخته میشه؟ خودشون. شایدم حق دارن که همیشه مرتکب اشتباه های بزرگ و کوچیک بشن. و حق دارن که چنین شرارت عظیمی رو توی تمدنشون به وجود بیارن! چون اونا یه نعمت بزرگ دارن... اونا حق انتخاب و اختیار دارن! وقتی که داشتی چنین حقی رو بهشون میدادی، میدونستی که چه دردسر بزرگی براشون درست میکنی؟ چون بعضی وقت ها ترجیح میدی برات تصمیم بگیرن تا اینکه خودت تصمیم بگیری. این یکی از بدترین احساساتِ بشریه... طوری که همیشه به نظر میرسه فقط خودتی و خودت!
آخه میدونی؟ آدما نمیتونن حامی های خوبی برای همدیگه باشن. قطعا یک جای راه فرا میرسه که بخاطر منفعت خودشون به همدیگه خیانت کنن. حتی اگر این اتفاق نیفته، ممکنه اصلا هیچوقت نتونن احساس تنهایی همدیگه رو پر کنن. اونا همشون میدونن که در پایان شب وقتی همهی افکارِ مثبت و منفی به ذهنشون هجوم میاره، فقط خودشونن که باید با اونها رو به رو بشن. بدونِ هیچ نجات دهندهای.
آیا این چیزیه که از بدو خلقت منتظرش بودی؟ اینکه دست و پا زدنشون رو ببینی، و درنهایت ازشون بخوای که خودشون، راهِ درست رو بدون هیچ علمی از درست و غلط تشخیص بدن. توی یه دنیای رنگی که هر رنگش یه معنای متفاوت داره. اینجا یه دنیای سیاه و سفید نیست، اینجا دنیای رنگین کمون هاست! دنیایی که به اندازهی تک تک ساکنینش حرفی برای گفتن داره. و بهت اطمینان میدم که هیچکدومشون یکسان نیست! این بشریته که باید از بین تمامِ اونها، چیزی که درسته رو تشخیص بده.
من بهشون حق میدم اگه شکست بخورن. همونطوری که من شکست خوردم! اما این چرخه تا کی قراره تکرار بشه؟ تا وقتی که همشون راه درست رو پیدا کنن، یا تا وقتی که همشون توی تاریکی محض گم بشن و از بین برن؟ کدومشون درسته؟ این سوالیه که تا ابد توی ذهنم باقی میمونه... چون تو تنها کسی هستی که دوست داشتم ذهنش رو بخونم و ازش درخواست کمک کنم. تا برای یکبار هم که شده... به اشتباهم اعتراف کنم.
هنری عزیز، مدت زیادی از آخرین نامهام نگذشته اما هر روز احساس میکنم که بیش از پیش در اتمسفر جدید زندگیم غرق میشم. قصد ندارم درمورد دلتنگی گلایه کنم چون نه من دوست دارم که حواست از پروژهی فعلیت پرت بشه و نه تو دوست داری که دورهی تحصیلم رو در ناراحتی سپری کنم. واقعیت هم اینه که ناراحت نیستم، فقط دوست ندارم احساس کنی که فراموشت کردم.
حالا بهتر میفهمم که چرا همیشه منو با خودت به جمعهای حرفهای و هنری میبردی و سعی داشتی هنرت رو به من یاد بدی. با وجود اینکه هنوز هم تو رو نپوبچه خطاب میکنن ولی باز هم ترجیح میدادی منم مسیر تو رو برم. تو میخواستی من همیشه در کنارت باشم و میدونم این رفتار رو به شکل متفاوت اما با هدف یکسانی با مادر و همسرت و حتی معشوق سابقت داشتی.
منم دوست داشتم همیشه در کنار تو باشم و فکر میکنم این رویای تموم شدهای نیست. به ما جادوگرها یاد میدن به شکلی شهودی زندگی کنیم و حتی پشت دیوارهای سنگی بلند، جوری درمورد خوبی و بدی و نقشمون در این دنیا فکر کنیم که گویا ریشههایی در دورافتادهترین سرزمینها داریم.
امروز که گوشهی تختم لم داده بودم و مطالعه میکردم، به جنهای خونگی و سرایدار و کارمندهای مدرسه فکر میکردم و احساس میکردم که نهتنها در مقایسه با اونها بلکه در مقایسه با خیلی از دانشآموزا هم زندگی راحتتری دارم و این درحالیه که اصلا یادم نمیاد جایی ثابت کرده باشم که لایق داشتن چنین سعادتی هستم.
درسها خیلی سادهتر از اونی هستن که ممکنه درنظرتون بیاد و شاید چون پیش از این تونستم چند سالی درس و مشق مدارس ماگلی رو تجربه کنم، کمتر از همکلاسیهام غر میزنم. میدونی درواقع به ما یاد میدن که تا عمر داریم، از نیروی جادوییمون در مسیر خوبی استفاده کنیم و در عین حال توجیه بشیم که تخطی از قوانین و سواستفاده از جادو، قراره برامون عواقب داشته باشه. همچنین ازونجایی که سرکوب نیروی جادویی میتونه بهمون آسیب بزنه، بهمون یاد میدن که حتی پیش پا افتادهترین کارها رو به کمک جادو انجام بدیم. میدونی منظورم چیه پدر عزیزم؟ جادو مثل میراثی هست که مجبوری ازش استفاده کنی.
زیاد دوست ندارم درمورد این چیزا صحبت کنم چون میترسم نسبت به من حس بیگانگی پیدا کنید و فکر کنید از دو دنیای جداگانه هستیم، صرفا چون درموردش حرف زدین، بهتر دیدم که توضیح بدم.
فارغ از این حرفا، امروز دوباره اخبار تحریککنندهای رو درمورد شما دیدم. هر رسانه به رغم خودش سعی کرده یک برآورد درمورد میزان ثروت شما داشته باشه و شما رو با پدر و مادرتون مقایسه کردن. البته که هدفشون روشنه و عدد و رقمهاشون هم هردمبیله اما حتی اگر برگردی و واکنش نشون بدی و حس واقعیت نسبت به پدرتو علنا بگی، نهتنها درنظرم تصویری از ضعف نیست بلکه در عین اینکه حقیقت رو گفتی، کمترین مزیتش اینه که این نوع بازخوردها سبب کسب توجه و شهرت و درنهایت ثروت بیشتر میشه. پدربزرگ بالاخره واقعا کاربرد مثبتی براتون پیدا میکنه.
امیدوارم حرفام ناراحتت نکرده باشه و یادآوری میکنم که همیشه منتظر نامههای جدیدت هستم. نیازی به هیچ کار دیگهای نیست، لیزا فقط دوست داره که از احوالات پدر عزیزش خبردار بشه و ببینه که در چه لحظاتی از زندگی به یادش بودی.
اخیرا دوباره موسیقی گوش میدم اما ترجیح میدادم که به جای موسیقی مورد علاقهام، میتونستم دوباره روی کاناپه لم بدم و به صحبتای بهظاهر پیش پا افتادهی تو و مادرم یا صحبتهایی که در مهمونیهای کسلکننده داشتید گوش بدم. تو میدونی که اغلب دوستان و همصنفیهاتو آدمهای ریاکاری میدونم اما دیدن اینکه چطور بهرغم آگاهی نسبت به ذاتشون، باز هم سعی میکردی شاد باشی و از وقتت لذت ببری، برای من مثل درس زندگی بود.
من در اینجا غمگین نیستم اما در کنار شما، احساس میکردم که حتی خدایان متکبر تایتان هم به سعادتم حسادت میکنن. . . .