هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱:۱۱:۵۹ دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۴۰۳

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
فرستندگان: جادوگران سرزمین جادوگران
گیرنده: لینی وارنر




سلام لینی عزیز. حالت چطوره؟ امیدوارم که هر جای این کره خاکی هستی، حالت عالی باشه. و بخاطر این اتفاقاتی که تو این مدت افتاده زیاد دلخور و غمگین نباشی.
راستش وقتی فهمیدیم از مدیریت کناره گیری کردی غم عجیبی وجودمونو فراگرفت. هیچکدوممون انتظار نداشتیم شاهد همچین روزی باشیم. حضور دائمیت تو ایفا و جایگاه مدیریت، همیشه برامون قوت قلب بود.
برای همین همه مون تصمیم گرفتیم تو این نامه ازت بابت تموم کارهایی که طی سالیان برای ما و جادوگران انجام دادی تشکر کنیم. بیا از زبون خود بچه ها بشنو که چقدر قدردان زحماتت هستن:

سیریوس بلک: من دوره های مختلفی از مدیریت سایت رو دیدم. سایت هم همیشه آدمای دلسوز زیادی داشته. ولی کسی که اراده‌ش تداوم و ثبات داشته باشه واقعا کمیابه. لینی واقعا مدیر مردمی، باهوش و با ثباتی بود. ممنونم بابت همه زحماتی که طی این سالها کشید و به جادوگران اهمیت می‌داد. و قطعا هنوزم میده. واقعا دمت گرم لینی.

لادیسلاو زاموژسلی: لینی وارنر؛ برای هر کسی که حداقل یک ماه توی سایت جادوگران فعالیت کرده باشه، این اسم معادل تلاش و کوشش، انرژی و مسئولیت پذیریه. همیشه و برای همه اعضا دست یاریگری بوده که می‌شد و می‌شه روش حساب کرد و اگرچه امیدوارم به سمت مدیریت کل سایت برگرده، این استراحت رو بهانه می‌کنم تا بگم بابت زحماتی که برای اینجا و همه ما کشیدی ازت ممنونم.

کدوالادر جعفر(نیوت اسکمندر سابق): لینی جان!
به اونایی که زودتر از من باهات آشنا شدن حسودیم میشه. خیلی نتونستم مدیریتتو ببینم، اما توی همین تقریبا 3 ماه، چیزی جز دلسوزی، تلاش، پشتکار، فعالیت بی چشمداشت، خوبی و کلی حس مثبت دیگه ازت ندیدم. مطمئنم باقی زمان مدیریتتم همین بوده و چون خوبی همه رو میخواستی، کسی جز خوبی چیزی ازت ندید. هنوزم سختمونه که توی اون جایگاهی که فقط تو لایقش بودی و توش درخشیدی و کلی توقعمون رو بالا بردی، نبینیمت! همیشه جای خالی اسمت اون بالای بالای انجمن ها حس میشه... اما توی قلب های ما هیچوقت! قلبا بابت تمام زحمت هایی که بی چشمداشت واسه این سایت کشیدی و خواهی کشید ممنون و قدر دانتم! امیدوارم ازینجا نری، ولی اگه رفتی، هرجایی که رفتی برات پر از اتفاقای خوب باشه. برات آرزوی موفقیت نمیکنم و براش دلیل دارم؛ چون مطمئنم تو هرجا باشی تمام تلاشتو میکنی و نامبر وان اونجا میشی و درواقع تو برای موفق شدن اصلا به آرزوی من نیاز نداری، تو خودت سنبل موفقیتی!
به جاش برات آرزوی حس خوب دائمی میکنم، چون تو لیاقت کلی احساسات خوب رو داری.

یوآن آبرکرومبی: لینی اگه رئیس جمهور هر کشوری بشه، اون کشور از سوئیس هم سوئیس‌تر میشه.


تلما هلمز: لینی عزیز، از اینکه سایت مدیر مسئولیت پذیر و فعالی مثل تو رو از دست داده، خیلی ناراحتم؛ ولی با تمام وجودم برات آرزوی موفقیت میکنم. بابت تمام زحماتی که برای سایت و کاربرا کشیدی، ازت ممنونم.

جوزفین مونتگومری: لینی نازم! الان که قلم در دست گرفتم و می‌خوام قدری سرانگشت قدردانیم رو بزنم در دریای خوبی‌هات، می‌دونم تکرار مکررات شاید باشه، ولی باید بگم یه وقت فکر نکنی از بس همیشه خوبیت رو دیدیم و از وجودت و تلاش و شور انرژیت بهره‌مند بودیم، مثل اینکه شیشه‌ی پاک و تمیزی بوده باشی دیگه به چشم‌مون نمیای و برامون عادی شده‌ها! شاید بگی این عضو کوچیک، این کاربر کم‌سابقه داره غلو می‌کنه، ولی به چشم من سال‌ها یه‌جورایی حکم مادر سایت رو داشتی و داری! شخصی که آدم دلش به حضور و نظارتش بر امور خونه گرم می‌شه. می‌گیری چی می‌گم؟ این حسیه که من نسبت به لینی وارنر دارم. به خاطر همینه که تا مشورت می‌خوام یا به مشکلی برمی‌خورم بدو بدو میام سراغت دیگه! به خاطر اون حس امنیت و شور عشقی آدم رو ازش لبریز می‌کنی. شعله‌ی آبی‌رنگی که شاید بادهای قوی‌ بلرزوننش، ولی کور خونده کسی که قصد خاموش‌کردنش رو بکنه!

اسکارلت لیشام: لینی عزیز، سهم من از آشناییت کمه، اما بخاطر تک‌تک زحمتای ارزشمندت ممنونم. امیدوارم آرزوهات خاطره بشن.


لیلی لونا پاتر: لیلی قشنگم ، هم اسم نازم!
واقعا ناراحتم که داری میری و این موضوع واقعا باعث تاسفه ولی امیدوارم توی تک تک لحظاتی که قرار بگذرونی خوشحال باشی و همیشه یادت باشه هرجا که بری هرچقدر دور ، گوشه.ی کوچیکی از قلب ما همیشه همراهت. بخاطر این فضا و بخاطر این جوِ دوست داشتنی که به وجود آوردی تا ابدیت از متشکرم.

مروپ گانت:
درک میکنم چقدر توی این سالها برای این سایت چه پشت صحنه و چه جلوی صحنه زحمت کشیدی، همون یه مدت کوتاهی که افتخار داشتم کنارت مدیر باشم با تموم وجودم درک کردم چه دل مهربونی داری و چقدر آدم با وجدان و مسئولیت پذیری هستی. یادت میاد توی یه موقعیت مشابه بهم گفتی فرصت بدم تا اوضاع رو به راه بشه؟ الان ازت میخوام لطف کنی و فرصت بدی تا همه چی درست بشه. پس خودتو اذیت نکن و غصه هیچی رو نخور. این سایت همیشه پر چالش بوده ولی تو همیشه قوی بودی. این دفعه هم مطمئنم قوی می مونی‌.


آلنیس اورموند: لینی عزیزم!
از همون اوایل ورودم به سایت، همیشه با خودم می‌گفتم یعنی منم می‌تونم یه روز مثل لینی وارنر بشم؟ خفن و گودرتمند؟ :)
هیچ‌وقت یادم نمی‌ره دفعاتی که نمی‌دونستم باید دقیقا چیکار کنم، یا اونقدر کسی رو نمی‌شناختم که مشکلم رو باهاش مطرح کنم. ولی تو با خوش‌رویی و صبوری مطلق کمکم کردی جوری که کوچک‌ترین احساس غریبی یا خجالتی نکردم!
ممنونم ازت بابت تمام لحظاتی که کنار ما و خونه‌مون بودی. (و امیدوارم همچنان هم باشی! :') )

لیسا تورپین: وقتی یه تازه وارد سردرگم بودم اون کسی که به سمت کنار شومینه هدایتم کرد لینی بود. خیلی جاها کم آوردم و اشتباه کردم ولی همیشه کنارم بود و با صبوری دوباره مسیر درست رو نشونم می‌داد. خیلی ممنون که همواره مثل یه دوست خوب کنارم بودی لینی.

نیکلاس فلامل: تو آدم خوبی هستی لینی. خوشحالم که در مدتی تورو میشناسم؛ زخم ها و دردهای بسیاری، با یاد خوب بودن تو، التیام یافت.

گادفری میدهرست:
لینی عزیزم، به خاطر زحماتی که کشیدی، مسئولیت پذیریت و دلسوزیت خیلی خیلی ازت ممنونم.

سدریک دیگوری: "به جرئت می‌تونم بگم بخش زیادی از برنامه‌های مختلف و فعالیت‌های سایت و سرپا بودنش بخاطر لینی و همه‌ی زحمتایی بود که براش می‌کشید...میزان وقت و انرژی‌ای که می‌ذاشت پای سایت غیرقابل توصیفه. واقعا حس می‌کنم عبارت "از جون مایه گذاشتن" برای لینی ساخته شده.
حشره‌ی کوچیکی که اندازه‌ی ده تا آدمِ بزرگ فعالیت داشت و تو همه‌ی گوشه کنارا میشد پیداش کرد...
جادوگران تا ابد به همچین مدیر دلسوز و زحمتکش و بامسئولیتی مدیونه. دمت گرم لینی..."

مرلین کبیر( پروفسور بینز سابق): یادش بخیر... از علف تا مرلین، از دوازده سال پیش تا الان، از ابتدای خز بازی و ارزشی بازی تا الان که دیگه نیستم و آنچنان در جریان وقایع نیستم؛ همیشه یکی از افراد تاثیر گذار سایت بودی، چه وقتایی که فقط عضو بودی، چه وقتایی که ناظر بودی و چه در زمان مدیریتت. خوشحالم که تونستم چند صباحی تو ریون و مدت های مدیدی توی مرگخواران در کنارت باشم. امیدوارم همیشه پیروز و موفق باشی.


ایزابل مک دوگال:بار دیگر آشیانه‌ات را در آغوش بگیر تا عشق، همانند رودی خروشان، در رگ‌هایت جاری شود.
مکانی که با تمام وجود برای ساختنش تلاش کردی، هم‌اکنون خانه‌ی ماست.
همچنین کسانی که در کنار تو ایستاده‌اند، خانواده‌ای هستند که در طی تمام این سال‌ها، تلاشت و پشتکار تو را می‌ستایند.
با عشق، ایزابل...


آیلین پرینس: "لینی، لینیِ عزیزِ عزیزمون! یکی از مسئولیت پذیر ترین آدم هایی هستی که تا حالا دیدم و بابت تمام زحمتایی که تا الان کشیدی، تمام وقتی که گذاشتی و سال هایی که مدیرمون بودی، ازت خیلی خیلی ممنونم. "

ساکورا آکاجی (جیانا ماری سابق): لینی ازت ممنونم توی مدتی که توی سایت بودم خاطرات شیرین و زیبایی برای همه ساختی امیدوارم برای خودت هم اتفاقای شیرینی بیوفته.
خب دلم خیلی تنگ میشه برات مخصوصا که از اولی که وارد سایت شدم خیلی هوامو داشتی و میدونم خسته شدی و هیچ چیز دیگه مثل قبل نیست...اما برات بهترین ها رو آرزو دارم و استراحتی که لایقشی.
لوموس، امیدوارم راهت رو روشن کنه.

رزالین دیگوری(دومینیک ویزلی سابق): خانم وارنر عزیز نمی دونم چی بگم... فقط می تونم بگم از تمام زحماتی که برای سایت و اعضاش کشیدین از صمیم قلب ممنونم.

روندا فلدبری: این دنیا پر از آدمه که خیلی زحمت می کشن اما به دلیل آرامشی که برای ما فراهم می کنن زیاد مورد توجه قرار نمی گیرن. البته یکی از ویژگی های بد ما هم اینه که تنها وقتی که آرامش نداریم بهشون فکر می کنیم. لینی فرشته ای با بال های آبی، ازت ممنونم که برامون این همه زحمت کشیدی و آرامش واقعی رو برامون فراهم ساختی. امیدوارم که دوباره به مدیریت برگردی.

ریموند: عصر بی روحی بود. یکی از مدیران هاگوارتز از قلعه خارج می شد. باد سردی بر چمنزار می‌وزید، زمان آهسته آهسته به احترام می‌ایستاد و درون سینه ی جادوگران آتشی می سوخت.
کاغذ کاهی ای در آسمان می رقصید، دست باد را رها کرد و جلوی لینی افتاد.
"متشکرم. در کنار هر آنچه آموختم، مهربانی و خوش برخوردی در انجام مسئولیت ها را از تو آموختم"

سوزانا هسلدن: سلام لینی
تو این زَمونه یا تو هر زمونه ی دیگه ای ، تو این شرایط یا تو هر شرایط دیگه‌ای ، تو این لحظه یا تو هر لحظه ی دیگه ای ، تو این فضا و پلتفرم یا تو هر فضای دیگه‌ای ، یکی هست که... هست! و همین بودن و حضورش که شاید بعضیا ادعا کنن خیلی کار شاقی نیست بعد چندین سال خیلیا رو متحیر میکنه ، خیلیا رو متبحر(!) و خیلیای دیگرو خوشحال.
اون کسی که فارغ از خوب یا بد بودن و فارغ مدیر کل یا یه عضو عادی بودن ، فقط بودنش کفایت میکنه ؛ ریونکلایی بودنش که حتی فراتر از کافیه!
بهت دلگرمی میده و وقتی بین پستای داغونت یه پست درس حسابی میزنی یه جغد میفرسته تا تشویقت کنه ، خب... شما رو نمیدونم ، ولی فک نکنم این جزوی از وظایفش باشه.
دلخوریا پیش میاد لینی ولی اگه بعدها توی شرایطی قرار بگیرم که قرار باشه بگم دلم برای "جادوگران" تنگ شده ، بیشتر منظورم اینه که دلم برای آدماش تنگ شده...

کوین کارتر: داشتم یه رول می خوندم. یه رول خیلی خیلی خیلی قدیمی که داخلش نویسنده پست با موضوع مدیریت لینی، شوخی کرده بود. رفتم تاریخ آخرین لاگین نویسنده رو نگاه کردم. 7سال پیش بود!
اون نویسنده هفت ساله که نیومده جادو ولی لینی هنوزم که هنوزه از اون زمان مدیره.
نیازی به گفتن من نیست. همگی میدونیم لینی یه دختر پرتلاش و سختکوشه که مهربونیاش حد نداره. همیشه درحال کمک به اعضا و راهنمایی تازه وارداست.

لینی عزیزم. میدونم با کمک کلمات نمیشه ازت تشکر کرد و خستگی تموم این سال هایی رو که برای جادوگران زحمت کشیدی از تنت بیرون آورد. اما خودت میدونی که فعلا این تنها راه ابراز احساساتمونه. همه ما قدردان تمام زحماتی هستیم که برای ما و سایت کشیدی. شاید ندونیم برای زنده و سرپا نگه داشتن این خونه ی خوب چه تلاش هایی کردی و چه چیزها کشیدی، اما یه چیزیو خوب میدونیم، اینکه ازت واقعا و از صمیم قلب متشکریم!
مرسی که همیشه هوای ما و جادو رو داشتی و داری. به امید روزی که دوباره به مقام مدیریت برگردی و بازم بدرخشی.
خیلی دوستت داریم!

با تشکر از همه ی دوستانی که همراهی کردن و با معذرت از کسایی که می خواستن باشن ولی به دلایلی نتونستن شرکت کنن. ممنونم از همه تون.


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده



پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۰:۴۹ شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱

گریفیندور

گرینگوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ دوشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۹:۲۷:۰۰ چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۳
از شما به ما چیزی نمی ماسه
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 38
آفلاین
از ریاست مستمند گرینگوتز

به

ریاست محترم اداره ممیزی مالیاتی وزارت علیه


سلام بر شما رئیس عالی قدر و کافی. راستش را بخواهید ما با مشکلات عدیده ای برخوردیم که ما را در اندوه و نگرانی درباره جامعه جادوگری  به گالیونام خندیدم نگرانتون باشم فرو برده است و خواستم در جهت چاره جویی و کمک، به شما مراجعه کنم.
جانم برایتان بگوید گابلین هایمان دست به اعتصاب زدند؛ میگویند افزایش حقوق می خواهند، ما هم هرچه میگوییم "نداریم آقا نداریم، سکه نیست، جوهر و کاغذ گران شده است" آش همان آش و کاسه همان کاسه است؛ راستی با جوهر های نوشته این مطلب و کاغذش هم بطور قطع به یقین به بحران مالی فرو خواهیم رفت. مشکل دیگر این است که آن جادوآموزان سال جدید منحوس هاگوارتز که با شور و شوق میایند و می خواهند برای خرید وسایل، آن سکه های بی زبان که در صندوقشان خوابیده است را نقد کنند. وقتی حواسمان نیست، ما و کارمندانمان را مورد تبعیض قرار میدهند و کوتوله دماغ گنده خطاب میکنند البته که حسابشان بطور ناگهانی خالی میشود. و آه... آن جای پلید و شوم که نامش را هاگوارتز نهادند و ادعا میکنند از گرینگوتز امن تر است. آخر چرا باید به جایی که در سرویس بهداشتیش یک روح جادوآموز وجود داشته باشد و فاضلابش به محل یک مار عظیم الجثه منتهی شود اعتماد داشت؟ مثلا خودتان اگر بودید میشنیدید یک مار در فاضلابتان زندگی میکند، دیگر برای قضا حاجات به سرویس بهداشتی میرفتید؟ از آن گذشته، تک تک کارکنان آنجا از آبدارچی که در اتاقش وسایل شکنجه دارد بهترین بخش آموزشی هاگوارتز و معلمانش که جادوآموزان را در معرض خطر و مشکلات روحی قرار میدهند و مدیری که بچه ها را به بهانه کلاه سخنگو و یک ققنوس که روپایی میزند به اتاقش میبرد، دچار اختلالات روانی هستند. حتی مشکلات آنجا محدود به جادوگرانش هم نیست! در آنجا یک درختی وجود دارد که بقیه را کتک میزند، شاید با خود بگویید آنجا چکار میکند؟ ما هم نمیدانیم. شایان ذکر است برای افزودن پیاز داغ به آموزششان نیز در خوراک و وعده های غذایی جادوآموزان مواد مخدر اضافه میکنند! نمونه اش هم حرف زدن آنها با ارواح و تابلو ها.
بیاید و خیلی از موضوع اصلی دور نشویم، به ویژه که بنده اصلا اهل غیبت کردن نیستم. ابوالهول هایمان، بله اباولهول هایمان. حقوق اشان عقب افتاده و معما های آبکی طراحی میکنند، بهتر است بگوییم جک میگویند و ما را به سخره گرفتند. روزی برای ارزیابی رفتیم ازشان تست بگیریم، پرسیدند "میدانید برای کسی که میاد بانک و ضامن نداره چه اتفاقی میوفته؟" خب حتما میفرستیمش میرود پی زندگیش، اصولا باید اینکار را کرد دیگر، و پاسخ داد "نخیر، منفجر میشه" و هار هار خندید! یعنی چه که منفجر میشه؟ این دیگر چه حکمتی است؟ یا یکبار دیگر که از یک ابوالهول دیگرمان طلب معما کردیم گفت "میدانید به آدم برفی که در نانوایی کار میکنه چی میگن؟" در بهت و حیرت فرو رفتیم، این چه سوالی بود دیگر؟ ما خودمان گابلینی بودیم که بانک جادوگری را تاسیس کردیم، حتی هیپوگریفی را دیده بودیم خیاطی میکرد! اما چطور ممکن بود آدم برفیی نانوایی کند؟ فکر میکنید چه پاسخی داد؟ "نانوا" و این هم هار هار خندید و ما تنها با یک چهره عبوس پاسخش را دادیم.
از جادوکارانمان در مصر نپرسید که خواهان مزایا و حقوقند و ما را خر فرض کردند، انگار از این امر بی اطلاعیم که پول هایشان را برای خانم های زیبایی خرج میکنند. و بین خودمان باشد اصلا کار نمیکنند، باور کنید به موزه ها دستبرد میزنند!
فکر میکنید مشکلات ما همینجا به پایان میرسد؟ خیر! اژدهایمان از ما طلب ارائه بیمه خدمات درمانی کرده است! باورتان میشود؟ میگوید دندان هایش پوسیده، نفسش بالا نمیاید، مریض شده است! آخر یکی نیست بیاید و بگوید، تو خود ابزار قیاس این و آن هستی با این قد و قواره ات، باید روزی پنجاه غول بالا بیاندازی، یعنی چه که دندانت خراب شده؟ بعد معلوم نیست آن زیر چکار میکنی دود و دمی شدی، نفست بالا نمیاید، هزینه آن هم ما باید بدیم؟
خلاصه که ما با این همه مشقت و کار بی وفقه مورد بی مهری قرار گرفتیم و انواع وصله ها را از جمله مفسد بما میچسبانند.
می خواستم ببینم اگر میشود به مقدار خیلی خیلی کم از ارقام و مالیات چشم پوشی کنید.
و راستی بورسیه آقازاده را برای هاگوارتز ردیف کردیم، اگر می خواهید لغوش کنید مقدار خیلی خیلی کم ضرر و زیان دارد.

قربان شما، گرینگوت بانکدار.


ویرایش شده توسط گرینگوت در تاریخ ۱۴۰۱/۱۰/۱۰ ۲۱:۰۲:۳۰


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۲:۳۴ پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۱

ARTINWIZARD


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱ جمعه ۱۰ تیر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۹:۳۰:۱۸ سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۲
از جایی در ناکجاآباد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 20
آفلاین
فرستنده : گابریل ترون
گیرنده : سیبل تریلانی
آدرس : شکنجه گاه پیشگویی


سلام بر تو ای بانوی پیشگویی ( آن طور که خود میگویی!) مرا ببخش که وقت خویش را ا این نامه معطل مینمایم اما مطالبی بود که شاید توانا نبودم آن طور که باید و شاید به صورت حضوری خدمت برسانم.

سوال هایی مدت ها ( سال ها) ذهن مرا به بازی میگرفتند و برای گشایش این سوال ها به قدرت شما نیاز داشتم.

این سوالات چو نخواهید پاسخ دهید، مرا مشکلی نیست. (تنها مشکلم در آن موقع نیز بی مشکلی است). اکنون سوالات را با نام و یاد مرلین آغار مینمایم.

1. چرا این همه هوش و استعداد اندر درونی در همان دنیای بیرونی به رخ نمیکشی؟ چرا گواه نمیدهی از استعداد خویش؟ با این همه شکوه خانوادگی چرا نشان نمیدهی که از همین خون و خاندانی؟ این قول را از بنده حقیر داشته باش که اگر خود را نشان بنمایی دیگران نیز به شما احترام مینمایند.

2. چرا گاهی مورد تمسخر قرار میگیری اما توجه نشان نمینمایی؟ تصور تمسخر فردی با تکبر و بی تعهد به شما مغرم را دچار تبلور میکند.

3. چرا باید فردی چون شما با چونان عمق فکری با چونان فرد سلطه گری در یک سطح باشد؟ چگونه اسبی که حتی اسب نیز نیست توان رقابت با شما را پیشه کرده است؟ اینگونه افراد با قصد به دنبال از دست رفتن شمایی هستند که درحال دست دست کردن دچار پسرفت میشوید!

5. مهم ترین سوال و نکته ام را درون آخر گذاشتم که به وضوح نگریده شود. این سوال نه از شما بلکه پرسشی دیوانه وار از خود است که چرا چنین گذاف هایی را گفتم. چرا باید وقتم را درحالی که میتوانست به تیله سنگی و طبخ خانه جن ها بگذرد را اینگونه تباه کردم؟ چرا باید با فردی که خود از مقدار آگاهی اش آگاه نیست آگاهانه صحبت کنم؟ باشد که ندانم و ندانم و ندانم...

امیدوارم سالم باشید و سلامت، آمده بودم شما کنید وساطت در این جنگ خود با خود و باحقارت، حقا که خود از این عمل پرحماقت خود را میکنم شماتت....پس ببخش مرا و خداااانگهدارت

قربانی شونده شما
گابریل ترون


سرم را کلاه گذاشتند گفتند کلاه گروهبندی است، گروهم را مشخص کردند و کلاه برداری کردند، دیدند ردایم پاره است به من وصله چسباندند، دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند، ریاضیات حالیم نبود پس حسابم را رسیدند، روزگار واقعا جادویی است زیرا هیپوگریفمان تخم نمیگذارد اما شیردالمان هرروز می زاید! آری اینگونه بود که جادوگر شدم...


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۳:۵۱ یکشنبه ۱ آبان ۱۴۰۱

آگاتا تیمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۵ دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۰۰ سه شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۱
از من بعید بود
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
فرستنده : آگاتا تیمز
گیرنده : تحوم تیمز
آدرس : اقیانوس ناکجا آباد

ای مادر بزرگ ... منم آن قواص و رقاص و طناز ماهیخوار تو که در شهر لندن زیست میکند و مشغول ساختن فرقه ی مارماهی ها در زیرزمینی تاریک می باشد .

آهنگ زندگی دریایی چنین است .

شرررر فیش هاااار فلیییش .

و زباله ها دریا را آلوده میکنند و بیماری جامعه جادوگری را می بلعد و روح را پاک میکند و ذهن را افسرده .

اینجانب از جادوگر مادر تقاضای شفاعتی عظیم دارم برای تغییری به رنگ سیاه و دادن زندگی برکت آلود که به شکل نیلوفری سفیدی در انتهای بی نهایت زیست میکند .

درود .
درد .
و دود گل رزی که فضا را عرفانی میکند و ما را به خلا بی هدف پر از فقر فکری می برد .
ای نواده ریونکلا از اعماق دریا برخیز .

با عشق و تاریکی .
نوه ات . آگاتا .


The Ravenclaw team, dressed in blue, were already standing in the middle of the field. Their Seeker, Cho Chang, was the only girl on their team


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ سه شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5467
آفلاین


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۲:۵۵ چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۰

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۲:۴۳ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۴۰۲
از میتوانی درون هاگوارتز مرا بیابی :>
گروه:
کاربران عضو
پیام: 47
آفلاین
فرستنده:رکسان ویزلی^^
گیرنده:سوپ های مادرم...

سلام سوپ دل ننشین
راستش را بخواهی امروز قصد داشتم برایت نامه ای بنویسم!
دیگر صبرم تمام شده.

تو نمی‌خواهی بس کنی؟
به مرلین یک بار دیگر بد مزه شوی میزنم چشمت را در میاورم
از وقتی مادرم دستور پختت را از دوست ماگلش گرفته من یک روز خوش ندیدم...
لطفا فقط سوپ مزه زهر مار نده

آخر نامه ها مینویسند دوست دار تو!
اما اینقدر مزه زر مار می‌دهی نمیتوانم بنویسم دوست دار تو اما...
اها منتفر از تو رکسان ویزلی


و اما بشنوید از گربه ای گریفیندوری به نام رکسان :>


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰

مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۲۶:۲۳ جمعه ۱۷ فروردین ۱۴۰۳
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 643
آفلاین
فرستنده: تام جاگسن


گیرنده: شوهرعمه
آدرس: محله ماگل‌نشین لندن، پایین‌تر از مرلین‌زاده جیمز


سلام شوهرعمه.

امروز در مدرسه به ما گفتند که نامه باید بنویسیم. من خیلی فکر کردم اما کسی به ذهنم نرسید تا برایش نامه بنویسم. آخر فکر کنم خیلی خوشحال نمی‌شوند مردم اگر از من نامه دریافت کنند. همۀ بچه‌های کلاس در حال نوشتن نامه و فرستادن آن برای فامیل و دوستان و اقوام و آشنایان و این‌ها بودند اما من نشسته بودم به کفترها نگاه می‌نماییدم. شوهرعمه تا حالا دقت کرده‌ای چقدر مسیر حرکت این پرنده‌ها باحال است؟ انقدر جالب در آسمان به هم دیگر کمک می‌کنند و یاری می‌کنند و بال به بال هم می‌دهند تا خراب‌کاری کنند بر روی ماشین‌های بسته شده به تیرک‌های مغازه‌ها که آدم تعجب می‌کند.

شوهرعمه من که در حال دیدن این‌ها بودم ناگهان به یاد تو افتادم. چون که زیرا شما همیشه وقتی من به خانۀ تان می‌آمدم می‌دیدم که خیلی به پرنده‌ها علاقه می‌ورزید. شما همیشه به عمه می‌گفتید: «یه جوجه‌ای، تخم مرغی، مرغی، چیزی، بذار تا بخوریم زن».
و حتی هروقت که عمه حواسش نبود و بچه‌ها هم نبودند تا به او خبر بدهند و عمه چادر گل‌گلی‌اش را سرش کند و به خیابان برود و شروع کند و الم‌شنگه به راه بیندازد و شما بگویید: «انقدر غر نزن زن فقط یه کله سفید بود چهارتا دونه ارزن دادم بش دیگه» و بعد باهم بحثتان بشود و من وقتی حواستان نیست فرار کنم و بروم با بچه‌ها بازی کنم؛ به پشت‌بام می‌رفتید و با کفترها بازی می‌کردید و به آن‌ها آب و غذا می‌دادید.
من این‌ها را یادم است شوهرعمه.

یک چیز دیگر هم یادم است.
زمانی که بچه‌ها در حال نوشتن نامۀ‌شان بودند یکی از بچه‌های گروه قرمز به آن یکی گفت که چرا روی نامه‌اش نوشته است هجدهم، امروز که هفدهم است. و این را که گفت یادم افتاد یک روزی که هفدهم بود من و پسرعمه و زنِ او رفتیم برای شما کیک خریدیم و آوردیم برایتان تولد گرفتیم و شما خوشحال شدید. برای همین خواستم این نامه را به شما بنویسم تا بگویم من از شما متشکر هستم و همچنین تولدتان مبارک و شما خوشحال بشوید شوهرعمه.

شوهرعمه یکبار که تولد بابایم بود شما برای او این شعر را خواندید، من هم این را برایتان می‌نویسم تا خودتان بخوانید و به زور بخندید. آخر بابا می‌گفت شوخی‌های شما فقط می‌شود به آن‌ها به زور خندید. من الان حرف بابا را می‌فهمم. ما هم یک هم‌مدرسه‌ای داریم که فامیلی‌اش آبرکرومبی است، به شوخی‌های او هم به زور فقط می‌شود خندید.
به هر حال، نمی‌خواهم نامه طولانی‌ای بنویسم شوهرعمه. یعنی می‌خواهم ها، اما دارند نامه‌ها را جمع می‌کنند تا ارسال کنند.
تولدتان مبارک.

الهی همیشه مثل چراغ راهنمایی باشی
لپت همیشه قرمز، روی دشمنات زرد، تو جیبت همیشه سبز


آروم آقا! دست و پام ریخت!


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰

جیسون سوان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۰:۴۲:۰۵ جمعه ۶ بهمن ۱۴۰۲
از پشت سرت
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
فرستنده : جیسون سوآن
گیرنده : اعضای گریفندور

آدرس مبدا‌: کوه و بیابان
آدرس مقصد: تالار گریفندور


به نام شجاعت و تاریکی


سلام.
امیدوارم خودتون بدونید چرا این نامه رو به همراه سیلی از خشم و ناراحتی براتون میفرستم اما از اون جایی که مطمئنم الان سوت زنان به در و دیوار قرمز و طلایی تالار خیره شدید و نهایت تلاشتون رو میکنید که به الکسی که سعی در خوندن نامه داره توجه نکنید باید بگم هر کس گوش نده وقتی برگشتم خورده میشه. بله؟ فکر کردید دیگه برنمیگردم؟ خیر! بنده بعد از کسب انرژي هر دو آستینم رو بالا میزنم و به قصد کشت وارد تالار میشم و زد و خورد راه میندازم. دیگه تصمیم با خودتونه که گوش میکنید یا نه.

آرکو! بله با خودتم. نمیدونم تا الان از کمد در اومدی یا نه ولی اگه در اومدی یکم دست از آبغوره گرفتن بردار.من حالم خوبه.
آرکو! من متوجه حساسیت های تو هستم. اما من یک نیمه خون آشام پیشرفتم که کاملا توانایی دفاع از خودش رو داره. لازم نیست هر کس از شعاع پنج کیلومتری به من نزدیک تر میشه کشته شه.
آرکو این حق منه که غیر از تو دوست های دیگه ای هم داشته باشم. مطمئن باش هیچ کس توی قلب من جای تو رو نمیگیره اما زندگی من به ادم های دیگه ای هم نیاز داره. همون طور که تو باید کم کم یاد بگیری افراد دیگه ای رو به قلبت راه بدی. نترس! هیچی نمیشه. من کنارت هستم. تا آخرش کنارت میمونم. دوست پیدا کردن درد نداره. قول میدم بهت. تا حالا دیدی آنکی زیر قولش بزنه؟ باید یه مدت ازت فاصله میگرفتم تا فکر کنم اما وقتی برگشتم با هم از پس این یکی هم برمیایم. اشکاتو پاک کن و همون آرکوی خوشحال خودم باش. زود میام.

الکس! میدونم همچنان بچه ی خوبی هستی. لوسی , لاوندر , کتی و جیانا رو به خودت میسپارم. مواظبشون باش و مطمئن باش آرتور بهشون چیزی غیر از پیاز میده که بخورن. تو سن رشدن. کوتاه میمونن.

آرتور! دست از اون پیازا بردار مرد حسابی. هر کاری میکنی فقط انگشت تو پریز برق نکن. اینقدرم پیاز نخور. این دفعه معده درد گرفتی نمیام برات چایی نبات درست کنم. از همون پنجره خوابگاه پرت میشی تو دزفول. رعایت کن!

ملانی! اینقدر با اون عصا تو سر بچه ها نزن. سر درد دارن همشون ؛ ما هم پول نداریم مسکن بخریم. خودت که بهتر از من درجریان وضعیت اقتصادی تالار هستی. مواظبشون باش. آرکو رو به خودت میسپرم. میدونم مسئولیت محافظت از بقیه جهان رو بهت میدادم راحت تر بود اما ممنونت میشم اگه کمکم کنی تو این مدت.

پیوز! دو دقیقه دست از سر ساحره های مثلا با کمالات گروه های دیگه بردار. پناه ببر به همون مکان های تنگ و تاریک هاگوارتز تا من برگردم. میدونم توقع زیادی دارم ازت اما میتونم قول بدم سوغاتی برات ساحره بیارم. گرچه بعید میدونم سلیقه هامون شبیه به هم باشه. دختر خون آشام با موهای سفید و چشم های قرمز دوست داری؟خنده های قشنگی داره. به نفعته خوشت بیاد .

ایوا! تالار رو نخور! تنها چیزی که میتونم ازت بخوام همینه. میدونم از پسش بر نمیای ولی سعیت رو بکن.

سرکادوگان و استرجس! مدتیه خبری ازتون نیست. دوست داشتم قبل از رفتن , بچه ها رو به شما بسپرم که ارشدمون هستید ولی ظاهرا سرتون شلوغه. حیف شد. مواظب خودتون باشید.

پیتر! کمتر ویبره بزن بچه!

یوآن! اصلا هستی تو تالار شما؟ اگه هستی خواستم بگم آرکو به موی روباه حساسیت داره. یکم رعایت کن خودت. آرکو مریض شه مسبب بیماریش با دندون های نیش من طرفه.

اما! اگه میخوای سر کسی تو این مدت کلاه بذاری , برو سراغ نیکلاس.حتی بهت جایزه میدم اگه بتونی پولاش رو ازش بگیری. مطمئنم که موفق میشی.

میدونم دل همتون برام تنگ شده. به هر حال نیم ساعته که سر به کوه و بیابان گذاشتم. زیاد غصه نخورید و سعی کنید تا یک ساعت دیگه که برمیگردم تالار رو به آتیش نکشید. فکر میکنم به اندازه کافی متنبه شده باشید. وای به حالتون اگه ببینم کسی تو تالار زباله ریخته. همون رو شام شبتون میکنم!

مواظب خودتون باشید.
جیسون سوآن
۱۷ سپتامبر ۲۰۲۱





پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

اما ونیتی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۲ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۹:۲۱:۴۵
از دست رفتگان
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 125
آفلاین
فرستنده: اما ونیتی
آدرس فرستنده: پشت مبل

............................................................................
گیرنده: موهای سبیل لرد
آدرس گیرنده: اون دنیا- بخش به دنیا نیامده ها


سبیل عزیز، سلام
خوب هستنید؟ اون دنیا خوبند؟ به فرشته ها سلام برسانید.

تا حالا قسمت نشده بود خدمتتان نامه بنویسیم و شرفیاب شویم. من اما ونیتی هستم. در این دنیا یک کلاهبردار ساده هستیم ولی خیلی به لرد ارادت داریم. البته لرد معمولا ارادت ما را خیلی دوست ندارد. راستش در همین باب هم مزاحمتان شدیم.

میگویند شما عزیز دردانه لرد هستید و خیلی شما را دوست دارد. راستش میخواستیم مرگخوار شویم ولی خب یکم یواشکی.
شما نیست دنیا نیامده اید نمیدانید جو اینجا چطور است.راستش ما زبانمان لال یکم با این محفلی ها مراوده داریم و اگر مرگخوار شویم یکم اوضاع مالیمان حالش بد میشود. ما خیلی مرگخوار خوبی میشویم. تازه انواع کلک ها را هم بلدیم و یکم پول داریم که تقدیم پاتیل خیرات لرد میکنیم.

میشود به خواب لرد بیایید و ازشان بخواهید ما را یواشکی مرگخوار کنند؟ دستتان درد نکند!
مثلا به لرد بگویید به جای آن نشان معروف برایمان تتو کیتی بزند. نمیشود؟
اگر شما به لرد بگویید مطمئنم که قبول میکنند. آخر نیست شما هرگز به دنیا نیامده اید خیلی خاطرات سیاه و عزیز است .
نگران نباشید. راستش از خجالتتان در میاییم. یک خانم ابرو با کمالات داریم که برایتان تیغ زده و میفرستیم اون دنیا، که دیگر تنها نباشید. از مرلین خواستیم که این نامه را به دستتان برساند.

همیشه پرپشت و ضخیم باشید.

قربان شما
اماونیتی- مرگخوار یواشکی شما


All great things begin with a vision ……....A DREAM


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۷:۴۴
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 231
آفلاین
فرستنده: اس اس پیوس[مخفف اسکورپیوس]
آدرس: نمی توانم چیزی بگویم، امیدوارم من را ببخشی


گیرنده: فرد منتخب
آدرس: هر جا که بتوانی آن راپیدا کنی!


سلام!
امیدوارم حالا که داری پیام را میخوانی من را مسخره نکنی چرا که این حرف من باید اعتماد تو را جلب کند. شاید با خودت فکر کنی چرا باید اعتماد تو را جلب کنم و باید به این سوالت این‌گونه پاسخ دهم که حرفی که میخواهم به تو بزنم یک راز است یک راز بسیار جالب.
تا حالا رازی را کشف کرده ای؟ اگر کشف نکرده ای باید به تو بگویم راز ها همیشه آدم ها را کنجکاو می کند. اگر بفهمی رازی در جریان است و فرصت کشف آن داری آیا راز را کشف نمی کنی؟ اگر جواب تو به این سوال نه است باید بگویم همین الان نامه را ببند و خودت را از شر فهمیدن این نامه خلاص کن چرا که این راز بزرگ است و به کسی نیاز دارد که بتواند آن آن را کشف کند.
بزار همین الان یک چیز را برایت معلوم کنم. اگر در حال خواندن این نامه هستی باید شجاع و نترس باشی چرا که این نامه ممکن است روی احساسات فرد تاثیر بگذارد. شاید من را بخاطر این نامه سرزنش کنی و شاید این حقت باشد ولی بذار یک را همین الان چیز بهت بگویم این نامه محرمانه است. شاید حتی خواننده این نامه به من بخندد و من را دلقک صدا زند و شاید حتی این نامه به دست ادم های نا اهل هم افتاده که من از این مورد متاسف هستم چرا که این نامه کپی دیگری ندارد و فقط یکی است یکی.
شاید الان داری من را بخاطر دور زدنت سرزنش میکنی. بهت حق می دهم ولی تو هم باید به من حق بدهی چون که این راز بسیار بزرگ و خطرناک است بسیار خطرناک. الان روی کلمه خطرناک تاکید کردم چرا که دوست دارم اگر شرایط خواندن این نامه را نداری از خواندن این نامه منصرف شوی. منصرف نشدی؟ اشکال ندارد مجبورم بهت بگویم...از همان اول هم باید بهت می گفتم. ولی میدانی این نامه روی من هم تاثیر گذاشته و من را هیجان زده کرده که این نامه را برای تو بنویسم و تو را از راز ی که فهمیدم باخبر کنم. می دانی بدترین چیز های موجود چیست؟ دانستن راز و ندانستن راز از آن هم بدتر است و حتی من این را می دانم دارم تو را اذیت می کنم چرا که اشتیاق تو دقیقه به دقیقه و خط به خط بیشتر میشود.
شاید تو از آن خواننده هایی باشی که نامه را از اخر میخوانی و باید بگویم من از این نوع خواننده ها بدم می آید...ولی تو ناراحت نشو، چون که نظر من اهمیت ندارد و راز این داستان با اهمیت ترین راز تو است. من آدم پر حرفی هستم و این همیشه خودم و دیگران را ازار می دهد مخصوصا خواننده های این نامه را. میخواهی نگرانت کنم؟اگر نمیخواهی این دو سه خط را نخوان و اگر میخوانی امید وارم نگرانم شوی. الان که دارم این نامه را مینویسم جانم در خطر است و هر لحظه ممکن هست دستگیر شوم ولی نترسید نامه را تمام میکنم! از ترس های من میتوان به دستکاری نامه اشاره کرد و اگر دیدید من در نامه پرحرف بودم - شما را دور زدم - سعی کردم درباره این راز توضیح دهم خودم آن را نوشتم و از کجا معلوم حتی این را هم تغییر نداده اند.
میروم سراغ راز: خیلی کنجکاو هستید؟ درست گفتم؟ افرین به خودم! بهت هشدار می دهم اگر ترسو هستی این نامه را ببند و آتش بزن و فکر کن نامه ای در کار نبوده. خب شروع میکنم هری پاتر را خوانده ای؟ اگر نخوانده ای میتوانی تا آن زمان خواندن این نامه را متوقف کنی و مشغول خواندنش شوی! میخواهم راز خودم را بیان کنم و الان خیلی هیجان زده ام...تمام هری پاتر واقعی است. تمام چیزی که رولینگ نوشته واقعی است. باورت میشه؟ دیگر نیش و کنایه دیگران را نمی خواد در مورد بچگانه بودن هری پاتر تحمل کنی. هیجان زده ای؟ من هم هیجان زده ام و حالا فهمیده ای! امید وارم راز را راز نگه نداری و آن را برای همه بگویی...امیدوارم به حرفم نخندی.

دوستدار تو: خودم


دلت آواتار میخواد؟ یه سر به این پست بزن و آواتار خودت رو سفارش بده.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.