در همین حین، دابی مثل همیشه سریع میکروفنشو که داخل یک جوراب بود از جیبش درآورد و با صدای جیغ جیغ مانندی که مخصوص جن های خانگی بود شروع کرد به خواندن:
_ حالا لالای لالای.. لالالای لای.. حالا لالای لای لای... لالالای لای ...

همه اعضای ریونکلاو هم دست میزدند و شادی میکردند...

ولی یدفعه دابی رو جو گرفت و شروع کرد به رپ کردن

_ آره من رپرم! ببین چی میخونم!: دابی نبین چه ریزه ... بشکن ببین چه تیزه! ... دابی نگو بلا بگو ... خوشگل خوشگلا بگو ...
در همین حین بردلی در حالی که میدوید ... اومد با کله بپره داخل قدح اندیشه و خاطرشو بگه که دابی میکروفن رو ول کرد و پرید پای بردلی رو گرفت و گفت:
_ بردلی قربان! الان نوبت شما نبود!

بردلی که با پاش دابی رو به زور میکشید گفت:
_ ولم کن بابا!
دابی که عصبانی شده بود بشگنی زد و میکروفن رو تبدیل به موز کرد و با اون بردلی را تهدید کرد اما... دیگه کار از کار گذشته بود و بردلی با کله شیرجه زده بود توی قدح اندیشه و غیب شده بود!... و دابی همونجا با موزش، درازکش شده بود روی زمین تالار

...
از آن سو... کاشف بعل اومد که قدح اندیشه در واقع یک کرمچاله جادویی بوده که به جای اینکه در تاریخ فلش بک بزنه و بردلی رو به خاطرات گذشته ببره ... فلش فوروارد زده و اونو به آینده برده! ...
---
بردلی در آینده، مجددا در هاگوارتز ظاهر شد! او قبلا هم از قدح اندیشه بارها استفاده کرده بود و در نتیجه غبار آبی که در فضا دیده میشد رو درک میکرد. همینطور موج داشتن و ثابت نبودن همه اجسام را... در همین لحظه ناگهان خودشو در کتاب خانه هاگوارتز و در کنار دوشیزه ای جوان دید:
ایزابلا پرنتیس (یکی از نوادگان زیبا و شایسته گابریلا پرنتیس

)، صد سال بعد (در سال 2125) کتاب خاک گرفته ای که رویش با خط زیبایی نوشته شده بود : "تاریخچه گروه ریونکلاو" را گشود. کمی که فهرست آن را بررسی کرد ناگهان قسمتی توجهش را جلب کرد و خنده به لبانش آمد. در آن جا نوشته بود: سرگذشت گابریلا پرنتیس، شایسته ترین ارشد تاریخ ریونکلاو. و در زیر آن به ترتیب خاطرات اعضای گروه ریونکلاو با گابریلا نوشته شده بود.
ایزابلا با ذوق و شوقی مثال زدنی شروع کرد به خواندن اولین خاطره که مخصوص بردلی و گابریلا بود:
بردلی در خوابگاه ریونکلاو در خواب ناز بود که یهو از خواب پرید ... ابتدا فکر کرد صبح شده و باید بیدار بشه و با بقیه اعضای گروه مشغول تهیه تدارکات جشن تولد محبوبترین عضو گروه یعنی گابریلا بشه اما ... هنوز همه جا تاریک بود و مشخص بود که نیمه های شبه. اینجا بود که گوشش تیز شد و متوجه صدای تَرَق توروقی شد که از سمت تالار میومد. اون در حالی که چشمانشو میمالید و قیلی ویلی میرفت به زور خودشو به اونجا رسوند و صحنه ای به قدری عجیب مشاهده کرد که چشماش چهارتا شدن و خواب کاملا از سرش پرید

:
گابریلا در میانه تالار ایستاده بود. خوشحال و شاد و خندان... در حالی که آدامسی بادکنکی در دهانش بود و آن را باد میکرد و میترکاند و دوباره باد میکرد

... دور او هاله ای زرد رنگ بود. هاله ای که تا آن زمان بردلی نظیرش رو ندیده بود و مشخص بود انرژی خاصی نزدیک گابریلا هست. حدس بردلی درست بود، در روبروی او پسر کچلی ایستاده بود که لباس هایی زرد و نارنجی داشت و روی سرش فِلِشی آبی رنگ نقش بسته بود.
روبروی آن ها پورتالی آبی رنگ باز شده بود و آن پسر در حال مکالمه با گابریلا بود:
_ ساحره جوان! گابریلا! ما به کمکت نیاز داریم! شاهزاده زوکو داره پیروز میشه! باید همین الان بریم!
گابریلا:
_ آنگ! آنـــگ!! واقعا خودتی؟ وای باورم نمیشه! بیا یه دست به کله ت بکشم تا باور کنم خواب نیستم!

آنگ:
_ عزیز من! میگم عجله داریم! اینارو ولش کن! دست منو بگیر باید بپریم تو پورتال!

در همین لحظه گابریلا دست آنگ را گرفت و با هم به سمت پورتال حرکت کردند... از آن سمت، بردلی که وحشت کرده بود به سمت آن ها دوید و فریاد زد:
_ وایسا گابریلا! نرووووووو!...

اما دیگه دیر شده بود و گابریلا و آنگ داخل پورتال پریده بودند ... اما پورتال آبی رنگ هنوز باز بود و بسته نشده بود. بنابراین فکری به ذهن بردلی رسید. او زیر لب گفت: "آکسیو" و بلافاصله چوب جاروش پرواز کنان از توی خوابگاه اومد و به دستش رسید... اسنیچ طلاییش هم که مثل همیشه داخل جیبش بود، بنابراین دیگر درنگ جایز نبود، بردلی با جارو پرواز کرد داخل پورتال ...
قیژ قیـــــژ قیـــــــــــــژ ...
و در نهایت از پورتال افتاد بیرون! او که به سختی با چوب جاروش تعادلش رو حفظ کرده بود، در حالی که نگران بود اطرافو نگاه میکرد تا نشونه ای از گابریلا پیدا کنه. آن جا دشت وسیع و سرسبز و زیبایی بود.
و البته انتظار بردلی سریع پایان یافت... در سمت راستش ناگهان بادی وزید و سپس گابریلا به همراه آنگ در حالی که در آسمان مشغول گلایدر سواری بودند ظاهر شدند... این جا بود که بردلی نیز جارویش را آتیش کرد و به دنبال آن ها به آسمان رفت...