نقل قول:
در قالب یه رول، مشغول ساخت یک سفینهٔ فضانوردی بشید. نقشی که شما در ساختش دارید میتونه فراهم کردن یکی از وسایل موردنیاز باشه، یا متقاعد کردن بخشهای مختلف سفینه برای انجام کارشون، یا خرید یه سفینهٔ دستهدوم از ایلان ماسک، یا دزدیدن یکی از اهرام ثلاثه (که همه میدونن سفینههای باستانی فضاییان آو کورس)، یا هر چیز دیگهای. علاوه بر این، برداشتتون از اینکه یه سفینهٔ فضانوردی اصلا چی هست، آزاده.
هاگرید در سرزمین اژدهایان بود! جایی که مخفی گاه تخم گذاری اون هارو پید کرده بود! باورش نمیشد! یک کوه از تخم اژدها! هاگرید گنج زندگیش را یافته بود! اون روی یه صخره وایساده بود و عقب عقب میرفت تا خودشو آماده کنه. بالاخره لحظه موعود فرا رسید... عزمشو جزم کرد... به سرعت به سمت جلو دوید و با خنده ای بی پایان و دست هایی از هم گشوده پرید روی کوه تخم اژدها

... که ...
تَق تـَــــق تَـــــــــــق!
هاگرید با کله از تخت خواب پایین افتاد و هاج و واج دور و برشو نگاه کرد. هر چی نگاه کرد هیچ تخم اژدهایی ندید و بالاخره دوزاریش افتاد که داشته خواب میدیده!
هاگرید عصبانی در حالی که زیر لب فحش های رکیک میداد به سمت در کلبه رفت تا ببینه کی داره اینجوری در میزنه.
هاگرید درو باز کرد و گفت:
_ کدوم خری این وقت صبح میاد در خونه آدم؟!
بردلی که جلوی در ایستاده بود با دیدن هاگرید پشماش ریخت! هاگرید همینجوریشم اندازه یه غول گنده بود! چه برسه که موهاش سیخ سیخ شده باشه... عصبانی باشه و اول صبح از خواب بیدار شده باشه. چند ثانیه که گذشت بالاخره زبون بردلی باز شد، الکی نیششو گشود و گفت:
_ سلام به دوست قدیمی! چطووووری پسر؟
_ میخندی؟ بزنم نصفت کنم؟
_ اووووم... نه؟!
هاگرید کمی چشماشو مالوند و به وسایل عجیب غریبی که همراه بردلی بود نگاه کرد و گفت:
_ نه و نَگمه!

... این خِرت و پِرتا و جینگول مینگولا چیه دنبالت؟! به حق چیزای ندیده!
_ سفینه فضایی مشنگی

_ چی چی؟!

_ یه چیزی که پرواز میکنه میره آسمون! سیاره های دیگه! اقمار سیاره های دیگه! ستاره های دیگه! شاید حتی آندرومدا!
_ بابا زیر دیپلم حرف بزن ببینم چی میگی! اصلا برا چی اومدی دم خونه من با اینا؟
_ خب رفیقیم دیگه! گفتم دو تا عقل بهتر از یکی کار میکنه! شاید بتونیم اینارو سر هم کنیم!
_ عقل؟ تو عقل داری؟!

اگه عقل داشتی میدونستی که من ضرب اعداد جادویی رو هم درست بلد نیستم چه برسه به سفینه فضایی مشنگی! عقل کل! باید میرفتی سراغ آرتور ویزلی! صبر کن یه جغد براش میفرستم بیاد اینجا!
پنج دقیقه بعد...
شَتَرق! آرتور ویزلی جلوی در کلبه هاگرید ظاهر شد!
بردلی: مــــــــــــاع! آرتور چطور اینقدر زود اومدی؟! چرا شورت و زیر پیرهنی پوشیدی؟
_ بابا لامصبا شما مگه نمیدونید من چقدر عشق این چیزای مشنگیم؟ اونم سفینه فضایی! بزرگترین آرزوم این بود که یه روزی از نزدیک یکی از اینارو ببینم!

... تا جغد هاگرید اومد همینجوری لباس نپوشیده آپارات کردم اینجا... کو ... کو ... کجاست؟
_ اینه این جا!
_ ئه! این چرا اینجوریه بردلی؟ چرا دل و روده ش دراومده؟
_ یادگار بابامه حقیقتش! اینقدر عشق پرواز بود که یکی از اینارو که سقوط کرده بود از مشنگ ها کش رفته بود و تو خونه مون یه جا قایم کرده بود!
_ چه خفن! حالا چرا الان یادت افتاده اینارو دربیاری؟
_ حقیقتش دیشب خواب بابامو دیدم! بهم گفت اصل و نسب ما برمیگرده به آدمای فضایی! میگفت ما از تیره سوپرمن اینا بودیم که اینقدر عشق پرواز هستیم! آخرشم محکم گوشمو پیچوند گفت حلالت نمیکنم اگه این سفینه فضایی رو درست نکنی برنگردی به خونه اصلیمون! سیاره سوپرمن!
خلاصه آرتور ویزلی و بردلی شروع کردن به کار کردن. در واقع اونا مجبور بودن سفینه رو از اول بسازن چون همه اجزاش ترکیده و منهدم شده بود. انگار فقط یه سری قطعات اولیه منفجر شده داشتن. بالاخره بعد از چهار ساعت کلنجار رفتن و ابتکارات بردلی و همینطور استفاده از جادوهای پیشرفته آرتور ویزلی که در این زمینه ها استاد بود بالاخره سفینه مجددا ساخته شد و آماده پرواز!
فقط یه مساله مونده بود...
آرتور ویزلی: نمیدونم برای سوختش باید از چی استفاده کنیم؟
در کمال تعجب همگان و البته خودش، هاگرید جواب این یکی رو میدونست:
_ من میدونم! خون اژدها! یه دَبه ازش دارم! یه خرده ش آتیش بگیره چنان انفجاری تولید میکنه که فکر کنم سفینه هه یه کله بره آسمون!
در نهایت بردلی و آرتور ویزلی سوار سفینه فضایی شدن و آماده رهسپار شدن به سمت سیاره سوپرمن شدند. بردلی و آرتور در پوست خودشون نمیگنجیدند از خوشحالی اما هر چی اصرار کردند هاگرید قبول نکرد باهاشون بره! هاگرید گفت که جاش رو زمین خوبه! و میخواد بره بخوابه بلکه دوباره خواب کوه تخم اژدهارو ببینه.
خلاصه آرتور خون اژدهارو ریخت تو مخزن سوخت سفینه و روشنش کردن و سفینه به همراه بردلی و آرتور به هوا برخاست و یه صدای خیلی خرکی وحشتناک انفجار هم داد!
ده دقیقه که گذشت و دیگه سفینه از نظر ناپدید شد هاگرید یه نفس راحتی کشید و رفت تو کلبه ش و پرید رو تخت و به خواب ناز فرو رفت.
از آن سو ... در اوج آسمان ها
آرتور ویزلی: باورم نمیشه! الان جو زمین رو رد کردیم؟!
بردلی: آره ... آرررره ... باورنکردنیه! خب الان دیگه باید مختصات سیاره سوپرمن رو به سیستم ناوبری سفینه بدیم تا ببرتمون اونجا!
اینطوری بود که اینکارو کردن و یه دکمه قرمز هم زدن و یه دفعه سفینه سرعتش شصت برابر شد و با ششصد اسب تسترال سرعت به سمت سیاره سوپرمن حرکت کرد.
نیم ساعت بعد
سیاره سوپرمن یه گوشه در منظومه شمسی قایم شده بود و حالا سفینه بردلی و آرتور در اونجا به زمین نشسته بود! اما بردلی تازه دوزاریش افتاده بود که خوابش چَپه بوده! چون سیاره کامل برهوت بود! دریغ از یک پشه! دریغ از یک کاکتوس! هیـــــچ! خلاصه وقتی ناامید شدن دوباره کمی خون اژدها ریختن تو مخزن سوخت سفینه و روشنش کردن و سرشو گرد کردن و برگشتن سمت زمین.
روی زمین
کلبه هاگرید
هاگرید دوباره به خواب رفته بود و از شانسش دقیقا دوباره درون سرزمین اژدهایان و نزدیک کوه تخم اژدها ظاهر شده بود. انگار دکمه پاوز رو زده بودن و حالا دوباره دکمه پِلِی رو زدن. اینقدر خوشحال بود که حَد و حساب نداشت. بنابراین دوباره خودشو آماده کرد و به سرعت به سمت صخره دوید تا بپره روی کوه تخم اژدها. دستانش را از هم باز کرده بود و گویی همه جهان را به او داده اند... فقط دو ثانیه مونده بود تا شیرجه بزنه روی تخم های اژدها

... که ...
بووووووووووم!
سفینه فضایی بردلی و آرتور دقیقا مجاور کلبه هاگرید به زمین نشست و برخوردش با زمین چنان ضربه ای ایجاد کرد که باعث شد کلبه هاگرید تکان شدیدی بخوره و هاگرید از رو تختش پرت شد بالا و کله ش خورد به سقف کلبه!
گرد و خاک که فرو نشست، هاگرید با کله باد کرده و سر و وضع آشفته اومد بیرون کلبه تا ببینه چی شده که بردلی و آرتور ویزلی را با نیش های باز دید!
بردلی: هاگرید جان ما برگشتیم! اون سیاره هه کامل برهوت بود! صد رحمت به زمین!
هاگرید در حالی که چماقشو درآورده بود و دنبال بردلی و آرتور ویزلی کرده بود تا به قصد کُشت بزنتشون فریاد میزد:
_ غلط کردید برگشتید!