- ما به تازگی ازدواجی کردهایم و میخواهیم لغوش کنیم. چون قدرتِ زیادی داریم، تنهایی آن را وتو کرده و پاتر رو مطلقه اعلام میکنیم.
لرد گلویش را صاف کرد و به در فرمان داد.
- حالا به فرمانِ ما زبان بگشا و شهادت بده که ما طلاق گرفتهایم.

لحظهای سکوت برقرار شد و بعد، زبانِ قرمز رنگِ در بیرون زد.
- اوس.

- اوس به خودتان!

زبانِ قرمز، سریعا در چهار طرف چرخید و سپس، نیمهی وسطی در پایین افتاد. آن طرفِ در انبار جاروها، ساموراییِ ریزنقشی با موهای بلند مشکی ایستاده بود و کاتانای قرمزش را قلاف میکرد.
- مجددا اوس.
بلا سان گفتن که اولویت ما، پیدا کردنِ شماست.- ولی ما که گم نشدهایم.

سامورایی سرش را کج کرد و بعد از لحظهای تفکر، با اشارهی کوچکی حرفِ لرد را تایید کرد.
- بله گویا ماموریت رو اشتباهی متوجه شدم. شما درحال اجرای مراسم بودید. به نظرم وقتش رسیده کاتانا حکمِ من رو اجرا کنه.

دختر بدونِ لحظهای تردید، دوباره کاتانای قرمزش را از قلاف بیرون کشید و روی پیراهنش گذاشت.
- با اجازه.

- صبر کن!
لرد میدانست که این کاتانا، همان زبان قرمزی است که با یک اشاره در انبار را بریده بود. آن روز به اندازهی کافی آتش و خسارت و خون دیده بود و ديگر تمایلی نداشت.
- ماموریت جدیدی به تو میدهیم. بلا و بقیهی مرگخواران رو پیدا کنید و به سمتِ دفتر مدیریت حرکت کنید.
تاتسویا با تردید کاتانا را غلاف کرد.
- دفترِ مدیریت؟
- بله. بعد از تسخیر دفترِ مدیریت، محافظان رو به خدمت خودمون گرفته و قلعه رو تصرف میکنیم!

سامورایی که از این نقشهی هوشمندانه شگفتزده شده بود، قطره اشکی ریخت و به همان سرعتی که ظاهر شده بود، ناپدید گشت.
- بلا سان و بقیه رو ببر به دفتر مدیریت. بلا سان و بقیه رو ببر به دفتر مدیریت. بلا سان و بقیه رو ببر به دفتر مدیریت...
تاتسویا درحالی که دستورات آخر را زیر لب زمزمه میکرد، از یک طاقِ هاگوارتز به طاقِ دیگری میپرید و پاهایش زمین را لمس نمیکردند. برای همین شخصی که با خندهای خبیثانهای بر لب و چوبدستیای در دست وارد کلاسِ معجونسازی میشد را ندید...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


هدفت از اول همین بود که ما رو به اینجا بکشونی تا لرد رو از ما بگیری؟
کور خوندی! همین الان لرد بر میگرده و یه بلایی به سرتـ...










(42.21 KB)