جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  56 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  136 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  250 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  245 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  326 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  230 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 02:23
نمایش جزئیات
آفلاین
در همچنان با بی‌نزاکتی مقابلِ لرد سیاه ایستاده بود و چهارچوب‌هایش مثل بچه‌های لجباز محکم به دیوار چسبیده بودند.

- ما به تازگی ازدواجی کرده‌ایم و می‌خواهیم لغوش کنیم. چون قدرتِ زیادی داریم، تنهایی آن را وتو کرده و پاتر رو مطلقه اعلام می‌کنیم.

لرد گلویش را صاف کرد و به در فرمان داد.
- حالا به فرمانِ ما زبان بگشا و شهادت بده که ما طلاق گرفته‌ایم.

لحظه‌ای سکوت برقرار شد و بعد، زبانِ قرمز رنگِ در بیرون زد.
- اوس.
- اوس به خودتان!

زبانِ قرمز، سریعا در چهار طرف چرخید و سپس، نیمه‌ی وسطی در پایین افتاد. آن طرفِ در انبار جاروها، ساموراییِ ریزنقشی با موهای بلند مشکی ایستاده بود و کاتانای قرمزش را قلاف می‌کرد‌.

- مجددا اوس. بلا سان گفتن که اولویت ما، پیدا کردنِ شماست.
- ولی ما که گم نشده‌ایم.

سامورایی سرش را کج کرد و بعد از لحظه‌ای تفکر، با اشاره‌ی کوچکی حرفِ لرد را تایید کرد.

- بله گویا ماموریت رو اشتباهی متوجه شدم. شما درحال اجرای مراسم بودید. به نظرم وقتش رسیده کاتانا حکمِ من رو اجرا کنه.

دختر بدونِ لحظه‌ای تردید، دوباره کاتانای قرمزش را از قلاف بیرون کشید و روی پیراهنش گذاشت.
- با اجازه.
- صبر کن!

لرد می‌دانست که این کاتانا، همان زبان قرمزی است که با یک اشاره در انبار را بریده بود. آن روز به اندازه‌ی کافی آتش و خسارت و خون دیده بود و ديگر تمایلی نداشت.

- ماموریت جدیدی به تو می‌دهیم. بلا و بقیه‌ی مرگخواران رو پیدا کنید و به سمتِ دفتر مدیریت حرکت کنید.

تاتسویا با تردید کاتانا را غلاف کرد.
- دفترِ مدیریت؟
- بله. بعد از تسخیر دفترِ مدیریت، محافظان رو به خدمت خودمون گرفته و قلعه رو تصرف می‌کنیم!

سامورایی که از این نقشه‌ی هوشمندانه شگفت‌زده شده بود، قطره اشکی ریخت و به همان سرعتی که ظاهر شده بود، ناپدید گشت.

- بلا سان و بقیه رو ببر به دفتر مدیریت. بلا سان و بقیه رو ببر به دفتر مدیریت. بلا سان و بقیه رو ببر به دفتر مدیریت...

تاتسویا درحالی که دستورات آخر را زیر لب زمزمه می‌کرد، از یک طاقِ هاگوارتز به طاقِ دیگری می‌پرید و پاهایش زمین را لمس نمی‌کردند. برای همین شخصی که با خنده‌ای خبیثانه‌ای بر لب و چوب‌دستی‌ای در دست وارد کلاسِ معجون‌سازی می‌شد را ندید...
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1405/2/28 11:03:52
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 18:08
نمایش جزئیات
آفلاین
با فرار آتیش و ترک صحنه توسط "مشتی غولابی"، لرد و هری نگاهشون به کسی که وسط آتیش‌سوزی باهاش ازدواج کرده بودن افتاد و از تعجب چیزی که دیدن توبه به درگاه مرلین بردن، خود مرلین هم با توجه به اتفاقات اخیر سر به ناکجاآباد گذاشته و دنبال جایی می‌گشت که خودش بره و اونجا سر به توبه بذاره.

لرد با فهمیدن این قضیه که بجای درگاه سالازار به درگاه مرلین توبه برده، می‌خواد بره سر به ناکجاآباد بذاره؛ ولی در همین لحظه و همین ثانیه به خودش میاد و می‌بینه که به انبار جارو منتقل شده! لرد از حالت لرد احساساتی به انگری لرد تغییر ماهیت می‌ده و تا میاد چوبدستیش رو برداره و در رو گرفتار آواداکداورا بکنه می‌بینه چوبدستیش نیست! پس به مرحله باسیلیسک لرد می‌رسه و با تمام قدرت در رو هل می‌ده ولی در بدون توجه به ضربه شدیدی که خورده سرجاش می‌مونه. لرد می‌خواد وارد مرحله جدیدی از خشم بشه ولی متاسفانه این نویسنده ایده‌ای برای اسم مرحله جدید نداره پس لرد توی همون مرحله باسیلیسک می‌مونه و فقط با قدرت دیپلماسی بیشتر.
ـ هی در یعنی نمی‌دانی چه کسی روبه‌رویت ایستاده؟

در سکوت می‌کنه.

ـ با تو هستیم!

در دوباره سکوت می‌کنه.

***


در حالی که لرد تلاش می‌کرد مذاکراتش رو با در پیش ببره، مرگخوارها به جای خالی لرد زل زده بودن. بلاتریکس بی‌هوا سر دامبلدور داد می‌زنه:
ـ با اربابم چی کار کردی پیرمرد؟! هدفت از اول همین بود که ما رو به اینجا بکشونی تا لرد رو از ما بگیری؟ کور خوندی! همین الان لرد بر می‌گرده و یه بلایی به سرت‍ـ...
ـ بلا... چوبدستی ارباب اینجا افتاده!

بلاتریکس با چشم غره به سمت مبدأ صدا می‌چرخه تا یه چندتا کروشیوی آبدار نصیبش کنه تا دیگه جرئت قطع کردن حرف بلاتریکس لسترنج رو نداشته باشه که با دیدین لوسیوس مالفوی با چوبدستی لرد جا می‌خوره.

بلاتریکس سریع خودشو جمع می‌کنه و رو به جماعت مرگخوارها می‌گه:
ـ اولویت پیدا کردنه اربابه! بعدش دمار از روزگار این پیرمرد و هرکی تو اینکار دست داشته درمیاریم!
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
پاسخ: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1405 17:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لرد ولدمورت که از سیر وقایع و ازدواج رمانتیکش منقلب شده بود به گریستن ادامه داد.
- لردی هستیم احساساتی! هـــــــــــــــق!

شاید خوانندگان بگمانند که عدم استفاده نویسنده از شکلک‌های گریه مرسوم برای این دیالوگ اشتباهی آماتورانه بوده است، اما خیر! لرد تاریکی جادوگری عادی‌ نبود که بخواهد با صورت مرسوم گریه کند.

عضلات صورتش در حالت آماده‌باش بودند، اخم محلفی‌کشش مانند رادار، مختصات مکانی ماگل‌زاده‌ها در محدوده دویست‌متری را محاسبه می‌کرد، همچنین لبانش روی هم فشرده می‌شدند و آوادا‌ کداوراهای میکروسکوپی پرتاب می‌کردند، اما همزمان آب روان از چشمانش جاری و مخاط سبز رنگ از دو سوراخی که فقط خودش آن‌ها را دماغ می‌دانست آویزان بود.
- هــــــــــق! همیشه لردی بوده‌ایم متعهد، زین پس لردی خواهیم بود متاهل!

اما خود اشک لرد سیاه هم اشک نرمالی نبود، چه از نظر کارایی و چه از منظر ابعاد؛ اشکی بود هوشمند، اشکی بود جهش‌یافته، اشکی بود تاریک...
- هـــــــق! به افتخار وصلتمان موجودی تاریک احضار می‌کنیم.

لرد گریست و گریست و اشک قطره قطره جمع گشت وانگهی شکل‌ و شمایل آدمیزاد به خود گرفت! اما نه هر آدمیزادی... اشکی بود لوتی و داش‌مشتی، لوتی‌ای بود غول‌آسا، از همان‌ها که با سالازار کبیر پیکان‌سواری می‌کردند، غول‌آسایی بود کلا‌ه‌پوش و لنگ‌ به دست. آن‌ها نیز لنگ و کلاهی بودند سبز رنگ از جنس مخاط بینی لرد.

- اها اها! جان جان!

غولِ اشکی که حال قدش به سقف سرسرای بزرگ رسیده بود، از عروسی اربابش بسی شاد بود و شانه‌ بالا‌ انداز و آواز‌خوانان پیش می‌رفت. هر قر ریزی که به کمرش می‌داد کمی اینور و آن‌ور آب می‌پاشید. لنگش را چرخاند و دراثر آن، آب بینی لرد روی دامبلدور پاشید.
- قدرت عشقه دیگه. اصلا بیا بابا جان، یکی دیگه بپاش.

غول نیز اجابت نمود و لنگش را مقابل دامبلدور چرخش ریزی داد و کل ریش وی را سبزگون کرد. اما حالا نوبت آتش بود. غول رقاصی و مطربی را کنار گذاشت و به سمت او روان شد، هر قدمش صدای خروشیدن آب می‌داد، نه آب دریا بلکه آب تشت که در حمام عمومی روی هم ریزند.

آتش، آتشی بود خام و تازه استارت خورده. آن‌قدر هم خفن نبود که مثل "مشتی غولابی" آدم‌سان شود. به جای زبانه کشیدن، زبان فرو کشید و به اتاق ضروریات برگشت و در را هم بست و نشست به کارهای بدش فکر کند.

- رخصت!

غول آبی این را گفت، راهش را کشید و رفت. کجا رفت؟ شاید به سرزمین موج‌های آبی، یا شاید هم به سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور. کسی چه می‌داند... مهم این بود که اکنون محفلیان و مرگ‌خواران از آتش نجات یافته بودند.
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/28 17:05:07
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/28 17:23:18
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 18 آبان 1404 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
غول و اتاق آتش گرفتند و سوختند و خاکستر شدند و آتش سرایت کرد و خمید توی دالان‌های دیگر هاگوارتز و هر کس را سر راهش دید سوزاند و چند ساعتی نگذشته‌بود که کل هاگوارتز داشت توی آتش خشم سیبیل‌های سیبل می‌سوخت و ریش دامبلدور آبشاری از آتش شده‌بود و هاگرید فکر کرد اژدهایش برگشته و رفت آزکابان و بانوی چاق هافلپاف روی زمین قل می‌خورد تا خاموش شود و باسیلیسک داشت به سرعت پوست‌اندازی می‌کرد تا فلس‌هایش آتش تالار اسرار را خفه کنند و هری داشت در به در دنبال چوچنگ می‌گشت چون فکر می‌کرد جینی بالاخره ریق رحمت را سر کشیده و هرمیون دنبال زمان‌برگردانش بود که برود سر کلاس معجون‌شناسی ولی جای کلاس معجون‌شناسی با کلاس کوییدیچ عوض شده‌بود و اسنیپ داشت پروازکنان دنبال گوی زرین می‌کرد که ته جارویش آتش گرفت و خاکستر شد و اسنیپ با کله رفت توی چمن‌ها و دور کله‌اش یک عالمه لیلی چرخیدند و آنقدر گریه کرد که آتشه بالاخره خاموش شد و همه نفس راحتی کشیدند ولی هرمیون کله‌خراب، هرمیون خیرندیده، هرمیون مرلین نگوییم چکارش کند، هرمیون یکهو زمان‌ را برگرداند تا برود سر کلاس درست و دوباره آتش همه‌جا را گرفت و این‌قدر دود کرد که دیگر هیچکس توی آتش هیچکس دیگر را نمی‌دید و همه مدام داشتند سرفه می‌کردند و سرفه می‌کردند و سرفه می‌کردند که لرد ولدمورت یکهو بلند شد و گفت: «اگه یه دقیقه گذاشتین تو آرامش سکته کنه آدم! » و به آتشه آواداکداورا زد ولی یکهو جای اتاق‌های هاگوارتز دوباره تا به تا شد و طلسمش چرخید و رفت خورد توی فرق سر مروپ و ولدمورت کلی ناراحت شد و غمگین شد و اندوه گرفت و دوباره برگشت رفت سکته کند که وسط راه هری بهش خورد و چون همه‌جا دودی بود و ندیدش، فکر کرد چوچنگ است و محکم بغلش کرد و بهش گفت همیشه فقط خودش توی قلبش بوده و ولدمورت که خودش هم هیچی نمی‌دید نفهمید چه شده جز اینکه برای اولین بار توی زندگی‌اش یکی بهش محبت کرده و کلی متاثر شد و گریست و با هری ازدواج کرد.

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 تیر 1404 22:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گابریلا از اینور خارج میشه و این سیبل بود که از اونور وارد میشه. سیبلی که خیلی هم عصبانی بود و در جست و جوی سیبیل هاش نصف قلعه رو طی کرده بود.
اما خب چون هیچ جا نتونسته بود به سیبیل هاش دست پیدا کنه حالا به این نتیجه رسیده بود که باید دنبال جایی بگرده که هیشکی نتونه پیدا کنه. شاید اونجا همون جایی بود که سیبیلشو میتونست پیدا کنه.

سیبل در رو باز میکنه و پا به اون جایی میذاره که کسی نمیتونه پیداش کنه. در واقع جای عجیبی بود. کوهی از وسایل رنگ و رو رفته و حتی بعضا درب و داغون روی هم تلمبار شده بودن. بین وسایل فقط به اندازه عبور یه نفر راه بود. سیبل بدون هیچ هدفی از بین وسایل راه میرفت و میگشت تا بلکه نشونه ای از سیبیلاش بتونه به دست بیاره.
- مگه دستم به اونایی که این بلا رو سر سیبیلام آوردن نرسه. ازشون به عنوان دمنوش دم نکشیده استفاده میکنم.

سیبل راهرویی رو به سمت چپ میپیچه و صاف به یه غول آهنی بزرگ میخوره.
- تو دیگه اینجا چی کار میکنی؟ اصلا کی تونسته تو رو بیاره اینجا؟

سیبل سونه ای بالا میندازه و بدون کوچکترین توجهی به غول که دستشو به سمتش دراز کرده به راهش ادامه میده و دست غول فضای خالی که قبلا سیبل اونجا قرار داشت رو به دست میگیره.

سیبل یه پیچ دیگه رو هم میپیچه و یهو... این سیبیلای روی صورت سیبل بودن که مشغول تاب خوردن میشن و همچون بوق آلارم دهنده ای عمل میکننو انگار که میگفتن همینو برو جلو.

اینجا بود که سیبل میفهمه داره به سیبیل های عزیزش نزدیک میشه و خب از دور یه جعبه طلایی که اسمشو روش نوشتن میبینه. که میخواد بیاد پشت لبش بیاد تو سرنوشتش! در نتیجه سیبیل با سرعت تموم به سمت جعبه طلایی میره و با باز شدن در جعبه سیبیل های نازنینشو پیدا میکنه که دسته به دسته با نظم و ترتیب اونجا نشسته بودن.

اینجوری میشه که سیبل به همراه سیبیل هاش میره که از اتاق خارج بشه ولی خب سر راه پاش هم به یه چراغ نفتی میگیره و پشت سرش غول و اتاقو با هم به آتیش میکشه!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1404 13:48
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
قلعه هاگوارتز نه‌تنها دچار طالع نحس شده (هرکس واردش بشه اتفاقات خطرناک براش میفته) بلکه به سرش زده و مثلا یهو هوس کرده جای آشپزخونه رو با انباری عوض کنه. بنابراین اکثر جادوآموزان قلعه رو ترک کردن. مدیر مدرسه برای اثبات این‌که همه چیز خوبه، از اعضای دو جبهه محفل ققنوس و مرگخواران می‌خواد که مدتی تو هاگوارتز زندگی کنن تا ثابت کنه هاگوارتز سالمه، ولی خب نیست...


~~~~~~~

آشفته‌بازاری تو هاگوارتز برپا بود.
لرد به خاطر شنیدن خبر دروغینِ سکته زدن نجینی، سکته کرده بود.
جای آشپزخونه، انباری قرار گرفته بود و فقط روونا می‌دونست که آشپزخونه با مروپِ توش به کجا منتقل شده.
دو کفتر عاشق تو اتاق ضروریات می‌خواستن برای ابدی کردن عشقشون پیوند ناگسستنی ببندن.

خب دیگه دنبال بقیه‌ش نگردین، برای نویسنده همین سومی کافیه تا دنبالشو بگیره و ازش سوژه در بیاره.

- آخی... مطمئنم می‌تونست خیلی عاشقانه پیش بره اگه که...

دو جادوآموز عاشق که تقریبا به مرحله گرفتن دست همدیگه رسیده بودن و فقط جاری ساختن جادو کافی بود تا پیمانشون شکل بگیره، با تعجب از هم جدا شده و به در ورودی نگاه می‌کنن.
- تو... تو چطوری تونستی بیای تو؟
- داشتم به راه فراری فکر می‌کردم که هیچ‌کس دیگه به ذهنش نرسه اونجا دنبالم بگرده و شد آن‌چه شد!

کالیدورا و مایک نگاهی به همدیگه می‌ندازن و با تردید می‌پرسن:
- فرار از کی؟

گابریلا با پرشی خودشو پشت اون دو نفر می‌رسونه.
- چرا حتما باید کی باشه؟ شاید که چی باشه!

همزمان با این حرف، در اتاق ضروریات با صدای مهیبی باز می‌شه و شوالیه‌ای جلوی در ظاهر می‌شه. از همونایی که تو راهروها مستقر شده بودن و در واقع نگهبانان هاگوارتز بودن. ولی این یکی زده بود به سیم آخر، فکر می‌کرد خون‌آشامه و خون می‌خواست!

- تا شماها اینو سیرابش می‌کنین من یه دور این اطراف بزنم.

و این‌چنین می‌شه که پیمان ناگسستنی دو کفتر عاشق، به مبارزه‌ای عاشقانه تا پای مرگ بدل می‌شه. شوالیه خون می‌خواست تا آروم بشه و بعد از مبارزاتی سهمگین، کالیدورا و مایک دست در دست هم و در حالی که دیگه خونی تو بدنشون نمونده بود، می‌میرن.

گابریلا هم در حین مبارزه‌ی اون سه نفر از اتاق ضروریات می‌زنه بیرون و به دری که پشت سرش پنهان می‌شه خیره می‌شه.
- امیدوارم یا شوالیه‌هه به اندازه یه عمر خون خورده باشه یا دیگه هیچ‌کس نخواد بره جایی که هیشکی پیداش نکنه!

گابریلا اینو می‌گه، ولی واقعا دیگه براش مهم نبود که چی می‌شه. پس شونه‌ای بالا می‌ندازه و می‌ره تا به جمع مرگخوارا ملحق بشه. غافل از این که لرد سکته کرده و مروپ گم شده!

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 19 خرداد 1403 14:04
نمایش جزئیات
آفلاین
تقریبا دلم میخواست بشینم گریه کنم از اونورم از این بعد جدید خودم متعجب شدم هیچ وقت تو مخیله ام نمیگنجید که کالیدورا بلک بخاطر رفتن یه نفر اونقدر ناراحت بشه که به مرز گریه برسه ولی خب برای منی که هیچ کس یا باهام جور در نمیومد یا بخاطر نجیب زاده بودنم خودشونو ازم دور میکردن، مایک رابینسون تنها کسی بود که ..... خب باهاش دوست نبودم ولی دشمنم نبودم کل این یه سال یا فقط دعوا کردیم یا باهم جنگیدیم اصلا یادم نمیاد دو دیقه با آرامش کنار هم باشیم با اینحال یه روز هم نبود که همدیگرو نبینیم یا باهم درس نخونیم خلاصه یه رابطه عجیبی بود که خودمم توش موندم.امروزم جشن فارغ التحصیلیِ و مایک دوران تحصیلش تموم شد و خب از هاگوارتز داره میره.منم شدم برج زهرمار جرئت نمیکنن نزدیک بشن بهم.وضعیتی بس تاسف بار.
سلانه سلانه برگشتم خوابگاه که لارا اومد سمتم طبق معمول با جیغ جیغ کردن:هوووففففف کل مدرسه رو دنبالت گشتم! کجایی تو؟
-چی شده؟
+مایک دنبالت بود گفت بری اتاق نجوم.
-مقاله کلاس دفاع مونده نمیتونم.
+دیوانه! امروز جشنه تکلیفو از کجات درآوردی؟
-من تنبیهم.
+وای دورا خیلی اعصاب خرد کن شدی امروز! دو دیقه برو ببین چیکارت داره نمیمیری که.
دلم میخواست سایلنتش کنم ولی جلوی خودمو گرفتم و بدون هیچ حرفی رفتم .
................
-رابینسون؟هوی!
یهو یه گرگ پرید روم و افتادم زمین دقت کردم دیدم پاترونوس مایکِ!
عصبی شدم:یاااااا...مایک رابینسوننننننن.
صدای غش غش خندش از پشت سرم اومد:و..وای..بـ...ببخشید...گفتم مردم آزاری روز آخرم متفاوت باشه.
یه چشم غره شدید رفتم بهش : حالا چیکارم داشتی کشوندیم اینجا؟
قیافش جدی شد:خب یه خواهشی داشتم ازت.
ابروهام پرید بالا مایک و خواهش؟
-هوم؟
+به جز خودت کسی رو تو اتاق ضروریات راه نده.
-جان؟
+الان یه ساله هیچ کس نتونسته اونجارو پیدا کنه بزار همچنان یه راز بینمون باشه.
-اوکی! پیمان ناگسستنی میبندی؟
+بلک! تو چه گیری دادی به پیمان ناگسستنی؟؟ نمیخوای بیخیال بشی؟
-اولین بار که دیدمت هم بهت گفتم ولی قبول نکردی الان باید قبول کنی معلوم نیست کی دوباره بتونیم دوتایی تو هاگوارتز باشیم.اینقد بهم اعتماد داری؟
+الان بگم اعتماد دارم همه چی حله؟
-نچ..من بازم اصرار میکنم.
+چرا؟
-چون میخوام یه چیز دیگم ازت بخوام.
+چی؟
-ورد هایی که بهم یاد دادیم هیچ کس ....هیچ کس نباید ازش با خبر بشه!
دستشو کلافه کشید تو موهاش:قبول.
چوبدستیمو کشیدم بیرون:دستتو بده.
ساعد همدیگرو گرفتیم:آیا حاضری ورد هایی که بهم یاد دادیم به هیچ کس دیگه ای نگی و یا با صدای بلند استفادشون نکنی؟
+حاضرم.....آیا حاضری هیچ کس رو از رازمون با خبر نکنی؟
-حاضرم.
توی یه تصمیم آنی بدون فکر کردن دهنمو باز کردم:آیا حاضری فقط و فقط به من فکر کنی؟
یعنی اون لحظه واقعا حس میکردم از کل بدنم گرما ساطع میشه.مایک هم خشکش زده بود و زل زل بهم نگاه میکرد.یه نفس عمیق کشید:حاضرم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ساکت شید!
همه ساکت شید. حرکت نکنید. حرف نزنید. نفس نکشید،
دارم سعی می کنم فکر کنم!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 14 خرداد 1403 13:53
نمایش جزئیات
آفلاین
-کالیدواو بلک، ملقب به کالی. من هر روز میام اینجا!
-قانون قانونه عزیزم.
-یعنی یه روز هم اسمم یادتون نمیمونه؟
-اینم کتابی که میخواستی.

کالی آهی از خستگی کشید، یک ربع سر و کله زدن با کتابدار بعد از نوشتن نصف مقاله خارج از تحمل اش بود.

-میتونم کتاب مهر گیاه رو امنت بگیرم؟

صدای فردی که سوال پرسیده بو. کالی را از جا پراند.

-متاسفم همین الان یکی امانت گرفتش.

کالی جرعت چرخیدن نداشت اما پسر درست کنارش ایستاده بود و به سمتش می آمد.


-کالی؟
-مایک.

کالی تقریبا همزمان با چرخیدن کتاب را توی سر رابینسون کوبید‌.
-غورباقه!

در حالی که گونه هایش از عصبانیت رنگ سرخی به خود گرفته بودند از آنجا فرارکرد.
-امکان نداره، من خر تستسترال نمیشم!

پسر بیچاره بیهوش روی زمین افتاد، سرش به خاطر ضریه باد کرده بود و چشم هایش دو دو می زد.

-امان از دست این جوونا.

کتابدار گفت و دوباره مشغول مطالعه شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 12 خرداد 1403 21:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کالی چشمانش را بست. طولی نکشید که به خوابی عمیق رفت...

قورباغه نر زیبایی روبرویش نشسته بود و مدام دهنش را باد میکرد و غور غور میکرد. قورباغه نری که نامش مایک رابینسون بود! غورغورهایش از آن غور غورهای معمولی نبود. خاص و گوش نواز. برای تحریک جنس ماده.
کالی نیز کم کم توجهش به آن جلب شد و نزدیکتر رفت. ناگهان غورباقه نر زبان دراز و چسبناکش را از دهان درآورد و به یک چشم به هم زدن یک سنجاقک چاق و چله را قاپید. آنگاه به کالی نزدیکتر شد و سنجاقکی که شکار کرده بود را به او تعارف کرد. چه قرار عاشقانه ای!

کالی به نشانه پاسخ مثبت، زبانش را دراز کرد تا سنجاقک را از زبان مایک برباید که ...

سراسیمه از خواب بیدار شد. موهایش پریشان و آشفته بود و دهانش باز مانده بود. مانند کسانی که برق آن ها را گرفته. کل خوابگاه روشن شده بود و فشفشه هایی رنگارنگ، کل محیط را اشغال کرده بودند. با چشم این سو و آن سو را نگریست تا اینکه یکی از دختران هم خوابگاهیش را دید که فشفشه ها از چوبدستی او بیرون میزد. با اعتراض به آن سو رفت و گفت:
_ هی کاترین! چه خبرته!
_ شرمنده کالی! این وِرد رو تازه یاد گرفتم! از دستم در رفت!

کالی کمی زیر لب غر غر کرد و سپس به تختش برگشت. دیگر هوا روشن شده بود. باید آماده میشد تا به کتابخانه برود و در مورد مهرگیاه تحقیق کند. مقاله ای صد سانتی متری انتظارش را می کشید. اما تکان خوردن از جایش برایش سخت بود. مدام فکر آن قورباغه نر خوشتیپ در ذهنش مرور میشد... آیا او به مایک رابینسون علاقه مند شده بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 12 خرداد 1403 17:40
نمایش جزئیات
آفلاین
-پروفسور من هیچ کاری نکردم چیرا نمیخواین باور کنین؟
+60 امتیاز از اسلایترین کم میشه.
-پروفسور!!
با عصبایت داد زد:کاری نکن 20 تام اضافه کنم.
یه نیشخند بهشون زدم و رفتم سمت سالن اجتماعات.من هیچکاری نکرده بودم فقط به یه سال اولی بیچاره که گول آلفردو خورده بود پادزهر دادم.بعد اونوقت کسی که تنبیه میشه منم اینم درس عبرت باشه که الکی برای آدما دل نسوزونم.
ساعت خاموشی بود منم که دیروز بالاخره اتاق ضروریات رو کشف کرده بودم امروز بالاخره میخواستم برم ببینم چخبره و البته واقعا با فکر آدما کار میکنه یا نه!
-لوموس!
تا برسم به جایی که میخوام از دست این تابلوهای پیر پاتال غرغرو صد بار مردم و زنده شدم.
یه نفس عمیق کشیدم وچشامو بستم. آرزوم از ذهنم گذشت:Black peace
چشامو که باز کردم با در روبروم مواجه شدم آروم رفتم داخل.
چشام از ذوق فشفشه پرت میکرد:او مای گاش!
یه سالن بزرگ که هیچی نداشت ولی آرومم میکرد. همون چیزی که میخواستم دیواراش سنگای مشکی-نقره ای با کف سنگی حاضر بودم تمام عمرمو بدون هیچ چیزی همینجا زندگی کنم.
من عاشق فکر کردنم فکر کردن به همه چی! از گذشته گرفته تا آینده و حتی رفتارای کسایی که فقط یکی دوبار دیدمشون و برای اینکه بتونم تمرکز کنم نیاز به سکوت فوق العاده وحشتناکی دارم و جایی که بالاخره پیداش کردم این آرامش و سکوتو بهم هدیه میده . دراز کشیدم رو زمین سنگی و چشامو بستم.زندگی گذشته ای که فقط زجر بود، زجر.
با صدایی که اومد زود از جام بلند شدم و چوبدستیمو آماده نگه داشتم:کی اونجاست؟
یهو از تاریکی یه پسری اومد جلوم که اونم چوبدستیش آماده بود.چشام رفت پس کلم.مایک رابینسون؟ همون سال آخری که همه دخترا غش و ضعف میرن براش؟ چطور اینجارو پیدا کرده؟
+تو کی هستی؟
-من سال اولی ام چطور اینجارو پیدا کردین؟
+اینو من باید از تو بپرسم .سالهاست کسی به جز من اینجا نبوده!
-خب....مـ...من فقط به چیزی که میخواستم فکر کردم همین.
چوبدسیتشو آورد پایین.
+اسلایترینی هستی؟
-آره.
+پس بعد از ساعت خاموشی این بیرون چیکار میکنی؟
وای کارم در اومد یادم نبود رابینسون مبصرمونه!
ولی خب منم کم کسی نیستم:کانفندو!
ولی اونم انگار کم آدمی نبود:اینکارسروس!
و این اولین نبرد منو مایک رابینسون بود که از همون اول هم برنده ای نداشتیم.
....................................................
+واقعا چجوری اینهمه ورد سیاه رو بلدی؟
هنوز نفسم سرجاش برنگشته بود:نـ...ناسلامتی..ا..از خانواده بلک ام!
+منطقی بود ولی جرئت داری کسی غیر از ما دوتا رو اینجا بیاری من میدونم و تو!
-من دوستی ندارم.
+هشدار دادم بهت نگی که نگفتی!
-باشه باشه اصلا اگه میخوای پیوند ناگسستنی ببندیم!
با صدای تقریبا بلندی گفت: تو دیوونه ای بلک!
بعدم رفت.
خندم گرفت عجب آشنایی بود.
منم یکم بعد رفتم سمت خوابگاه که تو سالن مایک رو دیدم:شب بخیر.
+یه مقاله 100 سانتی در مورد مهرگیاه تا آخر هفته.
-چیییییییییی؟
+بعد از ساعت خاموشی بیرون خوابگاه باشی تنبیه داری منم از پروفسور کسب تکلیف کردم گفت یه مقاله 100 سانتی با هر موضوعی.
-ارشد!
+شب بخیر.
با حرص رفتم خوابگاهمون تنها شانسی که از خوابگاه داشتم تختی بود که کنار پنجره بود هم اتاقیام که .....
از الان عزا گرفتم که چطور 3 روزه قراره صد سانت درمورد مهرگیاه بنویسم؟؟؟
انگار از فردا باید تو کتابخونه زندگی کنم!
لعنت بهت رابینسون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (42.21 KB)
48102_665b2c578ceb7.jpg 291X176 px
ساکت شید!
همه ساکت شید. حرکت نکنید. حرف نزنید. نفس نکشید،
دارم سعی می کنم فکر کنم!