هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۰:۱۸:۵۵ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۳

ریونکلاو، مرگخواران

ایزابل مک‌دوگال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۵ یکشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۱
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۶:۴۰
از حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
گروه:
مرگخوار
جـادوگـر
ریونکلاو
جادوآموخته هاگوارتز
مدیر شبکه اجتماعی
شـاغـل
پیام: 187
آفلاین
پایان مهلت مرحله‌ی اول لیگ دوئل دیاگون


•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۰۱ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۳

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، محفل ققنوس

ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۱ جمعه ۲۱ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۲۲:۴۲:۵۰ جمعه ۲۲ تیر ۱۴۰۳
از مصرف شکلات‌های تقلبی بپرهیزید!
گروه:
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
گریفیندور
محفل ققنوس
جـادوگـر
پیام: 57
آفلاین
سیریوس مشکی vs. ریموس شکلاتی

درون من

‧₊˚ ☾. ⋅



چشمانش را به روی ایستگاه قطار باز کرد. سایه‌بان آجری بالای سرش، او را در مقابل گزند آفتاب، مصونیت می‌بخشید. گرچه، نوری که بر ریل‌ها می‌تابید، چندان به نور آفتابی در دل آسمان صاف نمی‌ماند؛ بلکه گویی نوزادی تازه‌متولدشده، چشمانش را برای اولین بار به روی چراغ‌های اتاق عمل گشوده بود. باد طوری می‌وزید که گویا هوای پرتنش بیمارستان، برای اولین بار درون سینه‌های آن نوزاد جریان یافته بود. نوازشی نامنظم و خشن.

گوشه‌هایی از ریل قطار به سرخی می‌زد. یک سوی آن به ناکجا می‌رفت و سوی دیگر آن، توسط هاله‌ای از نور سفید بلعیده شده بود. سیریوس، به سمت دیوار پشت سرش چرخید. آجرهایی سرخ‌رنگ با خطوطی نوک‌مدادی. کمی بالاتر، تابلویی روی دیوار منصوب بود که با حروف طلایی رنگ، نام ایستگاه‌ها را نمایانگر بود.

تولد

ایستگاه چندان بزرگی نبود؛ با چند قدمی می‌شد خود را از قسمت شرقی، به قسمت غربی آن رساند. تنها یک نیمکت کهنسال، به دیوار تکیه کرده بود. نیمکتی که شاید شاهد میلیارد‌ها قطار دیگر بوده که هرروزه به ایستگاه می‌آیند و پس از صرف چند قطره‌ای روغن، آنجا را به قصد مکانی نامعلوم ترک کرده‌اند.

سیریوس، همان پیراهن و جلیقه خاکستری همیشگی‌اش را به تن داشت. مثل همیشه چوبدستی‌اش را درون آستین جا داده بود، اما این بار، آراسته‌تر از روزهای دیگرش بود. آراسته، مثل روز اولی که ریموس، جیمز، و دیگر جادوآموزان آن دوران را ملاقات کرده بود. به آرامی روی نیمکت نشست. گرچه، آن ایستگاه تنها متعلق به یک نفر می‌توانست باشد. فردی که سیریوس، به ضمیر ناخودآگاه او سفر کرده بود. نشانه‌های دیگری هم برای تایید عقیده سیریوس در آنجا حضور داشتند؛ به‌طور مثال نقاشی قرص زردرنگ ماه کامل، که به روی سقف ایستگاه سکونت گزیده بود. یا حتی نقاشی بید پرشاخه و بی‌برگی که روی سنگ‌فرش ایستگاه جا خوش کرده بود. گویی که تقدیر، از روز اول، مسیر قطار زندگی ریموس را مشخص ساخته بود.

سیریوس مکالمات چنددقیقه قبلش را با خود مرور کرد. صدای پروفسور دامبلدور را درون سرش می‌شنید. به خاطر می‌آورد که چگونه با طمانینه، اتفاقات ممکنه را برای او شرح می‌دهد.
- تنها گزینه حی و حاضر برای این کار خودتی باباجان. از اونجایی که تو توی کودکی ریموس جا داری، توی ناخودآگاهش نهادینه شدی. این یعنی وقتی وارد ضمیر ناخودآگاهش بشی، تو رو راحت‌تر می‌پذیره تا منی که شاید اونقدرها هم توی زندگیش موثر واقع نبودم. درواقع حتی ممکنه ذهنش من رو پس بزنه. فقط به خاطر داشته باش، ضمیر ناخودآگاه محل دفع اجزا عقب‌رانده‌شده‌ست. این یعنی هیچ چیزی اونجا بعید نیست. مخصوصا باتوجه به ذهن و احوالات آشفته‌ای که ریموس داره. ولی هرجا اتفاقی خواست بیفته، یادت باشه که تو هم جزوی از اون محیطی. و یادت باشه که برای چی داری این کار رو می‌کنی.

برای چه باید دست به آن کار می‌زد؟ مگر ارزش چه چیزی می‌تواند به‌قدری بالا باشد، که یک فرد وارد بی‌پرده‌ترین افکار فردی دیگر شود؟

چشمان بسته ریموس را به خاطر آورد. تمام جسمش را می‌توانست متجسم شود. جسمی که بی‌جان‌تر از برف روی خاک، روی تخت افتاده بود. بوی تعفن و چربی، از موهای خیس عرقش بلند می‌شد. ملافه‌ی سفیدی که تا زیر گردنش کشیده شده بود و دو کمربند چرمی که جنون او را محبوس نگاه می‌داشتند. جنون حاصل از رنج.

ریموس، از همان زمان تولد با تنهایی پیوند خورده بود. حتی در ایستگاه تولد هم، هیچ عنصری جفت نداشت. ریموس، تنها زاده شده بود و در آینده نامعلومش، مرگ نیز، به تنهایی به سراغ او می‌آمد. تنها تقدیر بود که خبر داشت.

تنها یک هفته از آخرین ماموریت محفل ققنوس می‌گذشت. ماموریتی که هدفش پراکنده‌سازی شورشی‌های وزارتخانه بود. عملیاتی که طی آن آلنیس اورموند، عضو جوان محفل ققنوس، توسط فردی طلسم شده بود و یک زندگی نباتی را تجربه می‌کرد. صورت اجراکننده افسون توسط یک ماسک پوشیده شده بود و تنها مشخصه دیده‌شده از وی، علامت شومی بود که بر روی ساعدش نقش بسته بود. نماد مرگخواران و ارتش تاریکی.

ریموس، با دستان خودش آلنیس را، هنگامی که او گرگ سفید کوچکی بیش نبود، از چنگال مرگ نجات بود. خود ریموس بود که به او آموخت چگونه به شمایل انسانی خود درآید و چطور میان دیگر انسان‌ها زندگی کند. تنها پیوندی که قلب ریموس در طی تمامی این سال‌ها تجربه کرده بود، پیوندش با قلب سرزنده و تپنده آلنیس بود. پس از سال‌ها چیزی می‌توانست خلا را پر کند. پس از سال‌ها تنهایی و نداری، پیوند فقط یک حاصل داشت؛ وابستگی.

دل ریموس به شکستن پیوند رضایت نمی‌داد. می‌خواست همچنان با آلنیس بماند؛ همچنان با او بتپد. اما دل آلنیس پژمرده شده بود. حال، پس از چند روز جنون و بی‌خوابی، اون نیز به نفرین زندگی نباتی تن داده بود. تنها چاره، یافتن ریشه تمام ماجراها بود. ریشه زجرها، وابستگی‌ها، تنهایی‌ها... سوالی که تنها ناخودآگاه ریموس، برایش پاسخی داشت و سیریوس، باید خطرات این سفر را می‌پذیرفت. برای نجات دوستش. دلیل دیگری نیاز داشت. تنها همین برای اقناع هر فرد کفایت می‌کند. هر فردی که عشق را، یک‌بار هم که شده تجربه کرده باشد.

سیریوس تک‌تک این‌ها را برای بار چندم از نظر گذراند و دوباره، نگاهی به ریل‌هاژ زنگ‌زده قطار انداخت. در ایستگاهی که از یک سو به افق راه داشت و از سوی دیگر به پیشینه‌ای که هیچکس از آم خبر ندارد.

به‌نرمی زمین شروع به لرزیدن کرد. صدای قطار، هم‌جهت با باد حرکت می‌کرد و خود را به گوش سیریوس می‌رساند. چندلحظه‌ای بیش طول نکشید که قطار قهوه‌ای رنگ، از هاله نور سفید وارد ایستگاه ناخودآگاه ریموس شد. قطار یک واگن بیشتر نداشت و هیچ خط یا زخمی به روی بدنه‌اش دیده نمی‌شد. قطاری نو، همچون نفس‌های یک نوزاد تازه‌متولدشده.

سیریوس آهسته از روی نیمکت بلند شد و به سمت قطار گام برداشت. دستش را به سمت دو در آن برد و سعی کرد آن‌ها را در جهت‌هایی مخالف هل دهد و در را باز کند. بالای در، قطعات فلزی طلایی‌رنگی که به صورت حروف الفبا درآمده‌بودند، کنار یکدیگر واژه قطار افکار¹ را شکل داده بودند. سیریوس وارد شد. درونش، طویل آن بود که به‌نظر می‌رسید. از آنجا وارد راهرویی شد که در امتداد دیواره روبه‌رویی کشیده شده بود. از طریق راهرو می‌شد به سمت ورودی تمامی کوپه‌های قطار حرکت کرد. سر در هر کوپه واژگان طلایی نقش بسته بودند. سیریوس به مسیر خود در قطار ساکن ادامه داد و نوشته‌ها را از نظر گذراند. نیازها، امیال، علایق، خاطرات محذوف، خاطرات نادیده‌گرفته‌شده، سرکوب... همه کوپه‌ها خالی و نو بودند. از قطار افکار یک نوزاد، چیزی بیشتر از این هم انتظار نمی‌رفت. سیریوس باید هم‌سفر مسیر زندگی ریموس می‌شد و با پیداکردن جزء مناسب، ریشه مسئله را یافته و مشکلات را خاتمه می‌داد. پس از برداشتن حدود صد گام، به انتهای قطار رسید. جایی که یک دیوار سیاه، در مقابل امتداد کوپه‌ها، قد علم کرده بود. روی در آن یک دستگیره دایره‌ای وجود داشت که با چرخاندن آن، می‌شد فرای در را دید. بالای در با حروف نقره‌ای درج شده بود:
تداوم حافظه

قطار سوتی کشید و شروع به حرکت کرد. از حرکت ناگهانی قطار سیریوس تعادلش را از دست داد اما توانست دستش از دستگیره در سیاه‌رنگ بگیرد. قطار به نرمیِ افکار ریموس نوزاد حرکت می‌کرد. حالا دیگر از ایستگاه خارج شده بودند. سیریوس، می‌توانست از طریق پنجره‌ها، دنیای عظیم ذهن ریموس را ببیند. ماورای همه آن‌ها، تصاویری در حال پخش بودند. جادوگری که لبخند می‌زد و زیر لب نام ریموس را زمزمه می‌کرد. از دیوار پشت سرش، می‌شد مکان حضور آن مرد را پیش‌بینی کرد. کاشی‌های سفیدرنگ مربعی. این لایل لوپین بود که در بیمارستان، برای نخستین‌بار تک‌پسر خود را ملاقات می‌کرد.
کمی جلوتر، تصویر پدر ریموس از نظر خارج شد. این بار هوپ هاول، مادر ریموس در تصویر جا گرفت. می‌شد شیرینی لبخندش را چشید. به آرامی سعی در آموختن اولین کلمات به فرزندش بود و در این حین، صدای خنده‌های ریموس یک‌ساله در قطار می‌پیچید.

قطار پیش می‌رفت و خاطرات، یکی‌یکی جان می‌یافتند. سال سوم زندگی ریموس رو به پایان بود که قطار سوت کشید و در یک ایستگاه متوقف شد. سیریوس به سوی در قطار گام برداشت. از پشت شیشه در، می‌شد تابلوی روی دیوار ایستگاه را دید.
کودکی

سیریوس دوباره کوپه‌ها را از نظر گذراند. این‌بار هیچ‌کدام خالی نبودند. درون یکی از کوپه‌ها، سگی قهوه‌ای رنگ با قلاده‌ای ژلایی، روی صندلی نشسته و بی‌حرکت و باوقار، به رو‌به‌روی خود چشم دوخته بود. صدای کوکوی یک ساعت دیواری، مسیر نگاه سیریوس را از آن خود کرد. چند قدم به سمت صدا رفت تا این که درون کوپه را دید. ساعت‌هایی همانند یک بستنی در ظهر نیمه تابستان، در حال ذوب‌شدن، با عقربه‌هایی که خلاف جهت ساعت‌های معمول می‌چرخیدند. گویی راه سرپیچی در پیش گرفته، یا دانشی فراتر از این‌ها را در دل خود جا داده بودند.

مدتی می‌شد که سیریوس، متاثر از خاطرات، لبخند را مهمان لب‌های خود دیده بود. اما لبخند نیز مثل آرامش ریموس تداوم چندانی نداشت. قطار دوباره شروع به حرکت کرد. سال چهارم زندگی ریموس لوپین با فوت‌کردن شمع‌هایی رنگارنگ شروع شد. آسمان صاف و روشن بود و قطار، آرام و منطم، به حرکت خود ادامه می‌داد. خاطرات بعدی در آسمان ذهن ریموس کوچک شکل گرفت.

لایل لوپین، در خانه را باز کرد و وارد شد. خستگی و غضب، لابه‌لای چروک‌های پیشانی و لب‌های برهم فشرده‌اش آشکار بود. صدای عقربه‌های ساعت‌ها بلندتر شد و قطار نیز همگام با آن کمی سرعت گرفت. آشفتگی لایل، وجود پسرش را نیز دربرگرفته بود. کنار شومینه، روی مبل نشست. کمی از کار خود در اداره سحر و جادو صحبت کرد؛ گرگینه‌های «کثیفی» که آن روز دستگیر کرده بود. کمی جلوتر، ریموس در اتاقش، روی تخت خود به خواب رفت و تصویر سیاه شد. میزان نور اطراف، هماهنگ با سرعت قطار، کاهش یافت. سکوت بود و سکوت.

همچنان سکوت.

سیریوس به صفحه تاریک خیره ماند.

- نـــــــه!

همه‌جا به یک باره روشن شد. چشمان ریموس به روی صورت پلید فنریر گری‌بک باز شد. ریموس جیغ می‌کشید. جیغ می‌کشید و جیغ می‌کشید و جیغ می‌کشید. قطار به سرعت حرکت می‌کرد و می‌لغزید. سیریوس محکم به زمین کوبیده شد. دستش را از در یک کوپه گرفت تا بلند شود اما جنون قطار، غالب و حکمفرما بود. شیشه های قطار مورد حمله قطرات باران قرار گرفتند. سوت قطار و جیغ ریموس، هم‌مسیر با هم، تداعی‌گر مرگ شده بودند. در اتاق باز شد و لایل، با چند افسون گرگینه خون‌خوار را از روی پسر خود به سمت دیوار پرتاب کرد. همچنان می‌شد از پشت دیدگان تار ریموس، ماجرا را نظاره‌گر بود. فنریر از پنجره اتاق گریخت و پسرک پنج‌ساله از هوش رفت. ظلمات خشم خود را بر وجود ریموس کوبید. سیریوس با چشمانی گردشده، سعی کرد تا نوری ببیند اما تلاشش حاصلی نداشت.

آن لحظه پایان بود و آغاز.

پس از آن را سیریوس به خوبی از بر بود. پسرکی که از همان کودکی به تنهایی محکوم بود. قطار متوقف شده بود. پس از چند لحظه، همه‌جا روشن و حرکت قطار نیز از سر گرفته شد. ریموس چشمانش را به روی دنیای جدید گشود. اون پس از اولین تبدیلش، دوباره به شمایل انسانی خود بازگشته بود. از اینجا بعد، مسیر برای سیریوس مشخص بود. غیر از آن اوقاتی که گرگینه درون ریموس کنترل اوضاع را بردست می‌گرفت و تاریکی فریاد می‌کشید، سیریوس باید به گشت‌وگذار میان اجزا موجود در قطار ادامه می‌داد.

به سمت کوپه‌ها چرخید. روی در تمامی آن‌ها، آثاری از پنجه یک گرگینه مشهود بود. سیریوس دوباره نام کوپه‌ها را از نظر گذراند تا این که یکی از آن‌ها، او را همانجا میخکوب کرد.

خلأ

درون کوپه نیز خالی بود. حتی اثری از صندلی‌ها نبود. تنها حفره‌هایی با اشکال گوناگون، که روی دیوارهای آن، همانند یک سنگ‌نگاره یا فسیل نقش بسته بودند. سیریوس یکی‌یکی آن‌ها را بررسی کرد. تخت خوابی زیر یک ماه کامل، دو چشم بسته، مدالی که روی آن طرحی از دست‌دادن نقش بسته بود...

- بالاخره! خودشه!

دو قلب چسبیده به هم که به صورت منظم می‌تپیدند.

- فقط کافیه تیکه گم‌شده رو از لابه‌لای بقیه اجزای قطار پیدا کنم و سرجاش قرار بدم تا به راحتی محو شه.

هر آنچه در ناخودآگاه حک و نهادینه شود، غیرممکن است که بخواهد محو یا ناپدید شود.

قطار چند ایستگاه دیگر را نیز پشت سر گذراند. بدیهی بود؛ نوجوانی، جوانی... سیری بود که همه طی می‌کنند. البته اگر مهلتی داشته باشند.

صدای آلنیس، نگاه سیریوس را به سمت تصویر در حال تداعی چرخاند. این خاطره... همان ماموریت هفته قبل‌شان بود! چیزی به رسیدن قطار به زمان حال نمانده بود. سیریوس یک جفت نقاب مخصوص شمشیربازی را به گوشه‌ای پرت کرد و به جست‌وجو در میان دیگر شلوغی‌ها ادامه داد. نفس‌نفس می‌زد. فریاد آلنیس در سر ریموس پیچید.

- پس چرا این قطعه لعنتی پیدا نمی‌شه؟

فریاد زد و دو دستش را روی سر خود گذاشت. موهایش دوباره پریشان شده بودند. قطرات عرق یکی از پیچ‌وتاب آن‌ها سر می‌خوردند و همانند لحظات، خودکشی می‌کردند.

قطار تکان محکمی خورد. سیریوس از پنجره به مسیر قطار نگاهی انداخت. کمی جلوتر، ریل قطار شکسته بود. آن جلوتر، تاریکی نهایتی نداشت. قطار دیوانه‌وار به جلو حرکت می‌کرد و سوت می‌کشید. سوت می‌کشید...

قطار به درون خلا سقوط می‌کرد. سیریوس با دست راستش در یکی از کوپه‌ها را نگاه داشته بود و در تلاش بود با دست دیگرش چوبدستی را از آستین درآورد تا شاید بتواند حرکت قطار را به سمت سیاهچاله بی‌نهایت متوقف کند.

سیریوس از پنجره انتهای قطار، روشنایی را می‌دید که در خلأ حل می‌شود و کم‌کم، اثری از آن باقی نمی‌ماند.

آن نیز یک پایان بود.

خارج از ضمیر ناخودآگاه ریموس، جایی که اتفاقات در دنیای واقعی نقش می‌بندند، چیزی به پایان رسیده بود. صدایی تداومش را از دست داده بود. صدای یک نفس.


ریموس، مرده بود.


پایان


۱- قطار افکار، ترجمه تحت‌الفظی اصطلاح train of thoughts به معنای رشته افکار.



ویرایش ناظر:
×ارسال پس از مهلت قانونی×


ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۱۱ ۰:۲۰:۴۸

...you won't remember all my champagne problems


سرپرست قانونی یک توله.


پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵:۴۲ یکشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۳

ریونکلاو، مرگخواران

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۴:۱۶
از ما چه خواهد ماند؟
گروه:
جـادوگـر
ریونکلاو
جادوآموخته هاگوارتز
مترجم
مرگخوار
مشاور دیوان جادوگران
پیام: 599
آفلاین
بسمه تعالی


لادیسلاو زاموژسلی در مقابل اما ونیتی

آسمان برای چندمین روز متوالی می بارید و توده‌های برف‌ این طرف و آن طرف تلنبار شده را انبوه‌تر می کرد. شور و شوقی که چند روز قبل با آغاز بارش به وجود آمده بود کم‌کم به ملالت و سپس به کلافگی بدل شده بود. حالا مغازه داران و اهالی تنها با تنگ خلقی از پشت پنجره‌هایشان نگاهی به بیرون می‌انداختند و با دیدن سقوط بلورهای یخی چهره در هم می کشیدند و اگر هم مثل آن روز مردی را می دیدند که نسبتا آرام و با فراغ بال در طول خیابان حرکت می کرد، اهمیتی نمی‌دادند. مرد بلند قامت بود، کلاه لبه داری به سر داشت و شال خاکتسری بزرگی که دور سر و گردنش پیچیده بود از زیر چشم هایش تا زیر کمرش می رسید و پالتوی بلند مشکی‌اش تا زیر زانو پایین می‌آمد. صاف قدم برمی‌داشت و چوبدستی‌اش که آن را رو به جلو نگه داشته بود، برف و باد را می‌شکافت و برایش راه باز می کرد. در میانه خیابان توقف کرد، روی پاشنه پا چرخید. لحظه‌ای مهمانخانه سه دسته جارو را ورانداز کرد و سپس به سمت آن رفت و وارد شد.

درون مهمانخانه بر خلاف فضای بیرون، هوا مطبوع و خشک بود و رایحه‌ای گرم و شیرین و وسوسه برانگیز به مشام می رسید. با این حال همان سکوت لب‌پر خیابان بر آن حاکم بود. میز و صندلی‌ها خالی بودند و تنها دو نفر در کنار پیشخوان و مادام رزمرتا در پشت آن، در مهمانخانه حضور داشتند. از میان آن دو نفر دیگر یکی خپله مردی بود که چیزهایی زیر لب برای خودش بلقور می کرد و دیگری دخترکی چهارده پانزده ساله با ملحفه‌ای سفید رنگ که روی شانه انداخته بود و یک عینک آفتابی که تا رستنگاه مو بالابرده بودش و کتاب قطوری را هم جلوی رویش گرفته بود و می خواند.
با ورود تازه وارد هر سه به سوی او روی بازگرداندند.

-سلام!
- سلام آقای زاموژسلی، لطفا در رو ببندین و اگر خواستین کتتون رو اونجا آویزون کنین. چیزی میل دارین؟


-... سلام.

دخترک از روی صندلی پایین آمده و کتابش را زیر بغل زده بود. مادام رزمرتا به جز لبخند همیشگی، کمی بی‌حوصلگی در چشمانش داشت و آن مرد دیگر مضطرب از گوشه چشم به تازه وارد نگاه می کرد.
آقای زاموژسلی با عجله در را پشت سرش بست و در حالی که به سمت آویز می رفت گفت:
- درود و درود و خیر و درود.

در مقابل آویز ایستاد. کتش را از روی شانه‌هایش پایین آورد و پس از لحظه‌ای تامل آن را دوباره بالا کشید و سپس به سمت دخترک رفت و دخترک نیز نیمی از مسیر را به سوی او آمد.
- بانو اما-
-بریم؟
- خیر. ما آمدیم که بگوییم، نمی‌توانیم.
- چی؟

آقای زاموژسلی یک توکن برنجی را از جیبش درآورد و آن را روی میزی در کنار دستش گذاشت و بدون آن که پاسخی بدهد، از در خارج شد و نگاهی به بالای سرش انداخت. آسمان با شدت بیشتری می‌بارید. چوبدستیش را بیرون کشید و تقریبا بلافاصله جریانی از هوای گرم پیرامونش را گرفت و سپس به مسیرش در امتداد جاده اصلی دهکده ادامه داد.

- یعنی چی که نمی‌تونم؟! قبلا کلی این کار رو انجام دادی!

دخترک از مهانخانه بیرون زده و در آستانه در بانگ می زد. ملحفه را روی سرش کشیده بود و با قدم هایی سریع به دنبال مرد می‌آمد.
آقای زاموژسلی بی آن که توقف کند، گفت:
- بلی... لیک کنون دیگر نمی توانیم.

اما به مرد رسید و به کتش چنگ انداخت.
- یه لحظه وایسا ببینم. برای چی؟ آخه مگه چقدر سخته؟

چند قدمی پیش رفتند و مرد پاسخی نداد.

- یه چیزی بگو دیگه... اصلا مگه یه -استوپفای! - چقدر سخته؟

برف ها از نقطه‌ای که اما با چوبدستی‌اش نشانه گرفته بود به اطراف پاشید.
- ببین... راحته!

آقای زاموژسلی به برف‌آبه‌ای که در آن حفره ایجاد شده بود نگاهی انداخت.
- بلی، لیک نمی‌توانیم.

و مسیرش را به سوی بالای تپه ادامه داد. اما نیز پس بدون درنگ به دنبالش رفت.

- خب، می شه بگی چرا نمی‌تونی؟ شاید یه راهی بشه پیدا کرد که بشه و بتونی.

لحن صادقانه صدای اما باعث شد برای ثانیه‌ای تبسمی بر لب‌های آقای زاموژسلی بنشیند. در سر جایش توقف کرد و با حرکتی سریع و ناگهانی چوبدستی‌اش را دور سرش چرخاند که گویی دسته یک شلاق باشد و ستونی از آتش از نقطه‌ای که نوک چوبدستی به آن اشاره می کرد به آسمان رفت و لحظه‌ای بعد ناپدید شد. از تکه زمین سیاهی که بر جای ماند و خرگوش‌هایی مشتعل، جیغ زنان از دل آن بیرون زدند و خودشان را روی برف‌ها غلتاندند بلکه نجات یابند.

- برای چونان چیزی به دنبال راه حل می باشید.

صدای مرد دردمندانه بود.

- نمایش خوبی بود... ولی می دونی منظورم چیه!

صدای دختر حالا مصمم و کمی خشمگین بود. نگاهی به جسدهای سوخته جانوران که هنوز شعله‌ می کشید و سپس به مرد که به سوی مرتف ترین نقطه تپه می رفت انداخت.
- خیال می کردم اهمیت شرافتمندانه بودن یه دوئل رو بدونی! درد یه باخت بالاخره خوب می‌شه و ناراحتیش فراموش، آدم رو مجبور می کنه که جلوتر و جلو تر بره، ولی درد یه برد الکی و دروغین تا ابد باقی می‌مونه و عذابت می ده! مثل اینه که مجبورت کنن تقلب کنی... خیال می کردم چون واسه همین بوده که هزار گالیون به بودلر واسه دوئل سوّم پیشنهاد داده بودی. چرا می خوای سر منم همون بلایی رو بیاری که سر خودت اومده؟

آقای زاموژسلی لحظه‌ای درنگ کرد و نگاهش را از چشمان اما - یا دست کم جایی از ملحفه که فکر می کرد چشمان اما پشت آن است - برگرفت و به منظره سفیدپوش دهکده نگاهی انداخت.
- ما نمی توانیم.
- استوپفای!

آقای زاموژسلی از فراز تپه به روی کپه‌ای برف سقوط کرد. اما که دوباره ملحفه را از روی سرش پایین کشیده بود، از بالای تپه نگاهی به او انداخت. نگاهی مالامال از ناامیدی. سینه‌اش با نفس‌هایی خشم آلود و سنگین بالا و پایین می رفت.
- خیلی ممنون!

سپس به سوی پایین تپه رهسپار شد و آقای زاموژسلی پس از آن که اطمینان یافت حریفش رفته است، برگشت و به آسمان چشم دوخت. نور خورشید از شکافی میان ابرها می تابید. بارش برف تمام شده بود.



پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۲۱:۵۲:۵۰ یکشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۳

گریفیندور، مرگخواران

اما ونیتی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۲ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۹:۴۸:۳۸
از دست رفته و دردمند
گروه:
مرگخوار
جـادوگـر
گریفیندور
جادوآموخته هاگوارتز
مشاور دیوان جادوگران
پیام: 166
آفلاین

لادیسلاو زاموژسلی & اما ونیتی
"سقوط"


روز 15 جولای یک روز تابستانی متفاوت در لندن بود. ابر بزرگی روی همه شهر گسترده شده و مانند پتوی ضخیمی هوای شهر را گرم و مرطوب کرده بود به طوری که حتی با غروب خورشید هم از گرمای هوا کم نشده بود. حدود ساعت هفت عصر بود و ابر بزرگ بازتاب ضعیفی از آسمان غروب را نشان می‌داد و قرمز به نظر می‌رسید.

اما ونیتی ابتدای کوچه 24 ام واقع در خیابان سنت مری در سایه ساختمان قدیمی سر کوچه ایستاده بود و به مردمی که از خیابان اصلی عبور می‌کردند نگاه می‌کرد. خیابان سنت مری یکی از خیابان‌های مرکزی شهر لندن بود وهنگام غروب شلوغ‌ترین ساعات این خیابان بود. خیابان ترافیک بدی داشت و ماشین‌هایی که تقریباً حرکتی نداشتند گاه و بی گاه بوق میزندند که شاید به ماشین‌های جلویی یادآوری کنند که پشت سرشان منتظر هستند. پیاده روهای دو سوی خیابان هم دست کمی از خیابان اصلی نداشت. اخرین گروه افرادی که از سر کار برمیگرشتند با بی حالی از خیابان می‌گذشتند و کراواتشان را شل می‌کردند یا حتی دکمه‌های ابتدایی لباسشان را باز می‌کردند که شاید کمی گرمای کمتری احساس کنند. مادرانی بودند که دست کودک خوردسالشان را می‌کشیدند و عجله داشتند که قبل از تاریکی کامل هوا به خانه برسند. بعضی از مغازه‌ها با شروع شب داشتند کارشان را تعطیل می‌کردند و کرکره‌ها را پایین می‌کشیدند. معدود افراد راضی و خشنودی هم بودند که کیسه‌های خریدشان را نگه داشته بود وسعی می‌کردند در حین راه رفتن به کسی تنه نزدند.

ولی همه چیز در کوچه 24 ام که اما در ورودی آن ایستاده بود متفاوت بود. انگار دیوار نامرئی این کوچه باریک را از خیابان جدا می‌کرد چون برخلاف خیابان سنت مری کاملاً خلوت بود و جز گربه بازیگوشی که در لبه جدول راه می‌رفت رهگذری نداشت. ساختمان‌های دو سمت کوچه بسیار بلند بودند و با بی رحمی جلوی نور آفتاب را می‌گرفتند به همین علت هم در کوچه 24 ام شب زودتر از خیابان اصلی آغاز شده بود. کوچه تاریک بود و چراغی برای روشنایی نداشت و تنها منبع نوری آن چراغ نئونی مربوط به باری بود که در انتهای کوچه قرار داشت. چراغ قرمز بزرگی بود که بالای در ورودی بار قرار داشت و عبارت " ویکند بار" را نشان می‌داد.

کوچه بن بست بود و بار تمام دیوار انتهایی آن را اشغال کرده بود. نمایی چوبی و قدیمی داشت همراه با پنجره‌هایی کوچک مربعی شکل که باعث می‌شد بار مثل یک کلبه قدیمی به نظر برسد. صدای خنده و برخورد لیوان‌ها به هم و گاهی هم نعره عصبانی ضعیفی از بار شنیده می‌شد و پنجره‌های مربعی نور زرد رنگ داخل بار و جمعیت نسبتاً زیاد داخلش را نشان می‌دادند. ناگهان در بار قیژی صدا داد و مرد مستی درحالی‌که تلو تلو می‌خورد از آن بیرون آمد. اما که تا آن لحظه نگاهش به خیابان اصلی بود سریعاً برگشت و به چهره مرد نگاه کرد. یک ثانیه طول کشید و بعد نفس راحتی کشید. آن مرد کسی نبود که منتظرش بود.

اما نزدیک به چهار ساعت بود که در ورودی کوچه 24 ام منتظر بود و کشیک می‌کشید. نمی‌خواست توجه هیچ ماگلی را جذب کند برای همین شنلش را نپوشیده بود. بلوز بلند مشکلی را روی شلوار مشکی پوشیده بود و در تمام مدت هم نزدیک به دیوار و در سایه ایستاده بود که کمتر مشخص باشد. شاید هر کس دیگری جای او بود بعد از چهار ساعت یک جا ایستادن خسته می‌شد ولی اما ذره ایی خستگی را احساس نمی‌کرد. البته نه به خاطر اینکه آدمی قوی بود بلکه به خاطر اینکه وجودش لبریز از احساسی قوی‌تر بود. او احساس وحشت می‌کرد.

در این چند ساعت به چهره آدم‌هایی که در خیابان اصلی از روبرویش می‌گذشتند خیره شده بود و فکر کرده بود. چرا اصلاً عضو مرگخواران شده بود؟ دلیل واضح و محکمی نیافته بود. شاید به‌خاطر هیجانی بود که فکر می‌کرد زندگی‌اش به آن احتیاج دارد. شاید به خاطر آن بود که دلش می‌خواست همسایه‌اش آقای هارلی با آن گربه زرد رنگش به جای نصیحت و سرکوفت‌زدن به اما از او بترسد و حساب ببرد. شاید هم می‌خواست عضو یک گروه بد باشد؛ چون همیشه کارهای کوچک بد را دوست داشت مثل تقلب‌کردن در مسابقه‌ها، شوخی‌ها و ترساندن‌های ناگهانی.

واقعاً در روزهای اول هم فکر می‌کرد مرگخواران فقط یک گروه بد هستند؛ ولی نه آن‌قدر بد که از آنها بترسی. اولش همه چیز مثل یک نمایشنامه موزیکال شاد به نظر می‌رسید و اما که برنامه ایی برای نزدیک شدن به لرد و ارتقا موقعیتش نداشت فقط دلش می‌خواست از دور تماشا کند و از نمایش لذت ببرد. اما انگار پرده نمایش عوض شده بود و دیگر خبری از آن تم شاد نبود. همه چیز به یکباره سیاه شده بود. شب قبل او را به قصر ریدلها فراخوانده و برایش مأموریتی در نظر گرفته بودند. به او گفتند باید وفاداری‌اش را اثبات کند و به آنها نشان دهد که روحش واقعاً متعلق به سایه‌هاست. اولش سعی کرد مخالفت کند یا حتی فرار کند؛ ولی بی‌نتیجه بود. داغی که بر دستش بود نماد پل‌هایی بود که پشت سرش خراب کرده بود.

حالا اینجا بود. در ابتدای کوچه 24 ام و منتظر جادوگری به نام " هارولد جیکینز". کسی که دستور داشت با کمک الستور مون او را بکشد.
رنگ اما پریده بود و دست‌هایش در آن غروب گرم یخ زده بودند. انگار در سینه‌اش ماری بزرگ چرخ می‌خورد و بالا می‌آمد، به گلو می‌رسید و قبل از آنکه فریاد شود پایین می‌رفت و مدام این چرخه را تکرار می‌کرد. اما اهلش نبود. نمی‌توانست. زندگیش سراسر نور و شرافت نبود؛ اما هرگز به این تاریکی نرسیده بود. در این چهار ساعت تنها چاره ایی که به ذهنش رسیده بود این بود که کاری کند که الستور کار آخر را انجام دهد. شاید اگر از او خواهش می‌کرد...نه...الستور حتما رد می‌کرد... اگرگولش می‌زد... شاید باید با او معامله ایی می‌کرد؟... اگر...

باز هم در بار باز شد و اما را از افکارش بیرون کشید؛ ولی این بار قبل از اینکه سرش را برگرداند صدای مرد را شناخت. صدای جیکینز بود که داشت با بارتندر خداحافظی می‌کرد. اما آن‌قدر سریع برگشت که مهره‌های گردنش مثل در قدیمی بار صدا کرد. جیکینز که خیلی آرام در کوچه جلو می‌آمد درست مانند عکسی بود که مرگخواران به او نشان داده بود. مردی بود نسبتاً چاق که لباس‌هایش برایش کمی تنگ بود و به علت گرما بیشتر به بدنش چسبیده بود. موها و سبیلش بور بود و چشم‌هایی قهوه ایی با پلک‌های افتاده داشت. اما در مورد جیکینز تحقیق کرده بود. یک جادوگر معمولی که در قسمت بی اهمیت بایگانی وزارتخانه مشغول بود و خانواده ایی نداشت. در زندگیش کار مهمی انجام نداده بود و همیشه آدم آرام و کسل کننده ایی بوده است. آدمی که از فرط تنهایی چندین ساعت را با ماگل ها در یک بار بی نام و نشان می‌گذراند. اما اصلاً نمی‌فهمید که چرا لرد ولدمورت از او می‌خواست چنین فرد بی ارزشی را بکشد. هیچ چیزی از مرگ این آدم نصیب مرگخواران نمی‌شد.

جیکینز با گونه‌های سرخ که نشان می‌داد کمی مست است، تقریباً به ابتدای کوچه رسیده بود. دیگر وقتش بود؛ اما به سراغش برود؛ ولی انگار پاهایش در زمین قفل شده بود و نمی گذاشت حرکت کند. جیکینز به سر کوچه رسید و به سمت چپ و راست نگاهی انداخت. انگار داشت به مسیر برگشت به خانه‌اش فکر می‌کرد. درست در لحظه ایی که اما فکر می‌کرد دیگر دیر شده و نقشه شکست خورده است، دستی با آستین قرمز در هوا ظاهر شد و به مچ اما چنگ انداخت. بقیه بدن و صورت الستور در کمتر از یک ثانیه به دنبال دستش در هوا ظاهر شد و بلافاصله به سمت جیکینز راه افتاد و اما را هم به دنبال خودش کشید. جیکینز که معلوم بود تحت تأثیر الکل است با گیجی به الستور و اما نگاه کرد. ولی قبل از اینکه بتواند سوالی بپرسد یا حتی کوچک‌ترین واکنشی نشان بدهد، دست دیگر الستور پشت یقه‌اش را گرفت و هر سه غیب شدند.

در چشم بهم زدنی بالای تپه ایی در خارج از لندن بودند. الستور به محض فرود بر تپه با انزجار دست اما را ول کرد و جیکینز را هم به سمت زمین هل داد. جیکینز که انگار غیب و ظاهر شدن حتی گیج ترش کرده بود، خرناسی کشید و روی زمین ولوو شد.
آمدن بر این تپه جز نقشه بود. البته قرار بود اما همراه با جیکینز به تپه بیاید و الستور در اینجا منتظرش بماند. انتخاب مکان با دقت انجام شده بود. تپه ایی بود نزدیک به لندن که صدای آزاد راه‌هایی که از دو طرفش می‌گذشت هر صدایی را خفه می‌کرد. اطراف تپه نیز پر از درخت‌های کاج بود که آنجا را از دیده‌ها پنهان می‌کرد که البته اما مطمعن بود علاوه بر این موانع طبیعی، مرگخواران حصارهایی جادویی را اطرف مکان گذاشته‌اند که هیچ مزاحمتی به وجود نیاید.

ابر تیره روی لندن تا بالای تپه هم ادامه داشت و باد کم جانی می‌وزید. ابر داشت فشرده می‌شد و این نوید باران بود. دیگر هوا تاریک شده بود و چراغ‌های شهر لندن روشن شده بود و مانند هزاران کرم شب تاب به اطراف نور می‌پاشیدند. اما به سختی نفس می‌کشید و قلبش در سینه‌اش می‌لرزید. اکنون همه چیز بسیار جدی به نظر می‌رسید و ظاهر الستور اصلاً طوری نبود که بخواهد در انجام این ماموریت کمکی به اما کند.
الستور ابتدا پشتش به اما بود و به جیکینز نگاه می‌کرد و لباس قرمزش در باد کمی تکان می‌خورد. ناگهان به سمت اما برگشت. صورتش به نظر عصبانی می‌رسید. البته اما مطمئنن نبود چون هنوز سایه لبخند همیشگیش روی صورتش بود.
به اما تشر زد:
-اگر چند ثانیه دیرتر رسیده بودم که همچی رو خراب می‌کردی...

اما می‌خواست جوابی دهد که جیکینز زودتر از او شروع کرد.
- آیییی.... چرا من اینجام؟ شما کی هستین؟ چی میخوایین؟

روی زمین نشسته بود. انگار کمی حالش سر جایش آمده بود. صورتش دیگر قرمز نبود و چشم‌هایش هوشیارتر به نظر می‌رسیدند. موهایش بر اثر زمین خوردن نامرتب شده بود و سبیلش کمی خاکی شده بود.
الستور نیم نگاهی به جیکینز انداخت و دوباره به اما گفت:
- زود کارشو تموم کن...حوصله ندارم با این خیکی قایم موشک بازی کنم و دنبالش بدوم...

اما تکان نخورد. هنوز خودش را آماده نکرده بود. هنوزهم در گوشه ایی از وجودش باور داشت که می‌توانست از زیر بار این کار بیرحمانه در برود.
- میشه تو....
- میشه کمکت کنم؟...ونیتی!...فکر کردی این یه تکلیف مدرسه است؟ فکر کردی لرد قبول میکنه کسی جز خودت این کارو انجام بده؟
- من اصلاً نمی‌فهمم چرا این مرد؟ اصلاً آدم مهمی نیست!
- فکر کردی به تو ربطی داره؟ یادت رفته کی تصمیم میگیره؟ زود باش این مرتیکه رو خلاص کن وهمچی رو تموم کن!
- کی رو خلاص کنه؟ این جا چه خبره؟ از من چی میخوایین؟

دوباره جیکینز بود که می‌پرسید. دیگر از جایش بلند شده بود و صدایش می‌لرزید. چشم‌هایش بیرون زده بودند و با ترس به آنها نگاه می‌کرد.
اما و الستور به سوالش جوابی ندادند. همان لحظه آسمان گرومپی صدا کرد و بعد اولین رعد و برق آسمان را روشن کرد. انگار صدای رعد و برق تشری بود که جیکینز لازم داشت. ناگهان در سمت مخالف اما و الستور شروع به دویدن کرد. تلوتلو می‌خورد و سرعت کمی داشت اما هنوز حتی چند متر دور نشده بود که صدای الستور بلند شد.
-کروشیو!

الستور چوبدستیش را از لباسش بیرون کشید و فریاد زد. بلافاصله جیکینز به زمین افتاد. مانند ماهی بیرون آب تکان می‌خورد و به خودش می‌پیچید. الستور با قدم‌های سریع خودش را به جیکینز رساند، دوباره یقه‌اش را از پشت گرفت و او را روی زمین کشید و چند متری دورتر از اما روی زمین انداخت. بعد بلافاصله چوب دستیش را به سمت اما گرفت.
- اینقدر ترسو و مسخره نباش! زودباش چوبدستیتو بیرون بیار!
- من....من نمیتونم!
- وقتمو تلف نکن! وگرنه جای این خیکی تو رو راحت می‌کنم!

اما تعجب کرد. این جز نقشه نبود. نمی‌توانست باشد.
- تو نمیتونی اینکارو بکنی! ما... ما با هم توی یک جبهه‌ایم!
- من اصلاً دوست ندارم یا یه آدم احمق در یک جبهه باشم و فکر نمی‌کنم لرد هم مشکلی داشته باشه یه عضو ضعیفو حذف کنم! فکر نمی‌کنی خوشحالم بشه؟

حالا اما بیشتر می‌ترسید. حرف الستور زیادی قابل باور بود. با خودش فکر کرد پس یعنی قرار بود بین او و جیکینز یکی قربانی باشد؟

- ونیتی! حالا!

اما چاره ایی نداشت. از قاتل بودن می‌ترسید ولی به مردن هم راضی نبود. با دست لرزانش چوبدستیش را بیرون کشید. انتظار داشت الستور چوبدستیش را کنار بگذارد ولی چنین اتفاقی نیوفتاد. لبخند الستور بلاخره به صورتش برگشته بود و با نگاه ترسناکی به اما نگاه می‌کرد. درست مانند نگاهی که عنکبوتی به طعمه در بندش می‌انداخت.
- فکر کنم نیازه یکم هولت بدم! وردو که بلدی....زود باش!

اما به جیکینز نگاه کرد. هنوز آثار درد در چهره‌اش بود و روی زمین نیم خیز بود. او هم با وحشت به اما خیره شده بود. اما چوبدستیش را به سمت جیکینز گرفت. دستش کاملاً می‌لرزید. چند جرقه سبز رنگ از نوک چوبدستیش به بیرون افتاد.
- من واقعاً... نمیتونم!... نمیتونم آدم بکشم...

صدای رعد و برق بلندتری آمد و آسمان در ثانیه ایی روشن شد. باد شدیدتر می‌وزید.

- تو یه موش کوچک بی مصرفی! زود باش! این کار به این سادگی رو هم نمیتونی انجام بدی؟
- من نمیتونم! اون...اون گناهی نداره!

حالا علاوه بر دستش تمام بدنش هم می‌لرزید. دیگر نمی‌توانست به جیکینز نگاه کند وبنابراین با نگاهی عاجزانه به الستور نگاه کرد.

- پس خودتو می‌کشم! چنین موجود ضعیفی ارزش زندگی نداره! ارزش داری؟
- میخوام برم خونه.... تو رو خدا!

قطره‌ایی آرام بر پیشانی اما خورد. باران شروع شده بود.

- یه جوجه که میخواد بره خونه اومده مرگخوار شه؟ چی تو خودت دیدی اومدی سمت ارباب؟ اینقدر احمقی؟
- بس کن....ولم کن!
- فکر کردی اومدیم تفریح؟ فکر کردی شوخیه؟ باید تمومش کنی!

اما شروع به گریه کرد. باران داشت شدت می‌گرفت و اشک‌ها و قطره‌های باران صورتش را خیس می‌کردند.
- من نمیتونم!
- باید نشون بدی یه موش ترسو نیستی!
- من....
- میخوای بمیری؟ فکر می‌کنی نمی‌کشمت؟
- خواهش می‌کنم! تمومش کن...
- زود باش احمق!
- یکم صبر...
- الان! قبل از اینکه خودم بکشمت!

اما رویش را از الستور و جیکینز برگرداند، سرش را به عقب چرخاند و چشم‌هایش را بست. دستی که چوبدستی را گرفته بود همچنان به سمت جیکینز بود و مانند شاخه خشک درختی در باد می‌لرزید.
- میشه...
- ونیتی! بکشش!

اما دلش می‌خواست همه چیز تمام شود. از توهین‌ها و فشار الستور خسته شده بود. باران موهایش را کاملاً خیس کرده بود و می‌توانست دسته‌های کوچکی از موهایش را که پشت پلک‌های بسته‌اش چسبیده بود حس کند. کاش می‌توانست در خانه‌اش باشد و یه دوش آب گرم بگیرد ولی تقریباً مطمئن بود به هرجایی فرار کند الستور به دنبالش می‌آید و رهایش نمی‌کند.
-ونیتی! اینقدر حقیر نباش! داری حالمو بهم می‌زنی!.... واقعاً می‌کشمت!

الستور دو کلمه آخر را با صدایی خشمگین و غیر طبیعی گفت. دیگر یک تهدید یا یک احتمال نبود. واقعاً اما را می‌کشت. شکی در آن نبود. ولی اما نمی‌خواست بمیرد. جیکینز بی‌گناه بود ولی اما هم آنچنان گناهکار نبود که اینگونه کشته شود.

- وقتت تمومه...

صدای الستور نزدیک‌تر شده بود و اما وحشت کرد. نه... نمی‌توانست اینطور تمام شود. باید کاری می‌کرد... هر کاری...

- ونیتی...
-آواداکداورا!

و بعد همه چیز تمام شد. همان ثانیه صدای خوردن جسمی به زمین به گوش رسید. بعد دیگر هیچ صدایی نبود و فقط صدای ویراژ ماشین‌ها روی آسفالت خیس از باران به گوش می‌رسید. اما چشم‌هایش را باز کرد اما جرات نداشت برگردد. ذهنش درون سیاهچاله ایی بی انتها سقوط کرده بود و انگار هر لحظه از دنیای بیرون فاصله می‌گرفت و بیگانه‌تر می‌شد. دیوانه وار با خودش فکر کرد شاید طلسم به جیکینز نخورده بود. شاید به درختی طلسم زده بود. حتی شاید خود الستور را کشته بود. هنوز می‌توان امید داشت...
اما الستور با صدایی آرام و کلمات شمرده گفت:
- میدونی بیشتر مردم فکر میکنن جهنم مال اون دنیا است... تا وقتی زنده ایی میتونی ازش فرار کنی ...میتونی قایم بشی... ولی اشتباه میکنن... سقوط هر انسانی حتماً قبل از مرگش شروع شده...

اما به کندی برگشت. دیگر بلوزش هم خیس ازباران شده بود و به شانه‌هایش چسبیده بود. بریده نفس می‌کشید و قطره‌های آبی که از مژه‌هایش پایین می‌افتادند کمی دیدش را تار کرده بودند. آرام دستی که چوبدستی را نگه داشته بود پایین آورد و آنگاه جیکینز را دید. چندین متر دورتر از جایی که الستور او را کشانده بود به پهلو به زمین افتاده بود. معلوم بود بود که در حین بحث اما و الستور سعی کرده بود فرار کند و احتمالاً به علت لرزش شدید دست اما طلسم کمانه کرده و به او خورده بود. چشم‌هایش باز بودند و جایی که صورتش به زمین خورده بود پوستش جمع شده بود. دهانش هم باز بود و انگار روزنه ایی بود برای درخواست کمکی که هیچ وقت گفته نشده بود. شلوار و بلوز تنگش که به زمین باران زده خوده بودند گلی و کثیف شده بودند و جوری به نظر می‌رسیدند که انگار با همان حال سال‌ها آنجا بوده است.

اما بی‌حرکت فقط به جیکینز نگاه می‌کرد. می‌خواست فرار کند و هر جای دیگری غیر از آنجا باشد ولی نمی‌توانست. انگار خودش هم همراه با جیکینز مرده بود. ناگهان الستور تا ان لحظه به اما خیره بود، برگشت و به سمت جنازه جیکینز رفت. انگار باران او را خیس نمی‌کرد چون همه لباس‌ها و سر و وضعش تمییز و مرتب بود. لبخند ترسناکش برگشته بود و راضی و شاد به نظر می‌رسید. به جنازه که رسید با نوک کفش شکم جیکینز با به عقب هل داد. جنازه چرخید و به پشت افتاد و از برخورد با زمین خیس شلپی صدا داد.

- خب... میدونی فکر نمی‌کردم بتونی انجامش بدی... فکر کردم خودم باید هم جیکینز رو بکشم و هم تو رو... ولی همه چیز برخلاف انتظارم شد! جالبه...خوش گذشت! بیا سوغاتیمون رو برداریم و بریم!

اما با صدایی که از ته چاه بیرون می‌آمد گفت:
- سوغاتی چیه؟

الستور خندید. خم شد و سر جنازه را بلند کرد و به زانویش تکیه داد.
- باید یه جوری به ارباب نشون بدیم که کارمون رو درست انجام دادیم...از جنازه این خیکی یه سوغاتی خوشگل براشون می‌بریم!... نترس... میدونم تو جراتشو نداری... به عنوان هدیه برای اولین قتلت گوششو برات می‌برم...

بعد چاقویش را درآورد. اما که برق چاقو را دید تازه متوجه حرف الستور شد. می‌خواست منصرفش کند اما صحنه سلاخی شدن جنازه ایی که خودش کشته بود به حدی وحشتناک بود که تمام توانش را از او گرفت. الستور با بی رحمی مشغول بریدن گوش شد سمت راست جیکینز شد. خونی هنوز گرم بود روی دستش و زمین می‌ریخت و با باران شسته می‌شد. صدایی عجیبی مثل بریدن نان تست برشته یا له کردن کورن فلکس به گوش می‌رسید. اما دیگر نتوانست نگاه کند. زانوهایش خم شدند و با زانو به زمین افتاد. صدای وحشتناک بریدن داشت دیوانه‌اش می‌کرد. دست‌هایش را روی گوش‌هایش گرفت و با تمام توان فریاد کشید. جیغ زد و گریه کرد. همه چیز مثل یک کابوس وحشتناک بود. کابوسی که نمی‌توانست از آن بیدار شود.
کار الستور که تمام شد، بلند شد و دوباره جنازه را به زمین انداخت. به سمت اما امد و زانو زد و دستش را به سمت اما دراز کرد. کف دستش گوش خونس جیکینز بود. اما با دیدن گوش حالش بهم خورد و چهار دست و پا چند قدم از الستور فاصله گرفت و تمام محتویات معده‌اش را بالا آورد.

- اینقدر لوس نباش دیگه! بیا بگیرش..خودت به لرد تقدیمش کن...

اما گیج بود. دیگر تمام لباس‌هایش خیس و گلی شده بود. سردش هم بود. با همان حالت گیج بلند شد و در سمت مخالف جایی که الستور ایستاده بود شروع به دویدن کرد. چیزی تغییر کرده بود. همه چیز تاریک‌تر و لجن‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. به درخت‌های کاج اطراف تپه رسید و پایین‌تر رفت. فرار کردن فایده ایی نداشت. چیزی عوض نمی‌شد. او قاتل بود.

- قاتل...

به اطراف نگاه کرد. مطمئن بود صدایی شنیده است اما کسی در بین درختان نبود. از نزدیک‌ترین درخت کاج کمک گرفت که بایستد و به اطرف نگاه کند.

-قاتل...

دوباره شنید ولی این بار فهمید چه کسی بود. درخت کاج کنارش بود. بعد سبزه‌های خشک زیر پایش هم همینطور صدایش کردند. درخت‌های کاج دیگر هم با انها هم صدا شدند و همه فریاد می‌زدند: "قاتل"
اما با چشمهای وحشت زده و دهانی نیمه باز میان درختان کاج تلو تلو می‌خورد و از تپه پایین می‌رفت. صداها بلندتر و بلندتر می‌شدند و تمام سرش را پر می‌کردند. پایش به سنگی گیر کرد و کفشش از پایش در آمد ولی نایستاد که برش دارد چون کفشش هم با نوای کاج‌ها هم صدا شده بود.
همه چیز اشتباه بود. نباید عضو مرگخواران می‌شد. نباید امروز به امید کمک الستور به لندن می‌آمد. نباید به این توهم دل می‌بست که راه نجاتی دارد. الستور راست می‌گفت. سقوط کرده بود و فقط جهنم بود که در انتهای سقوط انتظارش را می‌کشید. نه...الان هم در جهنم بود.

به آزاد راه رسید و ازگارد ریل رد شد. جسمی وحشت زده و خیس بود که یک لنگه کفش بیشتر نداشت و بی توجه به بوق و چراغ ماشین‌ها در ازاد راه جلو می‌رفت. شاید اصلاً این بهترین راه بود. می‌مرد و همه چیز تمام می‌شد.

- تموم نمیشه...چیزی که شروع کردی هیچ وقت تموم نمیشه...

الستور روبرویش در وسط آزاد راه ایستاده بود. ماشینی با سرعت از چند قدمی اش گذشت ولی الستور تکانی نخورد و با لبخند به اما خیره ماند. اما چیزی گفت و با درماندگی و گیجی به الستور نگاه کرد.

الستور ادامه داد:
- میدونی وقتی سقوط می‌کنی... فقط یه راه داری... باید بری پایین‌تر...شاید اونجا جای بهتری باشه...

بعد دوباره دستش را به سمت اما دراز کرد و گوش بریده جیکینز را به سمتش گرفت.
اما به گوش نگاه کرد. " شاید اونجا جای بهتری باشه...." . هر جایی از وضعیت و مکان فعلیش بهتر بود. ناخوادگاه دستش را دراز کرد و گوش را گرفت. برخلاف انتظارش سرد بود و دیگر گرمای وجود جیکنیز را نداشت. به محض آنکه گوش را لمس کرد صداهای سرش قطع شد. همه چیز آرام گرفت و به حالت قبل برگشت. انگار اما و تمام دنیا قاتل بودنش را پذیرفته بودند. دیگر فریاد نمی‌کشیدند. می‌ترسیدند.

- عالی!...بریم که مروپ برامون یه شام خوشمزه درست کرده! امشب جشن داریم!

بعد دست اما را که هنوز به گوش بریده خیره بود کشید و به خودش نزدیک کرد.
درست لحظه ایی قبل از اینکه با الستور غیب شود به جنگل کاج نگاه کرد.جیکینز میان درختان ایستاده بود. صورتش بیحالت و رنگ پریده بود و یک گوش نداشت.



تصویر کوچک شده

All great things begin with a vision ……....A DREAM


پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱:۰۱ یکشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۳

اسلیترین

سالازار اسلیترین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۰۲:۵۱ جمعه ۲۲ تیر ۱۴۰۳
از تالار اسرار
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
شـاغـل
اسلیترین
پیام: 291
آفلاین
گلرت گریندلوالد vs سالازار اسلیترین


انتقام



نقل قول:
من رو احضار کردی گلرت، از این بابت می‌تونستم ازت ممنون باشم، ولی من هرگز نمی‌تونم به تو و انگیزه‌هات اعتماد کنم. نمی‌تونم نقشی رو که در کنار دیگران در از بین رفتن نواده‌ام داشتی نادیده بگیرم. تو نه‌تنها به لرد ولدمورت کمکی نکردی و اجازه دادی چند تا بچه جادوگر از بین ببرنش، بلکه با دزدیدن ابرچوبدستی حتی نقش مستقیمی توی نابودیش داشتی. اگر ابرچوبدستی واقعی به دستش می‌رسید، هیچ‌کس حریفش نبود. باید ابرچوبدستی و هر چیزی که تو این مدت به دست آوردی رو به من بدی تا از گناهت بگذرم و اجازه بدم در رکابم باشی.


هر کلمه‌ای که از دهانم خارج می‌شود، همچون شعله‌ای از خشم و انتقام است که درونم زبانه می‌کشد. نمی‌توانم تصور کنم که چگونه گلرت توانسته است به نواده‌ام خیانت کند و بعد از آن به راحتی به زندگی‌اش ادامه دهد. حس خیانت و درد درونم شعله‌ور شده است و در هر لحظه‌ای که به گلرت نگاه می‌کنم، این حس عمیق‌تر می‌شود. به یاد می‌آورم که چگونه لرد ولدمورت با اعتماد به ابرچوبدستی به دنبال رسیدن به قدرتی بی‌نظیر بود، اما خیانت گلرت همه‌ی آن آرزوها را نابود کرد. باید او را مجبور کنم که ابرچوبدستی و همه‎ی غنیمت‌هایش را تسلیم کند تا شاید بتوانم کمی از این خشم و درد درونم را آرام کنم. اما این کارها تنها برای انتقام نیست؛ نشان دادن قدرت بی‌پایان و بیکران من به جهان نیز به همان اندازه مهم است. جهان باید بداند که سالازار اسلیترین هنوز زنده است و نیرویی غیرقابل مهار در دست دارد. این نمایش عظمت و جلال، بیانگر اوج تسلط و قدرت من است که هیچ‌کس قادر به ایستادگی در برابر آن نخواهد بود.


زمان: 20 دسامبر 2021
مکان: محل شکل‌گیری رودخانۀ زیبای دانوب در شهر دونا اشینگن در آلمان


چند هفته‌ای بیشتر نیست که به زندگی بازگشته‌ام. چون از باسیلیسک به عنوان جان‌پیچ استفاده کردم، بخشی از روحش در من آمیخته شده است و تشنگی‌ام برای کشتار و ویرانی و همچنین عطشم برای قدرت را چند برابر کرده است. در یک سوی رودخانه بریگاخ ایستاده‌ام و چوبدستی‌ام را به سمت گلرت نشانه گرفته‌ام. به آن طرف رودخانه نگاه می‌اندازم و گلرت را دوباره بررسی می‌کنم. با موهای نقره‌ای و چهره‌ای سرد و جدی، همچون مجسمه‌ای از یخ به نظر می‌رسد. چشمانش، پر از تصمیم و اراده، به من دوخته شده‌اند و انگار می‌خواهد در یک نگاه، تمامی افکار و نیت‌های من را بخواند. لباس‌های مشکی و بلندش که در باد به اهتزاز درآمده‌اند، به او ظاهری مرموز و ترسناک می‌دهند. هر دو می‌دانیم که این مواجهه تنها یک پایان خواهد داشت و آن، تعیین سرنوشت قدرت واقعی است.

نسیم ملایمی از میان موهای بلند و نقره‌ای‌ام عبور می‌کند و بوی تلخ و مرطوب رودخانه را به مشامم می‌رساند. چشمانم به گلرت دوخته شده، چشمانی که با عطش قدرت و انتقام می‌سوزند. در کسری از ثانیه، با حرکتی سریع و بی‌رحم، طلسمی به سویش روانه می‌کنم. هوای سرد و مرطوب اطراف ما پر از انرژی‌های جادویی می‌شود و صدای موج‌های آرام رودخانه با زمزمه‌های طلسمم در هم می‌آمیزد. می‌دانم که گلرت همه‌چیز را از چند دقیقه قبل می‌بیند و برای همین جواب طلسم من، ضدطلسمی ساده است. اما برای اجرای آن مجبور شد هر آنچه جادو در رودخانه بود را با ابرچوبدستی فرابخواند. در لحظه‌ای که سپر محافظ بالا می‌آید، می‌توانم انرژی عظیمی را حس کنم که از عمق رودخانه به سطح می‌رسد و تمام اطرافمان را در بر می‌گیرد. سپر بی‌درنگ طلسمم را در خود فرو می‌برد، اما این پایان ماجرا نیست. در این لحظه، احساساتم ترکیبی از خشم، انتقام و قدرت است. می‌دانم که این نبرد تنها یک برنده خواهد داشت و آن یک نفر هم خود من هستم. هر قدمی که برمی‌دارم، هر طلسمی که می‌فرستم، همگی با انرژی و اراده‌ای بی‌پایان انجام می‌شود. رودخانه‌ی بریگاخ شاهدی بی‌صدا بر این نبرد تاریخی است و ما تنها بازیگران این صحنه‌ی مرگ و زندگی هستیم.

در حاشیه‌ی رودخانه، متوجه می‌شوم که آب به آرامی تغییر رنگ می‌دهد و به سایه‌ای تیره و مرموز تبدیل می‌شود، انگار پیام‌آور مرگی قریب‌الوقوع است. نور مهتاب که از میان ابرهای تیره می‌تابد، بر روی آب رنگی نقره‌ای و سیاه می‌افکند و صحنه‌ای ترسناک و وغم‌انگیز را به وجود می‌آورد. احساس می‌کنم که همه چیز در حال فروپاشی است و این تنها آغاز یک نبرد بی‌پایان است.

گلرت در آن سوی رودخانه، ابرچوبدستی در دست، ایستاده و آماده است تا با هر نیرویی که دارم مقابله کند. هوای سرد و سنگین اطرافمان پر از زمزمه‌های جادویی می‌شود و حس می‌کنم که هر لحظه ممکن است زمین زیر پایمان بشکافد. با یک حرکت ناگهانی، هر دو با هم غیب می‌شویم و به مکان دیگری می‌رویم.


مکان: نیویورک، کنار تندیس آزادی

به محض ظاهر شدن، طلسم‌های زیادی را به سمت گلرت می‌فرستم اما او با سرعت و چابکی پشت دیوار پایه مجسمه پناه می‌گیرد. حالا خوب می‌دانم برای شکست دادن او باید هوشمندانه‌تر عمل کنم: باید تمرکز او را از بین ببرم تا بتوانم در فرصت مناسب طلسم اصلی‌ام را اجرا کنم. گلرت باهوش‌تر از آن است که به سادگی تسلیم شود، اما من تصمیمم را گرفته‌ام که انتقام مرگ ولدمورت را از او بگیرم و نشان دهم که قدرت واقعی چیست. طلسم‌هایم را یکی پس از دیگری بی‌وقفه به سویش روانه می‌کنم. هر بار که طلسمی را دفع می‌کند، با چشمانی پر از اراده و تصمیم به من نگاه می‌کند، انگار که در هر لحظه در حال تحلیل و پیش‌بینی حرکاتم است. او مدام دور مجسمه می‌چرخد و من با حرکاتی سریع و بی‌رحم به دنبال او می‌روم. احساس می‌کنم که این نبرد بیشتر از یک دوئل معمولی است؛ این یک نبرد برای اثبات قدرت و برتری است.

شهر اطراف ما پر از ماگل‌های بی‌خاصیت است. ساختمان‌ها و خیابان‌ها با نورهای مصنوعی و صداهای ناهنجار پر شده‌اند. ما در قلب این شهر بی‌روح، به دنبال یکدیگر می‌دویم و طلسم‌هایمان را به سوی هم روانه می‌کنیم. نیروی جادویی این مکان به هیچ‌کدام از ما نمی‌رسد؛ نمی‌توانم طلسمی را که می‌خواهم با شدتی که لازم است روی او اجرا کنم.

گلرت به طرز ماهرانه‌ای از دیوار پایه‌ی مجسمه به عنوان پناهگاه استفاده می‌کند و من با سرعت به دور مجسمه می‌چرخم تا او را گرفتار کنم. هر بار که طلسمی را دفع می‌کند، نگاهش بیشتر به من نفوذ می‌کند، انگار که قصد دارد از هر حرکت و هر طلسم من درس بگیرد. در همین لحظه، تصمیم می‌گیرم که روش خود را تغییر دهم. باید چیزی بیشتر از طلسم‌های ساده به کار ببرم تا او را غافلگیر کنم. ناگهان با یک حرکت سریع و دقیق، طلسمی پیچیده و مرگبار را به سویش روانه می‌کنم. گلرت لحظه‌ای متحیر می‌شود، اما با چابکی خاص خود آن را دفع می‌کند. احساس می‌کنم که هر لحظه از این مبارزه، انرژی و اراده‌ی بیشتری از من می‌طلبد. ما در این شهر بی‌روح و بی‌جان، با تمام قدرت و توانایی‌های خود به نبرد پرداخته‌ایم و هیچ‌کداممان حاضر نیست تسلیم شود.

در لحظه‌ای که هر دو نفس‌زنان و خسته از مبارزه، ایستاده‌ایم و به یکدیگر خیره می‌شویم، تصمیم می‌گیریم که باید از این مکان نفرین‌شده خارج شویم. هر دو به طور همزمان غیب می‌شویم، آماده برای ادامه‌ی نبرد در جایی دیگر، جایی که نیروی جادویی بیشتری در دسترس باشد و بتوانیم از قدرت واقعی خود استفاده کنیم.


مکان: جزیرۀ هونگا تونگا، واقع در دل اقیانوس آرام

این بار از گلرت فاصله می‌گیرم تا بتوانم محیط اطرافم را بهتر ببینم. جزیره‌ایست بدون هیچ موجود انسانی یا شبه‌انسانی و دور از تمدن ماگل‌ها و جادوگران. با ورود به جزیره، انرژی خالص را با تمام وجودم حس می‌کنم. طبیعت مادرانه، من را در آغوش خود گرفته و آماده است تا پایان این دوئل را ببیند.

جادو به‌قدری در اطرافمان جاری است که وقتی لب به سخن باز می‌کنم، صدایم از همه‌جا شنیده می‌شود: «گلرت. من فقط یک بار بهت فرصت دادم تا پشیمانی خودت را با تقدیم کردن ابرچوبدستی و سنگ جادو به من نشان بدهی و بابت کوتاهیت در نجات ولدمورت ببخشمت. فرصت دومی در کار نیست. از اینجا هم دیگر راه فراری نداری. خوب می‌دانی که تا مرگت چیزی نمانده.»

مثل خودم صدایش را بالا آورد، به گونه‌ای که در تمام جزیره بپیچد و گفت: «سالازار. مَست قدرت شدی و چشم‌هات رو بستی. فراموش کردی لرد ولدمورت قصد کشتن من رو داشت؟ چطور از من می‌خوای چیزهایی رو که بابتش عُمر و عشقم رو از دست دادم دودستی بهت تقدیم کنم؟»

«لرد ولدمورت قصد کشتنت رو داشت و من کار ناتمامش رو تمام می‌کنم. بعد از تو هم نوبت پاتر و بقیه ماگل‌پرست‌های بی‌همه‌چیزیه که از هزار سال پیش تا حالا دنیای جادوگران رو به گند کشیدن.»

«پس بجنگ تا بجنگیم.»

با گفتن این حرف، هر دو در فاصله‌ای نزدیک و در تیررس یکدیگر می‌ایستم. چوبدستی‌هایمان را با قدرت تمام به سمت هم نشانه می‌رویم. طلسم مرگ با نور سبز همیشگی‌اش از چوبدستی من خارج می‌شود و به سمت گلرت می‌رود. هم‌زمان، از ابرچوبدستی او نیز نوری نقره‌ای و درخشان به سوی من سرازیر می‌شود. این دو پرتوی جادویی با برخورد به هم، موجی از نیروهای متضاد و عظیم را در هوا ایجاد می‌کنند که درخششی خیره‌کننده و وحشتناک به وجود می‌آورد. زمین زیر پایمان به شدت می‌لرزد و گویی هر لحظه آماده است که زیر این فشار جادویی فرو بریزد. هر دو با اراده‌ای آهنین ایستاده‌ایم و به قدرت جادویی خود تکیه کرده‌ایم. می‌دانیم که تنها یکی از ما از این نبرد جان سالم به در خواهد برد.

فریاد می‌زنم: «مقاومت هیچ فایده‌ای نداره.»

این جمله را با کمی شک و تردید می‌گویم، چرا که به‌خوبی احساس می‌کنم که ناگهان او هم به منبع انرژی بی‌نهایت وصل شده و دارد از آن استفاده می‌کند. ابرچوبدستی کاملاً مطیع اوست. نور نقره‌فام ضخامت بیشتری پیدا می‌کند و نور سبزرنگ من را اندک اندک عقب می‌برد.

از دست آزادم کمک می‌گیرم و انرژی بیشتری از زمین فرامی‌خوانم. باز هم زمین می‌لرزد و این بار هاله‌ای سیاه دور نور سبزرنگ چوبدستی‌ام تشکیل می‌شود. هر دو داریم با تمام قوا جادوی پاک زمین را به جادوی سیاه تبدیل می‌کنیم. زمین به اندازه‌ی هردوی ما و حتی بیشتر جادو در اختیارمان گذاشته است. گویی تیم دونفره‌ای شده‌ایم که هر چه هست را می‌بلعیم.

گلرت از قدرت‌های ویژه‌ی ابرچوبدستی بهره می‌برد و نور نقره‌ای رنگش را ضخیم‌تر و پرقدرت‌تر می‌کند. زمین زیر پایمان ترک برمی‌دارد و موج‌های انرژی در هوا غلظت بیشتری می‌یابد. من با تمام توانم انرژی تاریک را در چوبدستی‌ام متمرکز می‌کنم و شعله‌ای از خشم و انتقام را به سوی گلرت می‌فرستم. اما او با مهارت بالای خود، ضدطلسمی را اجرا می‌کند که باعث می‌شود نور سبز من در میان هوا متلاشی شود و به ذرات کوچک تبدیل گردد.

گلرت با سرعت به سمت من حرکت می‌کند و با چوبدستی‌اش موجی از آتش جادویی به سمتم روانه می‌کند. با جهشی سریع، از مسیر آتش کنار می‌پرم و با چرخشی در هوا، طلسمی قدرتمند را به سویش روانه می‌کنم. او با مهارتی بی‌نظیر، سپری جادویی ایجاد می‌کند و طلسم من را به طرفی دیگر هدایت می‌کند. من هم از تجربه و قدرت خود بهره می‌برم و با یک حرکت سریع، طلسم دیگری را به سمتش می‌فرستم که به سختی می‌تواند آن را دفع کند.

دوئل ما به سرعت به یک مبارزه‌ی تن به تن تبدیل می‌شود. با هر ضربه و حرکت، زمین زیر پایمان می‌لرزد و انرژی‌های جادویی در هوا پخش می‌شود. گلرت با ضربه‌ای شدید به من نزدیک می‌شود و سعی می‌کند با ابرچوبدستی‌اش ضربه‌ی نهایی را به من وارد کند. اما من با زیرکی و سرعت از زیر ضربه‌اش می‌گریزم و با چرخشی دیگر، طلسمی نابودگر را به سویش روانه می‌کنم.

گلرت با تمام قدرتش مقابله و طلسم من را به سختی دفع می‌کند. هر دو نفس‌نفس زنان، با چشمانی پر از عزم و اراده به یکدیگر خیره می‌شویم. می‌دانیم که این دوئل به پایان خود نزدیک شده است و هر حرکت ما می‌تواند سرنوشت نهایی را تعیین کند. با آخرین توانمان، بی‌رحمانه طلسم‌های مرگبار را به سوی یکدیگر هدف می‌گیریم. نورهای سبز و نقره‌ای باز هم در هوا برخورد می‌کنند و موجی از انرژی متضاد ایجاد می‌شود که زمین و زمان را می‌لرزاند.

با تمام توانم انرژی تاریک زمین را در خود متمرکز می‌کنم و طلسمی نهایی را آماده می‌کنم. اما گلرت هم بیکار نمی‌ماند و ابرچوبدستی‌اش را با قدرت بی‌نظیری به سمت من نشانه می‌گیرد. هر دو می‌دانیم که این آخرین فرصت ماست. با تمام نیرو، طلسم‌هایمان را به سوی یکدیگر می‌فرستیم. نورهای سبز و نقره‌ای با شدتی بیشتر از دفعات قبل با هم برخورد می‌کنند و انفجاری مهیب ایجاد می‌شود. در این لحظه‌ی حماسی، هر دو به اوج قدرت و جادوی خود رسیده‌ایم و نتیجه‌ی این دوئل عظیم، سرنوشت دنیای جادوگری را نیز عوض خواهد کرد.

انفجار حاصل از برخورد آخر طلسم‌هایمان چنان قدرتی دارد که کوه آتشفشان هونگا تونگا را که زیر پای ما غنوده بود، بیدار می‎کند. صدای غرشی مهیب از اعماق زمین بلند می‌شود و زمین زیر پایمان به لرزه درمی‌آید. گدازه‌های آتشفشانی با فشار از دهانه‌ی آتشفشان فوران می‌کنند و به آسمان پرتاب می‌شوند. دود و خاکستر فضا را پر می‌کند و گرمای شدید اطرافمان را فرا می‌گیرد. امواج عظیم گدازه به سرعت در جزیره پخش می‌شوند و هر چیزی را که بر سر راهشان باشد می‌سوزانند و نابود می‌کنند. هونگا تونگا، که پیش از این تنها شاهد قدرت جادویی ما بود، حالا به صحنه‌ی نابودی و ویرانی تبدیل شده است، و ما در میان این هرج و مرج و آتش، آخرین تلاش‌های خود را برای به دست آوردن برتری نهایی انجام می‌دهیم.

در اوج نبرد، ناگهان مروپ گانت، دوست گلرت و نواده مستقیم من، ظاهر می‌شود و میان من و گلرت قرار می‌گیرد. او با چشمانی پر از اشک و وحشت به من نگاه می‌کند و می‌گوید: «جد بزرگوار، گلرت مقصر مرگ پسرم نیست.»

فریاد می‌زنم: «از سر راهم کنار برو. جانت را فدای چه می‌کنی مروپ؟»

مروپ با سماجت ستودنی یک اسلیترینی واقعی، سر جای خود می‌ماند و جوابم را می‌دهد: «من اون رو می‌بخشم و پیشنهاد می‌کنم که به جای دشمنی، با هم متحد بشید و دنیا رو نجات بدید.»

نگاهی به گلرت و سپس به مروپ می‌اندازم. این درخواست از طرف نواده‌ام بسیار دشوار است. غرور و خودبزرگ‌بینی من نمی‌گذارد که به سادگی از این دشمنی دست بکشم. برای لحظاتی که به نظر می‌رسد زمان ایستاده است، درگیر جدالی درونی می‌شوم. غرورم، تاریخچه‌ی قدرتمندم و احساس انتقام‌جویی همگی در مقابلم قرار می‌گیرند. آیا می‌توانم به خاطر نواده‌ام از این غرور بگذرم؟ آیا می‌توانم به جای کینه و انتقام، راه صلح و اتحاد را انتخاب کنم؟

در چشمان مروپ می‌بینم که او نه‌تنها به من به عنوان جد بزرگوارش افتخار می‌کند، بلکه به من اعتماد دارد. احساس سنگینی در دلم می‌افتد، اما می‌دانم که باید تصمیم درستی بگیرم. غرورم همچنان مرا می‌کشد، اما محبت و اعتماد نواده‌ام سنگینی بیشتری دارد.

بالاخره، پس از چند لحظه سکوت سنگین، با نگاهی عمیق به مروپ می‌گویم: «بسیار خوب، به خاطر تو، از خونش می‌گذرم.»

در همین لحظه، جزیره هونگا تونگا در حال انفجار است. گدازه‌ها و آتش به اطراف پخش می‌شوند و زمین زیر پایمان فرو می‌ریزد. ناگهان مروپ به داخل دهانه آتشفشان سقوط می‌کند. بدون لحظه‌ای تردید، من و گلرت به دنبال او شیرجه می‌زنیم. احساس وحشت و نگرانی در وجودم موج می‌زند، اما نمی‌توانم اجازه دهم نواده‌ام در این جهنم نابود شود. با تمام توانمان او را می‌گیریم و از اعماق آتشفشان بیرون می‌کشیم. گرمای سوزان و دود خفه‌کننده به اطرافمان هجوم می‌آورند، اما ما با اراده‌ای آهنین به مبارزه با این عناصر می‌پردازیم.

در لحظه‌ای که مروپ را می‌گیریم، احساس عمیقی از اضطراب و نگرانی در چشمان گلرت می‌بینم. او که همیشه خونسرد و مقتدر به نظر می‌رسد، حالا با تمام وجودش در تلاش است تا جان مروپ را نجات دهد. می‌توانم حس کنم که این لحظه برای او نیز پر از تنش و استرس است. زمانی که مروپ بینمان ظاهر شد و دست از مبارزه کشیدم، گلرت بهترین فرصت را برای کشتن من داشت، اما او هم بلافاصله ایستاد و شک ندارم تا حد زیادی وحشت و نگرانی در نگاهش دیدم.

همزمان، من نیز درگیر نبردی درونی هستم. غرورم نمی‌گذارد به راحتی قبول کنم که نیاز به کمک دارم، اما دیدن مروپ در این وضعیت و تلاش گلرت برای نجات او، غرورم را کنار می‌زند. این تجربه برای من نشانی از تحول است؛ لحظاتی بعد، وقتی که مروپ را به سطح می‌رسانیم و از جزیره‌ی در حال فروپاشی فرار می‌کنیم، احساس می‌کنم باری سنگین از روی شانه‌هایم برداشته شده است. گرچه هنوز غرورم زخم‌خورده است، اما می‌دانم که اتحاد ما، نه فقط من و گلرت، بلکه من، گلرت و مروپ، می‌تواند آینده‌ای متفاوت و پرقدرت برای جهان جادوگری رقم بزند. این اتحاد نه تنها قدرتی بی‌نظیر به ما می‌دهد، بلکه نشانه‌ای است از تغییر و پذیرش که در نهایت می‌تواند ما را به اهداف بزرگتری برساند.

هر سه غیب می‌شویم و جهنمی که به پا کرده‌ایم را پشت سر می‌گذاریم.


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

بخشی از خاطرات سالازار اسلیترین : تاریکی که زنده ماند!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۲۱:۱۸:۵۹ یکشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۳

اسلیترین

گلرت گریندلوالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۳۷:۱۹
از شیون آوارگان
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
مترجم
پیام: 1324 | خلاصه ها: 1
آفلاین
گلرت گریندلوالد vs سالازار اسلیترین


انتقام




نقل قول:

«من رو احضار کردی گلرت، از این بابت می‌تونستم ازت ممنون باشم، ولی من هرگز نمی‌تونم به تو و به انگیزه‌هات اعتماد کنم. نمی‌تونم نقشی رو که در کنار دیگران در از بین رفتن نواده‌ام داشتی نادیده بگیرم. تو نه‌تنها به لرد ولدمورت کمکی نکردی و اجازه دادی چند تا بچه‌جادوگر اون رو از بین ببرن، بلکه با دزدیدن ابرچوبدستی حتی نقش مستقیمی توی از بین رفتنش داشتی. اگر ابرچوبدستی حقیقی به دستش می‌رسید، هیچکس حریفش نبود. باید ابرچوبدستی و هر چیزی که تو این مدت به دست آوردی رو به من بدی تا از گناهت بگذرم و اجازه بدم در رکابم باشی. »


تک‌تک کلماتش در سرم می‌پیچد. من را به چیزی متهم می‌کند که نباید. فراموش کرده نوادۀ عزیزش در اولین فرصتی که با بدل من در زندان روبرو شد، او را کُشت. چرا باید برای نجات جانش و در قدرت ماندنش نقشه‌های خودم را رها می‌کردم؟ من خادم خاندان اسلیترین نیستم و بی‌شک به دست آنها قربانی نمی‌شوم. سالازار اسلیترین هم که باشد، از هزار سال قبل هم که آمده باشد، در نهایت یاد می‌گیرد که حالا عصر سیاست و همراهیست، نه قُلدری و ستیز. من را با مرگخواران جان‌برکف فرصت‌طلب لرد ولدمورت یکی می‌کند. وقت آن رسیده طعم استعدادهای بی‌پایان و هوش و ذکاوت خود را به او بچشانم.


زمان: 20 دسامبر 2021
مکان: محل شکل‌گیری رودخانۀ زیبای دانوب در شهر دونا اشینگن در آلمان


چند هفته‌ای بیش نیست که سالازار اسلیترین به قدرت بازگشته و حالا با قامتی بلند و چشمانی زردرنگ، همرنگ چشم‌های باسیلیسک، در یک سوی رودخانۀ بریگاخ ایستاده و چوبدستی‌اش را به سمت من نشانه رفته است. با وجود اینکه من در طرف مقابل رودخانه ایستاده‌ام، از همین فاصله هم می‌توانم خشم و جاه‌طلبی را از نگاه زهرآگینش بخوانم. طلسم‌ها و ضدطلسم‌های کهنی که از چند سال پیش از فراخواندن سالازار به زندگی با خود تمرین کرده‌ام، امروز به کارم آمده. سالازار خودش به نیروهای جدیدی که از روح باسیلیسک به او اعطاء شده مسلط نیست، اما خوب می‌دانم آن چشم‌های زردرنگ چطور جان می‌گیرد... جان مرا که نمی‌گیرد... هنوز من را نشناخته‌ای...
نسیم ملایمی از میان موهای بلند و نقره‌ای سالازار عبور می‌کند. در کسری از ثانیه نفرینی به سویم روانه می‌کند. می‌داند که من همه‌چیز را از چند دقیقه قبل می‌بینم؟ ضدطلسم ساده‌ای دارد اما برای اجرای آن مجبور شدم هر آنچه جادو در رودخانه بود را با ابرچوبدستی فرابخوانم. سپری بالا آمده که بی‌درنگ نفرین سالازار را در خود فرو می‌برد. از گوشۀ چشم ماهی‌های مُرده را می‌بینم که روی آب بالا می‌آیند. سیاهی همه‌جا دیده می‌شود. اندکی می‌گذرد و هر دو با هم غیب می‌شویم.

مکان: نیویورک، کنار تندیس آزادی


ظاهر می‌شوم و پیش از آنکه نفرین بعدی سالازار سرم را از وسط نصف کند، پشت دیوار پایۀ مجسمه پناه می‌گیرم. حالا دیگر نفرین‌هایش را بی‌وقفه روانه‌ام می‌کند. دلیلش خشم نیست. آنقدر باهوش است که فهمیده می‌توانم حرکاتش را پیش‌بینی کنم. می‌خواهد ذهنم را از پیشگویی دور کند تا طلسمی را که مطمئن است باعث شکستم می‌شود رویم اجرا کند. انتقام مرگ ولدمورت را از نزدیک‌ترین یارش شروع کرده، پس من هم به او نشان می‌دهم راه و رسم دوئل کردن با بزرگان چگونه است. مدام دور مجسمه می‌چرخیم و من صبورانه یک به یک طلسم‌هایش را دفع می‌کنم. در شهری هستیم پر از ماگل‌های بی‌خاصیت. آنقدر به طبیعت دست‌درازی کرده‌اند که نیروی جادویی آنچنانی به هیچ‌کداممان نمی‌رسد. انگار دو شاگرد از هاگوارتز به جان هم افتاده‌اند! هر دو به نتیجه‌ی مشترکی می‌رسیم و هم‌زمان غیب می‌شویم.

مکان: جزیرۀ هونگا تونگا، واقع در دل اقیانوس آرام


این بار هر دو از هم فاصله می‌گیریم تا بتوانیم دور و برمان را نگاه کنیم. اثری از ماگل‌ها یا جادوگران نیست. جزیره‌ای خالی از سکنه است که در بکرترین نقطه از جهان سر از اقیانوس بیرون آورده. معنایش برای هر دویمان واضح است. هر دو به خوبی می‌توانیم نیروی عظیمی که این زیر نهفته است با تمام وجود حس کنیم. مادر طبیعت دو فرزند خود را در آغوش خود گرفته و منتظر پایان نزاعشان است.
صدای سالازار اسلیترین از همه‌جا شنیده می‌شود: «گلرت. من فقط یک بار بهت فرصت دادم تا پشیمانی خودت را با تقدیم کردن ابرچوبدستی و سنگ جادو به من نشان بدهی و بابت کوتاهیت در نجات ولدمورت ببخشمت. فرصت دومی در کار نیست. از اینجا هم دیگر راه فراری نداری. خوب می‌دانی که تا مرگت چیزی نمانده.»
به روش خودش جوابش را می‌دهم. صدای من هم در سرتاسر آن جزیره پژواک دارد: «سالازار. مَست قدرت شدی و چشم‌هات رو بستی. فراموش کردی لرد ولدمورت قصد کشتن من رو داشت؟ چطور از من می‌خوای چیزهایی رو که بابتش عُمر و عشقم رو از دست دادم دودستی بهت تقدیم کنم؟»
«لرد ولدمورت قصد کشتنت رو داشت و من کار ناتمامش رو تمام می‌کنم. بعد از تو هم نوبت پاتر و بقیه ماگل‌پرست‌های بی‌همه‌چیزیه که از هزار سال پیش تا حالا دنیای جادوگران رو به گند کشیدن.»
«پس بجنگ تا بجنگیم.»
با گفتن این حرف، هر دو در تیررس هم ایستادیم و چوبدستی‌هایمان را مستقیم به سمت هم گرفتیم. نور سبزرنگی که از چوبدستی سالازار بیرون می‌آید مستقیم به نور نقره‌ای‌رنگی که از ابرچوبدستی من بیرون زده برخورد می‌کند. یکی از طلسم‌های اختراعی خودم است و خوشحالم که فرصتی برای اجرای آن روی یکی از قوی‌ترین جادوگران به‌دست آورده‌ام. طلسم مرگباری که روح قربانی را روی زمین نگه می‌دارد. با برخورد این دو طلسم، موجی از نیروهای سیاه در هوا ایجاد می‌شود و زمین زیر پایمان اندکی می‌لرزد.
سالازار فریاد می‌زند: «مقاومت هیچ فایده‌ای نداره.»
واقعاً هم فایده‌ای ندارد، اما برای او نه من. احساس می‌کنم به انرژی بی‌انتهای زمین متصل شده‌ام و هر چقدر دلم بخواهد از آن می‌مکم. ابرچوبدستی کاملاً مطیع من است و این انرژی را بخوبی منتقل می‌کند. نور نقره‌فام ضخامت بیشتری پیدا می‌کند و نور سبزرنگ سالازار را اندک اندک عقب می‌برد.
سالازار از دست آزادش کمک می‌گیرد و انرژی بیشتری از زمین فرامی‌خواند. باز هم زمین می‌لرزد و این بار هاله‌ای سیاه دور نور سبزرنگ چوبدستی سالازار تشکیل می‌شود. هر دو داریم با تمام قوا جادوی پاک زمین را به جادوی سیاه تبدیل می‌کنیم. این دوئل فقط یک برنده و یک بازنده دارد. کار یکی از ما تا لحظاتی دیگر تمام است.
شکاف‌هایی روی زمین می‌بینم که نشان از واقعه‌ی قریب‌الوقوع دیگری دارد. شعله‌ای از جانب سالازار به‌راحتی راهش را به سوی من باز می‌کند، اما به‌موقع ضدطلسمش را می‌زنم و طلسم را هزاران تکه می‌کنم.
این بار من به سوی او پیش می‌روم و آتشی به‌شکل موج نثارش می‌کنم. خود را کناری می‌اندازد و با حرکتی که انتظارش را ندارم طلسم قوی‌تری می‌فرستد. این بار ابرچوبدستی بدون اینکه دستوری بدهم در سریع‌ترین زمان ممکن یک سپر جادویی در مقابل طلسم قدرتمند سالازار قرار می‌دهد. سالازار بی‌وقفه با چوبدستی و دست و ذهن جادو می‌کند و من و ابرچوبدستی با هم در مقابلش ایستاده‌ایم. عملاً فاصلۀ چندانی از هم نداریم و به نظر می‌رسد از فاصله‌ی نزدیک بتوانم ضربه‌ی مهلکی به او وارد آورم. اما متوجه می‌شوم سالازار اسلیترین چابک‌ترین جادوگر سیاهی است که تابحال شناخته‌ام.
همۀ توانمان را به کار گرفته‌ایم و بدون هیچ ترحمی فقط می‌خواهیم زودتر کار یکدیگر را یکسره کنیم. زلزله‌ی سهمگین زیر پایمان اثری روی کنترل و تمرکزمان ندارد. باز هم طلسم‌های سبز و نقره‌ای مرگ را با مهارت هر چه تمام‌تر به سمت هم نشانه می‌رویم و باز هم انفجار. آخرین بار، از برخورد طلسم‌هایمان انفجار بزرگی به‌وجود می‌آید.
آتشفشان! طبیعت خشمگین است!
هونگا تونگا بیدار شده و گدازه‌های جهنمی‌اش را بر سر و رویمان می‌ریزد. دود و خاکستر و حرارت تحمل‌ناپذیر کل جزیره را دربر گرفته. همه‌چیز می‌سوزد. همه‌چیز به آتش کشیده شده است.
مبارزه‌ی بین ما تمام نشده است. دوباره آماده می‌شویم تا امواج انرژی تاریک بعدی را به سمت همدیگر بفرستیم. اما اتفاق غیرمنتظره‌ای می‌افتد. مروپ گانت، نواده‌ی سالازار اسلیترین و مادر لرد ولدمورت درست بین من و سالازار و در مسیر چوبدستی‌هایمان از ناکجا ظاهر می‌شود. اگر ثانیه‌ای دیرتر آمده بود طلسم مستقیم به او برخورد می‌کرد. اما توانستم به موقع چوبدستی را جمع کنم. وحشت تمام وجودم را فرا گرفته. فاجعه‌ی تلخ دیگری در شُرُف وقوع بود. خاطرات دامبلدور و مرگ خواهرش از پیش چشمانم رد می‌شود.
صدای گریان مروپ را می‌شنوم که به سالازار می‌گوید: «جد بزرگوار، گلرت مقصر مرگ پسرم نیست.»
سالازار فریاد می‌زند: «از سر راهم کنار برو. جانت را فدای چه می‌کنی مروپ؟»
مروپ بدون ذره‌ای ترس سر جای خود می‌ماند و پاسخ می‌دهد: «من اون رو می‌بخشم و پیشنهاد می‌کنم که به جای دشمنی، با هم متحد بشید و دنیا رو نجات بدید.»
واکنش سالازار به این درخواست برایم جالب است. مروپ او را در تنگنای بدی قرار داده. انتقام لرد ولدمورت را بگیرد یا دست خودش هم به خون نواده‌ی دیگرش آلوده شود؟ آنقدر آدم‌شناس خوبی هستم که بدانم بالاخره عنصر صلح‌آمیزی که به دنبالش بودم درست در اوج مبارزه‌ی بی‌دلیل و بی‌ثمرم با سیاه‌ترین جادوگر تاریخ به ما اضافه شده است. مروپ گانت کلید سحرآمیزی بود که می‌توانست سالازار اسلیترین مغرور و خودخواه را برای همکاری با من و هر آن کسی که هم‌مسیرم بود آماده کند.
«بسیار خوب، به خاطر تو، از خونش می‌گذرم.»
پیش از آنکه بتوانم جمله‌ای را که از دهان سالازار شنیده‌ام باور کنم، انفجارهای بی‌امان آتشفشان باعث می‌شود زمین زیر پایمان خالی شود و مروپ به دهانه‌ی آتشفشان فروافتد.
من و سالازار به دنبال او به درون آتشفشان می‌پریم. هر دو به دلیلی حاضریم حتی جان خود را برای نجاتش بدهیم. یکی به‌واسطه‌ی خون و دیگری به‌واسطه‌ی عذاب وجدان. پیش از آنکه دیر شود، او را از میان جهنم بیرون می‌کشیم. مرگ مروپ پایان غم‌انگیزی رقم می‌زند. نمی‌گذارم. نباید بمیرد.
من و سالازار همچون هم‌رزم‌های قدیمی هماهنگ با هم مروپ را از آتشفشان بیرون می‌بریم و هر سه با هم غیب می‌شویم. بدون اینکه نیاز به گفتنش باشد، هر سه می‌دانیم اتحادی شکل داده‌ایم که سرآغاز تحولاتی بی‌همتا خواهد بود.



تصویر کوچک شده

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

قابلیت‌های ویژه:

دیدن آینده (به لطف کیلین)
سفر به گذشته (به لطف زمان‌برگردان)
جوانی جاودان (به لطف سنگ جادو)
قدرت بی‌انتها (به لطف ابرچوبدستی)


پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۱۹:۰۹:۰۸ یکشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۳

گریفیندور

گدلوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵:۲۴ دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۱۸:۵۷
از سر قبرم!
گروه:
جـادوگـر
گریفیندور
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 14
آفلاین
گدلوت VS هیزل استیکنی

آخرین مقصد

- سرتو بدزد!

نور قرمز رنگ با سرعت زیادی از بالای موهای خرمایی رنگش عبور و پس از طی مسافت کوتاهی به تخته سنگ پشت سرش برخورد کرد و باعث انفجار شدیدی شد. مرد هشدار دهنده چند متری به عقب پرتاب شد و بی هوش بر روی زمین افتاد.

- فرانک!

دختر بدون توجه به میدان نبرد خودش را به پیکر او رساند. دو جین جادوگر مشغول نبرد خونینی برای حفظ جان خود بودند و دختر بی تفاوت به همه آنها سعی میکرد زخم روی شکم فرانک را با دستانش بپوشاند. صدای فریاد مرد کهنسال را به وضوح شنید:
- لعنت خدا بهت سسیلی. اگه همین الان بلند نشی و اون چوبدستی کوفتیت رو تکون ندی هیچکس دیگه ای زنده نمیمونه که جنازه فرانک رو ببره خونه!
- اون زندست حرومزاده، داره نفس میکشه!

سسیلی بالاخره صورتش را بلند و از اندک مانده قوایش برای فریاد زدن بر سر پیرمرد استفاده کرده بود. خون بر روی پیشانی اش به سمت چشم چپ سرازیر شده بود و یکی از آن چشمان قهوه ای را کور کرده بود. اگر فرانک نفس می‌کشید پس باید ازش مراقبت می‌شد و سسیلی این وظیفه را با جان و دل به عهده گرفته بود.
نگاهی به پشت سرش و میدان نبرد انداخت. پرتو های قرمز، زرد و سبز همه جا بودند. در پشت آنها، قطاری که از ریل خارج شده بود دیده می‌شد. شاید در یک نبرد منصفانه مهاجمان آنچنان شانسی نداشتند ولی غافلگیری در یک قطار مسافری همیشه دردسر ساز بود.
علاوه بر فرانک، جادوگر دیگری در چندین متری آنها روی زمین افتاده بود. بنظر زخم جدی ای نداشت ولی قفسه سینه اش دیگر بالا و پایین نمیرفت.
گدلوت و چهار جادوگر دیگر مشغول مبارزه با مهاجمینی بودند که از لحاظ نفرات برتری داشتند. سسیلی ناامیدانه فریاد زد:

- گدلوت!

-------------------------------------------------------------

- بنظرت این بلیطا رو درست خریدم؟

فرانک در حالی که هفت بلیط را دستانش تکان میداد سعی کرد از دانش گدلوت در زبان آلمانی بهره ببرد.

- بذار ببینم، اممممم، هالشتات؟ اینارو اشتباه خریدی فرانک. مگه قرار نیست بریم مونیخ؟
- آره.
- میدونی هالشتات توی اتریشه دیگه؟ هالت؟

گدلوت، هالت را فراخواند تا او را مسئول خرید بلیط های قطار کند. فرانک سرش را پایین انداخت و به حاشیه جمع ملحق شد.

- میشه یبار کارتو درست انجام بدی؟
- خفه شو سسیلی. همینکه که اولش به من اعتماد کرد خودش پیشرفته.

فرانک در دل میدانست این حرف فقط یک دروغ دیگر است. با اینکه دو ماهی میشد به گروه جستجوی گدلوت پیوسته بود ولی تا الان کار های زیادی را با موفقیت به پایان نرسانده بود. آخر مگر یک تازه فارغ التحصیل چقدر توانایی داشت؟

- ایناهاش! بجنب هالت، کدوم سکو؟

گدلوت حتی زحمت چک کردن بلیط ها را به خودش نداد. میدانست می‌تواند چشم بسته به هالت اعتماد کند.

- سه! سه! بجنبین فقط 10 دقیقه تا حرکت مونده!

گروه جادوگران ناگهان به جنب و جوش افتادند. نیاز به حرف بیشتری نبود، سریعاً چمدان ها را در دست گرفتد تا راهشان را در شلوغی ایستگاه قطار به سمت سکوی سه باز کنند.

سسیلی تک فرزند یک خانواده با سطح متوسط در ساردینیا بود. خانواده تمام ماگل او در بهترین منطقه توریستی جنوب ایتالیا به کمک خدمات به مسافران کسب درآمد می‌کردند. پدر راننده ماشین های لاکچری در هتل بود و مادر در یک بار کار می‌کرد. سسیلی هم گاهی به مادرش کمک میکرد تا اینکه یک حامل از مدرسه جادوگران کاتولیک واتیکان سر رسید و او را از خانواده جدا کرد. هر چند که پذیرش این موضوع برای والدین او سنگین بود و در ابتدا مخالف حضور سسیلی در مدرسه جادوگری بودند. آنها تنها همین دختر را داشتند و وابستگی زیاد بعد از 11 سال جدایی را سخت تر می‌کرد. هرچند سسیلی در صبح خداحافظی قول داده بود برای کریسمس و تابستان به خانه برگردد ولی حرفش تنها 3 سال اعتبار داشت و بعد از آن در قالب برنامه تبادل جادوآموز به هاگوارتز رفت و از همانجا با کریستوفر و محفل ققنوس آشنا شد.
روز پروازش به لندن، پدر او را کنار کشید و گفت:

- سسیلی، تو تنها دختر خانواده زاویونی هستی، این خون برات پشتکار و همت میاره و میدونم که خودت هوش کافی رو هم داری. پس مطمئنم توی انگلستان هم موفق خواهی شد. یادت باشه اینجا همیشه منتظر اخبار موفقیت هات هستیم.

سسیلی هم حرف های پدر را جدی گرفت چون میدانست این خانواده با همان همت زاویونی شکل گرفته بود. با عمری پارک کردن ماشین ها و پر کردن لیوان های خالی.

چند دقیقه بعد، داخل کوپه.

چند دقیقه ای از شروع حرکت قطار گذشته بود. گروه به رهبری گدلوت بار هایشان را داخل محفظه چمدان گذاشته بودند و حالا با دقت به طراح گروه، کریستوفر، گوش می‌دادند.

- پس یبار دیگه مرور می‌کنیم.

نگاهی معنادار به فرانک انداخت.
- ماموریت ساده است. بعد از اینکه توی مونیخ پیاده شدیم از همدیگه جدا میشیم و دوباره توی هتل همو می‌بینیم. برای اینکه مطمئن بشیم کسی با معجون مرکب بهمون نفوذ نکرده کلمه محافظ رو بهم دیگه میگیم. همه کلمه رو یادشونه؟

تمامی اعضا سرهایشان را به نشانه تایید تکان دادند.
- روز بعد میریم به محل ملاقات، باقی مونده گروه مرگخواران رو شناسایی میکنیم و مستقیم میریم به زوریخ تا گزارش بدیم.

گدلوت سریعا اضافه کرد.
- یادتونه باشه شکار مرگخوارا به عهده ما نیست. فقط شناسایی و پشتیبانی. حالیتون شد؟

-------------------------------------------------------------

سسیلی فرانک را توی صف دستشویی آخر واگن پیدا کرد. قطار بعد از طی کردن قوس یک تپه به نقطه بالایی رسیده بود و کم کم راه خودش به سمت پایین را پیدا می‌کرد. هوای شمال اروپا کمی سرد بود برای همین هر دو جادوگر پالتو های بلند به همراه داشتند که علاوه بر گرم کردن، به پنهان کردن چوبدستی های همیشه آماده هم کمک می‌کرد.

- برای بار چهارم؟
- هان؟
- بار چهارمه که میری دستشویی. مطمئنی دل و رودت سر جاشه پسر؟

سسیلی نیشگونی از بازوی فرانک گرفت. فرانک، لعنتی زیر لب گفت ولی خوب می‌دانست سسیلی بیشترین کمک را به اون در جا افتادنش توی گروه کرده است. از ماموریت مراکش که نتوانسته بود بعد از 12 ساعت مقر محفل ققنوس را پیدا کند تا کارهای دفتری و گزارش ها. البته که این خواسته خود فرانک بود تا بعد از فارغ التحصیلی از هاگوارتز به محفل ققنوس بپیوند. هرچند نمیخواست به این زودی وارد واحد های میدانی شود ولی نمره های درخشانش توجه هری پاتر را به خودش جلب کرده بود.

- نترس، تا مقصد دووم میارم.
- من که فکر نمی‌کنم گل بچه.

فرانک حس کرد باید اینجا خودی نشان بدهد. برای همین از صف دستشویی خارج شد و در طول راهرو چندین متر پیش رفت تا از پنجره قطار منظره بیرون را نگاه کند.

- اوهو! چطور شد مرد ما یهویی قدرت خودش توی شکستن دادن فاضلاب دل و رودش رو به رخ کشیده؟

سسیلی با خنده ای این را گفت و در کنار فرانک ایستاد.

- میدونی بعضی وقتا اونطوری که میخوای نمیشه؟
- برای تو همیشه؟

سسیلی خنده ای مستانه سر داد که البته بعد از دیدن قیافه مغموم فرانک سریع خودش را جمع و جور کرد. ظاهراً زمان خوبی برای گفتن حرف های خنده دار نبود.

- نه همیشه. من توی هاگوارتز خیلی موفق بودم. ارشد خوابگاه بودم و همه امتحانام رو هم عالی میگرفتم. عضو باشگاه دوئل بودم و باور کنی یا نه نفر اولِ اونجا. کسی که همه بهم احترام میذاشتن. حالا ببین به چه روزی افتادم که نمیتونم بلیط درست رو بخرم.
- یه چیزایی ازت شنیده بودم. بین سال بالایی ها همیشه میگفتن یه یارویی توی ریونکلاو هست که کارش ردیفه. هرچند من خیلی دنبال نمیکردم اخبار رو.
- چرا؟
- خو برای یه دختر روستایی ساده از ایتالیا این چیزا خیلی جذاب نیست. میدونی، ما بیشتر به پیتزا و شراب اهمیت میدیم.

طعنه سسیلی لبخند ریزی را به صورت فرانک آورد ولی او را از ادامه دادن این مکالمه منصرف نکرد. معلوم نبود دوباره کی بتواند او را تنها و در آرامش گیر بیاورد.

- از واتیکان بگو.
- قشنگه!
- همین؟
- اگه میخوای واست حرف بزنم خیلی میتونم روده درازی کنما! اولاً که هوا عالیه، درست بر خلاف این قبرستون دره ای که داریم میریم، اونجا کلی آفتاب داریم. تازه اگه آخر هفته ها یه سر بری سمت غرب میتونی توی ساحل شنی دراز بکشی و استراحت کنی.
- میذارن آخر هفته ها برید؟
- واستا دارم حرف میزنم. معلومه که میذارن! فکر کردی همه جا مثل بریتانیای "کبیر" سیستم برده داریه؟ نخیر گل پسر، تازه بعد از ساعت رسمی مدرسه میتونیم بزنیم بیرون برا نوشیدنی، به شرطی که تا قبل غروب برگردیم که توی تابستون میشه ساعت 9 شب، اینطوری خیلی تایم داریم. سطح آموزش مدرسه هم بدک نیست. خوشم میومد ولی توی هاگوارتز همه چی جدی تره برای همین چیزای بیشتری برای یادگرفتن هست.
- پدر و مادرت چی؟
- چی چی؟ میخوای بیای خاستگاری؟
- نه معلومه که نه! فقط می...
- معلومه که نه؟ ینی اینقدر ضایعم؟
- منظورم این نبو...
- حالا که پرسیدی و منظورت رو هم فهمیدم. ولی باشه، از پدرم برات میگم که بدونی به این راحتی ها دختر به کسی نمیده.

دختر بزرگتر آنچنان سریع جملات را به سمت فرانک پرتاب می‌کرد که حتی به او فرصت سرخ شدن از خجالت رو هم نمیداد.

- پدرم 10 ساله شوفره. یارو با فراری میاد دم هتل، سوییچو میده بهش بعدشم یه بیست یورویی میذاره کف دستش. بابامم میره پارکش میکنه. همین و تمام.
- اوه! بنظر نمیاد خیلی راضی باشی از این کار پدرت.
- نه بابا شرلوکِ زمانه؟ معلومه که کسی خوشش نمیاد باباش راننده باشه.
- پدر منم شغل آنچنان خفنی نداشت.
- احمق!
- چرا؟
- معلومه که به پدرم افتخار میکنم. سالهاست داره شرافتمندانه کار میکنه. اون زمانی که هیچ محلی ای توی ساردینیا نموند و همه مهاجرت کردن به ناپل، پدرم بخاطر عشقش به مادرم وایساد و جنگید، برام غذا تامین کرد و منو فرستاد مدرسه. یادت باشه هیچوقت این حق رو به کسی ندی که در مورد پدر و مادرت بد بگه. مخصوصاً خودت.

فرانک حالا واقعاٌ احساس شرمساری میکرد. فکر نمیکرد سسیلی همچین احساساتی داشته باشد.

- حالا درست و حسابی برام از پدرت بگو.

آقتاب به میانه آسمان رسیده بود. حالا صف دستشویی خالی شده بود ولی فرانک حس می‌کرد که وظیفه دارد تا از آبروی پدرش دفاع کند. آبرویی که همین چند لحظه پیش خودش آن را ریخته بود. کمی افکار خودش را جمع و جور کرد، جملاتی که همیشه به بقیه میگفت را دور انداخت و سعی کرد با سری بالا از پدرش تعریف کند.

- اون فیلمبردار مسابقات کوییدیچه.

صدای چند بچه از کوچه انتهای واگن تنها چیزی بود که سسیلی در یک دقیقه بعدی شنید.

- خب دِ بنال دیگه! بقیش؟

فرانک فهمید که این بار هم خراب کرده. چیز دیگری به ذهنش نمیرسید تا در مورد او بگوید.

- چجوری؟
- هان؟
- چجوری از اون مسابقه لعنتی فیلم میگیره؟
- خب خیلی سادست. روی جارو میشینه و یه دوربین رو به سرش وصل میکنه. مثل... مثل یه کلاه! بعد میره بالا و سعی میکنه توپ رو دنبال کنه و ازش فیلم بگیره. البته باید حواسش باشه چون بلاجر ها ممکنه بیان سمتش برای همین یه سری محدوده خاص وجود داره برای اینکه بتونه توش پرواز کنه.
- همین یه فیلمبرداره کلاٌ؟
- نه، هر تیم رو ده نفر جداگانه ساپورت میکنن. هر کس وظیفه خاصی داره. مثلاً بابای من اکثرا باید بره دنبال مهاجما.
- و توی دست و پاشون نباشه؟
- آره.
- و با بقیه تیم فیلمبرداری هماهنگ باشه؟
- آره.
- و اندازه یه باریکن کوییدیچ و حتی بیشتر روی جاروش تسلط داشته باشه. تازه یه دوربین گنده هم همیشه رو سرشه؟

فرانک جواب آخر را نداد. فهمید سسیلی چه نیتی دارد. نکات پنهان بسیاری توی این کار بود که او خیلی راحت از کنار آنها گذشته بود. حالا سینه را ستبر کرده بود و با صدای رسا از پدرش حرف میرد.

- تازه اون فیلمبردار نیمه نهایی مسابقات جام جهانی پارسال هم بوده!
- نه بابا؟ شوخی میکنی؟

چند دقیقه بعد به گفتگو و گاهی خنده سپری شد. از قضا پدر فرانک وظیفه بسیار سخت و در عین حال جذابی را بر عهده داشته و فرانک حالا با نطق های آتشین خودش داشت کمی پر و بال به داستان های پدرش می‌داد. هرچند که بعد از جمله " میبینی گل پسر؟ جزئیات خیلی مهمن، برای ما توی ماموریت هم داستان همینه، باید حواسمون به جزئیات باشه." از سسیلی خاموش شد.

- بنظرت میتونم...
- آره!
- پدرم بهم گفت هرجایی که برم، از مونیخ و پاریس تا قاهره و کیپ تاون آخرش خونمون توی لندن مقصده و اونجا منتظرمه. بعد از گزارشمون توی زوریخ میخوام برگردم پیشش. تو چی؟
- نوچ. میدونم اگه برم ایتالیا دیگه برنمیگردم. زیادی دلم تنگ شده.
- خیلی دل و جرئت میخواد این کار!
- نه گمونم. بنظرم بزدلم.
- این که بخاطر انجام وظیفه نمی...

جمله فرانک هیچوقت تموم نشد.

-------------------------------------------------------------

- گدلوت!

صدای گرفته سسیلی در بین انفجار ها و فریاد طلسم ها به گوش پیرمرد رسید.
- باید برگردیم عقب. فرانک هنوز زندست!

گدلوت یک طلسم بی هوشی به سمت مرگخوار رو به رویش فرستاد و با دست دیگر یقه کریستوفر را کشید تا او را از اشعه سبز رنگ دور کند.

- لعنت هر چی خداست به تو سسیلی. پاشو بجنگ لعنتی، هیچکس عقب نمیکشه وگرنه مردیم!

نگاه دختر خسته بود و دیگر اثری از شوخ طبعی در آن دیده نمیشد. به سمت صورت پسر برگشت، واضحاً نفس می‌کشید اما به سختی. هشدار به موقع او باعث شده بود تا سسیلی زنده بماند و حالا کاری از دستش برنمی‌آمد. در عقل می‌دانست حق با گدلوت است و اگر نجنگد همه چیز از بین میرود. اما در قلب میخواست پیش پسرک بی پناه بماند تا درمانش کند، تا او را به خانه پدرش برگرداند و شاید گفتگویی هم در مورد مسابقات کوییدیچ داشته باشد؛ حتماٌ آنجا خانه قشنگ و گرمی بود.

ولی الان برای آنها فقط پیام آور مرگ فرزندشان بود!

- من یه بزدلم فرانک. همیشه وظیفه رو به احساساتم ترجیح دادم.

موهایش را از جلوی صورتش کنار زد. دستش محکم تر از قبل چوبدستی را گرفت و بلند شد تا به صحنه نبرد بپیوندد. بلند شد تا به فرانک و آرزوهایش پشت کند.


ویرایش شده توسط گدلوت در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۱۰ ۱۹:۲۰:۴۵

مودب و زیبارو.



پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۱۲:۲۲:۲۷ یکشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۳

ریونکلاو، مرگخواران

هیزل استیکنی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۹ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۶:۱۵
گروه:
ریونکلاو
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
مرگخوار
پیام: 106
آفلاین
هیزل استیکنی
&
گدلوت

"آخرین مقصد"


شروع مکمل پایان است؛ هر شروعی در انتها به پایان می رسد و هیچ پایانی بدون شروع ممکن نیست. هر مسیر نیز انتهایی دارد و انتها و آخرین مقصد زندگی هر شخص مرگ است و با سررسیدن این پایان، زندگی شخص به پایان می رسد.

زمانی که هیزل کوچک بود و تنها پنج سال داشت شاهد آخرین مقصد از زندگی خواهر بزرگترش، لونا استیکنی بود. وی از هرکسی به هیزل نزدیکتر بود و برای او بسیار عزیز بود. اسم هیزل اتخاب خواهرش بود؛ نامی که به معنای درخت فندق بود و لونا وقتی چشمان قهوه ای روشن زیبای هیزل کوچولو را دید این نام را برای او برگزید. به عقیده لونا، هیزل، شایسته ترین اسم برای او بوده است.

لونا دختری بسیار ساکت، مهربان و دلسوز بود اما هیچ چیز مانع او برای طرفداری از اصالت خود نمیشد؛ او همیشه به هیزل می‌گفت:
-اصالت، از هر چیز دیگری در دنیا مهم تره؛ پس اصالتتو درک کن، بهش افتخار کن و براش بجنگ!

لونا برای جنگیدن برای اصالت به گروه مرگخواران پیوست و همیشه به خواهرش توصیه می‌کرد که وقتی که او هم بزرگ شد همین کار را بکند. این شد که هیزل هدف بزرگ زندگی خویش را پیدا کرد؛ جنگیدن برای اصالت!

او قبل از مرگ خواهرش دختری سرزنده و بانشاط و کنجکاو بود؛ اما پس از مرگ خواهرش تمام امید خود را از زندگی از دست داد و فکر می‌کرد که زندگی او نیز به پایان رسیده؛ اما سخت در اشتباه بود چرا که اتمام مسیر زندگی خواهرش به منزله اتمام مسیر او نبود و مسیر زندگی او هنوز در جریان بود. اما این جریان دیگر مانند گذشته را نداشت؛ چگونه می توانست بدون خواهر عزیز و گرامیش مثل قبل زندگی کند؟

پس از مرگ لونا، خواهر هیزل، وی مصمم شد که به هر قیمتی که شده قاتلین خواهر خود را پیدا کند؛ و این باعث شد که رفته رفته شخص کینه‌توزی شود و نسبت به هرچیز و هر شخص کینه به دل بگیرد. مرگ خواهر هیزل تغییر بزرگی در زندگی او ایجاد کرد اما این تنها یک انتهای مسیر بود؛ یک انتهای به ظاهر کوچک اما بسیار بزرگ.

اکنون 30 سال از آن اتفاق خوفناک و تغییر مسیر در زندگی هیزل گذشته و هیزل 35 سال دارد؛ وی اکنون با پسرعموی خود کای استیکنی ازدواج کرده و به آرزوی دیرینه خود رسیده است؛ آرزو جنگیدن برای اصالت و عضویت در گروه بزرگ مرگخواران. او اکنون یک مرگخوار کارکشته و ماهر است که حاضر است هر کاری برای محافظت از ارباب خود و نشان دادن اهمیت اصالت به تمامی دنیا انجام دهد.

محفلی ها دنبال او هستند؛ او توانست اطلاعات بسیار محرمانه انها را پیدا کند و بدزدد، اما این به قیمت از دست دادن چوبدستی اش تمام شد.

- اکسپلیارموس!

این وردی بود که هری پاتر و پشت دیوار به او پرتاب کرد؛ او که غرق در نوشته های پاکت اطلاعات شده بود اصلا متوجه این حرکت هری نشد. آخر اطلاعات پاکت خبر از حادثه در 30 سال قبل می‌داد. حادثه ای که برای دختر مرگخوار جوان لونا استیکنی افتاده بود.

- چوبدستیم! پسش بده پاتر! اگه پسش بدی شاید بزارم زنده بمونی وگرنه...
- هیچ کاری نمی‌تونی بکنی استیکنی! شما مرگخوارا بدون چوبدستی‌هاتون هیچی نیستین!
-هی!

سپس به هری حمله‌ور می شود.
- حرفتو پس بگیر پاتر وگرنه نمی‌زارم زنده بمونی!
- نمی‌گیرم! به نظرم این یه حقیقت محظه و حرف حق رو پس نمی گیرن.

هیزل به هری حمله می کند و او به به زمین می اندازد.
- اگه این‌طوره تو هم بدون چوبدستیت هیچی نیستی پاتر!
- ولی این اشتباهه! چون من دوستامو در کنارم دارم؛ در همه شرایط.

ناگهان هیزل متوجه می‌شود که محفلی ها او را محاصره کرده‌اند.
- دیگه نمی‌تونی جایی بری استیکنی!
- چرا می تونم!

سپس به سرعت از میان دو محفلی رد می شود و به سمت در می رود و از ساختمان خارج می شود.

- وایسا! برگرد همینجا!

اما هیزل بسیار سریع میدوید همان طور که محفلی ها هم دنبال او می دویدند. چون که او پوشه ای از اطلاعات محرمانه محفل را در دست داشت؛ پوشه ای در رابطه با مرگ خواهر عزیزش.

ساختمانی که هیزل از آنجا بیرون آمد ساختمانی بسیار دور افتاده و متروکه بود و اولین آبادی نزدیک به آنجا هفتصد مایل از آنجا فاصله داشت. هیزل که نه چوبدستی داشت نه جارو چگونه می توانست خودش را به آنجا برساند؟

ناگهان هیزل چیزی به خاطر آورد؛ خانه اجدادی اش! خانه ای که در آن بدنیا آمد و بزرگ شد، خانه ای که در آن شاهد مرگ خواهر عزیزش بود. آنجا تنها هفت مایل آن طرف تر بود.

پس از مدتی دویدن به خانه اجدادی خود رسید.خانه ای که دیگر شخصی در آن زندگی نمی‌کرد؛ پس از مرگ لونا هیزل نوانست مرگ او را تحمل کند، او هر شب کابوس می دید و گریه می کرد و خانواده استیکنی پس از دو سال به مکان دیگری اسباب کشی کردند و آن خانه خالی از سکنه ماند.

آنجا عمارتی بزرگ با حیاطی به وسعت جنگل بود. دور تا دور خانه را گل های بنفشه پر کرده بودند و عطر گل ها تمام فضا را پر می‌کرد. عمارت بلند آنها دو طبقه داشت که اتاق قدیمی هیزل درطبقه دوم قرار داشت؛ درست در کنار اتاق لونا.

هیزل وارد خانه شد. کاملا مشخص بود که خانه از آن موقع دست نخورده باقی مانده است؛ هیچ چیز تغییر نکرده بود؛ حتی لمینت کهنه خانه.

هیزل به طبقه بالا رفت. اول به اتاق قدیمی خودش رفت که کاملا خالی شده بود و تنها چیزی که در آنجا باقیمانده بود تخت بود و نامه ای رویش!

هیزل به سرعت به سمت تخت رفت و نامه را برداشت، با کارد کوچکی که در جیب داشت باز کرد و آن را خواند:
نقل قول:

خواهر عزیزم، هیزل!

قبل از مرگم به مادر سفارش کرم که دو سال س از مرگم این خانه را ترک کند و با هم به خانه دیگری نقل مکان کنید تا شاید از غم تو کم شود. به او گفتم این نامه را پس از نقل مکان از اینجا روی تخت تو بگذارد چون حتم داشتم روزی به اینجا برخواهی گشت اما نمی دانستم کی. اما شکی نداشتم که وقتی بر می گردی در حال جنگ برای اصالت هستی و می‌خواهی انتقام خون من را هرطور که شده از آن خائنین به اصالت بگیری. شاید تعجب کنی اما می دانستم وقتی که به اینجا بر می‌گردی پاکت اطلاعات محرمانه محفل را پیدا کردی؛ همانی که شامل جزئیات مرگ من می شود، جزئیات دلیل اتمام مسیر زندگی من...
بله، تمامی نوشته های آن پاکت صحت دارد. من اطلاعاتی در رابطه با محل مخفیگاه لرد و مرگخواران دیگر داشتم و به همین دلیل اعضای محفل مرا دستگیر و شکنجه کردند تا آن اطلاعات را به آنها بدهم. در نهایت هم چیزی به آنها نگفتم پس مجبور شدند از معجون راستی استفاده کنند. این شکنجه ها و معجون راستی با بدن من سازگار نبودند و این باعث بیماری شدید و مرگ من شد. حالا هیزل خوب گوش کن. می‌دانم که وقتی به اینجا بر می‌گردی احتمالا چوبدستی نداری و فکر می‌کنی که اینجا احتمالا آخرین مقصد تو خواهد بود. اما این اطلاعات باید به گوش جهانیان برسد. پس به اتاق من برو و در کشوی اول کمد کوچک کنار تختم چوبدستی من را بردار و سریع از خانه خارج شو. مطمئن باش که محفلی هابه دنبال تو هستند. لطفا نگذار که این آخرین مقصد زندگی تو باشد. هیزل، تو باید به زندگی خود ادامه دهی! تو باید برای اصالتت بجنگی! حال از تو خواهش می کنم که علت مرگ من را به گوش جهانیان برسانی. هیزل، نتیجه کارت هرچیزی هم که بشود من به تو افتخار خواهم کرد.

دوستدار تو
لونا


همان طور که نامه را می‌خواند اشک از چشمانش سرازیر می‌شود.
-لونا، خواهر عزیزم!

نمی تواند جلوی گریه اش را بگیرد. خواهرش حتی قبل از مرگش هم به فکر او بوده و برای او نامه نوشته و چوبدستی اش را برای کمک به او به جای گذاشته است.

- لونا، من رو ببخش. من رو ببخش.

به اتاق لونا می رود. همینجا بود که او را از دست داد، همینجا بود که خواهرش ترکش کرد و زندگی اش تباه شد. کشوی اول را باز کرد و چوبدستی آبی روشن خواهرش را برداشت و دستی روی آن کشید. به خوبی به یاد داشت که وقتیچهار سال داشت لونا با چوبدستی اش او را بالا می برد و هیزل بلند بلند می خندید. او همیشه به هیزل می گفت که او هم وقتی بزرگ شد صاحب یک چوبدستی می شود؛ چوبدستی ای که فقط به خود هیزل تعلق دارد.

- حالا وقت جسم‌یابیه.

نامه و پاکت را در دست دارد، چشمانش را می بندد و جسم یابی را انجام می دهد.
وقتی هیزل چشمانش را باز می کند رو‌به‌روی خانه خود است. خانه ای بزرگ در وسط باغی زیبا. عمارتی باشکوه و پر آوازه در میان جادوگران. پرندگانی که در گوشه و کنار باغ پرواز می کردند، پروانه هایی که دور گل ها میچرخیدند همه و همه شروع بهار را به هیزل یادآوری می کردند. چشم هیزل به آلاچیق خانه افتاد. جایی که همسر و پسرعمویش کای آنجا نشسته بود.

کای پسری آرام و ساکت اما ماجراجو بود. او درست مانند هیزل دوست داشت که چیزهای جدیدی را کشف کند و حاضر بود برای رسیدن به اهدافش هر کاری کند؛ او بزرگترین ریسک ها را هم به جان می‌خرید تا موفق شود به خواسته هایش برسد. این ویژگی یکی از ویژگی های ارثی در خاندان استیکنی بود.

- کای! من اومدم!
-هیزل!

کای از روی صندلی آلاچیق بلند شد و به سمت هیزل رفت. موهای سیاهش در میان نسیم خنک بهاری تکان می‌خوردند. هیزل که محو چشمان سیاه زیبا و درخشان کای شده بود گفت:
-کای... به کمکت نیاز دارم.
- برای چی؟
- این نامه رو بخون.

سپس نامه لونا و پاکت اطلاعات محرمانه محفل را به او داد.
- اینها مربوط به مرگ لوناست. این نامه رو هم روی تخت داخل اتاقم توی خونه قدیمیمون پیدا کردم.
- برای چی رفته بودی اونجا؟
- داستانش مفصله. عدا برات تعریف می کنم. فعلا باید این نامه رو به گوش جادوگران سراسرجهان برسونیم. محفل اونقدرا هم که بقیه فکر می کنن خوب نیست. همه فکر می کنن که مرگخوارا بدجنس و شرورن و محفلی ها مهربون و دلسوز اما این اطلاعات ثابت می‌کنه که می تونه خلاف اینم باشه... محفل خواهر منو به آخرین مقصد زندگیش رسوند! حالا نوبت منه که آخرین مقصد محفل رو جلوی چشماش بیارم!
-هیزل میدونم از محفل بخاطر کشتن خواهرت عصبانی هستی اما...
-اما چی؟ نکنه تو هم می‌خوای از اون خائنین به اصالت طرفداریکنی؟
- نه... نه... اما...
- برای من بهونه نیار کای! من برم گزارش ماموریت رو به گوش ارباب برسونم.

همانطور که هیزل از کای دور می شد کای خود را بابت ناراحت کردن هیزل سرزنش می‌کرد. به موهای بلوند زیبای او که در باد حرکت می کرد زل زده بود و شجاعت او را ستایش می‌کرد.

-حتی اگه دادگاه وزارت سحر و جادو آخرین مقصد زندگیم هم باشه اون قاتلین رو به سزای عملشون می رسونم. نمی‌ذارم کسایی که تو رو به آخرین مقصدت رسوندن آزادانه توی این دنیا بچرخن. بهت قول می‌دم لونای عزیز من!


🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱حتی اگه تاریک ترین رویای جهان باشه... ️


پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۱۸:۲۰:۳۱ شنبه ۹ تیر ۱۴۰۳

اسلیترین

هاسک پایک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۴:۰۹ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۵۳:۰۰
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 10
آفلاین
هاسک پایک
Vs
کدوالادر جعفر

فرار


- بهم بگو هاسکر... شجاعانه‌ترین کاری که تا حالا کردی چی بوده؟

صدای جیر جیر لوله‌های آب قدیمی، سنگینی زنجیر دور مچ پاهایش و هوای خشک و غبارآلود انبار کلافه‌اش کرده بود، اما هیچکدام به بدی این سوال نبود. صدای پشت بلندگو با جادو تغییر داده شده بود و نمی‌شد آن را شناسایی کرد. اما شرارتی درونش موج می‌زد که برای هاسک آشنا می‌نمود.

صدای تکان خوردن زنجیر از گوشه‌ای دیگر، باعث شد سرش را بلند کند. تقریبا فراموش کرده بود که تنها نیست. مرد بخت‌برگشته‌ی دیگری هم آنجا بود. دو روز بود که آنجا زندانی بودند. تنها ارتباطشان با دنیای بیرون، صدایی بود که هر روز از هردوی آنها سوالات عجیبی می‌پرسید.

برای مرد هم‌بندی‌اش راحت‌تر بود. هربار داستان‌هایی از شب‌های سخت دشت و صحرا و حفاظت از گله‌ها می‌گفت و هیچ جوابی دریافت نمی‌کرد.
هاسک هیچ داستانی نداشت. نه ماجرای شجاعانه‌ای و نه جوابی برای سوالات دیگرش. صدا هم دیگر پاپیچش نمی‌شد.

- نظرت چیه تو‌ هم یه چیزی بهش بگی؟ شاید دست از سرمون برداره.

صدای خش‌دار و لحن تند مرد هاسک را وادار به جواب دادن می‌کرد. دهانش را باز کرد اما قبل از اینکه شروع کند، صدای گوشخراشی از بلندگو به گوش رسید.

- اگه اینجا اینقدر ناراحتید، چرا فرار نمی‌کنید؟

هاسک با ناباوری به بلندگو خیره شد. اتاقکی که در آن زندانی بودند، سه دیوار سنگی داشت و به جای دیوار چهارم میله‌های فلزی راه بیرون رفتنشان را بسته بودند.

- فکر می‌کنید چی اینجا زندانیتون کرده؟ من؟ این زنجیرا و این میله‌های آهنی؟


هاسک دندان‌هایش را روی هم فشار داد و با تمسخر غرید.

- چی اینقدر عصبانیت کرده هاسکر؟ فکر نمی‌کنی به خاطر یه چیزی داری مجازات میشی؟
- یه جوری حرف می‌زنی که انگار منو از پشت همون بلندگو شناختی.


در یک حرکت غریزی برگشت و نگاهی به پشت سرش انداخت. چیزی نبود. موهای پشت گردنش سیخ شده بودند و احساس می‌کرد یک جفت چشم از تاریکی به او خیره شده‌اند.

- اینقدر بقیه رو مقصر ندون. آدمایی که سرشون کلاه گذاشتی و توی شرط‌بندی بهشون کلک زدی... هیچوقت فکر کردی ممکنه دنبالت بگردن؟ ممکنه فکر کرده باشی که...
اشتباهاتت یه جایی گیرت می‌ندازن؟


صدای خنده‌اش در اتاق طنین‌ انداخت.
- شاید اینطوری باشه... تا حالا فکر کردی که همه‌ی این اتفاقا ممکنه توی سرت درحال افتادن باشه؟ همه‌ی گناهات... همه‌ی عذاب وجدانی که داری... این اتاق باشه؟

همه‌ی گناهانش. همه‌ی عذاب وجدانش. هاسک سرش را به دیوار تکیه داد و زودتر از آنچه که فکرش را می‌کرد، به عالم خواب پناه برد‌.

***


با صدای هق‌هق مردی که حالا می‌دانست نامش جعفر است، از خواب پرید. نمی‌دانست چقدر زمان گذشته یا آخرین باری که غذایی خورده‌اند، کِی بوده. آرام سر جایش نشست و در اتاق نیمه‌تاریک، شانه‌های جعفر را دید که از شدت گریه می‌لرزند.

- خوشحالم که کم‌کم داریم حرف همدیگه رو بهتر می‌فهمیم کدوالادر. مطمئنم این خاطره رو فراموش کرده بودی. خاطره‌ی خوابی که توش آزاد شدی.

خاطره؟ اصلا فکر نمی‌کرد آدمی مثل جعفر با یک خاطره به گریه بیفتد اما خودش هم وضعیت بهتری نداشت.
گرسنگی، تشنگی، گیجی و منگی نشأت‌گرفته از بی‌خبری کم‌کم داشت هردوی آن‌ها را از پا درمی‌آورد و موجود پشت بلندگو خوب می‌دانست چطور به روحشان نیش بزند. گاهی احساس می‌کرد با هر کنایه‌ی سنگینش، جمعیتی به او و جعفر می‌خندند.

- پایک... این سوال رو از خودت می‌پرسم. چه حسی داشتی وقتی خانواده‌ی اصیل و مغرورت فهمیدن با ماگلا سر و سری داری؟

هاسک چشمانش را تنگ کرد و به بلندگو چشم دوخت.
- خوبه‌‌... همون نگاه شجاع توی چشمات رو می‌خوام. همیشه ناله می‌کنی و ناامیدی...

مکث بین جملاتش یک ابدیت طول کشید.

- ولی ته دلت... تو هم دوست داری نجات پیدا کنی. نه؟

لبخند بدخواهانه‌ش را حتی از نحوه‌ی ادای کلماتش حس می‌کرد‌.

- چیه که تو رو زندانی کرده؟ یه توهم؟ به نظرت این زندان چقدرش واقعیه؟ گرسنه‌ای؟ سردته؟ اگه بهت بگم کلید ممکنه یه جایی توی همین اتاق باشه، چیکار می‌کنی؟

با شنیدن این حرف، هاسک و کدوالادر هر دو صاف سر جایشان نشستند. روی میز خالی گوشه‌ی اتاق چیزی دیده می‌شد. هاسک به هر زحمتی بود خودش را به میز رساند و با دیدن یک چاقوی شکاری بلند و یک اسلحه خشکش زد.

- هاسک... منظور یارو... از کلید چیه؟

هاسک بدون هیچ حرفی به لبه‌ی تیز چاقو خیره شد. برق عجیبی داشت. انگار تنها چیز حقیقی در آن اتاق بود. خودش، جعفر و تمام فضای اتاق کدر و بی‌رنگ بودند و درمقابل، چاقو درخششی بنفش داشت.

جعفر با سرعتی که هاسک انتظارش را نداشت، تفنگ را از روی میز قاپید. می‌خواست دستش را بالا ببرد و از او فرصت بخواهد اما جعفر بی‌درنگ زنجیری که پابندهایش را بهم متصل کرده بودند، هدف گرفت.

صدای شلیک در اتاق پیچید و هاسک حاضر بود قسم بخورد برای لحظاتی گرمای گلوله را احساس کرده.

زنجیر هیچ آسیبی ندیده بود.

- لعنتی. باید می‌دونستم‌ جادوییه.

هاسک حتی فرصت سرزنش کردن مرد را هم پیدا نکرد. بی‌اختیار جیبش را در جستجوی یک بطری نوشیدنی لمس کرد اما چیزی نبود.

این‌بار هم صدا هردوی آنها را حسابی دست انداخته بود.
پیش از آنکه دوباره روی زمین سفت به خواب برود، سعی کرد با نوک چاقو زنجیر دور پایش را باز کند.

***


- هاسک؟ بیدار شو. ببین یه فکری دارم‌.

به یاد نمی‌آورد فرو بردن آب دهانش هیچوقت اینقدر سخت بوده باشد. گلویش خشک و خراشیده بود و حتی حرف زدن را هم برایش دردناک می‌کرد.

- تا حالا خوابی درمورد مُردن دیدی؟

هاسک سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد.

- یه شب توی خواب... توی یه غاری زندانی بودم. همه‌ی گوسفندام بیرون غار متنظرم بودن. صدای بع‌بعشون رو می‌شنیدم.

هاسک اخم‌هایش را درهم کشید. چوپان دیوانه شده بود؟

- هرکاری می‌کردم، نمی‌تونستم از غار بیام بیرون. تا اینکه...

صدایش می‌لرزید.

- سرم رو کوبیدم تو دیوار. خیلی زیاد. اونقدری که دیگه حس می‌کردم چیزی از سرم باقی نمونده. بعدش... از خواب بیدار شدم.

دل هاسک با شنیدنش زیر و رو شد. برای لحظه‌ای خودش را روی تخت اتاق مادام پامفری در هاگوارتز تصور کرد. مرز بین چیزی که آن را رویا فرض می‌کرد و واقعیتی که شاید درونش بود، کمرنگ شد. هاسک دانش‌آموز سال پنجم هاگوارتز، بعد از حمله‌ی موجودی ناشناخته‌ بیهوش روی تخت افتاده بود. دوستانی داشت که صدایش می‌کردند. باید دوباره چشمانش را باز می‌کرد. دوباره داستان جعفر را به یاد آورد و باز هم دلش بهم ریخت. حتی نمی‌خواست به امتحان کردنش‌فکر کند.

- داری بهش فکر می‌کنی، نه؟ اگه بهت بگم فکرت درسته چی؟ فرار می‌کنی؟

در این لحظه نه هاسک و نه کدوالادر نمی‌دانستند کدامشان مخاطب صدا هستند اما اهمیتی نداشت. انگار افکار مشترکی در سر هردویشان چرخ می‌زد. هاسک دوباره سرش را روی بازویش گذاشته بود و چرت می‌زد. به حدی از گرسنگی و تشنگی رسیده بود که دیگر احساسشان نمی‌کرد.
- پایک... با وجود اینکه... خوش‌صحبت نیستی... ولی خوشحالم که اینجا تنها نبودم... یه کابوس مشترک دیدیم... یه کابوس... عجیب.

هاسک به طور غریزی نیم‌خیز شد و نگاهش به جعفر افتاد که اسلحه را در دست گرفته.
- منظورت چیه که... آروم اونو بذار روی میز. قبلا خودت امتحانش کردی. واقعا شلیک می‌کنه...
- یه هفت‌تیره... قبلا یه بار باهاش شلیک کردم... یه بار تو به میله‌های آهنی شلیک کردی. هنوز ۵ تا تیر دیگه-
- ها!

صدای جیغ بلندگو باعث شد چشمان هاسک ناخودآگاه بسته شوند.

- کی بهتون گفته توش هفت‌تا تیره؟ صرفا چون اسمش هفت‌تیره؟ تو خشابش سه تا تیر گذاشته بودن. پس با این حساب الان...

هاسک به هر زحمتی بود به سمت جعفر پرید اما قطرات خونش زودتر به صورت هاسک رسیدند. جعفر بلافاصله بر روی زمین افتاد و پیش از آنکه هاسک بتواند جسمش را نگه دارد، رها شد.

بدنش سنگین بود و صورتش دیگر در رنج به نظر نمی‌رسید. بلاخره.‌.. فرار کرده بود؟

هاسک اسلحه را از میان انگشتان بی‌جان مرد بیرون کشید و رو به سمت سر خود گرفت. ماشه را کشید اما تیری باقی نمانده بود. نگاهش به دنبال چاقو گشت اما روی میز نبود. درمانده نفس‌نفس می‌زد و سعی می‌کرد با تفنگ خالی به خودش شلیک کند.

برخوردِ دستی با سرشانه‌اش باعث شد برگردد و این بار، با همان چشمی رو‌به‌رو شد که همیشه احساس می‌کرد در تاریکی به او خیره شده.
این بار مردی روبه‌رویش ایستاده بود که کت قرمز رنگی به تن داشت و لبخند دندان‌نمایی بر لب. صمیمانه دستش را به سمت هاسک دراز کرد و گفت:
- الستور هستم و از ملاقتتون بسیار خوشوقتم! شما هم اولین برنده‌ی مسابقه‌ی رادیویی جدید من، یعنی«فرار نجات‌بخش»، هستین. حسابی هیجان‌انگیز بود نه؟ باید بگم طرفدارا هم توی تشویق کردنت کم نذاشتن. رقابت نفس‌گیری بود!

هاسک بدون هیچ حرفی به دست مرد خیره شده بود. بدنش بی‌اختیار می‌لرزید و خون جعفر هنوز بر روی صورت و دستانش گرم بود.

- اسمش خیلی جالبه، نه؟ یه نفر فرار می‌کنه و یه نفر نجات پیدا می‌کنه. آدما همیشه فکر می‌کنن فرار همون نجات پیدا کردنه. ولی به گمونم تو حالا فرقشو خوب می‌دونی، هاسکر.
به نظرت شنونده‌های من دوست دارن فرار کنن یا نجات پیدا کنن؟

"دوست دارین فرار کنین یا نجات پیدا کنین؟"



پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲:۱۴ پنجشنبه ۷ تیر ۱۴۰۳

گریفیندور

ساکورا آکاجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۰:۵۲ دوشنبه ۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۸:۳۳:۰۵ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳
گروه:
گریفیندور
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 132
آفلاین
ساکورا آکاجی

Vs

تلما هلمز


سوژه: اسم او


آرام راه می رفت، هیچ عجله ای برای رسیدن به مقصد نداشت زیرا به هر حال شخصی منتظر او نبود.

صدای گفت و گوی مبهم مردم که در گذشته او را به هیجان می انداخت اکنون مانند صدای طوفانی بود که تنها از بین برنده سکوتی بود که او را هر لحظه در بر می گرفت.

پاهای کوچکش به دلیل این که کفشی به پا نداشت به سرخی می زد، البته اگر رنگ تیره و دودی ای که هدیه ی خیابان های خاموش و دور افتاده شهر بود را نادیده بگیریم.

چشم هایش تاریک و سیاه بودند، درست مانند سیاهچاله ای که نور و هر چیز دیگری را که اطرافش بود می بلعید، حتی احساسات خود دخترک را.

مو های نیمه بلندش اطراف و روی شانه هایش ریخته بودند، سیاهی آنها او را به زاغی کوچک و خسته بدل می کرد اما صورت سفید و رنگ پریده اش به شبحی می مانست که محکوم است تا ابد سرگردان باشد.

آنجا در زاغه ها، جایی که هیچ کس اسم او را نمی پرسید، مکانی پر از نا امیدی و تنهایی؛ جایی که به آن حس تعلق داشت بی هیچ هدفی راه می رفت.

خستگی رد پای سیاهی روی صورت کوچکش گذاشته بود اما با این وجود هوشیار به نظر می آمد، شاید اگه به خاطر جثه اش نبود او را با یک بزرگسال اشتباه می گرفتند.

این مکان محلی نبود که کودکان عادی در آن قدم بزنند چه برسید به آنکه زندگی کنند.

-هی دختر کوچولو گم شدی؟

صدایی بم و مردانه که خش آن مانند کشیدن صدای ناخن روی تخته سیاه نفرت انگیز بود پرسید، گویی جثه کوچکش این اوباش احمق را به اشتباه انداخته بود.

-اگه مامان و بابات هم پول خوبی برای آزاد کردنت ندن میتونم با فروختن اعضای بدنت پول خوبی به جیب بزنم، بازار سیاه پول خوبی برای یه قلب جوون و سالم میده.

مرد لبخند کریهی زد که زندان های زرد و نامنظمش را همراه بوی تعفن به نمایش گذاشت.

-شایدم کلیه ها، قرنیه ها، ریه ها، لوزمعده، مغز استخوان و بقیه جاهات هم بد به فروش نره. تو بازار خارجی خیلی خواستار دارن و وقتی بدن تو رو هم بگیرم با اون ده بدن قبلی حسابی منو ثروتمند می کنی!

اما حرف مرد با خیره شدن آن دو گوی سیاه و خالی دختر روبرویش بریده شد، حس وحشت سراسر بدنش را فرا گرفته بود و حس میکرد نمی تواند حرکت کند.

-ا...این چه کوفتیه؟

دختر کتی را به طور قطع چندین ساز برای بزرگ تر بود و روی شانه هایش انداخته بود آروم رها کرد و اجازه داد روی زمین سقوط کند.

مرد تنها توانست برق چیزی را که با سرعتی باور نکردی از آستین لباس دختر به سمت بیرون لیز خورد ببیند. دستش را بالا آورد تا با قدرت او را به هر شکل از خود دور کند اما ابتدا سوزش چیزی را حس کرد و بعد آغوش سرد و محکم زمین را.

تنها چند ثانیه طول کشید که خون سرخ از شاهرگ بریده شده ی مرد شروع به رنگی کردن زمین کرد.

دختر کتش را از روی زمین برداشت ، مانند یک شئ گرانبها خاکش را می تکاند و با احتیاط روی شانه هایش برگداند. چاقویی که در دستان دختر بود آغشته به خون بود و قطره های خون روی صورتش نقش بسته بود.

مرد نیمه جان نگاهی با وحشت به دختر انداخت، پلک هایش سنگین می شد و خون سرخی و گرمی که بدنش را ترک می کرد او را هر لحظه به سمت خوابی ابدی می برد. با این حال آخرین کلمات را بریده بریده و به سختی ادا می کرد.
-تو، تو دیگه کیه هستی...؟

نگاه بی تفاوت دختر که مشغول پاک کردن چاقویش با قسمتی از پیراهن مرد که هنوز با خون رنگی نشده بود بود به چشم های رو به زوال مرد خیره ماند.
-این جا هر روز هزار نفر میمیرن، حتی نیرو های نظامی و پلیس یا هر شخص دیگه ای علاقه یا جرعت اومدن به این نقطه رو نداره و جسدت تا زمانی که بپوسه همینجا میمونه. هیچ کس به یاد نمیاره کی بودی یا چه کار کردی چون اینجا همه مثل روح های سرگردانیم، پس برات چه فرقی میکنیه اسم من رو بدونی؟

دختر پرسید و خم شد، صورتش را روبروی صورت مرد گرفت، نور زندگی در چشم های مرد هر لحظه کمرنگ تر می شد و آگاهی اش رنگ می باخت.
-تو حتی لیاقت نداری اسم قاتلت رو بدونی، همون طور که اسم مقتول های خودت اهمیتی نداشت. امیدوارم روحت در عذات باشه اگه اصلا همچین چیزی داشته باشی.

دختر لیوان نوشیدنی کره ای اش را روی میز کوبید، خاطراتی که سعی داشت با نوشیدنی آنها را از یاد بررد اشتباها پر رنگ تر شده بودند. اگر همین طور پیش میرفت امشب از خواب خبری نبود.

در حالی که با سردر شدیدش که ناشی از کم خوابی بود از جایش بلند شد، نفهمید چگونه خود را به مرکز شهر رسانده بود، شاید سیل جمعیت ماگل ها او را به این سمت اورده بود یا ذهنش می خواست او را بازی دهد. نمیدانست، شاید هم خود را غیب کرده بود و در مکانی دیگر ظاهر شده بود.

با دیدن مو های نارنجی رنگ آشنایی ناخودآگاه جلو رفت و بدنش کم رمقش را درون شخص ناشناس رها کرد، پسر با چشم هایی که اندازه ی فنجان شده بودند به جس خسته و چهره ی تب دار و بیهوش اش خیره شد.
-باورم نمیشه، لعنتی. حتی وقتی حالت خرابه هم بدنت مثل یه قطل نما تو رو جلوی من ظاهر میکنه. اگه فقط اون روز اسمتو ازت نمیپرسیدم شاید هرگز این بدبختیا شروع نمی شد.

پسر چشم هایش را بست، دختر کیلومتر ها بدون اینکه بفهمد جابجا شده بود تا فقط به او برسد، شخصی که بعد از کشتن ان مرد با او روبرو شده بود. پسری با مو های نارنجی تیره مانند سرخی اتش و چشم های آبی همچون دریا.

او حتی فکر نمیکرد اصرار به پدرش برای اینکه با او به منطقه ای ساکت برای قدم زدن بروند و گم شدنش، موجب دیدن دختری آغشته به خون در نزدیکی یک جسد شود و پرسیدن یک سوال ساده او را یک عمر درگیر کند.

دست زندگی کار های عجیبی می کند، درست مثل آشنا از آب در امدن آن دختر. اسمش را آرام زمزمه کرد تا شاید هوشیاری اش را باز یابد اما دختر ۱۹ ساله چشم هایش را باز نکرد.
-هوی ساکورا، خیلی سنگینی نمیتونم ببرمت!

اما هیچ فایده ای نداشت، آرام دستش را دور بدن دختر حلقه کرد و او را بلند کرد.
-عوضی، همیشه روی اعصابمی.

بر خلاف حرف هایش لبخند کوچکی روی لب هایش شکل گرفت، پدرش با دیدن این دختر قطعا شوکه می شد و دیدن این لحظه باید بسیار جالب باشد درست مثل همان روز.
-دردسره عشق خودکشی.

دختر غیر ارادی و با چشم هایی کاملا بسته زمزمه کرد.
-هویجه کوتوله.

صورت پسر کاملا قرمز شد، شاید باید او را همینجا وسط خیابان رها میکرد تا بمیرد و راحت شود ولی او نمی توانست با همکارش چنین کاری کند.


تصویر کوچک شده

It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.