هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: باجه تلفن وزارتخانه (ارتباط با مسئولان)
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ جمعه ۲۸ مرداد ۱۴۰۱
#1
ما از این ظلم و جور شما به تنگ آمدیم! نمیدانیم محجبه شدیم یا دزد محل!


ما می‌دانیم، زیبا گشته‌اید.


ویرایش شده توسط لاديسلاو زاموژسلی در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۲۸ ۲۰:۲۹:۳۰

معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۹:۴۳ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
#2
فرستنده: آرتور ویزلی
گیرنده: پریز های ماگلی دوست داشتنیم
آدرس: انبار خانه ویزلی ها


اول دفتر به نام مرلین دانا / صانع پروردگار حیّ توانا


سال هاست که شماها رو باز میکنم و به درونتون مینگرم تا از جهان درون شما با خبر شم ولی خبری از جهان نیست. مسیری ساده و زیباست که هرگز نتونستم اون رو بفهمم! بله، با هر پیچی که از میان شما باز میکردم به دنیای به ظاهر ساده اما پیچیده شما نزدیک تر میشدم. سال ها زمان خودم رو صرف باز کردن پیچ ها و مطالعه روی بخش های مختلفی از شما کردم اما زمانی که به اشتباه، جادویی روی یکی از شما اجرا کردم و به موجودی زنده تبدیل شد، دیگه نتونستم به تحقیقاتم ادامه بدم. از زمانی که یک وسیله کوچک ماگلی تبدیل به موجودی زنده شد که تنها قادر به راه رفتن بود، از زمانی که تلاش برای حرف زدن داشتید اما فقط صدای زیری ازتون به گوش میرسید، از همون زمان ها هرگز نتونستم مثل گذشته باهاتون رفتار کنم.

میدونم زجر های بسیاری کشیدید، زیر آزمایشات بسیاری بودید، پودر شدید، نصف شدید، تکه تکه شدید و اجزای درونیتون بیرون کشیده شد و من بابت همه این ها متاسفم. نباید اجازه میدادم جعبه پریز هایی که آزمایشات ناموفق روشون اجرا شدن رو می دیدین. با این حال همه چیز رو دیدین و حالا از من دور شدید. بعد از زنده شدن و جون گرفتنتون تصمیم داشتم ازتون مراقبت کنم و هرگز بهتون آسیب نزنم تا شاید روزی خودتون راز پریز های ماگلی رو بهم بگید یا حداقل بهم نشونش بدید. امیدوارم من رو به خاطر کاری که با دوستانتون کردم ببخشید و دوباره پیش من برگردید تا در کنار هم به راز دنیای ماگلی پی ببریم.

قاتل و نسل کش دوستدار شما
آرتور ویزلی

10 صفر 1443


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


پاسخ به: کلاس «جادوی سیاه فوق پیشرفته»
پیام زده شده در: ۱۹:۳۰ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#3
1. یادگرفتیم ارواح نفرینی ویژگی ها و اشکال گوناگونی دارن. ویژگی های ظاهری و قابلیت های روح نفرینی که گیرتون اومده رو با توجه به انرژی منفی تون شرح بدین. سه نمره

ویژگی های ظاهری روح نفرینیم رو شرح ندم خیلی بیشتر به نفعتونه ولی حالا که تکلیفه، مجبورم که شرح بدم. روح نفرینی که گیر من اومده اصلا شبیه روح نفرینی نیست! بیشتر شبیه نفرین روحیه! البته شاید این دو تا یکی باشن ولی خب همینه که هست! نفرین من روحیه خوبی داره چون روحیست که نفرین بدی داره. هیچ ربطی به هم ندارن ولی بازم همینه که هست. یه قیافه نحس و کریه و مزخرفی داره که خود روح های نفرین شده ازش میترسن. انگار یه بار رو صورتش اتو کشیدن، بعد روش نشستن چروک شده! از ویژگی هاش هم اینه که مرض داره! بله. کاملا درسته. ایشون کرم دارن و اگه همون یه بار در سال که پیداش میشه با جامپ اسکِیر ها و جیغ و دادهاش سکته ات نده، کریسمس سال بعدش واسش کریسمس نیست. شب شهادت مرلینه!

از قابلیت های ظاهری دیگش اینه که مثل پریز خرابایی میمونه که من همیشه گیرم میاد. اگه سعی کنی بگیریش یا باهاش مبارزه کنی، جرقه میزنه و غیب میشه و تنها زمانی میتونی بفهمی داره بهت حمله میکنه یا نه که جرقه هاش رو ببینی یا صداش رو بشنوی. شاید بگی خیلی سخت نیست مبارزه باهاش و میتونی بفهمی کجاست ولی اصلا اینطور نیست. چون در صورتی جرقه هاش رو میبینی که خیلی بهت نزدیک شده و بهش خیره بشی! اینو بدونید که اگه دستش بهتون برسه انقدر بهتون برق وصل میکنه تا دیگه نتونه بهتون برق وصل کنه!

2. واسه مقابله با روح نفرینی از چه وسیله ای استفاده می کنین ؟ مراحل انتقال انرژی منفی به شی رو به صورت کامل توضیح بدین. دو نمره

به نام خدا، پریز! بله. از پریز استفاده میکنم و برای انتقال انرژی ابتدا چشمان خود را نمیبندم. خیر! بیشتر باز میکنم و به پریز خیره میشم تا جایی که بخواد از حدقه بزنه بیرون و تمام مدتی که به پریز نگاه میکنم، به زمانی فکر میکنم که بوی سوپ پیازهای مالی به مشامم میرسید و کانون گرم خانواده در کنار هم جمع گشته و مثل گشنه های از جنگ برگشته، میافتادیم به جون میز غذا! انرژی یه جوری انتقال پیدا میکنه به پریز که انگار داری کاسه سوپ پیاز رو سر میکشی. سپس پریز به طور مداوم جرقه میزنه و اکنون بنده آماده نبرد با روح نفرینی که نمیدونم من گیر این افتادم یا اون گیر من افتاده، میباشم.

3. گزارش کوتاهی از نبردتون با روح نفرینی تون شرح بدین. (غیر رول) پنج نمره

همونطور که تو سوال قبل گفتم، به همون شکل پریز به دست آماده شدم و منتظر موندم تا جرقه هاش رو ببینم. ساعت ها غیب بود و خبری ازش نبود. خیلی صبر و حوصله داره و تمام مدت داشت سعی میکرد کاری کنه که فکر کنم رفته و خبری ازش نیست تا بتونه توی یه موقعیت مناسب من رو مورد عنایت جرقه هاش قرار بده. تقریبا هم موفق شده بود ولی یه اشتباه بزرگی که کرد این بود که در لحظات آخر خیلی بهم نزدیک شد و من صدای جرقه ای رو از سمت راستم شنیدم. فورا به سمت راست چرخیده، ژست گرفته، دو دستی پریز را چسبیده و دستانم را دراز کرده تا آرنج در چشم روح که ناگهان دیدم از سمت چپم ظاهر شد بی شرف!

خلاصه که مرلین نصیب گرگ بیابون نکنه. انقدر بهم الکتریسیته داد که چشمام به چشماش اتصالی کرد. پریز از دستم افتاد و امید ها ناامید شد ولی ناگهان پریز گم گشته باز آمد به کنعان و الکتریسیته از درونم به بیرون بازتاب شد و به خورد پریز رفت و اکنون که اینجا هستم، پریز دل ها روح نفرینی رو درون خودش کشیده و مورد عنایت جرقه های خودش قرار میدهد.

سوال اختیاری: استاد راکارو مشکل تمرکز داره و برای انتقال انرژی منفی باید، به چیزی که خیلی دوستش داره فکر کنه! اون چیز چیه؟ ( این سوال اختیاریه و فقط یه جواب داره، در صورت اینکه درست جواب داده بشه یک امتیاز اضافه بهتون تعلق داده میشه.)

آرکو تنها چیزی که بهش فکر میکنه یه چیز نیست بلکه یه شخصه. اون شخص هم کسی نیست جز جیسون. آرکو تنها به جیسون فکر میکنه و همین باعث میشه بتونه تمرکز کنه.


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۹:۵۷ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰
#4
ایوا با استرس به وضعیت نگاه میکرد. نمیدونست باید چیکار کنه و حسابی توی دردسر افتاده بود. نگاهی به جادوآموزان و البته جادو نیاموزان بلکه جادو بلدان یا همون جادوگران انداخت و هر لحظه استرسش بیشتر میشد.
-ارباب!

ارباب دل ها با اینکه بلیط بود ولی قدش بلند بود. رعنا و خوش قد و بالا، شبیه برنج محسن جلو تر از همه بلیط ها ایستاده بود ولی چیزی نمیدید چون کلش تو مشتری بود. البته سیاره مشتری! همینطور که با خودش می گفت "بالاخره لردم. با اینکه بلیط شدم ولی هنوز ابهتمو از دست ندادم" نفس عمیقی کشید و مقدار زیادی گاز هلیوم به درون ریه هایش کشید! برگشت به یه طرفی که فکر میکرد نگهبان موزه اونوره ولی اینور بود. دهان خویش باز کرد و با صدای نازک گفت:
-ما لردیم. دستور میدیم...

هنوز حرف لرد تموم نشده بود که صدای قهقهه نگهبان تا مشتری رفت. ارباب عصبی بود. خیلی عصبی بود. اونقدری عصبی بود که پاش رو برد بالا تا نگهبان رو شوت کنه ولی آرتور رو شوت کرد. آرتور که حتی اون هم بلیط بود، چرخی در هوا زد، از میان ابرها عبور کرد و در میانه راه خودش را تا کرد تا شبیه موشک شد و دوباره کل مسیر رو پیش بقیه برگشت. نگهبان همچنان قهقهه میزد و روی زمین خودش را به خاک و خون میکشید. وضع خیلی خراب بود. حتی ایوا هم دیگه استرس نداشت و عصبی بود. قدمی به جلو برداشت و نزدیک نگهبان شد. نگاهی به نگهبان انداخت و دهان باز کرد:
- سکوت کن ملیجک!

ایوا این رو گفت ولی بعدش دهان مبست، بلکه بیشتر باز کرد و همچون تایتانی گرسنه نگهبان رو قورت داد.
-مشکل حل شد! اراذل بریزید توووو!

با فریاد ایوا، جادوگران بلیط نما در حالی که اتوبوس رو به الیاف خودشون هم نگرفته بودن، رفتن که بریزن تو موزه ولی یهو اتوبوس جادوگران بلیط نما رو به چرخ خودش گرفت و جلوشون وایساد!
-مگه نگفتم کل مدت باید توی من باشید!
-موزه دیدن از تو اتوبوس حال نمیده.
-خیر! خیلی هم حال میده!
-خانم وزیر اجازه؟ این اتوبوسش خیلی بی تربیته! نمیذاره بریم تو!

ایوا نگاه خشمناکی به اتوبوس انداخت اما گویا اتوبوس به این راحتی ها بیخیال نمیشد.


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


پاسخ به: کلاس «جادوی سیاه فوق پیشرفته»
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴ جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰
#5
1.چند مورد از عوارض دیگه معجون رو نام ببرید.(3نمره)

قطعا معجونی که روش کار نشده باید روش کار شه! اینو یکی از اساتید بنده به اسم استاد بیابونی گفتن. من عوارض زیادی از این معجون دیدم که یه چند تاییش رو میگم:
1.من معجون رو خوردم موهام سفید شد. البته شاید این عوارض محسوب نشه ولی خب...
2.اصولا خون آشاما دو تا دندون نیش دارن. نیمه خون آشاما رو نمیدونم ولی من همه دندونام نیش شده. هی لب پایینمو گاز میگیرم!
3.پیاز دیگه مزه پیاز نمیده. مزه شربت سینه میده.
4.حس بویاییم! بوی خون میاد! بوی خووووووووون!
5.یک ساعت در میون احساس گشنگی میکنم. اون میون که احساس گشنگی نمی کنم، گشنگی منو احساس میکنه!
6.نور خورشید که بهم میزنه براق میشم! بابا ویزلی براق!

2. شما به عنوان نیمه خون آشام موقت یک طلسم اختراع کنید و اسم و ویژگی های طلسمتون رو هم ذکر کنید. طلسم حتما باید سیاه باشه. (2نمره)

نام طلسم: سیم سالابین!
روش اجرا: نیمه خون آشام نیازی به چوب دستی نداره. دست راستش رو میاره جلو، بعد دست چپش رو. با انگشتاش بندری میزنه و اسم طلسم رو پشت سر هم تکرار میکنه.
ظاهر و ویژگی طلسم: دود قرمز رنگی اطراف فرد طلسم شده رو میگیره و اون فرد به مدت یک ساعت خشکش میزنه... ولی وقتی خونشو داری سر میکشی کاملا حس میکنه و متوجه همه چیزه!

3. توهم هایی که می بینید رو شرح بدین.(غیر رول و خلاقانه) (5 نمره)

پیاز! همه جا پیاز هایی رو دیدم که ازشون خون جاریست. گونی پیازی دیدم که چاقو کردن وسطش و پیاز های خونین ازش بیرون میزنه. گونی های پیاز بیشتر منو دوره کردن. همه افرادی که از کنارم رد میشن رو گونی پیاز هایی دیدم که در خون خودشون غوطه ور شدن. سوپ پیاز های مالی خونین بودن. از پیاز ها خون میچکید... از خون ها پیاز میچکید! من حتی خودم رو دیدم که در خون پیاز ها غرق میشدم و چشمانم می سوخت!


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰
#6
ملت با خوشحالی رد سیبیل را دنبال میکردن. اصلا براشون مهم نبود که طرف قاتله بابا! میزنه شتکتون میکنه و فقط دنبال پیدا کردن اصغر بودن تا بعدش سر گرفتن مدال افتخار دعوا کنن. همینطور که مسیر سیبیل های روی زمین ریخته رو دنبال میکردن، ناگهان با سر و صدای آرتور سرجاشون وایسادن:
-وایسید وایسید...
-چی شده ویزلی؟ تقریبا رسیدیم به اصغر!

آرتور لینی رو که تمام این مسیر رو غلت زده بود از روی زمین برداشت و به سمت ایوا گرفت:
-تفش دیگه چسبناک نیست. نمیتونه سیبیلا رو جمع کنه. دوباره تف کن!

ایوا بدون اینکه فکر کنه اصلا نیازی به اینکار نیست و رد اصغر سیبیل رو زدن، رنگ و رویی عوض کرد و بار دیگر فشاری به خودش آورد. توانی گذاشت که این توان رو سر یه چیز دیگه گذاشته بود الان اون چیزه به موفقیت رسیده بود. نمیدونم چی حالا! فشار بسیاری وارد کرد و جوری تف کرد که بالا آورد! لینی به آرتور نگاه میکرد. عمیق تر و خشن تر. اگر دستش باز بود نه تنها آرتور بلکه نسلش را منقرض میکرد. آرتور در یک حرکت کنترل نشده ای لینی رو به سمت پیتر پرت کرد:
-عه وا پریزام!
-ریخت؟
-نه یعنی پریزایی که گم کرده بودم.

آرتور خم شد و اون پایین لا به لای بالاهایی که ایوا آورده بود گشت و لامپ هاش رو دونه دونه جدا میکرد. در طی این مدت ملت حواسشون به کل از اصغر پرت شده بود. در همین لحظه پیتر، درست مثل آرتور، کاملا کنترل نشده لینی رو به سمت سدریک پرت کرد و فریاد زد:
-اصغر! رد سیبیلا رو بگیرید بابا!

ملت دوان دوان رد سیبیل گرفتن. چندین پیچ و خم رو طی یک مسیر راهروی طویل گذروندن تا به یک اتاق در بسته خسته رسیدن. نفس ها در سینه حبس بود. کسی جرئت نمیکرد به در دست بزنه، چون میترسیدن اونی که پشت دره بیاد بهشون دست بزنه! پیتر به آرومی دستش رو به سمت در برد و دستیگره در رو گرفت. خیلی آروم و در حالی که از ترس اشک در چشمانش حلقه زده بود، دستگیره در رو کشید پایین و در کمال تعجب در باز شد! اصولا باید هم باز میشد. تعجبی نداشت! ناگهان فشاری به در آورد و بخاری از پشت در برای حماسی کردن صحنه خارج شد و ناگهان از لا به لای بخار ها یه توله سگ پدسگ پشمالو با موهای خرمایی روشن مایل به بلوطی تیره‌ زد بیرون:
-اینکه اصغر نیست!
-ولی خرمایی روشن مایل به بلوطی تیره ست!
-اصغر سگ شده!
-شایدم سگ اصغر شده!

ملت جلوی در اتاق ایستاده بودن و به سگی که معلوم نبود اصغر شده یا اصغر سگ شده نگاه میکردن و با هم بحث میکردن که آیا او اصغر واقعیست؟


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


پاسخ به: مکان های اهریمنی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۰ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰
#7
آنچه گذشت...
طی یک اتفاق عجیب که سال ها پیش هم رخ داده بود، دریچه ای به دنیای اهریمنی باز شد و جیسون غیبش زد. همه گریفی ها جمع شدن تا وارد دریچه بشن و جیسون رو نجات بدن، اما بر اثر یک اتفاق، آرتور و پیتر زودتر از بقیه وارد دریچه شدن و از تیم جستجوی گریفی جدا شدن. بقیه اعضای گریف با استفاده از وسایلی کاربردی، وارد دنیای اهریمنی شدن و بعد از گذشت مدتی، به خاطر هوای مسموم دنیای اهریمنی، آرکو شخصیت خودش رو گم کرد و بعد از چاقو کشیدن روی گریفی ها از اونها جدا شد. تیم جستجوی گریفی بعد از مدتی گشت و گذار، تصمیم گرفتن داخل کلبه امنی که زیر یکی از درخت های غول پیکر جنگل دنیای اهریمنی مخفی بود، استراحت کنن. از نظر استرجس و سرکادوگان، دنیای اهریمنی نسبت به دفعه پیش تغییر کرده بود...
-------------------------------------------------------------------------------------------

سویی دیگر از دنیای اهریمنی-محل ظاهر شدن آرتور و پیتر

بعد از مدتی تلاش، بالاخره آرتور، پیتر رو از شر شاخه های درخت آزاد کرده و اون رو پایین کشیده بود. هوای منطقه سنگین بود و کم کم آرتور و پیتر رفتار های عجیبی از خودشون نشون میدادن. آرتور در حالی که مسیر جنگل رو گرفته بود و در حرکت بود، دو تا سیلی توی صورت خودش زد تا حال و احوالش سر جاش بیاد:
-میگم... این اطراف باید یکم آب پیدا بشه. تو تشنه ات نیست؟

پیتر که از آرتور گیج تر بود و تلو تلو میخورد و تعادل نداشت، پشت سر آرتور در حال حرکت بود:
-آب؟ توی این جنگل؟... فکر نمیکنم بتونیم آب پیدا کنیم.
-همش تقصیر توئه. اگه تو به من... نخورده بودی الان اینجا نبودیم... پیش بقیه بودیم.
-تقصیرا رو گردن من ننداز... تو جاخالی ندادی... عه آب!

پیتر به سمت مرداب کوچیکی که وسط جنگل بود اشاره کرد. آرتور سرش رو چرخوند و بعد از دیدن مرداب، به سرعت به طرفش دویید:
-دیدی گفتم آب پیدا میشه. ولی تو مخا... مخالفت کردی.
-بهتره یکم بخوریم... من که دارم بیهوش میشم.

پیتر و آرتور هر دو از آب مرداب خوردن. اشتباه بزرگی که هرگز نباید انجامش میدادن. مسموم تر از هوای دنیای اهریمنی، مرداب ها و دریاچه هاش بودن. به هر حال اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد و آرتور و پیتر اوضاع خودشون رو بدتر کردن. پیتر که همچنان داشت از آب مرداب میخورد نگاهی به داخلش انداخت:
-میگم... این تو ماهی داره. قلاب نداری ماهی... ماهی بگیریم بخوریم؟ من گشنمه!
-قلابم کجا بود؟ بعدم این ماهیا... خیلی کوچیکن... چجوری سیرت کنن؟
-شاید سیر نشیم... ولی ممکنه پیاز شیم! هه... هه... هه!
-پیاز شو... خودم میخورمت!

پیتر نگاه مست و ملنگی به آرتورکرد و دوباره به مرداب خیره شد:
-بیا یکم... آب با خودمون ببریم. شاید بین... بین راه تشنمون شه!
-موافقم. بذار چند تا شیشه... از توی کولم بیارم بیرون...

آرتور دستش رو پشت کمرش برد و چیزی جز جای خالی کوله حس نکرد. دستش رو جلو آورد و نگاهی گیج و منگ به دست خالیش و بعد به پیتر کرد. دوباره دستش رو پشتش برد و چیزی گیرش نیومد. بار دیگه به دست خالیش نگاه کرد. آرتور نگاه گیج و خمارش رو درحالی که جفت ابروهاش رو بالا داده بود به طرف پیتر با همون قیافه برد:
-عه کولم نیست...
-کولتو میخوای چیکار؟... ما شیشه میخوایم واسه آب!
-خب شیشه ها تو کولم بود... همش تقصیر توئه که جاشون گذاشتم...

آرتور این رو گفت و بلند شد تا یقه پیتر رو بگیره، ولی مثل یه تیکه ژله افتاد روی پیتر و هردوشون مثل دو تا تیکه ژله افتادن توی مرداب!

همان لحظه-منطقه ای نامشخص

-بدون شک دنبالت میان. ولی نمیتونن پیدات کنن.

صدایی عجیب و وهم آور در منطقه میپیچید. موجوداتی ناشناس دور تا دور جیسون رو گرفته بودن و منتظر دستورات بودن:
-هیچکدوم دووم نمیارن ولی من نگران دوتاشونم. اون دو ارشد! میخوام که برام بیاریشون. خودت رو ثابت کن.

جیسون سرش رو بالا گرفت و با چشمانی تماما سیاه به رو به روی خودش خیره شد:
-هر چی شما بگید سرورم!


ویرایش شده توسط آرتور ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۲ ۱۱:۵۲:۳۵

معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


پاسخ به: مکان های اهریمنی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۲ سه شنبه ۵ مرداد ۱۴۰۰
#8
همگی وسایلشون رو جمع کرده و آماده حرکت بودن. شک و تردید برای ورود به دریچه تو چهره عده ای دیده میشد اما عده ای هم هیچ ترسی نداشتن. هدف اونها نجات جون جیسون بود و اصلا براشون اهمیتی نداشت که چه بلایی سر خودشون میاد. استرجس پیش قدم شد و جلوی دریچه ایستاد. قبل از ورود به دریچه، نگاهی به اعضا انداخت:
-همگی آماده...
-صبر کنید!

صدای اما بود که از پایین پله های خوابگاه میومد و به دنبال خودش پیتر رو داشت. با سرعت به سمت استر دوییدن و اما نفس زنان در مقابل استر ایستاد. ولی پیتر همچنان به حرکتش ادامه میداد و ویبره زنان به طرف آستریکس میرفت:
-ترمز دستی دا!
-ترمز ندارم!
-دا بگیر اونور...

آستریکس شیرجه ای زد تا پیتر بهش نخوره ولی این جاخالی دادنش باعث شد که پیتر به آرتور برخورد کنه و جفتشون با هم توی دریچه بیافتن. سکوت همه جا رو فرا گرفت. همه بهت زده به دریچه نگاه میکردن. صدای فریاد لحظه آخر آرتور در گوش همه میپیچید. چهره استرجس پر از خشمی بود که نمیشد جلوش رو گرفت. چهره اش جمع تر و جمع تر شد و ناگهان فریاد زد:
-جنازه!

همگی از فریاد استرجس یکبار دیگه جا خوردن. استرجس خودش رو جمع و جور کرد و سعی کرد آروم تر باشه ولی قرار بود همه چیز طبق برنامه پیش بره و همگی با هم وارد دریچه بشن. این استرجس رو عصبی میکرد. بدون معطلی رو به اما کرد و گفت:
-باهامون میای یا نه؟

اما بدون ذره ای شک جواب داد:
-معلومه که میام. جیسون رو تنها نمیذارم. در ضمن، مطمئنا به یکی که تند و تیز باشه نیاز پیدا میکنید. میدونید که...
-آره، به قابلیت های کلاه برداریت احتیاج داریم!
-اوی!

قبل از اینکه اما بپره روی آستر و همدیگه رو تیکه پاره کنن، استرجس فریادی زد و همه رو به سمت دریچه هدایت کرد. استرجس از اتفاقی که چند ثانیه ای پیش رخ داده بود به شدت جوش آورده بود. میدونست که آرتور و پیتر در جای دیگه ای از مکان های اهریمنی ظاهر شدن و قرار نیست بهشون نزدیک باشن. همگی وارد دریچه شدن و حالا به جز نجات جیسون و فرار از موجودات اهریمنی درون دریچه، باید آرتور و پیتر رو هم پیدا میکردن.

همان لحظه-محل ظاهر شدن آرتور و پیتر

در گوشه ای از این دنیای اهریمنی، آرتور کنار یکی از درخت های عظیم الجثه جنگل افتاده بود و آروم آروم از هوای مسموم اون منطقه تنفس میکرد. پیتر که بالای درخت بود و پاش بین شاخه ها گیر کرده و همچنان ویبره میزد، بیشتر در معرض هوای مسموم بود. باید خودشون رو از اون شرایط سخت خارج میکردن، با این حال هوای مسموم دنیای اهریمنی ذره ذره تاثیر خودش رو میذاشت و هوشیاری کامل رو از اون دو نفر میگرفت.


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


پاسخ به: کلاس «جادوی سیاه فوق پیشرفته»
پیام زده شده در: ۱۲:۳۱ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰
#9
1. مزایا و معایب این طلسم رو نام ببرید؛هر چه قدر خلاقانه تر بهتر.(چهار نمره)

مزایا:
1.چاقو پرت میشه!
2.چیزی جز چاقو پرت نمیشه!
3.یه دونه ر داره!
4.گفتید آسیب نمیزنه؟
5.میشه باهاش پیاز پوست کند! خودم تست کردم!
6.ما یه بار هوریس رو باهاش زدیم! مزایا حساب میشه؟

معایب:
1.با اینکه آسیب نمیزنه ولی اون دانش آموزه داشت خفه میشد.
2.یه دونه بیشتر پرت نمیکنه. بهتر بود چند تا پرت میشد.
3.ضد طلسم نداره هنوز. رسیدگی کنید.
4.فرد و جورج بابامو آوردن جلو چشم با این طلسم.
5.هوریس دردش نگرفت!

- یه خاطره کوتاه از اینکه خودتون از طلسم استفاده کردین رو شرح بدین.تاکیید می کنم که شرح بدین!(چهار نمره)

یه بار که میخواستیم سوپ پیاز درست کنیم واسه محفل، مالی یه گونی پیاز داد بهمون گفت پوست بکن و خلال کن. اون همه پیاز رو نمیشد هم پوست کند، هم خلال کرد هم اشک نریخت. خلاصه سپردیمش به فرد و جورج، طلسم رو یادشون دادیم و خودمون از زیر کار در رفتیم توی انبار با پریزامون بازی کنیم. ولی توی ویزلی ها هیچوقت یه چیزی رو به فرد و جورج نسپارید! شلوغن! دوست دارن همه چی رو تست کنن! ریختن تو انبار ما رو با این طلسم زدن. هی میگیم درد داره. هی گوش نمیدن. الان اگه زخمش واقعی بود میتونستم با هر بار آب خوردن گلا رو هم آب بدم!

2. چه بر سر جادو آموز پررو اومد؟ سی هشت ساعت عذاب جادو آموز رو به صورت گزارش، شرح بدین. تاکید می کنم به صورت گزارش نه رول!(دو نمره)

شواهد میگن سی و هشت ساعت داشته خفه میشده! سی و هشت ساعت! چجوریشو نمیدونم. ولی این بشر سی و هشت ساعت داشته خفه میشده. میگن از اونجایی که هنوز ضد طلسم پیدا نکردن براش، اون دانش آموز هنوز داره دست و پا میزنه. بردنش پیش مادام پامفری ولی نتونست کاری بکنه. قرص و شربت و آمپول براش تجویز کرد ولی فایده نداشت. میگن بعد از سی و هشت ساعت هنوز داشت به خودش میپیچید و انقدر تمارض کرد تا خونریزی درونی کرد!


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


پاسخ به: منفورترین شخصیت
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰
#10
اصیل؟ ببینید کی از اصالت حرف میزنه! یک اسلیترینی پاچه خوار لرد! اوه. عذر میخوام اگه مرگ خوار رو اشتباه تلفظ کردم. به اصالتتون بر نخوره.


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.