شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
از میون این ورود بی مناسبت از میون رنج و درد ببین چی مبارزه است آخرین زخم تو گوش سرد ما میگفت که زندگی یه شاهکار بی مقایسه است ما دردامونو مشترک شدیم زمان به ما داد امکان اشتراک درد رو واسه رقص وقت تصمیم و وقت راه سخت آزادی یه شاهکار بی مقایسه است ما رشد کردیم تو خشک سالیهامون شدیم لوح تاریخ با مداد جغرافیامون سخت گذشت بر ما بی رخت گذشت سرما، خطر شکست نظم پرواز پرنده بود وقتی بعد هر سقوط آواز مرگ رو می سرود وقتی پرواز پر از بیم و حادثه است این کوچ مرگی شاهکاری بی مقایسه است من مرگ های زیادی دیدم توی زندگیم و فهمیدم بی پایان هیچ آغازی زنده نیست این واقعیت شاهکاریه من روح مرگ رو دیدم تو بدن زندگی مرگ که تنها ترین برنده بود پشت تموم لبخندها به خنده موند مثل صورتت تنها گل زندگیت که جای زخم یکی از گلبرگ هاشو کنده بود تو باید زرد بشی بریزی تا که سبز بشی بچینی باید سبز بشی بچینی تا که زرد بشی بریزی نگران نباش و بگذر از درد که کل زندگی همین مسیر یکطرفه است
ما رو حفره هامون میکشن به حرکت هنوز هدف هایی گم شده که هیچ وقت اصلا نبود هیچ کس از پشت کوه ها خبری نداره شاید اتفاقی پشت کوه ها اصلا نبود خلع ما به خلع هم دیگه وصله پذیرش این خلع ها آغاز رقصه باید بسازی تا خراب شه از صفر من فکر میکنم زندگی تصادف محضه با لحظه به لحظه زمان که بی رحمه عدل و آزادی ماهی گریزن اما باید صید پوچی رو بفهمه دستت بگذر از خلع تا آغاز شه رقصت مست شو خودت رو از ترس پس بگیر نفس شو دوباره محو رقص شو ببین رقص شو حقت رو خشم کن بگیر دست شو گسست شو کشف کن، بمیر...
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1405/2/12 20:16:59 ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1405/2/12 20:28:57 ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1405/2/12 20:42:17
قبل از آنکه آسمان تیره بشکافد، مرگ باران را در اعماق روح خویش پیشبینی کرد. دخترک به سوی کنارهی رودخانه خزید، موجها در رقصی ولگردانه و خبیث با صدایی سمی که از عمق رود چون خنجری زهرآلود بر سکوتِ گورستانوارجنگل فرود می آمدند. باران بر موهای بلند و پریشانش فرومیریخت؛ به سایهای بیجان نزدیک شد، پیرمردِ خاموش که در ظلمت بیانتها، واژههایِ ممنوعه را بر کاغذ پوسیده میبافت، انگشتانش روی کاغذ می لغزیدند. سرانجام، آن را بدون کلمهای به دختر داد. کاغذ، زیر شلاقهای بیرحم باران، متلاشی و جوهر زمردین مسمومش چون جریانی از ارواح گمشده به رقص هولناکی درآمد. دخترک کاغذ را با دستانی یخزده گرفت و چشمانش را به پیرمرد دوخت؛ او با قامتی شکسته، در مهِ مرگبار باران ناپدیدشد، سایهای از کابوس ابدی. آنگاه، به کاغذ خیره شد و دکلمه را در سکوت طوفان زمزمه کرد:
میبینم آن شکفتن شادی را پرواز بلند آدمیزادی را آن جشن بزرگ روز آزادی را کیوان خندان به سایه میگوید: -دیدی؟! به تو می گفتم...