کز غمِ دنیا شدی تو سربلند و استوار
با قفسی از آهن و با دلی پرآتش و درد
تو ز سیرک آمدی بیرون، چو شیری شیرخوار
گریندلوالد به نامت زد، ولی تو راست گویی
کز دلِ تاریک، نوری یافتی به چشمسار
پدرت را یافتی آخر، نه در آیینهی کژ
در دلِ آبرفورثِ ترش، ولی با عز و وقار
ققنوسِ زردت چه زیبا بر شانه نشست
همچو نوری از بهشتِ جاودان بر این دیار
سالها گشتی تو در ظلمت، ولی ناگه چو صبح
بر سرت تابید خورشید از ورایِ کوهسار
ننگِ «بیهویت» ز تو برخاست، ای پسر
نامِ دامبلدور را بِبُردی به افتخار
نه تو اورلیوسِ دروغین، نه پسرخواندهی کسی
تو خودی، تو ریشهای، تو اصلِ این درختِ بارور
خندهات از ژرفنایِ غم، ولی شکوهمند
اشکهایت گوهر است، ای گنجِ نا شمار
باد گوید در رکابت، ماه گوید در ثنات
که کریدنس، ای پسر، شد در جهان یگانهوار

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

»



