جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  201 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: چهارشنبه 10 دی 1404 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ورنون دورسلی اصلا آدم بی عار و بیکاری نبود. همین شکم گنده خودش و پسرش دادز، اینکه هری پاتر را بزرگ کرده بود و خانه و ماشین خریده بود نشان میداد قبلا حقوق خوبی داشته و حسابی زحمتکش بوده است. البته بعدا احتمالا به خاطر نوسانات دلار، قسمت "کش" زحمتکشی اش گشاد شده و از تنش در آمده و مرد را بدون سپر و پوشش در دامن جادوگران انداخته که از او و خانواده اش بیگاری بکشند.

ورنون که قول پول را از کجول گرفت، بیل بلندش را برداشت ( دادلی روی زمین شیرجه رفت که بیل به سر نشود) و به سمت گوشه ای که ماسه ها را جمع کرده بودند رفت و بیلش را مانند فاتحی که نصف جهان را گرفته در ماسه فرو کرد و یه پایش را به بیل تکیه داد. دستی به کمر زد و سیس عکس انتخاباتی گرفت و به دور دستها خیره شد.
- اینجا جای آشپز خونه رستورانه... اصلا بوی آشپزخونه رو میده... جایی که برای ملت شیشلیک رو با چربی گوشت میزنیم و برای دختر پسرهای ادایی گوشت گیاهی سرو میکنیم... بعله اینجا...

حرفش نصفه ماند چون اسنیپ از دری که درست پشت تپه ماسه ای بود بیرون آمد و در حالی که داشت دستهای خیسش را با شلوارش پاک میکرد، گفت:
- این دستشویی سیفون نداره... من طلسم هواکش براش زدم... هر کسی میره طلسم هواکش رو پشت سرش انجام بده... آفتابه هم پر کنید!

پتونیا که در نزدیکی ورنون بود، عق زد و ورنون بیخیال حرف زدن در مورد بو ها شد و شروع به بیل زدن کرد. اگرچه ورنون باغچه خودش را هم بیل نمیزد ولی بیل زن خوبی بود. در طی چند حرکت حرفه ای و خاک ریختن روی سر پتونیا، چاله ای را کند و به دقت گسترشش داد که بتوانند کم کم قسمت پی ریزی آشپزخانه و لوله ها را بزنند. ورنون خیلی مطمعن نبود که جادوگران برق دارند یا نه، بنابراین در مورد سیم کشی سوالی نکرد.
از آنجا که نمیتوانست موقع بیل زدن ساکت بماند، او هم شروع به خواندن کرد:
- عمو سبزی فروش!

اسنیپ که داشت برای پی آشپزخانه سیمان و بتن آماده میکرد، گفت:
- بعله!
- سبزی کم فروش!
- بعله!
- من سبزی میخوام!
- بعله!
- گلرت هم دارین؟
- بعله!
- گلرت گل داره؟
- بعله!
- درد و دل داره؟
- بعله!
- منو دوسم داره؟
- بعله!
- قربونم میره؟
- بعله!
- اصلا منو دیده؟
- بعله!
- منو پسندیده؟
- بعله!
- عمو سبزی فروش!
- بعله!
- من گلرت میخوام!
- بعله!
- واسه دلم میخوام!
- بعله!
- اون گوگولیه؟
- بعله!
- این اصولیه؟
- بعله!
- لردم بهم میدین؟

در این جا در میان قر دادن همگانی افراد؛ اسنیپ که رگ غیرتش باد کرده بود، ایستاد و گفت:
- نخیرم! چه غلطا!... بکن اون چاله لامصبو این سیمان و بتن اماده است... بعد هم کجول... باید بری برای آشپزخونه وسایل بخری... ما ساختمونو درست میکنیم... تو وسایل رو آماده کن دیگه!

کجول که به اینجای قضیه فکر نکرده بود، برگش را خاراند و گفت:
- وسایل از کجا بخرم؟... باید برم حراجی یعنی؟... از کی بپرسم؟
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 دی 1404 07:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کجول، پیش از اینکه شکستش را به مرگخواران اعلام کند و با جمله‌ی " این کارا به ما نیومده جمع کنید بریم. " آنها را از ادامه کاری که چندان هم کار نبود منصرف کند، چیزی در ذهنش روشن شد. شاید یک درخت کریسمس!

- تو که یه ماگل احمقی پس...
- ماگل احمق؟ چطور جرئت می‌کنی ای جادوگر پست!

کجول سیب زمینی‌های رشد کرده روی سرش را کند و به طرف ورنون پرت کرد.
- یکم ساکت شو ببین چی میگم!

ورنون که حالا روی زمین نشسته بود و داشت سیب زمینی‌ها را با خانواده‌اش برای شام شبشان جمع می‌کردند، با تکان دستش نشان داد که گوش می‌دهد.

- تو یه ماگلی، پس گالیون به دردت نمی‌خوره. باید از پولای ماگلا استفاده کنی، درست نمیگم؟
- معلومه که اینطوره! پس فکر کردی اون گالیونای بی‌مصرفتون رو می‌خوام چیکار ؟

کجول، با خوشحالی به طرف ورنون جست زد و دستش را روی شانه‌ی او گذاشت.
- می‌دونی که، با توجه به محدودیتای لرد سیاه، اگه ما به عنوان درآمد رستوران پول ماگلی بهشون تحویل بدیم، در کسری از ثانیه ما رو به دیار ناباقی می‌فرستند. پس مجبوریم همه درآمدمون گالیون باشه.

حرف‌های کجول کم کم داشت ورنون را اذیت می‌کرد و برگی که روی شانه کجول داشت برایشان ادا در می‌آورد نیز بسیار خارج از تحمل او بود.

- شما کارتون رو از امروز شروع کنین و...

به سمت دوریا اشاره کرد که داشت زیر تیرچه‌ای لگد می‌زد و اثرات درد کاملا در چهره‌اش نامشخص بود.
- اون بابایی که اونجاست تو کار بیزنسه. در یه زمان کم هرچقدر پول ماگلی بخواین براتون جور می‌کنه، پس دیگه لازم نیست از درآمد رستوران که همشم گالیون چیزی بهتون بدم. درسته؟

ورنون که برای یک پول هنگفت حاضر بود حتی کف زمین را نیز بلیسد، موافقت کرد.
پاسخ: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: شنبه 6 دی 1404 10:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: کجول که حامی حقوق گیاهانه، می‌خواد یه کبابی بزنه تا گوشت‌خواری رو ترویج بده. برای این کار از لرد ولدمورت مجوز گرفته و مرگخوارا قراره کمک کنن، ولی اونا بلد نیستن رستوران بسازن و فقط توی سر و کله‌ی هم می‌زنن. حالا دامبلدور برای کمک به کجول، سیریوس، و خونواده‌ی دورسلی رو فرستاده.

_______________

در ابتدا، کجول کاملا مطمئن بود که دامبلدور ایسگاش رو گرفته و خونواده‌ی دورسلی رو فرستاده که سرعتشون رو حتی کمتر کنه. و الان داره به شاخ و برگش می‌خنده، اما بعد از گذشت دقایقی حزف زدن با ورنون حرفش رو پس گرفت. با نگاهی به شکم گنده و پوست بسیار قرمز پدر و پسر می‌شد فهمید گوشت‌خوارهای قهاری هستن و کبابی‌های زیادی دیدن. اون می‌تونست از این‌همه تجربه استفاده‌ی زیادی بکنه.

- داشتم می‌گفتم، شما اصلا لازم نیست گوشت گاو و گوسفند سرو کنید. هر کسی میاد کبابی ته دلش می‌دونه داره گوشت خر می‌خوره ولی دوست نداره این رو به روش بیارن. پس از گفتن هر کلمه‌ای که توش "خر" داره باید دوری کرد.

کجول سخنرانی افتتاحیه‌ی رستورانش رو مچاله کرد و به گوشه‌ای انداخت.

- علاوه بر اون، باید مطمئن بشید که بازاریابی رو به‌خوبی انجام‌ می‌دید. فقط دنبال کسایی باشید که سبیل‌های پرپشت دارن.

کجول اسم سیبل رو به سرعت وارد لیست مهمانان کرد.

- اصلا کیفیت ساختمون کبابی هیچ اهمیتی نداره. هر چه ترسناک‌تر و "الانه که سقف روی سرمون خراب بشه"تر، مزه بهتر. چون مجبورن غذا رو زود بخورن که در برن متوجه نمی‌شن چی شد. هر از چندگاهی هم باید یک دعوای سنگین توی کبابی راه انداخت تا خوی وحشی مشتریا رو بیدار کرد.

کجول این بار به تمام سناریوهایی فکر کرد که می‌تونست دلفی و بلاتریکس رو باهاش به جون هم بندازه.

- و در نهایت، باید به یه بلاگر گالیون بدی که ده سیخ کباب رو در لحظه ببلعه و رستوران رو تبلیغ کنه. من حاضرم این کار رو بکنم، مخصوصا الان که توی جوتیوب ۳۰۰ جا دنبال‌کننده دارم.
- ممنون، ولی فکر نکنم...
- مجبوری. اگه ۸۰ درصد سودت رو به من ندی برات تبلیغ منفی می‌ذارم و بدبخت می‌شی.

رستوران هات، ساخته نشده داشت ورشکست می‌شد.
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


پاسخ: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: جمعه 5 دی 1404 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین
پشمهای کجول (پشمهای برگی) و برگهای برگو با دیدن سیریوس ریخت. در حقیقت علت تعجب هر دوی آنها نه سیروس بود و نه موتورش و نه حتی اینکه موتور را چگونه به میانه آجر و ماسه رانده بود. علت اصلی برگ ریزان، افرادی بود که ترک موتور نشسته بودند.

سیرویوس با دیدن خزان شدن قیافه دو مرگخوار بدبخت، لبخند شیطانی زد. سرش را به سمت عقب چرخاند و داد زد:
- برو بچ آخرشه! بیایین پایین!

(صحنه بعدی به قدری عجیب بود که در چشم همه به صورت اسلوموشن درآمد و آهنگ حماسی جوگیرانه ای نیز توسط ادیتور داستان بر رویش سوار شد.)
اولین نفری که از موتور پیاده شد، مردی چاق با صورت گرد و گونه های قرمز بود. پیراهن چهارخانه قرمز و آبی پوشیده بود و شلوار کردی قهوه ای کهنه ای به پا داشت که کش آن را حسابی بالا کشیده بود که روی شکم چاقش را بگیرد. کلاه بافتنی سیاهی نیز روی سرش کشیده بود که قیمت بالایی اش را درست روی سرش تنظیم نکرده بود و در نهایت قیافه یک بستنی قیفی سیاه رنگی به کله اش داده بود. مرد یک بیل بسیار بلند را نیز بر روی شانه اش نگه داشته بود و با صداهای " اهن" و " اوهون" عجیبی توانست در طی پنج دقیقه از موتور پیاده شود. شلورا کردی اش را که شکل زین موتور گرفته بود مرتب کرد و گفت:
- ورنون ام! کجا بیل بزنم؟

قبل از اینکه کجول بتواند چیزی بگوید، کسی پشت سر ورنون جیغ کشید و از موتور پایین افتاد. صاحب جیغ زنی لاغر اندام بود که خیلی فرقی با بیل نداشت و شلوار و بلوز گل گلی زرد و قرمزی پوشیده بود و روسری مشکی رنگی نیز به کمر بسته بود. ابعاد صورتش رسما عمودی بود و انگار هنگام آفرینش زیر چیزی له شده بود و دیگر عرضی برایش در نظر نگرفته بودند.

ورنون با شنیدن صدای جیغ چرخید و گفت:
- پتو!... بیا پایین دیگه زن!

البته این چرخش باعش شد که بیل دراز به صورت نفر سوم بخورد و رسما او را زیر پای دلفی پرت کند. نفر سوم که کسی جز دادلی نبود، مانند سوسیس خام، قرمز و گوشتی بود و او هم مانند پدرش یک شلوار کردی به پا داشت. یک پیراهن زرد نیز پوشیده بود که رویش نوشته بودند: دریای غم ساحل ندارد.

دادلی که با پرتاب سه امتیازی پدر شوت شده بود، روی زمین و رو به دلفی چشمانش را باز کرد و در حالی از دماغش خون جاری بود، به دلفی گفت:
- های! هه هه هه هه!
و بعد غش کرد.

در میانه جیغ پتونیا برای پسرش و غرغر های ورنون که بچه را ول کند و خودش به هوش می آید، کجول یقه سیریوس را گرفت و گفت:
- اینا دیگه کین؟... گفتین کمک میارین!

سیرویوس با همان لبخند شیطانی کجول بی برگ را از خودش جدا کرد و گفت:
- حالا اینا رو بپذیر! بعدی ها هم میان!... اینا رو اینجوری نگاه نکن که ماگلن!... قیمت دلار رفته بالا اینا دیگه بدبخت شدن! خونه ندارن! غذا ندارن!... بذار برات کار کنن! هم اینا به یه نونی برسن! هم رستورانت ساخته بشه!

جواب کجول در میانه جیغ بسیار بلند پتونیا گم شد که داشت به دلفی می فهماند که پسرش خواستگار هیچ جادوگری نیست.

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: شنبه 29 آذر 1404 09:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دامبلدور، در کسری از ثانیه برای آوردن محفلی‌های دیگه مثل ملخ جست و رفت.

- میگم کجول، بنظر تو ممکن نیست این یه دسیسه‌چینی باشه؟
- دسیسه‌ی چینی؟ غذاعه یا وسیله؟ توش سبزیجات داره؟

برگو با تاسف افق را نگریست.
- منظورم اینه نکنه بخواد برای سرنگون کردن ما نقشه بریزه. نباید توی دامش بیوفتیم.

کجول با قیافه برگ‌زده (غم زده) که با افتادن هندوانه و خربزه از بوته‌اش کامل می‌شد، به دلفی اشاره کرد که حالا از چیدن آجرها روی هم خسته شده بود و حالا سعی می‌کرد با پشت پا گرفتن برای اسنیپ، او را سرنگون کند. اسنیپ این تلاش را دید و آواز‌های شمالی‌اش را سوزناک‌تر کرد.
- می گناه چیه که دل و جیگر دارمه!

بلاتریکس که به انجام نرسیدن تلاش‌های دخترش را دید، تصمیم گرفت به او بپیوندد تا با هم اسنیپ را سرنگون کنند.

- همش جنگ و دعـوا ره دور شی سر دارمه!

برگو روی شانه کجول زد و سعی کرد او را دلداری بدهد، که به علت کم وزنی، زیاد مفید واقع نشد.

- راه دیگه‌ای جز این ندا...
- کارگر خواسته بودین؟

سیریوس، سوار بر موتورش که با هر گاز صدای بسیار ناهنجاری از آن بلند می‌شد، پیش پای کجول ترمز کرد.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: دوشنبه 24 آذر 1404 13:47
نمایش جزئیات
آفلاین
بیست و هشت روز قبل از افتتاحیه رستوران؛

کجول با قیافه ناراحت و برگ زده ( غم زده) روی تپه ای از آجرها نشسته بود و به رستوران آماده نشده اش نگاه میکرد. در حقیقت در طی یک روز گذشته، رستوران از مرحله " آماده نشده" به مرحله " خیلی آماده نشده" رسیده بود و تنها یک تلنگر تا ویرانی کامل فاصله داشت و این مسئله کاملا به خاطر مرگخوارانی رخ داده بود که کجول فکر میکرد در عرض کمتر از یک ماه رستوران را می سازند.
در واقع کجول این نکته را در نظر نگرفته بود که مرگخوار جماعت در ویرانی، خرابکاری و کشت و کشتار مهار دارند و در تمام عمرشان چیزی نساخته اند. نکته غم انگیز تر این بود که نه تنها در ساختن رستوران کمک نمیکردند، بلکه شرایط را سخت تر کرده و خودشان و رستوران ساخته نشده را مورد حمله قرار داده بودند.
در طی یک روز گذشته؛ به علت شوخی لوسیوس مالفوی با موهای فرفری بلا، بلاتریکس آجری بر سرش کوبیده بود و لوسیوس که قرار بود نقش دیوارچین را بازی کند در همان لول اول گیم اور شده و بیهوش به خانه ریدلها برگردانده شده بود. دلفی به اشتباه در سطل استامبولی افتاده و از همان موقع آجرها را بدون ملات روی هم گذاشته بود که مسلما از ده آجر بیشتر نمیتوانست روی هم نگه دارد و دیوار مورد ترمیم در حال فرو ریختن بود. تام ریدل به طرز عجیبی در شب قبل غیب شده بود و معلوم نبود از ساخت و ساز فرار کرده یا میان سیمان گیر کرده و عمرش را سالازار داده است.( لباس های تام بعدا در ساختمان پیدا شد و قضیه را عجیبتر کرد، معلوم نبود تام بی لباس کجا میتواند رفته باشد.)
تنها مرگخوار پرکار اسنیپ بود. او شلوار کردی، پیراهن گل گلی و دستمال سری سفید پوشیده بود و جوری کیسه های گچ را جابه جا کرده و ملات درست میکرد که انگار صد سال است بنایی میکند. تنها نکته منفی، آوازهای محلی شمالی بود که بی وقفه میخواند و بر لهجه جمع تاثیر گذاشته بود.

کجول دستی بر برگش کشید و لهجه نیم شمالی زمزمه کرد:
- اخه چی چی ساختمونه اینجا؟ من چی کار بکنم؟

کسی پشت سر گفت:
- از اینا برات ساختمون در نمیاد، تو کمک تخصصی میخوای!

کجول برگشت و پشت سرش دامبلدور را که با مهربانی به او نگاه میکند. کجول که هول شده بود، بی هوا برخاست و گفت:
- اخ تی بلمی سر! خوش اومدین! البته هنوز منو آماده نیست! رستوران یکم دیگه آماده میشه!

دامبلدور خندید و گفت:
- اینجا فعلا به همچی شبیه به جز رستوران! من میخوام کمکت کنم بسازیش!

- اهم!... برگتون زرد نباشه ولی... میدونید من مرگخوارم دیگه؟
- البته که میدونم!
- یعنی اینجا درآمدش واسه لرده دیگه!
- بله میدونم!
- همش واسه لرده ها!
- میدونم!
- خب... چرا کمک میکنید؟

دامبلدور لبخند مشکوکی زد و گفت:
- کبابی نداریم این اطراف! برای یک شیشلیک خوب باید هم تلاش کرد!
وقتی قیافه مردد کجول را دید، ادامه داد:
- من برات کمک میارم! اگر دوست نداشتی قبول نکن!... از وضعی که الان داری که بدتر نمیشه!

کجول کمی فکر کرد و با تردید سرش را به نشانه رضایت تکان داد. دامبلدور راست میگفت. وضع از این بدتر نمیشد.
اما این چیزی بود که کجول فکر میکرد...
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: یکشنبه 23 آذر 1404 18:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید:


یک ماه قبل از افتتاحیه، خانه ریدل‌ها، کنار آتش:

کجول، روی صندلی کز کرده بود و به آتش که زبانه می‌کشید نگاه می‌کرد.
- شاید باید علاوه بر جنبش حمایت از گیاهان و سبزیجات، جنبش حفاظت‌ از هیزم‌های بخت برگشته رو هم راه بندازم. اینطوری دیگه کسی نمی‌تونه با هیزم آتش درست کنه.
- اونوقت ما چیکار کنیم؟ از سرما بمیریم؟

دلفی، با غم سنگینی که روی شانه‌اش بود، کنار آتش روی صندلی کناری کجول وا رفت.

- چرا انقدر غم‌ انگیزی؟
- یه عالمه از خاستگارام موندن رو دستم. همشون از عشق سرشاری که به من داشتن خودشونو حلق آویز کردن.
- عه؟ جدی؟

کجول، به فکر فرو رفت. ابتدا گمان می‌کرد کارش برای تامین منابع قرار است سخت شود، ولی انگار راحت‌تر از این حرف‌ها بود.
- ببینم، اگه نمی‌خوایشون میشه بدیشون به من؟ نیازشون دارم.
- واسه چی؟
- واسه رستورانی که فردا می‌خوام راه بندازم نیازم میشن. فقط اگه میشه زودتر برام بیارشون، می‌خوام تا موقع افتتاحیه فریزشون کنم. میگن گوشت آدم هر چی بیشتر فریز بشه نرم‌تر میشه.

دلفی، قیافه‌اش را در هم کشید. عضو جدیدشان داشت از ظرفیت‌ مرگخواران سوء استفاده می‌کرد؟ چندی پیش هم دیده بود که راه بلاتریکس را سد کرده، و دارد از او تقاضای ایفا کردن نقش مهم قصاب در رستوران جدیدش را می‌کند، که با استقبال دیوانه‌وار بلاتریکس، برای مثله کردن هر موجود زنده و مرده‌ای رو به رو شد.

سالازار می‌دانست که تا آن لحظه چند مر‌گخوار را به این روش خام کرده است.

چوبدستی‌اش را بیرون آورد و زیر گلوی کجول گرفت.
- می‌خوای ازمون سوء استفاده کنی؟ کور خوندی! من نمی...
- اگه بهم بدیشون، بهت بهترین جایگاهو توی رستوران میدم. اونجا می‌تونی هر خوشتیپی که از در وارد میشه رو اغفال کن...
- جنازه‌ها رو با وانت بفرستم واست یا خودت میای می‌بریشون؟
- خودم میام می‌برمشون.
- میگم... حالا این جایگاه چی هست؟
- دربون! یه نقش بسیار مهم توی هر کسب و کاری، اگه جایی که کسی راه می‌ندازه دربون نداشته باشه، اونجا کاملا از هم می‌پاشه. من می‌خواستم این نقش مهمو به یه آدم با لیاقت بدم. الان که می‌بینم تو بهترینشونی.
می‌تونی هر کسی که از در میاد تو رو بررسی کنی و اگرم خواستی اغفالش کنی. چی ازین بهتر؟

درهای زیبای تاریکی به سمت دلفی باز شد و او را در خود کشید.
- حالا کارمو از کی باید شروع کنم؟
- فردا اول وقت، دهکده لیتل هنگلتون.

بیست و نه روز قبل از افتتاحیه، دهکده لیتل هنگلتون:

- خب، خوش اومدین!

مرگخواران، با سوالات فراوان جا گرفته در صورتشان، به فضای خالی پر از قبر نگاه می‌کردند، و دوست داشتند حتی یک نظر هم که شده، رستورانی که کجول از آن حرف می‌‌زد را ببینند.

برگو، سیخونکی به صاحبش زد تا سخنرانی را شروع کند.

- همونطور که می‌دونید، من روزها و شب‌های زیادی رو به پای ارباب افتادم تا بهم اجازه فعالیت توی اینجارو دادن.
و همونطور که مجدد می‌دونید، زمان بسیار زیادی رو هم صرف راضی کردن تک تکتون کردم، خب، بهرحال شما مرگخواران گرانقدر و ارزشمندی هستین و زود ریشه نمی‌دادین، پس مجبور شدم خیلی رو مغزتون کار کنم.
و همونطور که بازم می‌دونین، هیچ آدم عاقل و معمولی‌ای بدون رضایت ارباب پاشو اینجا نمی‌ذاره، پس نتونستم روی بقیه برای ساخت رستوران حساب باز کنم.

حرف‌های کجول، کم‌کم داشت مرگخواران را اذیت می‌کرد.

- ولی ارباب انتظار خیلی زیادی ازمون دارن، پس باید توی چند ماه ساخت رستوران با غذای کاملا گوشتی رو تموم کنیم، بلکه باعث ترویج گوشت‌خواری و جلوگیری از گیاه‌خواری بشه.
کیسه‌های سیمان اونطرفه، اینورم آجرارو داریم. پس تا دیر نشده ساختو شروع کنیم!

قبل از اینکه همه روی سر درخت‌سان و برگ بینوایش ویران شوند و تا می‌خورد کتکش بزنند، لرد سیاه طبق قرار قبلی، سر رسید و آنها از انجام کارشان باز ماندند.
- می‌بینیم که قرار است برای ما منبع درآمدی بسازید!
- اوه بله ارباب! همین الان داشتم بهشون می‌گفتم که...
- ارباب! این کلم بروکلی سر ما رو کلاه گذاشته.
- کلاه گذاشته؟

لرد سیاه به سمت کجول برگشت که حالا از شدت خم شدن، پیشانی‌اش روی خاک چسبیده بود.
- اینچنین کار شنیعی از تو سر زده است؟
- بله ارباب!

رضایت در چهره لرد سیاه شناور شد، سپس این رضایت به کیسه‌ی پر گالیونی تبدیل شد که نجینی پیش پای کجول بالا آورد.
- این هم پاداش تو برای این کار شنیعت. باشد که منبع درآمد ما را به درستی، و در کمتر از یک ماه دیگر بسازید.
- بله ارباب، به روی شاخ و برگم!
- مرگخوارانمان را به تو می‌سپاریم.

سپس از صحنه محو شد و کجول را با مرگخوارانی تنها گذاشت، که می‌بایست ساخت رستوران بر پایه گوشت و مشتقات آن را تا کمتر از یک ماه دیگر تمام می‌کردند.
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_می‌توانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتل‌عام_درختان_و_سبزیجات

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 مرداد 1403 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه در اثر نفرینی داره تبدیل به غاز می‌شه. مرلین به لرد هشدار می‌ده که برای اینکه تبدیل به غاز نشه باید ارباب خوبی بشه و به مرگخوارا اهمیت بده. لرد در ابتدا اهمیت نمی‌ده در نتیجه پاها و لحنش غازی می‌شه!
حالا لرد داره از مرگخوارا نظرسنجی می‌کنه که ببینه یه ارباب خوب از نظرشون چه ویژگی‌هایی داره و چه خواسته‌هایی ازش دارن.
ـــــــــــــــــــــــــــ


- به نظر مامان یه ارباب خوب نباید از کمبود ویتامین رنج ببره!

مرگخواران با بی‌حوصلگی نفسی عمیق کشیدند. باز هم این بحث بی‌نتیجه میوه خوردن لرد در خانه ریدل‌ها مطرح شده بود.

- زن... به نظرم دیگه بعد از این همه سال باید با این حقیقت که پسرمون میوه نمی‌خوره کنار بیای. میوه دوست نداره دیگه. اصلا بخاطر خودت می‌گم... الان این خواسته رو میگی و نمی‌تونه برآورده کنه در نتیجه بچه‌ت تبدیل به غاز می‌شه!

مروپ سینی پر از هلو و شفتالو قاچ قاچ شده را از جیبش بیرون آورد.
- یعنی زیتون قدر قدرت مامان بازم قراره دست مامانو پس بزنه؟
- متاسفانه!

حق با تام بود. مروپ دیگر باید با این حقیقت کنار می‌آمد. باید می‌پذیرفت که سالها تلاشش هرگز به نتیجه‌ای نخواهد رسید و لرد سیاه تا ابد لب به هیچ میوه‌ای نخواهد...
- مادر این سینی میوه‌هایش کواک بود. سینی دوم را بیاورید.

مرگخواران:

- آناناس قدرقدرت مامان میوه میل کرد! قوی شوکت مامان ویتامینیزه شد!
- دست به دست هم دادند به مهر که فقط منو ضایع کنن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: پنجشنبه 20 اردیبهشت 1403 22:12
نمایش جزئیات
آفلاین
درگیری بلاتریکس و رودولف لحظه به لحظه بیشتر بالا میگرفت. یقه به یقه، چشم در چشم انقدر بهم خیره شدند که از شدت تنش به وجود آمده جرقه هایی ریز و درشت شکل گرفت و جعبه ی رای گیری آتش گرفت و خاکستر شد و دست در دست باد رفت تا در زندگی بعد سرنوشتش را پیدا کند.
لرد هم این موقعیت پیش آمده را رها نکرد و تهدید رو به فرصت تبدیل کرد.
-یارانمان این نشانی از طرف کائنات بود دیدین عاقبت جدال و نزاع رو؟ از اونجایی که ما لردی هستیم دوست داشتنی، کواک رو بینتون رعایت میکنیم.
-منظور ارباب عدالت بود.
-این یدفعه رو به خاطر روی گل ارباب کوتاه میام دفعه بعد از این خزعبلات درباره ساحره ماهره جماعت ببافی دست و پات که هیچ لوزالمعدتو به روده کوچیکت گره میزنم ببینم بازم جرعت داری از این غلطا بکنی.
-هه خواهیم دید منم نکه از تو ترسیده باشما به خاطر خاک پای ارباب ایندفعه رو هیچی نمیگم قمه م رو غلاف میکنم.

به همین ترتیب طوفان قبل از اینکه خسارتی به بار بیاره آروم گرفت و جنگ پایان یافت اما مشکل هنوز تمام نشده بود لرد همچنان روند غاز شدنش ادامه داشت.
-این کواک هارو تموم کنین زودتر بگید ببینیم کواک بعدیتون چیه؟

لرد صفحه ی دفتر را ورقی زد و مجدد از بالا شروع کرد به یادداشت کردن.
-اربااب ارباب! من من! من بگم؟!
-کوین تو سر جمع سن و قدت از تعداد بالهایمان کم تر است توهم از ما کواک داری؟
-نگم؟
-بگو.
-میشه وقتی غاز شدین کلمو بکنم تو پراتون؟ از مامان مروپ شنیدم پرای غاز قبل کندن خیلی گوگولی و نرم و گرمه. میشه بعد از ظهرا روش چرت بزنم.
-میخوای رو پرامون چه کواکی کنی؟
-ارباب ناراحت نشین بچه س یه چی پروند واسه خودش. کوین معذرت خواهی کن تا ارباب تو فصل مهاجرت بعدیش با منقارشون نبردت یه قاره دیگه.
-الان خیر سرت اومدی درستش کنی؟
-مزاح کردم ارباب نکه بلا منو تحت فشار گذاشته ساحره ی خونم اومده پایین.

بلاتریکس از پشت به رودولف نزدیک شد نانچیکو را دور گردنش حلقه کرد و تا دم در با خودش کشان کشان میبرد ثانیه ای توقف کرد.
-ارباب شما راحت باشید ادامه بدین من بیرون میرم حسابشو برسم و خب از اونجایی که خشونتش مناسب بچه ها نیست پشت صحنه بهش رسیدگی میکنم. نگران نباشید زود برمیگردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1402 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
با تمام شدن صحبت های کاپل نه چندان عاشق رودیکس*، ملت مرگخوار در حین قورت دادن آب دهانشان به یک دیگر نگاه کردند. قطعا در این اوضاع قمر در عقرب کسی نمی خواست خوراک تسترال های بلا و قمه رودلف شود.

- کسی نمیخواد به عنوان اولین نفر داوطلب بشه؟

از کلسیم های سرشار درون اسکلت ایوان صدا در آمد ولی از مرگخوار ها ابداً. فقط سکوت بود که در بین آنها رخ نمایی میکرد. ثانیه ها میگذشتند و کاسه صبر لسترنج ها نیز کم کم داشت لبریز میشد. همه چیز داشت بر وخامت اوضاع می افزود که صدای بسته شدن در کلیه معادلات را بر هم ریخت.

- الان چجوری به ارباب بگم بازم تو مصاحبه رد شدم! ارزش تری توی ویترین از من بیکار بیشتره!
- شاید بتونی یه کاری کنی که ارزشت از منم بیشتر شه!

تری جمله اش را تمام کرد و داخل ویترین برگشت.

چند دقیقه بعد_ همان جا

دیزی همانند کره ی گرم شده ای در حال آب شدن بود. نگاه های خیره بلا و شوهرش باعث گرم شدن هوای اطراف دیزی شده و افزایش سختی رای دادن به هر یک از آن دو بود.
- میون دوتا دلبر... ببخشید سرور... موندم برم کدوم ور... این ور برم یا اون ور؟!

به طور بی رحمانه ای مرگخواران او را به عنوان داوطلب معرفی کرده بودند. تنها چیزی که در این اوضاع نصیبش شده بود لقب "قهرمان بیکار" بود. حالا که فکر میکرد آن لقب هم هنداونه ای بیش نبود که زیر بغلش گذاشته بودند.

- روونا دستم به دامنت! خودت کمکم کن.

به سمت صندوق رفت و برگه اش را درون آن انداخت. به سرعت از آن جا دور شد و بقیه کار را به هم پیاله هایش سپرد. حتی روونا هم نمیدانست چه سرنوشتی در طالع آن ملت بینوا نوشته شده بود.

رودیکس: تلفیق اسم رودلف و بلاتریکس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!