- سوروس، ریگولوس اونقدرها که فکر میکنی ضعیف نیست.
لحن آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور، به ملایمت برگهای گل بود.
- میدونم برات عزیزه؛ ولی تو نمیتونی تا ابد از همه چیز دور نگهش داری.
سوروس دندانهایش را به هم فشرد. پوستش از آنچه بود رنگپریدهتر مینمود.
- دامبلدور؛ این بچه مریضه! نمیدونم تو چی فکر میکنی؛ ولی من نمیتونم بذارم بمونه وسط مرگخوارهایی که اون رو خیانتکار میدونن و به خونش تشنهن.
موضوع بحث روی تختش نشسته بود. دستان ظریف و کوچکش چنان در هم قلاب شده بودند که انسان فکر میکرد اگر فشار کمی بیشتر شود، میشکنند. چشمان اقیانوسرنگش به پایین دوخته شده بودند.
یک طرف پروفسور محبوبش بود که به گردنش حقهای بیشمار داشت و یک طرف دوست قدیمیاش.
سرفهها دوباره او را در بر گرفتند. چشمان سیاه سوروس لحظهای با نگرانی به او خیره شدند.
- لوپین، تو که بهش نزدیکی اون لیوان آب رو بده بهش.
در یخ لحنش روزن ریزی دیده میشد.
- میبینی،دامبلدور؟ اون بیمارتر از اونه که ما اینور و اونور دنبال خودمون بکشونیمش.
ریگولوس جویدهجویده، آنگونه که کسی جز گرگینهی لاغر و رنجور کنارش صدایش را نشنید، بیان کرد:
- ولی نمیتونم برم هاگزمید و نفهمم تنها کسایی که دوستشون دارم چه بلایی سرشون میاد.
مردی صدایش را صاف کرد؛ دستی به موهای جوگندمیاش کشید و با همان لحنی که روزی، دربارهی جینی ویزلی صحبت کرده بود گفت:
- سوروس، نظرت چیه ریگولوس تو اتاقش بمونه؟ اینجوری میفهمه چه خبره و زیاد مضطرب نمیشه و در ضمن، وسط میدون جنگ هم نیست.
سوروس لحظهای اخمی کرد؛گویا میخواست بگوید:
- کسی از تو نظر خواست، لوپین؟
لیکن نگفت، به جایش سخن دیگری بر زبان راند.
- گویا جدیدا متوجه چیزهای زیادی میشی، لوپین.
اکنون، ریگولوس از زیر در اتاقش نظارهگر جنگ بود و شعری که خوانده بود را به خاطر میآورد:
- خون و خون بارش،
کجاست آن که باشد سد آن؟
دستانش را به هم چسباند.
- خدایا، خواهش میکنم...
ریموس از طلسم مرگ آنتونین دالاهوف جاخالی داد. ریگولوس دستانش را محکمتر فشرد.
- خدایا،التماس میکنم...
پاهایی پوشیده در نیمبوتهای زنانهی سیاه، با پرشی پدیدار شدند. پاهای بلاتریکس!
صدای خندان بلاتریکس را شنید.
- کروشیو!
و به دنبال آن، یک جسم لاغر و بلند پوشیده در ردای سیاه روی زمین افتاد. جسم نه ناله کرد و نه به خود پیچید... سوروس هرگز نقطه ضعف دست کسی نمیداد.
پاتر! پاتر! آتشی در وجودش خروشید که جایش نبود. پسرک ابله! حقا که فرزند جیمز پاتر به شمار میآمد! آن وسط ایستاده و دستش را روی جای زخمش گذاشته بود، انگار نه انگار سوروس به محنت در برابر درد مقاومت میکرد و بقیه محفلیها به مشقت جانشان را حفظ میکردند.
پسر برگزیده کاری نمیکرد! معدود کسانی که دوستشان داشت، جان میدادند و او،ضعیف و بیرمق در اتاقش زندانی شده بود.
ناگهان سرمایی به درون اتاقش خرید و گمان برد تمام احساسات خوبش، آنچه از آنها مانده بود، محو و نابود میشوند. دمنتورها!
دید مستقیم به سمت سوروس میروند. فکری در ذهنش جان گرفت:
- آنها روح دوست دوران نوجوانیام را میبرند! از سوروس جز پوستهای نمیماند!
چرا این فکر بر رخوتش غلبه کرد؟ نمیدانست! فقط فهمید که چوبدستیاش را برداشت و زمزمه کرد:
- اکسپکتو پاترونام!
چرا در آن شرایط، تصور خاطراتش با مادرش اینقدر راحت بود؟ نمیدانست. برای اولین بار،سینهسرخ نقرهفامی بال گشود و به سمت دمنتورها رفت.
آنتونین دالاهوف چوبدستیاش را درآورد،بیشک برای طلسم مرگ دیگری. ریگولوس در ذهنش گفت:
- اکسپلیارموس.
چوبدستی دالاهوف به کناری پرت شد.
صدای گامهای سوروس را که به سمت اتاقش میآمد شنید و به سرعت خودش را به خواب زد. میدانست سوروس دلش نمیخواهد او خودش را درگیر جنگ کند.
ریگِ بابا، به خونه خودت که واقعا خونه خودته و داداشت کلا مفت و مجانی دادتش به ما و گمون نکنم بابتش بخوای ازمون اجاره بگیری خیلی خوش اومدی.