جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

47 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
44
مهمانان
3
اعضا
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: جمعه 14 آذر 1404 18:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



- خب من الان با این چی کار کنم؟

پیرمرد با رکابی و پیژامه مامان دوز در هوای سرد زمستان لندن در آستانه در خانه گریمولد ایستاده و در حالی که می لرزید و موهای تن و ریشش از سرما سیخ شده بودند سعی می کرد که از پشت عینک نیم دایره ای اش نگاه پدرانه، مهربان و همزمان پرابهتی به دختری که در مقابلش ایستاده بود بیاندازد، ولی نتوانست و نگاهش بیشتر شبیه به یک آدم مریض در حال احتضار بود و واقعا هم اگر دو دقیقه دیگر همانجا می ایستاد مرلین ریق رحمت را در حلقش خالی می کرد و با خودش می بردش به مرلینگاه تا نتیجه کارهای خوبش را به او بدهد و بروند با پریزادها گرگم به هوا بازی کنند ولی بعدش کاشف به عمل می آمد که پیرمرد پدرسوخته تر از آن حرف ها بوده و مرلین ناامید می شد و پرتش می کرد توی مورگاناگاه و آنجا موهای ریشش را دانه دانه می کندند و بعد دوباره فرویشان می کردند در زیر بغل هایش که هم خیلی درد داشت و هم خیلی ضایع بود و احتمالا سایر ساکنین مورگاناگاه با اینکه شرایطشان خیلی بهتر نبود مسخره اش می کردند و هرهر می خندیدند و پیرمرد دوست نداشت کسی به او هرهر بخندد.

- پروف باس رام بدی تو دیه، خوتّم می دونی جای یه داش مشتی بین محفلی جماعت کم... پروف با منی یا در یمنی؟

دامبلدور که هنوز در افکارش بود و داشت از دست عده ای که دنبالش افتاده بودند و قصد داشتند موهای بلند، نقره ای و خوش فرم و ابریشمی زیربغل هایش را بکشند فرار می کرد و یک هویی پایش به یک چیزی در خیال گرفته بود و افتاده بود توی یک چاه و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته و پایین رفته دست آخرش از آن طرف مورگاناگاه در آمده بود و دیده بود آن ورش مرلینگاه است و با اشک و آه و ناله به مرلین التماس کند که دوباره نیاندازدش قاطی آن اراذل و مرلین که برخلاف شایعات اصلا خوب و مهربان و نایس نبوده و اگر بود که در اسلیترین نمی افتاد و نگارنده چون قصد ندارد از این تریبون اعلام کند که مرلین نکرده بر این باور نیست که اسلیترینی ها همه یک چیزیشان هست و شیشه خورده دارند و جادوگر سالم کم از تویشان بیرون می آید دیگر بر این موضوع پافشاری نمی کند و به این قضیه گیر نمی دهد و نظرش را عوض می کند و می گوید که اتفاقا مرلین خیلی هم خوب و مهربان و نایس بوده و خودش تک تک موهای زیربغل دامبلدور را در آورده و همه را یک جا کمی بالاتر از ماتحت دامبلدور فرو می کند و بعد سوت می زند تا پریزاد ها بیایند و جمع بشوند و بعد پیرمرد را نشان می دهد و می گوید:

- هه هه هه! دامبول دم داره!

و پیرمرد که انسان با خردی بود و اعتماد به نفس زیادی داشت و بیدی نبود که با آن بادها بلرزد بشکنی زد و چراغی بالای سرش روشن شد و ایده ای به سرش زد تا تهدید را به فرصت تبدیل کند و کمی پشتش را تکان داد و پس از آن که متوجه شد توانایی کنترل دمش را دارد، مشغول انجام حرکات نمایشی دم محور شده و همه را مسحور حرکات هنرمندانه خودش کرد و مرلین که خودش هم دستی بر آتش این دست قضایا داشت زیر آواز زد و...

- پروووووف!

پیرمرد که حالا تقریبا آبی شده بود به خودش آمد و سریع از جلوی در کنار رفت.

- بیا تو باباجان، بیا تو که هوا خیلی سرده.
- منم بیام؟

دامبلدور بدون آن که سر برگرداند جواب داد.
- شما هم بیا باباجان
و جورفین جین مونتگمری به همراه لونا لاوگود وارد خانه شماره دوازده گریمولد شدند.


ورود جوزفین مونتگمری و لونا لاوگود به محفل ققنوس را به ایشان تبریک می گویم.
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/9/14 18:57:18
~ ALL THE TIME I'M DUMBLING! ~
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 آذر 1404 15:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در جستجوی راز ققنوسم.
با راز و رمز کار، مأنوسم.
در این جمع اما اندکی منحوسم.
شما را به خدا، آیا من لوسم؟!

افرادی که لایک کردند

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: شنبه 1 آذر 1404 14:11
نمایش جزئیات
آفلاین
وارد دفتر دامبلدور شدم.

-سلام پروفسور.

-سلام لونا ، چی شده که به ما سر زدی؟

-میخوام عضو ، محفل بشم.

-باشه.

و فرمی را به من داد.

1- چرا محفل ققنوس؟

چونکه محفل جاییه که تفاوت ها مهم نیست بلکه شباهت ها مهمه ، جاییه که مردم هم رو قضاوت نمی کنند و در راه خیر می جنگن چه ، اشکالی داره که منم عضو شم؟

2- آیا برخوردی با یه ققنوس داشتید؟ نزدیک‌ترین برخوردتون با یه ققنوس چی بوده؟ اونو شرح بدید.

آره ، یکبار اون روزی که با بابام رفته بودیم جنگل و اسنورک شاخ چروکیده رو پیدا کردیم روی شاخه ای که بغل من بود یک ققنوس خوشگل بود.

3- بهترین روشی که برای مبارزه علیه تاریکی میدونید چیه؟

صداقت و مهربانی

4- به نظرتون شایعاتی مبنی بر مصرف بی حد و اندازه سوپ پیاز توسط محفلی‌ها حقیقت داره؟
چه اهمیتی داره؟اصلا این سوال چه ربطی به عضویت توی محفل داره؟و اینکه داری می گی شایعه یعنی ممکن حقیقت داشته باشه شاید هم نداشته باشه خودتون رو بد نام نکنید

5- اگه قرار بود به‌خاطر وفاداری به آلبوس دامبلدور، از عزیزترین چیزی که توی زندگیتون وجود داره بگذرید، اون چیز چی بود و آیا می‌گذشتید یا نه؟

می گذشتم عزیز ترین چیز من دوستانم و خانوادم هستند می دانم اگه اونها بودن می خواستند من این کار را بکنم

6- موقعیتی پیش اومده که شما رو مجبور کردن به اینکه جای مخفی خانه گریمولد رو لو بدین. آیا لو می‌دین یا شکنجه می‌شین؟

خب ، همه می دونن که یکی از ویژگی های من صداقت ولی نه ، نمی گفتم بهترین روش برای روی عصاب دیگران رفتن سکوت و خنده است

7- اتفاقی پیش اومده و شما باید برای حفظ اتحاد و همدلی محفل به سخت‌ترین ماموریت عمرتون برید. همزمان جشنی برگزار شده که کلا یه بار در کل عمرتون رخ می‌ده و شما خیلی دوست دارین که توی اون جشن شرکت کنین. اتحاد ققنوس رو انتخاب می‌کنین یا جشنتون رو؟

خب اول یک زمان برگردان می خریدم بعد می رفتم ماموریت محفل بعد زمان رو بر می گردوندم و می رفتم جشن

8- نظرتون درمورد آلبوس دامبلدور چیه؟

مرد مهربونیه بیشتر از این نمی گم چون اگه بخوام بیشتر بگم کمی چاپلوسیه

9- یک راه بسیار خوب و پسندیده برای عشق ورزی به یک مرگخوار و دعوتش به راه روشنایی پیشنهاد بدید.

می تونی عضو محفل شی محفل جاییه که هم همدیگه رو با تفاوت هاشون دوست دارن و کسی هم تو رو قضاوت نمی کنه می تونی در راه خیر بجنگی و قهرمان باشی و به اون شخص چیز هایی رو نشون می دهم که اگر تغییر کنه براش اتفاق می افته

10- چشم انداز پیش روتون از آینده‌ای که قراره توی محفل بگذرونید چیه؟

یک جانور شناس جادویی و یکی از بهترین و وفادار ترین عضو های محفل یک فرد مورد اعتماد و یک شنونده ی خوب و کسی که در راه خیر می جنگه و خوبی رو از بدی تشخیص می ده و اجازه نمی ده کسی براش تصمیم بگیره

-تمومه.

-ممنون.

-خداحافظ پروفسور.

-خداحافظ.


سلام باباجان،
اوّل از همه این که خیلی خوش اومدی به خونه خودت، گرچه یک مقداری زود اومدی... قرار بوده که عضویت در محفل ققنوس به طور کل تغییر کنه ولی خب چون هنوز اعلام نکردیم به نظرم منصفانه نمی رسه که درخواستت رو از اون جهت رد کنم، تا همین الانم فکر کنم خیلی در جواب دادن بهت تاخیر داشتم.
به خونه خودت خوش اومدی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1404/9/1 14:14:39
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1404/9/1 17:49:33
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1404/9/1 17:51:42
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1404/9/1 17:54:25
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/9/5 17:33:14
بازنده کسی است که در انتظار معجزه می ماند

تا کسی از راه برسد و آرزوهایش را برآورده سازد

باور کن همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشان هستند

خودت معجزه زندگی خودت باش

محدودیت های ذهنی ات را کنار بگذار

باورهای صحیح خود را تقویت کن

و به سوی موفقیت گام بردار
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: دوشنبه 26 آبان 1404 00:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی


- وایسیـــــد! من خواب بودم!

مرگخواری که ماسک به چهره زده بود و هویتش نامشخص با بالشتی در زیر بغل و پتویی بر دوش، دوان دوان به دنبال تام ماروولو ریدل و مرگخواران که داشتند می رفتند تا دیسلایک دهندگان را به سزای اعمالشان برسانند، به سمت بالای خیابان گریمولد رفت و تنها در میانه راه بود که با بر زمین افتادن بالشتش به سمت خانه شماره دوازده میدان گریمولد برگشت و برای اعضای محفل ققنوس که در آستانه در ایستاده بودند دستی تکان داد و آن ها هم برایش دستی تکان دادند و سپس بالشتش را دوباره برداشت و با سرعت بیشتری دور شد.

- شرا موقع خواب ماشک زده بود؟
- این ها از آثار سیاهیه، من حتی شنیدم خونم با نی می خورن.

گادفری نگاهی به چهره های گیج و سردرگم چند محفلی دیگر انداخت.
- همه می دونن مزّه ش به نمک روی پوست که موقع مک زدن میاد روی لب.

گادفری فکر می کرد مشکل محفلی میزان شوری خون است.

- حالا هرچی باباجان... فقط بعدا آشپزخونه رو هم تمیز کن، ما اونجا غذا می خوریم. مامان تامم فکر کنم هنوز تو یخچال باشه، ندیدم کسی برش داره.
- دابی برش داشت قربان و اون رو توی کیسه گذاشت و داد به جیباکس تا اون رو به ارباب تاریکی پس داد، تا مامور تحویل هم اون رو حسابی زد و به این طرف و اون طرف پرت کرد تا بیشتر مجازات شد. دابی خواست جای مروپ بود تا اون هم مجازات شد.

ریگولوس جوان که طاقت دیدن غم و اشک دابی را نداشت جلو رفت و سعی کرد که جن خانگی را آرام کند جن سرش را کوبید به ساق پای او.
- آخ!

و به آن یکی ساق پایش.

- آخ! آروم باش.
- دابی نتونست آروم بود، دابی جن بد!

ریگولوس این بار جاخالی داد. که منجر شد دابی با سر به درون خانه برود و غلتان از نظر دور بشود و ابتدا صدای فرو ریختن انبوه وسایل فلزی و بعد هم صدای ناسزاهای خانم بلک بلند شود.

- خیلی خب باباجانیان، دیگه فکر کنم وقتشه همگی بریم تو خونه.




* با پیروزی عملیات غرور آفرین طوفان الققنوس، خانه شماره دوازده گریمولد باری دیگر به مقر اصلی محفل ققنوس تبدیل می گردد. *
~ ALL THE TIME I'M DUMBLING! ~
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: یکشنبه 25 آبان 1404 22:17
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
🧅🔥 عملیات پیازِ مقدس🧅🔥




– من اومدم محفلی بشم! هر کی مخالفت کنه، بشتنی‌هامو روش آب می‌کنم!

کوین درحالی که جملات بالا را فریاد می زد، با لگدی نینجا طور در را اصلی خانه گریمولد را باز کرد. اما با صحنه چندان خوشایندی مواجه نشد.
لرد صاحبخانه روی کاناپه با دمپایی نشسته بود، داشت چیپس می‌خورد و همزمان، یک نسخهٔ جلد چرمی «چطور مردم را بترسانیم ولی خودمان حال کنیم» را ورق می‌زد.‌ کوین با قدم‌های کوچک اما اعتماد‌به‌نفس یک ژنرال بی‌سواد وارد خانه شد.

– لواشک ما نصف شبی اینجا چی کار می‌کنی؟‌
– لرد تاریکی ها اومدم عژو جدید محفل ققنوش بشم! البته اول باید شما رو بنداژیم بیرون چون دامبلدور گفته.

لرد لحظه ای دست از خواندن کشید و نگاهش را به کودک دوخت.
– دامبلدور همین‌جوری گفته من برم بیرون؟ :ralax:
– نه، خیلی باکلاش گفت. گفت: «فرژند روشنایی، لرد را با رول تکی‌ات تبعید کن.»
– رول تکی؟
– یعنی فکر کنم تک‌ نفره میژنی بیرونش می‌کنی. احتمالا مشل مشت تک‌ نفره شت فقط ادبی‌تره.

بعد کوین سینه‌اش را صاف کرد و یک قابلمه بزرگ را رو به رو به روی لرد گذاشت و با احتیاط درش را برداشت. در کسری از ثانیه بویی از آن خارج شد که حتی ارواح خانه بلک با سرعت نور رفتند طبقه بالا قایم شدند.

لرد چینی به بینی نداشته اش داد.
– اون چیه؟
– قدرت ققنوش! پیاژش مقدشه!
– اه اه این غذای محفلی ها هم مثل خودشون بو میده!

کوین با جدیت از درون قابلمه چند عدد پیاز نصف شده در آورد و جلوی لرد گذاشت. بوی پیازها آن‌قدر شدید بود که غدد اشکی لرد را فوری تحریک کرد و درجا اشک از چشمانش جاری شد.

– لرد تاریکی ها قدرت این موجود کوچولو رو می بینین؟ این محفل محل کشت ایناشت. لطفا هر چه شریع تر بیرون برین قبل اینکه پیاژ مشکل بیشتری واشتون درشت کنه.
– ما بیرون برو نیستیم! یه پیاز کوچولو نمی‌تونه شکستمون بده.
– مطمئنین نمی خواین برین؟
– کاملا.
– حرف آخرتونه؟

لرد که اشک هایش روی گونه هایش جاری بود با قاطعیت سری تکان داد. بعد نگاهش را از کوین دزدید و خود را مشغول کتاب خواندن کرد.

کوین هم خنده ای شیطانی کرد و دست در جیبش برد. مدتی سکوت همه جا را فرا گرفت اما بعد صدای بلندی فضای خانه را پر کرد:

"– ما این همه سال… بد بودیم؟ چطور نتونستیم معنی عشق پاک رو بفهمیم؟"

لرد با شنیدن صدایی که کُپ صدای خودش بود، وحشت‌زده از جا پرید و به کوین خیره شد که داشت با وسیله ای مستطیلی به نام گوشی بازی می کرد.

"– ما بعد از خوندن کتاب های جوجو مویز وارد عالم دیگه ای شدیم. عشق زیباست."

– داری چیکار می کنی بچه؟
– نیشت که شما دارین گریه می کنین، گفتم یه ویدئو اژتون بگیرم و بعد با هوش مشنوعی روش شدا بژارم وایرالشه.

لرد با عصبانیت از جا پرید و گوشی را از دست کوین قاپید. ویدوی "گریه‌های یک قاتل تنها" در فضای مجازی دست به دست می چرخید و ویو می گرفت. کوین به کمک هوش مصنوعی ماگل ها نوشته کتاب لرد را تغییر داده و تبدیل به کتاب رمنس من پیش از تو کرده و صدایی مصنوعی هم از لرد برای پس زمینه گذاشته بود که فضا را احساسی تر می کرد و گریه و اشک را قابل باور تر.

– می کشیمت بچه! می کشیمت!
– قبل اینکه من بکشین رابشتن رو بکشین که کمک کرد فیلمو تو جوتیوب آپلود کنم. بعدم همه مردمی که بهتون خندیدن و دیش لایک دادن.

لرد با چشمانی اشک‌آلود و صورتی درهم و خشمگین بلند شد.
– راب؟ دیس لایک؟ خندههههه؟ ما می ریم جهانو نابود کنیم!
– عالیه! فقط لطفاً دمپاییاتونو هم ببرین. اینجا محفله، هویت بصری داره. تاژه اگه خوب شی، جلشه بعدی محفل می‌ژاریم بیای پیاژ پاک کنی!

و اینگونه شد که لرد رفت.

کوین پیروزمندانه برگشت سمت جمع محفلی‌هایی که از پشت ستون‌ها نگاهش می‌کردند و لبخندی به پهنای صورتش زد.

– حالا می‌تونیم برگردیم خونه.



محفلی فسقلیِ بابا، ضمن تشکر بابات دلاوری که از خودت در این عملیات نشون دادی، ورودت رو به محفل ققنوس تبریک می گم.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/8/26 21:10:31
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: یکشنبه 25 آبان 1404 21:40
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
عملیات بازپسگیری گریمولد - مامور ویژه، دابی


نیازی نیست یک روانشناس حرفه‌ای باشید تا بتوانید عدم تعادل روانی دابی را تشخیص بدهید. کسی که در اولین ملاقات، ممکن است هر یک از وسایل شما را بدون اجازه برداشته و با تمام قوا آن را بر سر خود بکوبد تا به اصطلاح خودش را تنبیه کند. کسی که برای نجات دادنتان، ممکن است به شما القا کند تمام دوستانتان شما را فراموش کرده‌اند تا دچار افسردگی حاد با خطر خودکشی شوید... یا یک بلاجر وحشی را به نحوی طلسم کند که شما را تا سر حد مرگ کتک بزند! حالا فرض کنید این جانور ردّی (!) نه تنها قصد نجات شما را ندارد، بلکه شما را دشمن می‌داند. بله! این وضعیت وحشتناکی بود که مرگخوارها پس از اشتباه استراتژیکشان، یعنی غصب خانه شماره 12 گریمولد، دچارش شده بودند. وضعیتی که بی‌گمان هیچکس دوست ندارد تجربه کند.

- خوب فرزندان روشنایی! یک بار دیگه آخرین توصیه‌های ایمنی رو مرور می‌کنیم، قرار شد در برخورد با خود تام و دوستانش نهایت رافت و عطوفت محفلی رو به خرج بدید.

- یعنی خونشون رو ...؟

- بخورید و بیاشامید باباجان! فقط اسراف نکنید. یک جا سر نکشید، جرعه جرعه. و یک جرعه قبل از سیراب شدن، دست بکشید.

گادفری با لبخندی رضایتمندانه به پروفسور دامبلدور اطمینان خاطر داد.

- ضمنا خیلی دقت کنید که طلسم‌هاتون نقطه‌زن باشه باباجانیان! مبادا خون از دماغ یک غیرنظامی بریزه. هرگونه سلاح همه کَس کُش و موزهای خوشه‌ای ممنوعه. گوشت با منه دابی؟ دابـــی؟ جنِّ روان‌پریشِ بابا؟

جنّ روان‌پریش بابا آن جا نبود. او که هنوز کاستوم تارزانش را به تن داشت، از شاخه‌های درخت حیات آویزان شده و از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌جهید و در حالی که گوش‌هایش در باد به اهتزاز درآمده بود، پیش می‌رفت.

- دابی پروفسور دامبلدور قربان رو رو سفید کرد!

او راز ققنوس را می‌جست! رازی که تنها با خون می‌شد به آن دست یافت. دادن یا ریختن؟ برای دابی تفاوتی نداشت. شاخه را رها کرد و مستقیم فرود آمد توی سوراخ دودکش روی سقف خانه شماره 12 گریمولد.

دابی نمی‌دانست چرا دودکش گریمولد به مرلینگاه می‌رسید. برایش اهمیتی هم نداشت. او فقط مستقیم فرود آمد داخل چاه و از این که ناخواسته خودش را اینگونه تنبیه گرفته، شور محفلی‌اش دوچندان شد. سر از مرلینگاه که برآورد، بلاتریکس را دید که مقابل آینه روشویی ایستاده و آب مرلینگاه پس از فرود دابی شلپّی ریخته روی سر و صورتش!

دابی شیرجه زد و روی سر بلاتریکس خراب شد. در حالی که روی سرش نشسته بود، شروع کرد به کشیدن توده‌ی انبوه موهایش!

- بلاتریکس بانو دابی رو به روش مشنگ‌ها کشت! حالا دابی انتقام گرفت و بانو رو به روش‌های مشنگی شکنجه کرد!

حالا نکش، کی بکش! بلاتریکس هی چنگ می‌انداخت تا دابی را از روی سر خود جدا کند. اما دستش بین موهای خیس مرلینگاهی خودش گیر می‌کرد و بیشتر چندشش می‌شد!

بلا دستانش را بی‌هدف روی هوا می‌چرخاند و دور خانه می‌دوید. سر دابی اول به چارچوب در مرلینگاه، سپس به لوستر پذیرایی و بعد به پنکه سقفی آشپزخانه برخورد کرد. با هر برخورد فریاد «دابی بد!» او به هوا می‌رفت و گویی که این ضربه مشت آهنینش را فعال کرده، محکم‌تر چنگ می‌زد و موهای بلا را می‌کشید.

کسی نمی‌توانست متوجه شود که ناگهان چه اتفاقی در آن جا رخ داده! فقط بلاتریکس را می‌دیدند که دیوانه‌وار دور خانه می‌دوید و چیزی در بین توده‌ی موهایش ورجه وورجه می‌کند!

آن‌ها در همان وضعیت از کنار لرد نیز رد شدند و دابی در حالی که انگشت اشاره دست چپش را در دماغ لرد فرو می‌کرد، یک پس کردنی قایم با دست راست نیز به او زد که صدای Snare از آن برخواست.

کمی جلوتر به مروپ رسیدند که سرش را کرده بود توی یخچال مالی تا ببیند برای گل پسرش چه چیزی پیدا می‌کند؟ دابی با یک لقد او را داخل یخچال انداخت و در را رویش بست.

سپس به گلرت رسیدند که بی‌خبر از همه جا، آمده بود به کینگزلی سر بزند. لقد بعدی دابی باعث شد چوبدستی کینگزلی تا ته برود در حلق گلرت. شاید بگویید خوب گلرت خبر نداشت که محفلی‌ها آن جا نیستند ... کینگزلی آن جا چه می‌کرد؟ کینگزلی آن جا نبود! فقط چوبدستی‌اش دست گلرت بود.

مورفین قربانی بعدی پس گردنی‌های هدفمند دابی بود. او که لول و ذغال را در اثر ضربه یکجا قورت داده بود، چندان ناراضی به نظر نمی‌رسید ... بلکه منتظر بود ذغال، چیز‌های سوخته‌ی نابی که به در و دیوار مری و نای او ماسیده بود را بخار کرده و مستقیما بازیافت کند!

مرگخوارها خیلی سریع نتیجه گرفتند این خانه «جن» دارد و بهتر است آن جا را ترک کنند ...


جنِ دلاور بابا، بیا جلو بذار این ورم های روی سرت رو ماچ کنم که در راه محفل... اینا مال تنبیه های خودتن؟ حالا هر چی باباجان به محفل خوش آمدی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دابی در 1404/8/25 21:44:13
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/8/26 21:17:02
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!


پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: یکشنبه 25 آبان 1404 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
همان که نرم خزید

این اتاق کوچک مربعی با کاغذ دیواری های بنفش تیره و پروانه هایی سرخ و مشکی بر آن. قاب عکس های مستطیلی که درونشان خالی است. تابوتی فلزی و کنده کاری شده که به یک گوشه تکیه دارد. همه چیز مثل قبل است. اما او، گادفری این طور حس نمی کند. شاید چیزی درون او تغییر کرده. همان هنگام که مرگخوارها عفونتی متعفن را به زیر پوستش خزاندند و گذاشتند آن کرم سفید انگلی داخل گوشتش فرو برود، به اعماقش نفوذ کند و از درونش تغذیه کند.

بله، حالا بخش هایی از او نیست و کرم دیگر فقط یک موجود کوچک بند انگشتی نیست. موجودی مار مانند در داخل جسمش است. کرم عظیم الجثه داخل شکم گادفری پیچ می خورد و به دیواره ی آن فشار می آورد و صدایی غرش مانند از خودش درمی آورد. او گرسنه است.

گادفری دستش را روی شکمش می گذارد و آن را نوازش می کند و به نرمی می گوید:
"آرام باش. الان به تو غذا می دهم."

اوایل از این کرم انگلی نفرت و انزجار داشت، اما حالا می دید که او چه قدر شبیه خودش است.

به سمت در می رود و از اتاقش خارج می شود. از پله ها پایین می آید و وارد آشپزخانه می شود و با حرکتی سریع از پشت به او، یک مرگخوار حمله می کند و در حالی که قربانی اش به شدت تقلا می کند و مثل کرم داخل شکمش پیچ و تاب می خورد، دندان های نیشش را در گردن او فرو می برد و شروع می کند به نوشیدن خون گرم او.

می نوشد و می نوشد، و این بار بی آنکه خاطرات قربانی اش را ببیند. حالا دیگر خاطرات نصیب کرم می شود، همان طور که خون. بالاخره مرگخوار از تقلا بازمی ایستد و در آغوش گادفری آرام می گیرد. گادفری جنازه ی او را با ملایمت کف آشپزخانه می گذارد و بعد یک بطری شوینده از داخل کابینت برمی دارد و مقداری از محتویات آن را سر می کشد.

تهوع به سرعت به او غالب می شود. خم می شود، چشمانش از حدقه بیرون می زند، دهانش باز می شود و عق می زند. خون همچون سیل از معده اش بالا می آید و بر کف زمین جاری می شود. گادفری بر زانوهایش فرود می آید و دوباره عق می زند. این بار عمیق تر. و بالاخره او سنگین و کند از داخل شکمش بالا می آید. خسته اما با وقار بیرون می خزد، از میان خون ها عبور می کند و وارد روزنه ی فاضلاب می شود.

گادفری همان طور که با نگاهش کرم را دنبال می کند، خودش را عقب می کشد و به دیوار تکیه می دهد. زیر چشمانش گود رفته و کبود شده، لب هایش خشک است و رنگ از صورتش محو شده و دلیلش تنها عطش نیست. او دوباره بخشی از وجودش را از دست داده. همان که نرم خزید و در تاریکی مدفون شد.


خون آشامِ خوشتیپ بابـ... باباجان شما اینجا بالا آوردین؟ خیلی به خونه خودت خوش اومدی بابا ولی مرلینی اینجا رو تمیز کن، ما اینجا غذا می خوریما.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/8/26 21:21:48
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: یکشنبه 25 آبان 1404 20:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چند سالی از زمانی که میدان گریمولد شاهد عبور و مرورهای مشکوکِ آدم های عجیب و غریب بود می گذشت و سال های بیشتری از زمانی که چراغ های خیابان گاه و بی گاه قطع می شدن و حتی سال های خیلی بیشتری از زمانی که یک خانواده نسبتا پرحاشیه در آنجا ساکن بودند. اما طی همه این سال ها یک اتفاق به خصوص همواره تکرار شده بود. پدیده ای که اهالی گریمولد به دلیلی که فکر می کردند در کتاب های درسی راجع به آن خوانده اند ولی درست یادشان نمی آمد چیست اتفاق می افتاد و آن صدای ...

پاق!

شاید اگر اهالی محل به همان دلیل فراموش شده این صدا را طبیعی نمی دانستند، از پنجره ها سرک می کشیدند و پیرمردی را که وسط میدان پدیدار شده و داشت گرد و خاک لباس هایش را می تکاند می دیدند. پیرمردی با قامت کشیده و موها و ریش سفید بلند که هر دویشان تا پایین کمرش می رسیدند و ردایی به رنگ ارغوانی به تن داشت که بسیار برازنده بود. فقط کمی چرک بود و اندکی هم بو می داد. خود پیرمرد هم اخم هایش در هم بود و چهره ی عبوسی داشت و بلافاصله بعد از ظاهر شدن، بدون خاموش کردن چراغ های خیابان با قدم هایی مصمم به سمت حد فاصل بین خانه های شماره یازده و سیزده رفت.

- هوی! بیا بیرون!

پیرمرد به سمت فضای خالی بین دو ساختمان فریاد می زد.

- ببین! نیای بیرون، میارمت بیرون باباجان! من الان دو هفته شده نه حموم رفتم، نه لباسام رو شستم، آب نباتامم از دیروز تموم شده!

اما باز هم اتفاقی نیافتاد.
پیرمرد با حرص و جوش به این طرف و آن طرف رفته و سپس مشغول سیخونک زدن به فضای بین دو ساختمان با چوبدستیش شد.

- اهم.

صدا از پشت سر پیرمرد می آمد.

- کیه؟ کیـــه؟ کیـــــــــه؟!
- منم! منـــــم! منــــــــــم! دوازده! اونا شونزه و هیفدن مشنگ! :miss-black:

پیرمرد با دقت بیشتری به پلاک ساختمان هایی که به فضای بینشان حمله ور شد انداخت.

- وا!

دو ساختمان سری از سر تاسف تکان دادند و پیرمرد هم تفی به کف دست هایش زد و موهای پریشان شده اش را مرتب کرد و به سمت خانه شماره دوازده گریمولد رفت.
- خوبی باباجان؟
- بد نیستم.
- تام اینا خونن؟
- خبر ندارم.
- کلید میلیدی این دور و بر هست؟
- نمی دونم.
- کسی نیست ما رو راه بده تو؟
- در جریان نیستن.
- باباجان خب مث آدم حرف بزن.
- از کی تاحالا ول کردی رفتی! این سیاه اومدن اینجا سیاه بازی راه انداختن الان بعد عمری پیدات شده کی کجاس و چی به چیه و چه خبره؟ نه سلامی، نه علیکی، نه حال و احوالی؟ اصلا من قهرم.

خانه شماره دوازده گریمولد خانه ی حساسی بود.

- من که پرسیدم خوبی یا نه؟

پیرمرد که دیگر چشمش از خانه آب نمی خورد رفت و در زد.

- تام، خونه ای؟ پاشو، بیا برو از مامی حکم تخلیه گرفتم. پاشو این رفیق رفقاتم بردار ببر باباجان. دابیمون یه لشکر میمون داره که دقیقا نمی دونم چه انتظاری باید ازشون داشته باشم. مالی و ویزلی ها هم هستـ...
- مرلین بده.

یک مرگخوار در را باز کرده و بعد آن را در صورت پیرمرد کوبیده بود.
مرگخوار مذکور حرمت کوچکتر بزرگتری حالیش نبود.

دامبلدور در واکنش به این رفتار ناشایست با حرص و جوش مشغول جویدن لب پایینی اش شد و قدم قدم به عقب رفت تا لحظه ای که درست به وسط خیابان رسید. سپس انگشت اشاره اش را به سمت خانه شماره دوازده گریمولد گرفت و در حالی که نور چراغ ماشینی به او می تابید و او را بسیار ترسناک و خشن می نمایاند، فریاد زد:
- نشونتون می دیم!

و بعد هم سریع پرید آن طرف که ماشین زیرش نگیرد.




ققنوس بر می خیزد!



ققنوس جان بیا دونه بخور ببینم... بیه... بیه!

چه عجب!
ما یک دامبلدوری این اطراف دیدیم!
اینجا خونه ماست فعلا!
برید جای دیگه حموم کنید! ما خودمون تو جکوزی هستیم!



باباجان بیا این لنگ رو بگیر بپیچ دور خودت، خوبیت نداره تا هنگلتون اینجوری بری.

این جکوزیتم یادگاری نگه می داریم، وسیله مشنگی جذابیه که لازم می بینم از نزدیک مطالعه ش کنم.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1404/8/26 11:38:57
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/8/26 20:57:15
~ ALL THE TIME I'M DUMBLING! ~
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: شنبه 24 آبان 1404 21:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- سوروس، ریگولوس اونقدرها که فکر می‌کنی ضعیف نیست.

لحن آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور، به ملایمت برگ‌های گل بود.
- می‌دونم برات عزیزه؛ ولی تو نمی‌تونی تا ابد از همه چیز دور نگهش داری.

سوروس دندان‌هایش را به هم فشرد. پوستش از آن‌چه بود رنگ‌پریده‌تر می‌نمود.
- دامبلدور؛ این بچه مریضه! نمی‌دونم تو چی فکر می‌کنی؛ ولی من نمی‌تونم بذارم بمونه وسط مرگخوارهایی که اون رو خیانتکار می‌دونن و به خونش تشنه‌ن.

موضوع بحث روی تختش نشسته بود. دستان ظریف و کوچکش چنان در هم قلاب شده بودند که انسان فکر می‌کرد اگر فشار کمی بیشتر شود، می‌شکنند. چشمان اقیانوس‌رنگش به پایین دوخته شده بودند.

یک طرف پروفسور محبوبش بود که به گردنش حق‌های بی‌شمار داشت و یک طرف دوست قدیمی‌اش.

سرفه‌ها دوباره او را در بر گرفتند. چشمان سیاه سوروس لحظه‌ای با نگرانی به او خیره شدند.
- لوپین، تو که بهش نزدیکی اون لیوان آب رو بده بهش.

در یخ لحنش روزن ریزی دیده میشد.
- می‌بینی،دامبلدور؟ اون بیمارتر از اونه که ما این‌ور و اون‌ور دنبال خودمون بکشونیمش.

ریگولوس جویده‌جویده، آن‌گونه که کسی جز گرگینه‌ی لاغر و رنجور کنارش صدایش را نشنید، بیان کرد:
- ولی نمی‌تونم برم هاگزمید و نفهمم تنها کسایی که دوستشون دارم چه بلایی سرشون میاد.
مردی صدایش را صاف کرد؛ دستی به موهای جوگندمی‌اش کشید و با همان لحنی که روزی، درباره‌ی جینی ویزلی صحبت کرده بود گفت:
- سوروس، نظرت چیه ریگولوس تو اتاقش بمونه؟ این‌جوری می‌فهمه چه خبره و زیاد مضطرب نمیشه و در ضمن، وسط میدون جنگ هم نیست.

سوروس لحظه‌ای اخمی کرد؛گویا می‌خواست بگوید:
- کسی از تو نظر خواست، لوپین؟

لیکن نگفت، به جایش سخن دیگری بر زبان راند.
- گویا جدیدا متوجه چیزهای زیادی میشی، لوپین.

اکنون، ریگولوس از زیر در اتاقش نظاره‌گر جنگ بود و شعری که خوانده بود را به خاطر می‌آورد:
- خون و خون بارش،
کجاست آن که باشد سد آن؟

دستانش را به هم چسباند.
- خدایا، خواهش می‌کنم...

ریموس از طلسم مرگ آنتونین دالاهوف جاخالی داد. ریگولوس دستانش را محکم‌تر فشرد.
- خدایا،التماس می‌کنم...

پاهایی پوشیده در نیم‌بوت‌های زنانه‌ی سیاه، با پرشی پدیدار شدند‌. پاهای بلاتریکس!

صدای خندان بلاتریکس را شنید.
- کروشیو!

و به دنبال آن، یک جسم لاغر و بلند پوشیده در ردای سیاه روی زمین افتاد. جسم نه ناله کرد و نه به خود پیچید... سوروس هرگز نقطه ضعف دست کسی نمی‌داد.

پاتر! پاتر! آتشی در وجودش خروشید که جایش نبود. پسرک ابله! حقا که فرزند جیمز پاتر به شمار می‌آمد! آن وسط ایستاده و دستش را روی جای زخمش گذاشته بود، انگار نه انگار سوروس به محنت در برابر درد مقاومت می‌کرد و بقیه محفلی‌ها به مشقت جانشان را حفظ می‌کردند.

پسر برگزیده کاری نمی‌کرد! معدود کسانی که دوستشان داشت، جان می‌دادند و او،ضعیف و بی‌رمق در اتاقش زندانی شده بود.

ناگهان سرمایی به درون اتاقش خرید و گمان برد تمام احساسات خوبش، آن‌چه از آن‌ها مانده بود، محو و نابود می‌شوند. دمنتورها!

دید مستقیم به سمت سوروس می‌روند. فکری در ذهنش جان گرفت:
- آن‌ها روح دوست دوران نوجوانی‌ام را می‌برند! از سوروس جز پوسته‌ای نمی‌ماند!

چرا این فکر بر رخوتش غلبه کرد؟ نمی‌دانست! فقط فهمید که چوبدستی‌اش را برداشت و زمزمه کرد:
- اکسپکتو پاترونام!

چرا در آن شرایط، تصور خاطراتش با مادرش اینقدر راحت بود؟ نمی‌دانست. برای اولین بار،سینه‌سرخ نقره‌فامی بال گشود و به سمت دمنتورها رفت.

آنتونین دالاهوف چوبدستی‌اش را درآورد،بی‌شک برای طلسم مرگ دیگری. ریگولوس در ذهنش گفت:
- اکسپلیارموس.

چوبدستی‌ دالاهوف به کناری پرت شد.

صدای گام‌های سوروس را که به سمت اتاقش می‌آمد شنید و به سرعت خودش را به خواب زد. می‌دانست سوروس دلش نمی‌خواهد او خودش را درگیر جنگ کند.


ریگِ بابا، به خونه خودت که واقعا خونه خودته و داداشت کلا مفت و مجانی دادتش به ما و گمون نکنم بابتش بخوای ازمون اجاره بگیری خیلی خوش اومدی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/8/26 21:25:03
پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: جمعه 16 آبان 1404 22:57
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
از قدیم میگن باجناق فامیل نمیشه و دایی بی چیز نمیشه!

داییی جان! دلمون براتون تنگ شده بود و نبودین این ورا! چرا اومدین این ورا؟ خیلی خوش اومدین!

از اونجایی که مامانمون فعلا رفتن یه دوری بزنن و دیگه هلو بهمون به اندازه کافی نمیرسه، گفتیم شما رو بو کنیم که شاید بوی مامانمون رو بدین ولی یه بوی دیگه میدین که باعث شده سرمون گیج بخوره و یکم و البته فقط یکم شاد شیم!
این بوهای خوبتون رو بیارید تو مرگخواران خودمون! میتونیم ازش برای جذب محفلیان و خوردنشون و به راه سیاه هدایت کردنشون استفاده کنیم!

خلاصه خوش برگشتین! به عنوان ناااااظرررر محفل شما رو فعلا تا خودمون هستیم تایید میکنیم!
چایی نبات میاریم!
چیزتون رو بیارید!

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟