جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: یکشنبه 31 خرداد 1405 21:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کوین دنی کوچک Vs. تلمای شکاک و آنابل سایرن
سوژه:
«ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست»



-قول بده!

کابوس همیشه همینطور شروع می‌شود. دختر با چشمان کهربایی‌اش به من خیره شده و انگشت کوچکش را بالا می‌آورد. متقابلاً همین کار را می‌کنم و به او قول می‌دهم. قول می‌دهم زندگی کنم و بجنگم. قول می‌دهم هشیار بمانم. قول می‌دهم دنیایی بدون شرارت بسازم.

با این قول‌ها، او مرا به زندگی محکوم می‌کند...


***


- هی نظرت چیه یه گوشه قایم بشیم و با آپارات...
- نه!

بعد شنیدن پاسخ منفی، هری پاترم غر می‌زند و مشتی به بازویم می‌کوبد. اهمیتی نمی‌دهم و روی جاروسواریِمان تمرکز می‌کنم. در تاریکی شب چیز زیادی معلوم نیست؛ فقط می‌دانم بالای انبوهی از درختان هستیم و اگر بتوانم کمی دیگر تحملش کنم به مقصد می‌رسیم.

- دلم نمی‌خواد خودمو بخاطر یه چارچشمی فدا کنم! یه مرد تنها باید جونشو بخاطر بانوی زیبارو بده. البته من از اون مرداش نیستم. وِلِش... تو که درک نمی‌کنی.
- می‌کنم.
- هه! فکر می‌کردم تموم فکر و ذکرت مبارزه‌س.

از کلمات نیشدارش خوشم نمی‌آید.
-مبارزه بخشی از زندگیمونه! ماها مجبوریم همیشه در برابر دشمن آماده و هوشیار باشیم. "چون زنده به آنیم که آرام نگیریم. موجیم که آسودگی ما عدم ماست"!

فریاد می‌زند:
-شاعر هم که شدی!

و سپس طوری میخندد که صدای خنده‌هایش در باد گم می‌شود. لب‌هایم را روی هم فشار می‌دهم تا فحش رکیکی نثارش نکنم. نباید موقعیت‌مان را با سر و صدا کردن به دشمن لو بدهد ولی نمی‌فهمد.

- زندگیو زیاد سخت می‌گیری!

قبل از اینکه بتوانم پاسخ مناسبی بدهم، بوی یاس فضا را پر می‌کند. توهم من است یا واقعا باد بوی گل‌ها را با خود آورده؟ همان بو... همان کلمات... سال‌ها پیش، در میخانه، ماریا به من گفته بود: «زندگیو زیاد سخت می‌گیری، ال.» و من با مشت روی میز کوبیده بودم: «چطور سخت نگیرم؟ همیشه اون کسی که ضعیف‌تره منم!»

ماریا یک جرعه از جامم نوشیده بود. همان جامی که بعدها... نمی‌خواهم به آن فکر کنم.

«مشکل تو کتک خوردن نیست ال. مشکل اینه فکر می‌کنی با غرق شدن تو شراب، می‌تونی ازش فرار کنی. نیازی نیست مست باشی تا دووم بیاری. گاهی باید اجازه بدی درد هم بخشی از وجودت بشه.»

انگشت کوچکش را بالا آورده بود.

«قول بده یک هفته هوشیار بمونی. بعد بیا پیشم تا بهت یاد بدم چطور بدون مستی می‌شه زنده موند.»


و من قول دادم. اولین قولی که به او دادم.

جارو زیر دستانم می‌لرزد. هری چیزی می‌گوید، اما صدایش برایم فقط یک وزوز دور است. دارم به همان چشم‌ها فکر می‌کنم... به اولین باری که دیدمش. جوان احمق و ضعیفی بودم که از همکلاس‌هایش کتک می‌خورد و برای فراموشی دردش، میخانه را پاتوق خود کرده بود. یک شب وقتی داشتم چهارمین جام را سر می‌کشیدم، دختری قد بلند با گیتاری در دست سر میزم آمد. نوازنده‌ی بار بود. کنارم نشست.
-ماریا!
- الستور. خوشبختم.


از آن وقت به بعد ما هر روز یکدیگر را می‌دیدیم. برعکس من که ضعیف و گوشه‌گیر بودم، او شجاع و پرجنب و جوش بود.
مانند موج!


ماریا سنگی برداشت و انداخت توی آب. موج‌ها دایره‌وار پراکنده شدند.
- موج همیشه به چیزی می‌خوره، عقب می‌ره، دوباره میاد. گاهی می‌شکنه... گاهی همه‌چیزو خیس می‌کنه... ولی هیچ‌وقت از حرکت نمی‌ایسته. اگه وایسه یعنی کارش تمومه!

نگاهش کردم. نور غروب داخل چشمانش می‌درخشید.

-سال پنجمی که بودم از هاگوارتزو ول کردم.

متعجب پرسیدم:
-چرا؟
-چون زندگی متفاوتی می‌خواستم! قصد داشتم با تاریکی مبارزه کنم.

گیتارش را کنار گذاشت. رو به من کرد و خندید.
- خودت می‌خوای چی‌کاره بشی؟

جوابم کاراگاه وزارتخانه بود. البته برای خودم رویایی دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید. آروری که از پسِ همه‌چیز بربیاید. کسی که هیچ‌کس نتواند او را زمین بزند. اما همان‌طور که کلمه‌ها را بیرون می‌ریختم، حس کردم چقدر احمقانه به گوش می‌رسد. من همان بچه‌ای بودم که توی کوچه‌ها کتک می‌خورد و حالا می‌خواستم محافظ همه باشم.

اما او از جوابم ذوق کرد.

چشمانش درخشید. قمقمه‌ای از چرم کهنه را از کیسه‌اش بیرون آورد و به سمتم گرفت.
- این مال تو. توش آب بریز تا هر وقت دلت نوشیدنی خواست سربکشی!

با لبخند تشکر کردم.
- ولی آب که فراموشی و سرخوشیِ‌مستی رو نمیاره!
- می‌دونم! واسه همینه نباید قمقمه رو از خودت جدا کنی. قول دادی هوشیار باشی، یادته؟ فقط یه کاراگاه هوشیار می‌تونه به وظایفش عمل کنه.

برای اولین بار، کسی مرا باور کرده‌بود. قمقمه را محکم چسبیدم. چرمش سرد بود اما حس گرمی ازش می‌آمد.



بدنم از یاد آوری خاطرات منقبض می‌شود. صدای فرشته‌ام در گوشم می‌پیچد:


-ال، اون ستاره‌ها رو می‌بینی؟

ماریا به آسمان پرستاره نگاه می‌کرد..
- بعضی‌هاشون مرده‌ن، اما نورشون هنوزم به ما می‌رسه. ماهم باید اینطور باشیم. حتی وقتی خسته‌ایم یا شکست خوردیم، باید نورمونو بفرستیم جلو.

گیتارش را برداشت و خواند:
-
هر‌ چه تیره‌تر بشی‌ای شب سرد
ما مث هرچی ستاره روشنیم!

تو تبر بشی واسه ریشه ما
شک نکن بازم جوونه می زنیم!

آسودگی برای مرده‌هاست. ما زنده‌ها باید همیشه بی‌قرار باشیم!


باد پاییزی موهایمان را بهم می‌ریخت. تصمیم گرفته بودم برای بهترین شدن تمام تلاشم را کنم. حرف‌های ماریا، به من انگیزه می‌بخشید.



زیرلبی می‌خوانم:
همه سازامونم که بشکنی
با سرود خنده‌مون چه می‌کنی؟

راه آرزومونو بستی، ولی
با پر پرنده‌مون چه می‌کنی؟




کنار برکه، در حال غذا دادن به قوها بودیم. ماریا به موفقیتم در آزمون وزارتخانه می‌بالید. هرچند دلش می‌خواست خودش جای من باشد ولی والدینش اجازه نمی‌دادند. ناگهان چرخید.
- میتونی دنیا رو از تاریکی نجات بدی؟
- قول می‌دم تا جون دارم بجنگم.

لبخندی زد و در آغوشم کشید.
- پس منم قول می‌دم مثل قوها تا ابد فقط عاشق تو باشم.


شب تیره‌مون به فردا می‌رسه
کابوس کهنه به رویا می‌رسه

وقتی دستمون تو دستای همه
من میگم معجزه از راه می‌رسه





- مودی! اون پایین یه چیزی حرکت میکنه!

صدای هری مرا برمی‌گرداند. دستم را روی چشم جادویی‌ام فشار می‌دهم و به پایین نگاه می‌کنم. چند نقطهٔ سیاه در میان درختان دارند بالا می‌آیند.

- مرگخوارا حمله کردن! می‌دونستی میان دنبال تو!
- خفه‌شو هر...

نه او هری واقعی نیست.
- خفه‌شو دانگ!

در میان گریه و زاری‌های ماندانگاس، برای گیج کردن مرگخواران می‌جنگم؛ اما بوی یاس‌ها اوج می‌گیرد.
کابوس همیشه همینطور شروع می‌شود. با بوی یاس و قول من به ماریا. بعد تمام اتفاقات آن شب در میخانه جلوی چشمانم جان می‌گیرد...
لباس رسمی پوشیده و با استرس حلقه درون جیبم را وارسی می‌کردم. قصد داشتم بالاخره از او خواستگاری کنم. ماریا آن شب خوشحال بود و در لباس توری مشکی‌اش می‌درخشید. پشت همان میزی نشستیم که اولین بار دیده بودمش. باریستا برایم جام شرابی آورد اما دست نزدم. تازه به قمقمه عادت کرده بودم.

-به سلامتی الستور همیشه هوشیار!

ماریا خندید و به افتخارم جام را سر کشید. لبخندی زدم و حلقه را بیرون آوردم. یکهو دیدم جام از دستش لغزید و روی سنگفرش شکست. بعد چشمانش خالی شد و روی زمین افتاد.

- ماریا!

او را در آغوش کشیدم و سعی کردم کمکش کنم. خود را به در و دیوار می زدم و از همه کمک می‌خواستم اما کسی نمی‌توانست برای نجاتش کاری کند. فهمیدم ایوان روزیه لعنتی قصد داشت مرا مسموم کند اما جایش عشقم را گرفته بود.

- قول بده... زندگی کنی.

ماریا انگشتش را بالا آورد و با چشمان بی‌رمق به من خیره شد. انگشتش را گرفتم و قول دادم بزرگترین آرور تاریخ شوم، از مرگخواران لعنتی انتقام بگیرم و نشان دهم الستور مودی نامی نیست که به راحتی فراموش شود!



چشم جادویی‌ام در تاریکی شب، آخرین چیزی که می‌بیند، ماندانگاس بزدل است که بخاطر ترس از طلسم ولدمورت خود را غیب می‌کند. بقیه داستان واضح است. لحظه‌ای احساس درد می‌کنم و بعد...ماریا مرا در آغوش می‌گیرد. برای اولین بار بعد از سال‌ها، لبخند می‌زنم.

ماموریتم تمام شد.
موج بالاخره به ساحل رسید.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

تاپیک انجمن
پاسخ: بنیاد مورخان
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1405 17:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نتیجه ترین‌های محفل ققنوس فصل بهار


افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

تاپیک انجمن
پاسخ: بهترین تازه‌وارد فصل بهار
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1405 01:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اونقدر تازه وارد معرکه داشتیم این فصل انتخاب بینشون سخته. امیدوارم مدیران این دفعه دست و دلبازی به خرج بدن و مدال مرلین‌های زیادی بین اعضا پخش کنن.

رای منم می‌رسه به خاله نیمفادورا که پست‌های خوبی می‌نویسه، فعاله، به همه انرژی میده و شور و شوق آدم رو بیدار میکنه.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

تاپیک انجمن
پاسخ: کانون شهروند خبرنگاری
ارسال شده در: پنجشنبه 21 خرداد 1405 11:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
این چه سمیه!
گاتو می‌کَنَم برگاتو!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

تاپیک انجمن
پاسخ: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 20 خرداد 1405 20:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نیوت مضطربانه به اطراف نگاه کرد و وقتی فهمید هنوز کسی متوجه حضورشان نشده، سمت کودک چرخید و سعی کرد ساکتش کند.‌

- آروم باش کوین یه لشکر آدم دنبالمونن. من رو معجون خور کرده بودن جوگیر شدم و دزدیدمت و گرنه نمی‌ انداختمت تو چمدون.

- اشکال نداره عمو. خیلی خوش گژشت! مخشوشا پارک آبیش.

کوین خندید و نیوت اسکمندر سعی کرد به یاد بیاورد کجای چمدانش پارک آبی داشته که خودش خبر نداشته.

- پارک آبی؟

- آره! توالت فرنگی داشتی عمو!

- بله. خب گاهی ممکنه کارم اونجا طول بکشه و فرصت نیست بیام بیرون و برم دستشویی واسه همین لازمه که یدونه همیشه در دستر... وایسا ببینم! ربط این به پارک آبی چی‌ بود؟


کودک با هیجان دستانش را باز کرد و با شوق گفت:
- حیوونای کوچولو رو انداختم اون تو و روشون شیفون کشیدم! همه‌شون چند باری چرخیدن و اژ شوراخ رفتن پایین! تو پارک آبی هیجان انگیژی که درشت کردم خیلی بهشون خوش گژشت!


بعد شنیدن این حرف چیزی نمانده بود نیوت از حال برود. تمام عمرش فکر می‌کرد داشتن یک دستشویی مخصوص در چمدان ایده بسیار بکر و محشری است و باید بخاطرش نوبل بگیرد. چون وقتی که وسط ماموریت بود و نیاز مبرم به توالت داشت، می‌توانست به جای استفاده از دستشویی بین راهی‌، از مال خودش که مستقیما به فاضلاب لندن می‌ریخت... (آخ فاضلاب لندن! حیوانات بیچاره!:) استفاده کند.

- چرا همچین کاری کردی بچه؟ آخه توالت مگه موج‌های آبی مشهده؟ حیوونای بدبخت چه گناهی کرده بودن آخه؟


کوین نفهمید نیوت چرا پخش زمین شده و مثل هم‌مهدکودکی‌هایش هنگام گم کردن اسباب‌ بازی، دست و پا می‌زند. کوین مطمئن بود حیوانات کاملا خوشحال و راضی بودند.

- باور کن راژی بودن عمو نیوت. بعژیا اژ رژایت فریاد و جیغ می‌ژدن حتی!


نیوت از تیر برق بالا رفت. کابل برق را برید و باعث شد برق نقاطی از لندن قطع شود و آنها مسئولین را مورد عنایت لفظی قرار دهند. بعد برای خود طناب دار درست کرد و چمدان را زیر پایش گذاشت.

- عمو نیوت داری چی کار می کنی؟ جای بانجی جامپینگ منو ببر پیش خاله دورا و عمو لوپین. دلم واشه خاله دورا با اون موهای بشتنی توت فرنگی رنگش تنگ شده.


کوین چشمانش را بست تا درمورد زندگی با خانواده لوپین خیال پردازی کند. او تحت تاثیر معجون شیفتگی‌ای بود که چندی قبل در دادگاه، تانکس به عنوان آبمیوه داده بود بخورد. در ذهنش خانه‌ی باصفایی را دید که در آن، کنار برادر خوانده‌اش تد روی زمین دراز کشیده بود و نقاشی می‌کشید. پدر خانواده صبح‌ها برایشان پنکیک می‌پخت و مادر شب‌ها کتاب می‌خواند تا خوابشان ببرد.

- عه بچه بابا رو پیدا کردیم!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

تاپیک انجمن
پاسخ: زوپس مارکت جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 22:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سلام بر جناب فروشنده!
بی زحمت یه برتی باتز از اون خوشمزه‌ها بدین برای خاله نیمفادورا کادو ببرم. بلکه یه‌کم کاریام تو معجون شیفتگی خوری جبران بشه.

فروشنده این!

۲۰ گالیون کسر و یِی دانا برتی بات خریداری شد با طعم:

کسب جایزه ۳۰ گالیونی


چقد عجیب واقعا...


@کوین کارتر
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/3/20 18:31:50
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

تاپیک انجمن
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 21:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


کوین دنی کوچک Vs تاتسویا سامورایی

سوژه: بازمانده



گریه نکرد.

حتی فریاد هم نکشید.

فقط نگاه خسته‌اش را دور تا دور سالن چرخاند. میزهای واژگون شده، کاغذپوستی‌های پخش و پلا، رد خون روی زمین و اجساد بی‌جان جادو آموزهایی که با هزاران امید برای تحصیل به هاگوارتز آمده بودند. با احتیاط گام برداشت. صدای برخورد کفش‌هایش با سنگ‌های کف تالار در سکوت سنگین مرگ، مثل ضربات تبر بود.
کنار دست یکی از دانش‌آموزان سال اولی، یک قلم‌پر شکسته و تکه‌ای پوست نیم‌سوخته بود که روی آن با خطی لرزان نوشته شده بود: «تکالیف دفاع در برابر جادوی سیاه...». برای لحظه‌ای مکث کرد. انگشتان کشیده‌اش، قلم‌پر را لمس کرد اما آن را برنداشت. گویی سنگینی یک عمر پشیمانی نانوشته در نوک انگشتانش جمع شده بود.

قبلا هم جسد دیده بود... باعث مرگ‌ خیلی‌ها شده بود... و خودش هم آدم کشته بود... اما این‌بار فرق می‌کرد. این‌بار حس متفاوت و تقریبا وحشتناکی داشت و نمی‌دانست چرا. چشم‌هایش را برای ثانیه‌ای بست. در آن تاریکی به جای اجساد، صدای خنده‌های همین بچه‌ها را در راهروها شنید. هیاهوی کوییدیچ، صدای ورق زدن کتاب‌ها... .


وقتی دوباره چشم باز کرد، واقعیت خونی میزها، مثل خنجری در قلبش فرو رفت. او هرگز به این حجم از سکوت عادت نمی‌کرد. چیزی درون سرش شروع به شکل گرفتن کرد. تصویر نقاشی عجیبی که پدرش سال‌ها پیش نشانش داده بود‌‌‌. در آن نقاشی هم میز بزرگی قرار داشت که حیوانات از گونه‌های متفاوت دور تا دورش، در آرامش نشسته بودند. درست مثل میز‌های بزرگ سرسرای خودشان که پر از جادو‌آموزان شاد بود. هر کدام از گروهی متفاوت ولی‌ متحد با هم. همین هاگوارتز را تشکیل می‌داد...
همین قبل از اینکه جنگی در بگیرد، هاگوارتز را تشکیل می‌داد!


تصویر را به زور و زحمت از سرش بیرون کرد. نمی‌خواست به یاد آن فاجعه بیفتد. جنگ هنوز ادامه داشت و نباید درون کلاس بخاطر مشتی خاطره متوقف می‌شد.

- پـ‌‌...رررفس...ور...


هنوز از چارچوب در بیرون نرفته بود که صدایی ضعیف شنید. جوری با شدت به طرف صدا چرخید که کم مانده بود مهره‌های گردنش در برود. پسری ریونکلاوی، پشت ستون سنگی عظیم کلاس افتاده بود. رنگ صورتش به سفیدی گچ می‌زد و دست کوچکش را چنان روی شکم خون‌آلودش می‌فشرد که دل هر‌جنبده‌ای را به رحم می‌آورد‌. خون از میان انگشتانش، مثل جوهری سیاه روی سنگ‌فرش جاری بود.

او کنارش زانو زد. دست لرزانش را جلو برد تا طلسمی برای بند آوردن خون‌ریزی اجرا کند اما چوب‌دستی‌اش در میانه راه در هوا خشک شد. زخم در اثر جادوی سیاه به وجود آمده بود و با هیچ ورد شفابخشی بسته نمی‌شد. این طلسم را می‌شناخت زیرا خودش سال‌ها پیش، در راهروهای تاریک وزارت‌خانه، همین طلسم را اجرا کرده بود.

پسر، با چشمانی که یک لحظه بی‌فروغ‌ می‌شد و لحظه‌ای بعد بخاطر درد شدید نفرین گشاد می‌گشت، به او خیره ماند. لرزش لب‌هایش صدای خرد شدن چیزی را در گوش تداعی می‌کرد.

- عقاب...

پسر ریونکلاوی آنقدری درد داشت و درگیر آن بود، که صدایش را نشنید. یا حتی اگر می‌شنید احتمالا تصور می‌کرد عقاب به ریونکلاوی بودنش اشاره دارد. اما اینطور نبود.
مرد به سال‌ها پیش پرت شد...


فلش_بک

اتاق سرد و نمور در سکوت فرو رفته بود، سکوتی که تنها با صدای ترکیدن چوب‌های نیم‌سوز در شومینه شکسته می‌شد. پسرک نوجوان، کنار شومینه زانو زده و با انگشتان کشیده و لاغرش، لبه‌ی آستین ردای مشکی‌اش را لمس می‌کرد. زیادی مندرس و پاره بود. باید قبل از شروع سال تحصیلی جدید، لباس بهتری می‌گرفت.
صدای لرزان مادرش، از پشت سر آمد:
- پسرم... برو دنبال پدرت. هوا سرده، ممکنه باز هم...‌


پسر تکانی نخورد. با آنکه مادرش را دوست داشت اما از آن راهروهای تاریک و میخانه‌هایی که پدرش در آن‌ها گم می‌شد، متنفر بود! او از بازگشت «توبیاس» متنفر بود! از آن لحظه‌ای که بوی تند تعفن و الکل، فضای خانه‌اش را آلوده می‌کرد.
سرش را پایین‌تر گرفت و با صدای زمزمه‌وار و تلخی گفت:
- خودش راه خونه رو بلده، مادر.


حق با او بود. لحظاتی بعد، صدای ضربات نامنظم پوتین‌ها روی سنگ‌فرش بیرون خانه و فریادهای مبهم مردی مست، سکوت را درید. در با لگد کوبیده و مردی با صورت سرخ، تلوتلوخوران وارد شد. در حالی که یک تابلوی سنگین و قدیمی را در آغوش داشت، با صدای بلند خندید؛ خنده‌ای که خشم و جنون از آن می‌بارید.

پسر خواست بی‌توجهی نشان دهد اما پدرش -گرچه واقعا نمی‌شد آن را پدر نامید- با خشونت تابلو را به زمین کوبید و باعث شد ناخودآگاه به آن خیره شود. تابلویی بود قدیمی با نقاشی عجیبی رویش. در اولین نگاه یک اثر دوقسمتی با الهام از نقاشی شام آخر -به لطف مادر هنر دوستش آن نقاشی را می‌شناخت- به نظر می‌رسید.

در بخش بالایی، ضیافتی برپا بود که انگار زمان در آن منجمد شده. فضایی شبیه به یک جنگل انبوه و نیمه روشن هنگام غروب دیده می‌شد. در مرکز تصویر، یک میز مستطیل بزرگ چوبی قرار داشت که روی آن با رومیزی سفید پوشانده شده بود. پشت میز، دوازده حیوان نشسته بودند. حیواناتی با وقار اشراف‌زادگان مسخ‌شده که از گونه‌های متفاوتی بودند. در مرکز اصلی، اسب سفید باشکوهی با پارچه سرخ رنگی بر دوش و لباسی سفید بر تن، نشسته بود و با ابهت رو به رو را نگاه می‌کرد. جلویش جام شرابی قرار داشت. نسبت به بقیه‌ی تصویر روشن تر دیده می‌شد. مثل آنکه از قداست بیشتری برخوردار بود.
از سمت چپ به راست، شیری با لباس قرمز، میمون و گرگی با دستانی گشوده مانند آن کس که می‌خواهد دعا کند، روباه و خرسی قرار داشتند که نگاهشان به حیوانات آنسوی میز بود. آنسوی میز، یعنی با فاصله از اسب، گاوی سیاه با شاخ‌های بزرگ، پلنگ، سگ، خرگوش و عقاب نشسته بودند و متقابلا به حیوانات آن سمت نگاه می‌کردند. تقریبا همگی لباسی سبز رنگ به تن داشتند -به جز عقاب سرخ پوش که همانند شیر در گوشه‌ای ترین قسمت قرار داشت- و رو به رویشان پر از غذا بود.

پسرک نمی‌توانست غذاهایی که با رنگ روغن کشیده شده بودند تشخیص دهد اما بنظرش رسید چیزی است که به درد تمام حیوانات آن آرمان‌شهر می‌خورد‌ و نظم پوشالی‌شان را بهم نمی‌زند. سرش را تکان داد و به بخش پایینی خیره شد. همین که تصویر را دید، حالش بد شد. محتویات معده‌اش، بالا آمد و گلویش را سوزاند.

تصویر دوم هم‌آغوشی غریبی بود میان مخمل و خون!

میز هنوز همان میز بود و جنگل پیرامونش هنوز در تاریکی و روشن خویش می‌تپید؛ اما دیگر از آن آرامش پیشین، از آن وقار مقدس و فریبنده، هیچ ردی باقی نمانده بود. سفره‌ی سپید، زیر هجوم سرخی غلیظی که چون رودی بی‌صدا و بی‌رحم بر لبه‌های چوبی می‌لغزید، به کفنی می‌مانست که بر جسد یک رویا کشیده باشند.
حیوانات که ساعتی پیش در نظمی خاموش و اشرافی گرد هم نشسته بودند، اکنون چون پیکره‌هایی شکسته و فراموش‌شده بر سطح میز افتاده بودند؛ گردن‌هایی که دیگر توان برافراشتن نداشتند، چشم‌هایی که نور از آن‌ها رفته و تن‌هایی که مرگ با صبر و بی‌اعتنایی از آن‌ها عبور کرده بود.

تنها اسب سپید، هنوز در میانه‌ی این ضیافتِ وارونه، سالم ایستاده بود.‌ البته نه مثل پادشاهی بر تخت، بلکه مثل شاهدی تنها و دیر رسیده به صحنه‌ی جنایت.
درست مثل... یک بازمانده!
نگاهش خیره و غمگین، از دل تاریکی می‌گذشت، گویی در آن‌سوی قاب هنوز چیزی مانده باشد که بتواند نجاتشان دهد.


پسر دستش را جلوی دهانش گرفت. نگاه آن اسب سپید در نقاشی، لرزه‌ای غریب بر اندامش می‌انداخت؛ ترکیبی از ترحم گزنده و نفرتی که از درماندگی می‌روید. بعد با چشمانی که گویی در جستجوی راهی برای فرار از قاب بودند، میان آن رستاخیز بی‌صدا به دنبال نشانه‌ای از حیات گشت.
و ناگهان، چشمش به «عقاب» افتاد. برخلاف سایر پیکره‌های مغلوب، سر عقاب هنوز بالا بود؛ با غروری شکسته و نگاهی که در آستانه‌ی خاموشی قرار داشت. در آن لحظه، او با تلخی تمام، دریافت که اسب سپید، با تمام آن شکوه کاذبش، برای نجات حتی یک پر شکسته نیز هیچ کاری از دستش بر نمی‌آید.

- چشمات به کدوم گورستونی خشکش زده پسر؟

ناگهان صدای نعره‌ی پدر در گوشش پیچید، همان صدای کشدار و مستی که همیشه بوی تحقیر می‌داد.
- اسب نمی‌تونه هیچکسو نجات بده. حتی یه عقاب نیمه‌ جون رو! اون فقط یه تماشاگرِ بزدله که می‌بینه چطور همه چیز داره نابود می‌شه... درست مثل خودت!

پایان فلش بک


صدای انفجار، سکوت ذهن او را پاره کرد. حالا در هاگوارتز، مقابل پسر ریونکلادی ایستاده بود و با تمام وجودش سنگینی آن کلمات را حس می‌کرد. پسر، انگشتانش را به ردا‌ی سیاه او گیر داد و با تمام توان اندک باقی‌مانده‌اش، ردا را کشید. التماس، در چشمانش موج می‌زد؛ نه برای زندگی، که برای پایان.

- دی..گه... نمی‌تو...نم... د...ـرد... خیلی... درد... داره.

صدایش حبابی بود در عمق یک اقیانوس تاریک.
مرد به چوب‌دستی‌اش نگاه کرد؛ همان ابزاری که بارها با آن مرگ را برای دیگران رقم زده، حالا در دستانش سنگین‌تر از همیشه بود. بعد به چشمان پسر نگریست؛ چشمان قهوه‌ای بی‌گناهی که حالا داشتند رنگ خاکستری مرگ را به خود می‌گرفتند.

دستش را جلو برد و روی پیشانی عرق‌کرده و سرد پسر گذاشت. انگار داشت گرمای محبتی را که هرگز بلد نبود ابراز کند، به او هدیه می‌داد. چشمان خودش هم برای ثانیه‌ای تار شد. البته نه به خاطر اشک، بلکه به خاطر فشار عظیم حقیقتی در آن لحظه بر سرش آوار شده بود.

-تم... تمومش... کن... نین... من... نمی‌... خوام... اینجوری.‌‌..


مرد خم شد؛ طوری که صورتش در چند سانتی‌متری صورت پسر قرار گرفت. زمزمه‌اش، صدایی بود که انگار از ته یک گور قدیمی می‌آمد:
- بخواب...

صدایی نه از سر بی‌رحمی، نه از سر نفرت. در آن کلمه، تمام اندوه فروخورده‌ی سال‌های زندگی‌اش نهفته بود. پسر، با شنیدن آن صدا، آرامشی عجیب در چهره‌اش نقش بست. انگار اجازه یافت که برود.
مرد چوب‌دستی‌اش را آرام، درست روی قلب کوچک پسر گذاشت. بعد، نوری سبز اما خفیف با مهری آمیخته به درد، در نوک چوب‌دستی‌اش درخشید. نوری که به جای گرفتندجان، در قفسی را باز کرد. دست پسر از روی ردایش رها شد و روی زمین افتاد. صدای برخوردش با سنگ، پایان تماموآن هیاهو بود.

مرد از جایش برخاست‌.

فریاد نکشید.

گریه نکرد.


او هیچ‌وقت اهل گریه نبود.
غم او از جنس بارانی نبود که ببارد؛ از جنس زمستانی بود که در قلب ریشه می‌دواند و آهسته، باعث می‌شود همه‌چیز از درون یخ بزند.
چوبدستی‌اش را تکان داد و پارچه‌ای سفید روی آخرین جسد کشیده شد‌.

هنوز کامل وداع نکرده بود که چیزی حس کرد. سوزش آشنایی بر روی ساعدش، مانند زخم قدیمی‌ای بود که دوباره برای یادآوری وفاداری‌های اجباری‌اش باز شده بود؛ کسی داشت او را به سوی تاریکی فرا می‌خواند. نفس عمیقی کشید تا لرزش درونش را خاموش کند. می‌دانست که در پهنه‌ی قلعه، شعله‌های جنگ هنوز در تلاطم‌اند. با قدم‌هایی سنگین و محتاط، از کلاس خارج شد و از پله‌ها پایین رفت.

"نظرت راجع‌به تابلو چیه؟ فکر نمی‌کنی اون تصویر بالاییه شبیه صلح دروغین بین جادوگرای بی‌خاصیت و آدمای عادی باشه؟ یه آرمانشهر دروغین! چون وقتی شما جادوگرا به قدرت برسین دیگه هیچکسو آدم حساب نمی‌کنین و ضیافت خون به پا می‌شه!"


سرش را تکان داد. فریاد‌های پدر مستش غیر قابل تحمل بودند. در ذهن خواست جواب پدرش را بدهد که ناگهان دیوار کناری‌اش در اثر ضربه غولی منفجر شد و مجبور شد پناه بگیرد.

- لعنتی! خوبی؟

مخاطب صدا او نبود. نگاهش به دو دختر رو به رویش افتاد. یکی بزرگتر بود و دیگری شبیه او اما کوچکتر. هر دو خاکی و خسته در آغوش یکدیگر جمع شده بودند.

- خوبم... خودت زخمی شدی!
- چیز خاصی نیست. یه پناهگاه پیدا می‌کنیم و تو اونجا قایم می‌شی تا اوضاع آروم بشه، باشه؟

خواهر بزرگتر با لبخندی موهای دختر دیگر را بهم ریخت. در حالی که چشمانش پر از درد بود و از بازویش خون می‌رفت.

- نه! تو هم باید پیشم بمونی! باید پیشم بمونی!

خواهر کوچک فریاد می‌کشید و با تمام توانش به لباس خواهرش چنگ می‌انداخت تا بتواند منصرفش کند.

- ببخشید... دوستام بهم نیاز دارن.
- منم بهت نیاز دارم! نرو!... یا حداقل بذار باهات بیام!

دختر بزرگتر سرش را تکان داد و بعد محکم خواهرش را در آغوش کشید.
- لیز تو خیلی خوبی. سه برابر من باهوشی و با اینکه سال اولی هستی، صد برابر من شجاعی. ولی نمی‌تونم اجازه بدم این جنگ لعنتی تو رو ازم بگیره... نمی‌تونم اجازه بدم!

صدای گریه دختر کوچکتر کل سالن را فراگرفت.
- لعنت به جنگ! لعنت به همه‌ی اون هیولاها!


مرد از پناهگاهش بیرون آمد. دیگر نمی‌توانست تماشا کند. دیگر نمی‌توانست آن همه درد بکشد و نتواند کاری کند. دست‌هایش را مشت کرد و سعی کرد به مسیرش ادامه دهد.

"فکر می‌کنی همه اینا تقصیر کیه؟‌ این همه کثافت و خون تقصیر کیه؟"


- خفه شو!

از کنار جسد چندین مرگخوار گذشت و حتی لحظه‌ای ناایستاد که هویتشان را تشخیص دهد. پیکرهای بی‌جانی که تا چندی پیش، به عنوان متحدان قسم‌خورده‌اش شناخته می‌شدند، به خاطره‌ای در دور دست تبدیل شده بودند.

"فکر کردی چرا اون سالمه؟ فکر کردی چرا حتی یه قطره خون هم روی یال سفیدش نیست؟"


در راهروی طبقه‌ی دوم، پروفسوری را دید که خودش را همچون سپری مقابل طلسم شکنجه‌ی دانش‌آموز سال‌چهارمی اسلیترینی انداخت تا از اسلیترینی دیگری دفاع کند. صدای خرد شدن استخوان‌ها و جیغ ناگهانی استاد، در راهروی سنگی پیچید...

"شیر با اینکه سلطان جنگل بود سقوط کرد! نگاه کن چطوری ازش خون میره!"


پایین‌تر، در حیاط خیس از باران و خون، دختری را دید که جسد بی‌جان دوستش را با زحمت بر دوش می‌کشید. پاهای دختر در گل و لای می‌لغزید و قطرات اشک، خطی پاکیزه روی صورت خون‌آلودش به جا می‌گذاشت. فریاد نمی‌زد، فقط با چشمانی که گویی سال‌ها در یک لحظه پیر شده بودند، جنازه را به سمتِ برج شمالی می‌برد.


"خرگوش خاکستری که با خیال راحت کنار عقاب نشسته بود و خیال نمی‌کرد، عقاب بخواد شکارش کنه... چه احمقانه توسط شکارچی بزرگتری کشته شد!"


و آن سو تر، پسرانی با تن‌های پاره‌پاره و نیمه‌جان، آخرین رمق خود را با فریاد «اکسپلیارموس» نثار سایه‌ی سرد دیوانه‌سازها می‌کردند. آن‌ها می‌دانستند که سلاحشان در برابر آن تاریکی مطلق، شوخی بی‌جانی بیش نیست اما ایستاده بودند! ایستاده بودند تا زمان بخرند... تا دیوار هاگوارتز برای چند لحظه‌ی بیشتر، مأمن وحشت‌زده‌ها باقی بماند.

"اسب شاهد همه‌ ایناست! می‌دونی چرا؟"


صدای پدرش خاموش نمی‌شد. صداهای قاطی شده در هم باعث می‌شدند سرگیجه بگیرد.

- تد رو ندیدی؟ تد کجاست؟ بگو تد کجاااااست!

- آواداکداورا!

- اکسپلیارموس!

-مراقب هم باشین.

- بومباراداماکیسیما!

- من نمی‌خوام اینجا باشم!

- کروشیو!

- بیدارشو داداش! تو نباید بخوابی! بیدارشو لعنتی!

- پناه بگیرین!

- آواداکداورا!


"اسب یه خائنه!"



***


- بگو چی می‌بینی پسرک بی مصرف!

پسر قصد صحبت نداشت اما می‌دانست پدر مستش کتکش خواهد زد. برای همین لب باز کرد و با لحن آرامی گفت:
- حیوونای جنگل دور یه میز.

پدر بلند خندید و بوی گند الکل دهانش همه خانه را پر کرد.
- آره آره خوبه! این تابلو رو تو قمار بردم! بیشتر بگو چی می‌بینی!

پسر مطمئن بود پدرش در قمار باخته ولی مسئول میخانه برای آنکه از شرایط روحی و وضع زندگی‌اش با خبر بود، چنین تابلوی نامقدسی را هدیه داده بود تا دلخوش باشد.

- اون بالا همه‌چی آرومه. حیوونا دور میز نشستن و این پایین همه‌شون مردن. خونشون ریخته رو میز و ظروفشون آغشته به رنگ قرمزشه. اسب هم با نگاه غمگین و تنها بهمون خیره شده.

پدرش با صدایی کشیده و لحنی که کمی خشونت در آن بود جواب داد.
- خیلی دقیق دیدی. خیلی دقیق.

خنده‌ای چندش کرد. دستش را سمت جیبش برد و سیگاری بیرون آورد.
- همه‌شون رو می‌بینی؟ اونا همه وحشی بودن. خوی جنگل رو داشتن. اما اسب... اسب از اولش هم با اونا فرق داشت.

سیگار را بالا آورد و لای لب‌هایش گذاشت. سیگار روی لب‌هایش می‌لرزید. با کبریت سعی کرد روشنش کند اما نتوانست. هنوز تعادل نداشت. پسرک برای آنکه زودتر از شرش خلاص شود به کمکش رفت.

- اسب از اولش با اونا فرق داشت. می فهمی پسر؟ اون بوی اصطبل می‌داد، بوی بند و افسار! اون تنها کسی بود که می‌دونست "آدابِ میز" چیه، چون قبلاً توی خدمت آدم‌ها، یاد گرفته بود چطور با بقیه کنار بیاد، چطور حرف گوش کنه و چطور... چطور بی‌سروصدا بقیه رو کنار بزنه!


نمی‌فهمید و نمی‌خواست بفهمد. تمایلی به شنیدن داستان‌های تهوع آور از آثار عجیب غریب ماگل‌ها نداشت. ترجیح می‌داد به لباس جدید دختر همسایه‌شان فکر کند. پیرهنی آبی با پولک های ناز.

- نگاه کن اون اسبو! با اون یال مثلا الهی و هاله‌ی نوری که احاطه‌ش کرده! همشون یه دروغ مسخره‌ و زیبایی لحظه‌ایه!

نمی‌خواست اسب را نگاه کند اما به طور ناگهانی پدرش چنگ انداخت و مچش را گرفت. بعد دود سیگار را در صورتش فوت کرد.
- فکر کردی چرا اون سالمه؟ فکر کردی چرا حتی یه قطره خون هم روی یال سفیدش نیست؟


تلاش نمود خود را عقب بکشد اما مچش اسیر دستان قدرتمند مرد بود. در دل دعا دعا می‌کرد نخواهد سیگار را با فشردن به پوستش خاموش کند.

- چون اون از قبل می‌دونست قراره چه اتفاقی بیفته. خودش اونا رو به این ضیافت دعوت کرد. خودش اونا رو دور هم جمع کرد تا سرگرم‌شون کنه، تا آروم‌شون کنه، تا وقتی که شکمشون پر شد و گاردشون پایین اومد... خیانت کنه!


مرد چنان خشمگین شد که به نفس نفس زدن افتاد.
- اون به بهونه‌ی صلح همه حیوونا رو دور هم جمع کرد. صلحی که خودش هم خبر داشت یه دروغه! اون می‌دونست که حیوونا هیچ وقت نمی‌تونن با هم کنار بیان! پس خودش زودتر با آدما بست که هم‌نوع‌های خودشو از ببین ببره... می‌دونی چرا سرجاشون مردن؟ چون اون حیوونا با تیر تفنگ آدما از پا در اومدن!

لباس دختر همسایه خیلی گران نبود اما به رنگ موهایش می‌آمد. خودش هم باید دنبال لباس رسمی می‌گشت که به رنگ مشکی بیاید. بله، به زودی از دست خزعبلات پدرش و آن تابلوی کوفتی راحت می‌شد‌.

- اون فقط تماشا کرد! اون از آدم‌ها یاد گرفته بود که چطور وحشی‌گری رو زیر نقاب نظم پنهان کنه. اون خائن بود! اون به برادران جنگلی‌اش خیانت کرد تا خودش تنها کسی باشه که باقی می‌مونه!


مرد وحشیانه پسر را هل داد و او محکم به دیوار پشتش خورد. خط باریکی از خون از گوشه سرش جاری شد. خنده‌های جنون آمیز مرد مست اوج گرفت.
- اون حیوون به ظاهر نجیب بوی خیانت میده، نه بوی وفاداری! البته... نگاهش رو می‌بینی؟ اون نگاهش نشون میده غمگینه! نشون میده تازه فهمیده چه غلطی کرده! اون باید تو گند و کثافت بمونه و شاهد مرگ هم‌نوعاش باشه.

مرد با هر کلمه‌ای که می‌گفت قدیمی جلوتر می‌آمد و به پسر نزدیکتر می‌شد.
- بازمونده بودن بدترین شکنجه ست براش ولی چاره‌ای نداره!

فریادش گوش پسر را پاره کرد.

- الانم نگاهش به ماهاست! التماس می‌کنه نجاتش بدیم ولی هیچ کاری از دست کسی بر نمیاد. اون تنها ترین موجود روی زمینه و حقشه تنها باشه. اونم مثل تو به تنهایی ابدی محکومه سوروس!

***


با دستش قلبش را چنگ زده بود و نفس نفس می‌زد. دیگر نمی‌توانست آن درد را تحمل کند. تمام عمرش را مجبور شده بود زیر دست این و آن بگذراند و آخر سر بخاطر چیزی که انتخاب خودش نبوده محکوم به تنهایی شود. محکوم به دیدن مرگ همه آنهایی که پشت یک میز کنارشان نشسته بود.

مجدد میزهای هاگوارتز و اسلیترین را به یاد آورد که جادو آموزان پشتشان حالا تبدیل به خاطره‌ای در دور دوست گشته بودند اما او زنده بود...

میز بزرگ آشپزخانه محفل که هرگز بخاطر حضور سیریوس بلک و افرادی که نگاه خوبی به او نداشتند، جای راحتی برایش نبود. حالا محفلی‌ها تبدیل به قهرمانان درون قاب عکس شده بودند اما او زنده بود...

میز خانه‌ی ریدل با مرگخوارانی خونخوار به دورش که تعداد قابل توجهی از آنها نیز جان خود را در این جنگ از دست داده بود اما او زنده بود!


- من مردم!
بالاخره فریاد کشید، صدایی که انگار سال‌ها در سینه‌اش حبس بود و حالا رها شده در میان غرش نبرد، گم می‌شد.
- خیلی وقته مردم! اینو بفهم! خواهش می‌کنم بفهم!

انگار که با این کلمات، می‌خواست خود را از بار سنگین « زنده بودن» رها کند. هرچند اصوات جنگ، آن‌چنان بلند و خشمگین بود که صدای حقیر او را در خود می‌بلعید اما سوروس اسنیپ برای لحظه‌ای، احساس کرد که تا حدی خالی شده است. اگرچه دردی عمیق‌تر در وجودش پیچیده بود.

با نگاهی که دیگر هیچ نوری در آن نبود، به قلعه‌ی هاگوارتز چشم دوخت. دیوارهای سنگی کهنسال که زمانی پناهگاه جادوگران و محل شکوفایی دانش بود، حالا در شرف نابودی بودند. هر ترک و شکاف... هر شیشه‌ی شکسته... هر دود سیاهی که از پنجره‌ها بیرون می‌زد... زخمی بر روحش بود. انگار تمام سال‌های پنهان‌کاری، تمام وفاداری تلخ و ناگفته‌اش، تمام امیدهای بر باد رفته‌اش در ویرانی این بنا خلاصه می‌شد.
نه دیگر استادی بود، نه جاسوسی و نه حتی انسانی زنده. تنها سایه‌ای بود در میان سایه‌ها. شبحی که محکوم بود شاهد فروپاشی تمام آنچه که زمانی برایش اهمیت داشت، باشد.


"بعضی از آدما بلد نیستن زیبایی رو ببینن سوروس. به خودت بیا و بهم بگو چی می‌بینی."


سرش را چرخاند تا ببیند صاحب صدا کیست. اما کسی را ندید که حواسش به او باشد. چشمانش را از روی ناامیدی بست اما کم کم تصویری از گذشته جلوی چشمانش جان گرفت. این بار جای پدرش، مادرش آیلین را دید که بعد کلی کتک خوردن، او را از زیر دست آن هیولای مست نجات داده و مداوایش کرده بود‌.

- شاید تفسیر توبیاس از تابلو اشتباه باشه شایدم درست این بستگی به نگاه ما داره.‌

مادرش تیکه‌ای یخ را به صورت پسر فشرد تا کبودی‌هایش را بهبود بخشد.
- بنظر من اسب حتی اگه تنها مونده باشه، هنوزم قشنگه. اون نماد امیده. ممکنه تموم حیوونا قبول کرده باشن برای زنده نگه داشتنش جونشون رو بدن چون اون اسب ماموریت مقدسی داره.


سوروس جوان جوابی به مادرش نداد. ترجیح می‌داد به چشمان زجر دیده آیلین خیره نشود. دلش به حال مادر مثبت نگرش می‌سوخت.

- اگه اون اسب تموم امید حیوونا باشه چی؟ اگه بخوان بعد مرگشون هم بهش اعتماد کنن چی؟

- اسب ماموریت سختی خواهد داشت. اون مرگ‌ همه رو دیده.

زیرلبی جواب داد و مادر دستی به موهای مشکی اش کشید.
- درسته. این کار برای اون سخت خواهد بود. همه بهش تهمت قتل می‌زنن اما اون کسیه که ما باید براش دلسوزی کنیم و در عین حال بهش ایمان داشته باشیم.‌ حتی اگه خائن باشه به اندازه کافی مجازات شده. ماها دیگه نباید قضاوتش کنیم. باید باورش کنیم.



-باید بهش ایمان داشته باشیم.

اسنیپ سرش را بالا آورد. صدای لرزان مادر در گوشش پیچید و با تکرار آن در ذهنش، هیاهوی جنگ بیرون برای لحظه‌ای به سکوتی مطلق بدل شد. او نه خائن بود و نه قهرمان. او فقط جزئی از نقشه‌ای بزرگتر بود. دیگران برای بقای این ماموریت مقدس جان داده بودند. ولی او محکوم بود که بماند و تمام درد جهان را بر دوش بکشد تا ماموریت را به اتمام برساند. به چوبدستی اش خیره شد. دامبلدور به او ایمان داشت و برای همین چنین ماموریتی را دستش سپرده بود.

- دست لرد به ابر چوبدستی نخواهد رسید.

این را نه با تردید، که با اطمینانی برخاسته از یک عمر رنج پنهان به زبان آورد. با قدم‌هایی استوار، به سوی میعادگاه مرگ گام برداشت. دیگر از آن ماسک سرد و نقاب خائنانه‌ای که بر چهره داشت خجالت نمی‌کشید. اکنون می‌دانست که آن ماسک، بخشی از زره مقدس او برای محافظت از تنها چیزی بود که برایش ارزش داشت.
.
.
.

خورشید درون جنگل غروب کرد و بارقه‌های نور از لابه لای برگ درختان محو شدند. عقاب وقتی سرش را روی میز می گذاشت لبخند زد و از اسب تشکر کرد... همانند دامبلدور هنگام سقوط... همانند پسرک ریونکلاوی موقع مرگ...
همانند تمام حیوان‌های دیگر درون تابلو.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

تاپیک انجمن
پاسخ: نقد پست‌های انجمن محفل ققنوس
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 خرداد 1405 18:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سلام بر کریدنس، پسر برگزیده زمان خودش!
تنبرای ققنوست چطوره؟ وقتی می‌شینه رو شونت یا سرت باعث آتیش‌سوزی نمی‌شه؟

با کمال میل خط خطی می‌کنم و در آخر نقاشیو بهت میدم!


بررسی پست ۱۴۵ کریدنس بربون

همین اول کاری بگم پست واقعا خوبی بود. علائم نگارشی و پاراگراف بندی رو رعایت کرده بودی و حتی احترام نیم‌فاصله رو هم نگه داشته بودی! (خودم که معمولا نیم‌فاصله رو یادم میره. ) داستانت هم روند مناسبی داشت و بلافاصله بعدش دملزا پست زد و این یعنی پستت مشوق هم بوده!


نقل قول:
محفلی‌ها غرق این فکر بودن که چه چیزایی دارن که بشه باهاش سر توریست جدیدشون رو گرم کنن و ازش گالیون تیغ بزنن، که سوروس اسنیپ، توریستی که از همون اول تا همین لحظه تو خونه گریمولد باقی مونده و کسی هم نمی‌دونه چرا، رشته افکارشون رو نصف می‌کنه و توی معجونی که در مدت زمانی گذشته مشغول درست کردنش بوده می‌ریزه.


برای شروع جای اینکه همون اول دیالوگ سوروس رو بگی، اومدی چنین توضیحاتی دادی اونم به روشی بسیار خلاقانه! کیف کردم واقعا!
یادم باشه رشته افکارمو دم دست پروفسور ترسناکه نذارم.

نقل قول:
- تبعیض تا کی؟! آلبوس... از همون اول فقط زورت به من می‌رسید... نگهداری از پاتر من، هر چی کار داری من، صد گالیون بلیط هم من؟!


اینجا پروفسور اسنیپ عصبانیه، نه؟
چون عصبانیه، بهتره که لحنش رو به صورت تاکیدی نشون بدی. یعنی علامت تعجب بذاری تا تاثیرش بیشتر بشه. اینجوری:
نگهداری از پاتر من! هر چی کار داری من! صد گالیون بلیط هم من؟!

نقل قول:
با توجه به تورم‌های کنونی و اینکه توریست جدید به نظر پولدار میومد، دامبلدور جلو میاد و با لبخند پدرانه-سیاستمدارانه‌ای می‌گه:
- باباجان بدون بلیط همینجاها در دسترسه... برای دیدن مکان‌های دیگه باید بلیط تهیه کنی!


تورم... من که نمی‌دونم چیه اما بابا همیشه ازش می‌ناله. لابد چیز خوبی نیست. اما اینجا استفاده کردنش بامزه بود.
تصور دامبلدور نیمه شیطان صفت هم باحال بود.


نقل قول:
ویولا، با نارضایتی تمام، فقط و فقط چون برای مأموریت مهم اینجا بود حاضر می‌شه صد گالیون بده.


یه مقدار سختگیرانه رفتار کنم؟‌ خیلی زود از این بخش گذشتی. طبق پست قبلی می‌دونیم ویولا زیادی ایرادگیره برای همین عجیب بود به این زودیا راضی بشه. می‌تونستی بیشتر روی بخش ماموریتش مانور بدی و درگیری ذهنی ویولا، بین دادن ۱۰۰ گالیون یا ندادنش رو هم بنویسی.


نقل قول:
ـ حالا اینجا چه چیزای اینترستینگی دارین که هم لول من باشه؟


اینجا کلی چیز اینترستینگ داریم! همین کریدنس ققنوس به دست رو ببین! اصلا می‌دونی چند تا دامبلدور و گریندل‌والد و یتیمخونه و اسکمندر دنبالش بودن؟ همونطور که بالاتر هم گفتم ایشون پسر برگزیده زمان خودش بوده!


نقل قول:
ـ ما اینجا همزمان یه ققنوس و یه کلاغ داریم! تو کدوم جبهه اینقدر روشن فکری بوده؟ تازه نهانه هم داریم!

واقعا این همه پذیرش و روشن فکری رو کجا دیدین؟ آیا ایمان نمی‌آورید؟
واقعا خوب بود دیالوگت.

فقط یه چیزی... شکلک رو بهتره خیلی فاصله ندی. یدونه فاصله کافیه و جلوه بصری بهتری داره.


نقل قول:
ـ توی آشپزخونه هم یه جن خونگی داریم که همزمان با کوبوندن سرش به پایه میز، نت‌ها متفاوت موسیقی رو می‌گه! البته این نت‌ها هنوز کشف نشدن...


حتی خود شخص دابی هم استعداد کشف نشده‌ست. یادمون باشه برای عصر جدید جدید ثبت نامش کنیم.

و کار خوبی هم کردی کریدنس رو داخل پست آوردی ولی مسیر سوژه رو تغییر ندادی. امیدوارم دفعه‌های بعدی بیشتر تو پست‌ها باشه. پایان بندی هم روون و مناسب بود.

حسابی خسته نباشی.
هنر دست هنرمند بزرگ(!) هم تقدیم به شما:

تصویر تغییر اندازه داده شده

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

تاپیک انجمن
پاسخ: میخانه دیگ سوراخ (دوئل)
ارسال شده در: پنجشنبه 7 خرداد 1405 18:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کوین دنی کوچک Vs عمو گلرت قدر قدرت
die with smile


برخی داستان ها هرگز نوشته نمی شوند. نه آنکه قابل نوشتن نباشند، بلکه کسی نیست که بخواهد اطلاعاتی درموردشان به دیگران بدهد. برخی داستان ها هرگز سر و صدای زیادی به پا نمی کنند اما زیباترین ماجراها را دارند. برخی داستان ها از جنس عشق اند.
و گاهی… دردناک‌ترین داستان‌های عاشقانه، آن هایی اند که از شدت خالص بودن، هیچ ‌وقت اسم نمی‌گیرند.

 
سال ها پیش از آنکه هری پاتر به دنیا بیاید، کودکانی وجود داشتند که عضو محفل ققنوس بودند. کودکانی که بزرگ شدند، جادو آموختند و با لرد سیاه جنگیدند. کوین دنی کارتر که سال ها بعد از دوران جنگ به دنیا آمده بود، بعضی هایشان را می شناخت. آنهایی که نامشان سینه به سینه می گشت یا در دفتر دامبلدور و مقر محفل اطلاعاتی درموردشان وجود داشت. اما هرگز فکرش را هم نمی کرد در فاصه چند قدیمی خانه نمودار ناپذیر گریمولد یکی از آن اعضایی زندگی کند که نامش در هیچکدام از کتاب ها و شجره نامه ها نیامده باشد.
ملاقات کوین با رابین پیر خیلی اتفاقی بود. داشت با اسناد محفل موشک کاغذی می ساخت که اشتباهی یکی از آنها را از پنجره بیرون انداخت.

شاید زیاد از اطلاعات و نوشته های روی موشکش سر در نمی آورد اما میدانست اگر کسی متوجه گم شدن کاغذ ها شود بدجوری سرش فریاد می زند. برای همین با عجله از خانه گریمولد بیرون دوید تا موشک را بیابد. آنگاه بود که رابین را دید. پیرمردی با موهای کم پشت و صورتی خسته که تای موشک را باز کرده بود و درونش را می خواند.
- اون مال منه. میشه پشش بدین؟
 
کوین مظلومانه دستش را جلو آورد تا کاغذ را پس بگیرد. پیرمرد مرد را چند باری دیده بود اما نمی شناخت. فکر می کرد مشنگی باشد که نوه ندارد و برای سر کردن روزهایش روی یکی از نیکمت های کنار میدان می نشیند و رفت و آمد مردم را نگاه می کند. پیرمرد بدون هیچ حرفی خم شد و کاغذ را درون دستان کودک گذاشت و بعد لبخندی زد.
- ممنونم.
 
کوین برگه را گرفت و خواست برود که صدای پیرمرد باعث شد میخکوب شود.
- نباید با اطلاعات مهم محفل موشک درست کنی... پروفسور دامبلدور ناراحت میشه.
 
اینکه در محله ای مشنگ نشین کسی متوجه محفل ققنوس شده بود، به نظر عجیب می آمد ولی عجیب تر احترامی بود که پیرمرد برای دامبلدور قائل شده بود. هنگام زمزمه کردن نامش جوری کلمات را ادا کرد که گویی نامی مقدس است. این باعث شد کوین بماند و دوستی تازه ای با پیرمردی آغاز کند که نامش رابین بود و یکی از اعضای قدیمی محفل ققنوس.


پیرمرد در آغاز خجالتی و کم صحبت به نظر می‌رسید اما کوین را از خود نمی‌راند.‌ گاهی دم غروب زیر سایه درختی می‌نشست و برای کودک کتابی می‌خواند که نویسنده‌اش خودش بود. داستان مربوط به دختری قهرمان می‌شد که در جنگلی اسرار آمیز زندگی می‌کرد. دخترک با همه مهربان بود. حتی با اژدهای ترسناک آنسوی دشت بدبختی.
کوین قصه‌های پیرمرد را دوست داشت ولی نمی‌دانست چرا او هیچگاه پایان داستان را برایش نمی‌گوید. رابین هرگاه به پایان نزدیک می‌شد بهانه‌ای می‌آورد و کتاب را می‌بست. تا آنکه یک روز کوین با جیغی خفه،در آغوش پیرمرد از خواب پرید. قبل خوابیدن درحال گوش دادن به داستان‌های بی پایان بود و نمی‌دانست چه هنگام خوابش برده.

- بیدار شدی، قهرمان کوچولو؟

پیرمرد سعی کرد لبخندی دلگرم کننده تحویل کودک بدهد اما کوین با دستان کوچکش دنبال چیزی برای چنگ زدن می‌گشت و مضطربانه داد می‌زد:
-لیلی بمون! نرو!
- نترس کوین... نترس من کنارتم.

رابین کودک را محکم به خود فشرد‌‌. کوین همچنان گریه می‌کرد.
- یه چیژی اومده بود تو تاریکی. آبجی لیلی رو برد... من فقط نگاه کردم... نمی‌تونشتم نجاتش بدم.

پیرمرد دستی به چشمان خیس کودک کشید و با لحنی لالایی گونه گفت:
- هیچ‌کس ازت نخواست قهرمان باشی کوین. اون یه رویا بود. لیلی... رفتنش تقصیر تو نیست. گاهی زندگی حتی با تمام جادوش نمی‌تونه جلوی مرگ رو بگیره.

- ولی من اگه ژودتر می‌دویدم... اگه چوبدشتی داشتم... شاید...

کوین می‌لرزید و صدایش پر از بغض بود. رابین آرام پیشانی کودک را بوسید.
- شاید... ولی شجاعت این نیست که بتونی همه‌چیو نجات بدی، شجاعت اینه که با قلب شکسته هم ادامه بدی.


آنگاه کوین دید که چشمان پیرمرد درحال لرزش است. انگار او هم بار سنگینی با خود حمل می‌کرد. نور خورشید هنگام غروب هم باعث شده بود چهره‌اش شکسته تر به‌ نظر برسد.

- هی... می‌خوای بدونی پایان قصه دختر قهرمان و اژدهای خفته چی‌شد؟

کوین که آرام شده بود سر تکان داد. رابین نفس عمیقی کشید و از جایش برخاست و سمت کلبه کوچکش رفت. چند دقیقه‌ای طول کشید تا بازگردد اما وقتی برگشت درون دستش چیزی شبیه تشتی داشت.

- قدح اندیشه ست. باید واردش بشی... حاضری؟

کودک حاضر بود. نفس عمیقی کشید و با اشاره رابین سرش را درون قدح فرو برد.

***


محفل ققنوس هنوز هم بوی جادوی قدیمی و اسرار پنهان می‌داد. صدای قهقهه‌های کودکانه فضای خانه را پر کرده بود. جیمز پاتر جوان با شیطنت از بالای مبل‌ها سرک می‌کشید و سعی می‌کرد همراه سیریوس یک قورباغه جادویی را بگیرد. مکس، پسری با موهای طلایی که به طرز عجیبی کوتاه شده بود، از بالای نردبان به اطراف نگاه می‌کرد و دستورالعمل ساخت بمب شکلاتی را می‌خواند. در گوشه‌ای دنج از اتاق، دو کودک دیگر بودند. آماندا و رابین.

آماندا تازه آمده بود. این را کوین از لباس‌های بیرون و فریادهای شادمانه‌اش فهمید.

- سلام! اسم من آمانداست!

دختر سیزده ساله جوری سرخوشانه لبخند زد که انگار در مدت زندگانی‌اش غم ندیده بود. دامبلدور و باقی جادوآموزانی که می‌خواستند عضوی از محفل ققنوس شوند برایش دست زدند و وردش را تبریک گفتند. آن موقع ها محفل جایی برای ایجاد تعامل و درک ماگل‌ها بود. و البته مکانی برای بچه‌های یتیمی که والدین خود را در اثر حوادث غیرمنتظره از دست داده بودند. آماندا به تازگی به سرپرستی خانواده دایموند در آمده بود اما تصمیم داشت در محفل ققنوس عضو شود و کنار بقیه وقتش را بگذراند.

رابین و مکس هم یتیم بودند و همین باعث شد دوستی عجیبی بین آن سه نفر شکل بگیرد. رابین از همان کودکی، برخلاف مکس و آماندا بسیار ساکت و آرام‌ بود و خجالتی. ولی کاملاً قابل دوست‌داشتن.
اولین بار که چشمش به آماندا افتاد، هیچ‌کس متوجه برق کوچکی که میان نگاهش جرقه زد، نشد. حتی خودش هم نه. اما چیزی در سکوتش بود که بقیه نداشتند.

سال‌ها گذشت. آنها بزرگ شدند. در جلسات محفل کنار هم می‌نشستند، شب‌ها در کتابخانه‌ به رمزگشایی طلسم‌های سیاه کمک می‌کردند و وقتی بقیه خواب بودند زیر نور شمع، درباره جادو، آزادی و آینده حرف می‌زدند.
مکس معمولا عاشق اختراع کردن و معجون سازی بود. برای همین زیاد خرابکاری می‌کرد و آماندا و رابین مجبور بودند خرابکاری‌هایش را درست کنند‌. رابین کمک کننده کتابدار هاگوارتز بود و معمولا در سکوت و لا به لای کتاب‌ها به سر می‌برد. آماندا هم عاشق طبیعت و حیوانات بود.

تا جایی که کوین می‌دید، آنها زندگی عادی و شادی داشتند و هیچ چیز خاصی میانشان وجود نداشت تا آنکه یکروز طوفانی، گربه‌ی آماندا بالای درخت رفت و دیگر نتوانست پایین بیاید. دخترک خیلی تلاش کرد گربه را پایین بیاورد اما موفق نشد. رعد و برق‌های خطرناک آسمان را پوشانده بودند و هیچکس جرئت نداشت از خانه بیرون برود. درست همان هنگام رابین کتابش را بست و سراغ درختی رفت که گربه رویش جا خوش کرده بود.

- بسپرینش به من.

بعد با زحمت از درخت نیمه پوسیده بالا رفت. باران همچنان می‌بارید و تنه‌و شاخه‌ها را خیس می‌کرد. رابین خود را روی شاخه نازکی بالا کشید. دستش را سمت بچه برد و او را که می لرزید، گرفت و خیلی آرام درون کوله پشتی گذاشت. از آن بالا صدای داد و فریادها نمی‌شنید و ضربه های شلاقی باران اجازه نمی‌داد صورت دوستانش را ببیند اما حس می‌کرد آماندا درحال لبخند زدن است.

-مراقب باش!

این اصوات را زمانی شنید که کار از کار گذشته بود. شاخه نازک با صدای وحشتناکی شکست و رابین سقوط کرد!
وقتی چشمانش را باز کرد دید اعضا دورش جمع شده‌اند. درحالی که به سختی می توانست حرکت کند، کوله پشت را برسی کرد و گربه را بیرون آورد. سالم بود.

- احمق! چرا همچین کاری کردی؟

صدای فریاد آماندا باعث شد همه جا بخورند. دخترک می‌لرزید. رابین مظلومانه سرش را پایین انداخت.
- ببخشید می‌خواستم لبخند رو روی لبات ببینم.


آماندا یکهویی پسرک را در آغوش کشید.
- من... نمی‌خوام تو رو از دست بدم...

رابین خودش را به آغوش گرم دختر سپرد و با صدایی آرام گفت:
-اگه قراره از دست برم، می‌خوام آخرین چیزی که می‌بینم لبخند تو باشه.


آماندا میان ریزش اشک‌هایش لبخند زد.
و محفل، با همه‌ی تاریکی‌ها و خطراتش، یک نقطه روشن پیدا کرد. جایی که عشق، از دل بازی‌های کودکی، به آرامی جوانه زده بود.

-----

رابین هر بار که صدای آماندا را می‌شنید، چیزی در دلش می‌لرزید. نه آن لرزش ناشی از جادوی تاریک یا نبرد، بلکه از نوعی ترس گرم، مثل وقت‌هایی که امید جرقه می‌زند... و نمی‌دانی آیا حق داری عاشق شوی یا نه.

انگار همیشه حواسش بود. حتی وقتی تظاهر می‌کرد در دل داستان‌هایش است، نگاهش آماندا را پیدا می‌کرد. او هیچ‌وقت سعی نکرد خودش را مهم‌تر از دیگران جلوه دهد اما با همان آرامش درونی‌اش، همه چیز را در اتاق روشن می‌کرد... حتی دل‌ها خجالتی رابین را.

یک شب وقتی صدای مکس از پایین می‌آمد که «معجون ضد ریزش مو رو کشف کردم!»، آماندا و رابین، بی‌آن‌که حرفی بزنند، مدت زیادی کنار پنجره نشستند. باران آرام می‌بارید.آماندا آهسته گفت:
-تو هیچ‌وقت از خودت نمی‌ترسی؟

رابین نگاهی به آسمان انداخت.
-نه. ولی از اینکه روزی نتونم کسی رو نجات بدم، چرا.

آماندا سرش را پایین انداخت.
- من گاهی از خودم می‌ترسم.
- پس بزار من نترسم، برای جفتمون.


و در آن سکوت مکس از پشت در، لبخندی آرام زد. او همیشه زودتر از همه نشانه‌ها را می‌فهمید... فقط هیچ‌وقت وسط نمی‌پرید. او به رشد طبیعی لحظه‌ها باور داشت. به ریشه‌هایی که خودشان راه خاک را پیدا می‌کنند.


----



آماندا، مکس و رابین حالا جوانانی جسور بودند و هرکدام با درس‌هایی که در طی سالها در محفل گرفته بودند، می‌توانستند پی زندگی خودشان بروند اما همچنان پیش یکدیگر زندگی می کردند. دوران فعالیت‌های ولدمورت آغاز شده بود و بوی خطر و ماموریت‌های مرگبار می‌آمد.

یک شب زمانی که ماه کامل از لابه‌لای شاخه‌های درخت‌های جنگل، نور نقره‌ای اش را روی زمین می‌پاشید، آماندا و رابین به دنبال گیاهان دارویی در جنگل قدم می‌زند. صدای قدم‌هایشان روی برگ‌ها و خش‌خش زمین مرطوب شنیده می‌شد. آماندا ناگهان ایستاد.

- چی شد؟

-هیچی راب... فقط دلم گرفت. یه‌جوری... انگار یه چیزی قراره تموم شه.

رابین نزدیکش شددو آرام نفس کشید. چشمانش را بست. بعد، صدای شکسته‌ دخترک توی تاریکی پیچید.
-من از دست دادنت می‌ترسم، راب. حتی وقتی اینجایی. حتی وقتی هر شب صدای ورق خوردن کتابتو می‌شنوم. یه حسی ته دلمه که می‌گه یه روزی... دیگه نخواهی بود.

رابین اول سکوت کرد و به صدای برگ‌های روی شاخه‌های بالای سرش که تکان می خوردند، گوش داد. بعد، آرام پرسید:
- اگه روزی نباشم، دلت برای صدای خش‌خش کتابم تنگ می‌شه؟

اما اشک در چشمان آماندا جمع شد. نه از ضعف، از عشق. از آن قبیل عشق‌ هایی که شبیه ترس بود. شبیه امید. شبیه حس پناه بردن به کسی که ممکن است یک روزی نباشد.
- من حتی اگه حافظه‌مو ازم بگیرن، صدای ورق زدن کتابتو می‌شناسم... .

عشق آماندا و رابین، آرام مثل جادوهای بی‌صدا در دل شب، شکوفه زد. نه نیازی به اعتراف بود، نه عجله‌ای برای نام گذاشتن. فقط یک درک متقابل... یک سکوت مقدس... یک بودنِ امن.

-دیگه نمی‌خوام حتی یه ذره‌ ازت کم بشه رابین...

رابین جلو رفت. پیشانی دختر را بوسید‌. بعد زمزمه کرد:
- مراقب خودم خواهم بود به شرطی که تو هم مراقب باشی.

آماندا خندید، اشک هایش پایین ریختند.
-قول بده زنده بمونی حتی اگه یه روز… من نبودم.

رابین مکث کرد. صدایش، نفسش، حتی نور چشم‌هایش یک لحظه خاموش شد.
-قول می‌دم... تا آخرین نفس، این داستانو بنویسم.

-----


باران بر شیشه‌های شکسته‌ی خانه شماره ۱۲ می‌کوبید. محفل دیگر آن پناه امن همیشگی نبود؛ دشمن حالا نزدیک‌تر از همیشه بود. اخبار مأموریت‌ها تاریک‌تر می‌شد و هر روز کسی دیرتر از معمول بازمی‌گشت... یا هرگز بازنمی‌گشت.

آماندا در اتاق تاریک، پشت میز چوبی که خراش‌های زیادی داشت، دستانش را مشت کرده بود و فریاد می‌زد.
- چرا باید بری رابین؟! هر بار که میری، یه چیزی ازت کم میشه. یه تکه از خودت، از ما!

رابین، آرام مثل همیشه، اما این‌بار با لرزشی در صدایش پاسخ داد:
- چون اگه نرم، شاید دیگه چیزی برای برگشتن باقی نمونه. شاید دیگه خونه‌ای برای تو نباشه.

آماندا از جا بلند شد. چشم‌هایش برق می‌زد. البته نه از اشک، بلکه از خشمی ساکت. خشمی که از علاقه می‌آمد.
- و اگه بری و برنگردی چی؟! اگه آخرین چیزی که ازت تو ذهنم بمونه صدای در باشه وقتی رفتی، چی؟!

-من هیچ‌وقت نرفتم برای اینکه قهرمان باشم مان... فقط برای اینکه وقتی تو رو می‌بینم، بدونم از دنیای تاریک، چیزی نجات دادم... حتی اگه فقط یه لبخند باشه.
- من نمی‌خوام لبخند نجات یافته باشم! می‌خوام تو رو داشته باشم همه‌ی تو رو!


رابین دستش را به سمت گونه‌ی آماندا برد و انگشتش را آرام روی زخم کوچکی که در مأموریت آخرش برداشته بود کشید.
-اگه چیزی بیشتر از یه این زخم روی تو بود، من نفس نمی‌کشیدم. پس باید برم... چون نمی‌خوام هیچ زخم تازه‌ای روی تو ببینم.


آماندا با دو دستش، سعی کرد دست او را بگیرد ولی رابین زودتر دستش را کشید.
- پس لبخند بزن! چون می‌خوام آخرین تنها چیزی که می‌بینم لبخند تو باشه.


رابین رفت. آماندا پشت پنجره ماند، و کوین که آرام این صحنه را تماشا می‌کرد، دست‌هایش را دور خود پیچید.
-اون برمی‌گرده، مگه نه؟

آماندا در جواب کوین چیزی نگفت. فقط دستش را روی شیشه گذاشت. لبش لرزید، اما گریه نکرد.


-----


 دو روز گذشت. سه روز. چهار روز.
هیچ خبری از رابین نبود. نه جغدی، نه پیغامی در آینه‌های جادویی. مکس بی‌قرارتر از همیشه به نظر می‌رسید. شب ها هم کنار آماندا می ماند. محفل در آستانه سقوط بود؛ اما چیزی عمیق‌تر، در حال شکستن بود: امید آماندا.

در شب چهارم، دختر به تنهایی به اتاق زیرشیروانی رفت. همان‌جا که روزی اولین‌بار رابین از کتابی برایشان خوانده بود.
دفتری روی میز قرار داشت. بازش کرد. هنوز بوی چوب جنگل می‌داد. اول صفحه نوشته بود:
"اگر روزی گم شدم، من را در قصه‌هام پیدا کن.
اگر دیدی از من اثری نیست، بدان هنوز در داستان تو زنده‌ام. چون عاشق کسی بودن یعنی، حتی در نبودنت، محافظت کردن."


و درست آن لحظه، در ورودی محفل باز شد. صدای قدم‌های آشنا. وقتی رابین، زخمی اما زنده، در آستانه‌ی در ظاهر شد، آماندا ندوید سمتش. فقط ایستاد، چشم دوخت به صورت گل‌آلود و خون‌آلود او.
- تو برگشتی…

و رابین با آخرین توان لبخند زد:
-نذاشتم اون لبخند تنها بمونه.


---


همه‌چیز از یک لحظه‌ی خیلی عادی شروع شد. همان لحظه‌هایی که هیچ‌کس فکر نمی‌کند "آخرین" باشند.
غروب بود. بوی دود و خاک سوخته می‌آمد. محفل در خطر بود. مرگ‌خوارها از شرق حمله کرده بودند و بخشی از محفل مجبور شده بودند عقب‌نشینی تاکتیکی کنند. اما هرچه مکس آماندا را صدا می‌زد تا عقب بروند، او توجهی نشان نمی‌داد. در میان مبارزه به دنبال رابین بود.

وقتی آن دو بالاخره هم را دیدند صدای شلیک وردها، شعله‌های آتش، و فریادهای اطراف محو شده بود.

-رابین!

صدای آماندا زیادی خوشحال بود. درست مانند روز اول ملاقاتشان. لبخند بزرگی هم روی لب‌های دخترک قرار داشت. گویا قرار بود تمام اتفاق های خوب دنیا رخ دهد... اما سرنوشت چیز دیگری برایشان مقدر کرده بود.

قبل از اینکه رابین بخواهد جلو بیاید، خنجری تیز از جایی به پرواز در آمد و بعد درخشیدن در هوا، به قلب دخترک خورد. بدن آماندا، لحظه‌ای متوقف شد.
و بعد...
افتاد.


همه‌چیز انگار یخ زد. فقط فریاد وحشت زده رابین و صدای قدم‌هایش به گوش می‌رسید و طلسم سبزی که به سوی آن جادوگر قاتل آماندا می‌رفت.
رابین دوید. آماندا را توی آغوش گرفت و به گوشه‌ای امن برد. کتابش از جیبش افتاد. برای اولین بار، انگار نمی‌دانست چکار باید کند. حتی حرف زدن را هم یادش رفته بود. انگار دیگر هیچ کلمه‌ای کار نمی‌کرد.
لب‌های آماندا هنوز گرم بودن. یک قطره اشک، از گوشه‌ی چشمش افتاد. نفسش بریده بریده شد.

- هی... گریه... نکن.

آماندا با سینه‌ی سرخ خون، درحالی که نفسش بالا نمی‌آمد، داشت دلداری‌اش می‌داد.

- بغ... بغلم... کن و... بخند.

دختر سرفه‌های شدیدی کرد و با سختی ادامه داد.
- نوب...بت منه... می‌‌... خوام... آخر...ین چیز... لبخند... تو... باشه... ب... خند.

رابین آماندا را در آغوش کشید. دختر می‌خندید‌.
و چقدر با خندیدن زیبا می‌شد! خاطرات رابین مرور شد:

آماندا درحالی که زخم روی بازویش را سمت رابین گرفته بود، لبخند زد:
- نترس. فقط یه خراشه. اینم جزو ماجراست دیگه.

رابین اخم کرد و باند را دور بازوی دختر پیچید.
- اما من نمی‌خوام بخشی از ماجرا، از دست دادنت باشه.


آماندا نقاشی خانه را کنار گذاشت.
- می‌دونی حس خونه‌بودن چه شکلیه؟
- آره. وقتی صدای تو توی راهرو می‌پیچه.

آماندا سرش را از روی نقشه بالا آورد.
- اگه یه روز گم بشم چی؟
- اون روز اتفاق نمیفته. چون همیشه دنبالت می‌گردم.


آماندا زیر باران رابین را آغوش گرفت.
-باورم نمی‌شه برگشتی.
- برگشتن کاری نداره... سخت‌ترش این بود که ازت دور باشم.


آماندا با چشمانی پر از شور و هیجان گفت:
تو همیشه بلدی چطوری چیزا رو قشنگ‌تر نشون بدی!
- شاید چون وقتی تو توی یه چیزی باشی، خودش قشنگ‌تر می‌شه.




رابین درحالی که نمی‌تواست اشک‌هایش را کنترل کند، خندید.
با بلندترین صدای ممکن خندید که فرشته‌هایی که برای بردن آماندا آمده بودند نیز صدایش را بشنوند.


***



کوین سرش را بالا آورد.
-تو واقعا عاشقش بودی؟

رابین پیر نفس عمیقی کشید. چشمانش برای لحظه‌ای به افق خیره شد، جایی دور، جایی که آفتاب در جنگل غروب می‌کرد.
- نه همون‌طور که مردم فکر می‌کنن، کوین. نه با قول و حلقه و همیشه.

کوین سرش را کج کرد.
-پش چجوری؟
- مثل یه جنگل. که توش راه میری و نمی‌خوای ازش بیرون بیای. نه چون گم شدی... چون اونجا خونه‌ته!... و حتی اگه بدونی که یه روز طوفان میاد و درختاشو می‌بره... بازم می‌خوای لحظه‌ای دیگه توش بمونی.

کودک لبخند زد. آدم بزرگ ها داستان های عجیب خود را داشتند. اما کوین در آن غروب، چیزی فهمید که شاید هیچ‌کتاب درسی به او یاد نمی‌داد: بعضی آدم‌ها هرگز نمی‌میرند. آنها نه در افسانه‌ها، نه در شجره‌نامه‌ها، زندگی نمی‌کنند.

در یک لبخند زندگی می‌کنند. همان لبخندی که رابین هفتاد سال پیش زد و هرگز از روی صورتش پاک نشد. کوین به پیرمرد نگاه کرد. رابین دیگر نمی‌گریست. او داشت لبخند می‌زد. همان لبخندی که آماندا آخرین بار دید. و کوین فهمید که آن پیرمرد تمام این سال‌ها را با همان یک لبخند زندگی کرده. نه برای اینکه غم ندارد. برای اینکه قول داده بود: «آخرین چیزی که می‌بینی لبخند من باشد.» و قولش را نگه داشت. هر روز. تا امروز. تا همیشه.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

تاپیک انجمن
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 23:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پسرک خوشحال بود.

دایناسور داشت و گربه.
کرم داشت و کلاغ.‌

موش کور و اسبی در کار نبود. روباهی نصیحت نمی‌کرد. حتی پاندای بزرگی نداشت که به اژدهای کوچکش درس‌های زندگی دهد.
ولی پسرک خوشحال بود.


پسرک خوشبخت بود.

پسرک خانه داشت چون معنای خانه را می‌فهمید.
می‌دانست سقف بالای سر مشترک آنچنان مهم نیست. هر کسی نیاز به یک آسمان دارد که با دوستانش زیر آن بتواند بخندد.

پسرک زندگی شسته رفته‌ای نداشت. سقف خانه‌اش گاهی باران را راه می‌داد و ظرفش به جای کیک‌های عسلی پر از نان خشک بود.

گاهی شب‌ها از گریه سیر نمی‌شد.

گاهی کسی نبود برایش لالایی بخواند.


زندگی‌اش نقص داشت.

اسم بعضی چیزها را بلد نبود که بچه‌های دیگر بلد بودند. گاهی آنقدر کوچک بود که بزرگ‌ها صدایش را نمی‌شنیدند.

ولی پسرک دوستش داشت.

همین زندگیِ نه‌چندان قشنگ را دوست داشت.


چون فهمیده بود زندگی بی‌نقص، افسانه‌ای در دور دست است‌. اما خانه‌‌ی کوچک و ساده‌اش جایی بود واقعی که گربه توی بغلش خوابش می‌برد و کلاغ هر صبح برایش خبر می‌آورد.

پسرک خوشحال بود.

پسرک خوشبخت بود.

افرادی که در ساید مقابل پسرک بودند (گاهی به عنوان دشمن و گاهی رقیب و گاه همینطوری) همه باسواد و خوب بودند.
حرف درست می‌زدند.
جمله‌های قشنگ می‌ساختند.

پسرک حتی آن‌ها را هم دوست داشت. از نظرش باهوش و قابل ستودن بودند.
پس بهشان احترام می‌گذاشت.


پسرک زندگیش را دوست داشت، دقیقاً همان‌طور که بود... نه کامل.

اما مال خودش!


زیرا پسرک خوشحالی را زندگی کرده بود.
با همان نقص‌ها.
با همان دوستان معرکه‌اش.

او خوشبخت ترین کودک جهان بود!




اردیبهشت عزیزم... مراقب خودت باش و با خوشحالی این سرزمین رو ترک کن.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

تاپیک انجمن