جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

72 کاربر(ها) آنلاین هستند (66 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
71
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand

پاسخ: كتابخانه مكانيزم گریفیندور
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 بهمن 1404 19:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر خاطرات کوین:

سلام من کوینم!
اولین بارمه دارم خاطره می نویسم. البته خودم بلد نیستم بنویسم فقط حرف می زنم و بقیه یادداشت می کنن. هرمیون می‌گه نباید تند تند حرف بزنم چون سرعتشون بهم نمی رسه و خیلی از صحبتام جا میمونه.

امروز خیلی هیجان زدم! آخه هم دارم اولین خاطره زندگیمو می نویسم و هم تولد آستریکسه.
طبق برنامه ریزی جینی از چند ماه قبل قرار شد دسته جمعی یه جشن بزرگ برای ارشد خوناشاممون بگیریم اما یسری اتفاقات افتاد و هاگوارتز تعطیل شد.

برای همین تصمیم گرفتیم کیک بپزیم و پاشیم بریم عمارت آستریکس.
من عاشق کیک پختنم!

برای همین به لورا و لیسا اصرار کردم تو پختن کیک کمکشون کنم. اونا هم اجازه دادن تخم مرغ ها رو من بشکونم و آرد به ظرف اضافه کنم. آشپزی کردن خیلی خیلی کیف داد!

موقع آشپزی همه مون به آستریکس فکر می کردیم و هر کسی داستانی درموردش می گفت. منم ماجرای هالووینمون رو براشون تعریف کردم. البته از قسمت اشتباهی شکستن شیشه خون ها گذشتم... به هر حال تقصیر من نبود که آستریکس وسایلاشو انقدر روی زمین می ذاشت.

یه بار اشتباهی پام به یکی از لیواناش گیر کرد که توش محتوای عجیبی داشت. یه ذره مزه مزه‌ش کردم. طعم خوبی نمی داد اما تصمیم گرفتم همه‌ش رو سر بکشم. بعد کل روز پر از انرژی اینور و انور تالار دویدم.
وقتی آروم شدم آستریکس بهم گفت اون ترکیب نوشیدنی جدیدش با قهوه ست که اصلا خوب نیست بچه ها بخورنش وگرنه غیرقابل کنترل میشن. اون موقع یه نوشیدنی جدید و مخصوص خودم درست کرد.

عاشق نوشیدنی شدم و فهمیدم آستریکس علاوه بر اینکه شوخ طبع و مهربونه، از هر انگشتش یه هنر خاص می باره.

وقتی کیکمون آماده شد خواستیم سمت عمارت بریم ولی تلما متوجه یه چیزی شد که از نظرش درست نبود. تزئینات خامه کیک مشکل داشت.
البته من معتقدم هیچ مشکلی نداشت چون کار خودم بود اما بچه ها گفتن هیچ آدم عاقلی کیک رو با برف شادی و مداد شمعی تراش شده تزئین نمی کنه.
باورم نمی شد اون لایه سفیدی که روی کیک میریزن، برف شادی نیست. پس تو قنادی ها چجوری کیک های تزئینی درست می کردن؟


خلاصه مجبور شدیم مجدد کیک بپزیم برای همین کارمون تا نزدیک های نیمه شب طول کشید. بعد بادکنک ها رو برداشتیم و سمت خونه آستریکس راه افتادیم...

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!




پاسخ: پست‌خانه‌ی هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 3 دی 1404 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف: کوین دنی کارتر
به: بابانوئل سانتای عزیز



الان که دارم این نامه رو برات مینویسم نصف شبه ولی من اصلا خواب آلود نیستم. صدای شلوغ کاری محفلی ها از پایین میاد. بله درست شنیدی یه مدت اومدم خونه گریمولد. لرد تاریکی ها و خاله بلا هم برای بدرقه کردنم اومدن و بعد که از در خونه ریدل رفتم بیرون، یه نفس عمیق از سر راحتی کشیدن و پیشونیشون رو با پشت دست پاک کردن. و من کاملا مطمئنم احساساتی شده بودن. احتمالا قراره دلشون خیلی برای سر و صداهام تنگ بشه. منم دلم براشون تنگ می‌شه.

صبح داخل هاگوارتز بودم. بچه ها می ‌خواستن به کمک همدیگه جشن بگیرن. بانو هلگا، سرسرای عمومی رو جادو کرد تا خیلی راحت تر تزئین بشه. عمو سالازار هم که کارش تو برگزاری ایونت درسته برای جشن یه برنامه عالی آماده کرد. هلنا و راهب چاق با هم روی درست پیش رفتن کارا نظارت داشتن و نمی ذاشتن چیزی از قلم بیفته.

من نمی دونستم معنی از قلم افتادن یعنی چی تا اینکه پروفسور اسنیپ با اخم و تخم برام توضیح داد. بعد هم راهشو گرفت و رفت. عمو سیریوس می خواست مسئول تزئین درخت کریسمس باشه واسه همین با آستریکس و لیسا که جنگل رو خوب می شناختن، رفتن برای انتخاب درخت مناسب. من و جینی و لورا هم رفتیم آشپزخونه ببینیم کمکی چیزی ازمون بر میاد یا نه، که دابی انداختمون بیرون و گفت به کمک لاکرتیا و وینکی خودش میتونه همه چیز رو ردیف کنه و لازم نیست یه بچه با دهن پر از کلوچه بخواد کارای خطرناک کنه.

می خواستم اعتراض کنم که یهو یه چیز نارنجی از کنارم رد شد و در مورد بچه ای با دهن پر از کلوچه، جوک چت باکسی ساخت. برگشتم دیدم یوآن مثل گربه آلیس در سرزمین عجایب یه دفعه غیب شد.


بالاخره درخت کریسمس رو آوردن. اولش کجول نمیذاشت خشونتی علیه درخت کریسمس انجام بدیم و برای خودش کمپین: نه به درخت آزاری! نکن مگه بیماری!؟ راه انداخته بود که توسط عمو نیکلاس و زاخاریاس هدایت شد.
این وسط دلفی هم به خودش توپ های رنگی رنگی و وسایل خوشگلی که برای درخت بودن رو وصل کرده بود و کلی طول کشید دراکو راضیش کنه از تبلیغ مد درخت کریسمسی دست بکشه.

بعد کلی شیطنت، بالاخره عمو سیریوس درخت رو تزئین کرد و قرار شد ستاره بالای درخت رو عمو گلرت بذاره. ستاره ها واقعا زیبان و میتونن آرزوها رو بر آورده کنن. من شنیدم بانو آیلین زیرلبی به ستاره گفت که انسانیت رو به آدما برگردونه.


بعد خونده شدن سرود کریسمس توسط ایزابل، آلنیس و هرمیون، رفتیم برای پذیرایی و خوردن شیرینی های رنگارنگ. خوشمزه ترین شکلات های دنیای داخل هاگوارتز پیدا می شن.
بوی خوب مرغ بریون هم فضا رو پر کرده بود و گرمای مطلوب سرسرا نمی ذاشت احساس کنیم چهارتا گروه جدا از همیم. همه همدل و صمیمی بودیم.

یکم که برف سبک تر شد با روندا رفتم برف بازی و ملانی هشدار داد مراقب باشیم سرما نخوریم.‌ تموم تلاشمو کردم سرما نخورم ولی الان یه کوچولو آبریزش دارم. نه، نگران نشو بابا نوئل! آب دماغمو روی نامه نمی ریزم. قول میدم.

آخرشم از شومینه هاگوارتز برگشتم خونه گریمولد.

تو محفل آقای تال به کمک دستور پخت قدیمی مادربزرگش، برامون کلوچه پخت. جوزفین و آبجی لیلی هم دوتایی جورابای پشمی ای رو که پروفسور دامبلدور بافته بود، اینور و اونور آویزون کردن و تو بعضیاشون یسری تله گذاشتن تا باهات شوخی کنن. خلاصه که حواست رو جمع کن.

من و گادفری هم یه آدم برفی خیلی گنده ساختیم که توجه اهالی محل رو به شدت جلب کرد. لونا تو یه دستش دنت توت فرنگی گذاشت و به لباش پودینگ مالید چون فکر می کرد اینجوری کریسمس شیرینی رو تجربه خواهیم کرد. اما پروفسور تا متوجه این حرکت شد خیلی از اسرافمون ناراحت شد.

به ریموند قول دادم به شرطی که برام قصه‌ی شب کریسمس رو بخونه، برم زود بخوابم. برای همین ممکنه نتونم اومدنت رو ببینم اما اشکالی نداره سال بعد منتظرت میمونم. راستی داشتم فکر میکردم چه هدیه ای ازت بخوام تا برام بیاری چون من امسال خیلی خیلی خیلی بچه خوبی بودم و قطعا اسمم تو لیست شیطونا نیست.

فکر کنم هر چی بخوام برام میاری نه؟
اسباب بازی های بزرگ! یه یخچال پر از بستنی! توپ های رنگارنگ! کتابای تصویری و کلی چیز باحال دیگه.
من نشستم تموم و کمال فکرامو کردم...

بابانوئل عزيزم، راستشو بخوای امسال چیزی ازت نمی‌خوام. آخه امسال هرچيزی كه آرزوشو داشتم، دارم! خانواده‌ی عالی، دوستاى معرکه و مهربون، اتفاقای رنگارنگ، روزایی پر از زیبایی و عشق، شادی و حال خوب. پس امسال لطفا به كسايى برس كه واقعا به وجودت نياز دارن. خیلی خیلی ازت ممنونم.

خوابم گرفته...
میخوام نامه رو تموم کنم و برم بخوابم.
پس تا کریسمس بعدی خداحافظ!


دوست‌دار همیشگیت: کوین دنی کارتر♡

تصویر تغییر اندازه داده شده
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!




پاسخ: لا به لای ریش مرلین
ارسال شده در: دوشنبه 1 دی 1404 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!




پاسخ: گزارش باگ‌های جادوگران جدید
ارسال شده در: یکشنبه 30 آذر 1404 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
سلاااااام! حسابی خسته نباشین!
سایت خیلی ناز و خوشگل شده. دستتون درد نکنه.

فقط یه چیزی... نمی دونم چرا ولی بعضی از تاپیک های خارج از ایفا باز نمی کنن یا باز می کنن و می خوای پست بزنی یا ویرایش کنی ارور میدن و برت می گردونن صفحه اصلی سایت. مثلا تاپیک قلم پر برای من اینطوری میاره.

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!




پاسخ: یکی از غارتگران
ارسال شده در: یکشنبه 16 آذر 1404 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
عمو سیریوس شاد روان شدیم.

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!




پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 14 آذر 1404 19:36
نمایش جزئیات
آفلاین
- وایشین اژ اولین توریشت یه عکش یادگاری بگیرم برای بروشور!

قبل از اینکه کسی بخواهد جوابی بدهد، کوین با دوربینی خودش را رساند و بعد اینکه رو به روی اسنیپ ایستاد، همچون کالین کریوی فلش زد.
اسنیپ کور شد. دامبلدور ذوق کرد و ریگولوس از هوش رفت.

- این چه کاری بود کردی بچه؟ کی گفته من توریستم!؟
- اگه توریشت نیشتی پش جاشوشی؟ پروف نگفتم اینا می خوان بیان جاشوشی مقر شریمون؟!

دامبلدور با چشم ابرو آمدن به کوین اشاره کرد در کار بزرگتر ها دخالت نکند. بعد خودش جلوی رفت و دستش را روی بازوی سوروس گذاشت.
- حالا باباجان شما دو دقیقه موزه رو بگرد شاید چیزی پیدا کردی که به دلت نشست و مشتری... چیز یعنی توریست شدی. آهان مثلا ما مجسمه اولین معجون ساز تاریخ رو تو اتاق خواب آقای بلک داریم. نمی خوای بری ببینیش؟

اسنیپ تمایلی به دیدن مجسمه ها نداشت حتی اگر برای اولین معجون ساز تاریخ بود. با این حال به نظر می رسید محفلی ها قصد باز گرداندن پولش را نداشتند و از طرفی حرف کوین هم بد به نظر نمی رسید. او می توانست حین بازدید از خانه گریمولد کمی هم برای لرد سیاه اطلاعات جمع آوری کند. پس بعد کمی این پا و آن پا کردن بالاخره راضی شد.
- باشه بریم.
- ایول! ... اهم... یعنی بله بریم باباجان.


دامبلدور با انرژی ای که از او بعید بود مانند راهنمای موزه جلو افتاد و از پله ها بالا رفت. بقیه هم پشت سرش مانند جوجه اردک زشت به راه افتادند.
- اینجاست!

لونا با اشتیاق در سنگین و پر نقش و نگار اتاق را هل داد تا باز شود. با باز شدن در، اتاقی با دیوارهای سفید نمایان شد.
اتاق پر از خالی بود!

- با من شوخی می کنین؟ اینجا که هیچی نیست! حتی کاغذ دیواری هم نداره!
- اممم خب باباجان یادم رفته بود همون روز اول سکونتمون، ماندانگاس زحمت دزدیدن و فروختن اسباب اثاثیه رو کشید بعدم انکار کرد. البته من به ماندانگاس اعتماد کامل دارم.

لیلی که می دانست الان است موعظه های رهبرشان درمورد اعتماد و عشق و دوستی شروع شود، فوری توجه اسنیپ را به خود جلب کرد.
- حالا درسته من لیلی واقعی نیستم و مجسمه معجون ساز نداریم اما یه مادر سیریوس داریم با کیفیت فول اچ دی! بریم اونو ببینیم؟
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!




پاسخ: در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
ارسال شده در: یکشنبه 25 آبان 1404 22:17
نمایش جزئیات
آفلاین
🧅🔥 عملیات پیازِ مقدس🧅🔥




– من اومدم محفلی بشم! هر کی مخالفت کنه، بشتنی‌هامو روش آب می‌کنم!

کوین درحالی که جملات بالا را فریاد می زد، با لگدی نینجا طور در را اصلی خانه گریمولد را باز کرد. اما با صحنه چندان خوشایندی مواجه نشد.
لرد صاحبخانه روی کاناپه با دمپایی نشسته بود، داشت چیپس می‌خورد و همزمان، یک نسخهٔ جلد چرمی «چطور مردم را بترسانیم ولی خودمان حال کنیم» را ورق می‌زد.‌ کوین با قدم‌های کوچک اما اعتماد‌به‌نفس یک ژنرال بی‌سواد وارد خانه شد.

– لواشک ما نصف شبی اینجا چی کار می‌کنی؟‌
– لرد تاریکی ها اومدم عژو جدید محفل ققنوش بشم! البته اول باید شما رو بنداژیم بیرون چون دامبلدور گفته.

لرد لحظه ای دست از خواندن کشید و نگاهش را به کودک دوخت.
– دامبلدور همین‌جوری گفته من برم بیرون؟ :ralax:
– نه، خیلی باکلاش گفت. گفت: «فرژند روشنایی، لرد را با رول تکی‌ات تبعید کن.»
– رول تکی؟
– یعنی فکر کنم تک‌ نفره میژنی بیرونش می‌کنی. احتمالا مشل مشت تک‌ نفره شت فقط ادبی‌تره.

بعد کوین سینه‌اش را صاف کرد و یک قابلمه بزرگ را رو به رو به روی لرد گذاشت و با احتیاط درش را برداشت. در کسری از ثانیه بویی از آن خارج شد که حتی ارواح خانه بلک با سرعت نور رفتند طبقه بالا قایم شدند.

لرد چینی به بینی نداشته اش داد.
– اون چیه؟
– قدرت ققنوش! پیاژش مقدشه!
– اه اه این غذای محفلی ها هم مثل خودشون بو میده!

کوین با جدیت از درون قابلمه چند عدد پیاز نصف شده در آورد و جلوی لرد گذاشت. بوی پیازها آن‌قدر شدید بود که غدد اشکی لرد را فوری تحریک کرد و درجا اشک از چشمانش جاری شد.

– لرد تاریکی ها قدرت این موجود کوچولو رو می بینین؟ این محفل محل کشت ایناشت. لطفا هر چه شریع تر بیرون برین قبل اینکه پیاژ مشکل بیشتری واشتون درشت کنه.
– ما بیرون برو نیستیم! یه پیاز کوچولو نمی‌تونه شکستمون بده.
– مطمئنین نمی خواین برین؟
– کاملا.
– حرف آخرتونه؟

لرد که اشک هایش روی گونه هایش جاری بود با قاطعیت سری تکان داد. بعد نگاهش را از کوین دزدید و خود را مشغول کتاب خواندن کرد.

کوین هم خنده ای شیطانی کرد و دست در جیبش برد. مدتی سکوت همه جا را فرا گرفت اما بعد صدای بلندی فضای خانه را پر کرد:

"– ما این همه سال… بد بودیم؟ چطور نتونستیم معنی عشق پاک رو بفهمیم؟"

لرد با شنیدن صدایی که کُپ صدای خودش بود، وحشت‌زده از جا پرید و به کوین خیره شد که داشت با وسیله ای مستطیلی به نام گوشی بازی می کرد.

"– ما بعد از خوندن کتاب های جوجو مویز وارد عالم دیگه ای شدیم. عشق زیباست."

– داری چیکار می کنی بچه؟
– نیشت که شما دارین گریه می کنین، گفتم یه ویدئو اژتون بگیرم و بعد با هوش مشنوعی روش شدا بژارم وایرالشه.

لرد با عصبانیت از جا پرید و گوشی را از دست کوین قاپید. ویدوی "گریه‌های یک قاتل تنها" در فضای مجازی دست به دست می چرخید و ویو می گرفت. کوین به کمک هوش مصنوعی ماگل ها نوشته کتاب لرد را تغییر داده و تبدیل به کتاب رمنس من پیش از تو کرده و صدایی مصنوعی هم از لرد برای پس زمینه گذاشته بود که فضا را احساسی تر می کرد و گریه و اشک را قابل باور تر.

– می کشیمت بچه! می کشیمت!
– قبل اینکه من بکشین رابشتن رو بکشین که کمک کرد فیلمو تو جوتیوب آپلود کنم. بعدم همه مردمی که بهتون خندیدن و دیش لایک دادن.

لرد با چشمانی اشک‌آلود و صورتی درهم و خشمگین بلند شد.
– راب؟ دیس لایک؟ خندههههه؟ ما می ریم جهانو نابود کنیم!
– عالیه! فقط لطفاً دمپاییاتونو هم ببرین. اینجا محفله، هویت بصری داره. تاژه اگه خوب شی، جلشه بعدی محفل می‌ژاریم بیای پیاژ پاک کنی!

و اینگونه شد که لرد رفت.

کوین پیروزمندانه برگشت سمت جمع محفلی‌هایی که از پشت ستون‌ها نگاهش می‌کردند و لبخندی به پهنای صورتش زد.

– حالا می‌تونیم برگردیم خونه.



محفلی فسقلیِ بابا، ضمن تشکر بابات دلاوری که از خودت در این عملیات نشون دادی، ورودت رو به محفل ققنوس تبریک می گم.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/8/26 21:10:31
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!




پاسخ: كنفرانس‌های آنلاین جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 22 آبان 1404 17:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام!

منم خیلی دوست دارم باشم. البته ممکنه نتونم صدا و تصویر باز کنم بخاطر شرایطم.
ممنون میشم لینک رو تو چت باکس بذارین.

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!




پاسخ: اتاق ضروریات (محل جلسات الف دال)
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آبان 1404 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
شلااااااااااام!

پروفسور من کوینم. اومدم ققنوس بشم...
یه سوالی ققنوس شدن یا عضو محفلش شدن فرقی داره؟ به هرحال من همه‌ کاره‌ام. بهم گفتن برم اتاقک الف ب دال ذال رژه.

اینم شعار:

"نون و پنیر و حلوا میریم به جنگ بد ها "

"نون و پنیر و شادی تو تو خونه زیادی " (از این مرگخوارای اضافی چندتاییشو میندازیم بیرون. البته اوناهم دوستای منن ولی جای زیادی اشغال کردن)

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!




پاسخ: ایوان مخوف گریفیندور
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آبان 1404 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


لونا عقب‌ عقب رفت تا اینکه پشت ساق پایش به پایه‌ی نیمکت برخورد کرد و تعادلش را از دست داد. با وحشتی کودکانه به اطراف نگاه کرد؛ انگار دنبال چهره‌ای آشنا بود، کسی که هنوز به او ایمان داشته باشد. اما نگاه‌ها همه پر از شک بودند.

ملانی که تا آن لحظه ساکت مانده بود بالاخره جلو آمد.
ـ صبر کنید! شاید فقط... شاید فقط هنوز گیجه. ما نمی‌ تونیم بدون اطمینان به کسی اتهام بزنیم.

سیبل آهی بلند کشید، انگار که از حماقت بقیه خسته شده باشد.
ـ ملانی... تو نمی‌ فهمی. اینا نشونه‌ ست. روح فقط بدنو نمی‌ گیره. عقل و حرف آدمو هم به بازی می‌ گیره. شک، اولین مرحله‌ ست. اگه الان شک کنیم دیگه فردایی نمی‌ مونه.

در نگاهش، نوعی آرامش ترسناک وجود داشت. آرامشی که فقط از یقین مطلق می‌ آمد. آرام به سمت لونا رفت.
ـ می‌ دونی چی جالبه لونا؟ روح‌ها، گاهی خودشون هم نمی‌ دونن روحن. فکر می‌ کنن هنوز آدمن، هنوز زنده‌ن...
ـ بس کن!

صدای آستریکس بود، محکم و ناگهانی!
ــ داری با ذهنش بازی می‌ کنی.

سیبل فقط سرش را چرخاند و با نگاهی خونسرد به او خیره شد.
ـ نه آستریکس. من دارم نجاتش می‌ دم... در واقع دارم همه مون رو نجات میدم.

در چهره‌ی آستریکس لحظه‌ای تردید ظاهر شد. درست همان چیزی که سیبل می‌ خواست. اما طولی نکشید که از بین رفت و این بار گابریلا با قاطعیت جلو آمد.
- از کجا می خوای ثابت کنی که خودت تسخیر نشدی؟ شما همزمان با هم بیهوش شده بودین.

بقیه افراد درون تالار هم حرف گابریلا را تایید کردند. هیچ کدام نمی دانستند چطور باید کسی که روح تسخیرش کرده را تشخیص و نجات دهند. برای همین بهتر بود سکوت اختیار کرده و هر چهار نفر -لونا، آستریکس، جینی، سیبل- را درون اتاقی قرنطینه کنند تا راه حلی بیابند.

- به نظرم همون جدا کردن این بچه ها از بقیه کارساز باشه. می فرستیمشون تو یه اتاق تا پروفسور بیاد و تکلیفشونو مشخص کنه.
- ببخشید ولی من اصلا تمایلی ندارم با خوناشامی که ممکنه روح تسخیرش کرده باشه تو یه اتاق زندونیشم.

سیبل این را گفت و سعی کرد نگاهش را از چشمان خشمگین آستریکس بدزدد.

- شرمنده بچه ها منم عصر یه جایی کار دارم و باید حتما برم.

بعد این حرف جینی، آستریکس و لونا هم شروع به اعتراض کردند. هیچکدام تمایلی نداشتند درون اتاق اسیر شوند. اصلا اگر روح های خبیث همانجا کارشان را می ساختند و بلایی سرشان می آوردند چه؟

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!