هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵:۱۰ سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۴۰۲
#1
خلاصه تا انتهای پست117:
دامبلدور بچه‌ای داره که مرگخوارا از یتیم‌ خونه می‌دزدنش و به خونه ریدل میارن. لرد به بچه علاقمند می‌ شه و اسمشو تام ماروولو جونیور می‌ ذاره. ولی بچه گم می شه و مرگخوارا میرن دنبال بچه بگردن. همزمان حفلیا هم دنبال بچه‌ن برای همین زیر یه بوته مخفی شدن. سو لی متوجه سر و صدای محفلیایی که قایم شدن می‌شه و سراغ بوته میره.
*توجه: لطفا سوژه را از پست 118بخوانید.


با کنار رفتن بوته ها حقیقت مانند خورشیدی از پشت ابر بیرون آمده، آشکار شد.
حالا سو لی چوبدستی به دست مقابل جمع کثیری محفلی ایستاده بود.

- مالی، بچه رو بردار و فرار کــــــــــن!من جلوشو می‌گیرم! تو فقط بچه رو بردار و فرار کن!

آرتور این ها را فریاد زد و خودش را سپر مالی کرد. مالی هم به هول و ولا افتاد و نگاهی به فرزندانش انداخت که هرکدام در گوشه ای برای خودشان ایستاده بودند. پس با عجله شروع به دویدن کرد تا بتواند آنها را جمع آوری کند. در وهله‌ی اول سراغ جینی رفت و آن را زیر بغل زد. بعد با سرعت سمت رون دوید.

- ببینید چه می کنه این مالی!

یوآن که فاز گزارشگری اش گل کرده بود با هیجان وضعیت مالی را شرح داد:
- حالا با عجله به سمت فرد میره اونم درحالی که جینی و رون رو حمل می کنه! شیر مادر و نان پدر حلالت قهرمان!

بقیه هم که با گزارش های یوآن سرحال آمده بودند شروع کردند به تشویق های بیشتر مالی. این وسط هم از محفلی ها با انواع شکلات های ریموس پسند پذیرایی می شد تا یک وقت مرلینی نکرده انرژی شان برای تشویق نیفتد!
- ایول مالی ادامه بده!
- دود دورو دو دود مامان مالی!
- یکو یکو یک، دو و دو و دو، سه و سه و سه مسابقه‌ی محفله!

مالی که حالا چهار فرزند خود را روی دوشش گذاشته بود و به آهستگی یک لاکپشت حرکت می کرد؛ دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که شکلاتی خیلی بزرگ در دهانش چپانده شد. ریموس با مهربانی لبخندی تحویل مالی داد. او دوست داشت طعم شکلات های خوشمزه اش را به همه بفهماند.

ولی مالی متاسفانه در شرایطی نبود که بتواند شکلات بخورد. پس شکلات ریموس را... قورت داد! بله قورت داد! نکند انتظار داشتید تُفش کند؟ خیر سرش مادر بود و الگوی بچه هایش! شما که مادر نیستید این ها را بفهمید.

بنابراین شکلات را بلعید و درحالی که شکلات به صورت افقی در گلویش گیر کرده بود پرسید:
- کسی پرسی رو ندیده؟
- مامان، پرسی رفته هاروارد درس بخونه. گفت من تو این مملکت با هاگوارتز رفتن هیچی نشدم. در نتیجه فرار مغز ها کرد!

مالی زیر فشار شنیدن این خبر، کمرش بیشتر خم شد.
البته شاید پریدن همزمان چارلی و بیل روی کولش، هم در این خم شدن چندان بی تاثیر نبود.
کمر مالی خم و خم و خمتر شد. و پاهایش تاب آن همه خمودگی را نیاورد و ناگهان برج ویزلی های سوار بر مادر، فرو ریخت.
ولی مالی سقوط را قبول نکرد!

با قدرت بپا خاست! او چیزی را فهمیده بود که کسی نمی دانست! با عجله سمت شوهرش دوید...
و سپس او را زیر بغل زد و فرار کرد!
مالی فهمیده بود نیازی نیست این همه بچه را با خود ببرد. آرتور را با خود می برد و بعد هر چقدر دلشان می خواست بچه می آوردند. تازه آرتور مثل رون غذای زیادی نمی خورد و برای مالی صرفه‌ی اقتصادی داشت.

- مالی ولم کن! بابا عزیزم بهت گفتم بچه رو بردار! چرا منو برداشتی آخه؟
- آرتورم تو سبکتر از بچه هایی! تازه ما با هم...
- بچه های خودمونو نگفتم که! بچه ای که اسمشونبر دنبالشه رو می گم! نگاه کن! همین الان رفت پشت اون دیوار!

همین موقع سرهای محفلی ها و سو لی (که مدتی با تعجب درحال تماشای اعضای محفل بود) به سمت دیوار مذکور چرخید. و آنها توانستند دنباله ی ردای کوچکی را که پشت دیوار محو می شد، ببینند.



ویرایش شده توسط کوین کارتر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۲۴ ۲۳:۲۰:۰۵

...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me







پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹:۴۹ شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۲
#2
- هری فرزندم...

دامبلدور سعی کرد مثل همیشه از بالای عینک هلالی اش، نگاه هایی تاثیر گذار به هری بیاندازد. ولی هر کاری کرد نتوانست. چون درحال بالا و پایین پریدن و زدن حرکات آکروباتیک بود.

دامبلدور که دید اینگونه راحت نمی تواند حالت پیر خرمند بودن خود را حفظ کند، تصمیم گرفت دست از پرش بردارد. در نتیجه بعد از چند بار معلق زدن در هوا بالاخره روی زمین فرود آمد. و روبه روی هری قرار گرفت تا با نصایحش پسر برگزیده را مستفیض کند.
- هری فرزندم این همه عجله برای چیه؟ اصلا از قدیم گفتن گر صبر کنی ز غوره حلواسازی! اون دفعه هم هی بی صبری کردی هی گفتی بریم وزارتخونه، آخرش سیریوس رو با کارات به کشتن دادی!

هری با شرمندگی سرش را پایین انداخت. حق با دامبلدور بود. همیشه این عجول بازی ها و کله شق بودنش کار دستش می داد.
او باید صبور تر می شد و راه دامبلدور را در پیش می گرفت تا در راه صبور بودن فسیل شود.
او باید انقدر صبور می شد تا در کتاب ها به جای صبر ایوب، صبر هری را ثبت کنند.

صبر هری! چرا این اصطلاح زودتر به ذهن خودش نرسیده بود؟ او در تمام مراحل زندگیش سختیای زیادی کشیده و مشکلات و دردسرهای بدی را تحمل کرده بود بدون اینکه صدایش در بیاید...
البته از حق نگذریم یکسری جاها صدایش در آمده بود.
منتها چون هیچکس بهش توجه نمی کرد پس می توانست آنها را به حساب نیاورد. در نتیجه صبر هری به اندازه ی صبر ایوب زیاد بود و این اصطلاح باید زبانزد خاص و عام می شد.

- هری حواست کجاست؟

با صدا زدن های دامبلدور، هری از فکر و خیال بیرون آمد. اول نگاهی به دامبلدور، و بعد نگاهی به ساعت مچیش انداخت. هیچ وقت ندیده بود دامبلدور کمتر از یک ساعت وراجی کند. او امروز واقعا رکورد شکسته بود!

- پروفسور حالا که سخنرانیتون تموم شد می شه لطفا برگردین ببینین مرگخوارا در چه حالن؟
- حتما پسرم! ولی اینو بدون...

دامبلدور جلوتر رفت و دستش را روی شانه ی هری گذاشت.
- ولی اینو بدون که این یه ماموریت خطرناکه... ممکنه من تو این ماموریت بمیرم...

با شنیدن این کلمات اشک در چشمان پسر برگزیده جمع شد.
- پروفسور...
- اگه من تو این ماموریت مُردم یادت باشه که: صد و پنجاه امتیاز برای گریفیندور!

دامبلدور این ها را گفت و مقابل قیافه هری دوباره روی تشک برگشت تا پریدن را از سر بگیرد.


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me







پاسخ به: جادوگران بیست ساله شد!
پیام زده شده در: ۲۰:۳۱:۰۳ چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۲
#3
اول از همه سلام به همگی! امیدوارم که حال خودتون و دلتون عالی باشه.
دوم از همه میدونم دقیقا یه ماه از تولد اصلی جادوگران و دو هفته از تولد مجازیش گذشته و دیگه گزارش من حکم نوشدارو بعد از مرگ سهرابو داره و به درد کسی نمی خوره، با این حال چون یه بنده مرلینی خیلی اصرار داشت "برو گزارش بده" منم اومدم گزارش بدم.
همانا برشما نه واجبه، و نه ضروری که این گزارشو بخونین. پس با خیال راحت صفحه رو ببندید و جاش برین یکی دو تا سوژه‌ی مفید تر بخونین و رولکی بزنین. باشد که هممون رستگار شویم.

تولد طبق برنامه راس ساعت6 پنجشنبه 28دی ماه برگزار شد. اول جشن کلا 9 نفر بودیم ولی رفته رفته عده ای بهمون اضافه شدن و فکر کنم سر آخر12-13 نفر شدیم.

میتینگ با حضور سوجی شروع شد. و دستش درد نکنه که بازم تو اون شرایط سخت (درست متوجه نشدم ولی انگاری سرِ کار داخل بیمارستان بود) قبول زحمت کرد. دست تیم مدیریت (علی الخصوص لینی) هم درد نکنه که نذاشتن برنامه کنسل بشه.

بعد سوجی، پروفسور مک گونگال که یکی از اعضای قدیمی مون هستن خودشونو معرفی کردن و بعدش یوآن و ایزابل و ریموس و گادفری.
بعد از اینکه بزرگان با هم آشنا شدن، از مایی که میکروفونمون رو باز نمی کردیم هم خواستن میکو باز کنیم.

ما ها (شامل اسکورپیوس، لینی، آلنیس و خودم) شرایط مناسبی برای باز کردن میک نداشتیم. حالا هی از اونا اصرار از ما انکار. برای همین یوآن و سوجی و مینروا و ریموس خودشون چهار نفری برنامه رو دست گرفتن و درمورد اعضای قدیمی، رول های صوتی و رول نویسی با وسواس اینا صحبت شد.
و سوجی راز حقه ای رو که رو یکی از پستاش پیدا کرده بود، برای ما برملا کرد.

یکم که گذشت من حس کردم اگه یه ذره دیگه پای مانیتور بمونم قلبم از دهنم می پره بیرون. زیرا که من در حالت عادی هم انرژی و آدرنالینم بالاست چه برسه به اینکه در جمعی از جادوگران قرار بگیرم. در نتیجه با خودم اندیشیدم که ممکنه دیگه هیچ وقت چنین فرصتی پیش نیاد و نتونم بازم با بچه های جادو باشم. برای همین تموم خطرات رو به جان خریدم (نخند آقا! شما که نمیدونی ما برای یه ذره فعالیت با چه معضلاتی رو به رو می شیم!) و با اینکه شرایطم خیلی خیلی نامناسب بود، میکروفونم رو باز کردم.

منم به معرفی خودم پرداختم و اظهار شادمانی کردم که در جمع جادوگران عزیزم حضور دارم. و مردم رو متوجه این کردم که این بچه بسیار بی جنبه ست و بهش رو ندین وگرنه میاد آویزون رداتون میشه و مختون رو می خوره!

مدتی بعد ریموس وبکم باز کرد و یخ ها آب شد. و به دنبالش سوجی، آلنیس، ایزابل و یوآن (بطور موقت چون شرایطش مناسب نبود) هم وبکماشونو باز کردن. اینجا پروفسور مینروا از ما خداحافظی کردن و کمی بعدتر جاشون اسکارلت و تری به جمعمون اضافه شدن.
و اسکورپیوس هم فکر کنم مدتی بود که رفته بود.

به پیشنهاد ریموس جرئت حقیقتی به سبک معجون راستی بازی کردیم که زیاد طول نکشید و بخاطر رفتن سوجی برگشتیم سر بحث معرفی دوباره. با این تفاوت که این بار مردم از افتخاراتشون هم گفتن و ریموس قفسه های کتاباشو هم بهمون نشون داد که اصلا و به هیچ عنوان حسودیمون نشد!()

در اینجا شارژ گوشی سوجی به اتمام رسید و مجبور شد ترکمون کنه. ادامه ی برنامه رو یوآن و ریموس در دست گرفتن و چون دیدن داره خیلی بهمون خوش می گذره گفتن بیاین ببینیم بازم می تونیم هفته‌ی بعد دور هم جمع شیم. (که هنوز نشدیم) و هممون تقریبا موافق بودیم هر دو هفته یکبار یا هر ماه بیایم به این مکان زیبا و با هم صحبت بنماییم. (درس و مدرسه و کار و زندگیم نداشتیم گویا) که لینی پیشنهاد داد این موضوع رو تو تاپیک کنفرانس های شبانه سایت (؟ دقیق اسمشو یادم نیست) مطرح کنیم. و ساعتشو به نظر سنجی بذاریم. که مرلینو شکر هیچکدوممون هنوز اقدامی نکردیم واسه این موضوع.

دوستان فکر کردن شاید بتونیم رول های صوتی اشتراکی هم درست کنیم و یکم راجع به اون بحث شد. این وسط مسطا هم دوریا بهمون اضافه شد و برای یه لحظه تونست میکروفونش رو باز کنه. ولی صداش خیلی ضعیف بود. لونا لاوگود جدید هم بعد دوریا بهمون اضافه شد و فرصت نشد میکروفون باز کنه. زیرا که ما بعد رفتن لینی و یوآن و اسکارلت، سخت مشغول بررسی عملکرد تاپیک ها(!) و نحوه‌ی نظارت بر محفل و فعالیت تازه واردا بودیم. (عینهو این آدم بزرگای مسئول دقیقا!) و اگه یکم دیگه می گذشت با شعار هایی همچون: جادوگران در صحنه ایم! به خیابونا تاپیکا می ریختیم.


خلاصه انقدر حرف زدیم و انقدر بهمون خوش گذشت که شورش در اومد و تصمیم بر این شد از این دنیای جادویی دل بکنیم و بریم سراغ کار و زندگیمون تا کور نشدیم.
و این گونه بود که قصه‌ی ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید.

پ.ن: ببخشید که انقدر ارسال گزارشم طول کشید. همونطور که بالاتر گفتم من خیلی جوگیرم و جو جادوگران انقدر عالی بود که نمی تونستم اتفاقاتی که افتاده رو در قالب کلمات توضیح بدم و اگرم میدادم یه گزارش دقیق و پر جزئیات و تا حدی سرسام آور می شد. برای همین موندم کمی آروم شم و سرم خلوت تر بشه تا بتونم رویداد ها رو مرتب تر بنویسم.(آیا می دانستید انرژی ای که جادوگران به من داد، باعث شد بیشتر از48ساعت بدون احساس ذره ای خستگی و نیاز به خواب، مانند فنر بالا و پایین بپرم و به کارهای زندگیم بپردازم؟)

پ.ن2: قصد نداشتم این عکسو به اشتراک بذارم ولی خب گذاشتم:) اون ریسه های زرد و قرمز دور مانیتورم نماد گریفیندوره. برندش هم hp عه تا مثلا بگوییم پاترهد و جادوگر ایناییم.
تصویر کوچک شده


دنبال دلیل منطقی ای که اینجا موندم، می گردم... حتی اگه جواب درست و حسابی هم براش
پیدا نکنم... از ته قلبم آرزو می کنم بتونم هنوزم اینجا بمونم... چون دلیلی برای زنده موندن به من دادی... من الان زندگی می کنم چون تو (جادوگران) اینجایی. تو برای من مدرکی از اینکه کی هستم پیدا کردی.
من بالاخره تونستم وجودمو (شناسه مو) ملاقات کنم و گنج ها و تجربه های بیشتری به دست بیارم...
میدونم تو این راه (نوشتن) پشیمونی و اشتباهات زیادی خواهم داشت اما حتی اگه متوقف بشم، جهان به چرخشش ادامه خواهد داد.
رو به آسمون سرمو بالا بردم و آرزو کردم... من توسط کلماتی که بهم اعطا شد نجات یافتم...
من می خوام اینجا بمونم...
و دعا می کنم همه کنارهم بتونیم ادامه بدیم.

*قطعه هایی از آهنگshirushi اثر luck life


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me







پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۵۰:۴۷ چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۲
#4
سوژه: لذت
کلمات: زیبایی، لذت، مهربان، بی انتها، پنجره، آسمان، تنهایی


- مامان من رفتم!

و قبل از اینکه صدای فریاد مامانشو بشنوه در خونه رو می بنده.
می دونه مامانش با بیرون رفتن تو این هوای سرد مخالفه، برای همین تا لحظه ی خارج شدن از خونه، چیزی بهش نمیگه و بعد یهویی خداحافظی می کنه و وسط خیابون می پره.
- چه هوای عالی ای!

با ذوق اینو میگه و سرشو بلند می کنه تا به آسمون خیره بشه. دونه های برف آروم آروم از ابرای پشمکی بیرون میان و روی سر و صورتش جا خوش می کنن.

خیابونشون پر از برف شده و تا چشم کار می کنه همه جا یه دست سفیده. هیچکسی هم تو این سرما، اون اطراف پرسه نمی زنه.
یه نگاه به دور و برش می ندازه و با خودش فکر می کنه خیلی کیف میده تنهایی کل اون خیابون رو پیاده روی کنه.
پس هندزفریشو میذاره تو گوشش و شروع به راه رفتن می کنه.

حتی اگه عمیقا ناراحتی و سختی دیدی خودتو جمع کن. (همه تلاشتو بکن)
دنیا نامردی زیاد داره. عرق آدمای سخت جون رو هم در میاره.
ممکنه گریه کنی و بگی: امروزمون به هیچ جا نمی رسه.
پس رویاهایی که بچگیامون داشتیم کجای زمینه؟


با هر قدمی که بر میداره، یه جای پای تازه رو برفا برای خودش ثبت می کنه. چشمش به طرح های زیر پوتینش میفته که جای پاشو به زیبایی تزئین کرده.

قلبت هنوز زخمیه. آسیب روحی همیشه با شکافی بین رویا و واقعیت، مثل یه نمایش جاده ای ادامه داره.
بگو بیخیالش. عزمت رو جزم کن و برو حقشو بذار کف دستش!


برفا رو با ضربه ی پنجه پوتینش به هوا پرتاب می کنه و با علاقه به پخش شدن برفا تو هوا، خیره می شه.

همه ی آدم های بد، چهره های حق به جانبی دارن
پس بیا بریم تو زمین خودشون حسابشونو برسیم!


و شروع می کنه چرخیدن دور خودش...

لای لای لای لای لای به دویدن ادامه بده و...
لای لای لای لای لای کم نیار!
لای لای لای لای لای موتور دلت رو روشن کن...
لای لای لای لای لای جوری که روحت هم به هیجان بیاد


تو همه‌ی جشن‌ها باخیال راحت برقص!


یهو پاش لیز می خوره، از پشت روی برفا می فته و صدای آخش هوا میره.
با دست پشتش رو آروم میماله. از اصابت با چنین زمین سردی، حسابی دردش اومده.
میاد از جاش بلند شه ولی دوباره لیز می خوره و زمین میفته.

انگار داخل یه سیاه چال گرفتار شدی
حس ناامیدی ای که داری به سختی قابل انتقاله.
تنش درونیت به حدی رسیده که سر و صداش بلند شده
به بیان عادی، واقعاً غیرقابل باوره.


می خواد از یکی کمک بگیره ولی تو خیابون هیچ جنبنده ای رو نمی بینه. یهو از شدت تنهایی بغض می کنه.

اونقدر نوآورانه ست که گفته می شه:
مثل این میمونه که گاهی بین صفر تا صد چیزی گیر کنی


خیلی یه دفعه ای از تلاش کردن خسته میشه روی زمین برفی دراز می کشه. نگاهشو به آسمون بی انتها می دوزه و گوشش رو به آهنگ درحال پخش می سپره:

اما (اینو بدون که) بریدن و دست کشیدن، مثل شیاطینی هستن که باعث می شن تو اون وضعیت شناور بمونی
پس جای تسلیم شدن بیا خودمون بازی رو عوض کنیم!

حس خیلی خوبی درون وجودش ریشه می دوونه.
تموم وجودش سر شار از انرژی و شادی می شه. سرشار از قدرت!

لای لای لای لای لای به دویدن ادامه بده و...
لای لای لای لای لای کم نیار!
لای لای لای لای لای موتور دلت رو روشن کن...
لای لای لای لای لای جوری که روحت هم به هیجان بیاد


دوباره تلاش می کنه تا از جاش بلند شه و همزمان همراه خواننده می خونه:
مهم نیست اتفاق خوبی میفته یا انفجار رخ میده
(مهم اینه که) من تصمیمم رو گرفتم
و این عزم شمشیر واقعیه!

آره! از جاش بلند میشه. حسابی هم پر قدرت از جاش بلند میشه و با صلابت می ایسته.
از اون لحظه به بعد هیچی دیگه براش اهمیتی نداره. نه جای زخما. نه جای حرفا.
هیچکس و همچنین هیچ اتفاقی نمی تونه مانع لذت بردنش از زندگی بشه!

همه ی آدم های بد، چهره های حق به جانبی دارن
پس بیا بریم تو زمین خودشون حسابشونو برسیم!


فریاد می زنه:
بیاین همگی! بیاین با هم انجامش بدیم!


و خب با فریادی که می زنه پنجره‌ی چند تا خونه باز می شه و کله های کلی آدم از همشون بیرون می زنه.


لای لای لای لای لای به دویدن ادامه بده و...
لای لای لای لای لای فراتر برو!
لای لای لای لای لای موتور دلت رو روشن کن...
لای لای لای لای لای جوری که روحت هم به هیجان بیاد


تو همه‌ی جشن ها باخیال راحت برقص.


هیچ کدوم از آدمای پشت پنجره شادی و اشتیاقشو درک نمی کنن. همشون فقط به حالش تاسف می خورن که تو این هوای سرد حماقت کرده و بیرون رفته. یه پیرزن هم با مهربونی بهش میگه که:
- بچه تو این هوای سرد سرما می خوری! زود برو خونه!

ولی اون اهمیتی به حرفای پیرزن نمیده.

لای لای لای لای لای بزن پودرش کن!
لای لای لای لای لای اون دیوار ساختگی رو بیار پایین!
لای لای لای لای لای چراغ انقلاب رو روشن کن!
آینده به زیبایی خواهد اومد! بیا، بیا، بیا.


و دوباره شروع به چرخیدن می کنه و صدای خنده هاش تا آسمون میره.
براش مهم نیست که بیفته، مهم نیست که سرما بخوره، می خواد با تموم وجودش از این زمستون لذت ببره.

حتی با یه ریتم ناشایست جوری قشنگ تو این دنیا برقص که به لرزه در بیاد!



کلمات نفر بعد: دنیا، شادی، آبی، لبخند، بادبان، باغچه، نور

*آهنگVS


ویرایش شده توسط کوین کارتر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۱۱ ۲۰:۳۶:۱۸

...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me







پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶:۳۹ شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۲
#5
فلش بک_ چند دقیقه بعد از قتل اسکارلت

- احمق! احمق! احمق!

پایش به چیزی گیر کرد ولی توانست قبل از اینکه زمین بخورد، با کمک دیوار خود را نگه دارد. مستاصل و پریشان، به همان دیوار تکیه زد و سعی کرد نفسی تازه کند.

همین که هوا را به درون ریه هایش فرستاد، تصویر چهره‌ی وحشتزده‌ی دخترک مقابل چشمانش جان گرفت.
نگاه های اسکارلت لیشام با ترسی آمیخته به تعجب، میان ریموس-بارتی و چاقویی که ناگهانی در پهلویش فرو رفته و قدرت تکان خوردن را از او گرفته بود؛ می چرخید.

- منِ احمق چی... چی کار کردم؟

ریموس به سرفه افتاد و فراموش کرد چگونه باید نفس بکشد. هزاران پیکسی درون شکمش به پرواز در آمدند و اوضاعش را بد تر ساختند. احساس خفگی کرد... هوا چه موقع آنقدر سنگین شده بود که قدرت عادی نفس کشیدن را از او گرفته بود؟

با دستش گلوی خود را چنگ زد. چیزی داخل گلویش بود که راه تنفسش را بسته بود. هر چقدر هم می خواست تقلا کند ولی ذره ای اکسیژن به ریه هایش نمی رسید...
یا حداقل خودش اینطور فکر می کرد.

- چرا؟ چرا کشتیش ریموس؟ نکنه تو هم داری مثل اونا میشی؟ چطور دلت اومد؟ حالا چجوری می خوای تو چشمای اعضای محفل خیره بشی؟

سرش را با دستانش گرفت و جواب سوالات درون ذهنش را فریاد زد:
- نمی دونم!

و خیلی شانس آورد که کسی آن اطراف نبود تا فریادش را بشنود. وگرنه گیر افتادنش حتمی بود.
- نمی‌دونم چرا کنترلمو از دست دادم...

این بار زمزمه کرد...
- واکنشم از روی ترس بود... من... من نمی خواستم بهش آسیب بزنم...

با گفتن آن جملات، بالاخره دیواری که جلوی ریزش اشک هایش را گرفته بود شکست و اجازه داد اشک ها بوسه ای بر گونه های برافروخته‌اش بزنند.

حقیقت هم همین بود. او واقعا نمی خواست آسیبی به اسکارلت برساند ولی برای لحظه ای فراموش کرده بود کیست و از روی ترس چنین واکنشی نشان داده و بعد هم از صحنه‌ی قتل گریخته بود.
با به یاد آوردن جسد دخترک میان خون ها، ضربان قلبش بالا رفت و باریدن اشک از چشمانش شدت گرفت.

خودش را لعنت کرد. از کارش پشیمان بود... از عدم کنترلش بر اعمالش پشیمان بود... از کشتن اسکارلت پشیمان بود... از نفوذ به مرگخواران پشیمان بود... از پیدا کردن چنین طلسمی پشیمان بود...

چشمانش را بست و سعی کرد همه چیز را از یاد ببرد. اما در کمال تعجب نه تنها چیزی را از یاد نبرد، بلکه خاطره ای هم به یاد آورد... خاطره ای که کمکش کرد روحیه خود را بازیابد.

داخل دفتر دامبلدور نشسته بود و به با انگشتانش بازی می کرد. روبه روی او، دامبلدور پشت میزش نشسته بود و لبخند می زد.
- مسابقه تون چطور بود جناب لوپین؟

ریموس جوان سرش را بیشتر در گریبانش فرو برد و سعی کرد با دامبلدور ارتباط چشمی برقرار نکند.
- اصلا خوب نبود پروفسور. از شرکت کردن پشیمون شدم.

دامبلدور لبخند گرمی زد.
- تو نبرد، کسایی که بار پشیمونی با خودشون دارن، همیشه اولین کسایی هستن که می میرن. تنها باری که جادوگرها باید به دوش بکشن چوبدستی اوناست... تو نباید از کاری که کردی پشیمون باشی ریموس. تو اون موقعیت تنها حرکتی که میتونستی انجام بدی همون بود پسرم.



ریموس سرش را بالا آورد و اشک هایش را پاک کرد. حرفای دامبلدور مانند زنگ ناقوسی درون گوش هایش به صدا در آمد.
"تو نبرد، کسایی که بار پشیمونی با خودشون دارن، همیشه اولین کسایی هستن که می میرن. تنها باری که جادوگرها باید به دوش بکشن چوبدستی اوناست."

می دانست کشتن یک انسان قابل قبول نیست. ولی نمی توانست برای انسانی که مرده است کاری بکند. او برای ماموریت مهم تری به آنجا آمده بود. پس از جایش برخاست.
دستان لرزانش را که مانند بوم نقاشی آغشته به رنگ سرخ خون شده بود، با ردای سیاهش تا جای ممکن پاک کرد. و شروع به گشتن کرد تا در این عمارت درندشت سوروس را بیابد. باید می‌فهمید چرا لرد در بین جلسه، تمام مرگخواران را به جز سوروس و بلاتریکس بیرون کرد... .

پایان فلش بک_ زمان حال

ریموس آرام دستش را بلند کرده بود و می خواست خیلی نامحسوس تری را لمس کند که حرف های پسر باعث توقفش شد.
- قتل لیشام کار یه مرگخوار نیست!


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me







پاسخ به: سه نشانه
پیام زده شده در: ۲۰:۵۰:۲۶ پنجشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۲
#6
پتونیا اوانز

1.دست و پا چلفتی
2.توانایی تغییر قیافه
3.پاترونوس تغییر یافته


جواب این پست که مونده بود هم میشه پنه لوپه کلیرواتر


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me







پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۹:۱۴ سه شنبه ۲۶ دی ۱۴۰۲
#7
- رون الان چوبدستیت از من مهم تره؟ من چقدر بدبختم!

قبل از اینکه اشک های هری دوباره جاری شود، در اتاق باز شد و جینی داخل آمد. و چوبدستی رون را که در دست داشت به او داد.
- داداش انقدر وسایلتو زیر دست و پا ننداز. همین دو دقیقه پیش مامان چوبدستیتو برداشته بود می نداخت اینور اونور تا پشمک مثل سگا بره بیاره.

رون چوبدستیش را که بزاق آلود بود با گوشه لباسش تمیز کرد.
- مرسی جین. اوه ببین چه تف مالی هم شده! معلومه حسابی از طعمش خوشش اومده. خوب شد مثل اون قاشق قورتش نداد.
- اممم... نه رون. در واقع وقتی مامان چوبدستیتو پرت کرد تا پشمک بیاره اون هیچ واکنش خاصی نشون نداد. اما در عوض ریموس و سیریوس و تدی و آلنیس یهو سمت چوبدستیت یورش بردن... منم به سختی از زیر دست و پاشون رد شدم تا برم چوبدستیتو برات بیارم.

رون که تازه متوجه رد پنجول دیگر محفلی ها، روی سر و صورت خواهرش شده بود، بغض کرد و فداکاری جینی را تحسین نمود.
- آبجی دستت درد نکنه! نمیدونم چطور باید برات جبران کنم... ولی واقعا از دست این گرگه گیر افتادیما! کاش ما هم می تونستیم از طلسم آکادابرا استفاده کنیم.

همین موقع صدای جیغ هرمیون بالا رفت.
- رون باز که مثل وینگاردیوم له ویوسا اشتباه تلفظ کردی! اون آکادابرا نیست!.. آواداکداوراست! آواااااداکداورا!

بلافاصله بعد از اتمام جمله ی هرمیون، رون با صدای تالاپی پخش زمین شد.
- وای رون نه! چه بلایی سرت اومد؟... هی رون بیدارشو!.. بگو که نمردی! بگو که من نکشتمت! بگو بگو!

هرمیون روی جسد رونالد ویزلی افتاده بود و وحشیانه تکان تکانش می داد. جینی و هری هم که هنوز ماجرا را هضم نکرده بودند، با تعجب نگاهاشان می کردند.

- واییی! رون ما قرار بود در آینده ی نچندان دور ازدواج کنیم و صاحب نسل جدیدی از بچه ویزلی گرنجرا بشیم! تو نباید می مردی رون!

هری با تاسف و ناراحتی بلند شد و دست روی شانه‌ی هرمیون گذاشت. دختر باهوش محفل سرش را چرخاند و چشمان سرشار از اشکش را به هری دوخت.
- هری...
-هرمیون... میگم حالا که زدی رون رو کشتی میشه جاش با من ازدواج کنی؟ درسته من مامان ندارم، بابا ندارم، لردولدمورتم دنبالمه و همش خونه ی ویزلیا پلاسم... اما خب، قول میدم خوشبختت کنم!
- هری واقعا که! تو اونو... آخ!... اوا ببخشید داداش...

در واقع قبل از اینکه هرمیون چیزی بگوید، جینی با عصبانیت جلو آمده بود تا با هری صحبت مفصلی داشته باشد ولی اشتباهی پای چپش را روی دماغ رون گذاشته بود.
- رون تو کی رفتی زیر دست و پا!؟ خوبه همین چند دقیقه پیش بهت گفتم وسایلت رو ننداز زمین. حالا خودت افتادی زمین؟... حقته که با پا از روت رد شم!

جینی لگدی به پهلوی رون زد که باعث شد جیغ هرمیون دوباره هوا برود.
-جینی چرا میزنیش؟ اون مرده!
- عه واقعا؟! کی مرد؟
- دو ساعته خواب بودی؟
- والا حواسم پیش تعریف و تمجیدای رون بود و فکر می کردم الان هری با دیدن فداکاری من عاشقم می شه. حالا کی زد کشتتش؟
- من زدم کشتمش! حالا طبق بند12 قانون اساسی جادوگران باید برم آزکابان! نــــــــــــــــــــــه! من نمی خوام برم آزکابان!

هرمیون از جایش برخاست و گریه کنان از روی رون رد شد و اتاق را ترک کرد.

- نه نرو هرمیون! سفر نکن خورشیدکم، ترک نکن منو، نرو! نبودنت مرگ منه! راهی این سفر نشو! نذار که عشق منو و تو، اینجا به آخر برسه... بری تو و مرگ من از رفتن تو، سر برسه!

هری حس خوانندگیش گل کرده بود و یک دستش را به سوی در دراز کرده و با دست دیگر قلبش را از روی لباس چنگ زده بود. که ناگهان با ضربه‌ای که جینی به پس کله اش وارد کرد، از حس بیرون آمد.
-اِ چرا میزنی؟ مگه نمی بینی تو حسم؟
- واقعا که! حیف اون همه معجون عشقی که تو حلقت ریختم!

جینی این ها را گفت و با ناراحتی خواست از اتاق خارج شود که هری مانعش شد.
- تو کجا میری جینی؟ نکنه تو هم می خوای با هرمیون بری آزکابان؟

جینی دستش را از دست هری بیرون کشید و او را پس زد.
- تو فکر کردی الان هرمیون رفته آزکابان؟ نخیر! طبق معمول رفته دستشویی گریه کنه. منم دارم میرم بهش بگم زیاد تو روشویی فین نکنه. سوراخ می گیره آب جمع میشه! پول نداریم جرمگیر بخریم.

بعد او هم با عصبانیت از روی رون رد شد و از اتاق بیرون رفت.
هری هم که می خواست جلوی جینی را بگیرد دنبالش دوید منتها زیر پایش را نگاه نکرد. در نتیجه پایش به جسد گیر کرد و همانجا روی رون بدبخت افتاد.
- اوه رون بیچاره! اصلا همش تقصیر اون گرگ ست که تو مردی!

رون با اینکه رقیب عشقی هری بود اما بهترین دوستش نیز بود و همیشه ساندویچش را با او تقسیم می کرد. برای همین مرگش کمی باعث ناراحتی هری و غیرتی شدنش شد. به همین دلیل هری با تمام توانش رون را بلند کرد و بالای سرش برد.
- مرگ تو... جدایی من از جینی... آزکابان رفتن هرمیون... همش تقصیر پشمکه! آره! از اول هم معلوم بوده چی تقصیر اونه!... اما نگران نباش دوستم! من انتقامتو می گیرم! بله!... من پسر برگزیدم!

و بعد از این استدلال، رون را روی هوا ول کرد و خودش به سمت آشپزخانه هجوم برد.


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me







پاسخ به: سه نشانه
پیام زده شده در: ۳:۲۹:۵۸ دوشنبه ۲۵ دی ۱۴۰۲
#8
فیلیوس فلیت ویک

۱.چِشم
۲.هشیاری مداوم!
۳. دشمن ایوان روزیه


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me







پاسخ به: کلوپ ورزش های جادویی لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵:۴۴ شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۲
#9
سوژه جدید

- خب عزیزانم نفس عمیق بکشین و سعی کنین خودتونو رها کنین.

مربی یوگا درحالی که لبخندی مسخره به لب داشت، این جملات را به زبان آورد.
- آفرین. بدنتونو کاملا ریلکس کنین و تو حالت آرامش فرو برین. بعد با من تکرار کنین من فوق العاده آرومم.

شاید درحالت معمولی وقتی یک مربی کهنه کار و استاد فنون آرامش بخش، چنین جملاتی را در کلاسش به زبان می آورد، شانصد نفر همزمان با او می گفتند: "ما فوق العاده آرومیم." و جو مثبت و سرشار از آرامشی را به وجود می‌آوردند.
ولی اکنون حالت معمولی نبود!

در واقع هرکسی اعم از جادوگر، فشفشه و حتی مشنگ به آن کلاس نگاه می کرد، می فهمید هیچ چیز عادی و معمولی ای آنجا وجود ندارد.
و برعکس همه چیز کاملا غیرمعمولی و غیر عادی است. مگر اینکه آن شخص ناظر، آنقدر چیزهای عجیب غریب زیادی در زندگیش دیده باشد که حضور لردسیاه و یارانش در کلاس یوگا و مدیتیشن را عادی بپندارد.

بله! درست شنیدید! لرد سیاه و یارانش همراه عده ای مشنگ و جادوگر داخل کلاس بودند و با قیافه هایی آویزان مربی را می نگریستند.

فلش بک

- دوباره بگو چه دستوری دادن؟

ایوان روزیه درحالی که سعی داشت لرزش صدایش را کنترل کند، نامه را بالا گرفت و شروع کرد به خواندن:
سلام بر جناب ولدمورت.
همونطور که مستحضرید وزارتخونه تصمیم گرفته در راستای حفظ امنیت و آرامش دنیای جادوگری، عواملی که نظم عمومی رو بهم می‌زنن از میان برداره. با توجه به سابقه ای که از افراد گروه شما دیدیم حدس زدیم نیازه که شما و یارانتون رو به دوره های حفظ آرامش و کنترل خشم بفرستیم تا بعد تموم شدن دوره های آموزشیتون، بتونین دوباره و به صورت عادی به فعالیتتون ادامه بدین.
اما اگه تصمیم دارید با ما مخالفت کنین مجبوریم حکم فعالیت مرگخواران رو باطل کنیم و همگیتون رو به آزکابان انتقال بدیم. که خب هممون می‌دونیم اصلا خوب نیست.
با این حال ما دست شما رو باز گذاشتیم تا خودتون انتخاب کنین. منتظر جوابتون هستیم.
با احترام مسئولین وزارتخونه.


لرد سیاه به فکر فرو رفت. این دیگر چه قانون مسخره ای بود؟ اصلا دوست نداشت زیر بار وزارتخانه برود ولی از طرفی هم نمی خواست جنگ راه بندازد. نیروهایش را لازم داشت تا با آنها به هاگوارتز حمله کند.
چه کار باید می کرد؟

شاید بهترین راه این بود که به کلاس ها بروند و جوری وانمود کنند که درحال تغییر و "آدم خوبه" شدن هستند بعد که تمرکز وزارتخانه رویشان کمتر شد، به هاگوارتز و وزارتخانه حمله کنند و نشان دهند آنها همیشه مرگخوارانی خونخوار بودند و هستند و هرگز عوض نخواهند شد.

بله. بهترین فکر همین بود. لردسیاه نفس عمیقی کشید و سپس با صدای بلند اعلام کرد:
- یارانمون ما به کلاس های یوگا میریم.

پایان فلش بک

-عزیزانم صداتون خیلی کم بود. لطفا بلند تر بگین! من فوق العاده آرومم.

اگر روزی کسی شما را مجبور به کاری کند که از آن متنفرید حتی اگر با انرژی مثبت و زیبا ترین لحن ها به شما دستور دهد تا مثلا تسترال شوید و نفهمید زیر بار سخنانش رفته اید، باز هم احساس راحتی نمی کنید. درست مثل مرگخواران در آن لحظه.

با وجود اینکه مربی با تمام وجودش تلاش می کرد تا حس آرامش را به مرگخواران القا کند ولی قیافه هیچکدام تغییری نمی کرد و همه هنوز با حالتی از خشم و نفرت در و دیوار ورزشگاه را می نگریستند.


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me







پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵:۲۸ شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۲
#10
خلاصه:
لرد سیاه تصمیم گرفته مثل دامبلدور مدیر مدرسه باشه. به دستور لرد، مرگخوارا تعداد زیادی جادوآموز جمع می‌کنن و براش میارن و همگی با هم به اردویی می رن که یه جای خطرناک نزدیک آزکابان برگزار می شه. یه زندانی هم از آزکابان فرار کرده و به اردو رسیده. لرد از زندانی می خواد خودش رو معرفی کنه ولی زندانی هیچ حرفی نمی‌زنه و فقط زبون درازی می کنه. لرد هم تصمیم می‌گیره مجازاتش کنه. ولی اسکورپیوس برای اینکه سلامت روانی جادو آموزا حفظ بشه می خواد جلوی این کار رو بگیره.


- سرورم من مایلم داوطلبانه این کار رو بکنم. می خوام این فرد مرموز رو مجازات کنم.

جادوآموزان با دیدن بلاتریکس لسترنج که این حرف را زده و بعد با حالتی کاملا مصمم رو به روی لرد ایستاده بود، وحشت کردند.
آن زن حتی از لرد سیاه هم خشن تر و ترسناک تر به نظر می رسید. به طوری که بچه ها ترجیح میدادند زیر آواداکداورای لرد جان دهند ولی زیر شکنجه های بلاتریکس نروند.

لردسیاه که توانایی ذهن خوانی داشت از اینکه دید جادوآموزان چقدر در افکار خود از بلاتریکس می ترسند کمی حسودی اش شد. به هرحال او لرد اعصار و خبیث خبیثان و ترسناک ترسناکان بود و اصلا دلش نمی‌خواست کس دیگری جایش را بگیرد.
بنابراین با اینکه می دانست نیت بلاتریکس خیر است و هدفی جز خدمت به او ندارد، مخالفت کرد.
- بلا با اینکه خونخواهی تو رو تحسین می کنیم اما ما باید کسی باشیم که اونو مجازات می کنه.

بلاتریکس سری کوتاه تکان داد و یک قدم عقب رفت تا در صف کنار دیگر مرگخواران قرار بگیرد.
کوین که روی شانه های بلاتریکس نشسته بود شروع کرد امیدواری دادن:
- اشکالی نداره حاله بلا. مهم اینه که تو تموم تلاشتو کردی! دفعه بعدی حتما می تونی. مطمئن باش!
- تو کی رفت اون بالا؟ از رو شونه های من بیا پایین بچه!
- اشلا نیاژی نیشت کشیو مجاژات کنی. من همینطوریشم دوشتت دارم حاله بلا.

در این گیر و دار که همه حواسشان پرت بلاتریکس و کوین بود، اسکورپیوس یواشکی از دروازه بیرون آمد و خود را به جماعت مرگخوار و جادوآموز رساند و توجه آنها را به خود جلب کرد.
- ای ملت خیالتون راحت! وقتی ارباب تصمیم بگیرن کسی رو همون لحظه مجازات کنن یا بُکُشَن، طرف تا 17 سال می تونه آزادانه، شاد و خرم به زندگیش ادامه بده... تازه ته این 17 سال هم خودش دیگه از زندگی خسته میشه. میاد پیش ارباب. بعد با اینکه ارباب می زنه می کُشَتِش ولی نمی میره!... پس مجازات شدن این غریبه توسط ارباب جای نگرانی نداره.

اسکورپیوس زیادی به فکر سلامت روانی جادوآموزان بود جوری که حتی فراموش کرده بود سلامت خودش در خطر است.

- بلا فکر کنیم همین الان یه نفر رو پیدا کردیم که خیلی به مجازات احتیاج داره. فامیل خودتونم هست.
- اطاعت سرورم!
- ایول حاله بلا! دیدی گفتم دفعه بعدی حتما موفق می شی؟

بلاتریکس کوین را دست ایزابل سپرد. سپس سراغ اسکورپیوس رفت و بعد گرفتن یقه ی لباسش او را کشان کشان پشت بوته ای برد تا حسابی از خجالتش در بیاید.
مردم که مشغول تماشای دور شدن بلاتریکس و اسکورپیوس بودند با صدای لرد به خود آمدند.

- خیلی خب برگردیم سراغ کار خودمان. کجا بودیم؟... آهان. می خواستیم فرد مرموز رو مجازات کنیم.


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me











هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.