هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: امروز ۱۳:۱۶:۴۶
#38

اسلیترین، مرگخواران

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۳۳:۱۹
از جنگل بایر افکار
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
اسلیترین
مرگخوار
مدیر دیوان جادوگران
شـاغـل
مترجم
پیام: 368
آفلاین
-من نزدیدمش! به مرلین من ندزدیمش!

کودکی ۵ ساله با لباس‌هایی ژنده و کثیف درحالیکه روی زمینی پوشیده از برف خود را مانند جنینی بی‌پناه جمع کرده بود تا از ضربه‌های نانوا در امان بماند فریاد می‌کشید که دزد نیست.
مردم یک به یک از کنار او می‌گذشتند؛ دلسوزترین‌شان تنها سری تکان می‌داد و زیر لب می‌گفت «بچه‌ی بی‌چاره» و به سرعت از صحنه دور می‌شد. باقی مردم جوری از آن کوچه رد می‌شدند که انگار کودک بی‌نوا، فردی نامرئی است. نه ضجه‌هایش را می‌شنیدند، نه اشک‌های روی صورتش را می‌دیدند و نه حرف‌هایش را باور می‌کردند.

نه؛ هیچ‌کس برای نجاتش نیامد. هیچ فرشته‌ای در آن اطراف نبود تا حتی اگر حرف‌هایش را هم باور نمی‌کند، حاضر باشد پول نان را به نانوا بدهد و از او بخواهد که دیگر به بدن نحیف کودکی ۵ ساله لگد نزند، چه برسد به اینکه کسی پیدا شود تا او را به سرپرستی بگیرد یا در کارگاهی کوچک به او کاری بدهد.

وقتی نانوا بالاخره پاهایش خسته شد، به داخل نانوایی‌ش برگشت و بدن ضعیف و کوچک پسربچه را در کوچه‌ی سرد رها کرد. وقتی نانوا پشت دخل مغازه ایستاد، چشمش به نانی نصفه افتاد که روی زمین و کمی متمایل به زیرمیز افتاده بود. دقیقا همان تکه نانی که به خاطرش کودکی بیرون در نانوایی روی زمین مچاله شده بود. نانوا لحظه‌ای جا خورد اما احساس گناه نکرد؛ زیر لب زمزمه کرد: «حداقل فردا روز دزد نمیشه!» و به پختن نان‌هایش مشغول شد. کودک همچنان به همان حالت روی زمین بود. مردم زیادی آمدند، همه نان خریدند و از کنار کودک رد شدند. هیچ‌کس نپرسید چرا، هیچ‌کس نپرسید چگونه. تنها یک‌بار دختربچه‌ای ۳ ساله به سمت کودک روی زمین رفت و دستانش را روی صورت او گذاشت تا ببیند چه اتفاقی افتاده است. تا پسربچه کمی چشمانش را باز کرد، مادر دخترک دست کودکش را کشید و با غضب غرید: «کثیفه بهش دست نزن!» و هر دو از او دور شدند.

شب به آرامی از راه رسید و پتوی تاریکش را بر روی پسربچه کشید. پسربچه سردش بود، دلش برای مادرش تنگ شده بود و دلش می‌خواست حتی شده تکه‌ای نان خشک بخورد. اما توان تکان خوردن نداشت. همانجا، همانطور که خود را گلوله کرده بود، دراز کشید و اجازه داد برف و تاریکی او را ببلعد.

فردا، به هنگام طلوع خورشید، مردی آمد برف‌های روی بدن پسربچه را کنار زد، او را بلند کرد و پشت ماشین، کنار چند بدن نحیف و بی‌جان دیگر گذاشت و رفت تا به بقیه‌ی مناطق سر بزند و باقی اجساد، نه! باقی کودکان بی‌پناه را جمع کند. وقتی پشت ماشین نشست، پیرمردی سر تکان داد و با صدای بلند گفت:
-از وقتی پدر و مادرهای این بچه‌های موذی ولشون کردند، بیشتر از قبل دارن زمین رو کثیف می‌کنن.

راننده ماشین را روشن کرد و از آن‌جا دور شد. همانطور که دور می‌شد به آرامی گفت:
-اما پدر و مادرشون برای جنگ رفتن. برای جنگی که اونا شروعش نکرده بودن.

فردا، هیچ‌کس یادش نخواهد آمد که کودکی جلوی نانوایی به خاطر گناهی که نکرده است جان داده. فردا هیچ‌کس یادش نخواهد آمد که پدر و مادر همین کودک، برای دفاع از مردمی فدا شدند که کودک بی‌گناهشان را به مانند زباله می‌دیدند. اما فردا، همه، دوباره جلوی نانوایی صف خواهند بست تا نان بخرند و نانوا با دستانی خونین، قرص‌های نان را بین مردم پخش خواهد کرد.


Isabella's lullaby-The Promised Neverland

یک عالمه اطلاعات بیشتر! (معجون راستی)

دوئل مرگ؛ بهترین نوشته‌ی من؟


,Out beyond ideas of wrongdoing and rightdoing
.there is a field. I’ll meet you there
*
.I believe in poems as I do in haunted houses
.We say, someone must have died here
*
You are NOT the main character in everybody's story
*
Il n'existe rien de constant si ce n'est le changement
*
Light is easy to love
Show me your darkness


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۳۶:۵۰ جمعه ۲۹ تیر ۱۴۰۳
#37

اسلیترین، مرگخواران

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۳۳:۱۹
از جنگل بایر افکار
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
اسلیترین
مرگخوار
مدیر دیوان جادوگران
شـاغـل
مترجم
پیام: 368
آفلاین
به مناسبت تولد ناظر ثروتمند و زحمتکش تالار اسلیترین، اسکورپیوس مالفوی.

***
-آقا جان من! تو که پول داری، از لباس‌هات معلومه! پس چرا منِ طفلک رو خِفت کردی؟

ماگل بیچاره در حالیکه بدنش با طناب‌هایی که از خود نور نقره‌ای ساطع می‌کردند، بسته شده بود فریاد می‌کشید و دست‌وپا می‌زد.

-شنیدم تو خیلی پولداری، من هم خیلی پول می‌خوام.

دوریا با لبخند به ماگل نگاه می‌کرد.
-راستی اسمت چی بود؟ ماسک؟ یه همچین چیزی نه؟ شنیدم تو پولدارترین ماگل هستی! می‌گن خیلی هم باهوشی. اگه اینقدر همه‌چیز تمومی چطوری جادوگری نشدی؟
-آره خیلی پولدارم، خیلی هم باهوشم ولی جادوگری نیستم. حالا بذار برم.
-پول بده تا بذارم بری.
-تا وقتی دستم رو اینطوری بستی چطوری بهت پول بدم؟
-شنیدم شما ماگلا دستگاه‌های خاصی دارین که میشه باهاش پول رو به حساب واریز کنین و از این چیزا. البته الان ما هم داریم ازشون ولی می‌گن مال شما خفن‌تره. پس از همون دستگاهت استفاده کن دیگه.
-تا وقتی دستم بسته است که نمی‌تونم!
-راستی شنیدم یه ماشین‌های باحالی هم ساختی! البته یکم اطلاعاتم قدیمیه ولی راست می‌گن ماشینت راننده لازم نداره؟ شاید یه دونه از اون ماشین‌ها رو هم بدی بهم خوب باشه!
-باشه! باشه! فقط دستم رو باز کن تا بتونم هرچی می‌خوای بهت بدم.
-از کجا مطمئن باشم نمی‌خوای کلکی سوار کنی؟ خودت همین الان گفتی باهوش‌ترین مرد جهانی

ماگل دیگر به گریه افتاده بود.
-گولت نمی‌زنم فقط دستم رو باز کن!

دو ساعت بعد
دوریا سوار بر یک ماشین تسلای آخرین مدل، درحالیکه عینک آفتابی به چشم زده بود و باد لای موهایش می‌پیچید، جلوی عمارت مالفوی پارک کرد و به سمت در حرکت کرد.
-اسکور!

در را گشود و داخل شد.
-اسکور!
-چرا داد می‌زنی؟
-بیا کادوی تولدت!

و دوریا یک کارت مشکی موسوم به بلک کارد را در دست اسکورپیوس گذاشت. اسکورپیوس با تعجب به کارت نگاه کرد.
-این چیه؟
-بهش میگن بلک کارد می‌تونی هرچقدر می‌خوای در دنیای ماگلی پول خرج کنی! و قاعدتا هم میتونی پول برداشت کنی و بعدش تبدیل کنیشون به گالیون.

اسکورپیوس که همچنان به کارت خیره مانده بود، زیر لب زمزمه کرد:
-هر چقدر که خواستم؟
-هرچقدر که خواستی. خب دیگه تولدت مبارک. برم که باید یکی دوتا ماشین دیگه رو هم ببرم بذارم سرجاشون.

و دوریا جست‌وخیزکنان از اسکورپیوس دور شد.


ویرایش شده توسط دوریا بلک در تاریخ ۱۴۰۳/۴/۲۹ ۱۹:۴۰:۳۰

Isabella's lullaby-The Promised Neverland

یک عالمه اطلاعات بیشتر! (معجون راستی)

دوئل مرگ؛ بهترین نوشته‌ی من؟


,Out beyond ideas of wrongdoing and rightdoing
.there is a field. I’ll meet you there
*
.I believe in poems as I do in haunted houses
.We say, someone must have died here
*
You are NOT the main character in everybody's story
*
Il n'existe rien de constant si ce n'est le changement
*
Light is easy to love
Show me your darkness


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵:۱۳ پنجشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۳
#36

اسلیترین، مرگخواران

تام ریدل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۱:۱۳ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
۲۰:۴۸:۰۰ جمعه ۲۹ تیر ۱۴۰۳
از عمارت ریدل ها
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
پیام: 36
آفلاین

به مناسبت تولد همگروهی خوبم
..............................


- صد گالیون...دویست گالیون...سیصد گالیون... چهار صد...
-چند بار میشماری مرد؟ از صبح صد بار بیخ گوشم نشستی داری صد تا دویست تا میکنی برام. دویست و ده هزار گالیون بود تمام.

تام ریدل که گالیون های در دستش را از این دست به آن دست میکرد و میشمارد سرش را بالا آورد آهی کشید.

-آخه مگه هوش و حواس درست حسابی برام میذاری تو؟ هر بار اومدم بشمارم وسطش یه پازایت انداختی. یه بار تو دهنم انبه عسل چپوندی یه بار وایسادی داستان شهین آشپز و غلام هیزم شکن برام تعریف کردی.

مروپ که از این حرف دلخور شده بود با صدای بلند داد زد:
- بده خواستم وسط شمارش حوصلت سر نره؟ نه اصلا تقصیر منه که انقدر به فکر تو ام.
- آخه من که صد بار گفتم برو به غذات سر بزن خودت گفتی نه جام راحته. آخرشم غذات سوخت بازم گفتی ولش کن باز گرفتی نشستی‌ اینجا. اگه چیزی میخوای بگی زودتر برو سر اصل مطلب هزارتا کار دارم.
-الحق که شوهر مامانی! میگم این گالیونا قضیه شون چیه؟ نه اینکه دیر به ذهنم رسیده باشه بپرسما فقط گفتم یوقت وسط کارت مزاحم نشم.
- اصلا هم مزاحم نشدی. هوف چیز خاصی نیست فقط یه ادای دین کوچیک به یه دوسته امیدوارم که بعدا بهتر بتونم براش جبران کنم.
- یه دوست؟

شنیدن کلمه ی دوست آن هم از دهان تام ریدل و اللخصوص در دنیای جادوگری چیز عجیبی بود. لا اقل مروپ فکر میکرد غیر از او و پسرشان به کسی نزدیک نیست دست کم نه آن قدر که تام بخواهد به آن مدیون باشد.

-آره دفعه ی قبل موقع تولدم یادته یه گلدون گیاه جیغ کش دم خونمون بود که رو گلدونش نوشته بود امیدوارم از کادوم خوشت بیاد. فهمیدم کی فرستاده میخوام منم روز تولدش یه جعبه پول بهش بدم و تولدش رو تبریک بگم.

مروپ با تردید نگاهی به تام و پول ها و گیاه جیغ کشی که هر وقت گرسنه ش میشد به دنبال تام می افتاد تا او را یک لقمه کند نگاهی کرد. انگار هنوز تام به شوخی های جادوگران اطرافش عادت نکرده بود، شوخی هایی که هر آن با تهدید جا عوض میکردند. با اینحال چیزی نگفت چون اگر گلدان و گیاه نیت شومی داشتند همان روز اول مروپ ترتیبشان را میداد. کمی مکث کرد و سپس سری تکان داد.

- بسیار خب شمارش کافیه جعبه رو بده من با جغدم میفرستمش تو بخوای با اون جغد حواس پرتت بفرستی ده بار مسیر گم میکنه.
- روی میز گذاشتم محکم در جعبه رو ببند که حتی یه گالیونم از توش نیوفته.
- نگران نباش خودم کارمو بلدم.


ساعاتی بعد


-اسکور یه جعبه خالی جواهر نشان دم در روش نوشته تولدت مبارک بیا ببین کی فرستاده.


S.O.S


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶:۴۵ سه شنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۳
#35

اسلیترین

سالازار اسلیترین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۰۱:۰۸
از تالار اسرار
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
شـاغـل
اسلیترین
پیام: 297
آفلاین
به مناسبت تولد مهربون‌ترین شخصیت تالار اسلیترین، اسکورپیوس مالفوی

سالازار اسلیترین، پس از بیدار شدن از خواب طولانی به کمک گریندل‌والد و مروپ گانت، تصمیم گرفت که زمان آن رسیده تا تالار اسلیترین را بازسازی کند. او تصمیم گرفت تا به اسکورپیوس مالفوی، ارشد تالار اسلیترین، کمک کند تا سالن عمومی اسلیترین را بازسازی کند. اگرچه اسکورپیوس با بقیه اعضای خانواده مالفوی فرق داشت، اما سالازار همچنان به او اعتماد کامل داشت. شاید بخشی از این اعتماد به این دلیل بود که نام سالازار ترسی در دل باقی جادوگران به وجود می‌آورد که حتی فکر خیانت به او هم به ذهن کسی خطور نمی‌کرد.

سالازار به لندن سفر کرد تا به یکی از بانک‌های جادویی معروف مراجعه کند و پول مورد نیاز برای این پروژه را برداشت کند. او به دنبال بانکی بود که در سایه‌های تاریک لندن مخفی شده بود و فقط جادوگران قدرتمند و باسابقه از وجود آن آگاه بودند. با قدم‌های محکم و بی‌صدا، به خیابان‌های تاریک و پرپیچ و خم لندن وارد شد. نگاه سرد و نافذش همه کسانی که در راهش بودند را میخکوب می‌کرد. مردم با دیدن او، از ترس و احترام سرهایشان را پایین می‌آوردند و از مسیرش کنار می‌رفتند. بوی شب و هوای سرد لندن، احساس خطر را در هوا پراکنده کرده بود. سالازار با لباسی سیاه و چشمانی که مانند شعله‌های سبز برق می‌زدند، مانند شبحی از اعماق تاریخ به نظر می‌رسید.

وقتی به بانک رسید، دروازه‌های بزرگ و سنگین آن با صدای غرش‌آمیز باز شدند. سالازار وارد فضای تاریک و مرموز بانک شد. دربان‌ها با ترس و لرز به او خوش‌آمد گفتند و او را به اتاق اصلی راهنمایی کردند. فضای بانک با نور کم و سردی پوشیده بود و سکوت سنگینی در آنجا حکمفرما بود.سالازار به پیشخوان رسید و با صدای عمیق و بی‌رحمانه‌اش گفت:

-من سالازار اسلیترین هستم. به مقدار قابل توجهی پول نیاز دارم. فوراً.

کارمند بانک که چهره‌ای پریشان و رنگ‌پریده داشت، با دست‌های لرزان شروع به انجام دستور سالازار کرد. نگاه سرد و بی‌احساس سالازار بر او می‌چرخید و کارمند از ترس اشتباه کردن، تمام تلاشش را می‌کرد تا سریع و دقیق کارش را انجام دهد.

پس از چند دقیقه، کیف پول سنگینی به سالازار تحویل داده شد. او بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، کیف را برداشت و با قدم‌های سنگین و استوار از بانک خارج شد. در طول مسیر، نگاه‌های پر از ترس و احترام کارمندان و مراجعین بانک، سایه‌ای از قدرت و عظمت او را همراهی می‌کردند.

سالازار به هاگوارتز بازگشت و وارد سالن عمومی اسلیترین شد. اسکورپیوس که منتظر بود، با چشمانی پر از طمع و اشتیاق به او نگاه می‌کرد. سالازار کیف پول را به سمت او پرتاب کرد و با صدای سرد و مقتدرش گفت:

- این پول برای بازسازی تالار هست. از آن به خوبی استفاده کن. اما به یاد داشته باش که هیچ‌گاه فراموش نکنی که این هدیه از طرف چه کسی است.

اسکورپیوس با احترام و ترس کیف را گرفت و به سالازار قول داد که تالار را به بهترین شکل ممکن بازسازی کند. سالازار با نگاهی سرد و بی‌رحمانه به او خیره شد و سپس بدون گفتن کلمه‌ای دیگر، از اتاق خارج شد. اسکورپیوس با دستانی لرزان و چشمانی پر از حرص و طمع به کیف نگاه کرد و برنامه‌های بزرگی برای آینده اتاق مشترک اسلیترین در ذهنش شکل گرفت.


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

بخشی از خاطرات سالازار اسلیترین : تاریکی که زنده ماند!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰:۴۵ یکشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۳
#34

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۳۳:۰۷
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 156
آفلاین

میدونی آلیس؟ همیشه برای وارد شدن به سرزمین عجایب، یه خرگوش سفید که دیرش شده نیاز نیست. گاهی با دیدن پسر مغروری که داره اشک میریزه و یه روح همراهشه، می تونی وسوسه شی ورودی سرزمین عجایب رو بیابی.

یعنی من که اینطوری یافتمش. خیلی اتفاقی چشمم خورد بهش و دنبالش کردم. خبری از گودال نبود ولی باید از زیر یه در بزرگ رد میشدی.

وقتی از زیر در رد شدم، به سرزمین عجایبی راه یافتم که تا حالا نظیرشو ندیدی. همه چی خیلی سردرگم کننده بود!
کلی آدم اونجا بودن ولی نمی دونستم باید از کدومشون کمک بخوام. پسر مغروره هم همونجا بود.
یه نفر اومد با خنده گفت: اگر دیدی جوانی بر سیفون توالت تکیه کرده، بدان عاشق شده و گریه کرده.
یکی دیگه گفت: نه! این بابا پول برقشون زیاد اومده و چون پول نداشته داره گریه می کنه. اون روح بالا پنجره هم، روح بابا برقیه.

با شنیدن حرفاشون زدم زیر خنده. از غمگین ترین مسائل هم چیزای طنز می ساختن. کارشون درست بود!

برای همین سعی کردم بیشتر اونجا بمونم. بمونم و بازم از این حرفا بشنوم. بازم بخندم!
با اینکه حس می کردم به اون مکان تعلق ندارم اما تر‌کش نکردم.
تازه جلو تر هم رفتم!
رفتم تا ببینم دیگه چه چیز شگفت انگیزی تو این سرزمین وجود داره.

آلیس، آقا گرگه دست شنل قرمزی رو گرفت و جاده رو بهش نشون داد تا از راه درست بره و گم نشه. یه دله دزد که تو حالت عرفانی خودش بود با دیدن این صحنه نخودی خندید و گفت خیلی جیگری!
ولی چون من به مرده اعتقاد نداشتم گذاشتم رفتم نموندم. ببینم ادامه‌ی حرفاشون چیه.
آقا گرگه یاد داد با همه خوب باشم و فارغ از هرنوع تفاوتی بهشون کمک کنم!
ولی تو حواست باشه که هر گرگی اینشکلی نیست.


آقاهه یه شاخه از درختو کند تا باهاش سوسیس خسرو درست کنه و همراه زامبیا جشن بگیریم. از درخته خون اومد. سیم کشی مغزم با این صحنه نساخت و فیوز پروندم.
تحملم کرد. اطلاعات ورودی درست نبود. زدم زیر همه‌چی. گفت: اگه قرار بود با یه مشکل ورود تسلیم شد که من الان داشتم کفن هفتمم رو می پوسوندم.
یاد داد تسلیم نشم و قوی بمونم!
ولی بهت توصیه می کنم یادت بمونه: در زلف چون کمندش ای دل مپیچ که آنجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت.


گلابی رو همراه ماه ریخت تو مخلوط کن و ازشون عصاره های فلسفی گرفت. دعوتم کرد به صرف زندگی همراه تنوع.
یه بارم به شوخی قلم و پالتم رو گرفت رفت جلو در خونه‌ی ملت فحش بنویسه.
شعرای هایکومون اصلا هایکو نبود. ولی اهمیتی نداشت.
تو این دنیای سمی فقط خنده هامون مهم بود.
دختر پر شوق پابرهنه یاد داد بی خیال تر باشم‌!


گفت: بنظر میاد آینده روشنی در پیش داری.
گل از گلم شکفت. چرخیدم یقه آینده ‌رو گرفتمو گفتم: جرئت داری روشن نباش!
جایزه‌ی مسابقه برنده باش رو که گرفت، سوار تشتش شد و از کویر لوت فرار کرد تا دیگه نیاز نباشه به بچه های مردم آبیاری گیاهان دریایی درس بده.
ظرفای مرباشو باید می گرفتی خالی می کردی خودشو می ریختی داخلشون بخاطر این حجم از شیرینی.
یاد داد بخندم و بخندونم حتی اگه حال خودم خوب نباشه!


دخترک معتاد نوشابه بود. همه‌مون می دونستیم معتاد نوشابه‌ست. وقتی شیمی حل می کردیم هم نوشابه می نوشید.
بزرگترا گفته بودن باید نوشابه ها رو قایم کنیم تا یه وقت پوکی استخوون نگیره. ما هم رفتیم قایمشون کنیم.
اما نوشابه ای در کار نبود. وضع مالی مون انقدری خوب نبود که نوشابه بخریم. هیچ وقت!
پس وقتی شیمی حل می کردیم چی می نوشید؟ چی سرپا نگهش میداشت؟ چی نمیذاشت خسته بشه؟ برای دفاع از ما جای بطری خالی نوشابه چی تو دستش می گرفت؟
هیچ وقت ازش نپرسیدم... هیچ وقت برنگشت تا ازش بپرسم...
اما آلیس منتظرم برگرده‌. بی خداحافظی که نمی شه رفت، میشه؟
یاد داد حتی با یه امضای ساده، میشه یه عمر حال دیگرانو خوب کرد.



جدول دکارتی... معادله‌ی خط...‌ یه دختر که مادر جادوگرش برای دفاع ازش بچه ماگلا رو طلسم کرد... یه پسر که از تیمارستان فرار کرد..‌.
مهم نبود موضوع چیه همه‌شونو با علاقه گوش میداد یا تعریف می کرد.
تلویزیون نداشتیم ولی آنتنمون بود. می رفت روی پشت بوم و سیم رو می گرفت دستش. همیشه هم شبکه‌ی دوستی و وفاداری رو می گرفت.
حتی اگرم سیل میومد خدای آرامش بود.
خودش که می گفت کرفس خوبه. اما به نظر من فنجون شکلات داغ، تو یه روز سرد و پر برف زمستونی بود.
بهم یاد داد صبور باشم و سر هر چیزی بهم نریزم!


ارّه برقی هاشو که انداخت بالا، دل هممون یهویی ریخت. کسی نمیدونست اینا بی خطر تر از خارها گل رُزن.
می تونست باهاشون کارای هنرمندانه کنه.
خونریزی ای در کار نبود. اعتقاد داشت خون باید مستقیم از گلو بره پایین و شکم رو سیر کنه. و وقتی کارش با دندوناش راه میفتاد چه نیازی به ارّه کردن مردم بود؟
با همه اینا قلب خارق العاده مهربونی داشت.
یادم داد در برابر همه آدم خوش قلبی باشم!


حواسش بود حتی وقتی که حواسش نبود. اهمیت میداد با وجود اینکه می گفت اهمیت نمیده. یه اتاق مخفی داشت پر از رمزتاز!
خوشش نمیومد سرک بکشم ولی وقتش که می رسید خودش قصه‌ی اونا رو تعریف می کرد برام. خط قرمز دورش گاهی پر رنگ می شد. میومدم دیوار رو بشکنم و با یه جهش برم تو که بهم می گفتن "به واقعیت حال بی حرمتی نکنم."
فکر می کردم پری ها رو دوست داره... اما الان از بابت هیچی مطئن نیستم.
بهم یاد داد محتاط تر باشم. هر موجودی که لبخند میزنه قابل اعتمادنیست!

و تو میدونی آلیس، ملکه دل دستور اعدام میداد ولی یواشکی می بخشید.


دایناسور و گربه‌م رو می‌ریختم تو مخلوط کن لابد می شد عنصر مشابه شو درست کرد... ولی نه! اون خاص بود!
گوی پیشگوی لازم نبود. اگه اعتقادی به زندگی قبلی داشتم می تونستم بگم بارها ملاقاتش کردم.
صدای خش خش دامن اشرافی و گرون قیمتش... کتابای جدید روی قفسه‌ش... قصه هاش... رعد و برق دوستیش حتی!
جغدای در تکاپومون همیشه حالمو بهتر می کرد. حضورش زندگیمو جالب تر کرد.
یاد داد مهم نیست توفان چقدر وحشتناکه باید برای خروج ازش تلاش کنم!


هنر و استعداد با هم طلوع کرده بود.
گردنبند آبی درخشانش رو که می دیدم حس مثبت سرتاسر وجودمو فرا می گرفت.
خنده هاش مثل صداش فوق العاده بود! یه مدافعو محافظ به تموم معنا. البته هرکسی که از حدش می گذشت، از رو جنازه‌ش رد می شد.
دوست داشتم دستا و لباساشو آغشته به رنگ ببینم و با هم به این موضوع بخندیم.
یاد داد سن و سال مهم نیست. میتونی همیشه خفن باشی!

تقصیر من نبود. هیچ وقت تقصیر من نبود. ولی باور نمی کرد شیشه ها تمایل به خودکشی دارن. میدونستم شیشه های بطری، شیشه نمیزنن که برن بانجی جامپینگ اما خب... شایدم می زدن؟
شاید اصلا تقصیر عناصر چهارگانه بود؟ یا تقصیر ابر و باد و مه و خورشید و فلک که درکارند؟
به هر حال بهتر از من میدونست که امواج مغزی قدرتشون خیلی زیاده.
یاد داد به کمک ذهنم می تونم هرچی خواستمو بدست بیارم!


هاول و قلعه‌ش واقعا جالب بودن ولی خودش از همه بیشتر جلب توجه می کرد.
البته نه بخاطر رنگ مو و دگرگونما بودنش، بلکه بخاطر اون بغل پر دانشی که میاورد.
نقابدار تالارمون می گفت مثل مامانمون میمونه. حتم داشتم اگه گریس فیلد رو بدی دستش محصولات به همون خوبی ای از آب در میان که الان اومدن.
یه عالم مهربونی و مراقبت و اهمیت دادن..‌.
یاد داد بیشتر مراقب خودم باشم و به خودم اهمیت بدم!

می بینی آلیس؟ می بینی سرزمین عجایب من چقدر شگفت انگیزه؟
اینجا پرتقال ها بهترین مافیا رو بازی می کنن. حشره ها نماد سخت کوشی هستن. زیبای خفته‌مون یه پسره.
گربه‌ی چشایرمون ترکیبی از روباه و راسوعه.
بانوی کلاه به سر داریم که بلا ست. ولی خاله‌ی کسی نیست.
عقاب هنرمندمون هوای آدم پشت ویترین رو(که به شدت کتاب خونه) داره و وقت نیاز با قطعات اکسترنال کسی که باهاش تو یه روز به دنیا اومده، مشکلاتو حل می کنه.
انسان نما و گرگینه ها با هم دوستای صمیمی هستن.
اسکروچ غرق در کار معجون پزیه و...

به نظرت جای خارق العاده ای نیست؟
میدونم که میگی هست.

آلیس من جای تو بودم از یه جایی به بعد دیگه دنبال خرگوش سفید نمیدوئیدم.
چیزایی که تو می خواستی درست جلوی چشمات بودن! همونجا!
ولی تو بهشون توجهی نکردی و سرسری از کنارشون گذشتی.
و بعد از دیدن هیچ کدومشون واقعا و از ته قلب شگفت زده نشدی!

این موضوع واقعا منو غمگین می کنه. چطور می شه آدم کلی شگفتی دور و برش داشته باشه و بخاطر یه خرگوش سفید اونارو نبینه!؟

تازه آلیس شنیدم تو پایان داستان فریاد زدی "شماها فقط یه مشت کارت و دسته ورقید!"
جدی اینو گفتی؟
واقعنی؟
نمی فهمم چطور دلت اومد...

بعد از اینکه این حرفا رو زدی جادو باطل شد. هم جادوی اونا، هم جادوی تو!

چون اونا "فقط یه مشت ورق بازی" نبودن!
همشون جادویی داشتن که از تصوراتت فراتر بود!

همونطور که برای من هیچ کدوم از اونا "فقط چندتا شناسه" نبودن!
و نیستن!

همشون به اندازه‌ی یه دنیای بزرگ برای خودشون جادو دارن!
همه شون شگفت انگیز، خارق العاده و حیرت آورن!
همه شون عالی و کامل و تحسین برانگیزن!
من جادوی تک تک شون رو با تموم وجودم حس می کنم و عاشق شونم!

و حاضرم قسم بخورم حتی اگه یه روزی برسه که شرایط برای کنارشون بودن نداشته باشم، بازم هیچ وقت فریاد نخواهم زد شما یه مشت شناسه اید...
من برعکس تو، هیچ وقت جادوی این دنیا رو برای خودم متوقف نمی کنم!
قول میدم!





...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۰:۱۲:۴۴ شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۳
#33

اسلیترین، مرگخواران

اسکارلت لیشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۰۰:۳۵
از میان ورق های کتاب
گروه:
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
مرگخوار
شـاغـل
پیام: 69
آفلاین
به مناسبت تولد هم‌گروهی ثروت‌ طلبمون!
_______

- تو اختلال پول چاپیدن داری. من یه نات سیاهم نمی‌دم.
- دقیقا چجوری باید پول هزینه های تالارو باید بدم؟
- سر به دار می‌دهیم پول به اسکور نمی‌دهیم!

ده دقیقه‌ای می‌شد که اسکارلت و اسکورپیوس وسط خیابان بی‌وقفه جر و بحث می‌کردند. تا این‌ که فرد ناشناسی که احتمالا با ریتا اسکیتر نسبت خانوادگی داشت، خود را وسط انداخت و طرفین را دعوت به آرامش کرد.
- این کارا لازم نیست که، بیاید مسالمت‌آمیز و با گفتگو حلش کنیم.

ناگهان سه صندلی از آسمان پایین افتاد و پیاده‌رو به محل مناظره جهش پیدا کرد. غریبه که به طور خودکار نقش مجری را برعهده داشت رو به طرفین کرد.
- خب بگین مشکلتون چیه؟
- ایشون حداقل از ده، دوازده جا داره پول می‌گیره! اما هروقت بهش می‌گم بیا یه کمکی تو هزینه‌ها بکن هی میگه ندارم، از کجا بیارم، همه دنگشونو می‌دن به جز این!
- من از خیلی وقت پیش گفته بودم! بودجه نداریم، نداشتیم و نخواهیم داشت.
- که بودجه نداری؟ اون همه پولی که بابت تعمیرات نامرئی شهر میگیر...
- عه؟ اینجوریه؟ فکر کردی خبر ندارم از سال اولیا هزینه ورودی می‌گیری؟
- کذبه، خودشون بخاطر بخشندگیشون پول می‌دن.
- پس این که وزارتخونه بخاطر مالفوی بودنت استخدامت کرده هم کذ...
- عه؟ پس قضیه اون بالا کشیدن حساب ملت تو گرینگوتز رو چی میگ...

مجری نه تنها تلاشی برای کاهش تنش نمی‌کرد، بلکه با پرسیدن سوال‌های نکته‌دار و بی‌اهمیتی به پریدن در حرف‌های همدیگر، سعی بر شدید‌تر کردن درگیری هم داشت.
- خب جناب مالفوی، دیگه چه اطلاعاتی دارید؟
- بگم؟
- بگو تا منم بگم!

هیچکدام از دیگری کم نمی‌آوردند و پرونده های اختلاس و پارتی‌بازی و فساد فی‌الارض یکی پس از دیگری رو می‌شد. تا این که اسکورپیوس از جا بلند شد.
-‌من دیگه هیچ حرفی اینجا ندارم.
- من زودتر هیچ حرفی اینجا ندارم!

و هر دو، مجری متعجب را تنها گذاشته و رفتند. مجری که اندکی از جوگرفتگی‌اش کم شده بود، گیج از رفتار عجیب آن دو خواست دستش را در جیب‌هایش فرو برده و به راهش ادامه دهد که متوجه شد پارچه هر دو جیبش آویزان و خالی است.

کمی آن‌طرف‌تر

- فقط همین؟ این همه زحمت کشیدیم! یارو پول‌ خرداشو میذاشته تو این جیبش.
- خودت انتخاب کردی. بهت گفته بودم جیب راست رو می‌زنی یا چپ رو، من که راضیم. تازه گالیوناشو از بانک گرفته بوده.



پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۰۹:۳۶ جمعه ۲۲ تیر ۱۴۰۳
#32

اسلیترین

گلرت گریندلوالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۱۳:۳۸
از شیون آوارگان
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
مترجم
پیام: 1325 | خلاصه ها: 1
آفلاین
به مناسبت تولد اسکورپیوس مالفوی



------------
لندن، خیابان منتهی به موزه‌ی ویکتوریا و آلبرت


چند ماه پیش از ظهور سالازار اسلیترین کبیر


گریندلوالد از سفری طولانی در زمان بازگشته بود. زمان برگردانی که از خانه‌ی مالفوی‌ها به‌دست آورده بود حرف نداشت. بدون کوچک‌ترین ایرادی، او را به هر زمانی که دلش می‌خواست می‌برد.

در دنیای بزرگ جادوگران، او تنها کسی بود که زمان‌برگردان سالم و بی‌نقصی را در اختیار داشت. هری پاتر موفق شده بود تقریباً همه‌ی زمان‌برگردان‌ها را از بین ببرد. اما این یک مورد از دستش در رفته بود. گلرت با زیرکی هر چه تمام‌تر و با رصد اتفاقات آینده توانسته بود آن را از چنگ خانواده‌ی مالفوی بیرون بکشد و با از بین بردن زمان‌برگردان معیوب در دسترس وزارتخانه نیز از وقایع بیهوده‌ای که خانواده‌های پاتر و مالفوی را بیش از حد به هم نزدیک کرده بود پیشگیری کند.

در مهم‌ترین سفرش در زمان، به هزار سال قبل سفر کرده بود و بدون اینکه دیده شود، راز سالازار اسلیترین را کشف کرده بود. بخشی از روح آن جادوگر بزرگ در باسیلیسک به جا می‌ماند و گلرت گریندلوالد با کمک یکی از نوادگان سالازار او را احیا می‌کرد. افسونی به‌غایت دشوار که تنها گلرت گریندلوالد از پسش برمی‌آمد.

آرام و متین، بدون آنکه توجه ماگل‌ها را به خود جلب کند، در لندن قدم می‌زد و بدون هیچ دردسری، چند تاج و جواهر گران‌قیمت را از موزه‌ها برمی‌داشت. کار دشواری نبود. از قدرت پیش‌بینی کمک می‌گرفت و می‌فهمید دقیقاً در چه لحظه و موقعیتی می‌تواند بدون دیده‌شدن یا تحریک سنسورهای امنیتی، موارد دلخواهش را بردارد و بدل ظاهراً ارزشمندی جایشان قرار دهد.

حالا با کمی تغییرچهره، به‌راحتی توانست غنیمت‌ها را به قیمت بالایی بفروشد و به گالیون تبدیل کند.

دقیقاً 2000 گالیون در کوچه‌ای تاریک، منظم و مرتب در جعبه‌های فلزی جا خوش کرده بود. گلرت گریندلوالد لبخند کم‌رمقی زد و با خود گفت: «مالفوی‌ها چندین ساله که تقریباً با ماگل‌پرست‌ها هم‌مسیر شده‌ن. اما جلب نظر کوچک‌ترین و دل‌رحم‌ترین پسر در خاندان مالفوی، می‌تونه در آینده‌ای نه‌چندان دور متحد خوبی از اون خونواده برای من بسازه. بالاخره گلرت گریندلوالد هم به کسی مقروض نمی‌مونه... ممنون بابت زمان‌برگردان...»
بدون هیچ تردیدی، تکان مختصری به ابرچوبدستی داد تا جعبه‌های فلزی کادوپیچ و روبان‌دار شوند و مسیر هاگوارتز را در پیش گیرند.

نامه‌ای روی اولین جعبه خودنمایی می‌کرد: «اسکورپیوس عزیز. تو خوش‌قلب‌ترین مالفوی روی زمینی. این گالیون‌ها رو در راه درست هزینه کن تا در آینده افتخار اسلیترین بشی! تولدت مبارک!!»


تصویر کوچک شده

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

قابلیت‌های ویژه:

دیدن آینده (به لطف کیلین)
سفر به گذشته (به لطف زمان‌برگردان)
جوانی جاودان (به لطف سنگ جادو)
قدرت بی‌انتها (به لطف ابرچوبدستی)


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۱:۰۶:۲۶ یکشنبه ۳ تیر ۱۴۰۳
#31

ریونکلاو، مرگخواران

هیزل استیکنی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۹ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۴۴:۱۴
گروه:
ریونکلاو
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
مرگخوار
پیام: 110
آفلاین
دست در دست پسر عموی عزیزش کای در حال قدم زدن در جنگل بود. تنها شخصی که هیچ کینه ای از او نداشت. تنها چیزی که در میان آنها موج می زد عشق بود؛ عشقی بی پایان.
صدای خش خش برگ های پاییزی که با هر قدم آن دو به صدا در می آمد در تمام جنگل پیچیده بود. هیزل چشمانش را بست و رو به آسمان کرد. صدای پرستوهای مهاجر از دور دست به گوش می رسید. باد ملایمی می وزید و فضای جنگل را خنک می کرد. هیزل با چشمان بسته به صداهای اطراف با دقت گوش می داد و باد خنک را حس می کرد.
ناگهان صدای فریاد کای رادر میان آن همه صدای دلنواز شنید.
-هیزل! مواظب باش!

سپس هیزل را به عقب کشاند. تیری از دوردست رها شد و از کنار هیزل گذشت و به درخت برخورد کرد.

-این دیگه چی بود؟

کای با دست به فردی در چند متری آنها اشاره کرد.

-هیزل، با شماره سه من با هم می دویم؛ یک...دو...سه!

سپس با هم با تمام سرعت دویدند.فرد مهاجم نیز دنبال آنها می دوید. هر از گاهی کای راه آنها راکج می کرد و سعی می کرد که کاری کند که مهاجم آنها را گم کند؛اما هر کاری که می کردند باز هم مهاجم دنبال آنها می دوید و آنها رابه حال خود رها نمی کرد.
پس از مدتی هیزل روی یک تخته سنگ نشست و بسیار سریع نفس نفس می زد.

-کای...من دیگه نمی تونم بدوم. صبر کن... چوبدستی!

سپس چوبدستی خود را از درون جیبش بیرون آورد و به کای داد.

-با چوبدستی من بهش حمله کن.
-باشه.

کای کمی جلو رفت و مهاجم را روبهروی خود دید.

-درافتادن با منو دخترعموم کار اشتباهی بود. حالا وقتشه که تقاص کارتو پس بدی...آواداکداورا!

اما مهاجم سریع جاخالی داد.

-من تازه وارد نیستم کای استیکنی.
-تو...تو...تو اسم منو از کجا میدونی؟

مهاجم پوزخندی میزند.

-نه تنها اسمتو میدونم بلکه همه چیز رو هم راجع به تو و دخترعموت میدونم.

کای که بسیار خشمگین شده بود بهسرعت به سمت مهاجم رفت و به او حمله کرد.

-ساکت شو!

هیزل که متوجه درگیری بین آن دو شد به سرعت و آرام و آهسته به طوری که مهاجم متوجه نشود به سمت آنها دوید سپس هیزل چوبدستی زاپاس خود را از جیبش بیرون آورد و به سمت مهاجم نشانه گرفت.

-آواداکداورا!

مهاجم به زمین افتاد. هیزل به طرف کای دوید و دستانش را محکم گرفت.

-کای،خوبی؟ چیزیت که نشد؟
-نه،ممنون.خوبم. حالا باید بفهمیم این مهاجم کیه و کی فرستادتش.
-ولی اون مرده.
-خوب، وقتشه از یک دوست قدیمی کمک بگیریم.


🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره..🌱حتی اگه تاریک ترین رویای جهان باشه... ️


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴:۰۶ چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۳
#30

هافلپاف، محفل ققنوس

رزالین دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۶:۴۲ دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۳۴:۲۸
از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
گروه:
جـادوگـر
هافلپاف
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
پیام: 58
آفلاین
آرام سنگ قبر خاکستری را نوازش کرد. سنگی که زیر آن، فرزند عزیزش خوابیده بود. مانند همیشه که به آرامی و با چهره ای ملکوتی، به خواب فرو می رفت، اما افسوس که دیگر هرگز قرار نبود بیدار شود. هرچقدر نوازشش می کرد و صدایش می کرد، باز هم محال بود دوباره چشمان خاکستری اش را ببیند، چشمش به لبخندهای معصومانه اش بیفتد یا طنین خنده هایش را بشنود.
دلش نمی خواست باور کند، اما حقیقت داشت. فرزندش رفته بود. دستی بی رحم، تنها پسرش را از او گرفته بود. پسر سالم و قوی اش، که باید سالها عمر می کرد و فرزندانش را هم می دید.
آه، روزهایی که با پسرش بود چقدر کوتاه بودند! چقدر احمق بود که فکر می کرد سالها زمان برای زندگی با او دارد... و چقدر نادان بود که گمان می کرد می تواند ازدواجش با چو چانگ، دختر مو مشکی ای که دیوانه اش بود بود باشد و بزرگ شدن نوه هایش را هم ببیند.
همین دو هفته پیش بود که برای موفقیت پسرش در مسابقه سه جادوگر دعا می کرد. همین دو هفته پیش بود که فرزندش را در آغوش کشیده و در گوشش زمزمه کرده بود مراقب خودش باشد، بدون این که بداند پسرش به آغوش مرگ می رود و به زودی جز سایه ای محو، در این دنیا چیزی از او باقی نخواهد ماند.
در عرض دو هفته، طوفان کلبه سعادتش را ویران کرده بود. فرزندش از نزدش رفته و همسرش هم از او دور شده بود. او می گفت:
- طاقت ندارم به صورتت نگاه کنم. هر وقت چشمم بهت می افته چهره سدریک رو می بینم.

او هرگز به گذشته بر نمی گشت، و به آن تعلق داشت. به روزهای خوشی که در منتهای سعادت، کنار همسر و پسرش زندگی می کرد. قلب و روحش در آن زمانها جا مانده بود.
دوباره شعر روی سنگ قبر را خواند:
نقل قول:
آفتابی در جهان تابید رفت

عمر کوتاهش جهان دید ورفت

هیچ کس از دست او رنجش نداشت

از چه رو از دست ما رنجید و رفت


تصویر کوچک شده

اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳:۴۸ چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۳
#29

اسلیترین، مرگخواران

اسکارلت لیشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۰۰:۳۵
از میان ورق های کتاب
گروه:
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
مرگخوار
شـاغـل
پیام: 69
آفلاین
- ارزششو داشت؟

اسکارلت نگاهی به نوشته های درون قاب قهوه‌ای رو‌به‌رویش انداخت‌، مدرک روان‌پزشکی‌اش، کاغذی پر از مهر های گوناگون وزارتخانه که به او اجازه فعالیت می‌داد و از چند روز قبل روی دیوار جا خوش کرده بود.

اتاق با دیوار های سبز رنگ‌اش، هنوز بوی خاک اَره و رنگ می‌داد، بوی آغاز آمیخته با تغییر، بوی تازگی. دو صندلی درون اتاق رو‌به‌روی هم قرار گرفته بودند و میزی بین آنها فاصله می‌انداخت. اینطور به نظر می‌رسید که ماجرا هایی طولانی پشت در انتظار می‌کشند و همه چیز از داخل آماده وقوعشان است.

- الان برای جواب دادن به این سوال خیلی زوده. اما، فکر کنم ارزششو داشت.

منشی همچنان کنار آستانه در ایستاده بود و به داخل نگاه می‌کرد. سال ها بود که کسی پایش را داخل آنجا نگذاشته بود. خالی ماندن اتاق باعث شده بود که فضا سال های زیادی با تاریکی و سکوت انس گرفته باشد و حالا تفاوت مکان پیش‌رویش با چند هفته قبل بسیار به چشم می‌رسید.

اسکارلت بار دیگر سرتاسر اتاق را تماشا کرد. سال های زیادی خودش را در این لحظه تصور کرده بود. از وقتی که یادش می‌آمد رویای مطب خودش را داشت. جایی که بی‌نگرانی به درمان بیمارانش بپردازد، با روش های خودش.

به این قسمت از افکارش که رسید لبخندی زد. سال های بسیار مطالعه و تحقیق او را به نتیجه خاصی رسانده بود، درمان های عادی و معمولی که روی بیماران انجام می‌شد، هیچوقت جواب نمی‌دادند. بیهودگی آنها بارها و بارها به او ثابت شده بود. او روش های خاص خودش را داشت، منحصر به فرد و شاید کمی خطرناک.

- خب، برا اولین بیمارت آماده‌ای؟ یکی بیرون منتظره.

نفس عمیقی کشید و از افکارش بیرون آمد.
- البته، بگو بیاد داخل.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.