هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۰:۴۶:۵۶ جمعه ۲۰ بهمن ۱۴۰۲
#15

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۸:۵۰
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 89
آفلاین
خوابش نمی برد. چند وقتی می شد که شب ها بیدار می ماند. نمی دانست علتش چیست. شاید ترس از دست دادن چیزی بود. ولی او هرگز نمی ترسید. برای بار هزارم ساعتش را چک کرد. ماه قرمز نورش را در تمام اتاق به نمایش گذاشته بود. ستاره ها در آسمان شب می رقصیدند. حس می کرد چیزی را فراموش کرده. چیزی که سالیان سال منتظرش بود. چیزی که هر لحظه به یادش بود ولی در آن باد دیده نمی شد. چشمانش را بست تا به لالایی قشنگ باد گوش کند. پرده ها در بیرون اتاق پرواز می کردند. صدایی عجیب در گوشش پیچید. شاید خودش چیزی بود که فراموشش کرده بود.


یه کتاب خوب یه کتاب خوبه مهم نیست چندبار بخونیش


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۰:۰۳:۵۷ جمعه ۲۹ دی ۱۴۰۲
#14

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۸:۵۰
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 89
آفلاین
موهای قهوه ای رنگش را در هوا تاب داد.عرق سردی از پیشانی اش می ریخت. مطمئن بود که خواهرش جایی نمی رود. مطمئن بود همه ی چیزهایی که خواهرش گفته شوخی بوده،مطمئن بود...
در با صدای نسبتا عجیبی باز شد و دخترک یازده ساله وارد اتاق شد.

-این آخرین روزی که در کنار هم هستیم. بیا از تک تک لحظه هاش لذت ببریم.

این صدای دختری بود که تمامی اعضای خانواده‌ی او ماگل بودند.

-لطفا بهم یه قولی بده. تا زمانی که بر می گردی حسابی بزرگ شده باشی و کلی چیز جدید یاد گرفته باشی.
سپس او را در آغوش کشید و سرش را نوازش کرد.
-قول می دم که هر لحظه و هر جا به یادت باشم. قول می دم!


یه کتاب خوب یه کتاب خوبه مهم نیست چندبار بخونیش


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۲:۰۵:۱۹ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۲
#13

هافلپاف

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۰:۱۷
از چمدانی شیک و مجلسی
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
پیام: 94
آفلاین
اولین باری که نیوت باغ وحش شگفت انگیز و جادویی را در لندن دید، فکر می کرد جایی جادویی برای زندگی حیوانات در صلح و دوستی در کنارهم است. با این تفکر با هیجان و کمی اضطراب به آنجا رفت. اما اصلا آنجا آنطوری که فکرش را می کرد نبود. بد رفتاری که با حیوانات می شد، شلاق هایی که هیچکس از تاباندن آنها و ضربه زدن بی رحمانه به جانوران عبایی نداشت و به راحتی هر رفتاری با جانوران می شد. رفتارهایی که هیچ آدمی توان دیدنش را نداشت.
قفس هایی تنگ، که با میله هایی حرارتی و داغ تعبیه شده در دورتادور قفس، دانه دانه در کنار هم قرار گرفته بودند و منظره ای را ساخته بودند که فقط اسارت را یاد آدم می انداخت. نیوت از دیدن صحنه هایی که می دید اصلا خوشحال نبود و پس از چند دقیقه به سرعت باغ وحش را ترک کرد.


نقل قول:
فرستنده: نیوت اسکمندر 17 ساله - ساکن آزمایشگاه جانور شناسی
گیرنده: مادام پیکوئری، رئیس کل - وزارت سحر و جادو


درود

مادام در باغ وحش شگفت انگیز و جادویی لندن هیچ اثری از رفتار مناسب با جانوران شگفت انگیز نیست و آنها در حال تحمل آسیبی شدید هستند!
لطفا رسیدگی کنید.



و نیوت اسکمندر مسبب برچیده شدن و منحل شدن باغ وحش شگفت انگیز و جادویی و انتقال آن به خیابان ها به صورت سیرک عجایب و در نتیجه دشمنی عوامل باغ وحش با نیوت اسکمندر شد. اما نیوت توانست کمی از مرگ جانوران به دلیل تحمل فشار زیاد جلوگیری کند. فقط کمی!


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۷ ۲۲:۰۹:۵۴

.THESE ARE ALL THE DREAM
!WAKE UP TO THE REALITY

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۳۱:۲۱ سه شنبه ۲۶ دی ۱۴۰۲
#12

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۸:۵۰
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 89
آفلاین
باران روی شیشه ها می رقصید و خود را به نمایش می گذاشت.
بخار قهوه تمامی اتاق را پر کرده بود. این اتاق همان اتاقی بود که تا یازده سالگی اش شب ها آنجا می خوابید.
اتاقی با کاغذ دیواری بنفش کم رنگ و یک میز که در کنجش قرار داشت.
نگاهی به پرده ها انداخت. آنها کاملا خاک گرفته بودند. آخرین شبی که آنجا خوابیده بود،ستاره های چسبیده بر روی سقف اتاقش نمایان بودند.
او هیچ وقت از آن لحظه ها لذت نبرده بود و حالا که از آن خانه رفته بود خيلي دلش می خواست دوباره به آنجا برگردد.


یه کتاب خوب یه کتاب خوبه مهم نیست چندبار بخونیش


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۰۶:۰۵ سه شنبه ۲۶ دی ۱۴۰۲
#11

هافلپاف

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۰:۱۷
از چمدانی شیک و مجلسی
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
پیام: 94
آفلاین
چند روزی بود که کسی ازش خبری نداشت. تنها خودش را در اتاقش حبس کرده بود و با کورجیمن، موجود ایده ساز وقت می گذراند. کوردیمن، هرگاه به شخصی می رسید، بلافاصله چندین ایده در سر او می انداخت و به زندگی او کمک می کرد. اما حالا بیشتر از یک هفته بود که با نیوت در یک اتاق حبس شده بود و خبری از ایده های نابش نبود. شاید کورجیمن خسته بود و ایده سازیش کار نمی کرد یا نیوت حال ایده گیری نداشت. به هرحال اوضاع اونطور که باید پیش نمی رفت.
نامه هایی خوانده نشده از دوستان، آشنایان، همکاران و چندین نامه تبلیغاتی روی هم جمع شده بود که نیوت از دم در جمع می کرد و بدون خواندن در گوشه ای می انداخت. نظرش به نامه ها جلب شد و به سمت آنها رفت و اولین نامه را برداشت به امید اینکه ایده ای یا چیزی مثل آن دستگیرش شود.
آن را باز کرد:

نقل قول:
سلام نیوت عزیز

گرچه خبری ازت ندارم، اما امیدوارم حالت خوب باشد.
هفته خوبی را نگذراندم. چون می خواستم دارویی را که غیر قانونی برای درمان پدرم خریده بودم، به او بدهم و چون نامه ها چک می شوند توسط وزارت جادو، داروی من هم ضبط شد و حالا پدرم حالش بسیار بد است.
ببخشید اگر سرت را درد آوردم، فقط ضمن صحبت با یه نفر اینرا باهات در میان گذاشتم! ای کاش میشد جوری که کسی نفهمد آن نامه را به پدر می نوشتم، درواقع جوری که فقط من و اون بفهمیم1



دوست دارت!
الیزابت...



ناگهان خنده ای به صورت نیوت و کورجیمن نشست. قلم پرش را برداشت. اول دفترش با خطی درشت نوشت:

پروژه جدید: زبان منداسکی!


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۶ ۲۳:۰۶:۱۴

.THESE ARE ALL THE DREAM
!WAKE UP TO THE REALITY

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۱:۱۵:۲۹ شنبه ۲۳ دی ۱۴۰۲
#10

اسلیترین

پانسی پارکینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۰۷ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۴۸:۴۹ چهارشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۲
از اسلیترین
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 37
آفلاین
نیمه شب بود و نوری نقره ای اطراف را روشن میکرد.
با هر ضرب و زوری که شده از دست فلیچ و گربه اش فرار کرده بود و از برخورد با اسنیپ که عادت داشت شب ها در هاگوارتز بگردد و مچ بچه های خلافکار را بگیرد ، جلوگیری کرده بود.

خب این خودش ی موفقیت به حساب می آمد،نه؟

حتی نمیدانست چرا آنقدر یهویی تصمیم به همچین کاری گرفته بود...شاید حس میکرد فشاری سنگین رویش است، یا حس میکرد کلمات از درون خفه اش خواهند کرد، و یا حتی دلتنگ شده ...اما هرچه بود به این کار نیاز داشت.

به ماه نگاه کرد؛اشک هایش روی گونه هایش جاری شدند و پایین روی سنگ ها ریختند.صدای هق هق گریه اش سکوت شب را شکست.

مطمئن بود او بین ابرهای تاریک قایم شده و یواشکی به او نگاهی می اندازد.

پس تصمیم به صحبت گرفت.

_مگه نمی گفتی تنهات نمیذارم،هان؟ چیشد؟ میبینم زدی زیر قولت...مگه قرار نبود همیشه کنارم باشی؟ چرا من رو تنها ول کردی؟

خسته بود...
_چرا؟
اشکی ریخته شد و دخترک بر زمین افتاد.



یک مرگخوار اسلیترینی


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۲۵:۲۵ جمعه ۲۲ دی ۱۴۰۲
#9

اسلیترین

اسکارلت لیشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۹:۲۳
از میان ورق های کتاب
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 25
آفلاین
قطرات درشت باران بر موهایش می‌بارید و قطرات آب از لباسش چکه میکرد، ولی سرما بر او اثری نداشت، سالها بود که دیگر سرما او را آزار نمی‌داد، بلکه به آن عشق میورزید. اگر چیزی را در این دنیا هنوز دوست می‌داشت برف و باران و باد سرد بود، از چیز های دیگر دل کنده بود.

با پوزخند به افراد اندک حاضر در خیابان، که خود را محکم در پالتو های ضخیمشان چپانده بودند نگاه کرد. چقدر ضعیف و شکننده بودند، چتر ها را بالای سر خودشان برافراشته بودند و چه احمقانه سعی می‌کردند خود را از نعمتی که به آنها هدیه شده بود دور نگه‌دارند.
-تموم عمرم از چترها متنفر بودم، هنوزم همینطور. چترها مردم رو از رحمت دور نگه میدارن.

به برج های کدر و بدرنگی که ماگل ها در بی سلیقگی تمام ساخته بودند، نگاه کرد و به این اندیشید که بی عدالتی دور از دنیای جادویی هم موج می‌زند، صاحبان طبقات بالاتر، آسمان را هم خریده بودند و حتی آن را هم از مردم عادی گرفته بودند.

همیشه همینطور بود. زندگی بارها و بارها به او آموخته بود که ضعیف تر ها خود را به در و دیوار میزنند تا زنده بمانند، زندگی کردن، متعلق به قوی‌ترها بود، به ثروتمندان.
- از این ساختمونا هم متنفرم. چطور جرئت میکنن به آسمون هم چنگ بندازن.

از دنیا هم متنفر شده بود؟ جوابی نداشت. دیگر برای هیچ سوالی جوابی نداشت، حتی اگر نامش را هم می‌پرسیدند جوابی نمیداد. از پوچی پر شده بود.

به قدم هایش ادامه داد، هیچ عجله ای نداشت، آرام و با حوصله راه می‌رفت چون جایی برای رفتن نبود، مقصدی نداشت، مهم فقط قدم زدن بود‌. می‌خواست انقدر راه برود که یا به آخر دنیا برسد یا به آخر عمرش.


ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۲ ۱۵:۲۸:۴۶
ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۲ ۱۵:۲۹:۲۱


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۳۳:۴۲ پنجشنبه ۲۱ دی ۱۴۰۲
#8

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۸:۵۰
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 89
آفلاین
در را باز کرد. دری که سالیان سال انجا بود و ورود سال اولیا به هافلپاف را تبریک می گفت . دری که باوجود روغن کاری نکردنش انقدر جیر جیر نمیکرد .
وارد سالن شد. در گوشه ی اتاق تعدادی بالشت افتاده بود . مشخص بود صاحب ان بالشت ها کیست .
به سمت کمد هلگا رفت تا شاید چیزی در انجا پیدا کند اما جز یک ماهیتابه که متعلق به اریانا دامبلدور بود و چند تیکه کاغذ چیز دیگری پیدا نکرد .
روی چند کاغذ اول عکس دوران وارد شدن او به هافلپاف و قبل از او بود . در زیر یکی از عکس نوشته شده بود:
گرفته شده در ۱۳۹۷/۶/۱۱
دست خط رز زلر را داشت .
آن خانه ای که جدایی از آن امکان ناپذیر بود حالا تبدیل شده بود به اتاقکی که وابستگی به آن فایده ای نداشت‌. ‌‌‌‌
به اتاق پاتریشیا رفت تا برای آخرین بار انجا را ببیند . درون اتاق یک میز کوچک قرار داشت که روی ان یک لیوان آب کدو حلوایی بود. مشخص بود که خیلی وقته انجا مانده است.
موقعه ی خروج از اتاق پایش به چندین کاغذ برخورد کرد. روی آن ها را خواند : بهترین آینده را برای خود بسازدید.
باید از همان اولش هم می دانست که روزی باید از هم جدا شوند . لبخند تلخی زد . پشت همان کاغذ نوشت :
برایتا آرزوی موفقیت دارم و تا زمانی که بر گردید منتظرتان میمانم .


یه کتاب خوب یه کتاب خوبه مهم نیست چندبار بخونیش


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۴۸:۰۸ پنجشنبه ۲۱ دی ۱۴۰۲
#7

ریونکلاو

هیزل استیکنی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۹ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۰:۱۸
از خونه ام
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 78
آفلاین
تا حالا شده حس کنین از همه چیز و همه کس داره بهتون فشار میاد؟ تاحالا شده حس کنید کسی وجود نداره که درکتون کنه و توی این دنیای بزرگ تنهای تنهایید؟ توی این زمان ها چی بهتون کمک میکنه به خودتون بیایید؟ چی بهتون کمک می کنه که سرحال بیاید و زندگی اتون رو ادامه بدید؟ اصلا تاحالا این سوال ها رو از خودتون پرسیدین؟ این سوال ها سوال هاییست که هفته هاست ذهن هیزل را به خود درگیر کرده است اما جوابی درست که بتواند به کمک ان از این وضع اشفته دراید پیدا نمی کند.
شما چه؟ شما می توانید جوابی برای این سوالات پیدا کنید؟ ایا می توانید هیزل را از این اشفتگی درون نجات دهید؟

دراز کشید بود و به اسمان بزرگ ابی تیره زل زده بود.ستاره های درخشان به او چشمک میزدند. سکوتی پایان ناپذیر میان او و کای برقرار شده بود که تنها هیزل می توانست این سکوت را بشکند.

-کای؟
-چی شده هیزل؟

هیزل اشاره کنان به ستاره ای که به انها چشمک می زد چیزی را به ارامی صدای جیرجیرک زمزمه کرد.

-اون ستاره ماست.
-ستاره ما؟
-ستاره من و لوناست. اون شب بهم گفت که هر وقت دلت برام تنگ شد به ستاره امون نگاه کن

کای که میدانست حالا باید خاطره دیگری از کودکی هیزل بشنود اهی کشید.

-شروع کن.

22 سال قبل

-هی هیزل!
-چیه؟
-دوستم میگه که کسایی که خیلی همو دوست دارن یه نشونه برای این دوست داشتنشون میزارن.
-یه نشونه؟
-اره یه نشونه! مثل یه ستاره تو اسمون!
-میشه ما هم یه نشونه بزاریم؟
-چرا که نشه!اصلا خودت ستاره امون رو پیدا کن!


هیزل به ستاره های اسمان نگاه کرد.همه انها بسیار زیبا بودند. ناگهان متوجه ستاره قرمزی شد که به او چشکم می زد.

-این چطوره؟!
-عالیه!

سپس هیزل کوچولو را محکم بغل کرد.

-این هم نشونه دوستیمون! دیگه هیچی نمی تونه این دوستی رو خراب کنه

حال

-بهم دروغ گفت!اشتباهه! الان ما از هم جداییم! و هیچ توضیحی راجع بهش نداریم...
-هیزل! تو اونو مقصر میدونی؟
-نه معلومه که نه! چرا باید اونو مقصر بدونم؟!
-پس کیو مقصر میدونی؟
هیزل رویش را از کای برگرداند.

-مرگ.



ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۲ ۱۴:۵۳:۴۹

چرا؟


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۳۷:۳۲ پنجشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۲
#6

گریفیندور

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۴۳ پنجشنبه ۴ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۳۸:۳۲
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 80
آفلاین
داشت تکالیفش را انجام میداد. یک مقاله پنجاه سانتی متری تاریخ جادوگری و...

وقتی نصف مقاله را نوشت، دیگر فقط پنج دقیقه تا جلسه ی درس دفاع در برابر جادوی سیاه بود. سریع وسایلش را جمع کرد و به سوی کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه رفت.

خوشبختانه، موقعی که رسید هنوز پروفسور نیامده بود.

آن جلسه در مورد لولوخرخره ها بود. پروفسور نویل لانگ باتم را برای مبارزه با لولو خرخره انتخاب کرد.



یک گریفندوریتصویر کوچک شده!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.