جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 29 دی 1404 18:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
امیدوارم فاصله‌ی دو پست برای اسپم نشدن کافی باشه.

نگاهش را از آن دو چشم زمردین خون‌گرفته دزدید.
- آلبرت، من واقعا نمی‌خواستم...

آلبرت تلخندی زد. دستی به موهای طلایی‌اش کشید.
- نمی‌خواستی؟ به هر حال، تو قلب من رو شکستی. کاری کردی که با درد و اندوه هزار برابر بمیرم.

قطره اشکی از چشمان آیلین گریخت. آلبرت فکر می‌کرد او نمی‌داند؟ گمان می‌برد قلب خود آیلین اکنون صحیح و سالم است؟
- آلبرت، من می‌خواستم بیام ببینمت؛ واقعا می‌خواستم، ولی اوک برادر وحشیم...

آلبرت اخمی کرد و رشته‌ی کلام آیلین را برید.
- برادرت؟ چه ربطی داره؟ تو باید می‌اومدی. وقتی من اونقدر درد داشتم که نمی‌تونستم نفس بکشم، تو اون بربر رو بهونه کردی و نیومدی پیشم.

جهان دور سر آیلین چرخید و او را به زانو انداخت. با ضعف ردای سفید آلبرت را گرفت.
- خواهش می‌کنم، من رو ببخش!

تبسم آلبرت پررنگ‌تر و تلخ‌تر شد.
- سرنوشت! تو بهش اعتقاد داری؟

آیلین با چشمانی گردشده به آلبرت نگریست. اکنون چه جای این پرسش بود؟ با این وجود، به سرعت خودش را کنترل کرد.
- نه، اعتقاد ندارم.

آلبرت به تندی ردایش را از دستان لاغر و کم‌رمق آیلین بیرون کشید.
- دروغ میگی، دروغ میگی! اگر اعتقاد نداشتی، مسئولیت کامل بزدلیت رو می‌پذیرفتی.

صدای آیلین چنان بود که گویا از اعماق چاه می‌آید.
- نه، خواهش می‌کنم! بعضی چیزها از کنترل خارجن.

آلبرت زانو زد تا با آیلین چشم در چشم شود.
- اینا چرنده، مهمله! کسی در بندت نکرده بود. می‌تونستی بیای، می‌تونستی!

آیلین سرفه‌ای کرد.
- آلبرت، من نمی‌تونستم. می‌خواستم؛ ولی نمی‌تونستم.

آلبرت خنده‌ای کرد که نشانی از شادمانی در آن نبود.
- و این همون چیزیه که مردم بهش میگن "سرنوشت." راهی برای فرار از عواقب.

نفسی تازه کرد و ادامه داد:
- اگر واقعا می‌خواستی، هیچ کس جلودارت نبود.

آیلین سرفه‌ای کرد.
- اشتباه می‌کنی؛ قدرت آدم اونقدر نیست که...

و پیش از آن که حرفش را تمام کند، آلبرت محو شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 26 دی 1404 16:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
رژلب قرمزرنگش را بر لبش کشید و به ردای شب سیاهش خیره شد. با آن مرواریددوزی‌های ظریف و ساده، دقیقا همان چیزی بود که همسرش می‌پسندید؛ مخصوصا با گیسوان طلایی افشانش.

هنوز هم با یادآوری این که با چه سختی‌ای توانسته بود به بهانه‌ی سردرد، محل کارش را ترک کند و به خانه بیاید خنده‌اش می‌گرفت. صدای خودش هنوز در سرش می‌پیچید:
- آقای مارچ، من واقعا نزدیکه غش کنم. مطمئن باشید فردا اضافه‌کار وایمیسم.

این افکار را از سرش بیرون کرد و عطری که از همکارش، آیلین پرینس غرض گرفته بود را به خودش زد. سپس رایحه‌اش را در سالن پذیرایی پراکند.

به سالن نگریست. اکنون که نام همسرش را در فهرست خون‌آشامان تحت پوشش سال ۱۹۷۰ موسسه دیده بود، به پرده‌های سیاه همیشه کشیده به نحوی دیگر نگاه می‌کرد.

روی یکی از مبل‌های ارغوانی نشست و چشم به در دوخت. قلبش بی‌قراری نمی‌کرد؛ بلکه این شیطنتش بود که بر در و دیوار سینه‌اش می‌کوبید. دلش می‌خواست پیش از آن که به همسرش بگوید هویتش را فهمیده، کمی سر به سرش بگذارد.

مدتی طول نکشید تا این میل را سرکوب کند. جامی از خون خودش، برای همسرش آماده بود.

در باز شد و هیکل لاغر و نحیفی در چهارچوب آن پدیدار. مرد دستی به موهای خاکستری‌اش کشید. کم‌سن‌تر به نظر می‌رسید، نزدیک به سن واقعی‌اش.
- مارلین، مهمون داریم؟

مارلین پاهایش را روی هم انداخت.
- اسمت رو تو لیست خون‌آشام‌های تحت پوشش موسسه دیدم، پائول.

رنگ از رخ پائول پرید‌
- پس، الان می‌خوای ترکم کنی؟ نکنه می‌خوای بری دنبال کارای طلاقت؟

مارلین در آن لحظه، می‌خواست مثل زن‌های عاشق کتاب‌ها رفتار کند؛ اما خنده‌اش گرفت.
- خدایا، نه عزیزم!

پائول از خنده‌ی مارلین دلگرم شد.
- پس چی کار...

مارلین بلند شد و با بازوانش، دور خون‌آشام پیچک تنید.
- می‌خوام بهت بگم هر چی باشی، برام فرقی نداره.

و جام را به همسرش داد.
- بیا...چند روزه ضعف کردی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 21 دی 1404 10:43
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
غریب حس و حالی را تجربه می‌کرد. حسی که تا پیش از این تنها روز اول مدرسه، روز اول کار و همچنین اولین باری که در یک مهمانی پر از غریبه‌های خوش‌رویی تجربه کرده بود که ناشناس بودنش برایشان اهمیتی نداشت؛ شاید همه کم و بیش مثل او بودند.
نیازی به بیان کلمات نبود. کافی بود چند ثانیه با یکی از آنها چشم در چشم شود تا بداند پذیرفته شده است. چه کار باید می‌کرد؟ فقط قدم می‌زد؟ اما جانش هم در خطر بود. به خانه برمی‌گشت؟ حالا دیگر برای برگشتن به خانه دیر شده بود. حالا دیگر او یکی از دیگران شده بود و موج انسانی او را با خود می‌برد. نمی‌توانست پیش‌بینی کند قرار است چه اتفاقی رخ دهد. شاید هم اصلاً قرار نبود اتفاقی بیافتد.
اما منطق دنیا اینطور کار نمی‌کرد. جمعیتشان به بیست نفر نمی‌رسید و همگی در میدان جمع شده بودند. همزمان با ورود چهار نفر از چهار خیابان منتهی به میدان، صدای جمعیت کوچک بالا رفت. «نابود باد هلگا، نابود باد هلگا!»
بی‌اختیار خودش نیز داشت همان کلمات را فریاد می‌زد. گویی ورود آن چهار نفر، که از نظر ظاهر تفاوت خاصی با خودشان نداشتند و تنها فرقشان این بود که چوبدستی روشنشان را به حالت تهدید آمیزی رو به جمعیت گرفته بودند، باعث شده بود هیجانشان بالا برود.
یکی از آن چهار مأمور وزارتخانه که گویی یک طرف صورتش به تازگی سوخته و ترمیم شده بود چوبدستی را کنار گلوی خودش گذاشت تا صدایش واضح شنیده شود و گفت: «این آخرین اخطاره. متفرق بشید. به خونه‌هاتون برگردید تا آسیبی نبینید.»
در واکنش به حرف‌های او، شعارهای دیگری سر دادند: «می‌مونیم، می‌میریم، جادو رو پس می‌گیریم!»
سعی کرد آخرین باری را که توانسته بود جادو کند به یاد بیاورد. ده سال از روی کار آمدن هلگا می‌گذشت و هر سال به بهانه‌ی جبران کسری گالیون و سیکل و نات، مقداری از منابع جادویی امانت نزد وزارتخانه را مصرف می‌کرد. حالا دیگر فقط افراد خاصی به آن منبع جادو دسترسی داشتند و جادوگران معمولی مثل خودش رسماً چوبدستی را مثل یک تکه چوب تزئینی با خود حمل می‌کردند.
دوباره صدای مأمور در کل میدان به گوش رسید. «خودتون خواستید. همه رو دستگیر کنید و مستقیم به آزکابان ببرید!»
سه مأمور دیگر شروع به وِرد خواندن کردند اما آن بیست نفر بنا به عادت قدیمی چوبدستی‌شان را بیرون کشیدند و همزمان با هم وِرد محافظتی خواندند.
اندک جادویی که درون هر یک از آنها باقی مانده بود، برای برپا کردن لایه‌ی محافظ کافی نبود، اما گویی جمع بیست نفری‌ همزمان با هم توانسته بود یک لایه‌ی نازک در برابر افسون مأموران ایجاد کند.
آنقدر نیرومند نبود که همه را در برابر برخورد طلسم مصون نگه دارد و دو یا سه نفر همچون مجسمه خشک شدند و روی زمین افتادند. اما آگاهی ارزشمندی در میانشان شکل گرفته بود.
جادو هنوز وجود داشت! فقط باید متحد می‌شدند!
دوباره همزمان با هم افسون محافظت را ایجاد کردند و این بار لایه‌ی نازک محافظ، کمی طولانی‌تر سر پا باقی ماند و مأموران در حمله‌ی دوم خود ناکام ماندند.
صدای قدم‌هایی از هر سو شنیده می‌شد. گویی ده‌ها نفر دیگر داشتند از کوچه‌های تاریک خود را به محل تجمع می‌رساندند. مطمئن نبودند مأموران هستند یا مردم عادی، تا اینکه آن چهار مأمور تصمیم گرفتند غیب شوند.

نزدیک به صد جادوگر پیر و جوان وارد میدان شدند و به آنها پیوستند.
«الانه که مأمورای هلگا برگردن. اوناهاشن. حداقل ده نفرن.»
«ما بیشتریم.»
«اما اونا جادو دارن. ما...»
«ما هم داریم. فقط همزمان باید استفاده کنیم. همه چوبدستی‌هاتون رو آماده کنید رفقا!»
اهمیتی نداشت چه کسی این جملات را می‌گوید. همه یک هدف داشتند. هلگا باید برود. جادو باید دوباره در جامعه جاری شود.

ده مأموری که آمده بودند جمعیت بزرگ را محاصره کرده بودند. این بار دیگر خبری از رجزخوانی نبود. نور سبزی از یکی از چوبدستی‌ها به سمت جادوگر نوجوانی رفت و در لحظه او را کُشت.
آمده بودند تا آنها را بکشند!
همه با هم چوبدستی‌ها را بالا گرفتند و همزمان افسون محافظ را تکرار کردند.
این بار، به جای یک لایه‌ی نازک و زودگذر، سپر محافظ قدرتمندی دور تا دور جمعیت را گرفت. مأموران که بعد از کشتن نوجوان جرئت کرده بودند نزدیک بیایند، طلسم‌های نابخشودنی بعدی را یکی پس از دیگری روانه‌ی جمعیت کردند. برای آنها مهم نبود چه کسی بمیرد و چه کسی زنده بماند. فقط به دستور هلگا آمده بودند تا درسی به آن جادوگران بدهند که تا ابد فراموش نشود. غافل از اینکه...
جادوگران که حالا می‌دیدند طلسم‌های مأموران به سپر محافظ برخورد می‌کند و برمی‌گردد، این بار همزمان با هم طلسم‌های دفاعی دیگری فریاد می‌زدند. گویی هسته‌ی بیش از صد چوبدستی هم مثل قلب و روح جادوگران حمل‌کننده‌ی آنها با هم یکی شده بودند و بعد از سال‌ها می‌توانستند قدرت‌نمایی کنند.
فریاد مشترک: «اکسپلیارموس!»
تعداد نورهای سرخ‌رنگی که از داخل میدان به اطراف تابیده شد به حدی زیاد بود که تا چند ثانیه پس از آن همه جا روشن شده بود.
سکوت.
«خلع سلاح شدن! مأمورا خلع سلاح شدن!»
حتی نمی‌توانستند غیب شوند. کارشان تمام بود.
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 18 دی 1404 16:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ـ مگه این‌جا تنبل خونه‌ی شاه گودریکه؟

با جیغ و ورود جفت پای نئو مارچ، چرت مارلین وودهاوس پاره شد؛ لی‌لی بنت سرش را از روی میز برداشت؛ آیلین پرینس بساط نقاشی‌اش را جمع کرد؛ تئودور دیکس از حالت خمار به نیمه خمار تغییر وضعیت داد و ویکتور لی گرامافون جادویی‌اش را خاموش کرد.

پنج جفت چشم ابتدا مانند تسترال‌هایی که سرشان داد زده‌اند که بساطتان را جمع کنید و سپس مانند تسترال‌هایی که علفشان را گرفته‌اند به نئو زل زدند. در نهایت، مارلین با نگاهی که قابلیت زمین زدن هیپوگریف بالغ را داشت به نئو خیره شد. صدایش را به زور آرام نگه داشت.
ـ تنبل خونه‌ی شاه گودریک رو نمی‌دونم؛ ولی قطعا طویله نیست.

نئو نگاهی به در انداخت که انگار با نگاهی مظلومانه می‌گفت:
ـ دلت میاد جفت پا بیای تو شکم من؟

و دریافت خیلی شبیه یک انسان، آن هم رییس یک ان جی او رفتار نکرده. صدایش را صاف کرد و کوشید ابهت و تشخصش را بازیابد.
ـ ببینین...کل حرفم این بود که این‌جا تنبل خونه نیست و...

حرفش با لنکه‌کفشی که از سوی مارلین به سویش پرت شده بود ناتمام ماند.

ـ بی‌انصاف، ما شب تا سحر داریم این‌جا جون می‌کنیم؛ اون وقت تو میگی تنبل خونه‌ی شاه گودریک و این چرندیات؟

نئو با خودش فکر کرد گفتن این که همه با هم دوستند و اصلا تشریفاتی نیاز نیست در روز اول تاسیس ان جی او برایش گران تمام شده. در حالی که زیر میزی پناه گرفته بود گفت:
ـ منظورم...

آه از نهاد آیلین بلند شد.
ـ جناب مارچ، الان همشون خوابن. نمیشه استراحت کنیم؟

نئو دستی به موهای طلایی آشفته‌اش کشید.
ـ به ریش مرلین...

این بار هم نتوانست حرفش را تمام کند، زیرا لی‌لی نالید:
ـ سه روز نخوابیدم تا ماریوس کنت رو آروم کنم.

و قبل از این که زبان گشاید، مجبور شد از دست ویکتور که می‌خواست قلموی آیلین را در چشمش فرو کند جاخالی دهد. تئودور هم به آرامی سر به میز می‌کوبید.

نئو ناگهان جهید و عربده‌ کشید:
ـ به حرفم گوش ندین، تشریفات کلاسیک رو برقرار می‌کنم! تازه رمز جای فای رو هم عوض می‌کنم.

این بار، لشکر خشمگین شدند دانش‌آموزانی خوب، ملیح و مودب.
ـ بفرمایید رییس.

نئو لبخندی از شرق تا غرب زد.
ـ حالا نیاز نیست بگی رییس، مارلین. بگذریم. بحث من سر این نیمه انسان‌هاییه که با گواهی پزشکی جعلی آوار شدن رو سرمون.

آه خواست دوباره از نهاد اعضا بلند شود که نئو نگذاشت.
ـ حرفم رو قطع کنین، جای فای رو قطع می‌کنم.

و با ماندن آه‌ها در نهاد، ادامه داد:
ـ آره. خلاصه، می‌خوام برم از وزیر سحر و جادو مجوز بگیرم، یه آزمایشی بذارم که گواهی جعلی و واقعی رو از هم تشخیص بدن...کی می‌ره؟

نفس‌ها هوای ماندن در قفس به سرشان زد. دلشان می‌خواست آوازهای غمگین بخوانند.

ـ تئودور، تو میری؟

تئودور با نگاهی به سان یک بچه شش ساله که به ریاضیات جادویی خیره شده نئو را نگریست.
ـ هان؟

نئو لبخندی زد.
ـ تو میری از وزیر سحر و جادو مجوز می‌گیری تا ما کارمون رو شروع کنیم.

تئودور که دوباره تبدیل به دیوار کوتاه شده بود، آهی کشید.
ـ باشه.

افرادی که لایک کردند

من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 12 آبان 1404 18:43
نمایش جزئیات
آفلاین
قلعه ای که خود تو است
به مناسبت تولد کوین کارتر

در چشمان آبی درشت و معصوم او همیشه خانه ی قدیمی ام را می بینم. همان پاکی و بی گناهی ای که در اعماق اقیانوس آرمیده. کوین کارتر کوچک و دوست داشتنی که الان دارد زیر نور ماه در ساحل بازی می کند. با چنگک و بیلچه ای ماسه ها را جمع می کند، آن ها را به شکل دیوارهای قلعه درمی آورد و با صدف ها تزئینشان می کند.

نگاه کردن به او که چنین با شوق و جدیت مشغول ساختن است، به من یادآوری می کند که چرا آب را ترک کردم و به خشکی آمدم. او که با دست های کوچکش کنگره های بالای دیوارهای قلعه اش را با ظرافت شکل می دهد و با هر قطعه ای که به سازه اش اضافه می کند، بخشی از روحش را در آن جای می دهد.

او ساخت آخرین برجش را تمام می کند و مرا صدا می زند تا به سویش بروم.

کوین:
"عمو تالویر، قلعه امو دوشت داری؟"

روی شن ها کنارش می نشینم و لبخند به لب در حالی که نگاهم روی قلعه است، می گویم:
"کوین عزیزم، بسیار زیباست و دوستش دارم. چون فقط یک قلعه نیست، یک موجود زنده است که نفس می کشد و روح تو را دارد."

کوین لبخند شادی می زند.
"میشه بریم تو اقیانوش شنا کنیم، عمو؟"

با شنیدن این جمله یک لحطه قلبم در سینه ام فرو می ریزد. انگار هنوز می ترسم اگر داخل آب بروم، ممکن است دیگر نخواهم برگردم. اما بعد به این فکر می کنم که وقتی کوین در کنارم است، نباید نگران چنین چیزی باشم.
"باشد کوین جانم. بیا بر پشتم سوار شو تا برویم شنا کنیم."

او می خندد.
"آخ جان!"

و بر کولم می نشیند و دستانش را دورم حلقه می کند. من بلند می شوم و پا در آب می گذارم و اجازه می دهم امواج ما را همراهی کنند. به سمت آبی مرموزی که نقره گون در مهتاب می درخشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1404 16:59
نمایش جزئیات
آفلاین
این خاطره مربوط به قبل از رفتنم به پاتیل‌درزدار است .
در یک روز آفتابی برای خرید لباس ماگلی به سمت پاساژ راه افتاده بودم، هوا گرم بود و پوستم بر اثر اشعه آفتاب سوخته بود داشتم از خیابان سنت راجر می‌گذشتم.
دو خیابان جلوتر همایشی برپا بود، به سمت خیابان رفتم تا به اون طرف برم چون پاساژ اون ور بود؛ که صدایی مهیب و وحشتناک شنیدم می‌دانستم این صدایه چیست.
شاید اگر جادو و جادوگران را در نظر نگیرم در دنیای ماگل ها اسلحه وحشتناک ترین چیز باشد.
برگشتم .صدا از طرف همایش می‌اومد به سمت اون جا دویدم سرعتم بخاطر مردمی که برخلاف جهت من می‌دویدند کند می‌شد . بلاخره به صحنه حادثه رسیدم .
شاید من اصیل زاده باشم ولی این دلیل اتفاقات ماگل ها جذاب نباشه.
من از خطر لذت می‌برم.
آنجا فردی را دیدم که آرزویش را داشتم اون یه روانیه جذابه اون یه روانیه باهوشه اون جوکره
من فقط قصد دارم از دور نظاره‌گر وحشت باشم و لذت ببرم من از جوکر خوشم می‌آد، چون مثل اون یک نوع جنون دارم که میدونم چطوری ازش استفاده کنم.
رفتم به سمت یکی از دوربین های فیلم برداری چون اون همایش به صورت زنده بخش میشد نشستم روی صندلی پشت دوربین و روشنش کردم. نگاه یک نفر رو احساس می‌کردم،اطراف رو نگاه کردم. دیدم جوکر داره بهم نگاه می‌کنه با همون لبخند جنون آمیز دوربین رو به سمتش گرفتم. سرش رو برگردوند تا بتواند هدف گیری و شلیک کند از پشت دوربین بلند شدم و سمت کوچه فرعی رفتم هنوز صدا ها رو می‌شنیدم که جوکر شروع کرد به صحبت با دوربین و من متوقف شدم : ( وقتی کسی رو می‌بینید که همیشه آرومه، فوق‌العاده مهربان و از درگیری دوری می‌کنه مراقب باشید
این شخص متوجه همه چیز میشه. سکوت می‌کنه چون می‌دونه اگر کنترل خود را از دست بدهد
آسیب می‌زنه
وقتی همه چیز رو داخل خودش نگه می‌داره انتخاب می‌کنه که آروم باشه، اما روزی که منفجر بشه.... یه طوفان واقعی خواهد بود و اون کسی که عصبانیتش رو تحریک کنه...ضربه اصلی رو خواهد خورد؛ سکوتشون رو با ضعف اشتباه نگیر
چون پشت هر لبخندی چیزی هست که تو را شگفت‌زده خواهد کرد من از اون فردی که دوربین رو روشن کرد میترسم )
برگشتم و نیشخندی زدم
و مشغول کار خودم یعنی خرید لباس شدم
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1404 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
"میان دو پلک"


هیچ‌کس نمی‌داند که آن لحظه‌ای که پلک می‌زنی، لحظه‌ای که جهان خاموش می‌شود، جهانی دیگر، جای آن را می‌گیرد. دقیقاً همان‌طور، با همان اتاق، همان دیوارها، همان نور چراغ... فقط کمی اشتباه‌تر. این داستان، داستان یک اشتباه است، برگی از تاریخ که توسط سایه ها پوشانده شد… در یکی از آن پلک‌ زدن‌ها، خطی باریک در هوا باز شد، مثل شکافی روی پوست واقعیت. از درونش چیزی بیرون خزید، چیزی بی‌صدا اما آگاه. نفس نمی‌کشید، ولی هوا را خم می‌کرد. نور را می‌بلعید، ولی خودش دیده می‌شد. هر بار که کسی پلک می‌زد، نزدیک‌تر می‌شد. در جهان پشت پرده، صداها برعکس بودند. فریاد، مثل نجوا شنیده می‌شد و نجوا گوش را می‌درید. آن‌جا، زمان جهت نداشت، فقط لحظه‌ای بود که مدام می‌لرزید. موجوداتش از ما تقلید می‌کردند، ولی هیچ‌وقت کامل نمی‌شدند. دست‌هایشان زیادی بودند، چشم‌هایشان کم. و هر کدام دنبال صاحب اصلی‌شان می‌گشتند تا جایش را بگیرند. وقتی خط میان دو جهان ناپدید شد، هیچ‌کس نفهمید چه کسی جای خودش نیست. تنها نشانه، سکوت میان دو پلک بود، جایی که جهان اشتباه زنده شد.
اولین نشانه دیگر، انعکاس‌ها بودند. آینه‌ها، شیشه‌ی موبایل، حتی چشم‌های دیگران، همه کمی دیرتر واکنش نشان می‌دادند. اگر لبخند می‌زدی، انعکاس تصویرش در دوربین یک ثانیه بعد می‌آمد و اگر به اندازه‌ی کافی صبر می‌کردی... دیگر هیچ‌وقت لبخندی زده نمیشد.
دومین نشانه، صداها بودند. ساعت دیگر تیک‌تاک نمی‌کرد، "تاک" گم شده بود. فقط "تیک" بود، تیک، تیک، تیک... بی‌وقفه، مثل قلبی که نمی‌داند چرا هنوز می‌تپد.
سومین نشانه، خاطره‌ها بودند... جوهره شخصیت انسان ها. مردم به یاد نمی‌آوردند دیروز چه کرده‌اند، ولی می‌دانستند فردا چه اتفاقی می‌افتد، هرچند هیچ‌کس جرات نمی‌کرد درباره‌اش حرف بزند، چون هر بار نام «آینده» گفته می‌شد، گوشه‌ای از جهان محو می‌شد. خانه‌ها، خیابان‌ها، حتی صداها، یکی‌یکی خاموش می‌شدند.
وقتی آخرین چراغ خاموش شد، دیگر چیزی برای دیدن نبود، فقط تاریکی‌ای بود که می‌دانست دیده می‌شود. و آن‌وقت فهمیدیم که آلودگی فقط در جهان نبود، درون ما بود. هر فکری، هر رویایی، هر خاطره‌ای بخشی از آن شده بود.
و بدتر از همه؟
آلودگی عاشق تقلید بود، اما... از تقلید فراتر رفت, شروع کرد به یاد گرفتن. از ترس‌ها، از پشیمانی‌ها، از چیزهایی که فقط در سکوت ذهن وجود داشتند. هر چه بیشتر به آن فکر می‌کردی، بیشتر در تو ریشه می‌دواند و به مرور زمان، دیگر معلوم نبود چه کسی در ذهن چه کسی زندگی می‌کند. اولین "آن"، وقتی بود که یکی از مردم گفت: من بیدار شدم.
و کسی نفهمید منظورش چیست، تا اینکه شب بعد همه از خواب بیدار شدند، اما بدن‌هایشان هنوز خوابیده بود. ذهن‌هایشان بیرون مانده بودند، در جهانی که دیگر قابل بستن نبود. در آن جهان، مرز میان فکر و واقعیت شکسته بود. کسی به یاد آورد که جهان از ابتدا با دیدن آغاز شد و اشتباه با پلک زدن و سکوت لحظه‌ای روشنایی. اما اگر روشنایی، فقط محصول دیدن باشد، چه می‌شود وقتی چشم‌ها فاسد شوند؟
همه چیز از نو شکل گرفت، ولی این‌بار نه از ماده، نه از نور، بلکه از ادراک اشتباه. جهانی که از اشتباه ساخته شده بود، از اشتباه تغذیه می‌کرد و هر بار که ما به آن فکر می‌کردیم، بیشتر واقعی می‌شد... تا جایی که دیگر هیچ تفاوتی میان کابوس و بیداری نماند. در پایان، فقط یک صدا مانده بود... نه انسانی، نه شیطانی، بلکه صدایی که از خود واقعیت می‌آمد، آرام، بی‌حس، و آشنا.
گفت من آیینه‌ام مصقول دست
ترک و هندو در من آن بیند که هست

و درست قبل از آخرین پلک، قبل از اینکه جهان خاموش شود، همه فهمیدند... هیچ‌وقت دو جهان وجود نداشت. فقط یکی بود و آن هم، از درون ذهن‌ها آلوده شده بود. سکوت... جهان دوباره شکل گرفت. همان اتاق، همان دیوارها، همان نور چراغ... فقط کمی اشتباه‌تر. هرچند، مردم ترجیح می‌دهند حقایق را به فراموشی بسپارند. اما ما هردو می‌دانیم، هر آنکس که تاریخ را انکار کند، محکوم به تکرار آن است.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 28 شهریور 1404 18:58
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت دوم
همیشه مرز باریکی ما بین شجاعت و حماقت جود داشته و دارد،وضعیت من و هرمیون مانند کسی بود که در لبه ی این مرز تصمیم گرفته بود لی لی کند! بعد از لحظه ای مکس در اتاق نمور پیر زن فروشنده هرمیون رویش را از من برگرداند،صدا پای کوچه داشت شدت میگرفت. با ایما و اشاره به هرمیون فهماندم که سریعا روشنیه چوبدستی اش را خاموش کند.

نمیدانستم چه چیز باعث شده بود که اهالی جادو اشنای کوچه ی دیاگون اینطور سنگر بگیردند و قایم شوند اما هرچه بود چیزی نبود که دو جادو اموز سال چهارمی هاگوارتز بتوانند از پسش بر بیایند! وقتی به تاریکی عمیق کوچه نگاهی انداختم اثری از انسان یا موجود مخربی ندیدم،اما این دلیل محکمی برای اسودگی خیال در دنیای جادو نیست. میدانستم که اگر حالا با هرمیون پایین نرویم حسرتش تا مدتها برایمان باقی خواهد ماند به همین دلیل دوبار به بازویش زدم و با عمیق ترین حرکات اشاره ای که بلد بودم به او فهماندم که باید به کوچه برویم!

در راه پایین رفتن از پله های پوسیده ی خانه ی پیر زن مدام داشتم شدید ترین افسون های دافعه ای که بلد بودم را زمزمه میکردم و یقین دارم که هرمیون هم مشغول همین کار بود چون صدای زمزمه اش به وضوح شنیده میشد. وقت به پشت در خانه رسیدیم هرمیون با اهسته ترین صدایی که قابل شنیده شدن بود گفت:
_جوزف ثابت وایسا
و بعد از گفتن این حرف از انتهای چوب دستی اش هاله ای ارغوانی دور تا دورم چرخید،بعد از ناپدید شدن هاله حس سنگینی روی دوشم احساس کردم اما حرکات سریع هرمیون فرصت اینکه بپرسم چرا همچین کاری را کرده است از من گرفت.
با قدم زدن روی سنگ فرش های کوچه کم کم حس دلهره داشت به جفتمان فشار می اورد اما نمیتوانستیم پا پس بکشیم(چون در خانه پیرزن را پشتمان بسته بودم و اگر در میزدیم خونه پیرزن میتوانست از خطر احتمالی پیش رو خطرناک تر باشد)
ناگهان هرمیون با حالتی روانی گونه با مشت به بازویم کوبید
_فهمیدم جوزف فهمیدم بیا اینجا بیا
و بدون لحظه ای درنگ مرا به بن بستی کنار کتاب فروشی کشید
_جوزف اینی که داره اینکارو میکنه نه مرگ واره نه روح! این کار ریتا اسکیتره، الان بهت ثابتش میکنم
_چی میگی هرمیون، راه بیوفت بریم ببینیم داستان چیه
_جوزف اینکار دقیقا کار ریتا اسکیتره!تنها روزنامه فروشی ای که چرت و پرتای اونو چاپ نمیکرد دقیقا تو همین کوچه است!
_هرمیون تو الان فکر میکنی ریتا اسکیتر هر شب اینجا قدم میزنه تا روزنامه فروشه رو بچزونه؟
_بذار حرفمو بزنم جوزف! اون به تازگی با یه پودر ساز قهار ازدواج کرده،شاید بپرسی چه ربطی داره؟باید بگم من همین الان متوجه شدم که توی این کوچه پودر واهمه ریخته شده،یکاری میکنن همه اهالی این کوچه ازش دلسرد بشن،مشابه همین پودر اطراف هاگوارتزم ریخته شده! دقیقا میشناسمش!
_ خوب پس ما چرا دلسرد نشدیم؟
_چون ما از اهالی این کوچه نیستیم! مگه نشنیدی صاحب کتاب فروشی چی میگفت؟ میگفت به نظرش کار اهالی اینجا دیوونگیه! میگفت نمیفهمه چرا همشون اینقد زود تعطیل میکنن!
_خیلی خوب هرمیون حرفات درست، الان چجوری ثابتش کنیم؟
_ ریتا اینجاست جوزف اون سوسک ابی کثافت هنوزم اینجاست! کافیه یه حاشیه بسازی اون میاد جلو تا یه تیر و دو نشون کنه
وایسا وایسا اهان فهمیدم! دنبالم بیا جوزف هرچی گفتم همراهی کن
پازل هایی که او در ذهنم ایجاد کرده بود کاملا یکدست و باور پذیر بودند به همین دلیل به حرفشم گوش دادم، وقتی دوباره به پیاده روی اصلی کوچه برگشتیم هرمیون با صدای بلند و کاملا قابل شنیدنی گفت:
_امیدوارم دامبلدور الکی مارو واسه این ماموریت عجیب نفرستاده باشه
_ هرمیون چرت نگو اون حتما میدونه جای اون گنجه خانوادگیش اینجاست
_ راست میگی، اون پیر مرد یکم حریص میزنه مگه نه؟
_اره ولی مزدی که بابت پیدا کردن گنجش میده واقعا ارزشش و دار..
در حین تمام کردن جمله ام هرمیون در سطل زباله ی کنار پاتیل فروشی ای را هدف گرفته بود و داشت دوان دوان به سمتش نزدیک میشد!
_گرفتمش گرفتمش!
سوسک سیاه رنگ و زشتی با خطوطی همچون عینک نزدیک چشمانش در حالی که بالش را باز کرده بود معلق و بی حرکت روی هوا مانده بود.
فردای ان روز کمی با کمی مکافات مرد پاتیل فروش کوچه را راضی کردیم تا دو قطره معجون حقیقت برایمان گیر بیاورد(بی پول و بدبخت شدیم)
خلاصه با هزار مکافات توانستیم ثابت کنیم که اخلالگر اوست و هیچ موجود دیگری در اتفاقات ان کوچه دخالتی ندارد، نمیدانم به سختی اش میرزید یا نه اما حداقل بسیاری از خدمات فروشندگان آن کوچه برایمان رایگان شد
مواظب ریتا اسکیتر های زندگیتان باشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 28 شهریور 1404 17:47
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت اول

_ بچه ها هوا داره تاریک میشه. بهتر برین خونتون تا اتفاق بدی نیافتاده.

من و دوستم جوزف، رفته بودیم کوچه ی دیاگون. بعد از اینکه بستنی خوردیم، رفته بودیم فلوریش و بلاتز که چند تا کتاب خوب بخریم. می خواستم یه جاروی جدید هم بخرم. وقتی جاروی مناسب رو پیدا کردم، داشت شب می شد و اون موقع بود که با خودم گفتم بد فکری کردیم که عصر اومدیم. از فکر و خیال اومدم بیرون و گفتم: هان؟
خانم فروشنده دوباره حرفش را تکرار کرد: گفتم دیگه بهتر برگردین خونه هاتون؛ هوا داره تاریک میشه. مخصوصا تو این وضع جدیدی که پیش اومده، بهترین کار تو خونه موندنه.
جوزف پرسید: کدوم وضعیت؟

خانم فروشنده جواب داد: همین پرسه های شبانه شون دیگه. ممکنه سر شما هم بلایی بیارن.
خانم فروشنده با دیدن قیافه ی من و جوزف که گیج تر شده بودیم گفت: یعنی شما خبر ندارین؟ یک هفته ای میشه که داره این اتفاقات میفته. همه چیز از وقتی شروع شد که چوبدستی فروش بیچاره یادش رفت در مغازه اش رو قفل کنه. شب چوبدستی های زیادی رو از مغازه دزدیدن. از فردای اون روز، شب ها در مغازه ها خود به خود باز می‌شد و چیز های مهمی مثل پودر پرواز یا معجون های کشنده دزدیده می‌شدن. اما فقط این نبود. یه جوون تازه مغازه‌ش رو باز کرده بود. شب ها هم داخل مغازه‌ش می‌خوابید. ولی یه شب همه ی چراغ های کوچه خاموش شد. بعد صدای درگیری اومد. وقتی ما رفتیم ببینیم چی شده، دیگه اون جوون اونجا نبود. نمی‌دونستیم فرار کرده یا کسی بردتش. هر شب صدای راه رفتن یه نفر رو تو کوچه می‌شنویم. حتی از حس می‌کنیم که جلوی خونمون رد شده؛ ولی وقتی از پنجره نگاه می‌کنیم کسی رو نمی‌بینیم. هیشکی دیگه از غروب به بعد نمیاد بیرون. منم دارم میرم. شما هم برید.

ولی ما نمی‌تونستیم. خونه ی ما این دور و بر ها نبود. خوشبختانه خانم فروشنده قبول کرد که ما شب رو خونش بمونیم. راه افتاديم و وقتی رسیدیم خسته و کوفته نشستیم.
_ اسم من جوزفه. این هم دوستم هرمیونه. ممنونیم که امشب ما رو به خون‌تون راه دادین خانم...
_ اسم من مونائه. خواهش می‌کنم. کاری نکردم. خیلی خوش اومدین. امیدوارم از شامی که پختم لذت ببرین.

سر میز شام نشستیم. غذا خیلی خوشمزه بود ولی تمام مدت کلمات مونا تو ذهنم رژه می‌رفت:
همین پرسه های شبانشون دیگه.
نمی‌دونستیم فرار کرده یا کسی بردتش.
هر شب صدای راه رفتن یه نفر رو تو کوچه می‌شنویم.
افکارم کل شام پیش حرف های مونا بود. از سکوت جوزف فهمیدم ذهن اونم درگیره. بعد از شام از اونجایی که خیلی خسته بودیم یکراست رفتیم بخوابیم. من و جوزف رفتیم تو اتاق مهمون. من تخت سمت راست رو بر داشتم، و جوزف هم سمت چپی رو. حدودا ساعت یازده بود که صدای کشیدن چیزی مثل ردا روی زمین از بیرون اومد.
آروم صدای جوزف رو شنیدم که گفت: هرمیون، بیداری؟
جواب دادم: آره. بیا از پنجره نگاه کنیم.
به سمت پنجره رفتیم. هیچکس نبود اما صدای قدم زدن می‌اومد. خوب نگاه کردیم ولی باز هم کسی رو ندیدیم. جوزف غرق فکر بود.
_ ممکنه روحی باشه که شنل نامرئی پوشیده باشه؟
_ البته که نه! روح ها که صدای پا ندارن.
_ پس یعنی میتونه... میتونه یه مرگخوار باشه...
_ جوزف!
گفت: چیه؟! این که چیز محالی نیست. گفتم: می‌دونم. کاملا هم منطقیه. فقط این چیزی بود که نمی‌خواستم بهش فکر کنم. گفت: حالا به نظرت چی کار کنیم؟ بخوابیم یا بریم یه نگاهی بندازیم؟ یه کم فکر کردم. نمی‌تونستیم فردا شب دوباره بیایم. از طرفی هم خیلی دلمون می‌خواست بریم سر از کارشون در بیاریم. پس گفتم: باشه. بیا بریم. فقط باید خیلی مواظب باشیم. از هال گذشتیم و به سمت در ورودی رفتیم. با ترس به هم نگاه کردیم.
و قدم به دنیای تاریک شب گذاشتیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قلب است که نشان می‌دهد انسان‌ها تا چه حد بزرگ‌اند نه ظاهرشان.
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 شهریور 1404 20:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کودکان موجودات حساسی اند. ولی مادران حتی از کودکان هم حساس ترند. این موضوعی بود که کوین در سن خیلی کمی به آن پی برده بود. روزهایی که به سرزمین جادوگران نمی‌رفت در خانه با مادرش یا پدرش می‌ماند و سعی می‌کرد زیاد توی دست و پایشان نباشد زیرا آنها سرشان شلوغ می‌شد و حضور کوین اعصابشان را بهم می‌ریخت.

درست یک هفته بود که خانم کارتر دیگر لبخند نمی‌زد و هرگاه چشمش به کوین می افتاد سعی می‌کرد نسبت به او بی توجهی نشان دهد. کوین احساس میکرد آسمان خانه‌شان سنگین شده و موجی از درد و غم بعد از غروب در آغوشش می کشید. کودک نزدیک شب از دست سایه ها می گریخت ولی نمیدانست به کجا پناه ببرد. به چه کسی.
آنقدر آن هفته گیج و مستاصل بود که دیگر نمیدانست چه کند تا آنکه یک شب تصمیم گرفت ترسش را کنار بگذارد و به دل تاریکی بزند. همان موقع بود که طی عملیاتی مخفی متوجه شد سایه ها از کجا نشئات می گیرند...
اتاق مادرش، منبع تمام هاله ها بود!

عجیب بود که تاحالا متوجهشان نشده بود. سایه ها و هاله ها به طور واضح قابل شناسایی و دیدن بودند. بعضی هایشان از زیر در و برخی های دیگر از سوراخ کلید به بیرون نشت پیدا می کردند و سالن منتهی به اتاق را همچون سیلی از تاریکی می پوشاندند. کوین پشت در اتاق خانم کارتر ایستاده بود و می ترسید به مادرش نزدیک شود. میدانست او را عصبی تر خواهد کرد.
ولی باید نزدیک میشد... باید جلو می رفت... باید دستش را دراز می کرد و آخرین وجوه باقی مانده از مادرش را نجات میداد...

برای همین در زد و با شجاعت و خوشحالی ساختگی، وارد اتاق شد.
- مامان حالت چطوره؟
- مگه با وجود تو آدم میتونه حالش خوب باشه؟

پاهای کوین سست شد. درست شنیده بود؟ دلیل ناراحتی مادرش خودش بود؟
مستاصل قدمی برداشت و رو به روی مادرش ایستاد. خانم کارتر رنگ به چهره نداشت و عصبانی به نظر می رسید.
-کتاب خوندن چیز خوبی نیست اینو تو به من ثابت کردی. فقط وقت تلف کنیه! چون هیچ دستاوردی نداره... البته بچه داشتنم چیز خوبی نیست. کاش واسه خودم زندگی کرده بودم!
- ما... مامان... من کاری کردم که... ناراحتت کرده؟

با اینکه کوین چهره‌ی خشمگین و عصبی والدینش را زیاد دیده بود، هیچ وقت به آن عادت نکرده بود. و هر دفعه از دیدن این چهره شگفت زده می شد و زبانش می گرفت.


- کاش یه بچه‌ی عادی بودی. مگه بقیه بچه‌‌های مردم از کجا میان که تو نمی‌تونی مثل اونا باشی؟
- ولی مامان من اژ متفاوت بودن خودم خوشم میاد.

کودک سرش را پایین انداخت تا شراره های آتش را در چشمان مادرش نبیند. خانم کارتر فریاد زد:
- از متفاوتا متنفرم!
- من... من... خوشم میاد.

کوین دروغ می گفت. دیگر خوشش نمی آمد. دیگر از هرچیزی که مادرش از آن متنفر بود، خوشش نمی آمد. حتی اگر قبلا عاشق این بود که خاص باشد و خاص زندگی کند.
- انقدر رفتی پیش جادوگرا خودت هم جادو شدی! من چه گناهی کردم که تو باید بچم باشی؟

برای هر بچه ای سخت است که جلوی مادرش بنشیند و بشنود والده اش از وجود او بیزار است فقط برای آنکه هرگز نتوانسته آنچه باشد که مادرش می خواهد. فقط برای اینکه متفاوت بوده و عرضه عادی بودن را نداشته است.
- تو یه زندگی با امکانات خوب داری. ولی نمیتونی اندازه یه بچه معمولی تلاش کنی.

کوین نمی توانست. نمی خواست که بتواند. بچه های لعنتی آن بیرون فقط بلد بودند مهد کودک بروند و نقاشی های عجق وجق بکشند و کلاس هایشان را با گرفتن ستاره و برچسب سپری کنند. کاری که هر بچه عادی و البته باهوش دیگر می کند این است که در جامعه مورد تایید همگان قرار بگیرد. اما کوین این را نمی خواست. یا دست کم تمایل داشت کارهای بهتری انجام دهد. کارهایی که لیاقتشان بیشتر از یک برچسب ستاره مهدکودک باشد.
باید این را به مادرش می گفت اما نگفت. کودکان موجودات حساسی بودند و مادران حساس تر.

- میدونی خوبی میراندا چی بود؟ اون همه چیزو به مامانش می گفت!

پسر بچه اخم کرد این یکی صد در صد دروغ بود! میراندا به والدینش حقیقت را نمی گفت. حداقل نه همه ی حقیقت را.
کوین هم به مادرش همه چیز را می گفت البته به جز آن زمانی که می خواست او را سورپرایز کند یا فکر می کرد اتفاقات پیش رویش چندان مهم نیستند یا حرف هایش او را ناراحت می کنند. اما بقیه را می گفت. مطمئنا می گفت. مادرش حق نداشت این گونه به او بی اعتماد باشد.
خانم کارتر قدمی دور اتاق زد و رو به کوینی که هنوز سرش را بالا نیاورده بود فریاد کشید:
- چرا حرف نمی زنی؟ چرا چیزی نمی گی؟ تصمیم گرفتی انقدر حرصم بدی که پیرم کنی مگه نه؟... البته که جز این کار دیگه ای ازت بر نمیاد.

حرفای مادرش واقعا وحشتناک و آزار دهنده بودند. ترس سرتاپای کوین را فرا گرفت. دوست داشت گریه کند ولی نکرد. فقط نفس عمیقی کشید و آرام ماند و سعی کرد کمک کند تا مادرش خود را تخلیه کند. شاید بزرگ شدن همین بود.
اینکه اجازه بدهی تا عزیز ترینت به تخریب وجودت بپردازد و قلبت را تکه تکه کند و بعد تو، بی هیچ حرفی بلند شوی، در آغوشش بگیری و با تکه های قلب شکسته ات عاشقش باشی.

- ما... مامان... همه چی مرتب می‌ شه.
- اگه میتونی مرتبش کن! هر چند که میدونم عرضه همین یدونه کار رو هم نداری!

دست کوچک کوین مشت شد. امیدور بود این حرکت بتواند جلوی لرزشش را بگیرد.
- من... من بچه بدی نیشتم... من همیشه تلاشمو می کنم که خوشحالت کنم.
- جدی؟ پس چرا تا حالا حتی یه ذره هم خوشحال نشدم کوین؟ چرا؟ دلیل تموم ناراحتی های من تویی!

صدای خانم کارتر آنقدری بلند بود که در و دیوار اتاق را می لرزاند و رعشه بر اندام هر جنبنده ای که آن اطراف بود می انداخت. شاید کوین از همان اول هم نباید وارد اتاق می شد. شاید نباید ادای گریفیندوری های شجاع را در میاورد. اما به هر حال او به ترسش غلبه کرده بود.
بله کوین بر ترسش غلبه کرد و مادرش این را ندید. کوین بر خیلی چیزها غلبه می کرد که مادرش نمیدید.

- چه بدی ای در حقت کردم که تو زندگی اینطوری جوابم زحماتمو میدی؟.. لیاقت این زندگی ای که برات فراهم کردیمو نداری کوین!

کودک حرفی نزد. دلش نمی خواست چیزی بگوید که بیشتر از این باعث سردرد مادرش شود اما در عمق وجودش، از اینکه اینگونه باعث غمگین شدن خانم کارتر شده بود، ناراحت بود. و از اینکه مادرش ذره ای به او مجال صحبت کردن نمی داد حرص می خورد. کوین فردی آزادی طلب بود و همین که میدانست میتواند لبخند بر لب دیگران بیاورد یعنی مستعد بود و نیروی خاصی داشت که خیلی ها نداشتند. نیازی نداشت والدینش او را با دیزی دختر، همکار پدرش مقایسه کنند و برچسب بی عرضگی و بی لیاقتی به پیشانی اش بزنند.‌ لعنت به آن دختر!
لعنت به تمام بچه های عادی دنیا!

- کاش هیچ وقت تو این خانواده به دنیا نمی اومدی.

مادرش با کلافگی این را گفت و سرش را میان دست هایش گرفت. امید، آخرین پرنده‌ای که مانده بود هم تصمیم گرفت پرواز کند و از آنجا برود...

قلب همیشه از دست کسی که بیشتر از همه دوستش داریم می شکند. و این حس مادر کوین نسبت به او بود. چیزی که کوین درک میکرد اما نمیتوانست کاری برای آن انجام دهد. تلاش برای آنکه مانند پدرش شود عملا غیرممکن بود. هر چقدر میخواست هم نمیتوانست برای رسیدن به آن تلاش کند. جایی از کار می لنگید.

- ما...
- فقط برو بیرون! نمیخوام چیزی بشنوم.

با این حرف، دنیا دور سر پسر بچه چرخید. زانوانش وزنش را تحمل نکرد و بالاخره... کوین فرو ریخت!
روی زمین افتاد و سعی کرد به یاد بیاورد نفس کشیدن چگونه بود.
مادرش با دیدن وضعیت کوین از جا برخاست ولی جای اینکه سمتش بیاید، تبدیل به فرد دیگری شد.

- کوین؟ چطوری جرئت می کنی برگردی وقتی که حتی عرضه نداری یه دوست واسه خودت داشته باشی؟ تو همه دوستات رو فدای اهدافت می کنی! هم چی برات فقط لحظه ایه!

قبل از اینکه کوین بتواند نفسی بکشد و جواب جوزفین را بدهد، دخترک چرخید و تبدیل به تام شد.
- اصلا ازت انتظار نداشتم کوین ولی تو هم دقیقا مثل بقیه ای. همونقدر بی رحم و خودخواه. شده تا حالا به کسی غیر خودت فکر کنی؟ شده ببینی وقتی که میذاری میری چجوری به بقیه آسیب می رسونی؟

و باز یک چرخش دیگر.
- مامان برات متاسفه. تو اصلا اهمیتی به احساسات دیگران نمیدی. همیشه میذاری میری بدون اینکه پشت سرت رو نگاه کنی. انگار بقیه فقط برات یه اسباب بازی باشن باهاشون بازی می کنی اما بعد که حوصله ت سر جاش اومد می ندازیشون دور.

کوین حضور لولو خور خوره را تشخیص داده بود اما نمی توانست از شر آن راحت شود. لولوخور خوره همچنان می چرخید و به دوستان و دشمنانش تبدیل می شد. به بچه های گریفیندوری که می گفتند ننگ گودریک است. به بچه های هافلپافی که حالشان از او به هم می خورد. به ریونکلاوی هایی که از او ناامید شده بودند و اسلیترینی هایی که تحقیرش می کردند.

- کی به تو نشان مرگخواری داده؟ لیاقت هیچی رو نداری!
- فکر می کنی با بچه بازیات به جایی میرسی؟ در این صورت بدون که خیلی بچه ای!


دست هایش دور بدنش پیچید و خود را در آغوش کشید... چشمانش به کمک پرده های اشک، حفاظی دور قلبش ایجاد کرد... مغزش شد پناهگاه. کوین به وجود خودش چنگ انداخت تا خود را وادار کند نجات یابد.

- ازت بدم میاد چون همیشه الکی آدمو امیدوار می کنی و بعد میزنی تو ذوقش!
- هیچی نیستی کوین. هیچی!
- بهتره تموم دنیا ترکت کنن و تو تنهایی خودت بپوسی!
- فکر کردیم میشه روت حساب کرد. دیر فهمیدیم تو از همه برای تکیه کردن بدتری!

اکسیژن...
اکسیژن...

پس این اکسیژن کوفتی کجا بود؟ چرا کوین نمی توانست نفس بکشد؟

- ریدیکلوس!

لولوخور خوره از ریموند تبدیل به اسبی دو پا شد که دماغ دلقک داشت. آقای کارتر روی زمین زانو زد و دست پسر کوچکش را گرفت. کوین بالاخره توانست نفس بکشد.

- از پس یه لولوخور خوره هم بر نیومدی؟

لحن پدرش مانند همیشه خشک و جدی بود. کوین سعی کرد به زور هم که شده لبخند بزند.
- جلوش دووم آوردم ولی. ممنون که اومدی بابا.

آقای کارتر سری تکان داد و به کمک چوبدستی اش بوگارت را درون جعبه ای حبس کرد. کوین هم آرام به سمت اتاق خوابش رفت و زیر لب گفت:
- شب بخیر بابا.

پدرش جوابی نداد و از عمد به او بی توجهی کرد. و این برای بچه تلخ تر از هر چیزی بود.
همین که به اتاقش رسید، فوری در را بست و روی تخت پرید. لیست تمام افرادی را که می‌شناخت در ذهنش مرور کرد. نیاز داشت با کسی صحبت کند و در آغوشش زیر گریه بزند اما هیچکس را نیافت. همه با او به شدت غریبه بودند. دنیا با آن همه آدم درونش گاه چقدر کوچک و دلگیر می‌شد.

بالشش را چرخاند و سرش را درون آن فرو کرد. دیگر تحمل نگه داشتن اشک‌هایش را نداشت. آن همه آدم آن بیرون بودند ولی هیچ کدام نمی توانستند پناهی برای اشک های یک کودک باشند. اصلا لزوم وجود آن همه آدم چه بود وقتی هیچ کدامشان نمیتوانستند حدس بزنند ته دل کوین چه می گذرد؟

آنقدر گریست که سر انجام خوابش برد.

***



صبح که کوین بیدار شد دیگر خبری از سایه ها نبود و مادرش لبخند میزد.
- صبح بخیر عزیزکم.

سایه ها بخاطر شجاعت کوین از بین رفته بودند و این تمام چیزی بود که او نیاز داشت...
یک پایان خوش!

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!