جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  98 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  241 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  156 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- اینجا رو! می‌تونم از این تمشک‌ها بچینم مامان‌بزرگ؟

پیرزن چینی به لب‌هایش داد که خودشان هم دست کمی از دامنی پرچین نداشتند.
- تمشک بچینی و دست و صورت و لباس‌هات رو کثیف کنی؟ اینجور کارها در شأن خانواده‌ی ما نیست. بچه‌های دهاتی این کار رو انجام می‌دن. ما این‌ها رو می‌خریم یا می‌دیم بقیه برامون بچینن.
- ولی از بوته چیدنش خیلی بیشتر کیف می‌ده که! پس شما چجوری خوش‌ می‌گذرونید؟

پیرزن دوباره موج ناخوشایندی به دامن چین‌دار بالای لب‌هایش داد.
- هاه، خوش‌گذرونی؟ کارهای مهم‌تر و بهتر از این رو می‌شه انجام داد. افسوس که پدر و مادرت هیچوقت این رو یاد نگرفتن و عمرشون رو صرف کارهای الکی کردن.
- مثلاً چی؟
- مثلاً به‌دنیاآوردن تو.

قلب پسرک لحظه‌ای ایستاد.
قلب مادربزرگ هم همینطور.
چطور تونستی همچین حرفی رو به یه بچه بزنی؟!

موهای نوه‌اش را نوازش کرد.
- فراموش‌اش کن کارل، می‌تونی بری چندتا از اون تمشک‌ها بچینی.
- واقعاً؟

مادربزرگ سر تکان داد. کارل دوید سمت بوته‌ها. موهای حنایی‌اش زیر نور آفتاب صبح می‌درخشید، اما لبخندش درخشش چند دقیقه‌ی پیش را نداشت.
زنجیر اژدهای نفرت توی قلب پیرزن شل‌تر شده بود، درست مثل پوست خودش. حالا دیگر گاهی مهارش را از دست می‌داد. دو دستش را روی سنجاق‌سینه‌اش گذاشت، انگار که بخواهد گنجشکی را از پرواز بازدارد. گاهی از خودش می‌ترسید.
محبت هم مانند رنگ‌موهایم دارد از قلبم نقش برمی‌بندد...
- وقتی زنجیر رو گسستم، وقتی آینه رو شکستم، کجا برم؟ کجا برم...؟
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت 1405 15:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سال ها قبل،دوران مجردی فلور
آسمان لندن در آن روز، با طیفی از خاکستری‌های تیره و سنگین، گویی سقفی سربی بود که بر سر شهر فرود آمده بود. نم‌نم بارانی پیوسته و ریز، مانند پرده‌ای نازک، شهر را در هاله‌ای از مه و رطوبت غرق کرده بود؛ درست همان فضای دل‌انگیز و ماتی که فلور دلاکور همواره ستایش می‌کرد. او در گوشه‌ای دنج و خلوت از یک کافه‌ی کوچک در محله‌ی ناتینگ هیل پناه گرفته بود؛ جایی که دیوارهای آجری قدیمی، با لکه‌های نم‌زده‌ی زمان، و نور ملایم چراغ‌های زرد که مانند گوی‌های کوچکی از خورشید در سقف آویزان بودند، حسی از آرامش و صمیمیت را منتقل می‌کرد.

فلور، در حالی که گرمای فنجان سرامیکی قهوه را در دستانش حس می‌کرد و لرزش خفیف انگشتانش را زیر آن پنهان می‌کرد، چشمان درخشانش را به شیشه‌ی بخار گرفته‌ی پنجره دوخته بود. او با نوک انگشتانش خطوطی نامنظم و منحنی روی بخار شیشه می‌کشید؛ گویی می‌خواست با هر خط، راهی برای فرار از تنهایی  پیدا کند. از پشت آن شیشه، سیل جمعیت را می‌دید که با چتر های رنگی در میان کوچه‌های سنگ‌ فرش‌شده‌ی لندن شتاب‌زده در مسیر زندگی‌های پر هرج‌ و مرجشان حرکت می‌کردند.

ناگهان صدای زنگ کوچک و فلزی بالای در کافه، سکوت متفکرانه‌ی محیط را شکست و مردی به داخل قدم گذاشت. اولین چیزی که نگاه فلور را میخکوب کرد، موهایش بود؛ موهایی به رنگ آتش و مس، آن‌قدر زنده و درخشان که گویی تکه‌ای از خورشید پاییزی را از دل یک جنگل دوردست ربوده و در میان خاکستری‌های خفقان‌آور لندن با خود آورده بود. او ژاکت پشمی تیره رنگی به تن داشت که بافت درشت آن، گویای دست‌بافت بودنش بود؛ ژاکتی که با وجود فرسودگی در لبه‌ها، حسی از راحتی و صمیمیت عمیقی را منتقل می‌کرد. لکه‌های کوچک و پراکنده‌ی جوهر روی انگشتانش، مانند خال‌هایی سیاه و نامنظم، گویای ساعت‌ها کلنجار رفتن با کاغذهای زبر و قلم‌های نوک‌پهن بود. او با لحنی آرام و بم، که گویی هر کلمه را با تامل ادا می‌کرد، یک اسپرسوی ساده سفارش داد و سپس به سمتی رفت که صندلی‌های چوبی قدیمی و جیرجیرکننده نزدیک پنجره قرار داشت و درست دو میز آن‌طرف‌تر از فلور نشست.

فلور که تا لحظاتی پیش در دنیای خیالاتی خود غرق بود، نگاهش را از شیشه‌ی بخارگرفته گرفت. بی‌اختیار، گویی نیرویی مغناطیسی و نامرئی او را می‌کشاند، به سمت مرد چرخاند. چیزی در چهره‌ی او، در انحنای شانه‌هایش که گویی باری از اندیشه‌های سنگین و شاید غم‌های شیرین را به دوش می‌کشید و لبخند ملایم و بی‌ریا‌یی که هنگام سفارش اسپرسو به باریستا زد، فلور را در جای خود متوقف کرد. آنچه او را مجذوب کرده بود، زیبایی خیره‌کننده یا تکلفی خاص نبود؛ بلکه گرمایی ساده، خاکی و عمیقاً انسانی بود که در تمام وجود آن مرد جاری بود. فلور به یاد دنیای پرزرق‌وبرق، لباس‌های ابریشمی و لبخندهای تمرین‌شده‌ای افتاد که در زندگی‌اش دیده بود؛ دنیایی سرد که اکنون در برابر حضور این غریبه، پوچ و بی‌معنا به نظر می‌رسید.

در همان لحظه، مرد سرش را بلند کرد. نگاهشان در میان هاله‌ای از بخار برخاسته‌ی قهوه‌ها و نور زرد و گرم کافه، با هم گره خورد. برای چند ثانیه، زمان گویی متوقف شد و صدای همهمه‌ی کافه به پس‌زمینه راند. او لبخندی کوتاه و بی‌آلایش تحویل فلور داد؛ لبخندی که نه برای جلب توجه بود و نه از روی تکلف، بلکه تنها واکنشی ساده به حضور دیگری در آن فضای دنج بود، گویی می‌خواست بگوید"من هم اینجا هستم و تو هم هستی"سپس، با آرامشی خاص و گویی می‌خواست حریم خصوصی‌اش را دوباره بسازد، سرش را پایین انداخت و به صفحات کتابی که همراهش بود خیره شد.

چند دقیقه بعد، وقتی سکوت میان آن‌ها به اوجی رسیده بود، مرد به آرامی از جای خود بلند شد. هنگام عبور از کنار میز فلور، نسیمی کوتاه از رایحه‌ی او فضای اطراف را پر کرد؛ بویی آمیخته به تازگی باران و تلخی چوب خیس که گویی تمام فضای باز و وحشی طبیعت را به داخل آن کافه‌ی کوچک آورده بود. او دم در ایستاد، کلاه نازکی را با آرامش روی موهای آتشینش قرار داد و بی‌آنکه برای آخرین بار به عقب نگاه کند، قدم در خیابان گذاشت و در میان پرده‌ی خاکستری باران و مه لندن، آرام‌آرام ناپدید شد.

فلور همچنان فنجان قهوه را در دستانش گرفته بود؛ قهوه‌ای که حالا دیگر کاملاً سرد شده بود، اما او انگار نمی‌توانست آن را رها کند، گویی گرمای باقی‌مانده در آن فنجان، تنها پیوند ملموس او با حضور آن مرد بود. او حتی اسمش را نمی‌دانست؛ نمی‌دانست از کدام گوشه‌ی دنیا آمده، در چه رویاهایی سیر می‌کند یا چه کاره است. تنها حقیقت موجود این بود که برای اولین بار در تمام زندگی‌اش، تمایلی شدید و ناشناخته در دلش جوانه زده بود؛ دلش می‌خواست از جای خود بلند شود، از کافه بیرون بزند و بی‌آنکه بداند به کجا می‌رسد، یک غریبه را در میان کوچه‌های بارانی دنبال کند.

اما نرفت. همان‌جا در گوشه‌ی دنج کافه‌ی ناتینگ هیل باقی ماند، در حالی که حسی عمیق و مبهم در سینه‌اش می‌دوید؛ حسی که هنوز اسمی برایش پیدا نکرده بود. شاید نام آن حس "عشق در نگاه اول" بود، اما فلور هنوز یاد نگرفته بود که چگونه چنین واژه‌ی بزرگی را در دنیای واقعی به زبان بیاورد و به رسمیت بشناسد.

او از جای خود بلند شد و به پنجره نزدیک شد. باران همچنان می‌بارید و مه به آرامی بر خیابان‌ها می‌غلطید. او به دنبال مرد در میان جمعیت گشت، اما او را پیدا نکرد. تنها چیزی که دید، چترهای رنگی و پالتوهای خیس مردم بود که در میان کوچه‌های سنگ‌ فرش‌ شده‌ی لندن در حرکت بودند.

فلور با یک حس عمیق و ناشناخته، به کافه بازگشت و همان‌جا در گوشه‌ی دنجش نشست. او نمی‌دانست چه اتفاقی قرار است بیفتد، اما می‌دانست که دیگر نمی‌تواند همان شخص قبلی باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
My beauty is just a shell, my true strength is in my heart that never fears.
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 22:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نوجوان که بودم، مادرخوانده‌ام، بانو آیلین، کتابی را برایم می‌خواندند که از آن فقط این بیت یادم است:
- به بازی کویند همسال من، به خاک اندر آمد چنین یال من.

همسالان من مشغول بازی نیستند؛ به هر حال، بیست و پنج-شش سال از عمر من و آن‌ها می‌گذرد؛ اما قطعا همسالان اعیان‌زاده‌ام، با زهر کسانی بر زمین نمی‌افتند که زمانی جلویشان خم و راست می‌شدند.

لعنتی...بانو آیلین همیشه می‌گفتند نباید...اما چه‌گونه می‌توانم نگویم سمی که در شربتم بود، از دست افراد گروه اژدهای سرخ نیست؟ نئویی که آن همه ادعای وفاداری می‌کرد، به محض این که سرم گیج رفت و زمین خوردم، گریخت.

تازه رئیس شده بودم. نئو کنارم ایستاده بود و مدام می‌پرسید:
- قربان، چیزی لازم ندارین؟

ناگهان زنی به سمتمان دوید؛ با ردایی قهوه‌ای و مندرس و گیسوانی سرخ و آشفته. زانو زد.
- آقایون، لطفا...

پیش از آن که بگوید چه می‌خواهد، خنجر نئو به سمت شانه‌ی نحیفش نشانه رفت.

مادر خودم را به خاطر آوردم. نه بانو آیلین را، کسی را که مرا به دنیا آورد. زانو زده بود، می‌گریست و التماس می‌کرد:
- آقا، پسر من مریضه. به خاطر خدا، از کار اخراجش نکنین.

چرا این صحنه را به خاطر آوردم؟ آن هم وقتی...آخ! لعنتی! دوباره خون!

بانو داریا...چرا ایشان به ذهنم آمدند؟ با همان موهای طلایی و چشمان سیاه. بانو آیلین به آن‌ دو چشم می‌گفت:《چشمان آهوگون.》

دستم چرا حتی توان بالا رفتن و تکیه دادن بر دیوار فرسوده‌ی قهوه‌ای را ندارد؟ دوباره بانو داریا...

بچه بودیم، نیمه‌شبی در کالسکه‌ی ایشان پنهان شده بودم تا دست دار و دسته‌ی رز سفید به من نرسد. نمی‌دانم چه شد که گفتم:
- لای پر قو بزرگ شدین و رنج رو نمی‌فهمین.

آن اشک چشمانش...لعنت به من! حتی همین الان هم با یادآوری آن نگاه، قلبم درد می‌گیرد. شاید هم درد قفسه‌ی سینه‌ام به خاطر زهر است؟

همین سال گذشته بود. وقتی نشان خانوادگی پایین مویشان را با خنجر بریدم و به من سیلی زدند...من این‌گونه فکر می‌کردم، یا واقعا در چشمانشان میشد خاطره‌ی آن روز را خواند.

حتما زهر تاثیر خودش را گذاشته که چشمانم حتی سقف نم‌خورده را نمی‌بینند و تمام تنم درد می‌کند. دعای بانو آیلین و دوشیزه داریا تا این جا نگهم داشت؟ شاید باید...
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1405 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
داشتم از دست می‌رفتم. پای سفره‌ای که من پهنش نکرده بودم.
می‌گویند همیشه تر و خشک با هم می‌سوزند اما هیچ‌کس از این صحبت نمی‌کند که وقتی تر باشی و بسوزی، چقدر درد دارد. فکرش را بکن، اول کل شیره‌ی وجودت، دقیقا جلوی چشمانت بیرون کشیده می‌شود و دود می‌شود می‌رود هوا و بعد که خشک شدی، جوری گر میگیری که انگار تنها راه نجاتت سوختن است.
نه عزیزم؛ اینجا کسی از خاکستر بلند نمی‌شود. شانس بیاوری آتش زیر خاکستر نداشته باشی خودش ته خوش شانسی است. من خودم داشتم به چشمان خودم میدیدم که چطور از دست می‌روم. انگار تماشاگر داستانی بودم که خودم در آن هیچ نقشی نداشتم. اما همه چیز را، همه چیز را، با پوست و گوشت و استخوانم حس می‌کردم. صادق باشم، از جایی به بعد در رگ‌هایم چیزی بجز یخ جریان نداشت اما باز هم می‌سوختم. آتش می‌گرفتم، خاکستر می‌شدم و انگار خون‌آشامی سلطنتی باشم باز به زندگی برمی‌گشتم و دوباره از نو گر می‌گرفتم. وای که چقدر حماسی! لعنت به حماسه! لعنت به ایلیاد و اودیسه‌ی هومر و هر حماسه‌ی دیگری روی این کره‌ی خاکی! من فقط می‌خواستم زندگی کنم. همین! اما حالا، داشتم پای سفره‌ای از دست می‌رفتم که من. پهنش. نکرده. بودم!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اردیبهشت 1405 23:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آزادی



پرنده اخم کرد‌. هرگز ندیده بود کسی انقدر به اصطلاح "توی خودش" باشد. روی شاخه درخت پایینی، کرم ابریشم ساکت گوشه ای نشسته بود و برگش را می‌خورد.

- یعنی هیچ وقت پرواز رو تجربه نکردی؟ نمی‌خوای تجربه‌ش کنی؟
- دوست دارم تجربه‌ش کنم.

پرنده ابروهای درهم‌رفته‌اش را باز نکرد؛ نگاهش هنوز آمیخته‌ به حیرت و کمی ترحم بود.
-خب پس چرا فقط "دوست داری"؟ مگه آزادی همین نیست که کاری رو که دوست داری انجام بدی؟

کرم تکه‌ای از برگ را جوید، آرام سرش را بالا آورد.
- آزادی برای من عمل یهویی نیست، سکون قبل از عمله. اینکه بتونم صبر کنم تا چیزی درونم کامل بشه... هنوز آماده پرواز نیستم.

پرنده گیج شد. از وقتی به یاد داشت، در آسمان مشغول پرواز و حس کردن آزادی بود، چرا کرم ابریشم نمی‌تواست مانند او باشد؟ چرا انقدر قبل انجام کارش فکر می‌کرد؟
با لحنی نیمه تمسخر آمیز گفت:
- همیشه همینو می‌گید شما فکرکننده‌ها! دنیا رو از داخل تحلیل های توی سرتون نگاه می‌کنید. ببین، آزادی آسمون رو نمی‌تونی درک کنی تا وقتی خودت وسطش نباشی.

- اما تو هم نمی‌دونی چی میشه وقتی بالا رو نبینی و فقط حسش کنی… آزادی من یه جور آزادی دیگه‌ست، وقتی هیچ‌جا نمی‌ری و آروم آروم رویاهات رو می‌سازی. هیچکس نمی‌تونه ازت بگیره اون لحظه‌ی آروم بودن رو.

پرنده سکوت کرد؛ باد از میان پرهایش گذشت، صدای خش‌خش برگ‌ها از پایین آمد.
- پس تو آزادی رو تو درونت می‌سازی و من بیرون از خودم؟

کرم آرام سرش را تکان داد.
-درسته.‌ هیچکدوممون اشتباه نمی‌کنیم. تو باید بپری تا حسش کنی، من باید منتظر بمونم تا بتونم شکلش بشم.

پرنده لبخند زند.
- عجیبه. یکی دنبال نماد آزادیه، یکی خودش داره تبدیل میشه بهش.

- و وقتی تبدیل بشم، تو شاید دیگه نتونی منو تشخیص بدی.

-اگه اون‌وقت پرواز کردی، قول بده سراغم بیای. می‌خوام بدونم آزادی تو چه‌ شکلیه.

کرم چیزی نگفت. فقط نگاه کوتاهی به بالا انداخت و لبخند زد. پرنده فهمید که جواب را باید در آینده بشنود‌. باد برگ‌های توت را لرزاند. یکی افتاد میان خاک، یکی لای پرهای پرنده گیر کرد. هر دو به‌نحوی آزاد شدند.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 01:26
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین


مرگ برای او درمانی تجویز کرده بود که ملزم به ملاقات با مادرش بود. چطور ممکن بود؟ هزار و اندی سال پیش مادرش بر اثر بیماری فوت کرده بود. حتی حضور خودش در دنیا نیز قاچاقی بود و روحی بود که قادر به لمس دیگر انسان‌ها و اشیا نبود، مگر با عزم و اراده‌ی فراوان که تنها برای لحظاتی دوام داشت.

فکر کردن به همین مورد باعث می‌شود سرجایش متوقف شود. از دور صدای ناقوس ساعت بیگ‌بن در گوشش می‌پیچد و همزمان این سخنان مرگ است که در ذهنش نقش می‌بندد.
- درمان تو اینه که بری و لحظاتی رو با مادرت بگذرونی. مطمئنا غم‌هایی که الان باهاشون سر و کله می‌زنی قابل رفع هستن، اما از راه درست! تنها راه درست، مادره! موفق باشی!

با کنار گذاشتن پازل‌ها در کنار یکدیگر احساس می‌کند پاسخ سوالی که در ذهنش نقش بسته بود نمایان می‌شود. قدرت اراده و احتمالا کمی پارتی‌بازی مرگ تمام مواد اولیه‌ای بود که برای ملاقات با مادرش نیاز داشت. همان‌گونه که هم‌چنان سرجایش ایستاده بود، چشمانش را می‌بندد و سعی می‌کند چهره‌ی مادرش را تصور کند.

سال‌های زیادی از آخرین باری که او را دیده بود می‌گذشت، اما یادش حتی ذره‌ای کم‌رنگ نشده بود. روونا ریونکلاو به همان سرعتی که انتظار داشت تمام ذهنش را با خود پر می‌کند. ابتدا چهره‌ای مهربان دارد که لبخند گرمی به او زده است، اما در چشم بر هم زدنی نیم‌تاج روونا از روی سرش سُر می‌خورد و لحظه‌ای بعد، مادرش را می‌بیند که با غمی بی‌انتها در چشمانش به نیم‌تاج درون دست هلنا خیره شده است.

در همین نقطه از تصورات ذهنی‌اش است که ناگهان احساس می‌کند دستی در دنیای خارج از تصوراتش بر روی شانه‌اش قرار گرفته است. دستی که برخلاف همیشه، این‌بار با تمام وجود احساسش می‌کرد. احساسی که از زمان روح شدنش هرگز نتوانسته بود دوباره آن را تجربه کند. نیازی نداشت بازگردد تا متوجه شود چه اتفاقی در حال رخ دادن است. می‌دانست این دست، دست مادرش است و درمانی که مرگ از آن حرف زده بود سر رسیده است.

هلنا بدون این که توان بازگشتن و مواجهه با مادرش را داشته باشد، لب به سخن می‌گشاید.
- متاسفم. همه چیز تقصیر من بود. از مرگ تو گرفته تا کشته شدن خودم. همه‌ش تقصیر منه.

نیرویی هر دو شانه‌اش را از پشت می‌گیرد و او را به سمت خود بازمی‌گرداند. واقعا مادرش بود. درست مثل خودش شفاف بود. اما در نظرش او روح نبود. درخششی داشت که گویا فرشته بود.
روونا همان چهره‌ی مهربان و لبخند گرمی را بر لب داشت که هربار در ابتدای تصورات ذهنی هلنا ظاهر می‌شود. حالا تنها گذر چند ثانیه کافی بود تا نیم‌تاج از روی سرش لیز بخورد و در دستان هلنا ظاهر شود. اما بیشتر که دقت می‌کرد، خبری از هیچ نیم‌تاجی نبود که بر روی موهای بلند مشکی و زیبای مادرش قرار گرفته باشد.

- این حقیقت نداره. من کسیم که باید متاسف باشم. نباید این حقیقت که سالازار پدرته رو پنهان می‌کردم. بعدش فکر کردم به خاطر گناه این پنهان‌کاری برای همیشه از دست دادمت. چنان تمام فکر و ذکرم دیدن تو پیش از مرگم بود که متوجه نبودم ممکنه با فرستادن بارون به دنبالت باعث بشم چه بلایی به سرت بیاد.

اشک‌هایی که در حین شنیدن سخنان روونا در چشمانش حلقه زده بودند، حالا با سرعت و شدت در حال جاری شدن بودند. این‌بار نیروی آغوش مادرش است که او را با کشیدن به سمت خود در برمی‌گیرد. روونا در گوشش زیر لب زمزمه می‌کند:
- این ندیدنِ تو بود که دردناک بود، نه از دست دادن نیم‌تاج. تو همیشه برای من با ارزش‌ترین بودی، هستی و خواهی بود.

با این که هلنا هم‌چنان می‌خواست که در آغوش پر از مهر مادرش باقی بماند، اما برای روونا زمان رفتن فرا رسیده بود. او تنها لحظاتی را قرض گرفته بود تا فرصت پیدا کند به ملاقات دخترش بیاید. پس از هلنا جدا می‌شود و بعنوان آخرین کلام می‌گوید:
- به خاطر من، زندگی کن. همون دختر شاداب و سرزنده‌ای که همیشه بودی. تو لیاقتشو داری.

لب‌های روونا بر روی یکدیگر قرار می‌گیرند و دوباره گرم‌ترین لبخندی که در عالم هستی هلنا می‌توانست شاهدش باشد بر صورت مادرش نقش می‌بندد. پیکر درخشان روونا ناپدید می‌شود و دستان جستجوگر هلنا که با فریادِ "مامان" جلو آمده بودند تنها هوای خالی از وجود مادرش را لمس می‌کند.

مادرش رفته بود، اما همان چند لحظه حضورش دوباره قلب خفته‌اش را به تپش در آورده بود.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1405 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگ در می‌زند ؟
ایده‌ای کمی برگرفته از نمایشنامه‌ی مرگ در می‌زند.


مرگ در نمی‌زند. نه، او کت و شلوارش را اتو نمی‌زند و با کراوتِ قرمزش، جلوی در خانه‌ات نمی‌ایستد و زنگ آن را به صدا در نمی‌آورد.
او حتی صبر نمی‌کند تا با تو کمی شطرنج بازی کند! او می‌آید. به هر حال. از هر کجا که دلش می‌خواهد می‌آید. هر وقت هم که دلش می‌خواهد می‌آید. دست خالی می‌آید. اما اگر بدشانس باشی، با دست پر می‌رود. حتی اگر قفلی فولادین به در خانه‌ات بزنی و تمام پنجره‌ها را ببندی؛ باز هم می‌آید. حتی اگر به جزایری دور از اینجا هم سفر کنی؛ سایه‌اش همیشه دنبالت می‌آید و بالاخره یک روز، می‌رود اما کار را ناتمام نمی‌گذارد.
و ای کاش روزی که او را ملاقات می‌کنی؛ روز هالووین باشد.
وقتی درست در همان نزدیکی‌ها است؛ حس می‌کنی دوباره زندانی‌ای از از آزکابان فرار کرده و دمنتورها همه‌جا را دنبال او می‌گردند. حتی خانه‌ی خود تو را.
داسش زیر گلویت است، نمی‌توانی حتی از جایَت جُم بخوری. اوه، و ای کاش که می‌توانستی.
و حتی اگر کمی؛ فقط کمی سعی کنی از زیر چنگال‌های ترسناک او در بروی، مثلا، همه‌چیز را پاک کنی و هویت جدید برای خودت بسازی و به قاره‌ای جدید سفر کنی، فقط صورت مسئله را پاک کردی و تنها چیزی که ما به آن نیاز داریم، راه حل است.
اگر انسان می‌توانست روزِ رفتنش را خودش بنویسد، شاید دنیا رنگ عدالت می‌گرفت؛ شاید اشک‌ها حساب‌شده‌تر جاری می‌شدند. اما چه کسی می‌تواند زیبایی را در جهانی ببیند که مرگ، دیگر راز نیست؟ جهانی که در آن همه، پایان را می‌دانند، دیگر آغاز را جدی نمی‌گیرند.
اما شاید راز همین باشد؛ که ندانستن، ما را به زیستن هل می‌دهد، و عبورِ بی‌خبر، معنای ماندن را می‌سازد. چه بسا اگر پایان را می‌دانستیم،
لحظه‌ها بی‌معنا می‌شدند و امید، چمدان بسته از جهان می‌رفت. شاید همین بی‌خبری‌ست که به ما جرأتِ ساختن می‌دهد، که اشک را واقعی‌تر و لبخند را ضروری‌تر می‌کند، وگرنه زندگی، نقشه‌ای از پیش‌نوشته بود که هیچ‌کس دلش نمی‌خواست آن را تا آخر بخواند. تا آخر آن زندگی کند و تنها برای پایانی زودتر آرزو می‌کرد.
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1405 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
دلم گرفته بود؛ همین.
پس وقتی لیوان قهوه‌ام را برداشتم و روی صندلی کنار پنجره، در اولین کافی‌شاپی که دیده بودم نشستم، نه به دنبال پز دادن بودم، نه وانمود کردن به چیزی که نبودم و نه حتی یک هم‌زبان. نه؛ مدت‌ها بود بی‌خیال درک شدن شده بودم. تلاش‌های بی‌حاصل یک انسان در تمام مدت زندگیش برای درک شدن... چقدر مسخره. طولی نمی‌کشد که همه بالاخره می‌فهمند؛ شاید هم نه. به هر حال اهمیتی ندارد.
بگذریم؛ همیشه برایم راحت‌تر بود تا در دل کتاب‌ها زندگی کنم. آن‌قدر تخلیم قوی بود که خودم را به زور هم که شده، جا می‌دادم وسط اولین داستانی که توجهم را جلب می‌کرد؛ درست مثل وقتی که برای آخرین شیرینی، درون ظرف پذیرایی جایی نیست و آن را می‌چپانی بین دو شیرینی دیگر جوری که تمام خامه‌هایش بیرون می‌زند و قسمت‌های دیگرش کمی پودر می‌شود؛ همانقدر عجیب، همانقدر زورکی. بعد از آن هم آنقدر درون داستان غرق می‌شدم که وقتی خودم را در دنیای واقعی میافتم، چنان دلتنگی عجیبی به قلبم چنگ می‌زد که دلم می‌خواست یک در باز شود و از آن وارد داستان شوم و همانجا زندگی کنم. حتی برای خودم هم عجیب بود؛ چون داستان‌هایی که خودم را در آن می‌یافتم گاهی به مراتب پر فراز و نشیب‌تر و حتی دردناک‌تر از زندگی واقعیم بودند و سال‌ها طول کشید تا بفهمم آن‌چیزی که باعث می‌شود دلم بخواهد وارد آن داستان‌ها شوم، نه درد و چالش‌هایش، بلکه توانایی کنترل اوضاع و پایان خوش آن است. همیشه می‌دانستم پایان داستان خوش است؛ خودم آن را می‌نوشتم. خودم افسارش را به دست می‌گرفتم. همین احساس کنترل ساده چنان مرا غرق در خود می‌کرد که وقتی پای زندگی واقعی به میان می‌رسید از شدت سرزنش دوباره پرتاب می‌شدم وسط همان داستان‌ها و تصورات. سرزنش از چه؟ خیلی ساده بود. سرزنش از اینکه وقت گرانبهای خودم را صرف فکر کردن به یک دنیای خیالی کرده بودم در حالی که باید پا می‌شدم و زندگیم را می‌ساختم.
آه کشیدم و آخرین جرعه‌ی قهوه را هم نوشیدم. باید بلند می‌شدم و می‌رفتم زندگیم را می‌ساختم اما دلم نمی‌خواست. این اواخر زندگی چنان با دقت سنگ‌هایی غول‌آسا را سر راهم می‌گذاشت که کم مانده بود باور کنم با شخص خودم پدرکشتگی دارد؛ اما بعد به اطرافم نگاه می‌کردم و می‌دیدم تقریبا تمام آدم‌های اطرافم همینند. فقط بعضی‌ها درگیر داستان‌سرایی‌ در زندگیشان نمی‌شوند. اولین باری که فهمیدم همه مثل من توی ذهن‌شان پر از سناریو و داستان‌های متفاوت نیست، از تعجب زیاد دهان ذهنی‌ام باز مانده بود (معمولا دهان جسمی‌ام باز نمی‌ماند؛ گاهی خسته‌تر از آنم که بخواهم فکم را حرکت دهم) اما بعد دیدم تعداد آدم‌هایی که اینطورند، کم هم نیست. هنوز هم نمی‌دانم داخل ذهن‌هایشان چه می‌گذرد یا حتی دقیقا مغزشان چطور کار می‌کند اما خب به هرحال چنین افرادی وجود دارند. عجیبند، شاید حتی برای من به اندازه‌ي دایناسورها غیرواقعی و ناشناخته باشند اما به هرحال وجود دارند. (اگر شما هم از این افراد هستید، عذرخواهی می‌کنم. واقعا دایناسور نیستید!)
باید تا قبل از اینکه بیشتر در ذهنم داستان سرایی کنم، بروم و پول قهوه‌ام را حساب کنم. زندگی واقعی منتظر من است. متاسفانه.
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1405/1/17 15:45:51
All sins are attempts to fill voids
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 14 فروردین 1405 14:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
والتر دارد می‌آید. از چشمان خون‌گرفته‌اش معلوم است دیشب نخوابیده‌. نرده را گرفت؛ معلوم است سرش گیج می‌رود.

چند سال پیش، من هم با همین وضع از پله‌های خانه‌ انتهای بست اسپینر پایین آمدم. یک بار نبود، چندین‌بار بود؛ تا این که کتک خوردن از توبیاس عادتم شد.

سیلی‌ دست بزرگ و گرم همسرم بر گوشم نواخته شد. توبیاس موهایم را کشید. بغضش را فرو خورد و سرش را برگرداند.
- چه‌جوری باهاس بهت بفهمونم اون روزا که خانم معلم بودی، تموم شد رفت؟

لب گزیدم و هیچ نگفتم. هنوز هم حالم از آتشین‌‌بازی به هم می‌خورد؛ دیگر آن موقع که جوان بودم و آرمان‌گرا که وضع بدتر بود!

خدای من! والتر غش کرد...نه، خوشبختانه فقط زمین خورد. چه سبک شده! بازویش چه‌قدر سرد است!

چشمانش به آسمان رخت طلوع‌پوشیده خیره شده‌اند‌؛ حتما دارد فکر می‌کند. دوشیزه داریا؟ البته، آن‌قدر دوستش دارد که با این همه بیدادش، همچنان نامش بر لبش باشد. با وجود این که بارها گفته از والتر مارتین متنفر است؛ با وجود این که دست ظریف، ولی نیرومندش بارها برای سیلی زدن به او بلند شده و چشمان سیه آهوگونش، بارها با اشمئزاز به او خیره شده‌اند، همچنان از خاطر والتر نرفته.


بیست و پنج سالم بود. تازه مادر شده بودم. هفت سال از ازدواجم با توبیاس می‌گذشت.

پسرم کوچک و لاغر بود و توبیاس خیلی دلش می‌خواست این را به رخ بکشد؛ اما من به حرف‌هایش می‌خندیدم و خنده ام از جنس خنده‌ی زنان به شوخی‌های شوهرشان نبود.

بچه‌ام را به سینه می‌فشردم و نمی‌گذاشتم توبیاس داخل شود. می‌ترسیدم دوباره کتکم بزند یا فرزندم را بیازارد.

والتر چه می‌گوید؟ تمنای وصالش نیست و با عشق خوش است! به بی‌مهری‌ها خو گرفته، در بند انتقام نیست‌‌‌...
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1405 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
"Tell me it was real..." I said, my voice breaking and I can swear I saw a flicker of softness in his eyes before it hardened to two beautifull icy stones.i
He took a step towards me "nothing is real little bird. We just assume reality."i
"But it was real" I insist, stomping my foot like a little kid, trying to fight the sadness that threatens to consume me whole
He cups my cheek, brushing imaginary tears "You need to let go, little bird. You need to learn how to fly" the act is so soothing that if I didn't know better, I'd believe he actually cared.i
"What if I don't want to?i"
I can see his struggle to not scowl at me.i
"Little bird"He warns
"I mean it!i"
"Then you'll die"
"What?" I'm so taken aback that I can feel my eyes pop out of their socketsi
"Birds that can't fly die"
the words hit me so hard I feel like I'm falling of the edge of sanity and then I whisper "What if I didn't want to be a bird all along?i"
All sins are attempts to fill voids