مرگ برای او درمانی تجویز کرده بود که ملزم به ملاقات با مادرش بود. چطور ممکن بود؟ هزار و اندی سال پیش مادرش بر اثر بیماری فوت کرده بود. حتی حضور خودش در دنیا نیز قاچاقی بود و روحی بود که قادر به لمس دیگر انسانها و اشیا نبود، مگر با عزم و ارادهی فراوان که تنها برای لحظاتی دوام داشت.
فکر کردن به همین مورد باعث میشود سرجایش متوقف شود. از دور صدای ناقوس ساعت بیگبن در گوشش میپیچد و همزمان این سخنان مرگ است که در ذهنش نقش میبندد.
- درمان تو اینه که بری و لحظاتی رو با مادرت بگذرونی. مطمئنا غمهایی که الان باهاشون سر و کله میزنی قابل رفع هستن، اما از راه درست! تنها راه درست، مادره! موفق باشی!
با کنار گذاشتن پازلها در کنار یکدیگر احساس میکند پاسخ سوالی که در ذهنش نقش بسته بود نمایان میشود. قدرت اراده و احتمالا کمی پارتیبازی مرگ تمام مواد اولیهای بود که برای ملاقات با مادرش نیاز داشت. همانگونه که همچنان سرجایش ایستاده بود، چشمانش را میبندد و سعی میکند چهرهی مادرش را تصور کند.
سالهای زیادی از آخرین باری که او را دیده بود میگذشت، اما یادش حتی ذرهای کمرنگ نشده بود. روونا ریونکلاو به همان سرعتی که انتظار داشت تمام ذهنش را با خود پر میکند. ابتدا چهرهای مهربان دارد که لبخند گرمی به او زده است، اما در چشم بر هم زدنی نیمتاج روونا از روی سرش سُر میخورد و لحظهای بعد، مادرش را میبیند که با غمی بیانتها در چشمانش به نیمتاج درون دست هلنا خیره شده است.
در همین نقطه از تصورات ذهنیاش است که ناگهان احساس میکند دستی در دنیای خارج از تصوراتش بر روی شانهاش قرار گرفته است. دستی که برخلاف همیشه، اینبار با تمام وجود احساسش میکرد. احساسی که از زمان روح شدنش هرگز نتوانسته بود دوباره آن را تجربه کند. نیازی نداشت بازگردد تا متوجه شود چه اتفاقی در حال رخ دادن است. میدانست این دست، دست مادرش است و درمانی که مرگ از آن حرف زده بود سر رسیده است.
هلنا بدون این که توان بازگشتن و مواجهه با مادرش را داشته باشد، لب به سخن میگشاید.
- متاسفم. همه چیز تقصیر من بود. از مرگ تو گرفته تا کشته شدن خودم. همهش تقصیر منه.
نیرویی هر دو شانهاش را از پشت میگیرد و او را به سمت خود بازمیگرداند. واقعا مادرش بود. درست مثل خودش شفاف بود. اما در نظرش او روح نبود. درخششی داشت که گویا فرشته بود.
روونا همان چهرهی مهربان و لبخند گرمی را بر لب داشت که هربار در ابتدای تصورات ذهنی هلنا ظاهر میشود. حالا تنها گذر چند ثانیه کافی بود تا نیمتاج از روی سرش لیز بخورد و در دستان هلنا ظاهر شود. اما بیشتر که دقت میکرد، خبری از هیچ نیمتاجی نبود که بر روی موهای بلند مشکی و زیبای مادرش قرار گرفته باشد.
- این حقیقت نداره. من کسیم که باید متاسف باشم. نباید این حقیقت که سالازار پدرته رو پنهان میکردم. بعدش فکر کردم به خاطر گناه این پنهانکاری برای همیشه از دست دادمت. چنان تمام فکر و ذکرم دیدن تو پیش از مرگم بود که متوجه نبودم ممکنه با فرستادن بارون به دنبالت باعث بشم چه بلایی به سرت بیاد.
اشکهایی که در حین شنیدن سخنان روونا در چشمانش حلقه زده بودند، حالا با سرعت و شدت در حال جاری شدن بودند. اینبار نیروی آغوش مادرش است که او را با کشیدن به سمت خود در برمیگیرد. روونا در گوشش زیر لب زمزمه میکند:
- این ندیدنِ تو بود که دردناک بود، نه از دست دادن نیمتاج. تو همیشه برای من با ارزشترین بودی، هستی و خواهی بود.
با این که هلنا همچنان میخواست که در آغوش پر از مهر مادرش باقی بماند، اما برای روونا زمان رفتن فرا رسیده بود. او تنها لحظاتی را قرض گرفته بود تا فرصت پیدا کند به ملاقات دخترش بیاید. پس از هلنا جدا میشود و بعنوان آخرین کلام میگوید:
- به خاطر من، زندگی کن. همون دختر شاداب و سرزندهای که همیشه بودی. تو لیاقتشو داری.
لبهای روونا بر روی یکدیگر قرار میگیرند و دوباره گرمترین لبخندی که در عالم هستی هلنا میتوانست شاهدش باشد بر صورت مادرش نقش میبندد. پیکر درخشان روونا ناپدید میشود و دستان جستجوگر هلنا که با فریادِ "مامان" جلو آمده بودند تنها هوای خالی از وجود مادرش را لمس میکند.
مادرش رفته بود، اما همان چند لحظه حضورش دوباره قلب خفتهاش را به تپش در آورده بود.