جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

ماجراهای مردم شهر لندن

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1405 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
داشتم از دست می‌رفتم. پای سفره‌ای که من پهنش نکرده بودم.
می‌گویند همیشه تر و خشک با هم می‌سوزند اما هیچ‌کس از این صحبت نمی‌کند که وقتی تر باشی و بسوزی، چقدر درد دارد. فکرش را بکن، اول کل شیره‌ی وجودت، دقیقا جلوی چشمانت بیرون کشیده می‌شود و دود می‌شود می‌رود هوا و بعد که خشک شدی، جوری گر میگیری که انگار تنها راه نجاتت سوختن است.
نه عزیزم؛ اینجا کسی از خاکستر بلند نمی‌شود. شانس بیاوری آتش زیر خاکستر نداشته باشی خودش ته خوش شانسی است. من خودم داشتم به چشمان خودم میدیدم که چطور از دست می‌روم. انگار تماشاگر داستانی بودم که خودم در آن هیچ نقشی نداشتم. اما همه چیز را، همه چیز را، با پوست و گوشت و استخوانم حس می‌کردم. صادق باشم، از جایی به بعد در رگ‌هایم چیزی بجز یخ جریان نداشت اما باز هم می‌سوختم. آتش می‌گرفتم، خاکستر می‌شدم و انگار خون‌آشامی سلطنتی باشم باز به زندگی برمی‌گشتم و دوباره از نو گر می‌گرفتم. وای که چقدر حماسی! لعنت به حماسه! لعنت به ایلیاد و اودیسه‌ی هومر و هر حماسه‌ی دیگری روی این کره‌ی خاکی! من فقط می‌خواستم زندگی کنم. همین! اما حالا، داشتم پای سفره‌ای از دست می‌رفتم که من. پهنش. نکرده. بودم!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اردیبهشت 1405 23:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آزادی



پرنده اخم کرد‌. هرگز ندیده بود کسی انقدر به اصطلاح "توی خودش" باشد. روی شاخه درخت پایینی، کرم ابریشم ساکت گوشه ای نشسته بود و برگش را می‌خورد.

- یعنی هیچ وقت پرواز رو تجربه نکردی؟ نمی‌خوای تجربه‌ش کنی؟
- دوست دارم تجربه‌ش کنم.

پرنده ابروهای درهم‌رفته‌اش را باز نکرد؛ نگاهش هنوز آمیخته‌ به حیرت و کمی ترحم بود.
-خب پس چرا فقط "دوست داری"؟ مگه آزادی همین نیست که کاری رو که دوست داری انجام بدی؟

کرم تکه‌ای از برگ را جوید، آرام سرش را بالا آورد.
- آزادی برای من عمل یهویی نیست، سکون قبل از عمله. اینکه بتونم صبر کنم تا چیزی درونم کامل بشه... هنوز آماده پرواز نیستم.

پرنده گیج شد. از وقتی به یاد داشت، در آسمان مشغول پرواز و حس کردن آزادی بود، چرا کرم ابریشم نمی‌تواست مانند او باشد؟ چرا انقدر قبل انجام کارش فکر می‌کرد؟
با لحنی نیمه تمسخر آمیز گفت:
- همیشه همینو می‌گید شما فکرکننده‌ها! دنیا رو از داخل تحلیل های توی سرتون نگاه می‌کنید. ببین، آزادی آسمون رو نمی‌تونی درک کنی تا وقتی خودت وسطش نباشی.

- اما تو هم نمی‌دونی چی میشه وقتی بالا رو نبینی و فقط حسش کنی… آزادی من یه جور آزادی دیگه‌ست، وقتی هیچ‌جا نمی‌ری و آروم آروم رویاهات رو می‌سازی. هیچکس نمی‌تونه ازت بگیره اون لحظه‌ی آروم بودن رو.

پرنده سکوت کرد؛ باد از میان پرهایش گذشت، صدای خش‌خش برگ‌ها از پایین آمد.
- پس تو آزادی رو تو درونت می‌سازی و من بیرون از خودم؟

کرم آرام سرش را تکان داد.
-درسته.‌ هیچکدوممون اشتباه نمی‌کنیم. تو باید بپری تا حسش کنی، من باید منتظر بمونم تا بتونم شکلش بشم.

پرنده لبخند زند.
- عجیبه. یکی دنبال نماد آزادیه، یکی خودش داره تبدیل میشه بهش.

- و وقتی تبدیل بشم، تو شاید دیگه نتونی منو تشخیص بدی.

-اگه اون‌وقت پرواز کردی، قول بده سراغم بیای. می‌خوام بدونم آزادی تو چه‌ شکلیه.

کرم چیزی نگفت. فقط نگاه کوتاهی به بالا انداخت و لبخند زد. پرنده فهمید که جواب را باید در آینده بشنود‌. باد برگ‌های توت را لرزاند. یکی افتاد میان خاک، یکی لای پرهای پرنده گیر کرد. هر دو به‌نحوی آزاد شدند.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 01:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین


مرگ برای او درمانی تجویز کرده بود که ملزم به ملاقات با مادرش بود. چطور ممکن بود؟ هزار و اندی سال پیش مادرش بر اثر بیماری فوت کرده بود. حتی حضور خودش در دنیا نیز قاچاقی بود و روحی بود که قادر به لمس دیگر انسان‌ها و اشیا نبود، مگر با عزم و اراده‌ی فراوان که تنها برای لحظاتی دوام داشت.

فکر کردن به همین مورد باعث می‌شود سرجایش متوقف شود. از دور صدای ناقوس ساعت بیگ‌بن در گوشش می‌پیچد و همزمان این سخنان مرگ است که در ذهنش نقش می‌بندد.
- درمان تو اینه که بری و لحظاتی رو با مادرت بگذرونی. مطمئنا غم‌هایی که الان باهاشون سر و کله می‌زنی قابل رفع هستن، اما از راه درست! تنها راه درست، مادره! موفق باشی!

با کنار گذاشتن پازل‌ها در کنار یکدیگر احساس می‌کند پاسخ سوالی که در ذهنش نقش بسته بود نمایان می‌شود. قدرت اراده و احتمالا کمی پارتی‌بازی مرگ تمام مواد اولیه‌ای بود که برای ملاقات با مادرش نیاز داشت. همان‌گونه که هم‌چنان سرجایش ایستاده بود، چشمانش را می‌بندد و سعی می‌کند چهره‌ی مادرش را تصور کند.

سال‌های زیادی از آخرین باری که او را دیده بود می‌گذشت، اما یادش حتی ذره‌ای کم‌رنگ نشده بود. روونا ریونکلاو به همان سرعتی که انتظار داشت تمام ذهنش را با خود پر می‌کند. ابتدا چهره‌ای مهربان دارد که لبخند گرمی به او زده است، اما در چشم بر هم زدنی نیم‌تاج روونا از روی سرش سُر می‌خورد و لحظه‌ای بعد، مادرش را می‌بیند که با غمی بی‌انتها در چشمانش به نیم‌تاج درون دست هلنا خیره شده است.

در همین نقطه از تصورات ذهنی‌اش است که ناگهان احساس می‌کند دستی در دنیای خارج از تصوراتش بر روی شانه‌اش قرار گرفته است. دستی که برخلاف همیشه، این‌بار با تمام وجود احساسش می‌کرد. احساسی که از زمان روح شدنش هرگز نتوانسته بود دوباره آن را تجربه کند. نیازی نداشت بازگردد تا متوجه شود چه اتفاقی در حال رخ دادن است. می‌دانست این دست، دست مادرش است و درمانی که مرگ از آن حرف زده بود سر رسیده است.

هلنا بدون این که توان بازگشتن و مواجهه با مادرش را داشته باشد، لب به سخن می‌گشاید.
- متاسفم. همه چیز تقصیر من بود. از مرگ تو گرفته تا کشته شدن خودم. همه‌ش تقصیر منه.

نیرویی هر دو شانه‌اش را از پشت می‌گیرد و او را به سمت خود بازمی‌گرداند. واقعا مادرش بود. درست مثل خودش شفاف بود. اما در نظرش او روح نبود. درخششی داشت که گویا فرشته بود.
روونا همان چهره‌ی مهربان و لبخند گرمی را بر لب داشت که هربار در ابتدای تصورات ذهنی هلنا ظاهر می‌شود. حالا تنها گذر چند ثانیه کافی بود تا نیم‌تاج از روی سرش لیز بخورد و در دستان هلنا ظاهر شود. اما بیشتر که دقت می‌کرد، خبری از هیچ نیم‌تاجی نبود که بر روی موهای بلند مشکی و زیبای مادرش قرار گرفته باشد.

- این حقیقت نداره. من کسیم که باید متاسف باشم. نباید این حقیقت که سالازار پدرته رو پنهان می‌کردم. بعدش فکر کردم به خاطر گناه این پنهان‌کاری برای همیشه از دست دادمت. چنان تمام فکر و ذکرم دیدن تو پیش از مرگم بود که متوجه نبودم ممکنه با فرستادن بارون به دنبالت باعث بشم چه بلایی به سرت بیاد.

اشک‌هایی که در حین شنیدن سخنان روونا در چشمانش حلقه زده بودند، حالا با سرعت و شدت در حال جاری شدن بودند. این‌بار نیروی آغوش مادرش است که او را با کشیدن به سمت خود در برمی‌گیرد. روونا در گوشش زیر لب زمزمه می‌کند:
- این ندیدنِ تو بود که دردناک بود، نه از دست دادن نیم‌تاج. تو همیشه برای من با ارزش‌ترین بودی، هستی و خواهی بود.

با این که هلنا هم‌چنان می‌خواست که در آغوش پر از مهر مادرش باقی بماند، اما برای روونا زمان رفتن فرا رسیده بود. او تنها لحظاتی را قرض گرفته بود تا فرصت پیدا کند به ملاقات دخترش بیاید. پس از هلنا جدا می‌شود و بعنوان آخرین کلام می‌گوید:
- به خاطر من، زندگی کن. همون دختر شاداب و سرزنده‌ای که همیشه بودی. تو لیاقتشو داری.

لب‌های روونا بر روی یکدیگر قرار می‌گیرند و دوباره گرم‌ترین لبخندی که در عالم هستی هلنا می‌توانست شاهدش باشد بر صورت مادرش نقش می‌بندد. پیکر درخشان روونا ناپدید می‌شود و دستان جستجوگر هلنا که با فریادِ "مامان" جلو آمده بودند تنها هوای خالی از وجود مادرش را لمس می‌کند.

مادرش رفته بود، اما همان چند لحظه حضورش دوباره قلب خفته‌اش را به تپش در آورده بود.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1405 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگ در می‌زند ؟
ایده‌ای کمی برگرفته از نمایشنامه‌ی مرگ در می‌زند.


مرگ در نمی‌زند. نه، او کت و شلوارش را اتو نمی‌زند و با کراوتِ قرمزش، جلوی در خانه‌ات نمی‌ایستد و زنگ آن را به صدا در نمی‌آورد.
او حتی صبر نمی‌کند تا با تو کمی شطرنج بازی کند! او می‌آید. به هر حال. از هر کجا که دلش می‌خواهد می‌آید. هر وقت هم که دلش می‌خواهد می‌آید. دست خالی می‌آید. اما اگر بدشانس باشی، با دست پر می‌رود. حتی اگر قفلی فولادین به در خانه‌ات بزنی و تمام پنجره‌ها را ببندی؛ باز هم می‌آید. حتی اگر به جزایری دور از اینجا هم سفر کنی؛ سایه‌اش همیشه دنبالت می‌آید و بالاخره یک روز، می‌رود اما کار را ناتمام نمی‌گذارد.
و ای کاش روزی که او را ملاقات می‌کنی؛ روز هالووین باشد.
وقتی درست در همان نزدیکی‌ها است؛ حس می‌کنی دوباره زندانی‌ای از از آزکابان فرار کرده و دمنتورها همه‌جا را دنبال او می‌گردند. حتی خانه‌ی خود تو را.
داسش زیر گلویت است، نمی‌توانی حتی از جایَت جُم بخوری. اوه، و ای کاش که می‌توانستی.
و حتی اگر کمی؛ فقط کمی سعی کنی از زیر چنگال‌های ترسناک او در بروی، مثلا، همه‌چیز را پاک کنی و هویت جدید برای خودت بسازی و به قاره‌ای جدید سفر کنی، فقط صورت مسئله را پاک کردی و تنها چیزی که ما به آن نیاز داریم، راه حل است.
اگر انسان می‌توانست روزِ رفتنش را خودش بنویسد، شاید دنیا رنگ عدالت می‌گرفت؛ شاید اشک‌ها حساب‌شده‌تر جاری می‌شدند. اما چه کسی می‌تواند زیبایی را در جهانی ببیند که مرگ، دیگر راز نیست؟ جهانی که در آن همه، پایان را می‌دانند، دیگر آغاز را جدی نمی‌گیرند.
اما شاید راز همین باشد؛ که ندانستن، ما را به زیستن هل می‌دهد، و عبورِ بی‌خبر، معنای ماندن را می‌سازد. چه بسا اگر پایان را می‌دانستیم،
لحظه‌ها بی‌معنا می‌شدند و امید، چمدان بسته از جهان می‌رفت. شاید همین بی‌خبری‌ست که به ما جرأتِ ساختن می‌دهد، که اشک را واقعی‌تر و لبخند را ضروری‌تر می‌کند، وگرنه زندگی، نقشه‌ای از پیش‌نوشته بود که هیچ‌کس دلش نمی‌خواست آن را تا آخر بخواند. تا آخر آن زندگی کند و تنها برای پایانی زودتر آرزو می‌کرد.
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1405 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
دلم گرفته بود؛ همین.
پس وقتی لیوان قهوه‌ام را برداشتم و روی صندلی کنار پنجره، در اولین کافی‌شاپی که دیده بودم نشستم، نه به دنبال پز دادن بودم، نه وانمود کردن به چیزی که نبودم و نه حتی یک هم‌زبان. نه؛ مدت‌ها بود بی‌خیال درک شدن شده بودم. تلاش‌های بی‌حاصل یک انسان در تمام مدت زندگیش برای درک شدن... چقدر مسخره. طولی نمی‌کشد که همه بالاخره می‌فهمند؛ شاید هم نه. به هر حال اهمیتی ندارد.
بگذریم؛ همیشه برایم راحت‌تر بود تا در دل کتاب‌ها زندگی کنم. آن‌قدر تخلیم قوی بود که خودم را به زور هم که شده، جا می‌دادم وسط اولین داستانی که توجهم را جلب می‌کرد؛ درست مثل وقتی که برای آخرین شیرینی، درون ظرف پذیرایی جایی نیست و آن را می‌چپانی بین دو شیرینی دیگر جوری که تمام خامه‌هایش بیرون می‌زند و قسمت‌های دیگرش کمی پودر می‌شود؛ همانقدر عجیب، همانقدر زورکی. بعد از آن هم آنقدر درون داستان غرق می‌شدم که وقتی خودم را در دنیای واقعی میافتم، چنان دلتنگی عجیبی به قلبم چنگ می‌زد که دلم می‌خواست یک در باز شود و از آن وارد داستان شوم و همانجا زندگی کنم. حتی برای خودم هم عجیب بود؛ چون داستان‌هایی که خودم را در آن می‌یافتم گاهی به مراتب پر فراز و نشیب‌تر و حتی دردناک‌تر از زندگی واقعیم بودند و سال‌ها طول کشید تا بفهمم آن‌چیزی که باعث می‌شود دلم بخواهد وارد آن داستان‌ها شوم، نه درد و چالش‌هایش، بلکه توانایی کنترل اوضاع و پایان خوش آن است. همیشه می‌دانستم پایان داستان خوش است؛ خودم آن را می‌نوشتم. خودم افسارش را به دست می‌گرفتم. همین احساس کنترل ساده چنان مرا غرق در خود می‌کرد که وقتی پای زندگی واقعی به میان می‌رسید از شدت سرزنش دوباره پرتاب می‌شدم وسط همان داستان‌ها و تصورات. سرزنش از چه؟ خیلی ساده بود. سرزنش از اینکه وقت گرانبهای خودم را صرف فکر کردن به یک دنیای خیالی کرده بودم در حالی که باید پا می‌شدم و زندگیم را می‌ساختم.
آه کشیدم و آخرین جرعه‌ی قهوه را هم نوشیدم. باید بلند می‌شدم و می‌رفتم زندگیم را می‌ساختم اما دلم نمی‌خواست. این اواخر زندگی چنان با دقت سنگ‌هایی غول‌آسا را سر راهم می‌گذاشت که کم مانده بود باور کنم با شخص خودم پدرکشتگی دارد؛ اما بعد به اطرافم نگاه می‌کردم و می‌دیدم تقریبا تمام آدم‌های اطرافم همینند. فقط بعضی‌ها درگیر داستان‌سرایی‌ در زندگیشان نمی‌شوند. اولین باری که فهمیدم همه مثل من توی ذهن‌شان پر از سناریو و داستان‌های متفاوت نیست، از تعجب زیاد دهان ذهنی‌ام باز مانده بود (معمولا دهان جسمی‌ام باز نمی‌ماند؛ گاهی خسته‌تر از آنم که بخواهم فکم را حرکت دهم) اما بعد دیدم تعداد آدم‌هایی که اینطورند، کم هم نیست. هنوز هم نمی‌دانم داخل ذهن‌هایشان چه می‌گذرد یا حتی دقیقا مغزشان چطور کار می‌کند اما خب به هرحال چنین افرادی وجود دارند. عجیبند، شاید حتی برای من به اندازه‌ي دایناسورها غیرواقعی و ناشناخته باشند اما به هرحال وجود دارند. (اگر شما هم از این افراد هستید، عذرخواهی می‌کنم. واقعا دایناسور نیستید!)
باید تا قبل از اینکه بیشتر در ذهنم داستان سرایی کنم، بروم و پول قهوه‌ام را حساب کنم. زندگی واقعی منتظر من است. متاسفانه.
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1405/1/17 15:45:51
All sins are attempts to fill voids
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 14 فروردین 1405 14:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
والتر دارد می‌آید. از چشمان خون‌گرفته‌اش معلوم است دیشب نخوابیده‌. نرده را گرفت؛ معلوم است سرش گیج می‌رود.

چند سال پیش، من هم با همین وضع از پله‌های خانه‌ انتهای بست اسپینر پایین آمدم. یک بار نبود، چندین‌بار بود؛ تا این که کتک خوردن از توبیاس عادتم شد.

سیلی‌ دست بزرگ و گرم همسرم بر گوشم نواخته شد. توبیاس موهایم را کشید. بغضش را فرو خورد و سرش را برگرداند.
- چه‌جوری باهاس بهت بفهمونم اون روزا که خانم معلم بودی، تموم شد رفت؟

لب گزیدم و هیچ نگفتم. هنوز هم حالم از آتشین‌‌بازی به هم می‌خورد؛ دیگر آن موقع که جوان بودم و آرمان‌گرا که وضع بدتر بود!

خدای من! والتر غش کرد...نه، خوشبختانه فقط زمین خورد. چه سبک شده! بازویش چه‌قدر سرد است!

چشمانش به آسمان رخت طلوع‌پوشیده خیره شده‌اند‌؛ حتما دارد فکر می‌کند. دوشیزه داریا؟ البته، آن‌قدر دوستش دارد که با این همه بیدادش، همچنان نامش بر لبش باشد. با وجود این که بارها گفته از والتر مارتین متنفر است؛ با وجود این که دست ظریف، ولی نیرومندش بارها برای سیلی زدن به او بلند شده و چشمان سیه آهوگونش، بارها با اشمئزاز به او خیره شده‌اند، همچنان از خاطر والتر نرفته.


بیست و پنج سالم بود. تازه مادر شده بودم. هفت سال از ازدواجم با توبیاس می‌گذشت.

پسرم کوچک و لاغر بود و توبیاس خیلی دلش می‌خواست این را به رخ بکشد؛ اما من به حرف‌هایش می‌خندیدم و خنده ام از جنس خنده‌ی زنان به شوخی‌های شوهرشان نبود.

بچه‌ام را به سینه می‌فشردم و نمی‌گذاشتم توبیاس داخل شود. می‌ترسیدم دوباره کتکم بزند یا فرزندم را بیازارد.

والتر چه می‌گوید؟ تمنای وصالش نیست و با عشق خوش است! به بی‌مهری‌ها خو گرفته، در بند انتقام نیست‌‌‌...
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1405 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
"Tell me it was real..." I said, my voice breaking and I can swear I saw a flicker of softness in his eyes before it hardened to two beautifull icy stones.i
He took a step towards me "nothing is real little bird. We just assume reality."i
"But it was real" I insist, stomping my foot like a little kid, trying to fight the sadness that threatens to consume me whole
He cups my cheek, brushing imaginary tears "You need to let go, little bird. You need to learn how to fly" the act is so soothing that if I didn't know better, I'd believe he actually cared.i
"What if I don't want to?i"
I can see his struggle to not scowl at me.i
"Little bird"He warns
"I mean it!i"
"Then you'll die"
"What?" I'm so taken aback that I can feel my eyes pop out of their socketsi
"Birds that can't fly die"
the words hit me so hard I feel like I'm falling of the edge of sanity and then I whisper "What if I didn't want to be a bird all along?i"
All sins are attempts to fill voids
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 7 فروردین 1405 18:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تمنای وصالم نیست، عشق من مگیر از من...
به دردت خو گرفتم، نیستم در بند درمانت.‌‌
لعنتی، لعنتی! چرا در این شرایط دارم به شعری می‌اندیشم که بانو آیلین برایم خوانده بودند؟

دوشیزه داریا همچنان دارند نگاهم می‌کنند. نگاهشان مانند همیشه است، انگار دارند به موجودی کثیف و نفرت‌انگیز می‌نگرند. شاید هم واقعا این‌گونه هستم؛ نمی‌دانم!

عجیب است! به من سیلی زدند؛ اما دل‌چرکین نیستم. گفتند:《امیدوارم مثل پدر و مادرت تو بدبختی زندگی کنی!》؛ اما من فقط دارم می‌خندم.

همین مانده بود که خنجر خودم پوستم را بخراشد!باید به محض این که به جایی رسیدم که بتوانم بنشینم، فکری به حالش کنم. درست نیست بانو آیلین را... آخ، لعنت! کلیه‌هایم هم که دست بردار نیستند!

خوب است، زیر این درخت، خلوت هم هست... می‌توانم طلسمی درمانی اجرا... خدای من، بئاتریس جکسون این جا چه می‌خواهد؟


آه، حدس می‌زدم، خبری از ارتش اژدهای سیاه. عجیب است که تا کنون نفهمیده‌اند من به آنان وفادار نیستم و چنان حرف می‌زنند انگار مورداعتمادم.


می‌گویند آقای السینگ دردسرساز شده. چه حرف‌ها! تنها چیزی که همسر رهبر شکوفه‌های سپید ندارد، خطر و دردسر است.

خب، جلوی خونریزی خراش را گرفتم. خوب شد که فقط روی پوستم را دریده بود!

خب، فکر کنم حالا وقتش است به خانم السینگ نامه بنویسم که مراقب همسرش باشد. باورم نمی‌شود زمانی، امضای نام جعلی "ایشیدا شو" این‌چنان برایم دشوار بود!

به خانه که رسیدم، باید آن را با جغدی بفرستم. مطمئنم خانم السینگ می‌دانند این بار قرار است نامه‌ام را کجا دریافت کنند.

چرا چشمان سیاه دوشیزه داریا از خاطرم نمی‌روند؟ کاش می‌توانستم بگویم...نه، نه، این فکر احمقانه‌ایست! لعنتی، درد پهلویم شدیدتر می‌شود!
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 7 فروردین 1405 13:31
نمایش جزئیات
آفلاین
«پارت یک»

مه سنگینی مثل پرده‌ای خاکستری بر خیابان‌های لندن آویخته بود؛ مهی که نه کاملاً زمین را می‌پوشاند و نه آسمان را رها می‌کرد، بلکه میان این دو معلق می‌ماند و شهر را در حالتی رؤیاگونه فرو می‌برد. چراغ‌های زرد خیابان در دل آن مه پخش می‌شدند و نورشان همچون هاله‌هایی لرزان در هوا معلق می‌ماند؛ گویی کسی فانوس‌هایی کم‌جان را در دل ابرها روشن کرده باشد. لندن، برای بسیاری شهری عادی بود؛ شهری پر از رفت‌وآمد، قطارهای زیرزمینی، کافه‌های کوچک و آدم‌هایی که با عجله از کنار هم عبور می‌کنند. اما برای بعضی دیگر، لندن چیزی فراتر از یک شهر بود؛ نقطه‌ای نامرئی میان ممکن و ناممکن، جایی که واقعیت گاهی آن‌قدر نازک می‌شد که چیزهای عجیب می‌توانستند از میان آن عبور کنند.

صدای دور اتوبوس‌های قرمز، برخورد لاستیک‌ها با آسفالت خیس، و قدم‌های شتاب‌زده رهگذرانی که یقه‌های پالتویشان را بالا داده بودند، در هوا می‌پیچید. باد سردی میان ساختمان‌های قدیمی می‌وزید و از لابه‌لای کوچه‌ها عبور می‌کرد؛ بادی که بوی سنگ خیس، دود، و باران را با خود می‌آورد.
اما برای من، لندن همیشه چیزی بیشتر از یک شهر بود.
لندن شهری بود که رازهایش را در سکوت نگه می‌داشت. رازهایی که در مه پنهان می‌شدند، یا در بارانی که بی‌وقفه بر شانه‌های رهگذران می‌نشست. بارانی که گاهی تنها آزاردهنده به نظر می‌رسید، اما اگر خوب گوش می‌دادی، انگار هر قطره‌اش داستانی ناگفته با خود حمل می‌کرد. بعضی رازها، درست مثل همان باران، آرام بر سر انسان فرود می‌آمدند؛ و برای کسانی که نمی‌خواستند حقیقت را ببینند، آزاردهنده و سنگین می‌شدند.
وقتی در این کوچه‌های تنگ و باریک قدم می‌زنم، چیزی درونم تغییر می‌کند. ته‌میکشم. گویی خودم آرام‌آرام در شهر حل می‌شوم. صدایم، فکرم، حتی حضورم کم‌رنگ می‌شود؛ تا جایی که انگار تنها گوش‌هایی باقی می‌ماند که می‌توانند داستان‌ها را بشنوند.
در گوشه‌ای از ذهنم تصویر کودکانی می‌آید که با دست‌های سرد و سرخ‌شده از سرما در باران لندن می‌ایستند؛ بارانی که انگار سال‌هاست رنگ آبی آسمان را ندیده و فقط بازتاب همان خاکستری سنگین شهر را با خود دارد. خاکستریِ کدر و خفه‌ای که گاهی شبیه رنگی مرده است. کودکانی که دستان کوچکشان را به سوی رهگذران بالا می‌برند، شاید برای سکه‌ای، شاید برای توجهی کوتاه؛ اما بیشتر مردم حتی نگاهشان هم نمی‌کنند.
کار من گوش دادن به داستان‌هایی است که بیشتر مردم حتی متوجهشان نمی‌شوند. همان انسان‌های عجول و جاهلی که زندگی را فقط در قدم‌های تند و ساعت‌های شلوغ می‌بینند. گاهی فکر می‌کنم انسان‌ها نیاز دارند لحظه‌ای دست از زندگی کردن بردارند؛ فقط برای چند ثانیه مکث کنند، سرشان را بالا بیاورند و به داستان‌های اطرافشان گوش بدهند.
آن شب، مثل بسیاری از شب‌های دیگر، دفترچه چرمی‌ام را در دست داشتم. دفترچه‌ای که صفحه‌هایش پر بود از خط‌خطی‌های نامفهوم، یادداشت‌های پراکنده، و گاهی داستان‌هایی که به شکل عجیبی زیبا، دردناک یا حتی هولناک بودند؛ داستان‌های مردم لندن.
در امتداد رودخانه قدم می‌زدم. آب تیره رودخانه زیر نور چراغ‌ها آرام می‌لغزید و موج‌های کوچک آن نورها را خرد می‌کردند. مه از سطح آب بلند می‌شد و آرام در هوا پخش می‌گردید، انگار که خود شهر در سکوت نفس می‌کشید.
من عادت داشتم به مردم نگاه کنم.
به مردی که هر شب دقیقاً ساعت نه از روی پل عبور می‌کرد، با همان قدم‌های منظم و همان چهره خسته.
به زنی که همیشه برای کبوترها دانه می‌آورد؛ زنی که گاهی فکر می‌کردم شاید خودش در خانه دانه‌ای برای کبوترهای کوچکش—بچه‌های گرسنه‌اش—نداشته باشد.
و به رهگذرانی که هزار فکر ناگفته در خطوط صورتشان پنهان بود.
هرکدامشان داستانی داشتند.
و من آن‌ها را فقط جمع نمی‌کردم…
من به آن‌ها گوش می‌دادم. با تمام وجود گوش می‌دادم.
اما آن شب… چیزی فرق داشت.
صدایی شنیدم.
صدایی کوچک.
ظریف.
مثل زنگ فلزی کوچکی که به‌آرامی تکان خورده باشد.
ایستادم.
صدای شهر برای لحظه‌ای دورتر به نظر رسید. دوباره گوش دادم.
صدا دوباره آمد.
نگاهم را در میان مه چرخاندم، اما هیچ‌کس اطرافم نبود. تنها چراغ‌های خیابان بودند و سایه‌های کشیده‌ای که روی سنگفرش خیس افتاده بودند. با این حال، حسی آشنا در دلم پیچید؛ همان حسی که همیشه پیش از آغاز ماجراهای عجیب به سراغم می‌آمد.
آرام قدم برداشتم و صدا را دنبال کردم.
کوچه‌ای باریک میان دو ساختمان قدیمی قرار داشت. دیوارهای آجری تیره و پنجره‌های قدیمی آن، در نور کم چراغ‌ها حالتی غریب داشتند. عجیب بود؛ مطمئن بودم قبلاً هرگز این کوچه را ندیده بودم. انگار مه آن را تازه از دل شهر بیرون کشیده باشد.
وقتی وارد کوچه شدم، صدا قطع شد.
در انتهای کوچه، مردی ایستاده بودکت بلند و تیره‌ای به تن داشت و یقه‌اش را بالا داده بود. موهایش کمی آشفته بود، گویی مدت زیادی در باد راه رفته باشد. اما عجیب‌ترین چیز نگاهش بود؛ نگاهی گیج و عمیق، شبیه نگاه کسی که تازه از خوابی طولانی بیدار شده و هنوز نمی‌داند کجاست.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم.
بعد مرد چند قدم جلو آمد و با صدایی آرام پرسید:
«ببخشید… اینجا چه شهریه؟ لندن؟»

سؤالش آن‌قدر عجیب بود که برای لحظه‌ای فکر کردم اشتباه شنیده‌ام. در ذهنم صحنه‌ای از فیلم‌هایی که در خانه دیده بودم جرقه زد؛ همان فیلم‌هایی که آدم‌ها ناگهان از زمان‌های دیگر سر در می‌آورند.

گفتم:
«بله.اینجا لندنه، جسارتا شما گم شدین؟»
مرد با صدایی ارام گفت:
«شاید، خودم نیز نمیدانم. خب پس، الان چه سالیه که لندن انقدر پیشرفت کرده؟ از موقعی که من اینجا بوده‌ام تا به الان تغییرات زیادی برای این شهر رخ داده.»
ابروهایم کمی درهم کشید، منظور مرد از اینکه امسال چه سالی است چه بود؟
آرام جواب دادم:
«2026»
گفت:
«پس خیلی هم نگذشته است.»
نمیدانستم چه بگویم. قطره های ریز باران به صورت مضحکی روی لباسم می‌ریختند، نه از ان نمه‌های صبحگاهی که برای لحظه‌ای آدمی را به فکر فرو ببرد و نه از طوفان‌ ها خوفناک که هر بچه را به رفتن زیر پتوی خود وادار کند.

ناگهان رنگ از صورت مرد پرید.

چشمانش گشاد شد، نه از تعجب… نه مانند فیلم‌ها. بلکه از ترس. ترسی عمیق که در نگاهش موج می‌زد. چند قدم عقب رفت و زیر لب چیزی زمزمه کرد که نتوانستم بشنوم.
خواستم چیزی بپرسم.
اما درست در همان لحظه، مرد برگشت و در دل مه قدم زد.
و بعد…
ناپدید شد.
نه صدای قدمی.
نه سایه‌ای که دور شود.
هیچ چیز.
فقط مه.
مهی که برای لحظه‌ای انگار شکل سایه‌ای انسانی به خود گرفت و بعد دوباره در تاریکی خیابان حل شد.
قلبم تند می‌زد. چند لحظه همان‌جا ایستادم و به جایی خیره شدم که مرد لحظه‌ای قبل آنجا ایستاده بود.
بعد چیزی روی زمین توجهم را جلب کرد.
یک دفترچه.
خم شدم و آن را برداشتم. جلد چرمی کهنه‌ای داشت و گوشه‌هایش ساییده شده بود، انگار سال‌ها در دست کسی بوده باشد. وقتی آن را لمس کردم، حس عجیبی در وجودم پیچید؛ حس آشناییِ مبهمی، شبیه لمس کردن چیزی که قبلاً دیده باشی اما نتوانی به خاطر بیاوری کجا.
دفترچه را باز نکردم.
فقط به جلدش نگاه کردم.
و همان‌جا، زیر نور محو چراغ خیابان، قلبم برای لحظه‌ای از تپیدن ایستاد.
چون روی جلد، با خطی آشنا نوشته شده بود:
کاساندرا وابلاتسکی
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 6 فروردین 1405 17:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پرتوی خون‌رنگ غروب بر کتاب‌فروشی افتاده بود. کتاب‌فروش به مشقت با اشک‌هایش می‌جنگید تا فرونپاشد.

از آن سو، کمک‌حال لاغر و بلندقدش طول و عرض کتاب‌فروشی را طی می‌کرد و بی‌محابا ناسزا می‌گفت.

کتاب‌فروش آهی کشید. گیسوان مشکینش را باز کرد و بست، بی آن که بداند چرا. برگه‌ی تشخیص پزشک مانند تیر بر چشمش کوبیده میشد. نوشته بودند:"سرطان ریه سرایت کرده به کبد."

حرف‌های پزشک در گوشش زنگ میزد:
- خانم پرینس، متأسفانه آقای والتر مارتین فرصت چندانی ندارن. بیماری خیلی پیشرفته شده و...

با یادآوری غش کردنش پس از شنیدن خبر، موهای خود را کشید. نباید جلوی والتر ضعف نشان می‌داد! والتری که از دنیای دست‌نویس‌هایش بیرون آمده و پسرش شده بود! درد شدیدی در قفسه سینه‌اش حس کرد و چنان خم شد که باعث شد والتر، با آن رخسار زرد و لاجان، به سویش بیاید و زمزمه کند:
- بانو آیلین، چی شده؟

صدایش از خشم می‌لرزید. آیلین یادش آمد که وقتی فهمید سرطان دارد، رنگ به رنگ شد، خنده‌ای بی‌نشان از شادی سر داد و زیرلب گفت:
- امکان نداره!

این افکارش را کنار زد و تبسمی پوشالی نثار والتر کرد:
- چیزی نیست، پسرم.

والتر دستش را روی شکمش گذاشت و چهره در هم کشید. در پاسخ به نگرانی آیلین، جواب داد:
- فقط یه دل‌درده...این مریضی کوفتی...

از اشک چشمان آیلین فهمید بانویش را بیشتر آزرده. رنگ از رخش پرید و به خودش و بیماری‌اش ناسزا گفت.

آیلین سرش را روی پیشخوان تزئین‌شده با تصویر برف انداخت. به کتاب‌ها خیره شد؛ به دیوارهای آبی‌رنگ و مهتابی‌ها. هیچ کدام نمی‌توانستند حواسش را پرت کنند؛ برخلاف همیشه.

زنگوله‌ی سر در به صدا درآمد و چهره‌ی لاغر زنی با موهای خاکستری و طلایی ظاهر شد. زن نشست و تبسمی کرد.
- بگین ببینم، چرا شما دوتا این‌قدر...

برگه را دید و نه رنگش پرید، نه جیغ زد و نه حرف‌هایی همچو "وای، متاسفم!" بر زبان راند. فقط هاله‌ای از مه بر چهره‌اش سایه افکند؛ سرزندگی‌اش را زدود و به جایش آرامشی غریب افکند.
- می‌ذارم با هم تنها باشین. بعدا میام.

و با گام‌های سبک و به نرمی شال ابریشمی روی شانه‌اش، کتاب فروشی را ترک کرد.
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1405/1/6 18:16:26
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.