جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

135 کاربر(ها) آنلاین هستند (107 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
132 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

ماجراهای مردم شهر لندن

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 3 مرداد 1405 14:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در جستجوی پدر
قسمت اول


هلنا برای مدتی بود که چهار مرگخوار ریونکلاوی یعنی تام جاگسن، میرتل گریان، آگاتا تیمز و سیبل تریلانی را زیر نظر گرفته بود. دقیق‌تر از شبی که نام سالازار اسلیترین را در حین صحبت‌های کجول و آکی با یکدیگر شنیده بود. او در روزهای گذشته بیش از همیشه در اطراف تالار خصوصی اسلیترین حضور پیدا می‌کرد. زیرا بالاخره تصمیمش را گرفته بود. تصمیم برای ملاقات با سالازار اسلیترین و گفتن این حقیقت که او پدرش است. حالا که می‌دانست سرزنش کردن خودش بابت مرگ مادرش را باید پایان دهد، می‌خواست قدم بعدی را بردارد. دیگر پنهان کردن حقیقت با این ترس که ممکن است توسط پدرش پذیرفته نشود کافی بود. باید می‌دانست و تکلیف افکار آشفته‌اش را یک‌بار برای همیشه مشخص می‌کرد.

اما متاسفانه سالازار اسلیترین دیگر مدیر مدرسه هاگوارتز نبود تا مراجعه به دفتر کارش در هاگوارتز برای یافتنش کافی باشد. حالا سالازار از دیده‌ها پنهان شده بود و هیچ‌کس واقعا نمی‌دانست که او کجاست یا به چه کاری مشغول است. به نظر هلنا اگر قرار بود افرادی باشند که از مکان احتمالی او با خبر باشند، اعضای گروه اسلیترین بودند.

نزدیک شدن به تالار خصوصی اسلیترین نیز برای او کار راحتی نبود. زیرا بارون خون‌آلود که هلنا در تمام این هزار سال تلاش کرده بود تا هیچ برخوردی با او نداشته باشد، روح گروه اسلیترین بود که همواره همان حوالی تالار خصوصی اسلیترین می‌چرخید. با این حال در یکی از شب‌ها موفق شده بود گفتگویی بین آکی و کجول را بشنود که می‌توانست کمکی بزرگی به او در این راه کند. آن‌ها از این سخن گفته بودند که لرد هر هفته سالازار را در کافه‌ای در لندن ملاقات می‌کند. اما چه زمانی و کجایش را نگفته بودند، یا حداقل در زمانی که هلنا در محدوده‌ی شنیدن مکالمه‌شان قرار گرفته بود، گفته نشده بود.

بعد از آن دیگر نیازی نداشت تا ریسک رو به رو شدن با بارون خون‌آلود در وجودش ترس بیاندازد. زیرا اگر این دو مرگخوار اسلیترینی این موضوع را می‌دانستند، احتمالا سایر مرگخواران نیز از آن مطلع بودند. اما مرگخواران ریونکلاوی هم کسانی نبودند که بیرون کشیدن حقیقت از زبانشان کار ساده‌ای باشد. تام جاگسن خیلی دیر به دیر در تالار خصوصی ریونکلاو حاضر می‌شد که با توجه به عجله‌ای که هلنا داشت، گزینه‌ی قابل اتکایی نبود. میرتل گریان بیشتر از آن که مرگخوار وفاداری برای لرد باشد، وصله‌ی اضافه‌ای بود که احتمالا حتی اگر از چنین ملاقاتی با خبر بود، آن‌قدر اهمیت نداده بود که زمان و مکانش را بداند. آگاتا پیرزن زرنگی بود که هرگونه تلاش برای کشف حقیقت از زبانش، به لو رفتن رازهای احتمالی خودش منجر می‌شد. چیزی که هلنا نمی‌خواست پیش از آن که سالازار او را بعنوان دخترش بپذیرد، با دیگران در میان بگذارد. سیبل نیز از نظر هلنا خطرناک بود. خطرناک از این نظر که او یک پیشگو بود و چه می‌شد اگر ملاقاتشان با یکدیگر در حین این گفتگو که چرا یافتن سالازار برایش مهم است، به یکی از آن لحظاتی ختم شود که سیبل به حالت خلسه می‌رود و حقیقت را در مورد هلنا در میابد؟

اما هلنا چاره‌ی دیگری نداشت. بالاخره باید یکی را انتخاب می‌کرد. با این که از رازنگه‌داری هم‌گروهی‌هایش اطمینان داشت، اما می‌خواست سالازار اولین کسی باشد که این حقیقت را به او می‌گوید. پس در نهایت انتخابش را می‌کند و خودش را در حالتی میابد که رو به روی سیبل تریلانی ایستاده است که ابرو بالا انداخته و در حال بررسی سرتاپای او است بلکه به حرف بیاید.
- هلنا؟ گفتم کارم تموم شد. نمی‌خوای بگی برای چی اومدی؟
- اممم... خب... راستش...

هلنا با دیدن ابروی سیبل که به قدری در حال بالا رفتن بود که چیزی نمانده بود از محدوده‌ی صورتش بیرون بزند و معلق در هوا بماند، بالاخره می‌گوید:
- می‌خوام سالازارو ببینم.

برخلاف انتظار هلنا که تصور می‌کرد سیبل تعجب می‌کند و بمباران سوال است که به سویش جاری می‌شود، سیبل تنها می‌گوید:
- باشه یه دو دقیقه صبر کن...

او ادای گشتن درون جیب‌هایش را در می‌آورد که باعث می‌شود هلنا اضافه کند:
- جدی بودم!
- باشه ولی چرا اینو به من داری می‌گی؟ می‌خوای برات پیشگویی کنم سالازار کجاست؟ یا تو فالت ببینم کجا قراره همو ملاقات کنین؟ یا...

هلنا با دیدن سیبل که در حال رو کردن تمام توانایی‌هایی که بعنوان پیشگو از او برمی‌آمد بود، وسط حرفش می‌پرد.
- فقط بهم بگو لرد هر هفته کِی و تو کدوم کافه سالازار رو ملاقات می‌کنه.

هلنا با دیدن نگاه پرسش‌گر سیبل، قبل از این که بپرسد خودش پاسخ می‌دهد:
- از کجول و آکی شنیدم... ناخواسته!

ابروی سیبل بالاخره به منطقه‌ی امن و در فاصله‌ی کمی از چشمانش بازمی‌گردد.
- چرا می‌خوای سالازارو ببینی؟
- یادت رفته؟ مامانم روونا ریونکلاو بود و سالازار یکی از بهترین دوستاش. نیاز دارم ببینمش تا چیزی در مورد مامانم ازش بپرسم.
- مطمئنی قصد نداری انتقام دزدیده شدن دیهیم روونا رو از لرد بگیری و دیدن سالازار فقط بهونه‌س؟

هلنا نگاهی به سیبل می‌اندازد. تنها چیزی که در چهره‌اش دیده می‌شد کنجکاوی بود نه اتهام زدن یا چیز دیگری.
- دست بردار، حتی اگه بخوام هم چطور می‌تونم این کارو بکنم؟ چند بار با سرعت برق و باد از وسط بدنش رد شم تا تبدیل به لرد یخی بشه و بر اثر همین اتفاق بمیره؟ نه! من فقط سالازارو می‌خوام!

سیبل ناخودآگاه پوزخندی به پاسخ هلنا می‌زند. حق با او بود. او یک روح بود و عملا هیچ کاری برای آسیب زدن به دو جادوگر بزرگ از دستش برنمی‌آمد که سیبل از این بابت بخواهد نگرانی‌ای داشته باشد. سیبل بعد از کمی فکر کردن بالاخره در مقابل چشمان نگران هلنا پاسخ می‌دهد:
- خیله خب...

روز موعود - کافه‌ای در حوالی شهر لندن:

با این که کافه در مرکز شهر و جای شلوغی قرار نداشت، اما باز هم برای هلنا نزدیک شدن به آن سخت بود. چرا که او یک روح بود و دیدن یک روح چیزی نبود که ماگل‌ها به دیدن آن عادت داشته باشند. پس باید به گونه‌ای حرکت می‌کرد که مطلقا هیچ ماگلی او را نبیند. کاری که حتی در یک منطقه‌ی جادوگرنشین نیز کار دشواری بود چه رسد به ماگل‌‌نشین.

بنابراین هلنا سعی داشت در زمانی که احساس می‌کند کسی او را نمی‌بیند، از درون یک جسم به درون جسم دیگری پرواز کند تا با قرار گرفتن در آن‌ها از دیده‌ها پنهان بماند. حالا درون درخت تنومندی قرار داشت و در حال نگریستن به لرد و سالازار در کافه بود که به نظر مکالمه‌شان رو به پایان بود.

او تصور نمی‌کرد دو تن از جادوگران سیاهی که از ماگل‌ها بیزار بودند، قرار ملاقات هفتگیشان را در محله‌ای ماگل‌نشین برگزار کنند. البته بیشتر که فکر می‌کرد، چندان هم دور از انتظار نبود. چرا که آن‌جا آخرین جایی بود که دیگران حدس حضور آن دو در کنار یکدیگر را می‌توانستند داشته باشند و راه خوبی برای پنهان نگه داشتن ملاقات‌هایشان از دید جامعه‌ی جادویی بود.

هلنا با دقت رفتار سالازار را زیر نظر گرفته بود. او می‌خواست پدرش را در مشاهده‌ی رفتارش بشناسد نه آن‌چه که درون کتاب‌ها یا دهان به دهان نقل شده بود. به نظر می‌آمد او با نواده‌اش رابطه نزدیکی دارد. چیزی که هلنا امید داشت بعنوان دختر سالازار از آن بی‌نصیب نماند. هرچه باشد او نسبت بسیار نزدیک‌تری نسبت به لرد با سالازار داشت.

با پایان یافتن گفتگوی آن دو و خروج از کافه، لرد با بیخیالی و بدون این که به خودش زحمت بدهد تا اطراف را چک کند، آپارات کرده و ناپدید می‌شود. اما سالازار قدم زدن در کوچه پس کوچه‌های لندن را پیش می‌گیرد. این همان چیزی بود که هلنا به دنبال آن بود، چون اگر سالازار با آپارات آن‌جا را ترک می‌کرد، این فرصت را از دست می‌داد و باید شانسش را در هفته‌ی دیگری امتحان می‌کرد. اما گویا بخت با او یار بود.

پس به همان شیوه‌ی قبلی و با عبور از اجسام، فاصله‌ی خود با سالازار را به حدی می‌رساند که نه دیده شود و نه او را گم کند. کاری که حداقل در ظاهر خیال می‌کرد با موفقیت آن را به انجام رسانده است. با ورود به کوچه‌هایی که جنبنده‌ای در آن دیده نمی‌شود، کار برای هلنا ساده‌تر می‌شود تا شناور در کوچه به تعقیب سالازار ادامه دهد. خودش هم نمی‌دانست منتظر چه بود که تنها در تعقیب سالازار بود و خودش را به او نشان نمی‌داد. مگر هدفش از ابتدا همین نبود که با او ملاقات کند و حقیقت را به او بگوید؟

در همین فکر و خیال بود که ناگهان متوجه می‌شود در یک چشم به هم زدن دیگر خبری از سالازار نیست و او را گم کرده است. به سرعت جلو می‌رود و به سه راهی‌ای که انتظار داشت سالازار به یکی از آن‌ها پا گذاشته باشد نگاه می‌کند. اما اثری از او پیدا نمی‌کند. یعنی فرصتش را از دست داده بود و باید یک هفته‌ی دیگر صبر می‌کرد؟ چرا زودتر اقدام نکرده بود؟ او که تمام دیالوگ‌های احتمالی‌اش با سالازار را هر روز با خود مرور کرده بود به گونه‌ای که دیگر ملکه‌ی ذهنش شده بود.

هلنا فرصتی برای فکر دیگری پیدا نمی‌کند زیرا ناگهان به طرز عجیبی احساس می‌کند گلویش در حال فشرده شدن است. ارواح نفس نمی‌کشند تا خفه شدن احساسی برای تعریف شدن برای آن‌ها باشد، با این وجود هلنا به راستی خیال می‌کرد قادر به تنفس نیست و در حال خفه شدن است. سپس نیرویی او را به حرکت در می‌‌آورد و با چرخاندنش، او را درست رو به روی سالازار اسلیترینی قرار می‌دهد که چوبدستی‌اش را مستقیم به سمتش گرفته بود و به نظر عامل این اتفاق می‌آمد.
- می‌خوای همین اندک روحی که برات مونده رو هم ازت بگیرم تا از هستی ساقط بشی که از کافه دنبالمی؟

هلنا هرگز خیال نمی‌کرد جادویی وجود داشته باشد که بر روی ارواح اثر بگذارد، چه رسد به آن که قادر به القای حس خفه شدن کند. اما آیا واقعا این فقط تصوراتش بود یا در پایان این تنگی نفس قرار بود درست مثل یک انسانی که هنوز جان در بدنش است، به نیستی بپیوندد؟ این چیزی نبود که هلنا در آن روز انتظارش را می‌کشید. پس تلاش می‌کند تا زیر لب بگوید:
- رو... وِنا...

شنیدن این نام کافی بود تا سالازار طلسمش را متوقف کند. حس خفگی به همان سرعت که به روحش چنگ زده بود، رها شده و در یک آن چنان از بین می‌رود که گویا هرگز هلنا چنین حسی را تجربه نکرده بود. با این حال هنوز کنترل خودش را بدست نیاورده بود و قادر به حرکت نبود.

سالازار نیاز نداشت سوال بعدی را بپرسد. حالا که هلنا بدون تقلا برای رهایی از حس خفگی جلویش قرار گرفته بود و مستقیم به او نگاه می‌کرد، می‌توانست چهره‌ی روونا را تشخیص دهد. هلنا از نظر ظاهری شباهت بسیار زیادی به مادرش داشت و با این که بیش از هزار سال بود که سالازار نه روونا را ملاقات کرده بود و نه عکسی از او دیده بود، اما هنوز چهره‌اش در ذهنش ثبت شده بود، بدون آن که گذر زمان غباری بر روی آن بیندازد و از جزئیاتش بکاهد. هلنا برای او شبیه به روونایی بود که در دوران نوجوانی‌اش به سر می‌برد.

سالازار طلسم دیگرش که بدن هلنا را از حرکت واداشته بود نیز برمی‌دارد. انتظار داشت هلنا بلافاصله از او فاصله بگیرد یا حتی اقدام به گریختن کند، اما او بدون هیچ تکانی همان‌جا که رهایش کرده بود می‌ماند.

- شباهت زیادی به مادرت داری بانوی خاکستری.
- همیشه همه همینو بهم می‌گفتن. به جز چشمام که به پدرم رفته.

سالازار کوچک‌ترین علاقه‌ای به این که بخواهد به چشمان هلنا خیره شود تا تفاوتش با روونا را دریابد نداشت. در واقع او هرگز نمی‌خواست بداند پدر تنها دخترِ روونا ریونکلاو چه کسی ممکن بود باشد. چه اهمیتی داشت وقتی آن شخص خودش نبود. شاید این یکی از دلایلی بود که هرگز در زمان حضورش در هاگوارتز تلاشی برای مواجهه با روح دختر روونا نکرده بود.

هلنا با دیدن بی‌علاقگی سالازار، با امیدواری دیالوگی که هزاران بار با خود تکرار کرده بود را بر زبان می‌راند:
- هیچ‌وقت به این فکر نکردی که چطور دقیقا چند ماه بعد از این که ترکش کردی من به دنیا اومدم؟

سالازار کمی جا می‌خورد. انتظار نداشت هیچ‌کس جز خودش و روونا احساسی که بینشان بود را بداند. با این حال این قضیه به گذشته‌ای دور مربوط می‌شد. مشخص بود که برای سالازار این حقیقت که پدرِ دخترِ روونا باشد به قدری دور از ذهن بود که حتی چنین سوالِ هدایت‌کننده‌ای هم شک به دل او راه نمی‌دهد که شاید هلنا اشاره‌ای به خود سالازار بعنوان پدرش دارد.

- ناراحتیش رو درک می‌کنم که وقتی از هم جدا شدیم بلافاصله بخواد آرامشش رو در آغوش مرد دیگه‌ای پیدا کنه. ولی اگه روونا بهت نگفته پدرت کیه و انتظار داری من بدونم، پاسخ سوالت دست من نیست.
- جوابشو خودم می‌دونم.

سالازار چهره‌اش را در هم می‌کشد. هنوز علت حضور هلنا و مکالمه‌ای که تا آن لحظه با او داشت را درک نمی‌کرد. اگر او دختر روونا نبود، تا آن لحظه هزاران بار رهایش کرده بود. اما او دختر کسی بود که سالازار بیش از هر ساحره‌ی دیگری تحسینش می‌کرد و به روش خودش دوستش داشت. همین مانع از پس زدن زود هنگام هلنا می‌شد. هم‌چنین برایش سوال بود که این دختر چطور جرات کرده است تا این‌گونه رُک و ساده با او صحبت کند؟ اصولا همه محافظه‌کار بودند و او را با افعال جمع نیز مورد خطاب قرار می‌دادند.

هلنا که در تصوراتش هرگز خیال نمی‌کرد با این سرعت به این نقطه برسد، نفس عمیقی می‌کشد تا حقیقت را رو کند.
- اون هیچ‌وقت با کسی نبود به جز...

هلنا وقفه‌ای در کلامش می‌اندازد که باعث می‌شود بالاخره سالازار نگاهش را دوباره به او بدوزد.
- تو!

با شنیدن این حرف، سالازار با یادآوری این که هلنا پیش‌تر گفته بود چشمانش به پدرش رفته است، بالاخره کاری که از آن طفره رفته بود را انجام می‌دهد. برداشتن نگاهش از سایر نقاط صورت هلنا که شباهت بی‌نظیری به مادرش داشت و خیره شدن به چشمانش. چشمان سبز رنگ هلنا که در تفاوت فاحشی با چشمان آبی مادرش بود، اما همان چشمانی بود که سالازار صاحبش بود.

همین نگاه کافی بود تا این حقیقت که هلنا دختر او بود، هم‌چون پتکی خودش را در ذهن سالازار فرو کند. اما این چیزی نبود که سالازار به سادگی بتواند بپذیرد.
- چرا باید حرفتو باور کنم؟
- چون حقیقته. همیشه می‌دونستم من به باهوشی مادرم نیستم و باهاش فرق دارم. دلیل تفاوتم تو بودی. یه شب تو دفترچه خاطراتش خوندم و اونم بهش اعتراف کرد. ولی هیچ‌کس نمی‌دونست تو کجا ممکنه باشی. منم فرداش نیم‌تاجشو برداشتم بلکه بر سر گذاشتنش باعث بشه بتونم پیدات کنم. تمام چیزی که می‌خواستم پیدا کردنت و گفتن این حقیقت که پدرم هستی بود. می‌خواستم منو بعنوان دخترت بپذیری. ولی بارون زودتر منو پیدا کرد...

هلنا با افسوس اشاره‌ای به خودش می‌کند و می‌گوید:
- اگه روح نبودم دفترچه‌شو برات میاوردم تا خودت بخونی و باور کنی. ولی همونطور که می‌بینی، نمی‌تونستم.

هلنا آهی می‌کشد و با چرخاندن سرش، نگاهش را از سالازار برمی‌گیرد. حالا که در موقعیتش قرار گرفته بود، تازه می‌فهمید چقدر عجیب است که بعنوان روح این حقیقت را برای سالازار فاش کرده است. سالازار چرا باید از داشتن دختری که روح بود استقبال می‌کرد؟
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 8 خرداد 1405 00:01
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
غروب لندن، از آن غروب های خسته کننده و بارانی ای بود که هرسال دقیقا همان روزی که لیلی راهی خیابان «چرینگ کراس» بود،پیدایش میشد.
اواخر آگوست سال 1979 بود،سال آخر هاگوارتز.لیلی هرسال مدتی را در لیکی کلدرن میماند تا دسترسی سریع تری به کوچه ی دیاگون برای خرید هایش داشته باشد.
آن عصر بارانی و دلگیر و البته خسته کننده که لیلی نتوانسته بود در طبقه ی دوم اتوبوس که جای نشستن دنج تری نسبت به طبقه ی اول داشت بنشیند، حالا حتی تبدیل به یک کابوس سروسام آور هم شده بود.
پسر کوچکی روی پاهای مادر بی خیالش، در صندلی کناری لیلی نشسته بود. لیلی میتوانست قسم بخورد که صدای گریه هایش از صدای جیغ و داد های ماندریک(مهرگیاه) هم بلند تر بود.
دستی به روی موهایش کشید و به بخار و قطرات بلوری باران روی شیشه های سرد اتوبوس و بازتاب چهره ی خودش که به خاطر سفری که طلوع خورشید از کوک ورث به لندن داشت، خسته به نظر میرسید نگاهی انداخت.
صدای گریه ی پسر بچه ی آزار دهنده را به زور کنترل میکرد پس سری چرخاند و خواست چیزی بگوید که چشمش به ماشین اسباب بازی کوچک فلزی در دستان او افتاد. به نظر می آمد گریه هایش از سر خراب شدن یا شکستن یکی از در های ماشینش باشد.
آهی کشید و سعی کرد این موضوع را بی اهمیت جلوه دهد و فقط سرش را به شیشه بچسباند و لحظه ای چشمانش را ببندد اما صدای پسر بچه بلند تر از آن بود که اجازه ی آرامش به لیلی بدهد.
چوب دستی اش را به آرامی از جیب لباسش بیرون آورد. تمام مدت حواسش به این بود که کسی اورا نخواهد دید.
چوب دستیش را چرخاند و زیر لب گفت:
ریپارو..
در شکسته ی ماشین در عرض ثانیه ای بر سر جایش قرار گرفت، لحظه ای چراغ های بی رنگ جلویی ماشین اسباب بازی روشن شدند و برق زدند و همین باعث جلب شدن توجه پسربچه شد.
چراغ ها خاموش شدند و پسرک میتوانست این لحظه را سالیان سال در ذهن خود نگه داشته و حتی برای نوه هایش هم تعریف کند و بگوید: «قسم میخورم آن ماشین اسباب بازی که ساعت ها برایش گریه و زاری کردم کاملا سالم بود..حتی خط و خش های روی آن هم از بین رفته بود! و از هم مهم تر اینکه لحظه ای روشن شد و میخواست سریعا حرکت کند!»
و قطعا کسی حرف هایش را باور نمیکرد و همه به او خواهند گفت که این فقط یک توهم کودکانه بوده است.
در هرحال لیلی بلاخره از شر دادو فریاد های او خلاص شده بود.
سرش را به شیشه ی بخار زده چسباند، چشمانش را بست و تا لحظه ی رسیدن لبخند از لبانش محو نشد.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 خرداد 1405 15:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- اینجا رو! می‌تونم از این تمشک‌ها بچینم مامان‌بزرگ؟

پیرزن چینی به لب‌هایش داد که خودشان هم دست کمی از دامنی پرچین نداشتند.
- تمشک بچینی و دست و صورت و لباس‌هات رو کثیف کنی؟ اینجور کارها در شأن خانواده‌ی ما نیست. بچه‌های دهاتی این کار رو انجام می‌دن. ما این‌ها رو می‌خریم یا می‌دیم بقیه برامون بچینن.
- ولی از بوته چیدنش خیلی بیشتر کیف می‌ده که! پس شما چجوری خوش‌ می‌گذرونید؟

پیرزن دوباره موج ناخوشایندی به دامن چین‌دار بالای لب‌هایش داد.
- هاه، خوش‌گذرونی؟ کارهای مهم‌تر و بهتر از این رو می‌شه انجام داد. افسوس که پدر و مادرت هیچوقت این رو یاد نگرفتن و عمرشون رو صرف کارهای الکی کردن.
- مثلاً چی؟
- مثلاً به‌دنیاآوردن تو.

قلب پسرک لحظه‌ای ایستاد.
قلب مادربزرگ هم همینطور.
چطور تونستی همچین حرفی رو به یه بچه بزنی؟!

موهای نوه‌اش را نوازش کرد.
- فراموش‌اش کن کارل، می‌تونی بری چندتا از اون تمشک‌ها بچینی.
- واقعاً؟

مادربزرگ سر تکان داد. کارل دوید سمت بوته‌ها. موهای حنایی‌اش زیر نور آفتاب صبح می‌درخشید، اما لبخندش درخشش چند دقیقه‌ی پیش را نداشت.
زنجیر اژدهای نفرت توی قلب پیرزن شل‌تر شده بود، درست مثل پوست خودش. حالا دیگر گاهی مهارش را از دست می‌داد. دو دستش را روی سنجاق‌سینه‌اش گذاشت، انگار که بخواهد گنجشکی را از پرواز بازدارد. گاهی از خودش می‌ترسید.
محبت هم مانند رنگ‌موهایم دارد از قلبم نقش برمی‌بندد...
- وقتی زنجیر رو گسستم، وقتی آینه رو شکستم، کجا برم؟ کجا برم...؟
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت 1405 15:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سال ها قبل،دوران مجردی فلور
آسمان لندن در آن روز، با طیفی از خاکستری‌های تیره و سنگین، گویی سقفی سربی بود که بر سر شهر فرود آمده بود. نم‌نم بارانی پیوسته و ریز، مانند پرده‌ای نازک، شهر را در هاله‌ای از مه و رطوبت غرق کرده بود؛ درست همان فضای دل‌انگیز و ماتی که فلور دلاکور همواره ستایش می‌کرد. او در گوشه‌ای دنج و خلوت از یک کافه‌ی کوچک در محله‌ی ناتینگ هیل پناه گرفته بود؛ جایی که دیوارهای آجری قدیمی، با لکه‌های نم‌زده‌ی زمان، و نور ملایم چراغ‌های زرد که مانند گوی‌های کوچکی از خورشید در سقف آویزان بودند، حسی از آرامش و صمیمیت را منتقل می‌کرد.

فلور، در حالی که گرمای فنجان سرامیکی قهوه را در دستانش حس می‌کرد و لرزش خفیف انگشتانش را زیر آن پنهان می‌کرد، چشمان درخشانش را به شیشه‌ی بخار گرفته‌ی پنجره دوخته بود. او با نوک انگشتانش خطوطی نامنظم و منحنی روی بخار شیشه می‌کشید؛ گویی می‌خواست با هر خط، راهی برای فرار از تنهایی  پیدا کند. از پشت آن شیشه، سیل جمعیت را می‌دید که با چتر های رنگی در میان کوچه‌های سنگ‌ فرش‌شده‌ی لندن شتاب‌زده در مسیر زندگی‌های پر هرج‌ و مرجشان حرکت می‌کردند.

ناگهان صدای زنگ کوچک و فلزی بالای در کافه، سکوت متفکرانه‌ی محیط را شکست و مردی به داخل قدم گذاشت. اولین چیزی که نگاه فلور را میخکوب کرد، موهایش بود؛ موهایی به رنگ آتش و مس، آن‌قدر زنده و درخشان که گویی تکه‌ای از خورشید پاییزی را از دل یک جنگل دوردست ربوده و در میان خاکستری‌های خفقان‌آور لندن با خود آورده بود. او ژاکت پشمی تیره رنگی به تن داشت که بافت درشت آن، گویای دست‌بافت بودنش بود؛ ژاکتی که با وجود فرسودگی در لبه‌ها، حسی از راحتی و صمیمیت عمیقی را منتقل می‌کرد. لکه‌های کوچک و پراکنده‌ی جوهر روی انگشتانش، مانند خال‌هایی سیاه و نامنظم، گویای ساعت‌ها کلنجار رفتن با کاغذهای زبر و قلم‌های نوک‌پهن بود. او با لحنی آرام و بم، که گویی هر کلمه را با تامل ادا می‌کرد، یک اسپرسوی ساده سفارش داد و سپس به سمتی رفت که صندلی‌های چوبی قدیمی و جیرجیرکننده نزدیک پنجره قرار داشت و درست دو میز آن‌طرف‌تر از فلور نشست.

فلور که تا لحظاتی پیش در دنیای خیالاتی خود غرق بود، نگاهش را از شیشه‌ی بخارگرفته گرفت. بی‌اختیار، گویی نیرویی مغناطیسی و نامرئی او را می‌کشاند، به سمت مرد چرخاند. چیزی در چهره‌ی او، در انحنای شانه‌هایش که گویی باری از اندیشه‌های سنگین و شاید غم‌های شیرین را به دوش می‌کشید و لبخند ملایم و بی‌ریا‌یی که هنگام سفارش اسپرسو به باریستا زد، فلور را در جای خود متوقف کرد. آنچه او را مجذوب کرده بود، زیبایی خیره‌کننده یا تکلفی خاص نبود؛ بلکه گرمایی ساده، خاکی و عمیقاً انسانی بود که در تمام وجود آن مرد جاری بود. فلور به یاد دنیای پرزرق‌وبرق، لباس‌های ابریشمی و لبخندهای تمرین‌شده‌ای افتاد که در زندگی‌اش دیده بود؛ دنیایی سرد که اکنون در برابر حضور این غریبه، پوچ و بی‌معنا به نظر می‌رسید.

در همان لحظه، مرد سرش را بلند کرد. نگاهشان در میان هاله‌ای از بخار برخاسته‌ی قهوه‌ها و نور زرد و گرم کافه، با هم گره خورد. برای چند ثانیه، زمان گویی متوقف شد و صدای همهمه‌ی کافه به پس‌زمینه راند. او لبخندی کوتاه و بی‌آلایش تحویل فلور داد؛ لبخندی که نه برای جلب توجه بود و نه از روی تکلف، بلکه تنها واکنشی ساده به حضور دیگری در آن فضای دنج بود، گویی می‌خواست بگوید"من هم اینجا هستم و تو هم هستی"سپس، با آرامشی خاص و گویی می‌خواست حریم خصوصی‌اش را دوباره بسازد، سرش را پایین انداخت و به صفحات کتابی که همراهش بود خیره شد.

چند دقیقه بعد، وقتی سکوت میان آن‌ها به اوجی رسیده بود، مرد به آرامی از جای خود بلند شد. هنگام عبور از کنار میز فلور، نسیمی کوتاه از رایحه‌ی او فضای اطراف را پر کرد؛ بویی آمیخته به تازگی باران و تلخی چوب خیس که گویی تمام فضای باز و وحشی طبیعت را به داخل آن کافه‌ی کوچک آورده بود. او دم در ایستاد، کلاه نازکی را با آرامش روی موهای آتشینش قرار داد و بی‌آنکه برای آخرین بار به عقب نگاه کند، قدم در خیابان گذاشت و در میان پرده‌ی خاکستری باران و مه لندن، آرام‌آرام ناپدید شد.

فلور همچنان فنجان قهوه را در دستانش گرفته بود؛ قهوه‌ای که حالا دیگر کاملاً سرد شده بود، اما او انگار نمی‌توانست آن را رها کند، گویی گرمای باقی‌مانده در آن فنجان، تنها پیوند ملموس او با حضور آن مرد بود. او حتی اسمش را نمی‌دانست؛ نمی‌دانست از کدام گوشه‌ی دنیا آمده، در چه رویاهایی سیر می‌کند یا چه کاره است. تنها حقیقت موجود این بود که برای اولین بار در تمام زندگی‌اش، تمایلی شدید و ناشناخته در دلش جوانه زده بود؛ دلش می‌خواست از جای خود بلند شود، از کافه بیرون بزند و بی‌آنکه بداند به کجا می‌رسد، یک غریبه را در میان کوچه‌های بارانی دنبال کند.

اما نرفت. همان‌جا در گوشه‌ی دنج کافه‌ی ناتینگ هیل باقی ماند، در حالی که حسی عمیق و مبهم در سینه‌اش می‌دوید؛ حسی که هنوز اسمی برایش پیدا نکرده بود. شاید نام آن حس "عشق در نگاه اول" بود، اما فلور هنوز یاد نگرفته بود که چگونه چنین واژه‌ی بزرگی را در دنیای واقعی به زبان بیاورد و به رسمیت بشناسد.

او از جای خود بلند شد و به پنجره نزدیک شد. باران همچنان می‌بارید و مه به آرامی بر خیابان‌ها می‌غلطید. او به دنبال مرد در میان جمعیت گشت، اما او را پیدا نکرد. تنها چیزی که دید، چترهای رنگی و پالتوهای خیس مردم بود که در میان کوچه‌های سنگ‌ فرش‌ شده‌ی لندن در حرکت بودند.

فلور با یک حس عمیق و ناشناخته، به کافه بازگشت و همان‌جا در گوشه‌ی دنجش نشست. او نمی‌دانست چه اتفاقی قرار است بیفتد، اما می‌دانست که دیگر نمی‌تواند همان شخص قبلی باشد.

افرادی که لایک کردند

Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 22:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نوجوان که بودم، مادرخوانده‌ام، بانو آیلین، کتابی را برایم می‌خواندند که از آن فقط این بیت یادم است:
- به بازی کویند همسال من، به خاک اندر آمد چنین یال من.

همسالان من مشغول بازی نیستند؛ به هر حال، بیست و پنج-شش سال از عمر من و آن‌ها می‌گذرد؛ اما قطعا همسالان اعیان‌زاده‌ام، با زهر کسانی بر زمین نمی‌افتند که زمانی جلویشان خم و راست می‌شدند.

لعنتی...بانو آیلین همیشه می‌گفتند نباید...اما چه‌گونه می‌توانم نگویم سمی که در شربتم بود، از دست افراد گروه اژدهای سرخ نیست؟ نئویی که آن همه ادعای وفاداری می‌کرد، به محض این که سرم گیج رفت و زمین خوردم، گریخت.

تازه رئیس شده بودم. نئو کنارم ایستاده بود و مدام می‌پرسید:
- قربان، چیزی لازم ندارین؟

ناگهان زنی به سمتمان دوید؛ با ردایی قهوه‌ای و مندرس و گیسوانی سرخ و آشفته. زانو زد.
- آقایون، لطفا...

پیش از آن که بگوید چه می‌خواهد، خنجر نئو به سمت شانه‌ی نحیفش نشانه رفت.

مادر خودم را به خاطر آوردم. نه بانو آیلین را، کسی را که مرا به دنیا آورد. زانو زده بود، می‌گریست و التماس می‌کرد:
- آقا، پسر من مریضه. به خاطر خدا، از کار اخراجش نکنین.

چرا این صحنه را به خاطر آوردم؟ آن هم وقتی...آخ! لعنتی! دوباره خون!

بانو داریا...چرا ایشان به ذهنم آمدند؟ با همان موهای طلایی و چشمان سیاه. بانو آیلین به آن‌ دو چشم می‌گفت:《چشمان آهوگون.》

دستم چرا حتی توان بالا رفتن و تکیه دادن بر دیوار فرسوده‌ی قهوه‌ای را ندارد؟ دوباره بانو داریا...

بچه بودیم، نیمه‌شبی در کالسکه‌ی ایشان پنهان شده بودم تا دست دار و دسته‌ی رز سفید به من نرسد. نمی‌دانم چه شد که گفتم:
- لای پر قو بزرگ شدین و رنج رو نمی‌فهمین.

آن اشک چشمانش...لعنت به من! حتی همین الان هم با یادآوری آن نگاه، قلبم درد می‌گیرد. شاید هم درد قفسه‌ی سینه‌ام به خاطر زهر است؟

همین سال گذشته بود. وقتی نشان خانوادگی پایین مویشان را با خنجر بریدم و به من سیلی زدند...من این‌گونه فکر می‌کردم، یا واقعا در چشمانشان میشد خاطره‌ی آن روز را خواند.

حتما زهر تاثیر خودش را گذاشته که چشمانم حتی سقف نم‌خورده را نمی‌بینند و تمام تنم درد می‌کند. دعای بانو آیلین و دوشیزه داریا تا این جا نگهم داشت؟ شاید باید...
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1405 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
داشتم از دست می‌رفتم. پای سفره‌ای که من پهنش نکرده بودم.
می‌گویند همیشه تر و خشک با هم می‌سوزند اما هیچ‌کس از این صحبت نمی‌کند که وقتی تر باشی و بسوزی، چقدر درد دارد. فکرش را بکن، اول کل شیره‌ی وجودت، دقیقا جلوی چشمانت بیرون کشیده می‌شود و دود می‌شود می‌رود هوا و بعد که خشک شدی، جوری گر میگیری که انگار تنها راه نجاتت سوختن است.
نه عزیزم؛ اینجا کسی از خاکستر بلند نمی‌شود. شانس بیاوری آتش زیر خاکستر نداشته باشی خودش ته خوش شانسی است. من خودم داشتم به چشمان خودم میدیدم که چطور از دست می‌روم. انگار تماشاگر داستانی بودم که خودم در آن هیچ نقشی نداشتم. اما همه چیز را، همه چیز را، با پوست و گوشت و استخوانم حس می‌کردم. صادق باشم، از جایی به بعد در رگ‌هایم چیزی بجز یخ جریان نداشت اما باز هم می‌سوختم. آتش می‌گرفتم، خاکستر می‌شدم و انگار خون‌آشامی سلطنتی باشم باز به زندگی برمی‌گشتم و دوباره از نو گر می‌گرفتم. وای که چقدر حماسی! لعنت به حماسه! لعنت به ایلیاد و اودیسه‌ی هومر و هر حماسه‌ی دیگری روی این کره‌ی خاکی! من فقط می‌خواستم زندگی کنم. همین! اما حالا، داشتم پای سفره‌ای از دست می‌رفتم که من. پهنش. نکرده. بودم!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اردیبهشت 1405 23:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آزادی



پرنده اخم کرد‌. هرگز ندیده بود کسی انقدر به اصطلاح "توی خودش" باشد. روی شاخه درخت پایینی، کرم ابریشم ساکت گوشه ای نشسته بود و برگش را می‌خورد.

- یعنی هیچ وقت پرواز رو تجربه نکردی؟ نمی‌خوای تجربه‌ش کنی؟
- دوست دارم تجربه‌ش کنم.

پرنده ابروهای درهم‌رفته‌اش را باز نکرد؛ نگاهش هنوز آمیخته‌ به حیرت و کمی ترحم بود.
-خب پس چرا فقط "دوست داری"؟ مگه آزادی همین نیست که کاری رو که دوست داری انجام بدی؟

کرم تکه‌ای از برگ را جوید، آرام سرش را بالا آورد.
- آزادی برای من عمل یهویی نیست، سکون قبل از عمله. اینکه بتونم صبر کنم تا چیزی درونم کامل بشه... هنوز آماده پرواز نیستم.

پرنده گیج شد. از وقتی به یاد داشت، در آسمان مشغول پرواز و حس کردن آزادی بود، چرا کرم ابریشم نمی‌تواست مانند او باشد؟ چرا انقدر قبل انجام کارش فکر می‌کرد؟
با لحنی نیمه تمسخر آمیز گفت:
- همیشه همینو می‌گید شما فکرکننده‌ها! دنیا رو از داخل تحلیل های توی سرتون نگاه می‌کنید. ببین، آزادی آسمون رو نمی‌تونی درک کنی تا وقتی خودت وسطش نباشی.

- اما تو هم نمی‌دونی چی میشه وقتی بالا رو نبینی و فقط حسش کنی… آزادی من یه جور آزادی دیگه‌ست، وقتی هیچ‌جا نمی‌ری و آروم آروم رویاهات رو می‌سازی. هیچکس نمی‌تونه ازت بگیره اون لحظه‌ی آروم بودن رو.

پرنده سکوت کرد؛ باد از میان پرهایش گذشت، صدای خش‌خش برگ‌ها از پایین آمد.
- پس تو آزادی رو تو درونت می‌سازی و من بیرون از خودم؟

کرم آرام سرش را تکان داد.
-درسته.‌ هیچکدوممون اشتباه نمی‌کنیم. تو باید بپری تا حسش کنی، من باید منتظر بمونم تا بتونم شکلش بشم.

پرنده لبخند زند.
- عجیبه. یکی دنبال نماد آزادیه، یکی خودش داره تبدیل میشه بهش.

- و وقتی تبدیل بشم، تو شاید دیگه نتونی منو تشخیص بدی.

-اگه اون‌وقت پرواز کردی، قول بده سراغم بیای. می‌خوام بدونم آزادی تو چه‌ شکلیه.

کرم چیزی نگفت. فقط نگاه کوتاهی به بالا انداخت و لبخند زد. پرنده فهمید که جواب را باید در آینده بشنود‌. باد برگ‌های توت را لرزاند. یکی افتاد میان خاک، یکی لای پرهای پرنده گیر کرد. هر دو به‌نحوی آزاد شدند.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 01:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین


مرگ برای او درمانی تجویز کرده بود که ملزم به ملاقات با مادرش بود. چطور ممکن بود؟ هزار و اندی سال پیش مادرش بر اثر بیماری فوت کرده بود. حتی حضور خودش در دنیا نیز قاچاقی بود و روحی بود که قادر به لمس دیگر انسان‌ها و اشیا نبود، مگر با عزم و اراده‌ی فراوان که تنها برای لحظاتی دوام داشت.

فکر کردن به همین مورد باعث می‌شود سرجایش متوقف شود. از دور صدای ناقوس ساعت بیگ‌بن در گوشش می‌پیچد و همزمان این سخنان مرگ است که در ذهنش نقش می‌بندد.
- درمان تو اینه که بری و لحظاتی رو با مادرت بگذرونی. مطمئنا غم‌هایی که الان باهاشون سر و کله می‌زنی قابل رفع هستن، اما از راه درست! تنها راه درست، مادره! موفق باشی!

با کنار گذاشتن پازل‌ها در کنار یکدیگر احساس می‌کند پاسخ سوالی که در ذهنش نقش بسته بود نمایان می‌شود. قدرت اراده و احتمالا کمی پارتی‌بازی مرگ تمام مواد اولیه‌ای بود که برای ملاقات با مادرش نیاز داشت. همان‌گونه که هم‌چنان سرجایش ایستاده بود، چشمانش را می‌بندد و سعی می‌کند چهره‌ی مادرش را تصور کند.

سال‌های زیادی از آخرین باری که او را دیده بود می‌گذشت، اما یادش حتی ذره‌ای کم‌رنگ نشده بود. روونا ریونکلاو به همان سرعتی که انتظار داشت تمام ذهنش را با خود پر می‌کند. ابتدا چهره‌ای مهربان دارد که لبخند گرمی به او زده است، اما در چشم بر هم زدنی نیم‌تاج روونا از روی سرش سُر می‌خورد و لحظه‌ای بعد، مادرش را می‌بیند که با غمی بی‌انتها در چشمانش به نیم‌تاج درون دست هلنا خیره شده است.

در همین نقطه از تصورات ذهنی‌اش است که ناگهان احساس می‌کند دستی در دنیای خارج از تصوراتش بر روی شانه‌اش قرار گرفته است. دستی که برخلاف همیشه، این‌بار با تمام وجود احساسش می‌کرد. احساسی که از زمان روح شدنش هرگز نتوانسته بود دوباره آن را تجربه کند. نیازی نداشت بازگردد تا متوجه شود چه اتفاقی در حال رخ دادن است. می‌دانست این دست، دست مادرش است و درمانی که مرگ از آن حرف زده بود سر رسیده است.

هلنا بدون این که توان بازگشتن و مواجهه با مادرش را داشته باشد، لب به سخن می‌گشاید.
- متاسفم. همه چیز تقصیر من بود. از مرگ تو گرفته تا کشته شدن خودم. همه‌ش تقصیر منه.

نیرویی هر دو شانه‌اش را از پشت می‌گیرد و او را به سمت خود بازمی‌گرداند. واقعا مادرش بود. درست مثل خودش شفاف بود. اما در نظرش او روح نبود. درخششی داشت که گویا فرشته بود.
روونا همان چهره‌ی مهربان و لبخند گرمی را بر لب داشت که هربار در ابتدای تصورات ذهنی هلنا ظاهر می‌شود. حالا تنها گذر چند ثانیه کافی بود تا نیم‌تاج از روی سرش لیز بخورد و در دستان هلنا ظاهر شود. اما بیشتر که دقت می‌کرد، خبری از هیچ نیم‌تاجی نبود که بر روی موهای بلند مشکی و زیبای مادرش قرار گرفته باشد.

- این حقیقت نداره. من کسیم که باید متاسف باشم. نباید این حقیقت که سالازار پدرته رو پنهان می‌کردم. بعدش فکر کردم به خاطر گناه این پنهان‌کاری برای همیشه از دست دادمت. چنان تمام فکر و ذکرم دیدن تو پیش از مرگم بود که متوجه نبودم ممکنه با فرستادن بارون به دنبالت باعث بشم چه بلایی به سرت بیاد.

اشک‌هایی که در حین شنیدن سخنان روونا در چشمانش حلقه زده بودند، حالا با سرعت و شدت در حال جاری شدن بودند. این‌بار نیروی آغوش مادرش است که او را با کشیدن به سمت خود در برمی‌گیرد. روونا در گوشش زیر لب زمزمه می‌کند:
- این ندیدنِ تو بود که دردناک بود، نه از دست دادن نیم‌تاج. تو همیشه برای من با ارزش‌ترین بودی، هستی و خواهی بود.

با این که هلنا هم‌چنان می‌خواست که در آغوش پر از مهر مادرش باقی بماند، اما برای روونا زمان رفتن فرا رسیده بود. او تنها لحظاتی را قرض گرفته بود تا فرصت پیدا کند به ملاقات دخترش بیاید. پس از هلنا جدا می‌شود و بعنوان آخرین کلام می‌گوید:
- به خاطر من، زندگی کن. همون دختر شاداب و سرزنده‌ای که همیشه بودی. تو لیاقتشو داری.

لب‌های روونا بر روی یکدیگر قرار می‌گیرند و دوباره گرم‌ترین لبخندی که در عالم هستی هلنا می‌توانست شاهدش باشد بر صورت مادرش نقش می‌بندد. پیکر درخشان روونا ناپدید می‌شود و دستان جستجوگر هلنا که با فریادِ "مامان" جلو آمده بودند تنها هوای خالی از وجود مادرش را لمس می‌کند.

مادرش رفته بود، اما همان چند لحظه حضورش دوباره قلب خفته‌اش را به تپش در آورده بود.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1405 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگ در می‌زند ؟
ایده‌ای کمی برگرفته از نمایشنامه‌ی مرگ در می‌زند.


مرگ در نمی‌زند. نه، او کت و شلوارش را اتو نمی‌زند و با کراوتِ قرمزش، جلوی در خانه‌ات نمی‌ایستد و زنگ آن را به صدا در نمی‌آورد.
او حتی صبر نمی‌کند تا با تو کمی شطرنج بازی کند! او می‌آید. به هر حال. از هر کجا که دلش می‌خواهد می‌آید. هر وقت هم که دلش می‌خواهد می‌آید. دست خالی می‌آید. اما اگر بدشانس باشی، با دست پر می‌رود. حتی اگر قفلی فولادین به در خانه‌ات بزنی و تمام پنجره‌ها را ببندی؛ باز هم می‌آید. حتی اگر به جزایری دور از اینجا هم سفر کنی؛ سایه‌اش همیشه دنبالت می‌آید و بالاخره یک روز، می‌رود اما کار را ناتمام نمی‌گذارد.
و ای کاش روزی که او را ملاقات می‌کنی؛ روز هالووین باشد.
وقتی درست در همان نزدیکی‌ها است؛ حس می‌کنی دوباره زندانی‌ای از از آزکابان فرار کرده و دمنتورها همه‌جا را دنبال او می‌گردند. حتی خانه‌ی خود تو را.
داسش زیر گلویت است، نمی‌توانی حتی از جایَت جُم بخوری. اوه، و ای کاش که می‌توانستی.
و حتی اگر کمی؛ فقط کمی سعی کنی از زیر چنگال‌های ترسناک او در بروی، مثلا، همه‌چیز را پاک کنی و هویت جدید برای خودت بسازی و به قاره‌ای جدید سفر کنی، فقط صورت مسئله را پاک کردی و تنها چیزی که ما به آن نیاز داریم، راه حل است.
اگر انسان می‌توانست روزِ رفتنش را خودش بنویسد، شاید دنیا رنگ عدالت می‌گرفت؛ شاید اشک‌ها حساب‌شده‌تر جاری می‌شدند. اما چه کسی می‌تواند زیبایی را در جهانی ببیند که مرگ، دیگر راز نیست؟ جهانی که در آن همه، پایان را می‌دانند، دیگر آغاز را جدی نمی‌گیرند.
اما شاید راز همین باشد؛ که ندانستن، ما را به زیستن هل می‌دهد، و عبورِ بی‌خبر، معنای ماندن را می‌سازد. چه بسا اگر پایان را می‌دانستیم،
لحظه‌ها بی‌معنا می‌شدند و امید، چمدان بسته از جهان می‌رفت. شاید همین بی‌خبری‌ست که به ما جرأتِ ساختن می‌دهد، که اشک را واقعی‌تر و لبخند را ضروری‌تر می‌کند، وگرنه زندگی، نقشه‌ای از پیش‌نوشته بود که هیچ‌کس دلش نمی‌خواست آن را تا آخر بخواند. تا آخر آن زندگی کند و تنها برای پایانی زودتر آرزو می‌کرد.
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1405 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
دلم گرفته بود؛ همین.
پس وقتی لیوان قهوه‌ام را برداشتم و روی صندلی کنار پنجره، در اولین کافی‌شاپی که دیده بودم نشستم، نه به دنبال پز دادن بودم، نه وانمود کردن به چیزی که نبودم و نه حتی یک هم‌زبان. نه؛ مدت‌ها بود بی‌خیال درک شدن شده بودم. تلاش‌های بی‌حاصل یک انسان در تمام مدت زندگیش برای درک شدن... چقدر مسخره. طولی نمی‌کشد که همه بالاخره می‌فهمند؛ شاید هم نه. به هر حال اهمیتی ندارد.
بگذریم؛ همیشه برایم راحت‌تر بود تا در دل کتاب‌ها زندگی کنم. آن‌قدر تخلیم قوی بود که خودم را به زور هم که شده، جا می‌دادم وسط اولین داستانی که توجهم را جلب می‌کرد؛ درست مثل وقتی که برای آخرین شیرینی، درون ظرف پذیرایی جایی نیست و آن را می‌چپانی بین دو شیرینی دیگر جوری که تمام خامه‌هایش بیرون می‌زند و قسمت‌های دیگرش کمی پودر می‌شود؛ همانقدر عجیب، همانقدر زورکی. بعد از آن هم آنقدر درون داستان غرق می‌شدم که وقتی خودم را در دنیای واقعی میافتم، چنان دلتنگی عجیبی به قلبم چنگ می‌زد که دلم می‌خواست یک در باز شود و از آن وارد داستان شوم و همانجا زندگی کنم. حتی برای خودم هم عجیب بود؛ چون داستان‌هایی که خودم را در آن می‌یافتم گاهی به مراتب پر فراز و نشیب‌تر و حتی دردناک‌تر از زندگی واقعیم بودند و سال‌ها طول کشید تا بفهمم آن‌چیزی که باعث می‌شود دلم بخواهد وارد آن داستان‌ها شوم، نه درد و چالش‌هایش، بلکه توانایی کنترل اوضاع و پایان خوش آن است. همیشه می‌دانستم پایان داستان خوش است؛ خودم آن را می‌نوشتم. خودم افسارش را به دست می‌گرفتم. همین احساس کنترل ساده چنان مرا غرق در خود می‌کرد که وقتی پای زندگی واقعی به میان می‌رسید از شدت سرزنش دوباره پرتاب می‌شدم وسط همان داستان‌ها و تصورات. سرزنش از چه؟ خیلی ساده بود. سرزنش از اینکه وقت گرانبهای خودم را صرف فکر کردن به یک دنیای خیالی کرده بودم در حالی که باید پا می‌شدم و زندگیم را می‌ساختم.
آه کشیدم و آخرین جرعه‌ی قهوه را هم نوشیدم. باید بلند می‌شدم و می‌رفتم زندگیم را می‌ساختم اما دلم نمی‌خواست. این اواخر زندگی چنان با دقت سنگ‌هایی غول‌آسا را سر راهم می‌گذاشت که کم مانده بود باور کنم با شخص خودم پدرکشتگی دارد؛ اما بعد به اطرافم نگاه می‌کردم و می‌دیدم تقریبا تمام آدم‌های اطرافم همینند. فقط بعضی‌ها درگیر داستان‌سرایی‌ در زندگیشان نمی‌شوند. اولین باری که فهمیدم همه مثل من توی ذهن‌شان پر از سناریو و داستان‌های متفاوت نیست، از تعجب زیاد دهان ذهنی‌ام باز مانده بود (معمولا دهان جسمی‌ام باز نمی‌ماند؛ گاهی خسته‌تر از آنم که بخواهم فکم را حرکت دهم) اما بعد دیدم تعداد آدم‌هایی که اینطورند، کم هم نیست. هنوز هم نمی‌دانم داخل ذهن‌هایشان چه می‌گذرد یا حتی دقیقا مغزشان چطور کار می‌کند اما خب به هرحال چنین افرادی وجود دارند. عجیبند، شاید حتی برای من به اندازه‌ي دایناسورها غیرواقعی و ناشناخته باشند اما به هرحال وجود دارند. (اگر شما هم از این افراد هستید، عذرخواهی می‌کنم. واقعا دایناسور نیستید!)
باید تا قبل از اینکه بیشتر در ذهنم داستان سرایی کنم، بروم و پول قهوه‌ام را حساب کنم. زندگی واقعی منتظر من است. متاسفانه.
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1405/1/17 15:45:51
All sins are attempts to fill voids

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.