
قسمت اول
هلنا برای مدتی بود که چهار مرگخوار ریونکلاوی یعنی تام جاگسن، میرتل گریان، آگاتا تیمز و سیبل تریلانی را زیر نظر گرفته بود. دقیقتر از شبی که نام سالازار اسلیترین را در حین صحبتهای کجول و آکی با یکدیگر شنیده بود. او در روزهای گذشته بیش از همیشه در اطراف تالار خصوصی اسلیترین حضور پیدا میکرد. زیرا بالاخره تصمیمش را گرفته بود. تصمیم برای ملاقات با سالازار اسلیترین و گفتن این حقیقت که او پدرش است. حالا که میدانست سرزنش کردن خودش بابت مرگ مادرش را باید پایان دهد، میخواست قدم بعدی را بردارد. دیگر پنهان کردن حقیقت با این ترس که ممکن است توسط پدرش پذیرفته نشود کافی بود. باید میدانست و تکلیف افکار آشفتهاش را یکبار برای همیشه مشخص میکرد.
اما متاسفانه سالازار اسلیترین دیگر مدیر مدرسه هاگوارتز نبود تا مراجعه به دفتر کارش در هاگوارتز برای یافتنش کافی باشد. حالا سالازار از دیدهها پنهان شده بود و هیچکس واقعا نمیدانست که او کجاست یا به چه کاری مشغول است. به نظر هلنا اگر قرار بود افرادی باشند که از مکان احتمالی او با خبر باشند، اعضای گروه اسلیترین بودند.
نزدیک شدن به تالار خصوصی اسلیترین نیز برای او کار راحتی نبود. زیرا بارون خونآلود که هلنا در تمام این هزار سال تلاش کرده بود تا هیچ برخوردی با او نداشته باشد، روح گروه اسلیترین بود که همواره همان حوالی تالار خصوصی اسلیترین میچرخید. با این حال در یکی از شبها موفق شده بود گفتگویی بین آکی و کجول را بشنود که میتوانست کمکی بزرگی به او در این راه کند. آنها از این سخن گفته بودند که لرد هر هفته سالازار را در کافهای در لندن ملاقات میکند. اما چه زمانی و کجایش را نگفته بودند، یا حداقل در زمانی که هلنا در محدودهی شنیدن مکالمهشان قرار گرفته بود، گفته نشده بود.
بعد از آن دیگر نیازی نداشت تا ریسک رو به رو شدن با بارون خونآلود در وجودش ترس بیاندازد. زیرا اگر این دو مرگخوار اسلیترینی این موضوع را میدانستند، احتمالا سایر مرگخواران نیز از آن مطلع بودند. اما مرگخواران ریونکلاوی هم کسانی نبودند که بیرون کشیدن حقیقت از زبانشان کار سادهای باشد. تام جاگسن خیلی دیر به دیر در تالار خصوصی ریونکلاو حاضر میشد که با توجه به عجلهای که هلنا داشت، گزینهی قابل اتکایی نبود. میرتل گریان بیشتر از آن که مرگخوار وفاداری برای لرد باشد، وصلهی اضافهای بود که احتمالا حتی اگر از چنین ملاقاتی با خبر بود، آنقدر اهمیت نداده بود که زمان و مکانش را بداند. آگاتا پیرزن زرنگی بود که هرگونه تلاش برای کشف حقیقت از زبانش، به لو رفتن رازهای احتمالی خودش منجر میشد. چیزی که هلنا نمیخواست پیش از آن که سالازار او را بعنوان دخترش بپذیرد، با دیگران در میان بگذارد. سیبل نیز از نظر هلنا خطرناک بود. خطرناک از این نظر که او یک پیشگو بود و چه میشد اگر ملاقاتشان با یکدیگر در حین این گفتگو که چرا یافتن سالازار برایش مهم است، به یکی از آن لحظاتی ختم شود که سیبل به حالت خلسه میرود و حقیقت را در مورد هلنا در میابد؟
اما هلنا چارهی دیگری نداشت. بالاخره باید یکی را انتخاب میکرد. با این که از رازنگهداری همگروهیهایش اطمینان داشت، اما میخواست سالازار اولین کسی باشد که این حقیقت را به او میگوید. پس در نهایت انتخابش را میکند و خودش را در حالتی میابد که رو به روی سیبل تریلانی ایستاده است که ابرو بالا انداخته و در حال بررسی سرتاپای او است بلکه به حرف بیاید.
- هلنا؟ گفتم کارم تموم شد. نمیخوای بگی برای چی اومدی؟
- اممم... خب... راستش...
هلنا با دیدن ابروی سیبل که به قدری در حال بالا رفتن بود که چیزی نمانده بود از محدودهی صورتش بیرون بزند و معلق در هوا بماند، بالاخره میگوید:
- میخوام سالازارو ببینم.
برخلاف انتظار هلنا که تصور میکرد سیبل تعجب میکند و بمباران سوال است که به سویش جاری میشود، سیبل تنها میگوید:
- باشه یه دو دقیقه صبر کن...
او ادای گشتن درون جیبهایش را در میآورد که باعث میشود هلنا اضافه کند:
- جدی بودم!
- باشه ولی چرا اینو به من داری میگی؟ میخوای برات پیشگویی کنم سالازار کجاست؟ یا تو فالت ببینم کجا قراره همو ملاقات کنین؟ یا...
هلنا با دیدن سیبل که در حال رو کردن تمام تواناییهایی که بعنوان پیشگو از او برمیآمد بود، وسط حرفش میپرد.
- فقط بهم بگو لرد هر هفته کِی و تو کدوم کافه سالازار رو ملاقات میکنه.
هلنا با دیدن نگاه پرسشگر سیبل، قبل از این که بپرسد خودش پاسخ میدهد:
- از کجول و آکی شنیدم... ناخواسته!
ابروی سیبل بالاخره به منطقهی امن و در فاصلهی کمی از چشمانش بازمیگردد.
- چرا میخوای سالازارو ببینی؟
- یادت رفته؟ مامانم روونا ریونکلاو بود و سالازار یکی از بهترین دوستاش. نیاز دارم ببینمش تا چیزی در مورد مامانم ازش بپرسم.
- مطمئنی قصد نداری انتقام دزدیده شدن دیهیم روونا رو از لرد بگیری و دیدن سالازار فقط بهونهس؟
هلنا نگاهی به سیبل میاندازد. تنها چیزی که در چهرهاش دیده میشد کنجکاوی بود نه اتهام زدن یا چیز دیگری.
- دست بردار، حتی اگه بخوام هم چطور میتونم این کارو بکنم؟ چند بار با سرعت برق و باد از وسط بدنش رد شم تا تبدیل به لرد یخی بشه و بر اثر همین اتفاق بمیره؟ نه! من فقط سالازارو میخوام!
سیبل ناخودآگاه پوزخندی به پاسخ هلنا میزند. حق با او بود. او یک روح بود و عملا هیچ کاری برای آسیب زدن به دو جادوگر بزرگ از دستش برنمیآمد که سیبل از این بابت بخواهد نگرانیای داشته باشد. سیبل بعد از کمی فکر کردن بالاخره در مقابل چشمان نگران هلنا پاسخ میدهد:
- خیله خب...
روز موعود - کافهای در حوالی شهر لندن:
با این که کافه در مرکز شهر و جای شلوغی قرار نداشت، اما باز هم برای هلنا نزدیک شدن به آن سخت بود. چرا که او یک روح بود و دیدن یک روح چیزی نبود که ماگلها به دیدن آن عادت داشته باشند. پس باید به گونهای حرکت میکرد که مطلقا هیچ ماگلی او را نبیند. کاری که حتی در یک منطقهی جادوگرنشین نیز کار دشواری بود چه رسد به ماگلنشین.
بنابراین هلنا سعی داشت در زمانی که احساس میکند کسی او را نمیبیند، از درون یک جسم به درون جسم دیگری پرواز کند تا با قرار گرفتن در آنها از دیدهها پنهان بماند. حالا درون درخت تنومندی قرار داشت و در حال نگریستن به لرد و سالازار در کافه بود که به نظر مکالمهشان رو به پایان بود.
او تصور نمیکرد دو تن از جادوگران سیاهی که از ماگلها بیزار بودند، قرار ملاقات هفتگیشان را در محلهای ماگلنشین برگزار کنند. البته بیشتر که فکر میکرد، چندان هم دور از انتظار نبود. چرا که آنجا آخرین جایی بود که دیگران حدس حضور آن دو در کنار یکدیگر را میتوانستند داشته باشند و راه خوبی برای پنهان نگه داشتن ملاقاتهایشان از دید جامعهی جادویی بود.
هلنا با دقت رفتار سالازار را زیر نظر گرفته بود. او میخواست پدرش را در مشاهدهی رفتارش بشناسد نه آنچه که درون کتابها یا دهان به دهان نقل شده بود. به نظر میآمد او با نوادهاش رابطه نزدیکی دارد. چیزی که هلنا امید داشت بعنوان دختر سالازار از آن بینصیب نماند. هرچه باشد او نسبت بسیار نزدیکتری نسبت به لرد با سالازار داشت.
با پایان یافتن گفتگوی آن دو و خروج از کافه، لرد با بیخیالی و بدون این که به خودش زحمت بدهد تا اطراف را چک کند، آپارات کرده و ناپدید میشود. اما سالازار قدم زدن در کوچه پس کوچههای لندن را پیش میگیرد. این همان چیزی بود که هلنا به دنبال آن بود، چون اگر سالازار با آپارات آنجا را ترک میکرد، این فرصت را از دست میداد و باید شانسش را در هفتهی دیگری امتحان میکرد. اما گویا بخت با او یار بود.
پس به همان شیوهی قبلی و با عبور از اجسام، فاصلهی خود با سالازار را به حدی میرساند که نه دیده شود و نه او را گم کند. کاری که حداقل در ظاهر خیال میکرد با موفقیت آن را به انجام رسانده است. با ورود به کوچههایی که جنبندهای در آن دیده نمیشود، کار برای هلنا سادهتر میشود تا شناور در کوچه به تعقیب سالازار ادامه دهد. خودش هم نمیدانست منتظر چه بود که تنها در تعقیب سالازار بود و خودش را به او نشان نمیداد. مگر هدفش از ابتدا همین نبود که با او ملاقات کند و حقیقت را به او بگوید؟
در همین فکر و خیال بود که ناگهان متوجه میشود در یک چشم به هم زدن دیگر خبری از سالازار نیست و او را گم کرده است. به سرعت جلو میرود و به سه راهیای که انتظار داشت سالازار به یکی از آنها پا گذاشته باشد نگاه میکند. اما اثری از او پیدا نمیکند. یعنی فرصتش را از دست داده بود و باید یک هفتهی دیگر صبر میکرد؟ چرا زودتر اقدام نکرده بود؟ او که تمام دیالوگهای احتمالیاش با سالازار را هر روز با خود مرور کرده بود به گونهای که دیگر ملکهی ذهنش شده بود.
هلنا فرصتی برای فکر دیگری پیدا نمیکند زیرا ناگهان به طرز عجیبی احساس میکند گلویش در حال فشرده شدن است. ارواح نفس نمیکشند تا خفه شدن احساسی برای تعریف شدن برای آنها باشد، با این وجود هلنا به راستی خیال میکرد قادر به تنفس نیست و در حال خفه شدن است. سپس نیرویی او را به حرکت در میآورد و با چرخاندنش، او را درست رو به روی سالازار اسلیترینی قرار میدهد که چوبدستیاش را مستقیم به سمتش گرفته بود و به نظر عامل این اتفاق میآمد.
- میخوای همین اندک روحی که برات مونده رو هم ازت بگیرم تا از هستی ساقط بشی که از کافه دنبالمی؟
هلنا هرگز خیال نمیکرد جادویی وجود داشته باشد که بر روی ارواح اثر بگذارد، چه رسد به آن که قادر به القای حس خفه شدن کند. اما آیا واقعا این فقط تصوراتش بود یا در پایان این تنگی نفس قرار بود درست مثل یک انسانی که هنوز جان در بدنش است، به نیستی بپیوندد؟ این چیزی نبود که هلنا در آن روز انتظارش را میکشید. پس تلاش میکند تا زیر لب بگوید:
- رو... وِنا...
شنیدن این نام کافی بود تا سالازار طلسمش را متوقف کند. حس خفگی به همان سرعت که به روحش چنگ زده بود، رها شده و در یک آن چنان از بین میرود که گویا هرگز هلنا چنین حسی را تجربه نکرده بود. با این حال هنوز کنترل خودش را بدست نیاورده بود و قادر به حرکت نبود.
سالازار نیاز نداشت سوال بعدی را بپرسد. حالا که هلنا بدون تقلا برای رهایی از حس خفگی جلویش قرار گرفته بود و مستقیم به او نگاه میکرد، میتوانست چهرهی روونا را تشخیص دهد. هلنا از نظر ظاهری شباهت بسیار زیادی به مادرش داشت و با این که بیش از هزار سال بود که سالازار نه روونا را ملاقات کرده بود و نه عکسی از او دیده بود، اما هنوز چهرهاش در ذهنش ثبت شده بود، بدون آن که گذر زمان غباری بر روی آن بیندازد و از جزئیاتش بکاهد. هلنا برای او شبیه به روونایی بود که در دوران نوجوانیاش به سر میبرد.
سالازار طلسم دیگرش که بدن هلنا را از حرکت واداشته بود نیز برمیدارد. انتظار داشت هلنا بلافاصله از او فاصله بگیرد یا حتی اقدام به گریختن کند، اما او بدون هیچ تکانی همانجا که رهایش کرده بود میماند.
- شباهت زیادی به مادرت داری بانوی خاکستری.
- همیشه همه همینو بهم میگفتن. به جز چشمام که به پدرم رفته.
سالازار کوچکترین علاقهای به این که بخواهد به چشمان هلنا خیره شود تا تفاوتش با روونا را دریابد نداشت. در واقع او هرگز نمیخواست بداند پدر تنها دخترِ روونا ریونکلاو چه کسی ممکن بود باشد. چه اهمیتی داشت وقتی آن شخص خودش نبود. شاید این یکی از دلایلی بود که هرگز در زمان حضورش در هاگوارتز تلاشی برای مواجهه با روح دختر روونا نکرده بود.
هلنا با دیدن بیعلاقگی سالازار، با امیدواری دیالوگی که هزاران بار با خود تکرار کرده بود را بر زبان میراند:
- هیچوقت به این فکر نکردی که چطور دقیقا چند ماه بعد از این که ترکش کردی من به دنیا اومدم؟
سالازار کمی جا میخورد. انتظار نداشت هیچکس جز خودش و روونا احساسی که بینشان بود را بداند. با این حال این قضیه به گذشتهای دور مربوط میشد. مشخص بود که برای سالازار این حقیقت که پدرِ دخترِ روونا باشد به قدری دور از ذهن بود که حتی چنین سوالِ هدایتکنندهای هم شک به دل او راه نمیدهد که شاید هلنا اشارهای به خود سالازار بعنوان پدرش دارد.
- ناراحتیش رو درک میکنم که وقتی از هم جدا شدیم بلافاصله بخواد آرامشش رو در آغوش مرد دیگهای پیدا کنه. ولی اگه روونا بهت نگفته پدرت کیه و انتظار داری من بدونم، پاسخ سوالت دست من نیست.
- جوابشو خودم میدونم.
سالازار چهرهاش را در هم میکشد. هنوز علت حضور هلنا و مکالمهای که تا آن لحظه با او داشت را درک نمیکرد. اگر او دختر روونا نبود، تا آن لحظه هزاران بار رهایش کرده بود. اما او دختر کسی بود که سالازار بیش از هر ساحرهی دیگری تحسینش میکرد و به روش خودش دوستش داشت. همین مانع از پس زدن زود هنگام هلنا میشد. همچنین برایش سوال بود که این دختر چطور جرات کرده است تا اینگونه رُک و ساده با او صحبت کند؟ اصولا همه محافظهکار بودند و او را با افعال جمع نیز مورد خطاب قرار میدادند.
هلنا که در تصوراتش هرگز خیال نمیکرد با این سرعت به این نقطه برسد، نفس عمیقی میکشد تا حقیقت را رو کند.
- اون هیچوقت با کسی نبود به جز...
هلنا وقفهای در کلامش میاندازد که باعث میشود بالاخره سالازار نگاهش را دوباره به او بدوزد.
- تو!
با شنیدن این حرف، سالازار با یادآوری این که هلنا پیشتر گفته بود چشمانش به پدرش رفته است، بالاخره کاری که از آن طفره رفته بود را انجام میدهد. برداشتن نگاهش از سایر نقاط صورت هلنا که شباهت بینظیری به مادرش داشت و خیره شدن به چشمانش. چشمان سبز رنگ هلنا که در تفاوت فاحشی با چشمان آبی مادرش بود، اما همان چشمانی بود که سالازار صاحبش بود.
همین نگاه کافی بود تا این حقیقت که هلنا دختر او بود، همچون پتکی خودش را در ذهن سالازار فرو کند. اما این چیزی نبود که سالازار به سادگی بتواند بپذیرد.
- چرا باید حرفتو باور کنم؟
- چون حقیقته. همیشه میدونستم من به باهوشی مادرم نیستم و باهاش فرق دارم. دلیل تفاوتم تو بودی. یه شب تو دفترچه خاطراتش خوندم و اونم بهش اعتراف کرد. ولی هیچکس نمیدونست تو کجا ممکنه باشی. منم فرداش نیمتاجشو برداشتم بلکه بر سر گذاشتنش باعث بشه بتونم پیدات کنم. تمام چیزی که میخواستم پیدا کردنت و گفتن این حقیقت که پدرم هستی بود. میخواستم منو بعنوان دخترت بپذیری. ولی بارون زودتر منو پیدا کرد...
هلنا با افسوس اشارهای به خودش میکند و میگوید:
- اگه روح نبودم دفترچهشو برات میاوردم تا خودت بخونی و باور کنی. ولی همونطور که میبینی، نمیتونستم.
هلنا آهی میکشد و با چرخاندن سرش، نگاهش را از سالازار برمیگیرد. حالا که در موقعیتش قرار گرفته بود، تازه میفهمید چقدر عجیب است که بعنوان روح این حقیقت را برای سالازار فاش کرده است. سالازار چرا باید از داشتن دختری که روح بود استقبال میکرد؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج












