
بعد از مطالعه فصل چهار تا شش یکی از چیزهایی که بیشتر از بقیه توجهم رو جلب کرد، اینه که هری چقدر راحت حرفهای هاگرید رو پذیرفت. بالاخره هری یازده سال با این تصور بزرگ شده بود که یه پسر کاملاً معمولیه و اصلاً چیزی از جادو و هاگوارتز نمیدونست. بعد یکدفعه یه آدم غریبه وارد زندگیش میشه و میگه "تو جادوگری" و هری بدون اینکه مدت زیادی شک کنه، حرفش رو قبول میکنه.
درسته که هاگرید اطلاعاتی داشت که هری رو متوجه میکرد احتمالاً دورسلیها همهچیز رو بهش نگفتن، ولی باز هم این میزان اعتماد یه کم عجیبه. از نگاه هری، هاگرید هنوز یه غریبه بود که ادعاهای خیلی بزرگی دربارهی زندگی خودش میکرد. منطقیتر بود هری حداقل یه مقدار بیشتر شک کنه، ازش سؤال بپرسه یا حتی فکر کنه شاید هاگرید داره سر به سرش میذاره. بالاخره تا همون لحظه، هیچکس به هری نگفته بود جادو واقعیه.
مخصوصاً اینکه هری هیچ شناختی از دنیای جادوگری نداشت. برای کسی که تمام عمرش در دنیای ماگلها زندگی کرده، شنیدن اینکه "تو جادوگری و قراره بری هاگوارتز" باید خیلی بیشتر از اینها شوکهکننده باشه. هری حتی نمیدونست هاگوارتز دقیقاً چه جور جاییه، جادوگرها چطور زندگی میکنن یا اصلاً چرا خودش تا اون موقع هیچوقت چیزی از این دنیا ندیده. با این حال، خیلی زود از مرحلهی "این حرفها اصلاً ممکنه؟" رد میشه و وارد مرحلهی قبول کردن ماجرا میشه.
حتی اگر بگیم رفتار عجیب دورسلیها باعث شده بود هری به حرفهای هاگرید مشکوک نشه، باز هم به نظرم باید یه فاصلهای بین "شاید دورسلیها یه چیزی رو ازم پنهون کردن" و "پس این غریبهای که میگه من جادوگرم حتماً راست میگه" وجود داشته باشه. هری میتونست بفهمه دورسلیها دربارهی گذشتهش دروغ گفتن، ولی هنوز به هاگرید اعتماد کامل نداشته باشه.
البته شرایط زندگی هری قطعاً باعث شد پذیرش این موضوع براش راحتتر بشه، ولی این بیشتر توضیح میده چرا میخواست حرفهای هاگرید درست باشه، نه اینکه چرا اینقدر سریع باورش کرد. هری تمام عمرش جواب سؤالهای مربوط به خودش و پدر و مادرش رو نگرفته بود و حالا یک نفر بالاخره ادعا میکرد همهی جوابها رو داره. طبیعیه که هری به این فرصت بچسبه، ولی از نظر منطقی هنوز میشد انتظار داشت کمی محتاطتر باشه.
در نهایت به نظرم میشه گفت اعتماد سریع هری به هاگرید بیشتر به خاطر نیاز داستان به این بود که هری بالاخره وارد دنیای جادوگری بشه. چون اگر قرار بود واکنش هری کاملاً شبیه یک آدم عادی باشه، احتمالاً باید مدت بیشتری شک میکرد و هاگرید مجبور میشد خیلی بیشتر قانعش کنه. برای همین این قسمت رو میشه یکی از جاهایی دونست که منطق داستان کمی فدای سریع جلو رفتن ماجرا شده.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





از اول بخون.کاریت ندارم
،آفرین
اگه نخوندی برو دوباره بخون



)


