هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۴:۱۳:۳۴ جمعه ۴ خرداد ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

تام ریدل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۱:۱۳ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
۲۰:۴۸:۰۰ جمعه ۲۹ تیر ۱۴۰۳
از عمارت ریدل ها
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
پیام: 36
آفلاین
-میگم نردبوم بیاریم بریم بالا؟
-اسکور مامان اون مال وقتیه که عزیز مامان خودش بتونه پایین بیاد اگه میتونست که تا الان بیکار نبود لای سیم برق خودشو خفه کنه.

اسکورپیوس که قانع شده بود تصمیم گرفت بیشتر تامل کنه شاید ایده ی بهتری به ذهنش برسه.

-عه مروپ! لرد بابا داره سر میخوره بگیرش بچتو.
-آخه مرد مگه نشنیدی همین الان گفتم بچم اگه پایین میتونست بیاد که تا الان اومده بود.
-خب بابا اون موقع که کلاغ روش محتویات نهارشو دفع نکرده بود که! نگاه از بغلش داره کف و الکتریسیته میزنه بیرون ضرر نداره که نگاه کن.
-نگاه میکنم ولی اگه باز چرند...عهههه عزیز مامانو بگیرین داره میوفته.
-بانوو اونجا یه چیز تخته مانند نرمه برم بیارمش‌؟
-نیکی و پرسش کدو نپخته ی مامان؟
-الساعه بانو بچه ها بیاین کمک بیاریمش.

لحظاتی بعد...

-بفرمایید بانو خیالتون راحت حالا ارباب میتونن یه فرود امن داشته باشن.
-حواستون باشه دقیق زیر محل فرود هندونه مامان باشه یوقت عزیز مامان نترکه.

توجه همه مرگخواران به نقطه فرود بود، همه نفس ها در سینه حبس شده بود. لرد آهسته آهسته روی ترامپولینگی که مرگخوارا فکر کردند تخته ی نرم است فرود آمد و اینبار به نقطه ای بالاتر لای شاخه های درخت بلندی کنار تیر چراغ گیر کرد.
-یکی هکتور مامانو بیاره میخوام فرود امنو بهش نشون بدم. بعد میگه خیالتون راحت.


S.O.S


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱:۵۵:۴۹ پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳

گریفیندور، محفل ققنوس، مرگخواران

الستور مون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹:۵۳ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۲:۲۲
از ایستگاه رادیویی
گروه:
مدیر دیوان جادوگران
شـاغـل
جـادوگـر
گریفیندور
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
محفل ققنوس
پیام: 198
آفلاین
مرگخوارا یکم فکر کردن. نمی‌دونستن تک‌ماده چیه. تقریبا اکثرشون مجبور شده بودن با حداقل چهار، پنج ماده دروسشون توی هاگوارتز رو قبول بشن. بعضیاشون حتی نمی‌دونستن میشه با تک ماده هم دروس رو قبول شن. در نتیجه شروع کردن به پچ پچ کردن و فحش دادن به سیستم آموزشی وزارت و هاگوارتز.

- میوه پلاسیده‌های مامان، از قضیه اصلی منحرف نشیم. الان شفتالوی مامانو میگیرم و میارم پایین، همه باید به صف بشید که ازش استقبال کنید.
- ولی بانو... این فاصله پونزده سانتی‌متر نیست... پونزده متره.

چشمای مروپ خیلی آروم تنگ شدن، و مرگخواری که دیالوگ رو گفته بود، قبل از اینکه سیل گوجه و انواع میوه‌های آب‌دار دیگه به سمتش پرتاب بشن، پشت بقیه سنگر گرفت.
مروپ دوباره روی پاشنه پاهاش بلند شد و دستاشو به سمت لرد دراز کرد و تلاش کرد لرد رو بگیره.

و همون‌موقع، کلاغی از ناکجا اومد و روی کله لرد نشست.
کلاغ از زیر بال و پر سیاهش، یه تیکه صابون درآورد و لیس زد، و بعدش بلعیدش و گفت:
- به به عجب جای مناسبی برای لونه سازی... عالیه اصلا.
- الان به شفتالوی مامان گفتی لونه؟
- آره خب... لونه‌ست دیگه. چی بگم؟

و مروپ نفس عمیق کشید، چندتا انگور خورد و کظم غیظ کرد و گفت:
- ببین کلاغ مامان، میشه به جاش شفتالوی مامان رو بندازی پایین و ما هم بهت یه لونه حتی بهتر بدیم؟
- اسمم کروئه... سیلوی کرو. دوستام سیلوی صدام میکنن.
- خیلی هم عالی، سیلوی ماما...
- گفتم دوستام. شما همون کرو صدام کنید.
- کروی مامان؟ منقارت مثل طلسمای شفتالوی مامان تیز و برّنده‌ن. میشه شفتالوی مامانو بندازی پایین و به جاش مامان بهت یه لونه بهتر بده؟
- نه من همین یدونه رو می‌‎خوام اصلا.

و کلاغ یه دور خیلی آروم کله لرد رو نوک زد.
- چغر و بد بدنه. عالی. یه لونه مناسب در مقابل طوفان و بقیه خطرنات.

ولی مروپ هنوز هم حاضر نبود بذاره فرزند دل‌بندش تبدیل به لونه سیلوی بشه. بنابراین سریع شروع کرد به خوندن:
- به به چقدر زیبایی، چه سری چه دُمی عجب پایی، پر و بالت سیاه‌رنگ و قشنگ، نیست بالاتر از سیاهی رنگ، گر خوش‌آواز بودی و خوش‌خوان، نبودی بهتر از تو در مرغان.

پرهای سیلوی از شدت تعجب ریختن. منقارش قرمز شد. چشماش درشت شد. تا حالا توی زندگیش کسی ازش انقدر زیبا تعریف نکرده بود، و این موضوع اثرات عمیقی روش گذاشته بود. و حتی باعث شد تصمیم بگیره حرفه خوانندگی رو شروع کنه و در همه جای دنیا کنسرت بذاره و حسابی معروف بشه و هردفعه با وعده آخرین کنسرتش، حسابی بلیط‌های کنسرتاشو وارد پاچه ملت بکنه. اما یه مشکلی وجود داشت، صابونی که چند ثانیه قبل توسط سیلوی بلعیده‌ شده بود، بالاخره به انتهای معده‌ش رسیده بود و آماده دفع بود.
و بعد دفع شد، بدون اینکه سیلوی بتونه جلوشو بگیره.
روی کله لرد سیاه.
با صدایی شبیه قالارت.

- اوپس.

و پرهای سیلوی از شدت تعجب و شوک اتفاق افتاده، سفید شدن و ریختن و پرهای ریخته‌شده‌ش هم از شدت خجالت از صحنه متواری شدن و خودشم که نصف پرهاشو از دست داده بود دنبال پرهاش از صحنه خارج شد و از نظرها ناپدید شد.

الستور یک قدم جلو گذاشت، نفس عمیقی کشید، دماغش رو چین داد و گفت:
- بوی گوشت سوخته میاد... فکر میکنم جریان برق داره بدن ارباب رو کباب میکنه، که البته سرگرم کننده‌ست، ولی میخوایم اینبار بهتر تلاش کنیم برای پایین آوردنشون؟


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

Smile my dear, you're never fully dressed without one


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۰:۳۰:۰۷ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۰۰:۰۰
از گیل مامان!
گروه:
مرگخوار
جـادوگـر
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
اسلیترین
مدیر دیوان جادوگران
پیام: 591
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه بطور ناگهانی خاموش شده. مرگخوارا فکر می کنن شاید شارژش تموم شده و میبرنش با گاز هلیوم پرش میکنن اما گازش تو هوا خالی میشه و لرد با سرعت زیادی شروع به پرواز در آسمون میکنه.
___________


الستور عینک یک چشمی اش را تمیز کرد و دوباره بر چشم گذاشت تا با دقت بیشتری لرد گیر کرده در سیم های چراغ برق را ببیند.
-جدا که اون بالا هوا خوب به نظر میرسه! خب دیگه...بریم سعی کنیم بیاریمشون پایین.

مروپ در حالی که یک کلاه خلبانی بر سر داشت با یک خط کش وارد صحنه شد.

-بانو؟
-هیس! مگه نمیبینی بانو در حال محاسبه ارتفاع ارباب تا زمینن؟ نباید حواسشونو پرت کنیم.

مروپ یکی از چشمانش را بست و در حالی که خط کشش را در هوا معلق نگه داشته بود با خوشحالی سری به نشانه تایید تکان داد.
-فرزندان مامان، اصلا جای نگرانی نیست. فاصله عزیز مامان تا زمین فقط پونزده سانتی متره. الان مامان میره تا تیر چراغ برق و عزیز مامان رو با دست بغل میکنه و می‌ذاره پایین.

چند دقیقه بعد مروپ، روی پنجه پاهایش ایستاده و هر دو دستش را امیدوارانه در هوا معلق نگه داشته بود.

-بانو به نظرم فاصله ارباب با شما یکم بیشتر از پونزده سانتی متره!
-مامان مطمئنه...روی خط کش نوشته بود پونزده سانتی متر. مامان کلاس اول رو با تک ماده با موفقیت گذرونده!


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۷:۲۸ یکشنبه ۷ آبان ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
اسلیترین
پیام: 1506
آفلاین
پسرک میخواست دنیا را به وسیله لرد فتح کند، اما از آنجایی که تا به حال حتی یک تپه کوچک یا حتی سرعتگیر خیابان را هم فتح نکرده بود کار سختی پیش رو داشت. تصمیم گرفت به یکی از کافه های خلوت خیابان برود تا ضمن نوشیدن قهوه و خوردن چیز کیک به آینده اش فکر کند.

- ... خب تو رو بگذاریم روی صندلی، آهان درست شد. ئه این چیه اینجا نوشته؟

پشت همان برچسبی که رویش عبارت "ارباب" نوشته شده بود یه نفر با دست خطی شکسته و وحشتناک مشخصات فنی یک شارژر را نوشته بود. پسرک با خودش فکر کرد که مگر ارباب شارژی هم وجود دارد؟!

در همین فکر بود که نقطه ای روی دست راست ارباب نظرش را جلب کرد. با آن که غیر منطقی به نظر میرسید شانه اش را بالا انداخت و سیم شارژر پاور بانکش را از همان نقطه به دست ارباب متصل کرد.

- ...میکشمت ملعون!

پسر به اطرافش نگاه کزد اما منبع صدا را نیافت. برای همین شانه ای بالا انداخت و به داخل کافه رفت تا قهوه و کیکش را سفارش بدهد.

در سمت دیگر:

- هی اون چیزی که از دور داره میاد لینی نیست؟
- چرا لینیه. باز هم که دست خالی برگشته.
- ... شترق...شوتوروق...تتق...تتوق!

لینی به مرگخواران گوینده جمله اول و دوم رسیده و جوری آنها را بهم گره زد و با یک چک افسری آب نکشیده نقش زمین کرد که آثار تعجب و ترس را میشد در چهره مابقی مرگخواران دید. ظاهرا هنگام خشم جثه کوچک لینی از قوانین فیزیک پیروی نمیکرد.

-هی لینی آرام ب...

لینی همچون داسی که خوشه های گندم را درو میکرد به میان مرگخواران رفته بود و هر کدام را با چک و لگد به گوشه ای پرتاب میکرد.
- وقتی...من...دنبال...ارباب...پرواز میکنم...شما هم...باید دنبالم...بیاین!

آخرین نفر بلاتریکس بود که در مقابل لینی ظاهر شد اما با دیدن او خشم لینی فروکش کرد و بدنش دوباره تابع قوانین فیزیک شد. برای همین به بلا نگاهی انداخت و گفت:
-من با چشمم مسیر سقوط لرد رو دنبال کردم. بیاین بریم اون سمت رو بگردیم.

بلا که از جنم و جذبه ناگهانی لینی خوشش آمده بود فریاد زد:
- شنیدین که پیکسی چی گفت تنبل های مفت خور! سریع تر بلند بشین و راه بیفتین تا خودمم چک و لگدیتون نکردم!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۳:۰۴ یکشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۵:۲۶ جمعه ۲۵ خرداد ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 5459
آفلاین
با این که لرد خاموش بود، اما به وضوح از چهره‌ش معلوم بود که از حضور این مهمان ناخونده اصلا خوشنود نیست.
اما برعکس، مهمان ناخونده بسیار از حضورش راضی و خرسند بود. طوری که رضایتش داشت به جاهای باریکی می‌کشید!
- اوه جناب... یه برچسب به اسم "ارباب" خورده روتون. عالیه. شما از این به بعد ارباب من هستین. هرگز شما رو رها نمی‌کنم. هرگز.

پسرک همزمان با گفتن این حرف، دستش رو محکم‌ به دور کمر لرد می‌ندازه و از سواری‌ای که در آسمونِ بی‌انتهای روز می‌گیره، لذت می‌بره.

حالا که لرد علاوه بر خودش، موجود دیگه‌ای رو هم حمل می‌کرد، سرعت خالی شدن باد افزایش پیدا می‌کنه و این‌بار به جای حرکت رو به بالا، حرکت رو به پایینی رو تجربه می‌کنن.

لرد همراه پسرک می‌ره و می‌ره... تا این که بالاخره بادش تموم می‌شه و با صدای گرومپی روی ماشینی فرود میاد، که شاید بهتر بود نمیومد! چرا که سقف ماشین کمی تو رفته بود و مردی که با عصبانیت و هوارکشان به سمتشون میومد به نظر صاحب ماشین میومد!

- هوی پسرک الدنگ! با اون عروسک گنده‌بکت رو ماشین من چه غلطی می‌کنی؟ زودباش بیا پایین ببینم.
- پایین که میام، ولی پایین اومدن من برات سقف نمی‌شه.

پسرک بعد از نجات معجزه‌آساش توسط لرد کمی پررو شده بود!
پسرک لردو زیر بغلش می‌ذاره، با جهشی از ماشین پایین میاد و در حالی که مرد با دمپایی دنبالش گذاشته بود، فرار رو بر قرار ترجیح می‌ده. بعد از مقداری تعقیب و گریز، بالاخره تو کوچه پس کوچه‌ای همون اطراف متوقف می‌شن.
- می‌بینی اربابم؟ با وجود تو من تو هیچ کاری شکست نمی‌خورم. نه می‌میرم نه گیر میفتم. مال خود خودمی.

پسرک اینو می‌گه و مجددا لرد به بغل به حرکت در میاد. ولی این‌بار نه به قصد فرار، بلکه می‌خواست دنیا رو با اربابش فتح کنه.




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱:۳۵ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۴۲:۰۹
از بچگی دلم می خواست...
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
جـادوگـر
پیام: 94
آفلاین
آن بالا بالا ها–جایی که آسمان خراشیده میشود


- تو پدرمو کشتی...

درون آخرین طبقه ی آسمان خراشی وسط لندن، پسرکی مشنگ که دستان مشت کرده اش را جلوی صورتش تکان می داد، رو به روی ناپدری اش رقص پا میرفت.

- انتقام پدرم رو میگ... اوه...

بعد از درآمدن کمربند ناپدری ، پسرک مجبور شد در روند انتقامش ، به سراغ پلن بی برود.

- نه ، نیا... جلو...

او گلدان عتیقه روی طاقچه شان را با دو دست بالای سرش برد.

- میشکنمش ها!

ناپدری لحظه ای درنگ کرد و به یادگار عمه ی پدربزرگش چشم دوخت.

- تن عمه نصرت رو تو گور نلرزون پسره ی الاکلنگ... با پول اون گلدون میشه صد تای تورو خرید و آزاد کرد!

پلن بی موثر بود بنابراین پسرک همچنان دستانش را بالا نگه داشت. اما از آنجایی که او در ناز و نعمت و پنت هوس بزرگ شده بود و دست به سیاه سفید نزده بود بلند کردن گلدانی به آن بزرگی با آنهمه رنگ و لعاب مطمئنا برایش تبعاتی به همراه داشت.

- مگه نمیگم بذارش زمین؟

دستان پسرک از سنگینیِ گلدان میلرزیدند ، رگ های گردنش متورم و متورم تر میشدند و پاهایش خم و خم تر.

- بذارش زمیینن!

پسرک ذات اطاعت گری داشت. خدابیامرز ، پدرش از بچگی، تنها از بین دو جواب به او حق انتخاب می داد. "چشم" یا "چشم حتما". و اکنون ذات اطاعت گر پسر ، ذات اطاعت گرِ لرزان ، متورم ، خم و خسته ای بود.

- چش...

پسر اطاعت کرد. پسر گلدان را رها کرد. گلدان شکست. نقش و نگار های گلدان از هم گسستند و خرده شیشه هایش روی زمین پخش شدند و پدر ناپدری آمد جلوی چشمش.

- شرم بر تو.

پدر ناپدری این را گفت و برگشت و سر راه آشغالها را گذاشت دم در.

پسرک با بهت به لاشه ی گلدان نگاه کرد. دیگر امیدی به زندگی نداشت... بی شک او را شرحه شرحه می نمودند... بی شک او را زنده زنده میسوزاندند... و از همه بدتر... بی شک او را از ارث محروم می کردند...

- بابایییی... غلط ک...

چشم غره ی کمربند ناپدری پسرک را ساکت کرد.

با وجود آن کمربند دیگر هیچ چیز اهمیت نداشت... نه قاتل پدرش ، نه قاتل هر کس دیگری... نه پلن ای نه پلن بی و نه حتی پلن سی... اکنون پسر باید جانش را برمی داشت و فرار میکرد.
او که دلش نمی خواست زجر کشش کنند ، به سمت نزدیک ترین پنجره رفت و خود را از طبقه ی شصت و چهارم آسمان خراش پایین انداخت.

.

.

.
پلاپ!

بعد از کمی بال بال زدن پسرک خود را روی بالونی بنفش و بدون دماغ یافت.
لرد–بالون که تازه موفق به کنترل مقداری از گاز های یاغیِ درون بدنش شده بود به عامل مزاحم چشم غره رفت و پسرک هم کمی روی لرد–بالون جابه جا شد تا ناجی زندگی اش را بهتر ببیند.

- سلام جناب!
- پفپف.
- من زندم جناب!
- پستفف ستت.
- خوبین جناب؟
- پفست فسست.
- اسم شریفتون جناب؟
-فستسس.
- خوشبختم جناب.


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۳۰ ۱:۳۹:۴۹

خواستن توانستن است.


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۰:۱۸ یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۳۳:۱۹
از جنگل بایر افکار
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
اسلیترین
مرگخوار
مدیر دیوان جادوگران
شـاغـل
مترجم
پیام: 368
آفلاین
لینی، با بال‌های کوچکش، به سرعت سعی می‌کرد بهترین ارباب دنیا را دنبال کند. اما گاز هلیومی که از دهان لرد ولدمورت خارج می‌شد، مانند سوخت موشک عمل می‌کرد و لینی به چشم خود می‌دید که چگونه اربابش دور و دورتر می‌شود.
ترکیبی از صدای مرگخواران پشت سر لینی شنیده می‌شد که فریاد میزدند؛ اما لینی هیچ چیز نمی‌شنید و همچنان به سرعت بال می‌زد.
در نهایت وقتی لرد سیاه در افق تبدیل به نقطه‌ای کوچک شد که دور خود تاب می‌خورد، لینی از حرکت بازایستاد و در حالیکه یکی از دستانش به سمت اربابی که دیگر خیلی دور شده، دراز شده بود، سرش را پایین انداخت و سعی کرد جلوی ریزش اشک‌هایش را بگیرد.
-من... من... حتما ارباب رو پیدا می‌کنم.

او برگشت تا به مرگخوارانی که زیر پایش بودند، دستورات لازم را بدهد اما وقتی برگشت، هیچ کس نبود.
-یعنی هیچ کدومشون دنبال ارباب ندویدن؟

گروه مرگخواران
-حالا چیکار کنیم؟
-واقعا کل مسیر رو دنبال ارباب پرواز کرد؟
-بعیده تونسته باشه به ارباب برسه!
-یعنی هم باید دنبال لینی بگردیم هم ارباب؟

هیچ کدام از مرگخواران نمی‌دانستند باید چه کنند. همه با حالتی گیج و منگ به همدیگر نگاه می‌کردند تا بلکه کسی اولین قدم را بردارد.
دوریا اولین قدم را برداشت؛ به سمت نزدیکترین درخت رفت، زیر آن نشست، پشتش را به تنه‌ی آن تکیه داد و چشمانش را بست.

-می‌خوای بخوابی واقعا؟

دوریا شانه‌هایش را بالا انداخت.
-لینی برمی‌گرده. اگر ما شروع کنیم دنبالش گشتن، نمی‌تونه پیدامون کنه.

استدلال درستی بود؛ پس همه‌ي مرگخواران تصمیم گرفتند منتظر بمانند. اما هیچ کدام نمی‌دانستند چیزی که انتظارشان را می‌کشد، یک لینی خشمگین است و هیچ گاه نباید منتظر بمانید تا لینی خشمگین پیدایتان کند.


Isabella's lullaby-The Promised Neverland

یک عالمه اطلاعات بیشتر! (معجون راستی)

دوئل مرگ؛ بهترین نوشته‌ی من؟


,Out beyond ideas of wrongdoing and rightdoing
.there is a field. I’ll meet you there
*
.I believe in poems as I do in haunted houses
.We say, someone must have died here
*
You are NOT the main character in everybody's story
*
Il n'existe rien de constant si ce n'est le changement
*
Light is easy to love
Show me your darkness


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱ پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۲

بندن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۴ پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۵۸ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
از قبرستون!
گروه:
مـاگـل
پیام: 33
آفلاین
نه اینکه بنفش رنگ بدی باشد. مشکل اینجا بود که ترکیب آن به پوست لردسیاه نمی آمد. لینی با صدایی که فقط برای مرگخوارنا قابل شنیدن بود گفت:
-ارباب دارن بنف..بنفش میشن!
-ارباب رو چه به این رنگ های شاد و محفلی؟
-عه وا.آرررررره ارباب دارن تغییر رنگ میدن!
-نکنه دارن ری استارت میکنن؟!

کوین هم که از رنگ جدید لرد-بالون،رضایت داشت نخ را بیشتر کشید. فقط لینی بود که هنوز نظرات مرگخواران او را راضی نکرده بود لینی انگشت اشاره اش را روی بینی کوچکش گذاشت و بلند گفت:
-همگی ساکت. این صدای چیه؟

توجه مرگخواران به صدای کمی که از لرد-بالون می آمد جلب شد.

-کوین ارباب رو بکش پایین تر ببینیم چه می فرمایند.
-پفسسسسسسسسسسسسسس.
-
-پفسسسسسسسسسسسسسسسسسست!

ناگهان نخی که به لرد-بالون بسته شده بود پاره شد و باد داخل لرد با صدای پفسسسسست شروع به خارج شدن کرد.لرد بالون-با سرعت دیوانه واری به دور خودش و مرگخواران می چرخید و به این طرف و آنطرف می رفت.وزش باد از ناکجا آباد هم موجب حرکت سریعتر لرد-بالون شده بود.

-عه وا.ارباب!
-ارباب صبر کنید. کجا میرید؟
-بادکنکم لَفت!
-یکی اربابوووووو بگیرههههههه!

اما دیگر خیلی دیر شده بود. لرد بالون با سرعت هرچه تمام تر از مرگخواران دورتر و دورتر می شد.



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۹:۰۸ چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۲

مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۲
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 454
آفلاین
همه ی مرگخواران، بی صبرانه منتظر باز شدن چشم های لرد سیاه بودند.
لرد سیاه، باد شد، ولی چشم هایش باز نشد. بیشتر باد شد، ولی چشم هایش دوباره باز نشد.

- تا جایی که جا داشت بادش کردم، حالا یه لحظه اجازه بدین...

مرد، دور دهن لرد سیاه را با چسب چسباند، آن را به نخی متصل کرد و بادکنک شناور را به دست کوین داد.
- روز خوش!

مرگخواران ناامید، به ارباب تپل شدشان نگاه می‌کردند و بعضی که بسیار بی تربیت و فاقد شعور بودند، خنده ی آرامی کردند.

لینی، در حالی که دور لرد سیاه-بادکنک می‌گشت، سوالی ذهنش را مشغول کرد.
- چرا صورت ارباب داره بنفش می‌شه؟


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۸:۵۳ چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
شـاغـل
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 6961
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه بطور ناگهانی خاموش شده. مرگخوارا فکر می کنن شاید شارژ لرد تموم شده باشه و باید شارژش کنن. توجهشون به بادکنکی که توی دست یه بچه اس جلب می شه و ازش می پرسن که بادکنکش چطوری روی هوا مونده. بچه هم توضیح می ده که پر از گاز هلیومه.

...................................................


لینی وارنر دفترچه یادداشت میکروسکوپی اش را ورق زد.
- گاز هلیوم در چشمه های آب معدنی و وسایل تولد فروشی یافت می شود.

دومی گزینه آسان تری به نظر می رسید. مرگخواران در حالی که لرد سیاه را حمل می کردند شروع به جستجوی مغازه کردند.

و خیلی زود آن را یافتند!

- سلام آقا! می شه لطفا اینو پر هلیوم کنین؟

مرد فروشنده نگاهی به لرد سیاه انداخت.
- این چیه؟

آیلین فورا داستانی سر هم کرد.
- امروز تولد این بچه اس( کوین را به جلو هل داد)... تم تولدش جادوگران قدرتمند باستانیه. اینم بادکنکشه.

فروشنده شروع به بررسی لرد سیاه کرد.
- این بادکنکه؟

-بله خب...
- این که اربابه!

مرگخواران شور و شعف و حیرت و همه چیز را بطور همزمان در خودشان احساس کردند. شهرت لرد سیاه تا کجا پیش رفته بود که ماگلی ناچیز و وسایل تولد فروشی هم او را می شناخت.

-البته من نمی دونما... روش برچسب زدین و نوشتین ارباب... که گم نشه لابد. به هر حال خیلی زشته. ولی باشه. پرش می کنم.

فروشنده، بسیار بی شعور و بی دانش و نفهم بود کلا!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.