هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷ دوشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۲
#1
تجربه ثابت کرده است که غذا های نارنجی رنگ از سایر غذاها لذیذ تر به نظر می آیند. بوقلمون برشته ، مرغ بریان با آب پرتقال طبیعی ...

- شام حاضره...

البته ممکن است ظاهرِ چند هویجِ یخ زده که تا چند دقیقه ی پیش زیر برفک های فریزرِ-سابقِ- یک مشنگ مدفون بوده اند ، یا قاچی از کدو های باقیمانده ی هالوین که مالی ویزلی اصرار داشت کاملا سالم اند و هیچ کرمی درونشان زندگی نمیکند ، روی میز چوبی و طویلِ شام ، برای اکثریت مردم و گرگسانان جذابیتی نداشته باشد.

- لطفا مامانبزرگ... حالا درسته که قصابی سر کوچه دیگه نسیه قبول نمیکنه ولی میتونیم حداقل یکی از ققنوسا رو کباب...

تدی آرام به طرف میز می آمد و دهانش می جنبید و تقریبا داشت با حقیقت تلخ لم دادن فنریر بر روی صندلی مخصوص خودش مواجه میشد که کسی هویج نوک تیز و منجمدی را درون دهانش فرو کرد و فعالیت عضلات زبانش مختل شد و همین باعث شد نتواند جمله اش را تمام کند.

مالی درحالی که یک تکه کدو حلوایی را هم ، کنار هویج ، بین دندان های تدی میچپاند سرش را به طرف گرگینه ی مرگخوارِ تحت سرپرستی اش برگرداند و گفت:

- مردم توله سگ دارن... مام توله سگ داریم. کاش شماها یه کم از پشمک من یاد بگیرین... ببینین چقدر ساکت و مودب رو صندلیش نشسته... حتما از دستپخت من خوشش اومده! مگه نه پشمک؟
-

فنریر با ولع به کله ی ویزلی های دور میز غذا چشم دوخته بود.
تجربه ثابت کرده است که غذاهای نارنجی رنگ به مراتب از سایر غذاها لذیذ تر به نظر می آیند.


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۲۹ ۱۸:۲۰:۳۲
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۲۹ ۱۸:۵۱:۴۱
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۲۹ ۱۹:۵۴:۳۵
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۳۰ ۱۳:۲۹:۴۲

˹.🦅💙˼



پاسخ به: فعال‌ترین عضو
پیام زده شده در: ۱۴:۳۳ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۲
#2
سلام!

من هرچی فکر می کنم نمی تونم به کسی جز لینی وارنر رای بدم... اگه ایشون نبود به احتمال زیاد اون جامِ بالا هم رنگش آبی نبود...


˹.🦅💙˼



پاسخ به: بهترین تازه‌وارد
پیام زده شده در: ۱:۵۹ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۲
#3
سلام!

کوین کارتر.

رووناحافظ!


˹.🦅💙˼



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱:۳۵ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۲
#4
آن بالا بالا ها–جایی که آسمان خراشیده میشود


- تو پدرمو کشتی...

درون آخرین طبقه ی آسمان خراشی وسط لندن، پسرکی مشنگ که دستان مشت کرده اش را جلوی صورتش تکان می داد، رو به روی ناپدری اش رقص پا میرفت.

- انتقام پدرم رو میگ... اوه...

بعد از درآمدن کمربند ناپدری ، پسرک مجبور شد در روند انتقامش ، به سراغ پلن بی برود.

- نه ، نیا... جلو...

او گلدان عتیقه روی طاقچه شان را با دو دست بالای سرش برد.

- میشکنمش ها!

ناپدری لحظه ای درنگ کرد و به یادگار عمه ی پدربزرگش چشم دوخت.

- تن عمه نصرت رو تو گور نلرزون پسره ی الاکلنگ... با پول اون گلدون میشه صد تای تورو خرید و آزاد کرد!

پلن بی موثر بود بنابراین پسرک همچنان دستانش را بالا نگه داشت. اما از آنجایی که او در ناز و نعمت و پنت هوس بزرگ شده بود و دست به سیاه سفید نزده بود بلند کردن گلدانی به آن بزرگی با آنهمه رنگ و لعاب مطمئنا برایش تبعاتی به همراه داشت.

- مگه نمیگم بذارش زمین؟

دستان پسرک از سنگینیِ گلدان میلرزیدند ، رگ های گردنش متورم و متورم تر میشدند و پاهایش خم و خم تر.

- بذارش زمیینن!

پسرک ذات اطاعت گری داشت. خدابیامرز ، پدرش از بچگی، تنها از بین دو جواب به او حق انتخاب می داد. "چشم" یا "چشم حتما". و اکنون ذات اطاعت گر پسر ، ذات اطاعت گرِ لرزان ، متورم ، خم و خسته ای بود.

- چش...

پسر اطاعت کرد. پسر گلدان را رها کرد. گلدان شکست. نقش و نگار های گلدان از هم گسستند و خرده شیشه هایش روی زمین پخش شدند و پدر ناپدری آمد جلوی چشمش.

- شرم بر تو.

پدر ناپدری این را گفت و برگشت و سر راه آشغالها را گذاشت دم در.

پسرک با بهت به لاشه ی گلدان نگاه کرد. دیگر امیدی به زندگی نداشت... بی شک او را شرحه شرحه می نمودند... بی شک او را زنده زنده میسوزاندند... و از همه بدتر... بی شک او را از ارث محروم می کردند...

- بابایییی... غلط ک...

چشم غره ی کمربند ناپدری پسرک را ساکت کرد.

با وجود آن کمربند دیگر هیچ چیز اهمیت نداشت... نه قاتل پدرش ، نه قاتل هر کس دیگری... نه پلن ای نه پلن بی و نه حتی پلن سی... اکنون پسر باید جانش را برمی داشت و فرار میکرد.
او که دلش نمی خواست زجر کشش کنند ، به سمت نزدیک ترین پنجره رفت و خود را از طبقه ی شصت و چهارم آسمان خراش پایین انداخت.

.

.

.
پلاپ!

بعد از کمی بال بال زدن پسرک خود را روی بالونی بنفش و بدون دماغ یافت.
لرد–بالون که تازه موفق به کنترل مقداری از گاز های یاغیِ درون بدنش شده بود به عامل مزاحم چشم غره رفت و پسرک هم کمی روی لرد–بالون جابه جا شد تا ناجی زندگی اش را بهتر ببیند.

- سلام جناب!
- پفپف.
- من زندم جناب!
- پستفف ستت.
- خوبین جناب؟
- پفست فسست.
- اسم شریفتون جناب؟
-فستسس.
- خوشبختم جناب.


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۳۰ ۱:۳۹:۴۹

˹.🦅💙˼



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲:۵۴ جمعه ۲۴ شهریور ۱۴۰۲
#5
مرگخواران که چند کاغذ A4 را به هم منگنه کرده و هرکدام یک طرفش را در دست داشتند ، روی نوشته هایشان چمبره زده بودند ، مبادا یک نفر ، یک وقتی ، فکر تقلب به سرش بزند.

بعد از گذشت چند ساعت متوالی آنها کم کم از هم باز و باز تر شدند و لیست خواسته های لرد سیاه را تکمیل کردنند.
ته اش را به دست باد... و سرش را به دست اربابشان سپردند...

چند لحظه بعد...

لرد چشمانش را ریز و کاغذ را به صورتش نزدیک کرد تا شاید بتواند از بین آن دندانه های درهم و نقطه های متلاشی ، کلماتی را تشخیص دهد.

مامور های وزارتخانه هم از وقفه ی پیش آمده استقبال کردند و تلفنی یک تایپیست استخدام کرده و با توجه به طول و عرض لیست ، حقوق سه سالش را یکجا واریز کردنند و او را از نمایشگر تلفنشان بیرون کشیده ، صاف جلوی جادوگر بزرگ و شناخته شده نشاندند.

- ما یافتیم! اولین کلمه را یافتیم!

چشمان تایپیست به دهان لرد دوخته شده بود و انگشتانش از شدت هیجان بالای کیبورد ها میلرزیدند.

- بستنی‌ست!

آنجا بود که جادوگر شناخته شده سرش را به طرف مرگخواران مارخام چرخاند.

- بستنی‌ست؟
- آره اربا...جادوگر! بشتنیه!

لرد افسوس خورد و آه کشید و خواسته اول را پاره کرد و برگشت و به سراغ خواسته بعدی رفت.

- پاتیل آخرین سیستم هوشمن... یارانِ...شان! این مورد را نادیده بگیرید.

تایپیست بار دیگر انگشتش را روی قسمت DELETE فشرد.

دو چشم لرد ولدمورت که هیچ یک از خواسته ها را شایسته ی برسی نمی دیدند و احساس می کردند این خزئبلات نزدیک است شفافیت رنگ سرخ قرنیه‌ هایشان را کدر نماید ، به سرعت از روی آنها رد می شدند تا به آخر لیست برسند.

- یاران بی وفای ما...رخام... این قرار نبود لیست خواسته های شما باشد... ما صحت تمام گزینه های این لیست بجز آن گزینه ی " پیتزا فسس " را تکذیب مینماییم.


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۲۴ ۲:۵۸:۰۱
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۲۴ ۳:۰۲:۱۴
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۲۴ ۳:۰۳:۴۸

˹.🦅💙˼



پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۷ پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۲
#6
به امید رو شدن تمام دست های بستنی به دست...

۱- چند تا دندون در آوردی؟

۲- می تونی چشمک بزنی؟

۳- میتونی بشکن بزنی؟

۴- می تونی سوت بزنی؟

۵- می تونی بادکنک باد کنی؟

۶- می تونی شمع های تولدت رو فوت کنی؟

۷- چرا از گوشه ی بالا–سمت چپ پروفایلت آویزونی؟

۸- در تلفظ کدوم حروف مشکل داری؟(به هرحال ما باید بدونیم و بیشتر به کار ببریم)

۹- بستنی تنها تنها؟

به امید پشت و رو شدن تمام دست های بستنی به دست...


˹.🦅💙˼



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ شنبه ۴ شهریور ۱۴۰۲
#7
- آن کس که مال مرا بدزدد...چیز بی‌ارزشی را ربوده‌ است...

معلوم نبود سوزانا چطور می توانست همزمان ، هم با ابروان در هم طنیده به افق خیره شود و هم کتابی قطور را با عنوان [نقل قول هایی از شکسپیر برای بازتر کردن چشم بصیرت شما] بخواند.

- اما آن‌که نام نیکِ مرا برباید... جزیی از وجود مرا می‌برد...

نور خورشید صورتش را نورانی و درخشان نشان میداد و حقیقتا معلوم نبود درحالی که پلک هایش محکم به هم فشرده میشوند ، چطور کلمات کتاب را میخواند.

- سو...
-که او را غنی نمی‌کند... اما در واقع... مرا حقیر می‌سازد...
- زانا؟...

سوزانا با وجود نجوایی که ممکن بود آرامش ملکوتی اش را فراری دهد ، چشمانش را باز نکرد.

- بودن یا نبودن...مسئله ای...
- سوزاناااااا!

ولوم جیق ربکا او را پانزده متر بالاتر از سطح زمین پرتاب کرد ، به سقف کوبید و سقوطی فرود وار برایش رقم زد. با این حال در آن زمان هیچ چیز قادر نبود حال هوای ملکوتی او را فراری دهد.

- ببین کی اینجاست! ربکا!

سپس طوری دستش را دور گردن ربکا انداخت که تار های صوتی اش تحت فشار قرار گرفتند و او به جای جیق فقط توانایی ویبره های بی قرار را داشت.

- می دونم تو دنبال چی هستی!
- من؟ من دنبال تو بودم! چون ایزابل وقتی داشت تقسیم کار می کرد بهم گفت منو تو باید کف تالار رو تی بکشیم!

بعد همانطور که سعی می کرد گردنش را درون بازو های سوزانا بچرخاند ، به سرامیک های کف تالار که رنگشان از شدت گل و لای و گرد و خاک از آبیِ آسمانی به لاجوردی تغییر رنگ داده بودند ، اشاره کرد.

- اوه...

و آن گرد غبار ها حال و هوای ملکوتی سوزانا را به کل فراری دادند نابود کردند.

- نه! اون چیزی که ما دنبالشیم رو روی زمین نمیشه پیدا کرد... باید روی اوج دنبالش بگردی!

سوزانا که تقلا میکرد تصویر زمین لاجوردی تالار را از یاد ببرد ، به طاقچه ای روی بلند ترین قسمت دیوار اشاره کرد.

- ما داریم دنبال اون طاقچه می گردیم؟
- ما داریم دنبال یه هدف می گردیم ربکا! اونم وقتی همه دارن دنبال یه همراه واسه جشن می گردن!

ربکا به نقطه ای که سوزانا اشاره می کرد زل زده بود تا شاید چیزی که او هدف می نامیدش را ببیند.

- بهم بگو ربکا! اونجا چی هست؟
- یه طاقچه!
- روی طاقچه رو میگم...

ربکا چشمانش را ریز کرد تا لنگه کفشی که بالای طاقچه جا خوش کرده بود را بهتر ببیند.

- یه چکمه؟
- دقیق تر ربکا!

در تالار عمومی ریونکلاو ،تنها انسانی که ممکن است چکمه هایش در چنین جایی پیدا شوند ،
تری بوت است.

- چکمه ی تری که موقع یکی از لگد هاش از پاش دراومده و پرت شده روی طاقچه؟
-همم...
- سوزان؟

میدانید... سوزانا دوباره داشت سعی میکرد کف گلی تالارشان را فراموش کند. او که تمام مدش نگاهش روبه آسمان بود ، نمی توانست اجازه دهد اولین خاطره‌اش از دیدن این سرامیک ها به همچین خاطره ای بدل شود.

- سوزانا؟

آیا کارش با یک آبیلویت راه می افتاد؟ آیا از این پس می توانست به زمین زیر پایش بنگرد؟ بودن یا نبودن؟

- سوزاناااا!

این دفعه سوزانا فقط پس لرزه ای آرام از زمین زیر پای ربکا احساس کرد.

- بله...ربکا؟
- چکمه ی تری بوت!
- آهان خب...بهم بگو... باید باهاش چیکار کنیم؟

سر ربکا درون بازوان های سوزانا باز به طرف زمین خم شد.

- بپوشیم‌ش و اینجارو تی بک...
- نههه...

سوزانا به تکاپو افتاد تا با تکان دادن سرش ، افکاری که درونشان گل و لای های روی زمین داشتند اورا می ببلعیدند را ، پراکنده کند.

- بده بستون ربکا...اینو بده بهش و یه چیزی ازش بگیر...
- چی مثلا؟
- دیگه لطف کن و خودت بلند پرواز باش...

سوزانا دستش را از دور گردن ربکا در آورد و سپس ، در حالی که هنوز دیوانه وار سرش را تکان میداد از او و چکمه دور شد.

کمی پایین تر–آشپزخانه ی قلعه

ربکا چکمه در بغل به تری بوتی نزدیک میشد که دست هایش را زیر چانه زده بود و داشت قربان صدقه ی ژله ای در میان غذا های روی میز میرفت.

- چه عطری! چه بویی! چه رنگی! همه ی اینا از دستی که ژله رو درست کرده میادا...

ربکا زیر چشمی به ژله ی تری نگاه کرد. خوش رنگ بود و خوش طعم هم به نظر می آمد. شروع خوبی هم برای بلند پروازی ای بود ، که سوزانا از آن حرف می زد.

اکنون تنها هدف او مبادله آن دو با یکدیگر بود.
و کنون شاید بعضی ندانند چطور میشود چکمه ای کهنه را با ژله ای ارغوانی رنگ تاخت زد ؛
باید بگویم هر کسی هم که نداند ، یک ریونکلایی می داند...

در یک شرایط سخت ، حتی اگر طلسم فرمان ناامیدتان کند،
روانشناسی معکوس امکان ندارد بکند!

- هعی... آخه چطور ممکنه کسی بخواد چکمه ای به این راحتی رو وسط تالار ول کنه؟

تری سرش را از روی ژله بالا آورد و به ربکا نگاه کرد.

- فقط با نگاه کردن به رنگش میشه فهمید چقدر ارزشمند و ظریفه...مطمعنم صاحبش باهاش کلی خاطره داره...

تری روی کفش دقیق شد ، آن چکمه چکمه‌ی او بود.

- من که میدونم... صاحبش الان در به در داره دنبالش میگرد...
- این دست تو چیکار می کنه؟
- این تری!؟ این!؟ نمی تونی بفهمی چنین چکمه ای چقدر قدمت داره؟ نمی تونی ارزشش رو درک کنی؟

تری درک میکرد. این چکمه ها کادوی تولد شش سالگی اش بودند و هنوز که هنوزه درون پاهایش لق میزدند. تری دلتنگ لق زدن هایشان بود.

- چکمه‌ام!
- اونجوری نگاه نکن تری! حتی اگه حاضر بشی ژله ی ارغوانیِ خوش رنگت رو هم بهم بدی ، باز چکمه رو از خودم جدا نمی کنم!

اما این چکمه میراث خانوادگی تری محسوب میشد و او نمی توانست اجازه دهد آن را به راحتی از او جدا کنند.

- مطمعنی ربکا؟ این ژله طبق دستور پخت اختصاصی من درست شده ها!

همین.
همین اشاره کافی بود تا ربکا چکمه را توی بغل تری بیندازد ، ژله را بقاپد و دور شود...

آن بالا–تالار خصوصی ریونکلاو

سوزانا که داخل تالار در به در به دنبال یک افق دید دیگر بود تا با خیره شدن به آن و تکرار کردن دیالوگ های شکسپیر احساس شاخ بودن بکند ، با دیدن ربکا دو ردیف دندان هایش کاملا نمایان شدند.

- ببین کی اینجاست...اونم با چی!

سوزانا قاشقی از جیبش در آورد و درون ژله‌ی ربکا فرو کرد.

- خب هدف بعدیمون چیه سوزی!
- فعلا چشم بصیرتم بسته شده...

و قاشق را درون دهانش برد.

- شاید این ژله بتونه بازش...اوهه...عقق...اهمم

تصور کنید چشمانتان را بسته اید تا از طعم دلنشین یک ژله نهایت استفاده را ببرید و درست زمانی که منتظرید بافت نرم آن زیر زبانتان آب شود ، احساس می کنید کسی گل و لای های کف تالار عمومی‌تان را با کمی چاشنی شکر به خوردتان داده.

سوزانا تمام محتویات درون دهانش را روی زمین تف کرد.

- لعنت بهت تری... چشم بصیرتم تا الان بسته بود...کورش کردی...


————–

Susanna & Rebecca


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۴ ۲۳:۴۵:۱۶

˹.🦅💙˼



پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۲
#8
- جیییییییق!

دخترک ماگل در حالی که با پوشش جیق هر گونه اشعه صوتی ای که قادر بود را از خودش ساتع می کرد ، با دستان لرزان به رو به رو اشاره کرد.

- حالت خوبه مارگارت؟
- او...اون...اون یه...

چشمان وحشت زده ی مارگارت به سیاهی غار خیره بود.

- اون چیه مارگارت؟
- اون...
- بگو... من طاقت شنیدنش رو دارم...

و مارگارت طوری جیق کشید که انگار دارد صحنه ی سوراری دادن یک کوسه ی گوشت خوار را به اسکلتی سخن گو ، به چشم می بیند.

- اون یه سنگههههه!
- اون یه سنگه؟
- اون یه سنگه!
- آره...اون یه سنگه.

همراه دخترک سنگ را برداشت و به آنطرف غار پرتاب کرد.

- خب...الان دیگه سنگی اینجا نیست مارگا...
- قرچ!

همزمان با پرتاب شدن سنگ توسط آن یکی ماگل ، صدایی شبیه به شکستن استخوان جمجمه ی یه اسکلت سخنگو به گوش رسید.


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۱ ۲۰:۰۷:۰۱

˹.🦅💙˼



پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۲:۰۱ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۲
#9
قوری با لپ های گل انداخته،برای بار سوم از لینی درباره چایی اش پرسید.

- نمی خورین؟ سرد میشه ها!

با هورت کشیده شدن چای توسط لینی،قوری شروع به سوال پرسیدن از مرگخواران کنار لینی کرد .

- چای میل دارین یا قهوه ؟
- یه آیس آمریکانو ی شیرین لطف...
- هیششش...مگه تو فقط یه لیوان آب نمی خواستی ؟

لینی در همین چند ساعت ناچیز هم که شده باید آداب معاشرت را به مرگخواران تازه کار آموزش میداد.
مرگخوار گویند که توجه اش،بی اراده به نیش لینی منعطف شده بود،به قورت دادن آب دهانش قناعت کرد.

- خوب... تعریف می کردین...

لینی که از هر فرصتی برای تبدیل کردن مرگخواران به میهمانانی متعهد استفاده می کرد،موقع سر کشیدن قلپ دوم انگشت کوچک اش را بالا گرفت،تا آنها طریقه ی متمدنانه چای نوشیدن را یاد بگیرند.

اقلبِ انگشت های کوچک در همان بدو تولد مجبور به رویارویی با واقعیت تلخی به نام کوچکترین انگشت بودن میشوند ، اما انگشت کوچیکه ی لینی فرق می کرد! او با آگاهی بر این موضوع که از باقی انگشت کوچیکه های دیگر هم کوچک تر است ، پا به این دنیا گذاشته بود.
با این حال کوچک بودن نمی توانست روی باقی استعداد های انگشت کوچیکه سرپوش بگذارد.
اوهم می توانست مانند دیگر اعضای بدن لینی حرفش را به کرسی بنشاند.

-پیسس...پیسس... حلقه!

انگشت حلقه که یک دور دور دسته ی اسکان پیچیده شده بود به انگشت کوچیکه نگاه کرد.

-ها؟
-اون دور دورا رو میبینی؟ یه دریاچه‌ست!
میتونیم به جای چایی خوردن تو این گرما ، آبتنی کنیم!

حلقه رو به انگشت وسط که در میانه ی چایی خورون خواب رفته بود کرد و با دادش اورا بیدار کرد .

-کوچیکه میگه اون دوردورا یه دریاچه‌ هست!

و به همین منوال...

-اشاره! اشاره! اون دوردورا یه دریاچه‌ست!

-شصت...با توام...میدونستی اون دوردورا یه دریاچه‌ هست؟

در آخر شصت هم که گردن کلفت ترین‌شان بود ، رو کرد به مغز لینی.

-اوهوی مغز... اون دوردورا رو میبینی؟..آره... همونجا...اونجا یه دریاچه‌ست!

لینی از چای خوردن دست کشید و با انگشت های استکان به دستش به محوطه آبی رنگی در دوردست ها اشاره کرد‌ .

-اون دوردورا یه دریاچه‌ هست؟

قوری به طرف زاویه انگشتان لینی برگشت .

-اونو میگی؟ آره! دریاچه ی خوبی ام هس...
-مامانی!
لینی ناگهان احساس کرد استکانِ درون دستانش میلرزد.
- چرا دروغ می گی مامانی؟ همه میدونن اون فقط یه سرابه! واسه همینم هست که کوسه هاش تو خشکی زندگ...
- دروغغغ!؟ بچه بد!.. ببخشیدا...پسرم معمولا اینقد بی ادب نیست! این حرفارو از اون اسکلته یاد گرفتی درست میگم؟ از اولم میدونستم دایره واژگانش پر از بد آموزیه...

چشمان مینیاتوری لینی گرد شد.

-اسکلت؟
-آره... اونم داشت می دویید به همونجایی که شما اشاره کردی!


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۵/۳۱ ۲۲:۱۳:۵۵
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۵/۳۱ ۲۲:۱۸:۳۵
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۵/۳۱ ۲۲:۳۲:۰۰

˹.🦅💙˼



پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۴:۱۱ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۲
#10
- شرایطت چیه؟

ایوان ، در آن لحظه احساس کرد باوجود استخوان های اشتباه سر هم شده هم ، باز از آن کلبه با تمام متعلّقاتش قدرتمند تر است ؛ زیرا او کسی بود که شرایط را تعیین می کرد.
ایوان ، در آن لحظه احساس می کرد باوجود استخوان های اشتباه سر هم شده از آن کلبه با تمام متعلقاتش دانا تر است ؛زیرا او تنها کسی بود که میدانست در این زمان به هیچ عنوان نمی تواند وسایل را پیش اربابش ببرد.
با همه ی اینها اما ، یک چیز بود که ایوان نمی دانست.
او نمی دانست هرچه سریع تر باید از آن کلبه بیرون برود!


کمی چندین میلیون فرسنگ آنطرف تر - کهکشان راه شیری


- خوشحالم که برای چند دقیقه هم که شده از مدارامون اومدیم بیرون!
- آره...نمی دونی چقده از اون چرخشای فرمالیته خسته شده بودم.

زهره که سعی داشت چند اخترک را با هم‌زدن درون قهوه اش حل کند ، دست نگه داشت و به گفت و گوی خورشید با مریخ پیوست.

- باید بیشتر اینورا بیایم...میگن ضایعات فضایی اینجا کمترن...

خورشید جعبه ی قهوه را چک کرد تا از اصلِ آندرومدا بودن آن مطمعن شود. او که بعد از جریحه دار شدن احساساتش توسط ایوان روزیه به خودش قول داده بود نسل این گونه زورگو را منقرض کند ، رو به دو سیاره ی دیگر کرد.
- من این چند وقت اخیر خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که همه ی مشکلات زیست محیطی ، جسمی و روحی ما زیر سر یک عنصر نامطلوب به نام جادوگراست...خیلی وقته که قدرت های مثلا ماورایی شون داره نظم کیهان رو بهم میزنه! بنابرین این جلسه رو ترتیب دادم تا...

در آن لحظه خورشید حس کرد ، فردی دارد لایه مذاب بیرونی پوستش را می کشد.

- ماماان! ببیننن! این دوتا منو بازی نمیدن!

نگاه خورشید از روی اشعه ای که کنارش بود به دو تای دیگر که داشتند وسیله ای گرد مانند را به یکدیگر پرتاب می کردند منعطف شد .

- بذارین خواهرتون هم بازی کنه بچه ها...
- مامان؟
-چیه؟
-ولی آخه... آخه من... من پسرم

خورشید درست قبل از ترتیب دادن این دورهمی به اشعه هایش تذکر داده بود که باید آبرو داری کنند و ساکت یک گوشه بنشینند ، اما کو گوش شنوا.

- خب...داشتم میگفتم اگه دست به دست هم بدیم میتونیم وجود جادوگرا رو از رو زمین ریشه کن ک...
- مامان! داداشی توپمونو انداخت تو مدار زحل

خورشید سعی کرد میل باطنی اش بنا بر پرت کردن خود اشعه در مدار زحل نادیده بگیرد.

- اهم...حالا هستین یا نه؟

زهره که تقریبا داشت با اخترک درون استکانش کُشتی می گرفت ، به علمت نفی ، سر تکان داد.

- خب ما این چند روزه سرمون شلوغه!
- آره...قضیه یکی از اون نفرینای چند هزار سالست...از اونا که باید سر یه زمان مقرر توی موقعیت مقرر باشی...امان از این رسم و رسومات.

زهره که پس از شنیدن [ترق] ای خوشایند از طرف اخترک ، لبخندی روی قسمت جنوبی سیاره اش نقش بسته بود ادامه داد :
- البته تو غمت نباشه. از ابرخوشه ی بقلی یه قمر سفارش دادم ، به بزرگی سه تا سیاهچاله... اگه مکان مشخصی هست که می خوای خورد و خاکشیر کنی بگو.

خورشید با لبخندی ابر شیطانی به نقطه ای روی زمین اشاره کرد. نقطه ای که کلبه جنگلی رویش قرار داشت.

- اونجا.


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۵/۳۱ ۱۴:۲۴:۱۵
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۵/۳۱ ۱۴:۲۷:۵۴
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۲/۵/۳۱ ۱۴:۳۶:۳۵

˹.🦅💙˼







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.