یک مرد به ظاهر غیر عادی
بعد از یک مسیر نسبتا طولانی از آرکلی تا خیابان چرنیگ کراکس بالاخره به یک جای عجیب و غریب میرسیم. دست مادرم را محکم گرفتهام. مادرم تعریف میکند که لیکی کالدرن(پاتیل درزدار) قدیمی ترین میخانه لندن است. برایم هیجان انگیز است که قدیمی ترین میخانه یک مکان برای گردهمایی جادوگران است. البته ترسی که از شب قبل وارد وجودم شده؛ هنوز کم نشده است. با اینکه مادرم با من آمده و دستم را محکم گرفته ولی حس تنهایی عمیقی دارم. مادرم من را نمیفهمد چون قبلا این راه رفته و احتمالا نخواهد فهمید که اینکه تا به حال در جهان جادوگران نباشی و ناگهانی بروی در وسط آدمهایی که تا به حال حتی شکلشان را هم ندیده ای قرار بگیری چقدر ترسناک است. خصوصا اگر فقط در دنیای ماگل ها زندگی کرده باشی. برعکس روزی که نامه را دریافت کردم الان فکر میکنم که انگار دارم وارد ماجراهایی میشوم که توان هندل کردنش را ندارم. مادرم مدام میگوید که تمام این حس ها طبیعی است. ولی من باز هم نمیتوانم به او بگویم که یکی از اصلی ترین دلیل ترس هایم داستان هایی است که خودش از رفتار بعضی ها با دورگه ها برایم تعریف کرده. حس میکنم یک دختر دورگه با چشم های دو رنگ چه چیزهایی را قرار است تجربه کند.
وقتی داخل لیکی کالدرن میشویم انرژی خاصی از سر و صدای محیط وارد قلبم میشود. آدمهایی با سر و شکلی که همیشه در رویاهایم تصور کردهام و حالا واقعی شده اند. بو هایی که نمیشناسم و تمام اطراف را پرکرده. نور هایی که کم و زیاد میشوند و کلماتی که میشنوم ولی معنی شان را نمیدانم. دستم را که محکم قفل به دست مادرم میکنم که از شدت استرس یخ کرده و نوک انگشتانم را احساس نمیکنم. مادرم با نگرانی دستم را نوازش میکند و میگوید: میخوای بشینیم و یه چیزی بخوری بعد بریم؟ لته کره ای خیلی خوشمزه است. مادرم را متعجب نگاه میکنم و میگویم: چی هست؟ مادر لبخند آرامی میزند و میگوید: سالها پیش امتحانش کردم دقیقا روز قبل از ازدواج با پدرت. مزه اش هنوز زیر زبونمه. شانه ام را بالا می اندازم و میگویم: باشه بگیر. فقط برای هردومون بگیر. مادرم کیفش را دست من میدهد و من را مینشاند روی یکی از صندلی ها و میگوید: بشین اینجا عزیزم تا برگردم. یک وقت تنهایی نروی جایی.
ساکت و آرام روی صندلی ام مینشینم. به اطرافم نگاه میکنم. به عنوان کسی که تا به حال در محیط های جادوگری نبودم به نظرم محیط خیلی عجیبی و ترسناکی است. موهایم را یک طرف جمع میکنم. زنی ناشناس از کنارم عبور میکند. به صورتم نگاه میکند. با یک نگاه عجیب و غریب. این نگاه ها برای من عجیب و غریب نیست. ماگل ها هم همینگونه نگاهم میکردند. اما توقع ندارم در جایی که همه شان به نوعی عجیب اند اینگونه به چشم هایم نگاه کنند. همین نگاه هاست که من را وحشتناک میترساند.
چند دقیقه بعد مادرم برمیگردد. نوشیدنی خاصی روی میز میگذارد. نمیدانم چند دقیقه میگذرد چون سرم را پایین انداخته ام. در افکار خودم غرق شده ام که صدای هیجان زده مادرم را میشنوم: سلام پروفسور. و صدای عجیبا آرام و ملایمی که انگار از یک دوره باستانی آمده: بالاخره اومدی لینا؟ سالهاست ندیدمت بعد از ازدواجت انگار غیب شدی. مادرم با شرم خاصی میگوید: زندگی من خارج از این دنیا پیش میره پروفسور. الان هم به خاطر دخترم اومدم. نگاهم از زمین جدا نمیشود. آن مرد که مادرم پروفسور صدایش کرد میگوید: دخترت از خودت خجالتی تر هست. مادرم با جدیت و تشر میگوید: آلیس؟ سرت رو بیار بالا.
ستون فقراتم را صاف میکنم و سرم را بالا میآورم. یک پیرمرد جالب دیدم. اولین چیزی که چشمم را میزند یک بینی دراز و کج است. بعد ترکیب یک رنگ آبی در چشم هایش و یک عالم موی نقره ای روی سر و صورتش و یک حسی در عمق چشم هایش که این حس را به من منتقل میکند که انگار همه چیز را میداند و منتظر است که من یک چیز را اشتباه یا دروغ بگویم که مچم را بگیرد. با لکنت عجیبی که گرفته ام میگویم: س...لام. پیرمرد به مادرم نگاه میکند و میگوید: چشم های قشنگی داری دختر. سرفه ام میگیرد و میگویم: ممنونم. مادرم میگوید: ترسیده جناب پروفسور دامبلدور. چند روزه دچار اضطراب شدیده. دامبلدور نگاهم کرد و گفت: اسمت چیه دختر؟ آرام میگویم: آلیس. آلیس اتلفلد اشلی. مردی که حالا نامش را فهمیده ام که دامبلدور است با لحن خاصی میگوید: از چی میترسی؟ چیزی برای ترسیدن نیست. با خجالت و شرم و حیا میگویم: من....یعنی من..... آخه من..... مادرم به وقت مثل همه زمان هایی که از استرس لکنت زبان میگیرم وارد حرفمان میشود و نجاتم میدهد و میگوید : آروم باش آلیس. ایشون پروفسور آلبوس دامبلدور مدیر مدرسه هاگوارتز هستند.
کاش مادرم حرف نمیزد. بدتر زبانم بند آمده. نمیتوانم که به مدیر مدرسه ام بگویم. اصلا چرا باید به مدیر مدرسه بگویم؟ سکوت میکنم و سرم را پایین می اندازم. اما خیلی آرام میگویم: مادرم میگه قراره بریم یه کوچه مخفی و نمیفهمم قراره چه اتقافی بیوفته. پرفسور دامبلدور با لحن عمیق و صدایی که انگار از درون ابرهاست میگوید: سعی کن احساسش کنی. سعی نکن بفهمیش. مطمئن باش ارزش اینو داره که فقط با احساست وارد بشی. بعد دستی روی شانه ام گذاشت و خطاب به مادرم گفت: راه رو بلدی خانم اشلی؟ مادرم هم گفت: بله پروفسور. چیزی نیست که بتونم فراموشش کنم.
نمیدانم چرا حس خوبی از حرف های این پیرمرد عجیب نگرفتهام. احساس میکنم حرف هایش برای من قابل فهم نیست. آخر چطور میشود نفهمید و احساس کرد؟ اصلا باید چه چیزی را احساس کنم که غلبه کند بر احساس تنهایی و ترسم. دست مادرم را محکم نر میگیرم و میگویم: مامان نمیتونم چیزی بخورم دیگه فقط لطفا سریع تر بریم. مادرم با عشق موهایم را پشت سرم مرتب میکند و میگوید: چیشده؟ با تمام حس گنگی که دارم میگویم: نتونستم بفهمم چی میگه مامان. چه پیرمرد عجیبی بود. مادرم بلند میخندد و میگوید: میدونی خود دامبلدور هم دورگه است؟ باور کردنی برایم نیست. ناخودآگاه با صدای بلند میگویم: چی؟ یه دورگه رئیس مدرسه است؟ مادرم بیخیال لیوان نوشیدنی اش میشود و کیفش را روی شانه اش می اندازد و میگوید: باشه. فکر کنم بهتره زودتر بریم کوچه دایاگون تا خرید کنیم. به نظرم باید سریعتر وارد دنیای ما بشی. شاید کمتر بترسی. البته باید زودتر هم برگردیم خونه. امروز باید حقوق کارگر ها رو پرداخت کنم.
مادرم بلند میشود سمت یک راهرو حرکت میکنیم. دست مادرم را محکم میگیرم و میگویم: مامان تو که باشی نمیترسم. مادرم با لبخند قدم برمیدارد و چیزی نمیگوید. فقط لبخند میزد و دستم را از مچ میگرد و کمی با ملایمت فشار میدهد. حرکتی که برایم آشناست. چیزی که برایم معنی این را دارد که همه چیزخوب خواهد بود. به سمت یک دیوار آجری میرویم که میدانم وارد آن که بشوم زندگی هم تغییر خواهد کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









رفتم پشت مغازه خانم مالکین اون کسی که دلشت تعقیبم میکرد هم دنبالم اومد
عه پروفسور اسنیپ شماییدد