هوای بارانی لندن و صدای پای ماگل های سر به هوا،هردو مواردی بودن که به طور معمول ترغیبم نمیکردند که از زادگاه زیبام و شطرنج بازی کردن با دوست کره سانتورم بیام اینجا اما چه میشه کرد مطمینم هاگوارتز ارزش اینارو داره
راهم رو بین عده ای از ماگل های خوشحال به خاطر برد تیمی به اسم ارسنال باز کردم راستش رو بخوایید از فوتبال بدم نمیاد و تا جایی که حماقت ماگل ها بهم اجازه بده سعی میکنم بازیاشونو ببینم البته تو اینکه نسخه ی بی ارزشه کوییدیچ هست شکی نیست
از جلوی مغازه های متعددی گذشتم تا به کوچه ای رسیدم
تنگ و نمناک بود،بنا به تصورم از پاتیل درزدار احتمال دادم که مقصدم همینجا باید باشه
رفم توی کوچه،بعد از دو یا سه قدم ناگهان زیر پام خالی شد و با صورت زمین خوردم
صدای خنده ای از پشتم شنیدم،خنده ای که به شدت سعی میکرد شرورانه باشد اما بلاهت در ان موج میزد
صدای نوجوانانه ی خروس نشان دیگری گفت:پسر کوچولو اگه دوست داری ننت بازم صورتتو ببینه دارو ندارتو بریز رو زمین و دمتو بذارو رو کلت و برو
با شنیدن این جمله خشم وجودم و ر بر گرفت،صورتم داغ شد،این توله ماگل کثافت با چه جرعتی اسم مادرم رو به زبون اورده بود
پسر دیگر که شبیه اورانگوتان کم مو بود با رکابی اش که حدس من از هدف او برای پوشیدن ان مشخص شدن ردی از ادامس خروسی ای بود که ان را تتو معرفی میکرد گفت:کثافت عجیب الخلقه ی قناص رنگ چشاتو برای ما تغییر نده و بعد گفتن این جمله به سرعت با مشتی به صورتم کوبید
با خشم گفتم:شما گند زاده های کثیف تقاص این کارتونو پس میدید
ان دو باهم گفتند: با ما بودی حرومی؟
بعد در حالی که چشم متورمم را نگه داشت بودم از پا بلندم کردند و به سمت سطل اشغال ته کوچه رفتند
اورانگوتان گفت:تو ام میشی سومیش،سومین قهرمان کوچولوی سطل خوابمون
با خودم گفتم چرا ته مایه ی قدرت جادوییم اینجا به نجاتم نمیاد،اصلا دوست نداشتم جلوی این دوتا شل مغز تحقیر بشم
تمرکز کردم، توی دلم کفتم خودتو نشونده یالا دیگه الان وقتشه وقتشه
خروس نشان در سطل را باز کرد اما خشکش زد و دهانش از تعجب باز ماند
اورانگوتان گفت:یالا دیگه پدی این کثافت منتظره
اما پدی عقب عقب رفت سکندری خورد و سپس شروع به دویدن کرد
اورانگوتان تا خواست سرش را برگرداند صحنه ی عجیبی را دید
مومیایی ساخته از اشغال با لبخند چندش اور
من رو ولکرد و اونم شروع به دویدن کرد بعد رفتن اون سطل اشغال به حالت عادیش برگشت و من غرور امیز از قدرت جادویی خودم از جا جستم
ناگهان هاله ی پیر مرد بلند قامتی با ریشی سفید و جامه ی یشمی از ابتدای کوچه پدیدار شد
اوه سلام جوزف
صدایش پخته و ارامش بخش بود،نزدیک که شد او را شناختم،پدرم از او بسیار تعریف ها میکرد،بله کسی نبود جز البوس دامبلدور
س س سلام اقا
او با نگاهی مهربانانه گفت:اوه جوزف من برای همراهیت اومده بودم میدونم که پدرت یکم ناخوش احواله واسه همین گفتم بیام وو هوم گردنبندت ترک خورده
با حرکت چوب دستی اش دوبار به ان زد
مانند روز اولش شد
بگذریم،جوزف فکر نمیکنم دیگه وقت داشته باشی که به پاتیل درزدار هم بری
اگه میشه همراه من بیا
با حرکت سر او را همراهی کردم
وقتی به انتهای کوچه رسیدیم
فضای تاریکی به سمت راست به رویمان باز شد، مختص البوس جون
دامبلدور با خنده گفت:من و این کوچه همیشه با هم شوخی داشتیم،البته گاهی تو صدا کردنم زیاده روی میکنه
خدارو شکر جلوی تو نکرد...خوب بگذریم،فکر کنم از اینجا به بعد خودت بتونی انجامش بدی
تو هاگوارتز میبینمت جوزف
و بعد کلاهش را در اورد و تا خواستم جواب خداحافظی اش را بدهم نا پدید شد.
***
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[educate]] پاتیل درزدار
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

هممم... فکر میکنم اینجاست.
رودریک به کافه ی قدیمی و رنگ و رو رفته ی مقابلش خیره میشه و برای اینکه شکش برطرف شه دوباره آدرسو چک میکنه.
چرا انقدر قدیمیه؟
مگه قرار نیست برم یه مدرسه ای که با جادو سروکار داره؟ پس چرا با جادو حداقل یکم به کافه نرسیدن؟
چرا اسمش پاتیل درزداره؟
اینجا دقیقا چجور جاییه؟
و ...
ذهن پسرک با سوال هایی که انتهایی براش تصور نمیکرد پر شده و بخاطر اینکه جواب هیچکدومو نمیدونه هرثانیه عصبی تر میشه. نفس عمیق میکشه و با خودش میگه:
"رودریک یازده سالت شده! مثل آدم برو توی کافه از هیچی هم نترس. حتما کسی اونجا هست که کمکت کنه."
قدماشو سریع ولی محکم برمیداره و بدون اینکه مکث کنه در کافه ی پاتیل درزدار رو باز میکنه و وارد میشه.بلافاصله گرمای عجیب خفه کننده ای به صورت رودریک حمله میکنه و حس میکنه که هوای توی کافه صدبرابر شرجی تر از خود لندنه! فکر نمیکرد که بتونه جایی شلوغ تر از خیابون های لندن پیدا کنه ولی انگار که اشتباه میکرد. نمی خواست توجه کسیو به خودش جلب کنه ولی صدای قژ قژ در رودریکو به هدفش نرسوند. سعی میکنه به نگاه های خیره ی بقیه اعتنایی نکنه و فقط کسی رو پیدا کنه که بتونه بهش کمک کنه.
به اطراف نگاهی میکنه و تا میاد خودشو سرزنش کنه که با نگاه های سرسری نمیتونه کسیو که دلش میخواد پیدا کنه، چشماش روی کسی قفل میشه که با همه فرق داشت. با اینکه روی صندلی نشسته بود ولی مشخص بود که چقدر آدم بلندیه...یکم زیادی بلند.
رودریک عزمشو جزم میکنه و آروم به طرف مرد قدبلند با موهای رنگین کمونی و چکمه های پاشنه بلند میره.جلوی میزی که مرد نشسته وایمیسته و صداشو صاف میکنه:
"آقا! من یه تازه واردم. میتونین به من کمک کنین که کوچه ی..."
رودریک تا می خواست که به نامه نگاه کنه و از اسم کوچه مطمئن بشه مرد از پشت میز بلند میشه و نوشیدنیشو کنار میذاره.
"کوچه ی دیاگون."
مرد به نامه ی توی دست رودریک نگاه میکنه و دنبال اسمش میگرده و وقتی پیداش کرد، با مهربونی به رودریک دست میده و خودشو معرفی میکنه:
"من آقای تالم رودریک سیتون. البته که آقای تال لقبمه! لقب خیلی قشنگیه مگه نه؟ ترجیح میدم همه منو اینطوری صدا کنن... البته جز دوستای نزدیکم.اونا منو به اسم صدا میکنن."
آقای تال دست رودریکو ول میکنه و اونو به سمت در آخر سالن هدایت میکنه.
رودریک وقتی که آقای تال ایستاده بود نمیتونست به صورتش نگاه کنه چون فکر میکرد که بیشتر از دو و نیم متر قدشه! بخاطر همین عقب تر راه میره که برای دیدن صورتش گردنش درد نگیره.
علاوه بر سوالایی که قبل اینکه بیاد تو کافه براش پیش اومده بود حالا کلی سوالم درباره ی آقای تال داشت. ولی می دونست الان وقت مناسبی برای پرسیدن سوالاش نیست.
آقای تال درو باز میکنه و وارد حیاط پشتی کافه میشه و رودریکم پشتش میاد تو و درو پشت سرش میبنده. تنگی اونجا حس عجیبی بهش میده و حس میکنه که شاید به لطف اینجا ممکنه ترس از جاهای بسته هم بگیره.
"میدونم داری فکر میکنی که چقدر تنگه و فضاش حتی خفه تر از تو کافست!ولی نگران نباش. جاییو قراره ببینی که همه ی اینارو با خودش میشوره میبره."
مکث میکنه که دنبال توضیح مناسب بگرده و بعد به رودریک لبخند میزنه.
"کسی نیست که از کوچه ی دیاگون بدش بیاد پسر. اونجا همه چی یکم.. فرق میکنه. نه فقط با دنیای مشنگا بلکه با هاگوارتزم خیلی فرق داره. میدونی.. انگار که اینجا زندگی جریان داره. میتونی هرچیزی که میخوای داشته باشی . چیزاییو ببینی که تا به حال توی عمرت ندیدی. چیزاییو بشنوی که تا حالا نشنیدی و البته که چیزاییو بخوری که تا حالا نخوردی! کوچه ی دیاگون توصیف کردنش سخته چون کلمه های درستی برای وصفش پیدا نمیشه. ولی خب تا وقتی با چشمای خودت نبینی نمیفهمی چی میگم."
آقای تال کلاه درازشو صاف میکنه و نزدیک یه دیواری میشه و به رودریک اشاره میکنه که بیاد کنار خودش بایسته. وقتی چوب دستیشو در میاره رودریک ناخودگاه محوش میشه و براش سوال میشه که چه کاری از دست اون چوب برمیاد تا اینکه وقتی آقای تال وردی میخونه جوابشو میگیره و به دیوار روبه روش خیره میشه که چجوری آجرها کنار میرن و جاشونو به یه کوچه ی عجیب که باید همون کوچه ی دیاگون باشه میدن. رودریک دستشو میبره تو و وقتی میبینه که دستش رد میشه جا میخوره و میره عقب.
آقای تال میخنده و دو بار به پشت رودریک میزنه.
"نگران نباش. فقط پشت من بیا و از کنارم تکون نخور."
وقتی آقای تال قدم برمیداره که بره جلو رودریک تنها سوالی که اونموقع داره رو میپرسه.
" من هیچی از وردتون نفهمیدم ولی بعد وردتون گفتین در کشاکش شجاعت و اصالت،در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو میزنند...فرزندان هلگا می درخشند! این یعنی چی؟ "
" شعار یکی از چهار تا گروه هاگوارتز به اسم هافلپافه رودریک! "
شعار بیشتر از اون چیزی که باید رودریک رو تحت تاثیر قرار میده و همون لحظه فهمید که به جواب سوالایی که توی ذهنش درباره ی آقای تال بود میرسه. چون ته دلش میدونه که میره به گروهی که آقای تال حضور داره...
لبخندی میزنه و پشت آقای تال وارد کوچه ی دیاگون میشه...
***
به آقای تال حسودیم شد.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
رودریک به کافه ی قدیمی و رنگ و رو رفته ی مقابلش خیره میشه و برای اینکه شکش برطرف شه دوباره آدرسو چک میکنه.
چرا انقدر قدیمیه؟
مگه قرار نیست برم یه مدرسه ای که با جادو سروکار داره؟ پس چرا با جادو حداقل یکم به کافه نرسیدن؟
چرا اسمش پاتیل درزداره؟
اینجا دقیقا چجور جاییه؟
و ...
ذهن پسرک با سوال هایی که انتهایی براش تصور نمیکرد پر شده و بخاطر اینکه جواب هیچکدومو نمیدونه هرثانیه عصبی تر میشه. نفس عمیق میکشه و با خودش میگه:
"رودریک یازده سالت شده! مثل آدم برو توی کافه از هیچی هم نترس. حتما کسی اونجا هست که کمکت کنه."
قدماشو سریع ولی محکم برمیداره و بدون اینکه مکث کنه در کافه ی پاتیل درزدار رو باز میکنه و وارد میشه.بلافاصله گرمای عجیب خفه کننده ای به صورت رودریک حمله میکنه و حس میکنه که هوای توی کافه صدبرابر شرجی تر از خود لندنه! فکر نمیکرد که بتونه جایی شلوغ تر از خیابون های لندن پیدا کنه ولی انگار که اشتباه میکرد. نمی خواست توجه کسیو به خودش جلب کنه ولی صدای قژ قژ در رودریکو به هدفش نرسوند. سعی میکنه به نگاه های خیره ی بقیه اعتنایی نکنه و فقط کسی رو پیدا کنه که بتونه بهش کمک کنه.
به اطراف نگاهی میکنه و تا میاد خودشو سرزنش کنه که با نگاه های سرسری نمیتونه کسیو که دلش میخواد پیدا کنه، چشماش روی کسی قفل میشه که با همه فرق داشت. با اینکه روی صندلی نشسته بود ولی مشخص بود که چقدر آدم بلندیه...یکم زیادی بلند.
رودریک عزمشو جزم میکنه و آروم به طرف مرد قدبلند با موهای رنگین کمونی و چکمه های پاشنه بلند میره.جلوی میزی که مرد نشسته وایمیسته و صداشو صاف میکنه:
"آقا! من یه تازه واردم. میتونین به من کمک کنین که کوچه ی..."
رودریک تا می خواست که به نامه نگاه کنه و از اسم کوچه مطمئن بشه مرد از پشت میز بلند میشه و نوشیدنیشو کنار میذاره.
"کوچه ی دیاگون."
مرد به نامه ی توی دست رودریک نگاه میکنه و دنبال اسمش میگرده و وقتی پیداش کرد، با مهربونی به رودریک دست میده و خودشو معرفی میکنه:
"من آقای تالم رودریک سیتون. البته که آقای تال لقبمه! لقب خیلی قشنگیه مگه نه؟ ترجیح میدم همه منو اینطوری صدا کنن... البته جز دوستای نزدیکم.اونا منو به اسم صدا میکنن."
آقای تال دست رودریکو ول میکنه و اونو به سمت در آخر سالن هدایت میکنه.
رودریک وقتی که آقای تال ایستاده بود نمیتونست به صورتش نگاه کنه چون فکر میکرد که بیشتر از دو و نیم متر قدشه! بخاطر همین عقب تر راه میره که برای دیدن صورتش گردنش درد نگیره.
علاوه بر سوالایی که قبل اینکه بیاد تو کافه براش پیش اومده بود حالا کلی سوالم درباره ی آقای تال داشت. ولی می دونست الان وقت مناسبی برای پرسیدن سوالاش نیست.
آقای تال درو باز میکنه و وارد حیاط پشتی کافه میشه و رودریکم پشتش میاد تو و درو پشت سرش میبنده. تنگی اونجا حس عجیبی بهش میده و حس میکنه که شاید به لطف اینجا ممکنه ترس از جاهای بسته هم بگیره.
"میدونم داری فکر میکنی که چقدر تنگه و فضاش حتی خفه تر از تو کافست!ولی نگران نباش. جاییو قراره ببینی که همه ی اینارو با خودش میشوره میبره."
مکث میکنه که دنبال توضیح مناسب بگرده و بعد به رودریک لبخند میزنه.
"کسی نیست که از کوچه ی دیاگون بدش بیاد پسر. اونجا همه چی یکم.. فرق میکنه. نه فقط با دنیای مشنگا بلکه با هاگوارتزم خیلی فرق داره. میدونی.. انگار که اینجا زندگی جریان داره. میتونی هرچیزی که میخوای داشته باشی . چیزاییو ببینی که تا به حال توی عمرت ندیدی. چیزاییو بشنوی که تا حالا نشنیدی و البته که چیزاییو بخوری که تا حالا نخوردی! کوچه ی دیاگون توصیف کردنش سخته چون کلمه های درستی برای وصفش پیدا نمیشه. ولی خب تا وقتی با چشمای خودت نبینی نمیفهمی چی میگم."
آقای تال کلاه درازشو صاف میکنه و نزدیک یه دیواری میشه و به رودریک اشاره میکنه که بیاد کنار خودش بایسته. وقتی چوب دستیشو در میاره رودریک ناخودگاه محوش میشه و براش سوال میشه که چه کاری از دست اون چوب برمیاد تا اینکه وقتی آقای تال وردی میخونه جوابشو میگیره و به دیوار روبه روش خیره میشه که چجوری آجرها کنار میرن و جاشونو به یه کوچه ی عجیب که باید همون کوچه ی دیاگون باشه میدن. رودریک دستشو میبره تو و وقتی میبینه که دستش رد میشه جا میخوره و میره عقب.
آقای تال میخنده و دو بار به پشت رودریک میزنه.
"نگران نباش. فقط پشت من بیا و از کنارم تکون نخور."
وقتی آقای تال قدم برمیداره که بره جلو رودریک تنها سوالی که اونموقع داره رو میپرسه.
" من هیچی از وردتون نفهمیدم ولی بعد وردتون گفتین در کشاکش شجاعت و اصالت،در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو میزنند...فرزندان هلگا می درخشند! این یعنی چی؟ "
" شعار یکی از چهار تا گروه هاگوارتز به اسم هافلپافه رودریک! "
شعار بیشتر از اون چیزی که باید رودریک رو تحت تاثیر قرار میده و همون لحظه فهمید که به جواب سوالایی که توی ذهنش درباره ی آقای تال بود میرسه. چون ته دلش میدونه که میره به گروهی که آقای تال حضور داره...
لبخندی میزنه و پشت آقای تال وارد کوچه ی دیاگون میشه...
***
به آقای تال حسودیم شد.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/8 13:12:54
جزئیات کاربر

کت و شلوار مشکی ای که تو تولد 9 سالگیم پوشیده بودمش رو تنم میکنم و کراوات مشکی ای رو هم جلوی آینه دور گردنم میبندم. بابا تازه گره زدن کراوات رو بهم یاد داده پس نیاز نیست ببرمش تا خودش گره اش بزنه. از این به بعد تو مدرسه خودم باید گره بزنم. با بابا فلیمونت از خونه درمیایم تا به کوچه دیاگون بریم؛ باید وسایلم رو بگیرم که تو مدرسه به مشکل نخورم. با وجود هوای ابری لندن و نم نم بارونی که تقریبا خیابون هارو خیس کرده، تصمیم گرفتیم مسیری رو با ماشین و باقی مسیر رو پیاده بریم. زیر نم نم بارون با همون کت و شلوار شیک تو تنم راه میرم و از حس قدم برداشتن کنار بابا احساس غرور میکنم. بعد یه مدت کوتاهی راه رفتن، دم در جایی که بابا بهش میگه پاتیل درزدار می ایستم و بعد از باز کردن در منتظرم بابا قبل من وارد شه که بجای داخل شدن شروع به صحبت میکنه.
- پسرم تو برو داخل من این اطراف یه کار کوچیک دارم. منتظر بمون تا بیام.
سرم و برای تایید حرفش بالا پایین میکنم و در سنگین ورودی رو هل میدم که بتونم از بین چهارچوب و در داخل شم. با باز شدن در و تنفس عمیق از دود سنگینی که از داخل نشات میگیره، به سرفه میوفتم و جلوی دهن و بینیم رو میگیرم. چشمام رو ریز میکنم و نگاه گذرایی به فضای تاریک داخل کافه میندازم. از تاریکی زیادی ک مشعل های اتیش روی پایه های چوبی گوشه های سالن میشکننش، فضایی که مه الود به نظر میرسه و ادمایی که یا سیگار بین انگشتاشون گرفتن یا شات، به خودم میلرزم. توجهم سمت خنده های بلند جمعی از مردا که دور پیشخوان ایستادن و بنظر با صاحب کافه صحبت میکنن جلب میشه. ادمایی ک ظاهر عجیب و غریبی نسبت به دنیای ماگل ها دارن و مطمئن نیستم دارن چیکار میکنن. مرموز و ترسناک. ولی درعین حال بعضیا صمیمی بنظر میرسن؟ قدمی سمت داخل برمیدارم و با صدای بسته شدن در پشت سرم از خیالاتم بابت جو این مکان بیرون میام. بوی عجیبی میاد. انگار ترکیب بوی دود و الکل و قهوه است. البته به بدی بوی شکلات لجنی برتی باتز نمیرسه. کم کم چشمام به نور عادت میکنه و میتونم چهره ی افراد رو ببینم. خب. صادق باشم اونقدرا هم ترسناک نیست. لبخندی از روی بیخیالی میزنم و شونه هام رو بالا میندازم و به دیوار کنار ورودی تکیه میدم.
با حس نزدیک شدن یکی از افراد خودم رو کمی جمع میکنم و سعی میکنم زیر چشمی حرکاتش رو دنبال کنم؛ شنل مشکی ای روی دوشش قرار داره که لباس های زیرش رو میپوشونه. پسر عجیبی به نظر میاد. شاید هم بزرگ تر از تصورم باشه و نشه پسر خطابش کرد. در هر صورت داره نزدیک میشه و من بیشتر ترس از این فضا رو حس میکنم. به محض قرار گرفتنش تو یک قدمیم متوجه موهای لخت پرکلاغیش میشم. چشم های سرد و به نظر بی روحی داره. دستش رو روی شونم میذاره و با لحنی که سعی میکنه مهربون به نظر بیاد زمزمه میکنه.
- گم شدی پسر خوب؟
با غرور خاصی که سعی میکنم ترسم رو پشتش پنهان کنم محکم تر از قبل وامیستم و جوابش رو میدم.
- نه. جادوگرا که گم نمیشن. منتظر بابامم.
نمیدونم چرا لب هاش رو روی هم فشار میده و لبخندی تحویل من میده. میخواست خندش رو قورت بده؟ شاید. ولی چیز خنده داری نگفتم که. سرش رو به آرومی حرکت میده و بعد دستش رو از روی شونم به پشت کتفم هدایت میکنه و به سمت دری که انتهای سالن قرار داره راهنماییم میکنه. اول سعی میکنم بدون حرکت بایستم ولی با بیشتر فشردن پشتم قدمی به جلو برمیدارم و به حرف هاش گوش میدم.
-اسم من تامِ. میتونی بهم اعتماد کنی و هرچیزی، هروقت که خواستی بهم بگی. الان هم حدس میزنم اومدی که بری کوچه دیاگون و وسایلت رو بگیری. پس این کمک کوچولو از من رو قبول کن. ولی یکی طلبت؛ منصفانه اس نه؟
با نگاه متعجبی سرم رو به سمتش برمیگردونم و بدون اینکه حرفی بزنم منتظر میمونم به حرف هاش ادامه بده.
-به نظرم پسر باهوش و با استعدادی میای. تو گروهمون یکی مثل تورو، همینقدر وفادار و محافظ، کم داریم. خوشحال میشم از همین سن وفاداریت رو به لرد ثابت کنی.
با دیدن پوزخندش کمی میترسم و نگاهم رو اطراف سالن میچرخونم که شاید بتونم بابا رو پیدا کنم. ولی هنوز نیومده؛ پس شاید سوالم رو باید ازش بپرسم.
-یعنی چی وفاداریم رو به لرد ثابت کنم؟ تو کدوم گروه آدم وفادار کم دارید؟
با خنده ای که واقعا به نظر زشت میومد و البته ترسناک، بین لب هاش فاصله میده که حرفی بزنه ولی انگار پشیمون میشه. با مکث کمی جمله ی دیگه ای رو با جدیت و لحن ترسناک تری میگه.
-الان همینقدر بدونی و من رو بشناسی کافیه. بعدا بیشتر متوجه میشی.
بعد تموم شدن حرفش هم جلوی دری متوقف میشه که زیر دستگیره اش چند تا دکمه قرار داره. نگاهی به دکمه ها میندازه و بعد سرش رو به سمت من میچرخونه که مطمئن بشه دارم میبینم. دکمه بالا سمت راست، پایین وسط و بالا سمت چپ رو به ترتیب فشار میده؛ چشمام با تغییر شکل دادن در گشاد میشن و با دهن نیمه بازی به در جدید نگاه میکنم که سنگینی دست کسی دیگه رو روی شونم احساس میکنم. سرم رو به اجبار به سمتش میچرخونم که بابا رو بالای سرم میبینم و باز هم از ترس اینکه چون با آدم غریبه ای صحبت کردم بابا بخواد عصبی بشه سریع فاصله ای که داشتیم رو از بین میبرم و بهش نزدیک میشم. نگاه پر از عصبانیتی که تو چشم های بابا بود رو فکر میکنم تا حالا ندیده بودم. ولی با خشم زیادی الان به پسر جلوش که البته شاید نشه گفت پسر و مرد باشه، نگاه میکنه که من به جای اون ترسیدم. اما اون فقط نگاه خنثی ای بهش میندازه و با اسم خطابش میکنه.
-پاتر.
-ریدل.
بابا هم دقیقا مثل خودش جوابش رو میده و من رو به سمت در هدایت میکنه. قدمی به جلو برمیدارم و در رو باز میکنم و وارد فضای جدید کوچه دیاگون میشم. بابا هم پشت سرم میاد و بعد از بسته شدن در پشت سرم، کنارم رو زانوش خم میشه و با نوازش کوتاهی رو موهام شروع به حرف زدن میکنه.
-هیچوقت نزدیک اون فرد هم نشو پسرم.
***
مثل این میمونه که انگار دارم دفترچه خاطرات بابامو میخونم
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
- پسرم تو برو داخل من این اطراف یه کار کوچیک دارم. منتظر بمون تا بیام.
سرم و برای تایید حرفش بالا پایین میکنم و در سنگین ورودی رو هل میدم که بتونم از بین چهارچوب و در داخل شم. با باز شدن در و تنفس عمیق از دود سنگینی که از داخل نشات میگیره، به سرفه میوفتم و جلوی دهن و بینیم رو میگیرم. چشمام رو ریز میکنم و نگاه گذرایی به فضای تاریک داخل کافه میندازم. از تاریکی زیادی ک مشعل های اتیش روی پایه های چوبی گوشه های سالن میشکننش، فضایی که مه الود به نظر میرسه و ادمایی که یا سیگار بین انگشتاشون گرفتن یا شات، به خودم میلرزم. توجهم سمت خنده های بلند جمعی از مردا که دور پیشخوان ایستادن و بنظر با صاحب کافه صحبت میکنن جلب میشه. ادمایی ک ظاهر عجیب و غریبی نسبت به دنیای ماگل ها دارن و مطمئن نیستم دارن چیکار میکنن. مرموز و ترسناک. ولی درعین حال بعضیا صمیمی بنظر میرسن؟ قدمی سمت داخل برمیدارم و با صدای بسته شدن در پشت سرم از خیالاتم بابت جو این مکان بیرون میام. بوی عجیبی میاد. انگار ترکیب بوی دود و الکل و قهوه است. البته به بدی بوی شکلات لجنی برتی باتز نمیرسه. کم کم چشمام به نور عادت میکنه و میتونم چهره ی افراد رو ببینم. خب. صادق باشم اونقدرا هم ترسناک نیست. لبخندی از روی بیخیالی میزنم و شونه هام رو بالا میندازم و به دیوار کنار ورودی تکیه میدم.
با حس نزدیک شدن یکی از افراد خودم رو کمی جمع میکنم و سعی میکنم زیر چشمی حرکاتش رو دنبال کنم؛ شنل مشکی ای روی دوشش قرار داره که لباس های زیرش رو میپوشونه. پسر عجیبی به نظر میاد. شاید هم بزرگ تر از تصورم باشه و نشه پسر خطابش کرد. در هر صورت داره نزدیک میشه و من بیشتر ترس از این فضا رو حس میکنم. به محض قرار گرفتنش تو یک قدمیم متوجه موهای لخت پرکلاغیش میشم. چشم های سرد و به نظر بی روحی داره. دستش رو روی شونم میذاره و با لحنی که سعی میکنه مهربون به نظر بیاد زمزمه میکنه.
- گم شدی پسر خوب؟
با غرور خاصی که سعی میکنم ترسم رو پشتش پنهان کنم محکم تر از قبل وامیستم و جوابش رو میدم.
- نه. جادوگرا که گم نمیشن. منتظر بابامم.
نمیدونم چرا لب هاش رو روی هم فشار میده و لبخندی تحویل من میده. میخواست خندش رو قورت بده؟ شاید. ولی چیز خنده داری نگفتم که. سرش رو به آرومی حرکت میده و بعد دستش رو از روی شونم به پشت کتفم هدایت میکنه و به سمت دری که انتهای سالن قرار داره راهنماییم میکنه. اول سعی میکنم بدون حرکت بایستم ولی با بیشتر فشردن پشتم قدمی به جلو برمیدارم و به حرف هاش گوش میدم.
-اسم من تامِ. میتونی بهم اعتماد کنی و هرچیزی، هروقت که خواستی بهم بگی. الان هم حدس میزنم اومدی که بری کوچه دیاگون و وسایلت رو بگیری. پس این کمک کوچولو از من رو قبول کن. ولی یکی طلبت؛ منصفانه اس نه؟
با نگاه متعجبی سرم رو به سمتش برمیگردونم و بدون اینکه حرفی بزنم منتظر میمونم به حرف هاش ادامه بده.
-به نظرم پسر باهوش و با استعدادی میای. تو گروهمون یکی مثل تورو، همینقدر وفادار و محافظ، کم داریم. خوشحال میشم از همین سن وفاداریت رو به لرد ثابت کنی.
با دیدن پوزخندش کمی میترسم و نگاهم رو اطراف سالن میچرخونم که شاید بتونم بابا رو پیدا کنم. ولی هنوز نیومده؛ پس شاید سوالم رو باید ازش بپرسم.
-یعنی چی وفاداریم رو به لرد ثابت کنم؟ تو کدوم گروه آدم وفادار کم دارید؟
با خنده ای که واقعا به نظر زشت میومد و البته ترسناک، بین لب هاش فاصله میده که حرفی بزنه ولی انگار پشیمون میشه. با مکث کمی جمله ی دیگه ای رو با جدیت و لحن ترسناک تری میگه.
-الان همینقدر بدونی و من رو بشناسی کافیه. بعدا بیشتر متوجه میشی.
بعد تموم شدن حرفش هم جلوی دری متوقف میشه که زیر دستگیره اش چند تا دکمه قرار داره. نگاهی به دکمه ها میندازه و بعد سرش رو به سمت من میچرخونه که مطمئن بشه دارم میبینم. دکمه بالا سمت راست، پایین وسط و بالا سمت چپ رو به ترتیب فشار میده؛ چشمام با تغییر شکل دادن در گشاد میشن و با دهن نیمه بازی به در جدید نگاه میکنم که سنگینی دست کسی دیگه رو روی شونم احساس میکنم. سرم رو به اجبار به سمتش میچرخونم که بابا رو بالای سرم میبینم و باز هم از ترس اینکه چون با آدم غریبه ای صحبت کردم بابا بخواد عصبی بشه سریع فاصله ای که داشتیم رو از بین میبرم و بهش نزدیک میشم. نگاه پر از عصبانیتی که تو چشم های بابا بود رو فکر میکنم تا حالا ندیده بودم. ولی با خشم زیادی الان به پسر جلوش که البته شاید نشه گفت پسر و مرد باشه، نگاه میکنه که من به جای اون ترسیدم. اما اون فقط نگاه خنثی ای بهش میندازه و با اسم خطابش میکنه.
-پاتر.
-ریدل.
بابا هم دقیقا مثل خودش جوابش رو میده و من رو به سمت در هدایت میکنه. قدمی به جلو برمیدارم و در رو باز میکنم و وارد فضای جدید کوچه دیاگون میشم. بابا هم پشت سرم میاد و بعد از بسته شدن در پشت سرم، کنارم رو زانوش خم میشه و با نوازش کوتاهی رو موهام شروع به حرف زدن میکنه.
-هیچوقت نزدیک اون فرد هم نشو پسرم.
***
مثل این میمونه که انگار دارم دفترچه خاطرات بابامو میخونم
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز پاتر در 1404/6/5 22:33:41
ویرایش شده توسط جیمز پاتر در 1404/6/5 23:05:21
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/5 23:12:43
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/5 23:14:30
ویرایش شده توسط جیمز پاتر در 1404/6/5 23:05:21
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/5 23:12:43
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/5 23:14:30
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/05/22
تولد نقش: 1404/05/24
آخرین ورود: دوشنبه 25 خرداد 1405 21:26
از: Astronomy Tower
پستها:
111

لندن، در زیرِ شنلِ سیاه و سنگینِ شب، با نفسی عمیق، در سکوتِ مهآلودش فرو رفته بود. باران، نه از سرِ خشم، که با نوازشی ملایم و بیوقفه، بر سقفها و پنجرهها میچکید، گویی زمزمهای پنهانی با خود داشت. قطراتِ درشت، شیشهی پنجرهها را میشستند و دنیا را در هالهای از بخار و راز فرو میبردند. عمارت «بلک»، در قلبِ این شهرِ آرام اما پرهیاهو، رایحهی عطرِ ماندگارِ تاریخ و قصههایِ ناگفته را به آرامی در هوایِ مرطوبِ شب پراکنده بود. دیوارهایش، شاهدانِ خاموشِ سالها راز و ماجرا، حالا گویی با هر قطرهی باران، جانی تازه میگرفتند. پیراهنِ حریرِ شبانهاش، در پناهِ کتابخانهی وسیع و گرم، بوی دلنشینِ کاغذهای کهنه و مرکبِ تازه را به خود گرفته بود.
در این گوشهی دنج و پرنور، جایی میانِ قفسههای چوبیِ بلند و در میانِ هزاران جلد کتاب، او بود. نورِ ملایمِ فانوسِ گازیِ کنارِ میز، بر صفحاتِ بازِ کتابش میتابید و غبارِ ریزِ معلق در هوا را به ذراتِ الماسگونه بدل میکرد. کتابها، با جلدهای چرمیِ نفیس و صفحاتِ زردشدهشان، در سکوتِ باشکوه، او را احاطه کرده بودند.
ناگهان، از میانِ پردههای سنگینِ باران و تاریکیِ مطلقِ شب، هیبتی عظیم، با پرهایی به رنگِ شبِ بیماه، ظاهر شد. یک جغدِ بزرگ، آرام و باشکوه، از لابهلای مهِ غلیظ و بارانِ تند، خود را به لبهی پنجره رساند. لحظهای بیصدا ایستاد، انگار از جنسِ خودِ سکوت بود، تنها قطراتِ باران از پرهایش میچکید. بعد، نامه را با وقارِ تمام، از منقارش رها کرد؛ نامهای که وزنِ یک تقدیر را با خود داشت. سپس، انگار که تمامِ عمرش را برای همین لحظه تمرین کرده باشد، با یک سوتِ بیصدا و زمزمهای سوتمانند، خودش را به سمتِ تاریکیِ مطلق کشید و در دلِ شبِ بارانی غیبش زد؛ محو شد، گویی هرگز وجود نداشته است...
«دوشیزه لاکرتیا بلک، بدینوسیله به اطلاع میرسانیم که شما در مدرسهی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدید. مدرسه هاگوارتز در انتظار حضور شماست.»
برای چندمین بار بود که نامه را با چشمانِ مشتاق، از بر میکرد. انگار هر کلمهاش وعدهی دنیایی ناشناخته بود. از آن شبِ عجیب و غریب، چند روزی میگذشت؛ شبی که آن جغدِ باشکوه، تقدیرش را بر لبهی پنجرهاش رها کرد.
روزهای اخیر، شبهایش با قلمی در دست و کاغذهایی که بوی جوهر میدادند، به صبح میرسید. نامهها را یکی پس از دیگری برای گابریلا مینوشت. هر کلمه، پرسشی بود از آن جهانِ ناشناخته و هر سطر، حسرتِ قدم گذاشتن در آنجا. از هاگوارتز میگفت، از سردرگمیاش در مورد «پاتیل درزدار» و «کوچه دیاگون». گابریلا، با هوشِ سرشار و روحِ کنجکاوش، با دقت و وسواسی مثالزدنی، هر بار پاسخهای مفصل و راهنماییهای دقیقی میفرستاد. آنقدر کامل که لاکرتیا میتوانست تکتک جزئیات آن مکانهای مرموز را در ذهنش بسازد، پیش از اینکه حتی یک قدم در آنها بگذارد. هر نامهاش، دریچهای بود به دنیایی که گابریلا پیش از او کشف کرده بود. وعدهی دیداری که مثل نورِ امیدی در تاریکیِ انزوایش میدرخشید. و حالا، امروز موعود بود. امروز قرار بود او را برای اولین بار در «پاتیل درزدار» ملاقات کند و از آنجا، همراه هم، گام در کوچه دیاگون بگذارند. هیجانِ این انتظار، بندبند وجودش را به لرزه درآورده بود...
در نیمهتاریکیِ اتاق، دو یاقوتِ سبز، ناگهان درخشیدند. سرش را بالا آورد؛ پنهلوپه، گربهاش، نه با قدم، که با سایهای از تاریکی بیرون آمد، و به نرمی، خودش را به ساق پایش مالید. «میو»ی کوتاهی کشید. انگار او هم این شورِ پنهان را در تار و پودِ عمارت حس کرده بود. پنجههای ظریفش، نرم و مطمئن، روی ساق پایش نشستند. او همیشه کنارش بود؛ نگهبانِ خاموشِ اسرار. همدمی که میدانست چیزی عظیم، چیزی که تاریکیِ عمارت را خواهد شکست، در شرف وقوع است. و حالا، لرزشِ ملایمِ پنجههایش، گواه بر این بود که جادو، حتی پیش از دیدن، در هوا جاریست.
خودش را در کوچهای آرام و سنگفرششده، زیرِ نورِ کمرمقِ چراغهای گازیِ خیابان، کنارِ دیواری کهن و باشکوه، یافت. «پاتیل درزدار». کافه پاتیل درزدار، در نگاه اول، تنها یک ساختمان کهنه و نامرتب در میان کوچهپسکوچههای لندن بود. اما حس پنهان پشت آن نمای فرسوده، بلافاصله خودش را به او نمایاند. پنی، توی بغلش، نه فقط لرزشِ بدن، که لرزشِ هوایِ سرشار از رمز و راز را حس میکرد. گوشهایش سیخ شده بودند، و بینیِ کوچک و خیسش، هر موجِ پنهانی از بو را ردیابی میکرد.
وارد شد. بوی عجیبی از مخلوط نوشیدنیهای کهنه و بخار از همهجا به مشام میرسید. نورِ شومینه، رقصِ سایههایی دلنشین را روی دیوارها میانداخت. جمعیت غریبی بود؛ چشمانی که بیش از حد برق میزدند، لباسهایی که به طرز عجیبی از مد افتاده بودند یا شاید هم هرگز مد نبودند.
چشمانش به نورِ کم عادت کرد. در میان همهمه، چشمش به موجودی افتاد که پشت پیشخوان، لیوانها را پاک میکرد. قامتش خمیده بود و گوشهایش بیش از حد بزرگ. دابی! نامش در ذهنش طنینانداز شد.
به سمتِ پیشخوان رفت و پرسید: «سلام دابی، گابریلا کجاست؟»
دابی، با دیدنش، لبخند محوی زد. «سلام بلک بانو! دابی! دابی میدونست که شما میاین!» صدایش، کمی تندتر از حد معمول، اما پر از هیجان و خوشآمدگویی بود. با اشاره به گوشهای دنج از کافه، نزدیکِ شومینه، گفت: «بانو پرنتیس... اوه، بانو پرنتیس! ایشون در حالِ صحبت دربارهی اینن که چطور دابی رو جنِ خونگیِ خودشون کنن!»
آنجا، هالهای از موهای قرمزِ آتشین، مثلِ شعلهای از شور و زندگی، میدرخشید. قلبش تندتر زد؛ تپشِ یک پرندهی آزاد. پنی، از بغلش بیرون جهید، با یک جستوخیزِ آرام از میانِ هوایِ سحرآمیز، و نرم، خودش را به سمتِ آن هاله کشاند. گوشهایش به شدت سیخ شده بود و دمِ بلندش، با حرکاتی مرموز، در هوا به این سو و آن سو میرفت. او بویِ ماجراجویی را تعقیب میکرد.
گابریلا، پشت میزی چوبی، میانِ چند نفر نشسته و غرق صحبت بود. از برقِ چشمانش، حتی از این فاصله، شور و اشتیاق موج میزد؛ همان شور و اشتیاقی که از تکتک نامههایش میتراوید و حالا در چهرهاش به وضوح نمایان بود.
پنی، پیش از او، به سمتش حرکت کرد و با ناز، خودش را به پای او مالید. گابریلا، در میانِ کلامش، خم شد و با نوازشی آرام، به گربهاش خوشآمد گفت.
در میانِ آن جمع، برای چند لحظه، نگاهش در نگاه فردی گره خورد. چشمانی مرموز با نگاهی خاص، که از خاطری دور، آشنا مینمودند. لحظهای تداعی شد، اما بعد، نگاهش را گرفت و به سمتِ گابریلا رفت.
«سلام گابریلا.»
گابریلا سرش را بلند کرد. چشمانِ درخشانش، از عمق بحث، به برقِ شناسایی او تبدیل شد. لبخند ملیحی بر روی لبش نشست. «لاکرتیا! بالاخره رسیدی! میدونستم که دقیقاً سر وقت میای!» صدایش، پر از سرزندگی و انرژی بود، همانطور که از نامههایش انتظار میرفت.
گابریلا با لبخند به آن چند نفر نگاهی انداخت و با اشارهای کوتاه، از آنها خداحافظی کرد و سپس به سمت لاکرتیا آمد. پنی، با یک جهشِ چابک، روی پایش پرید. بوی چوب سوخته و گرمای آتش، توی این لحظه، آرامشی عمیق را به قلبش آورد.
لاکرتیا چشمکی زد و گفت: «فکر کنم الان یه نوشیدنی بهمون بچسبه.» گابریلا با خنده سر تکان داد و دابی، با همان شور و حرارت همیشگی، دو لیوان بخارآلود و خوشبو آورد. بویِ شیرین و عجیبِ نوشیدنی، مشامش را پر کرد.
گابریلا با شیطنت پرسید: «خب لاکرتیا، آمادهای؟» و نگاهی به پنی انداخت. «کوچه دیاگون منتظر مونه.»
با هیجانی که سعی توی کنترلش نداشت، سرش را تکان داد. «آمادهتر از همیشه. فقط بگو چطور؟»
صدای خندهی گابریلا، در فضای کافه پیچید. «خب، اینجاست که پاتیل درزدار راز خودش رو برملا میکنه.» او از روی صندلی بلند شد و با اشاره به فضایِ مرموزِ پشتِ کافه، به او فهماند که باید دنبالش برود. پنی، با یک جهشِ چابک، از روی پایش پرید و آنها را دنبال کرد.
گابریلا، نه با لمسِ چیزی مادی، بلکه با حرکتی سیال و نامرئیِ عصایِ جادوییاش در هوا، به فضایی خالی، درست در انتهایِ کافه، جایی که به نظر میرسید تنها یک دیوارِ معمولی است، اشاره کرد. نوکِ عصا، نوری خیرهکننده پخش کرد و در یک نقطهی نامرئی در فضا متوقف شد. لحظهای بعد، هوا به لرزه درآمد. نه با صدایی گوشخراش، بلکه با زمزمهای عمیق و موزون، گویی که تار و پودِ واقعیت در حالِ کش آمدن است. حس خنکی مرموزی پوستش را نوازش کرد. شکافی باریک، از جنسِ نورِ محض، پدیدار شد؛ شکافی که از میانِ آن، بویی از ناشناختهها و صدایِ دلنشینِ هیاهو به مشام میرسید؛ بویِ کتابهای تازه و نو، چوبِ سحرآمیز، و چیزی شیرین، شبیه به بویِ گلهای تازه، که در هوایِ نمناکِ شب میرقصید. پنی، موهایش سیخ شده بود، نه از ترس، که از حسِ یک کشفِ بزرگ. چشمانِ سبزِ درخشانش، میخِ شکاف شده بود، گویی او هم جادو را با تمامِ سلولهایش حس میکرد.
«این راهیه که به کوچه دیاگون باز میشه،» گابریلا با چشمانی که حالا از برقِ کنجکاوی میدرخشیدند، گفت. «اما برای اینکه کامل باز بشه، به کمی جادو نیاز داریم. جادویِ دوستی، و البته، یک دلیلِ مهم برای ورود.» او به نامهی پذیرشِ هاگوارتز توی دستش اشاره کرد.
و بعد نگاهی عمیق به او انداخت، نگاهی که پر از اطمینان و دعوت بود، و بعدش دستش را به سمتش دراز کرد. «بیا لاکرتیا. این دروازه فقط با حضورِ کسانی که واقعاً متعلق به اون هستن، و دلیلی برای ورود دارن، کامل باز میشه.»
دستش را گرفت. حسِ گرمی و اعتماد، مثلِ جریانی از برقِ زندگی، در رگهایش دوید.
به محض اینکه هر دوشان پا به آستانهی شکاف گذاشتند، لحظهای همهچیز ساکن شد. سپس، فضایِ خالی با سرعتی باورنکردنی به لرزه درآمد و شروع به باز شدن کرد، گویی جهانی ناپیدا در انتظارشان نفس میکشید. در نوری که از آن سویِ شکاف میتابید، تبدیل به گردابی از نور طلایی محو میشد. صداها بلندتر شدند، تبدیل به سمفونیِ زندگی، سمفونیِ صدها زمزمه و خنده و جیرینگجیرینگِ سکهها. نورِ بیشتری از ورایِ شکاف به داخلِ پاتیل درزدار تابید و بویِ تازهای از کاغذ، مرکب، و شیرینیهای جادویی توی فضا پخش شد؛ پنی، با یک جهشِ بلند، از میانِ پاهایشان رد شد. چشمانِ سبزِ درخشانش در نورِ طلاییِ شکاف میدرخشید، گویی او، پیش از همه، رازِ کوچه را حس کرده بود. اولین موجودِ زندهای که واردِ کوچه شد.
بادِ ملایمی از درونِ کوچه به صورتش خورد و موهایش را به رقص درآورد...
***
هدف این مرحله اینه که تازه وارد ها با باقی اعضای فعال سایت آشنا بشن و به نظرم شما این موضوع رو به خوبی توی پستت نشون دادی! و همین حالا هم از دوتا از اعضای فعال سایت توی پستت استفاده کردی. آفرین!
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
در این گوشهی دنج و پرنور، جایی میانِ قفسههای چوبیِ بلند و در میانِ هزاران جلد کتاب، او بود. نورِ ملایمِ فانوسِ گازیِ کنارِ میز، بر صفحاتِ بازِ کتابش میتابید و غبارِ ریزِ معلق در هوا را به ذراتِ الماسگونه بدل میکرد. کتابها، با جلدهای چرمیِ نفیس و صفحاتِ زردشدهشان، در سکوتِ باشکوه، او را احاطه کرده بودند.
ناگهان، از میانِ پردههای سنگینِ باران و تاریکیِ مطلقِ شب، هیبتی عظیم، با پرهایی به رنگِ شبِ بیماه، ظاهر شد. یک جغدِ بزرگ، آرام و باشکوه، از لابهلای مهِ غلیظ و بارانِ تند، خود را به لبهی پنجره رساند. لحظهای بیصدا ایستاد، انگار از جنسِ خودِ سکوت بود، تنها قطراتِ باران از پرهایش میچکید. بعد، نامه را با وقارِ تمام، از منقارش رها کرد؛ نامهای که وزنِ یک تقدیر را با خود داشت. سپس، انگار که تمامِ عمرش را برای همین لحظه تمرین کرده باشد، با یک سوتِ بیصدا و زمزمهای سوتمانند، خودش را به سمتِ تاریکیِ مطلق کشید و در دلِ شبِ بارانی غیبش زد؛ محو شد، گویی هرگز وجود نداشته است...
«دوشیزه لاکرتیا بلک، بدینوسیله به اطلاع میرسانیم که شما در مدرسهی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدید. مدرسه هاگوارتز در انتظار حضور شماست.»
برای چندمین بار بود که نامه را با چشمانِ مشتاق، از بر میکرد. انگار هر کلمهاش وعدهی دنیایی ناشناخته بود. از آن شبِ عجیب و غریب، چند روزی میگذشت؛ شبی که آن جغدِ باشکوه، تقدیرش را بر لبهی پنجرهاش رها کرد.
روزهای اخیر، شبهایش با قلمی در دست و کاغذهایی که بوی جوهر میدادند، به صبح میرسید. نامهها را یکی پس از دیگری برای گابریلا مینوشت. هر کلمه، پرسشی بود از آن جهانِ ناشناخته و هر سطر، حسرتِ قدم گذاشتن در آنجا. از هاگوارتز میگفت، از سردرگمیاش در مورد «پاتیل درزدار» و «کوچه دیاگون». گابریلا، با هوشِ سرشار و روحِ کنجکاوش، با دقت و وسواسی مثالزدنی، هر بار پاسخهای مفصل و راهنماییهای دقیقی میفرستاد. آنقدر کامل که لاکرتیا میتوانست تکتک جزئیات آن مکانهای مرموز را در ذهنش بسازد، پیش از اینکه حتی یک قدم در آنها بگذارد. هر نامهاش، دریچهای بود به دنیایی که گابریلا پیش از او کشف کرده بود. وعدهی دیداری که مثل نورِ امیدی در تاریکیِ انزوایش میدرخشید. و حالا، امروز موعود بود. امروز قرار بود او را برای اولین بار در «پاتیل درزدار» ملاقات کند و از آنجا، همراه هم، گام در کوچه دیاگون بگذارند. هیجانِ این انتظار، بندبند وجودش را به لرزه درآورده بود...
در نیمهتاریکیِ اتاق، دو یاقوتِ سبز، ناگهان درخشیدند. سرش را بالا آورد؛ پنهلوپه، گربهاش، نه با قدم، که با سایهای از تاریکی بیرون آمد، و به نرمی، خودش را به ساق پایش مالید. «میو»ی کوتاهی کشید. انگار او هم این شورِ پنهان را در تار و پودِ عمارت حس کرده بود. پنجههای ظریفش، نرم و مطمئن، روی ساق پایش نشستند. او همیشه کنارش بود؛ نگهبانِ خاموشِ اسرار. همدمی که میدانست چیزی عظیم، چیزی که تاریکیِ عمارت را خواهد شکست، در شرف وقوع است. و حالا، لرزشِ ملایمِ پنجههایش، گواه بر این بود که جادو، حتی پیش از دیدن، در هوا جاریست.
خودش را در کوچهای آرام و سنگفرششده، زیرِ نورِ کمرمقِ چراغهای گازیِ خیابان، کنارِ دیواری کهن و باشکوه، یافت. «پاتیل درزدار». کافه پاتیل درزدار، در نگاه اول، تنها یک ساختمان کهنه و نامرتب در میان کوچهپسکوچههای لندن بود. اما حس پنهان پشت آن نمای فرسوده، بلافاصله خودش را به او نمایاند. پنی، توی بغلش، نه فقط لرزشِ بدن، که لرزشِ هوایِ سرشار از رمز و راز را حس میکرد. گوشهایش سیخ شده بودند، و بینیِ کوچک و خیسش، هر موجِ پنهانی از بو را ردیابی میکرد.
وارد شد. بوی عجیبی از مخلوط نوشیدنیهای کهنه و بخار از همهجا به مشام میرسید. نورِ شومینه، رقصِ سایههایی دلنشین را روی دیوارها میانداخت. جمعیت غریبی بود؛ چشمانی که بیش از حد برق میزدند، لباسهایی که به طرز عجیبی از مد افتاده بودند یا شاید هم هرگز مد نبودند.
چشمانش به نورِ کم عادت کرد. در میان همهمه، چشمش به موجودی افتاد که پشت پیشخوان، لیوانها را پاک میکرد. قامتش خمیده بود و گوشهایش بیش از حد بزرگ. دابی! نامش در ذهنش طنینانداز شد.
به سمتِ پیشخوان رفت و پرسید: «سلام دابی، گابریلا کجاست؟»
دابی، با دیدنش، لبخند محوی زد. «سلام بلک بانو! دابی! دابی میدونست که شما میاین!» صدایش، کمی تندتر از حد معمول، اما پر از هیجان و خوشآمدگویی بود. با اشاره به گوشهای دنج از کافه، نزدیکِ شومینه، گفت: «بانو پرنتیس... اوه، بانو پرنتیس! ایشون در حالِ صحبت دربارهی اینن که چطور دابی رو جنِ خونگیِ خودشون کنن!»
آنجا، هالهای از موهای قرمزِ آتشین، مثلِ شعلهای از شور و زندگی، میدرخشید. قلبش تندتر زد؛ تپشِ یک پرندهی آزاد. پنی، از بغلش بیرون جهید، با یک جستوخیزِ آرام از میانِ هوایِ سحرآمیز، و نرم، خودش را به سمتِ آن هاله کشاند. گوشهایش به شدت سیخ شده بود و دمِ بلندش، با حرکاتی مرموز، در هوا به این سو و آن سو میرفت. او بویِ ماجراجویی را تعقیب میکرد.
گابریلا، پشت میزی چوبی، میانِ چند نفر نشسته و غرق صحبت بود. از برقِ چشمانش، حتی از این فاصله، شور و اشتیاق موج میزد؛ همان شور و اشتیاقی که از تکتک نامههایش میتراوید و حالا در چهرهاش به وضوح نمایان بود.
پنی، پیش از او، به سمتش حرکت کرد و با ناز، خودش را به پای او مالید. گابریلا، در میانِ کلامش، خم شد و با نوازشی آرام، به گربهاش خوشآمد گفت.
در میانِ آن جمع، برای چند لحظه، نگاهش در نگاه فردی گره خورد. چشمانی مرموز با نگاهی خاص، که از خاطری دور، آشنا مینمودند. لحظهای تداعی شد، اما بعد، نگاهش را گرفت و به سمتِ گابریلا رفت.
«سلام گابریلا.»
گابریلا سرش را بلند کرد. چشمانِ درخشانش، از عمق بحث، به برقِ شناسایی او تبدیل شد. لبخند ملیحی بر روی لبش نشست. «لاکرتیا! بالاخره رسیدی! میدونستم که دقیقاً سر وقت میای!» صدایش، پر از سرزندگی و انرژی بود، همانطور که از نامههایش انتظار میرفت.
گابریلا با لبخند به آن چند نفر نگاهی انداخت و با اشارهای کوتاه، از آنها خداحافظی کرد و سپس به سمت لاکرتیا آمد. پنی، با یک جهشِ چابک، روی پایش پرید. بوی چوب سوخته و گرمای آتش، توی این لحظه، آرامشی عمیق را به قلبش آورد.
لاکرتیا چشمکی زد و گفت: «فکر کنم الان یه نوشیدنی بهمون بچسبه.» گابریلا با خنده سر تکان داد و دابی، با همان شور و حرارت همیشگی، دو لیوان بخارآلود و خوشبو آورد. بویِ شیرین و عجیبِ نوشیدنی، مشامش را پر کرد.
گابریلا با شیطنت پرسید: «خب لاکرتیا، آمادهای؟» و نگاهی به پنی انداخت. «کوچه دیاگون منتظر مونه.»
با هیجانی که سعی توی کنترلش نداشت، سرش را تکان داد. «آمادهتر از همیشه. فقط بگو چطور؟»
صدای خندهی گابریلا، در فضای کافه پیچید. «خب، اینجاست که پاتیل درزدار راز خودش رو برملا میکنه.» او از روی صندلی بلند شد و با اشاره به فضایِ مرموزِ پشتِ کافه، به او فهماند که باید دنبالش برود. پنی، با یک جهشِ چابک، از روی پایش پرید و آنها را دنبال کرد.
گابریلا، نه با لمسِ چیزی مادی، بلکه با حرکتی سیال و نامرئیِ عصایِ جادوییاش در هوا، به فضایی خالی، درست در انتهایِ کافه، جایی که به نظر میرسید تنها یک دیوارِ معمولی است، اشاره کرد. نوکِ عصا، نوری خیرهکننده پخش کرد و در یک نقطهی نامرئی در فضا متوقف شد. لحظهای بعد، هوا به لرزه درآمد. نه با صدایی گوشخراش، بلکه با زمزمهای عمیق و موزون، گویی که تار و پودِ واقعیت در حالِ کش آمدن است. حس خنکی مرموزی پوستش را نوازش کرد. شکافی باریک، از جنسِ نورِ محض، پدیدار شد؛ شکافی که از میانِ آن، بویی از ناشناختهها و صدایِ دلنشینِ هیاهو به مشام میرسید؛ بویِ کتابهای تازه و نو، چوبِ سحرآمیز، و چیزی شیرین، شبیه به بویِ گلهای تازه، که در هوایِ نمناکِ شب میرقصید. پنی، موهایش سیخ شده بود، نه از ترس، که از حسِ یک کشفِ بزرگ. چشمانِ سبزِ درخشانش، میخِ شکاف شده بود، گویی او هم جادو را با تمامِ سلولهایش حس میکرد.
«این راهیه که به کوچه دیاگون باز میشه،» گابریلا با چشمانی که حالا از برقِ کنجکاوی میدرخشیدند، گفت. «اما برای اینکه کامل باز بشه، به کمی جادو نیاز داریم. جادویِ دوستی، و البته، یک دلیلِ مهم برای ورود.» او به نامهی پذیرشِ هاگوارتز توی دستش اشاره کرد.
و بعد نگاهی عمیق به او انداخت، نگاهی که پر از اطمینان و دعوت بود، و بعدش دستش را به سمتش دراز کرد. «بیا لاکرتیا. این دروازه فقط با حضورِ کسانی که واقعاً متعلق به اون هستن، و دلیلی برای ورود دارن، کامل باز میشه.»
دستش را گرفت. حسِ گرمی و اعتماد، مثلِ جریانی از برقِ زندگی، در رگهایش دوید.
به محض اینکه هر دوشان پا به آستانهی شکاف گذاشتند، لحظهای همهچیز ساکن شد. سپس، فضایِ خالی با سرعتی باورنکردنی به لرزه درآمد و شروع به باز شدن کرد، گویی جهانی ناپیدا در انتظارشان نفس میکشید. در نوری که از آن سویِ شکاف میتابید، تبدیل به گردابی از نور طلایی محو میشد. صداها بلندتر شدند، تبدیل به سمفونیِ زندگی، سمفونیِ صدها زمزمه و خنده و جیرینگجیرینگِ سکهها. نورِ بیشتری از ورایِ شکاف به داخلِ پاتیل درزدار تابید و بویِ تازهای از کاغذ، مرکب، و شیرینیهای جادویی توی فضا پخش شد؛ پنی، با یک جهشِ بلند، از میانِ پاهایشان رد شد. چشمانِ سبزِ درخشانش در نورِ طلاییِ شکاف میدرخشید، گویی او، پیش از همه، رازِ کوچه را حس کرده بود. اولین موجودِ زندهای که واردِ کوچه شد.
بادِ ملایمی از درونِ کوچه به صورتش خورد و موهایش را به رقص درآورد...
***
هدف این مرحله اینه که تازه وارد ها با باقی اعضای فعال سایت آشنا بشن و به نظرم شما این موضوع رو به خوبی توی پستت نشون دادی! و همین حالا هم از دوتا از اعضای فعال سایت توی پستت استفاده کردی. آفرین!
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/5 17:20:20
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/5 21:41:53
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/5 21:41:53
Only Raven
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/05/22
تولد نقش: 1404/05/23
آخرین ورود: دوشنبه 29 تیر 1405 19:41
از: لندن
پستها:
11

تقریبا یک هفنه از زماتی که جغد خانوادگیمان پکس نامه ی پذیرش سال جدیدم را آورده بود میگذشت .
اوایل سپتامبر بود و هوا به طرز بسیار عجیبی در لندن سرد و بارانی شده بود .
در خانواده ی قدیمی و با اصالتی مثل بلک انتظار همراهی برای خرید وسایل مورد نیاز در کوچه ی دیاگون تقریبا امری خودخواهانه محسوب می شد .
چرا که هر روز در این باره صحبت می شد * کوچه ی دیاگون به یاد ماندنی ترین جایی است که یک جادوگر می بیند *
مادرم هر صبح کذایی این جمله را تکرار می کرد به طوری که چشمانم عاجز و تنها گوش هایم به تنهایی می توانست مسیر این کوچه را بیاید .
امروز پنجم سپتامبر است .
هوا ابری و گاهی نم نم باران احساس می شود .
دستم را از پنجره ی اتاقم به سوی هوای تازه دراز میکنم .
دور میدان ایستاده ام و مغازه ی رنگ و رو رفته و کثیفی را از دور میبینم .
به سمت کافه راهی میشوم , قبل از اینکه سیلاب مرا با خود ببرد وارد کافه ی قدیمی میشوم .
با ورودم به کافه متوجه ی نگاه های خیره , رمز آلود و منفور افراد میشوم
نا خود آگاه سرم را پایین می اندازم
مطمئنا همه ی افراد حاظر در این جمع مرا می شناختند و البته خانواده ای که در دوران سیاهی رغبت زیادی نسبت به لرد سیاه از خود نشان می دادند .
نگاهم به سمت فردی چرخید که سرش را پایین انداخته بود .
ادم عجیبی به نظر می رسید و ظاهری شاید متفاوت .
قدی بلند شاید دو متر .
به سمت او روانه شدم و پاهایم زیر نگاه جادوگران دیگر سست و کرخت شده بود .
با صدایی که انگار از چاه می آمد شروع به صحبت کردم * ببخشید ؟ شما میدونید راه کوچه ی دیاگون از کجاست ؟*
با لبخندی اروم به سمتم برگشت
+ سلام ... البته که میدونم خانم ..... راستی اسمت چی بود ؟
_ من..من آندرومدا هستم
+ خوشبختم منم آقای تال هستم ... راستی میخوای بری کوچه ی دیاگون ؟
آروم سرم رو به نشانه ی تایید تکون دادم
آقای تال از روی صندلی بلند شد .
صدای کر کننده ی جیغ های صندلی تمامی نگاه ها را به سمت ما معطوف کرد .
آقای تال به آرامی مرا به سمت دری در انتهای راهرو راهنمایی کرد .
روبرویم جز چند تکه آجر چیز دیگری نمی دیدم .
با تعجب به او نگریستم .
که چوب دستی از آستین هایش در آورد و چند ضربه در کمال ناباوری به دیوار زد .
. با لبخندی به من نگاه کرد
+ به کوچه ی دیاگون خوش امدید.
***
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
اوایل سپتامبر بود و هوا به طرز بسیار عجیبی در لندن سرد و بارانی شده بود .
در خانواده ی قدیمی و با اصالتی مثل بلک انتظار همراهی برای خرید وسایل مورد نیاز در کوچه ی دیاگون تقریبا امری خودخواهانه محسوب می شد .
چرا که هر روز در این باره صحبت می شد * کوچه ی دیاگون به یاد ماندنی ترین جایی است که یک جادوگر می بیند *
مادرم هر صبح کذایی این جمله را تکرار می کرد به طوری که چشمانم عاجز و تنها گوش هایم به تنهایی می توانست مسیر این کوچه را بیاید .
امروز پنجم سپتامبر است .
هوا ابری و گاهی نم نم باران احساس می شود .
دستم را از پنجره ی اتاقم به سوی هوای تازه دراز میکنم .
دور میدان ایستاده ام و مغازه ی رنگ و رو رفته و کثیفی را از دور میبینم .
به سمت کافه راهی میشوم , قبل از اینکه سیلاب مرا با خود ببرد وارد کافه ی قدیمی میشوم .
با ورودم به کافه متوجه ی نگاه های خیره , رمز آلود و منفور افراد میشوم
نا خود آگاه سرم را پایین می اندازم
مطمئنا همه ی افراد حاظر در این جمع مرا می شناختند و البته خانواده ای که در دوران سیاهی رغبت زیادی نسبت به لرد سیاه از خود نشان می دادند .
نگاهم به سمت فردی چرخید که سرش را پایین انداخته بود .
ادم عجیبی به نظر می رسید و ظاهری شاید متفاوت .
قدی بلند شاید دو متر .
به سمت او روانه شدم و پاهایم زیر نگاه جادوگران دیگر سست و کرخت شده بود .
با صدایی که انگار از چاه می آمد شروع به صحبت کردم * ببخشید ؟ شما میدونید راه کوچه ی دیاگون از کجاست ؟*
با لبخندی اروم به سمتم برگشت
+ سلام ... البته که میدونم خانم ..... راستی اسمت چی بود ؟
_ من..من آندرومدا هستم
+ خوشبختم منم آقای تال هستم ... راستی میخوای بری کوچه ی دیاگون ؟
آروم سرم رو به نشانه ی تایید تکون دادم
آقای تال از روی صندلی بلند شد .
صدای کر کننده ی جیغ های صندلی تمامی نگاه ها را به سمت ما معطوف کرد .
آقای تال به آرامی مرا به سمت دری در انتهای راهرو راهنمایی کرد .
روبرویم جز چند تکه آجر چیز دیگری نمی دیدم .
با تعجب به او نگریستم .
که چوب دستی از آستین هایش در آورد و چند ضربه در کمال ناباوری به دیوار زد .
. با لبخندی به من نگاه کرد
+ به کوچه ی دیاگون خوش امدید.
***
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آندرومدا بلک در 1404/5/31 10:19:59
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/31 10:22:05
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/31 10:22:05
i give yo a chance DIE or DIE
جزئیات کاربر

بلخره.. بعد از چند روز گشتن تو کوچه های لندن اون مغازه لعنتی رو پیداکردم.
به طرف مغازه رفتم و از سر تا پایین نگاهی بهش انداختم
با خودم مکسی کردم و گفتم: چطوری هنوز اینجا سالمه؟
اون مغازه با دیوارهای سنگی کثیف و دری چوبی کهنه و تابلویی که بالای در خودشو نشون میداد
پاتیل درز دار
با خودم گفتم: چرا پاتیل درز دار؟ اسم قحط بود مگه
بیخیال با قدم های آهسته درو باز کردم و نگاهی به داخل کردم
تو مغازه باری قدیمی و میز صندلی های چوبی دیده میشد
شنیده بودم برای این که وارد کوچه دیاگون بشم باید از این کافه برم
همین که وارد شدم همه جا ساکت شد و با نگاهی سرد و ترسناکی بهم زل زدن،ولی بعد برگشتن دوباره سر کار خودشون و صدا های صحبتشون پخش شد
کافه خیلی شلوغ بود و خیلی ادم با لباس های عجیب غریبی اونجا بودن
با لباس های سیاه و کهنه ای
با کلاه های بلند و بزرگی.
بعد از نیم نگاهی به اینور و اونور وقتش شده بود به کوچه دیاگون برم،ولی نمیدونستم چجوری برم برای همون فکر کردم از یک نفر بپرسم بهتره
نگاهی به همه انداختم و یک نفر به چشمم اومد
اون گوشه ،کنار دیواری با تابلو های قدیمی ایستاده بود
مردی پیر با مو و ریش های سفیدو بسیار بلند عینکی نیم هلالی هم به چشمش زده بود
به طرفش رفتم و گفتم: سلام
مرد برگشت و با نگاهی ارام و لبخندی مهربانانه بهم نکاه کرد و گفت: - سلام پسر جوان تو کی هستی؟
با لبخندی بر لب گفتم: - من کدمیوس پورال هستم
و به کمکتون نیاز دارم
آن پیر مرد با نگاهی تفکرانه لبخندی بهم زد و گفت:
- کدمیوس پورال؟ چه اسم اشنایی منم پروفسور البوس دامبلدور هستم چه کمکی میتونم بهت کنم؟
- خوشبختم اقا. ممنون میشم اگه راه کوچه دیاگون رو بهم نشون بدید
- کوچه دیاگون؟ اولین بارته داری میری کوچه دیاگون؟
- بله. میخوام چندتایی وسیله برای مدرسم بخرم
- باشه دنبالم بیا
دامبلدور با سرعتی به پشت کافه رفت و منم دنبالش راه افتادم
به یک حیاط کوچیکی که با دیوار اجری سفید بسته شد
به طرف آن دیوار رفت و با چوبدستی اش به چند اجر زد
اجر ها یکی یکی کنار رفتن و دری به کوچه ای بلند
باز شد
دامبلدور نگاهی بهم کرد و گفت:
- خوش اومدی به کوچه دیاگون. امیدوارم سال خوبی داشته باشی
با لبخندی گرم و صمیمانه نگاهی کردم و گفتم:
- خیلی ازتون ممنونم
لبخندی زد و گفت
- امسال میبینمت
***
بالاخره یا بلخره؟ مسئله این است! (شوخی میکنم، خیلی خوب نوشته بودی)
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.[/b]
به طرف مغازه رفتم و از سر تا پایین نگاهی بهش انداختم
با خودم مکسی کردم و گفتم: چطوری هنوز اینجا سالمه؟
اون مغازه با دیوارهای سنگی کثیف و دری چوبی کهنه و تابلویی که بالای در خودشو نشون میداد
پاتیل درز دار
با خودم گفتم: چرا پاتیل درز دار؟ اسم قحط بود مگه
بیخیال با قدم های آهسته درو باز کردم و نگاهی به داخل کردم
تو مغازه باری قدیمی و میز صندلی های چوبی دیده میشد
شنیده بودم برای این که وارد کوچه دیاگون بشم باید از این کافه برم
همین که وارد شدم همه جا ساکت شد و با نگاهی سرد و ترسناکی بهم زل زدن،ولی بعد برگشتن دوباره سر کار خودشون و صدا های صحبتشون پخش شد
کافه خیلی شلوغ بود و خیلی ادم با لباس های عجیب غریبی اونجا بودن
با لباس های سیاه و کهنه ای
با کلاه های بلند و بزرگی.
بعد از نیم نگاهی به اینور و اونور وقتش شده بود به کوچه دیاگون برم،ولی نمیدونستم چجوری برم برای همون فکر کردم از یک نفر بپرسم بهتره
نگاهی به همه انداختم و یک نفر به چشمم اومد
اون گوشه ،کنار دیواری با تابلو های قدیمی ایستاده بود
مردی پیر با مو و ریش های سفیدو بسیار بلند عینکی نیم هلالی هم به چشمش زده بود
به طرفش رفتم و گفتم: سلام
مرد برگشت و با نگاهی ارام و لبخندی مهربانانه بهم نکاه کرد و گفت: - سلام پسر جوان تو کی هستی؟
با لبخندی بر لب گفتم: - من کدمیوس پورال هستم
و به کمکتون نیاز دارم
آن پیر مرد با نگاهی تفکرانه لبخندی بهم زد و گفت:
- کدمیوس پورال؟ چه اسم اشنایی منم پروفسور البوس دامبلدور هستم چه کمکی میتونم بهت کنم؟
- خوشبختم اقا. ممنون میشم اگه راه کوچه دیاگون رو بهم نشون بدید
- کوچه دیاگون؟ اولین بارته داری میری کوچه دیاگون؟
- بله. میخوام چندتایی وسیله برای مدرسم بخرم
- باشه دنبالم بیا
دامبلدور با سرعتی به پشت کافه رفت و منم دنبالش راه افتادم
به یک حیاط کوچیکی که با دیوار اجری سفید بسته شد
به طرف آن دیوار رفت و با چوبدستی اش به چند اجر زد
اجر ها یکی یکی کنار رفتن و دری به کوچه ای بلند
باز شد
دامبلدور نگاهی بهم کرد و گفت:
- خوش اومدی به کوچه دیاگون. امیدوارم سال خوبی داشته باشی
با لبخندی گرم و صمیمانه نگاهی کردم و گفتم:
- خیلی ازتون ممنونم
لبخندی زد و گفت
- امسال میبینمت
***
بالاخره یا بلخره؟ مسئله این است! (شوخی میکنم، خیلی خوب نوشته بودی)
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.[/b]
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/30 7:26:33
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/05/07
تولد نقش: 1404/05/08
آخرین ورود: جمعه 10 مرداد 1404 17:55
از: تهران
پستها:
4

داشتم چای می نوشیدم که مادرم، ترسا بابین صدایم کرد:(( ملینداااا، می شود نامه ها را بیاوری؟)) همان طور که فنجان چای را در نعلبکی می گذاشتم جواب دادم:(( حتماً مادر!)) و بعد به سمت در رفتم؛ نامه ها روی پادری جا خوش کرده بودند؛ آنها را برداشتم و همان طور که نگاهشان می کردم به سمت اتاق خواب مادرم راه افتادم؛ ۵ تا نامه بودند: یکی از طرف خاله کاساندرا که در نیوزیلند زندگی می کرد، ۲ تا از طرف مامور مالیات، یکی از طرف پدر که برای کار به جامائیکا رفته بود و دیگری..... از طرف.... هاگوارتز؟
هاگوارتز دیگر کی هست؟ نگاهی به اسم گیرنده انداختم؛ وای... ملیندا بابین؟ این، برای من هست؟
دیگر به اتاق مادرم رسیده بودم؛ پس در زدم و وارد شدم؛ به مادرم گفتم:(( مادر، این ۴ تا برای شما هست اما نامه ای هم برای من آمده؛ می شود بروم و در اتاقم بخوانمش؟)) او با تعجب گفت:(( باشه.))
_ ممنون.
_ _ _
در اتاقم:
من به کلمات نامه چشم دوخته بودم و منتظر بودم غیب شوند و بفهمم همه ی آنها فقط ساخته ی تخیلاتم بوده باشد؛ اما هیچ کدام غیب نشدند.
دلیل تعجبم این بود که در نامه نوشته شده بود من قرار است یک جادوگر شوم؛ یک جادوگر؟ واقعاً؟ امکان ندارد!
اما یکهو کلماتی در پایان نامه پدیدار شدند: اگر باور نداری، به سمت گوشه ی پایین سمت چپ پنجره ی اتاقت برو و گربه را نگاه کن.
چی؟ چطور ممکن هست؟
باشه. نگاه می کنم.
با ناباوری به همان سمت رفتم و در کمال تعجب گربه ای راه راه را دیدم که به من زل زده بود؛ بعد کم کم تغییر شکل داد و به پیر زنی... زیبا تبدیل شد.
وای دیگه مطمئن بودم دارم خواب می بینم؛ نیشگونی از خودم گرفتم و مطمئن شدم خواب نیستم. بعد کلماتی دیگر روی کاغذ نامه که هنوز در دستم بود شکل گرفت:
فردا، ساعت ۱۲:۰۰، مترو، بوفه
(تنها آنجا باشید)
باشه،می خواهی من را ببینی؟ حتماً.
سریع به طرف اتاق مادرم رفتم و گفتم:(( مادر، می شود فردا به ایستگاه قطار برویم؟ قرار است دوستم را ملاقات کنم.)) مادرم به من نگاه کرد و گفت:(( دوستت؟ ملینا را می گویی؟ همانی که سال قبل به نیویورک رفت؟))
_ آممم.... بله؛ همان را می گویم.
+ باشد.
_ و اینکه گفت که تنها بروم پیشش؛ چون.... چون یک غافلگیری خاص برایم دارد.
+ باشد.
_ _ _
فردا
چهارشنبه
ساعت ۱۱:۵۵ دقیقه :
((خداحافظ مادر)) در حالی که برای مادرم دست تکان می دادم از ماشین دور شدم و وارد مترو شدم و به سمت بوفه رفتم.
صبح زود بیدار شده بودم تا مبادا دیر نکنم؛ می خواستم سر وقت به آنجا برسم.
وقتی به بوفه رسیدم، مردی، بهتر است بگویم پیرمردی احتمالا ۹۰ و خرده ای ساله به ریش و موهای بلند سفید و لباس سفید ترش، آنجا ایستاده بود؛ تا چشمش به من افتاد، لبخند روی صورتش بیشتر کش آمد.
شک نداشتم احتمالا آقای هاگوارتز ایشان بودند؛ زیرا هیچ نشانی از اینکه کی قرار است منتظر من باشد و یا هاگوارتز کیست، در نامه نبود.
به سمت پیر مرد رفتم و پرسیدم:(( آقای... هاگوارتز؟)) پیرمرد با این حرف من قهقهه آرامی زد و دستی به ریشش کشید و جواب داد:((نه! نه! هاگوارتز اسم کسی نیست؛ اسم مدرسه ی جادو آموزی هست؛ احتمالا نویسنده ها دوباره فراموش کرده اند که توضیح دهند هاگوارتز کجا هست. بگذریم من آلبوس دامبلدور، مدیر هاگوارتز هستم؛ شما هم حتماً باید ملیندا بابین باشید درست هست؟))
_ آهان.. بله
+ خیلی هم عالی! خب، من یک نامه هم برای مادرت فرستادم تا توضیح دهم که کجا می رویم تا نگرانت نشود.
_ ام.. نباید اول رضایت می گرفتید؟ وایستید! قرار هست جایی برویم؟ +بله. با من بیا
دستم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم:(( نه! من تازه با شما آشنا شده ام و حتی هنوز دقیق نمی شناسمتان؛ چرا باید دنبالتان بیایم؟))
او جواب داد:(( اوه! باشه. پس، به من بگو چی رضایتت را جلب می کند؟))
_ ام... فهمیدم!
گوشی ام را در آوردم و با مادرم تماس گرفتم و وقتی جواب داد گفتم :(( مادر، رسیدی خانه؟))
_ ملیندا! بهت افتخار می کنم. همیشه می دانستم بالاخره یک روز این اتفاق می افتد
+ چی؟
_خب، ملیندا... من جادوگر نیستم؛ اما پدربزرگ و مادربزرگ تو، یعنی پدر و مادر من، هر و جادوگر بودند و من نیمه ی جادوگری داشتم که رسیده است به تو
+ وای. انتظار همچین چیزی را نداشتم! باشه. خداحافظ
_ خداحافظ عزیزم
گوشی را قطع کردم و برگشتم طرف آقای دامبلدور؛ دیگر شکی نداشتم و فهمیدم می توانم به او اعتماد کنم
لبخند زنان گفت:(( بزن که برویم.))
_ _ _
بازارچه
کافه پاتیل درزدار
بعد از آنکه با قطار به بازارچه رفتیم و آقای دامبلدور من را به کافه ای عجیب و غریب به نام پاتیل درزدار برد؛ من را به حیاط پشتی آنجا برد و گفت:(( خوش آمدی به بازارچه جادوگران.)) اما حیاط پشتی آنقدر کوچک بود که ۴ نفر به زور در آن جا می شد و با دیواری آجری او با چوبدستی اش به چند تا از آجر های دیوار ضربه زد و یکهو دیوار از جلوی مان کنار رفت و بازارچه ای عجیب نمایان شد.
آقای دامبلدور گفت:(( بزن بریم.))
پایان
***
داستانت جامع و قشنگ بود... پتانسیل اینو داری که نویسندهی خوبی بشی، اما به شرطی که به نکاتی که میگم گوش بدی و حتما توی مرحله بعدی اصلاحشون کنی
نکته اول: برای دیالوگ ها نیازی نیست پرانتز بذاری یا از علامت جمع (+) استفاده کنی. اولِ دیالوگِ همه کرکتر ها یه خط (-) بذاری کافیه و برای اینکه با توصیفات جدا بشه، بعد یا قبل از مجموعِ دیالوگ ها، یه اینتر یا به اصطلاح همون خط فاصله میزنی تا دیالوگ از پاراگراف جدا بشه. اینطوری:
نقل قول:
نکته دوم: هنوزم زبان محاوره ای و ادبی رو باهم قاطی کرده بودی، اما این موضوع به کنار... توی نوشتهت، اگر میخوای بدنه داستانت به زبان ادبی باشه مشکلی نداره که دیالوگ هاشو عامیانه بنویسی. اصولا دیالوگ ها به زبان ادبی نوشته نمیشن مگر اینکه بخوایم ازش طنز بسازیم یا کرکترش یطوری باشه که همش ادبی صحبت کنه.
فعلا سعی کن اینارو رعایت کنی تا ببینیم چی میشه. و من بازم همونطور که گفتم، اینبار پستت رو تایید میکنم چون اون پتانسیل لازم رو دیدم... ولی اگر توی مرحله بعدی این نکاتی که گفتم رو رعایت نکنی، پستت تایید نمیشه.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
هاگوارتز دیگر کی هست؟ نگاهی به اسم گیرنده انداختم؛ وای... ملیندا بابین؟ این، برای من هست؟
دیگر به اتاق مادرم رسیده بودم؛ پس در زدم و وارد شدم؛ به مادرم گفتم:(( مادر، این ۴ تا برای شما هست اما نامه ای هم برای من آمده؛ می شود بروم و در اتاقم بخوانمش؟)) او با تعجب گفت:(( باشه.))
_ ممنون.
_ _ _
در اتاقم:
من به کلمات نامه چشم دوخته بودم و منتظر بودم غیب شوند و بفهمم همه ی آنها فقط ساخته ی تخیلاتم بوده باشد؛ اما هیچ کدام غیب نشدند.
دلیل تعجبم این بود که در نامه نوشته شده بود من قرار است یک جادوگر شوم؛ یک جادوگر؟ واقعاً؟ امکان ندارد!
اما یکهو کلماتی در پایان نامه پدیدار شدند: اگر باور نداری، به سمت گوشه ی پایین سمت چپ پنجره ی اتاقت برو و گربه را نگاه کن.
چی؟ چطور ممکن هست؟
باشه. نگاه می کنم.
با ناباوری به همان سمت رفتم و در کمال تعجب گربه ای راه راه را دیدم که به من زل زده بود؛ بعد کم کم تغییر شکل داد و به پیر زنی... زیبا تبدیل شد.
وای دیگه مطمئن بودم دارم خواب می بینم؛ نیشگونی از خودم گرفتم و مطمئن شدم خواب نیستم. بعد کلماتی دیگر روی کاغذ نامه که هنوز در دستم بود شکل گرفت:
فردا، ساعت ۱۲:۰۰، مترو، بوفه
(تنها آنجا باشید)
باشه،می خواهی من را ببینی؟ حتماً.
سریع به طرف اتاق مادرم رفتم و گفتم:(( مادر، می شود فردا به ایستگاه قطار برویم؟ قرار است دوستم را ملاقات کنم.)) مادرم به من نگاه کرد و گفت:(( دوستت؟ ملینا را می گویی؟ همانی که سال قبل به نیویورک رفت؟))
_ آممم.... بله؛ همان را می گویم.
+ باشد.
_ و اینکه گفت که تنها بروم پیشش؛ چون.... چون یک غافلگیری خاص برایم دارد.
+ باشد.
_ _ _
فردا
چهارشنبه
ساعت ۱۱:۵۵ دقیقه :
((خداحافظ مادر)) در حالی که برای مادرم دست تکان می دادم از ماشین دور شدم و وارد مترو شدم و به سمت بوفه رفتم.
صبح زود بیدار شده بودم تا مبادا دیر نکنم؛ می خواستم سر وقت به آنجا برسم.
وقتی به بوفه رسیدم، مردی، بهتر است بگویم پیرمردی احتمالا ۹۰ و خرده ای ساله به ریش و موهای بلند سفید و لباس سفید ترش، آنجا ایستاده بود؛ تا چشمش به من افتاد، لبخند روی صورتش بیشتر کش آمد.
شک نداشتم احتمالا آقای هاگوارتز ایشان بودند؛ زیرا هیچ نشانی از اینکه کی قرار است منتظر من باشد و یا هاگوارتز کیست، در نامه نبود.
به سمت پیر مرد رفتم و پرسیدم:(( آقای... هاگوارتز؟)) پیرمرد با این حرف من قهقهه آرامی زد و دستی به ریشش کشید و جواب داد:((نه! نه! هاگوارتز اسم کسی نیست؛ اسم مدرسه ی جادو آموزی هست؛ احتمالا نویسنده ها دوباره فراموش کرده اند که توضیح دهند هاگوارتز کجا هست. بگذریم من آلبوس دامبلدور، مدیر هاگوارتز هستم؛ شما هم حتماً باید ملیندا بابین باشید درست هست؟))
_ آهان.. بله
+ خیلی هم عالی! خب، من یک نامه هم برای مادرت فرستادم تا توضیح دهم که کجا می رویم تا نگرانت نشود.
_ ام.. نباید اول رضایت می گرفتید؟ وایستید! قرار هست جایی برویم؟ +بله. با من بیا
دستم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم:(( نه! من تازه با شما آشنا شده ام و حتی هنوز دقیق نمی شناسمتان؛ چرا باید دنبالتان بیایم؟))
او جواب داد:(( اوه! باشه. پس، به من بگو چی رضایتت را جلب می کند؟))
_ ام... فهمیدم!
گوشی ام را در آوردم و با مادرم تماس گرفتم و وقتی جواب داد گفتم :(( مادر، رسیدی خانه؟))
_ ملیندا! بهت افتخار می کنم. همیشه می دانستم بالاخره یک روز این اتفاق می افتد
+ چی؟
_خب، ملیندا... من جادوگر نیستم؛ اما پدربزرگ و مادربزرگ تو، یعنی پدر و مادر من، هر و جادوگر بودند و من نیمه ی جادوگری داشتم که رسیده است به تو
+ وای. انتظار همچین چیزی را نداشتم! باشه. خداحافظ
_ خداحافظ عزیزم
گوشی را قطع کردم و برگشتم طرف آقای دامبلدور؛ دیگر شکی نداشتم و فهمیدم می توانم به او اعتماد کنم
لبخند زنان گفت:(( بزن که برویم.))
_ _ _
بازارچه
کافه پاتیل درزدار
بعد از آنکه با قطار به بازارچه رفتیم و آقای دامبلدور من را به کافه ای عجیب و غریب به نام پاتیل درزدار برد؛ من را به حیاط پشتی آنجا برد و گفت:(( خوش آمدی به بازارچه جادوگران.)) اما حیاط پشتی آنقدر کوچک بود که ۴ نفر به زور در آن جا می شد و با دیواری آجری او با چوبدستی اش به چند تا از آجر های دیوار ضربه زد و یکهو دیوار از جلوی مان کنار رفت و بازارچه ای عجیب نمایان شد.
آقای دامبلدور گفت:(( بزن بریم.))
پایان
***
داستانت جامع و قشنگ بود... پتانسیل اینو داری که نویسندهی خوبی بشی، اما به شرطی که به نکاتی که میگم گوش بدی و حتما توی مرحله بعدی اصلاحشون کنی
نکته اول: برای دیالوگ ها نیازی نیست پرانتز بذاری یا از علامت جمع (+) استفاده کنی. اولِ دیالوگِ همه کرکتر ها یه خط (-) بذاری کافیه و برای اینکه با توصیفات جدا بشه، بعد یا قبل از مجموعِ دیالوگ ها، یه اینتر یا به اصطلاح همون خط فاصله میزنی تا دیالوگ از پاراگراف جدا بشه. اینطوری:
نقل قول:
- خداحافظ مادر
در حالی که برای مادرم دست تکان می دادم از ماشین دور شدم و وارد مترو شدم و به سمت بوفه رفتم.
نکته دوم: هنوزم زبان محاوره ای و ادبی رو باهم قاطی کرده بودی، اما این موضوع به کنار... توی نوشتهت، اگر میخوای بدنه داستانت به زبان ادبی باشه مشکلی نداره که دیالوگ هاشو عامیانه بنویسی. اصولا دیالوگ ها به زبان ادبی نوشته نمیشن مگر اینکه بخوایم ازش طنز بسازیم یا کرکترش یطوری باشه که همش ادبی صحبت کنه.
فعلا سعی کن اینارو رعایت کنی تا ببینیم چی میشه. و من بازم همونطور که گفتم، اینبار پستت رو تایید میکنم چون اون پتانسیل لازم رو دیدم... ولی اگر توی مرحله بعدی این نکاتی که گفتم رو رعایت نکنی، پستت تایید نمیشه.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملیندا بابین در 1404/5/9 20:47:21
دلیل: غلط املایی
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/9 21:49:20
دلیل: غلط املایی
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/9 21:49:20
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/21
تولد نقش: 1404/04/22
آخرین ورود: دوشنبه 31 فروردین 1405 03:38
از: درون عمیق ترین افکارم
پستها:
298
شغل
ساحره سرشمار

قرار بود جینی با پرسی دو نفره به خرید بروند.
-پس چی شد جینی وقتی رفتی دم اتیش پودرو بریز پاتیل درزدار رو رسا اعلام کن حواست باشه تا وقتی منو ندیدی،از توی شومینه بیرون نیا.
جینی کلافه چشم هایش را در کاسه چرخاند .
-باشه دیگه پرسی بار اولم که نیست.
-فقط می خوام همه چیز طبق برنامه پیش بره.
-راستی به نظرت من تو کدوم گروه می افتم.
-نمی دونم جینی ی هفتس فقط همینو میگی .
جینی ناراحت اه کشید
.
پرسی شرمگین شد گفت:ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم ،به نظرم تو ممکنه بیفتی توی گرینفیدور چون همه اونجاییم .
جینی خندان سر تکان داد.
پرسی پودر را ریخت فریاد زد:پاتیل درزدار .
نوبت جینی شد خواست پودر را بردارد نگاهی به ظرف انداخت دلش هری ریخت .
فریاد زد:مامان
مالی که قیافه ی نگران جینی را دید پرسید:چی شده دخترم؟
جینی ظرف را به او نشان داد:تاریخ انقظاش گذشته حالا چیکار کنیم؟
مالی هم نگران شد:نمیدونم پرسی هم حتما تا حالا فهمیده و دارد راهی پیدا میکند.
همان موقع پرسی از درون اتش بیرون امد .
جینی نفس راحتی کشید:پرسی تاریخ انقضای پودر دودکش گذشته .
پرسی گفت خودم می دونم .
مالی پرسید کجا رفتی ؟
پرسی جواب داد:نمی دونم خونه ی یکی از جادوگرا بود شانس اوردم خونه نبودن از پودر دودکش اونا استفاده کردم و برگشتم .
مالی گفت:شانس اوردی .
سپس رفت به اتاقش و با یک بسته پودر دودکش جدید برگشت .
-داشت تموم می شد برا همین دفعه ی پیش یکی جدیدش روگرفتم .
سپس ظرف رابه سمت پرسی گرفت و او وارد پاتیل درزدار شد.
حالا نوبت جینی شد مقداری پودر روی اتش ریخت و فریاد زد پاتیل درزدار.
حس می کرد دارد دور خود می چرخد،پرسی را دیداز درون شومینه بیرون امد و همراه با او به طرف ورودی گذر دایاگن رفت پرسی چوب جادویش را دراورد خواست به اجر بزند ولی مکث کرد به جینی نگاه کرد و گفت:مهم نیست توی کدوم گروه می افتی در هر صورت من به تو افتخار می کنم،چوب جادویش را به اجر زد و گذر دایاگن پدیدار شد.
---
حقیقتا ماجرای جالب و خلاقانهای بود! ولی آخرم که راه ورود به کوچه دیاگون رو پیدا نکردی.
ولی با ارفاق بسیار زیادی و فقط چون خوب نوشته بودی، تاییدیه این مرحله رو میدم.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
-پس چی شد جینی وقتی رفتی دم اتیش پودرو بریز پاتیل درزدار رو رسا اعلام کن حواست باشه تا وقتی منو ندیدی،از توی شومینه بیرون نیا.
جینی کلافه چشم هایش را در کاسه چرخاند .
-باشه دیگه پرسی بار اولم که نیست.
-فقط می خوام همه چیز طبق برنامه پیش بره.
-راستی به نظرت من تو کدوم گروه می افتم.
-نمی دونم جینی ی هفتس فقط همینو میگی .
جینی ناراحت اه کشید
.
پرسی شرمگین شد گفت:ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم ،به نظرم تو ممکنه بیفتی توی گرینفیدور چون همه اونجاییم .
جینی خندان سر تکان داد.
پرسی پودر را ریخت فریاد زد:پاتیل درزدار .
نوبت جینی شد خواست پودر را بردارد نگاهی به ظرف انداخت دلش هری ریخت .
فریاد زد:مامان
مالی که قیافه ی نگران جینی را دید پرسید:چی شده دخترم؟
جینی ظرف را به او نشان داد:تاریخ انقظاش گذشته حالا چیکار کنیم؟
مالی هم نگران شد:نمیدونم پرسی هم حتما تا حالا فهمیده و دارد راهی پیدا میکند.
همان موقع پرسی از درون اتش بیرون امد .
جینی نفس راحتی کشید:پرسی تاریخ انقضای پودر دودکش گذشته .
پرسی گفت خودم می دونم .
مالی پرسید کجا رفتی ؟
پرسی جواب داد:نمی دونم خونه ی یکی از جادوگرا بود شانس اوردم خونه نبودن از پودر دودکش اونا استفاده کردم و برگشتم .
مالی گفت:شانس اوردی .
سپس رفت به اتاقش و با یک بسته پودر دودکش جدید برگشت .
-داشت تموم می شد برا همین دفعه ی پیش یکی جدیدش روگرفتم .
سپس ظرف رابه سمت پرسی گرفت و او وارد پاتیل درزدار شد.
حالا نوبت جینی شد مقداری پودر روی اتش ریخت و فریاد زد پاتیل درزدار.
حس می کرد دارد دور خود می چرخد،پرسی را دیداز درون شومینه بیرون امد و همراه با او به طرف ورودی گذر دایاگن رفت پرسی چوب جادویش را دراورد خواست به اجر بزند ولی مکث کرد به جینی نگاه کرد و گفت:مهم نیست توی کدوم گروه می افتی در هر صورت من به تو افتخار می کنم،چوب جادویش را به اجر زد و گذر دایاگن پدیدار شد.
---
حقیقتا ماجرای جالب و خلاقانهای بود! ولی آخرم که راه ورود به کوچه دیاگون رو پیدا نکردی.

ولی با ارفاق بسیار زیادی و فقط چون خوب نوشته بودی، تاییدیه این مرحله رو میدم.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/24 19:08:48

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/20
تولد نقش: 1404/04/20
آخرین ورود: دیروز ساعت 09:37
از: جایی میان خیال و واقعیت
پستها:
431
شغل
ارشد ریونکلاو، ساحره سرشمار

بعد از برادر هایش حالا نوبت لیلی بود که وارد شود.
چند روزی بود مدام دربارهی کوچهی دایاگن و هاگوارتز حرف میزد.
وارد شومینه شد،پودر را ریخت و با صدای بلند و رسا گفت:
_پاتیل درزدار
حس میکرد در حال کشیده شدن داخل چیزیست و مدام میچرخد.
دیگر داشت عادت میکرد و چندباری میشد که حالش به هم نمیخورد.
بالاخره توانست جیمز و البوس را ببیند. دوده ها را از روی لباسش تکاند و وارد پاتیل درزدار شد.
کمی بعد از رسیدن پدر و مادرش، سر میزی نشستند و در زمانی منتظر خوانواده ویزلی بود باتربر سفارش دادند.
هرچه صبر کردند،سر و کلهی (قرمز) ویزلی ها پیدا نشد.
لیلی که کمکم حوصلهاش سرامده بود،از البوس پرسید:
_میای قبل از اینکه بقیه بیان جلوتر بریم؟
البوس که خودش هم کلافه شده بود، به نشانه تائید سر تکان داد.
لیلی که دوباره سر ذوق امده بود گفت:
_مامان!میشه تا بقیه بیان منو البوس بریم ؟ جیزی نمیخریم!
_باشه ولی خیلی دور نشید که پیداتون کنیم
_باشه
لیلی مثل فشنگ پرید و به سرعت البوس رو هم بلند کرد ، رفت سمت ورودی و شروع کرد به حرف زدن
_خیلی دوست دارم بدونم چوبدستیم چه شکلیه و مغزش چیه. به نظرت تو کدوم گرو...
البوس با کلافگی گفت:
_توروخدا دوباره شروع نکن سه روزه همین جمله رو تکرار میکنی!
البوس متوجه ناراحت لیلی شد
_دوست دارم باهم حرف بزنیم قبول دارم خودمم خیلی ذوق داشتم ولی نه اینکه همین جمله رو هی تکرار کنی!
ضربه ای به بازوی لیلی زد و گفت:
به خواهر که بیشتر ندارم !
_نمیدونم شاید مثل مامان و بابا جیمز یا بقیه بیوفتی گریفیندور شایدم مثل من بر اساس این عمل نکنی
لیلی لبخندی زد و گفت:
راست میگی ببخشید.
وقتی به در رسیدند البوس کمی مکس کرد.
لیلی گفت:
_پس منتظر چیای بازش کن دیگه!
_گفتم شاید تو بخوای انجامش بدی.
لیلی که هم گیج شده بود و هم ذوق زده گفت:
_من که هنوز چوبدستی ندارم.!
_ولی فکر کنم من یکی دارم.
_ولی...مطمئنی اشکال نداره؟
_اگه به کسی نگی بعید میدونم(مثلا مامان)
_باشه!
البوس چوبدستیاش را به لیلی داد و شروع کرد به توضیح دادن:
_سه ضربه به...
_خودم میدونم!
و با نوک چوبدستی به اجر ها ضربه زد و اجر ها مثل همیشه به طرز شگفت انگیزی کنار رفتند و سنگفرش کوچه دیاگن را نمایان کردند.
[میخواستم متفاوت باشه و یبارم پاک شد و دوباره نوشتم🫣]
---
اوه متاسفم که مجبور شدی دوباره بنویسی. ولی تبریک میگم، در تلاش دوباره هم تونستی داستان خوبی بنویسی!
فقط یه چیز برای گفتن دارم اونم اینه که وقتی جملهای به پایان میرسه حتما آخرش علائم نگارشی پایاندهنده مثل علامت تعجب، علامت سوال، ویرگول نقطه یا سه نقطه بذار. بعضی از جملاتت این توشون رعایت نشده بود.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
چند روزی بود مدام دربارهی کوچهی دایاگن و هاگوارتز حرف میزد.
وارد شومینه شد،پودر را ریخت و با صدای بلند و رسا گفت:
_پاتیل درزدار
حس میکرد در حال کشیده شدن داخل چیزیست و مدام میچرخد.
دیگر داشت عادت میکرد و چندباری میشد که حالش به هم نمیخورد.
بالاخره توانست جیمز و البوس را ببیند. دوده ها را از روی لباسش تکاند و وارد پاتیل درزدار شد.
کمی بعد از رسیدن پدر و مادرش، سر میزی نشستند و در زمانی منتظر خوانواده ویزلی بود باتربر سفارش دادند.
هرچه صبر کردند،سر و کلهی (قرمز) ویزلی ها پیدا نشد.
لیلی که کمکم حوصلهاش سرامده بود،از البوس پرسید:
_میای قبل از اینکه بقیه بیان جلوتر بریم؟
البوس که خودش هم کلافه شده بود، به نشانه تائید سر تکان داد.
لیلی که دوباره سر ذوق امده بود گفت:
_مامان!میشه تا بقیه بیان منو البوس بریم ؟ جیزی نمیخریم!
_باشه ولی خیلی دور نشید که پیداتون کنیم
_باشه
لیلی مثل فشنگ پرید و به سرعت البوس رو هم بلند کرد ، رفت سمت ورودی و شروع کرد به حرف زدن
_خیلی دوست دارم بدونم چوبدستیم چه شکلیه و مغزش چیه. به نظرت تو کدوم گرو...
البوس با کلافگی گفت:
_توروخدا دوباره شروع نکن سه روزه همین جمله رو تکرار میکنی!
البوس متوجه ناراحت لیلی شد
_دوست دارم باهم حرف بزنیم قبول دارم خودمم خیلی ذوق داشتم ولی نه اینکه همین جمله رو هی تکرار کنی!
ضربه ای به بازوی لیلی زد و گفت:
به خواهر که بیشتر ندارم !
_نمیدونم شاید مثل مامان و بابا جیمز یا بقیه بیوفتی گریفیندور شایدم مثل من بر اساس این عمل نکنی
لیلی لبخندی زد و گفت:
راست میگی ببخشید.
وقتی به در رسیدند البوس کمی مکس کرد.
لیلی گفت:
_پس منتظر چیای بازش کن دیگه!
_گفتم شاید تو بخوای انجامش بدی.
لیلی که هم گیج شده بود و هم ذوق زده گفت:
_من که هنوز چوبدستی ندارم.!
_ولی فکر کنم من یکی دارم.
_ولی...مطمئنی اشکال نداره؟
_اگه به کسی نگی بعید میدونم(مثلا مامان)
_باشه!
البوس چوبدستیاش را به لیلی داد و شروع کرد به توضیح دادن:
_سه ضربه به...
_خودم میدونم!
و با نوک چوبدستی به اجر ها ضربه زد و اجر ها مثل همیشه به طرز شگفت انگیزی کنار رفتند و سنگفرش کوچه دیاگن را نمایان کردند.
[میخواستم متفاوت باشه و یبارم پاک شد و دوباره نوشتم🫣]
---
اوه متاسفم که مجبور شدی دوباره بنویسی. ولی تبریک میگم، در تلاش دوباره هم تونستی داستان خوبی بنویسی!
فقط یه چیز برای گفتن دارم اونم اینه که وقتی جملهای به پایان میرسه حتما آخرش علائم نگارشی پایاندهنده مثل علامت تعجب، علامت سوال، ویرگول نقطه یا سه نقطه بذار. بعضی از جملاتت این توشون رعایت نشده بود.

تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/4/21 22:38:09
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/21 23:56:09
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/21 23:57:31
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/21 23:56:09
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/21 23:57:31
جزئیات کاربر

بعد از ۶ ساعت تو اتوبوس بودن حس میکردم بدنم جزی از اتوبوس شده و نمیتونم از صندلی بلند شم ، بعد از ترمز اتوبوس در ترمینال از خواب بلند شدم ، دستی به صورتم کشیدم و عرق های صورتمو پاک کردم
- ناشناس: آقا لطفاً یه جوراب میخرید؟
سرم رو چرخوندم و به سمت خانوم مسن نگاه کردم
من : ببخشید نفهمیدم چی گفتین ...
پیر زن : پسر جان ! ... جوراب نمیخری؟
به چشماش نگاه کردم و با خودم گفتم اگر نخرم مطمئنم حتی به نزدیکی هاگوارتس هم نمیرسم ، چون مشخصه که دعا هاش بشدت گیراس
من : بله بله حتما ... این یکی رو میرم
بعد از اینکه از کیفم چند پوند در اوردم و به پیرزنه دادم کیفو انداختم رو کولم و اروم از اتوبوس خارج شدم
امروز یکی از گرم ترین روزای تابستون بود و حس میکردم که ۲-۳ کیلو کم کردم از شدت عرق
به طرف دکه رفتم و از اونجا یه بطری اب برداشتم و شروع کردم به اب خوردن
نزدیک جاده شدم و منتظر تاکسی وایسادم
داشتم اروم با خودم میگفتم
- خیلی گرممهه
و این بار شانس بهم رو کرد و یه تاکسی نو رسید و من و سوار کرد ، از قضا این تاکسی کولر هم داشت و روشن کرده بود
بعد از گذشت ۳۰ دقیقه از میدان راسل رسیدم به اطراف پاتیل درزدار
سه پوند از جیبم در اوردم و به راننده تاکسی دادم
- بفرمایید ...
اروم در رو باز کردم و باز هم من موندم گرمای جهنمی
وارد یکی از کوچه ها شدم که طبق نقشه باید یک جور میانبر می بود ، بعد از گذشتن از سه کوچه نهایتاً رسیدم به پاتیل درزدار وارد میشم و انگار همه ی چشم ها به من خیره میشه ، از خجالت سریع همونو با کوله میرم تو دستشویی ببینم مشکل چیه ، تو آینه میبینم که کفتر های نازنین به موهای من رحم نکردن و منم انقدر سرگرم پیدا کردن مسیر بودم که اصلا نفهمیده بودم که تقریبا جایی از موهام از دست کبوتر ها در امون نبوده .
سرم رو میتکونم و یه ابی به سر و روم میکشم
وقتی میخواستم از دستشویی بیام بیرون یهو انگار به یه دیوار برخورد کردم
سرم رو رو به بالا کردم و نگاهی انداختم فردی قد بلند با موهایی مشکی داشت نگاهم میکرد و قبل از اینکه من چیزی بگم گفت
- بلاخره پیدات کردمم ...
من رو بلند کرد و گفت
- من سیریوس بلک هستم ، دامبلدور من رو فرستاد تا راهنماییت کنم
ابرو هام از تعجب بالا رفت
- از دیدن شما خوشحالم اقای بلک ، من سیریوس هستم .... چیز یعنی من مایکم ... مایک چمبرز
سیریوس بلک لبخندی زد و خطاب به من گفت
- بیا بریم ... امروز کار های زیادی داریم که انجام بدیم
از در پشتی خارج شدیم و رسیدیم به یه دیوار
- مایک ، خیلی دقت کن و سعی کن ترتیب اجر هارو یاد بگیری
نزدیک تر شدم و تمام تمرکز رو صرف حفظ کردن ترتیب لمس اجر ها کردم
- امیدوارم یادم بمونه آقای بلک ...
---
کلیت پستت و توصیفاتی که داشتی خیلی خوب بودن. فقط کاش یکم بیشتر در مورد خواستهی اصلی این تاپیک، یعنی تعامل و ارتباطت با سیریوس مینوشتی. با ارفاق میذارم از این مرحله عبور کنی اما یه توصیه برات دارم که امیدوارم بهش توجه کنی. اونم اینه که وقتی جملهای به پایان میرسه حتما آخرش علائم نگارشی پایاندهنده مثل علامت تعجب، علامت سوال، ویرگول نقطه یه سه نقطه بذار. درست نیست که جملات بدون علائم نگارشی رها بشن. مثلا:
نقل قول:
سیریوس بلک لبخندی زد و خطاب به من گفت:
- بیا بریم ... امروز کار های زیادی داریم که انجام بدیم!
از در پشتی خارج شدیم و رسیدیم به یه دیوار.
- مایک، خیلی دقت کن و سعی کن ترتیب اجرها رو یاد بگیری.
میبینی؟ همهی جملات رو با علائم نگارشی تموم کردم.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
- ناشناس: آقا لطفاً یه جوراب میخرید؟
سرم رو چرخوندم و به سمت خانوم مسن نگاه کردم
من : ببخشید نفهمیدم چی گفتین ...
پیر زن : پسر جان ! ... جوراب نمیخری؟
به چشماش نگاه کردم و با خودم گفتم اگر نخرم مطمئنم حتی به نزدیکی هاگوارتس هم نمیرسم ، چون مشخصه که دعا هاش بشدت گیراس
من : بله بله حتما ... این یکی رو میرم
بعد از اینکه از کیفم چند پوند در اوردم و به پیرزنه دادم کیفو انداختم رو کولم و اروم از اتوبوس خارج شدم
امروز یکی از گرم ترین روزای تابستون بود و حس میکردم که ۲-۳ کیلو کم کردم از شدت عرق
به طرف دکه رفتم و از اونجا یه بطری اب برداشتم و شروع کردم به اب خوردن
نزدیک جاده شدم و منتظر تاکسی وایسادم
داشتم اروم با خودم میگفتم
- خیلی گرممهه
و این بار شانس بهم رو کرد و یه تاکسی نو رسید و من و سوار کرد ، از قضا این تاکسی کولر هم داشت و روشن کرده بود
بعد از گذشت ۳۰ دقیقه از میدان راسل رسیدم به اطراف پاتیل درزدار
سه پوند از جیبم در اوردم و به راننده تاکسی دادم
- بفرمایید ...
اروم در رو باز کردم و باز هم من موندم گرمای جهنمی
وارد یکی از کوچه ها شدم که طبق نقشه باید یک جور میانبر می بود ، بعد از گذشتن از سه کوچه نهایتاً رسیدم به پاتیل درزدار وارد میشم و انگار همه ی چشم ها به من خیره میشه ، از خجالت سریع همونو با کوله میرم تو دستشویی ببینم مشکل چیه ، تو آینه میبینم که کفتر های نازنین به موهای من رحم نکردن و منم انقدر سرگرم پیدا کردن مسیر بودم که اصلا نفهمیده بودم که تقریبا جایی از موهام از دست کبوتر ها در امون نبوده .
سرم رو میتکونم و یه ابی به سر و روم میکشم
وقتی میخواستم از دستشویی بیام بیرون یهو انگار به یه دیوار برخورد کردم
سرم رو رو به بالا کردم و نگاهی انداختم فردی قد بلند با موهایی مشکی داشت نگاهم میکرد و قبل از اینکه من چیزی بگم گفت
- بلاخره پیدات کردمم ...
من رو بلند کرد و گفت
- من سیریوس بلک هستم ، دامبلدور من رو فرستاد تا راهنماییت کنم
ابرو هام از تعجب بالا رفت
- از دیدن شما خوشحالم اقای بلک ، من سیریوس هستم .... چیز یعنی من مایکم ... مایک چمبرز
سیریوس بلک لبخندی زد و خطاب به من گفت
- بیا بریم ... امروز کار های زیادی داریم که انجام بدیم
از در پشتی خارج شدیم و رسیدیم به یه دیوار
- مایک ، خیلی دقت کن و سعی کن ترتیب اجر هارو یاد بگیری
نزدیک تر شدم و تمام تمرکز رو صرف حفظ کردن ترتیب لمس اجر ها کردم
- امیدوارم یادم بمونه آقای بلک ...
---
کلیت پستت و توصیفاتی که داشتی خیلی خوب بودن. فقط کاش یکم بیشتر در مورد خواستهی اصلی این تاپیک، یعنی تعامل و ارتباطت با سیریوس مینوشتی. با ارفاق میذارم از این مرحله عبور کنی اما یه توصیه برات دارم که امیدوارم بهش توجه کنی. اونم اینه که وقتی جملهای به پایان میرسه حتما آخرش علائم نگارشی پایاندهنده مثل علامت تعجب، علامت سوال، ویرگول نقطه یه سه نقطه بذار. درست نیست که جملات بدون علائم نگارشی رها بشن. مثلا:
نقل قول:
سیریوس بلک لبخندی زد و خطاب به من گفت
- بیا بریم ... امروز کار های زیادی داریم که انجام بدیم
از در پشتی خارج شدیم و رسیدیم به یه دیوار
- مایک ، خیلی دقت کن و سعی کن ترتیب اجر هارو یاد بگیری
سیریوس بلک لبخندی زد و خطاب به من گفت:
- بیا بریم ... امروز کار های زیادی داریم که انجام بدیم!
از در پشتی خارج شدیم و رسیدیم به یه دیوار.
- مایک، خیلی دقت کن و سعی کن ترتیب اجرها رو یاد بگیری.
میبینی؟ همهی جملات رو با علائم نگارشی تموم کردم.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/21 14:32:09
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج