لندن، در زیرِ شنلِ سیاه و سنگینِ شب، با نفسی عمیق، در سکوتِ مهآلودش فرو رفته بود. باران، نه از سرِ خشم، که با نوازشی ملایم و بیوقفه، بر سقفها و پنجرهها میچکید، گویی زمزمهای پنهانی با خود داشت. قطراتِ درشت، شیشهی پنجرهها را میشستند و دنیا را در هالهای از بخار و راز فرو میبردند. عمارت «بلک»، در قلبِ این شهرِ آرام اما پرهیاهو، رایحهی عطرِ ماندگارِ تاریخ و قصههایِ ناگفته را به آرامی در هوایِ مرطوبِ شب پراکنده بود. دیوارهایش، شاهدانِ خاموشِ سالها راز و ماجرا، حالا گویی با هر قطرهی باران، جانی تازه میگرفتند. پیراهنِ حریرِ شبانهاش، در پناهِ کتابخانهی وسیع و گرم، بوی دلنشینِ کاغذهای کهنه و مرکبِ تازه را به خود گرفته بود.
در این گوشهی دنج و پرنور، جایی میانِ قفسههای چوبیِ بلند و در میانِ هزاران جلد کتاب، او بود. نورِ ملایمِ فانوسِ گازیِ کنارِ میز، بر صفحاتِ بازِ کتابش میتابید و غبارِ ریزِ معلق در هوا را به ذراتِ الماسگونه بدل میکرد. کتابها، با جلدهای چرمیِ نفیس و صفحاتِ زردشدهشان، در سکوتِ باشکوه، او را احاطه کرده بودند.
ناگهان، از میانِ پردههای سنگینِ باران و تاریکیِ مطلقِ شب، هیبتی عظیم، با پرهایی به رنگِ شبِ بیماه، ظاهر شد. یک جغدِ بزرگ، آرام و باشکوه، از لابهلای مهِ غلیظ و بارانِ تند، خود را به لبهی پنجره رساند. لحظهای بیصدا ایستاد، انگار از جنسِ خودِ سکوت بود، تنها قطراتِ باران از پرهایش میچکید. بعد، نامه را با وقارِ تمام، از منقارش رها کرد؛ نامهای که وزنِ یک تقدیر را با خود داشت. سپس، انگار که تمامِ عمرش را برای همین لحظه تمرین کرده باشد، با یک سوتِ بیصدا و زمزمهای سوتمانند، خودش را به سمتِ تاریکیِ مطلق کشید و در دلِ شبِ بارانی غیبش زد؛ محو شد، گویی هرگز وجود نداشته است...
«دوشیزه لاکرتیا بلک، بدینوسیله به اطلاع میرسانیم که شما در مدرسهی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدید. مدرسه هاگوارتز در انتظار حضور شماست.»
برای چندمین بار بود که نامه را با چشمانِ مشتاق، از بر میکرد. انگار هر کلمهاش وعدهی دنیایی ناشناخته بود. از آن شبِ عجیب و غریب، چند روزی میگذشت؛ شبی که آن جغدِ باشکوه، تقدیرش را بر لبهی پنجرهاش رها کرد.
روزهای اخیر، شبهایش با قلمی در دست و کاغذهایی که بوی جوهر میدادند، به صبح میرسید. نامهها را یکی پس از دیگری برای گابریلا مینوشت. هر کلمه، پرسشی بود از آن جهانِ ناشناخته و هر سطر، حسرتِ قدم گذاشتن در آنجا. از هاگوارتز میگفت، از سردرگمیاش در مورد «پاتیل درزدار» و «کوچه دیاگون». گابریلا، با هوشِ سرشار و روحِ کنجکاوش، با دقت و وسواسی مثالزدنی، هر بار پاسخهای مفصل و راهنماییهای دقیقی میفرستاد. آنقدر کامل که لاکرتیا میتوانست تکتک جزئیات آن مکانهای مرموز را در ذهنش بسازد، پیش از اینکه حتی یک قدم در آنها بگذارد. هر نامهاش، دریچهای بود به دنیایی که گابریلا پیش از او کشف کرده بود. وعدهی دیداری که مثل نورِ امیدی در تاریکیِ انزوایش میدرخشید. و حالا، امروز موعود بود. امروز قرار بود او را برای اولین بار در «پاتیل درزدار» ملاقات کند و از آنجا، همراه هم، گام در کوچه دیاگون بگذارند. هیجانِ این انتظار، بندبند وجودش را به لرزه درآورده بود...
در نیمهتاریکیِ اتاق، دو یاقوتِ سبز، ناگهان درخشیدند. سرش را بالا آورد؛ پنهلوپه، گربهاش، نه با قدم، که با سایهای از تاریکی بیرون آمد، و به نرمی، خودش را به ساق پایش مالید. «میو»ی کوتاهی کشید. انگار او هم این شورِ پنهان را در تار و پودِ عمارت حس کرده بود. پنجههای ظریفش، نرم و مطمئن، روی ساق پایش نشستند. او همیشه کنارش بود؛ نگهبانِ خاموشِ اسرار. همدمی که میدانست چیزی عظیم، چیزی که تاریکیِ عمارت را خواهد شکست، در شرف وقوع است. و حالا، لرزشِ ملایمِ پنجههایش، گواه بر این بود که جادو، حتی پیش از دیدن، در هوا جاریست.
خودش را در کوچهای آرام و سنگفرششده، زیرِ نورِ کمرمقِ چراغهای گازیِ خیابان، کنارِ دیواری کهن و باشکوه، یافت. «پاتیل درزدار». کافه پاتیل درزدار، در نگاه اول، تنها یک ساختمان کهنه و نامرتب در میان کوچهپسکوچههای لندن بود. اما حس پنهان پشت آن نمای فرسوده، بلافاصله خودش را به او نمایاند. پنی، توی بغلش، نه فقط لرزشِ بدن، که لرزشِ هوایِ سرشار از رمز و راز را حس میکرد. گوشهایش سیخ شده بودند، و بینیِ کوچک و خیسش، هر موجِ پنهانی از بو را ردیابی میکرد.
وارد شد. بوی عجیبی از مخلوط نوشیدنیهای کهنه و بخار از همهجا به مشام میرسید. نورِ شومینه، رقصِ سایههایی دلنشین را روی دیوارها میانداخت. جمعیت غریبی بود؛ چشمانی که بیش از حد برق میزدند، لباسهایی که به طرز عجیبی از مد افتاده بودند یا شاید هم هرگز مد نبودند.
چشمانش به نورِ کم عادت کرد. در میان همهمه، چشمش به موجودی افتاد که پشت پیشخوان، لیوانها را پاک میکرد. قامتش خمیده بود و گوشهایش بیش از حد بزرگ. دابی! نامش در ذهنش طنینانداز شد.
به سمتِ پیشخوان رفت و پرسید: «سلام دابی، گابریلا کجاست؟»
دابی، با دیدنش، لبخند محوی زد. «سلام بلک بانو! دابی! دابی میدونست که شما میاین!» صدایش، کمی تندتر از حد معمول، اما پر از هیجان و خوشآمدگویی بود. با اشاره به گوشهای دنج از کافه، نزدیکِ شومینه، گفت: «بانو پرنتیس... اوه، بانو پرنتیس! ایشون در حالِ صحبت دربارهی اینن که چطور دابی رو جنِ خونگیِ خودشون کنن!»
آنجا، هالهای از موهای قرمزِ آتشین، مثلِ شعلهای از شور و زندگی، میدرخشید. قلبش تندتر زد؛ تپشِ یک پرندهی آزاد. پنی، از بغلش بیرون جهید، با یک جستوخیزِ آرام از میانِ هوایِ سحرآمیز، و نرم، خودش را به سمتِ آن هاله کشاند. گوشهایش به شدت سیخ شده بود و دمِ بلندش، با حرکاتی مرموز، در هوا به این سو و آن سو میرفت. او بویِ ماجراجویی را تعقیب میکرد.
گابریلا، پشت میزی چوبی، میانِ چند نفر نشسته و غرق صحبت بود. از برقِ چشمانش، حتی از این فاصله، شور و اشتیاق موج میزد؛ همان شور و اشتیاقی که از تکتک نامههایش میتراوید و حالا در چهرهاش به وضوح نمایان بود.
پنی، پیش از او، به سمتش حرکت کرد و با ناز، خودش را به پای او مالید. گابریلا، در میانِ کلامش، خم شد و با نوازشی آرام، به گربهاش خوشآمد گفت.
در میانِ آن جمع، برای چند لحظه، نگاهش در نگاه فردی گره خورد. چشمانی مرموز با نگاهی خاص، که از خاطری دور، آشنا مینمودند. لحظهای تداعی شد، اما بعد، نگاهش را گرفت و به سمتِ گابریلا رفت.
«سلام گابریلا.»
گابریلا سرش را بلند کرد. چشمانِ درخشانش، از عمق بحث، به برقِ شناسایی او تبدیل شد. لبخند ملیحی بر روی لبش نشست. «لاکرتیا! بالاخره رسیدی! میدونستم که دقیقاً سر وقت میای!» صدایش، پر از سرزندگی و انرژی بود، همانطور که از نامههایش انتظار میرفت.
گابریلا با لبخند به آن چند نفر نگاهی انداخت و با اشارهای کوتاه، از آنها خداحافظی کرد و سپس به سمت لاکرتیا آمد. پنی، با یک جهشِ چابک، روی پایش پرید. بوی چوب سوخته و گرمای آتش، توی این لحظه، آرامشی عمیق را به قلبش آورد.
لاکرتیا چشمکی زد و گفت: «فکر کنم الان یه نوشیدنی بهمون بچسبه.» گابریلا با خنده سر تکان داد و دابی، با همان شور و حرارت همیشگی، دو لیوان بخارآلود و خوشبو آورد. بویِ شیرین و عجیبِ نوشیدنی، مشامش را پر کرد.
گابریلا با شیطنت پرسید: «خب لاکرتیا، آمادهای؟» و نگاهی به پنی انداخت. «کوچه دیاگون منتظر مونه.»
با هیجانی که سعی توی کنترلش نداشت، سرش را تکان داد. «آمادهتر از همیشه. فقط بگو چطور؟»
صدای خندهی گابریلا، در فضای کافه پیچید. «خب، اینجاست که پاتیل درزدار راز خودش رو برملا میکنه.» او از روی صندلی بلند شد و با اشاره به فضایِ مرموزِ پشتِ کافه، به او فهماند که باید دنبالش برود. پنی، با یک جهشِ چابک، از روی پایش پرید و آنها را دنبال کرد.
گابریلا، نه با لمسِ چیزی مادی، بلکه با حرکتی سیال و نامرئیِ عصایِ جادوییاش در هوا، به فضایی خالی، درست در انتهایِ کافه، جایی که به نظر میرسید تنها یک دیوارِ معمولی است، اشاره کرد. نوکِ عصا، نوری خیرهکننده پخش کرد و در یک نقطهی نامرئی در فضا متوقف شد. لحظهای بعد، هوا به لرزه درآمد. نه با صدایی گوشخراش، بلکه با زمزمهای عمیق و موزون، گویی که تار و پودِ واقعیت در حالِ کش آمدن است. حس خنکی مرموزی پوستش را نوازش کرد. شکافی باریک، از جنسِ نورِ محض، پدیدار شد؛ شکافی که از میانِ آن، بویی از ناشناختهها و صدایِ دلنشینِ هیاهو به مشام میرسید؛ بویِ کتابهای تازه و نو، چوبِ سحرآمیز، و چیزی شیرین، شبیه به بویِ گلهای تازه، که در هوایِ نمناکِ شب میرقصید. پنی، موهایش سیخ شده بود، نه از ترس، که از حسِ یک کشفِ بزرگ. چشمانِ سبزِ درخشانش، میخِ شکاف شده بود، گویی او هم جادو را با تمامِ سلولهایش حس میکرد.
«این راهیه که به کوچه دیاگون باز میشه،» گابریلا با چشمانی که حالا از برقِ کنجکاوی میدرخشیدند، گفت. «اما برای اینکه کامل باز بشه، به کمی جادو نیاز داریم. جادویِ دوستی، و البته، یک دلیلِ مهم برای ورود.» او به نامهی پذیرشِ هاگوارتز توی دستش اشاره کرد.
و بعد نگاهی عمیق به او انداخت، نگاهی که پر از اطمینان و دعوت بود، و بعدش دستش را به سمتش دراز کرد. «بیا لاکرتیا. این دروازه فقط با حضورِ کسانی که واقعاً متعلق به اون هستن، و دلیلی برای ورود دارن، کامل باز میشه.»
دستش را گرفت. حسِ گرمی و اعتماد، مثلِ جریانی از برقِ زندگی، در رگهایش دوید.
به محض اینکه هر دوشان پا به آستانهی شکاف گذاشتند، لحظهای همهچیز ساکن شد. سپس، فضایِ خالی با سرعتی باورنکردنی به لرزه درآمد و شروع به باز شدن کرد، گویی جهانی ناپیدا در انتظارشان نفس میکشید. در نوری که از آن سویِ شکاف میتابید، تبدیل به گردابی از نور طلایی محو میشد. صداها بلندتر شدند، تبدیل به سمفونیِ زندگی، سمفونیِ صدها زمزمه و خنده و جیرینگجیرینگِ سکهها. نورِ بیشتری از ورایِ شکاف به داخلِ پاتیل درزدار تابید و بویِ تازهای از کاغذ، مرکب، و شیرینیهای جادویی توی فضا پخش شد؛ پنی، با یک جهشِ بلند، از میانِ پاهایشان رد شد. چشمانِ سبزِ درخشانش در نورِ طلاییِ شکاف میدرخشید، گویی او، پیش از همه، رازِ کوچه را حس کرده بود. اولین موجودِ زندهای که واردِ کوچه شد.
بادِ ملایمی از درونِ کوچه به صورتش خورد و موهایش را به رقص درآورد...
***
هدف این مرحله اینه که تازه وارد ها با باقی اعضای فعال سایت آشنا بشن و به نظرم شما این موضوع رو به خوبی توی پستت نشون دادی! و همین حالا هم از دوتا از اعضای فعال سایت توی پستت استفاده کردی. آفرین!تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.