هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵:۲۳ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۳

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۵:۰۶ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5472
آفلاین
بلاتریکس که در نقش نظاره‌گر بر کار هر سه گروه نظارت می‌کرد، با شنیدن این حرف به سمت "این کوفتی" حرکت می‌کنه.
- هممم... به نظر خیلی محکم نمیاد.

بلاتریکس این حرف رو در حینی که با دست چندین بار روی کاپوت می‌کوبه می‌زنه و در انتها، یکی از دستاش رو دراز می‌کنه.

لینی شروع به تجزیه و تحلیل حرکت بلاتریکس می‌کنه.
- دست در دست هم دهیم میهن خود را کنـ... چیزه، زور بزنیم؟ دستتو بگیریم قوت قلب بشه برات؟ اینم نه؟ خب نکنه یه چیزی می‌خوای بدیم دستت؟

بلاتریکس که از پرحرفی لینی به ستوه اومده بود فریاد می‌زنه:
- بابا دنده ایوان رو بدین بیاد!

دنده‌ی گروه کاپوت، دست به دست می‌چرخه تا این که در دست بلاتریکس قرار می‌گیره. بلاتریکس هم بدون معطلی دنده ایوان رو به جلوی کاپوت گیر می‌ده و بعنوان اهرم ازش استفاده می‌کنه تا درو باز کنه.

- پــــــق!

درِ کاپوت، در کمال صلح باز نمی‌شه و در عوض با خشونت تمام به قدری محکم به هوا پرتاب می‌شه که کلا از جا در میاد. در حالی که نگاه مرگخوارا به کاپوتی دوخته شده بود که در آسمون اوج می‌گرفت تا اونورتر فرود بیاد، بلاتریکس اصلا حاضر به قبول شکست نمی‌شه.
- حداقل در باز شد! به شما بود که تا صبح باید بهش زل می‌زدیم. بگردین ببینین دنده ماشین اینجاس یا نه!

و دوباره برمی‌گرده سرجاش تا نقش نظاره‌گر بودن رو از سر بگیره.




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۰:۳۰:۴۰ چهارشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
کراب که سعی میکرد متفکر به نظر برسد گفت:
- ببینین دنده انسان ها داخل بدنشونه. مشنگ ها هم کلا به کپی کاری از طبیعت علاقه دارن. پس به احتمال زیاد دنده ماشین هم نباید جایی توی چشم و در دسترس باشه. احتمالا باید جایی باشه که دیده نمیشه. من بررسی کردم و سه نقطه احتمالی رو پیدا کردم. فضای عقب، فضای جلو و فضای زیر اتاقکی که میشینیم. دنده باید حتما جایی مثل اینجاها باشه.

بلاتریکس چشم هایش را تنگ کرد و گفت:
- خب حالا! برای من مغز متفکر شده! سریعا به سه گروه تقسیم بشین و هر کدوم یه ورش رو بگردین. محض اطمینان هر گروه یکی از دنده های ایوان رو به عنوان نمونه برداره تا با دنده احتمالی ماشین مقایسه کنه. نباید اونقدر متفاوت باشه.

همه به سمت استخوان های کپه شده ایوان حمله کردند و دنده ای از او به امانت گرفتند!
- آقااااااا این چه وضعیه...دنده منو کجا میبرین! من برای ادامه حیاتم بهشون نیاز دارم!

هیچ کس اما توجهی به او نمیکرد. گروه اول همچون مار به راحتی به زیر ماشین خزیده بودند و مشغول بررسی آنجا بودند. اما دو گروه دیگر که به سراغ صندوق عقب و کاپوت ماشین رفته بودند با چالش کوچکی درگیر بودند.

- امممم ببخشید...ولی این دره رو چطوری باید باز کنیم؟ نه دستگیره ای داره نه چیزی! فقط یه سراخ کلید روش هست.

لینی که روبروی کاپوت ماشین ایستاده بود به هکتور گفت:
- مال شما که حداقل یه سوراخ کلید داره. این دره هیچی روش نیست عملا! مشنگ ها خودشون چطوری این کوفتی رو باز میکنن پس؟!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱:۲۸:۲۹ شنبه ۲۶ اسفند ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۰:۱۲
از من فاصله بگیر! نمیخوام ریختتو ببینم.
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 539
آفلاین
دنده...
برای ایوان دنده نام آشنایی بود اما نمیتوانست به یاد بیاورد کجا شنیده بود.
او با استخوان بازویش جمجمه اش، جایی که وقتی زنده بود مغزش قراره داشت را خاراند.
تلاش کرد تمام خاطرات قبل و بعد مرگش را مرور کند. کجا این کلمه را شنیده بود؟

دنده...
دنده...
دنده!
بالاخره متوجه موضوع شده بود‌.
از شدت خوشحالی خودش را به زمین زد و به هوا پرید. همین وضعیت باعث شد آناتومی ایوان به هم بریزد اما در این لحظه هیچ چیز نمیتوانست مانع شادی ‌اش شود.

- بسه!

ایوان روزیه آرام گرفت و به بلاتریکس و هکتور نگاه کرد.
- من میدونم دنده چیه. ببینید خودم دوازده جفت ازش دارم. پس حتما ماشین هم داره. هرچی هست به همون ربط داره.

آرام بودن او زیاد دوام نیاورد و پس از بیان کشف بزرگش دوباره شروع به ویبره رفتن کرد.

- یه طوری خوشحال بود انگار بهترین معجون ساز قرن شده.
- خب استخونای این ماشینه که معلوم نیست. بگردید دندشو پیدا کنید. زود!

و بلاتریکس با حالت تهدید یکی از استخوان های ایوان را به سمتش نشانه گرفت.
- وگرنه دنده‌ی خودتو در میارم به جاش استفاده میکنم.


قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴:۰۹ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۵:۰۶ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5472
آفلاین
ولی کاش که فقط استارت خورده بود!
اما ماشین علاوه بر استارت خوردن، به جلو نیز پرتاب شده بود!

مرگخوارا با وحشت به اولین چیزی که دم دستشون می‌رسه چنگ می‌ندازن تا اتفاقی براشون نیفته، البته به جز ایوان که به لطف بلاتریکس پخش و پلا شده بود و در حالی که سعی داشت خودشو به هم وصل کنه، مجددا بر اثر این حرکت پخش و پلا می‌شه. بخت اصلا با ایوان یار نبود!

به هر حال مرگخوارا به محض این که می‌بینن پرش فقط همون یک‌بار بود و ماشین دوباره بی سر و صدا متوقف شده، به حالت عادی برمی‌گردن، این‌بار به جز هکتور که از آینه‌ی وسط ماشین آویزون شده بود.

- اون بالا چی کار می‌کنی تو؟ در امانیم. بیا پایین.

هکتور میاد ویبره‌ای به نشانه‌ی موافقت بزنه تا از آینه جدا بشه. اما قبل از این که هکتور بخواد از آینه جدا بشه، آینه با صدای تقی از ماشین جدا شده و همراه هکتور میفته پایین.

بلاتریکس با دستاش ضربه محکمی به هکتور می‌زنه تا هکتور روی صندلی شاگرد پرتاب بشه و دیگه تو دست و پاش نباشه. ظاهرا بلاتریکس اهمیتی به کنده شدن آینه نمی‌داد.
- من نمی‌فهمم قحطی جائه که این مشنگا وسط ماشین آینه کار گذاشتن که به سر و وضعشون برسن؟ آماده باشین... یه بار دیگه کلیدو می‌خوام بچرخونم!

و باز هم استارت و باز هم پرتاب شدن ماشین به جلو. ولی این‌بار گویا با چیزی جلوی ماشین برخورد کرده بودن که همین موجب می‌شه صدای بوق ماشین جلویی به هوا بلند شه و مردی قوی هیکل با عصبانیت ازش خارج می‌شه و به سمت اونا میاد.
- خانومِ حسابی! دِ کی به تو گواهی رانندگی داده آخه؟ نمی‌فهمی ماشینو باید اول از تو دنده در بیاری بعد روشنش کنی هان؟ بیا پایین خسارت ماشین منو بده که بهش زدیـ... آخ مادر جان!

بلاتریکس با یکی از استخونای ایوان محکم بر فرق سر مرد می‌کوبه که موجب بیهوشیش می‌شه.
- خب چی می‌گفت این مردک؟ ماشینو از تو دنده در بیاریم؟ یکی به من بگه دنده چیه و چطوری ماشینو ازش بیرون بیاریم؟




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵:۵۵ شنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۲

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۷:۰۵
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
ایوان همچنان که دفترچه راهنما را در دستانش تند تند ورق می‌زد و با عجله درمیان تصاویر ناآشنا می گشت تا جواب را بیابد و درمیان مرگخواران ارج و احترامی کسب کند، گفت:
- نه دیگه، درست نمی‌چرخونیش. اینجا گفته باید اینجوری بچرخونی، قلق داره، همینجوری الکی که نیست‌.

و بدون توجه به چهره‌ی برافروخته بلاتریکس که لحظه به لحظه قرمزتر و خشمگین‌تر میشد، سوئیچ را از دستش بیرون کشید و مقابل صورتش گرفت.
- یه نکته‌ی پنهانی توی نحوه چرخوندنش هست که تو این دفترچه ننوشته، ولی من بلدم. ببینین.

سپس سوئیچ را سه بار در هوا مقابل چشمانش بصورت عمودی خلاف جهت عقربه‌های ساعت چرخاند. هیچ اتفاقی نیفتاد.

در این میان دوریا که دفترچه را بطور نامحسوسی برداشته بود، با صدای بلندی کشفیاتش را اعلام کرد.
- نه نه، کلیدو توی جای اشتباهی فرو کرده بودین، اینجا نوشته ماشین یه سوراخ مخصوص داره! یه جایی نزدیک اون چیز گرده‌ست...باید کلیدو بکنین توش و بعد رو به جلو بچرخونین!

بلاتریکس که اکنون به بالاترین درجه‌ی خشمش رسیده بود، ابتدا با ضربه‌ای بی‌نقص ایوان را به قطعات اولیه‌ی استخوانی‌اش بدل کرد و تکه‌های استخوان را زیر صندلی راننده چپاند. هر چه باشد، شاید بعدا می‌توانستد از تکه‌های استخوان برخلاف خودِ ایوان، استفاده‌ی مفیدی کنند.

سپس با ذکر "خودم می‌دونستم" سوئیچ را با خشم از درون انگشتان ایوان که از زیر صندلی بیرون زده بود، کشید و مستقیم درون اولین سوراخی که به چشمش آمد فرو کرد و رو به جلو چرخاند.
ماشین با صدای وحشتناکی استارت زد.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۱۹ ۲۳:۵۲:۲۴

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱:۴۲ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۳:۴۴ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6959
آفلاین
خلاصه:

هکتور و کراب داشتن از جایی می گذشتن که چشمشون به یه صف طولانی میفته که مشخص نیست به کجا می رسه. تصمیم می گیرن اونا هم به صف ملحق بشن.
بعد از مدتی به سر صف می رسن. مشخص می شه که صف برای ثبت نام ماشین بوده. ولی هکتور و کراب گواهینامه ندارن و تصمیم می گیرن برای گرفتن گواهینامه به آموزشگاه برن.
سوار ماشین می شن و دارن فکر می کنن که چطوری این ماشین رو به آموزشگاه برسونن.

..........................................


هکتور با ژستی موفقیت آمیز، پوشه ای که حاوی سوییچ ماشین بود را بالا گرفت.
- این تو یه کلید هست که شبیه کلیدای عادی نیست. منم قایمش کرده بودم که بعدا بتونم باهاش درهای غیر عادی را بگشایم.

بلاتریکس پوشه را گرفت و طوری کشید که بند بند وجود هکتور از هم گسسته شد.
- خب. اینم از کلید. الان در جای خودش جاسازیش می کنم. ساکت باشین. کار بسیار حساس و خطرناکیه.

و سوییچ را وارد کرد.

- نشد که... روشن نشد. کلید اشتباهی دادن به ما؟

ایوان روزیه کتابچه آموزشی که داخل پوشه بود را برداشت.
- به نظرم باید بچرخونیش.

بلاتریکس سوییچ را از جا در آورد و مثل زمان برگردان در دستش چند بار چرخاند و دوباره وارد کرد.

هیچ اتفاقی نیفتاد.

- نشد که باز!




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۰:۱۵ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
کراب دستش را روی صورتش کشید. از این وضع خسته شده بود. ساعت ها بود که آنجا ایستاده بودند اما ماشین فقط چند سانتی متر حرکت کرده بود. تازه اگر از خسارت هایی که هکتور به ماشین زده بود صرف نظر میکردیم! کراب بیشتر و بیشتر فکر کرد تا شاید راهی پیدا کند که بتواند این غول آهنی را تکان دهد. در کمال تعجب جرقه ای در ذهنش شکل گرفت. برای همین یقه هکتور را گرفت و همان طور که او را به چپ و راست تکان میداد گفت:
- ما این ماشین رو از کجا گرفتیم؟! این ساختمونه! ماشین با چی حرکت میکنه؟ کلید! کلید باید کجا باشه؟! تو همین ساختمونه! سالازار بهمون رحم کنه هکتور، تو چرا اینقدر خنگی؟

بعد یقه هکتور را رها کرد و به سمت ساختمان دوید. دیگر خبری از آن جمعیت نبود و به نظر میرسید که کارکنان آنجا در حال تعطیل کردن هستن.
- آهای ببخشید معذرت میخوام...

مرد کت و شلوار پوشی که داشت کامپیوترش را خاموش میکرد ایستاد و مودبانه پرسید:
- بفرمایید در خدمتم.

کراب به ماشین که بیرون ساختمان پارک شده بود اشاره کرد و گفت:
- شما کلید این چیز رو به ما ندادین. بدون کلید که نمیشه!

مرد با تعجب گفت:
- کلید؟ کلید دیگه چیه...آهان منظورتون سوییچه! چرا سوییچ رو همراه مدارک خدمتتون تقدیم کردیم.

کراب سرش را خاراند و گفت:
- مدارک چیه دیگه؟

مرد که روز کاری خسته کننده ای را پشت سر گذاشته بود و اصلا حوصله سر و کله زدن با مشتری عجیب و غریبی مثل کراب را نداشت یک پوشه از روی میزش برداشت و آن را به کراب نشان داد و گفت:
- یه همچین پوشه ای. دادیمش دست اون دوستتون که همه اش داره میلرزه. فکر کنم پارکینسون دارن درسته؟ خیلی ناراحت کننده است که تو این سن چنین مریضی سختی گرفتن!

کراب نصف حرف های مرد را نشنید. دقیقا از همان جایی که گفت پوشه را به هکتور داده است. چون بعد شنیدن این موضوع خشمگین به سمت هکتور دوید و در همان حال فریاد میزد:
- سالازار لعنتت کنه هکتور! پوشه رو کجا گذاشتی؟!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۵:۰۵ پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۲

اسلیترین

کاسیوپا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۸ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۵:۲۴:۴۷ یکشنبه ۵ فروردین ۱۴۰۳
از ⛥ ࣴ ࣭ ْ ٜ ﻌ‍‌ﻤﺎﺮت ﺨﺎﻨﺪﺎن ﺎﺼﻴل ﺒﻠک ⋆ ࣭࣬ ۠ 🎻
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 39
آفلاین
کراب:«اوردی؟هکتور
بیا دیگه.
هکتور؟.....

اههـهـههـهـهـهــه!!!!!!!

کراب دیگر اعصاب نداشت دستش را محکم با خشم روی ماشین کوبید جوری که دستش داغون شده بود،اما نمی خواست فاز سریالی اش رو خراب کنه.اون با بدن چاقش جوری که چربی های پهلوش شپ شپ!!!صدا میدادن و دست چپش رو که کبود شده بود با دست راست گرفته بود، و همچنین میترسید که هکتور چیزی بهش بگه چون ماشین رو داغون کرده بود، راه میرفت و قدم هایی محکم که صدای پاشنه بلند زنانه میداد بر میداشت.
فاز کراب جالب بود.
هر مشنگی که اونو میدید،میترسید ولی غافل از اینکه اون یه پسر ترسوعه!!!!
و همین الان ترسو بودن اون ثابت شد.
کراب وسط راه عنکبوتی رو دید و از ترسش یه جیغ بنفش دخترونه زد.
همه به سمت اون برگشتن.

_عـــــعــــعــــعــــعــــعـــعــــعـــعــــع

اون مثل دیوونه ها این طرف و اونطرف میرفت.

هکتور درحالی که دنبال معجون میگشت یک لحظه موی بدنش سیخ شد.
چوب دستی اش را دراورد و ارام ارام به سمت جلو رفت.

کراب درحالی انکبوت از روی بدنش بالا میرفت و کل خیابان را میدوید ناگهان لباسش به مشنگی توی خیابون که تقریبا ۵۷ ساله بود و داشت برای شب هالووین خرید میکرد ، گیر کرد و اونا دور هم دیگه چرخیدن!!!!

کراب جیغ بنفش میزد و مرد جیغ بادمجونی!!

پیچ خوردن!!!

انقدر این طرف و اون طرف رفتن که دو نفری به هکتور خوردن.هر سه داد بلندی کشیدن.


اخــخـــخـــخــــخـــخخخــخ!!!!


هکتور:«این دیگه کیه!!!

_تو خودت کی هستی زشت. عععع چه باحال این چوب دستی جادوییت رو از کجا گرفتی؟برای شب هالووین فوق العادس!!
نوه های من عاشقششش میشن!!راستش همه ی مغازه ها ازینا دارن ولی جنسش جوری اشغاله که پوسته پوسته میشه.
ببینم نظرت چیه امشب بیای خونه ی ما بمونی؟میتونی با نوه هام بازی کنیی!!!باهاشون بری دم در خونه مردم شکلات جمع کنیی!!!!!خیلی عالی میشه!!!!و اینطوری منو زنم و بچه هام میتونیم ریلکس کنیم.!!!

هکتور که خاک لباسش را میتکاند و گوشش داشت از حرف های چرت و پرت اون مشنگ کر میشد، در همون لحظه به کراب چشمکی زد.
کراب طلسمی رو روی اون مشنگ احمق اجرا کرد.
و گفت:«برو بینیم بابا!!


مرد محکم به دیوار خورد.......


هکتور:«از دستش راحت شدیم.
مشنگ خنگ.

کراب درحالی که شکلات های هالوینی رو که مرد خریده بود،از روی موهایش بر میداشت گفت:«اره، اگه الان به حسابس نمیرسیدیم امشب باید با نوه هاش عروسک بازی میکردیم.

خب، هکتور چیکار کردی؟معجونت چطوره؟

چیزی گیرم نیومد.

_یعنی چی؟؟؟

یعنی همین دیگه!!
معجونی گیرم نیومد.


خب الان چیکار کنیممممم!؟؟؟؟؟

_فک کنم خودمون باید ماشین برونیم.


✯ ْ࣭ ٜ ﻴه ‍‌ﻤﻠﻜﻬ ی ﻮﺎﻘﻌﻴ ﻨﻴﺎﺰی ﺒه
ﺘﺎ‍ج ﻨﺪﺎﺮه♘ ۪ࣷ ۠ ̣


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹ دوشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۴:۵۹
از جنگل بایر افکار
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 308
آفلاین
-یه معجون دارم برا...
-به هیچ وجه من الوجوه!

کراب چنان محکم با هکتور موافقت کرد که لرزش‌های هکتور برای لحظه‌ای قطع شد، البته فقط برای یک لحظه.

-پس حتما ایده‌ای داری؟

کراب ایده‌ای نداشت.
از ماشین پیاده شد و کمی دور آن چرخید. کم کم داشت به استفاده از معجون‌های هکتور راضی می‌شد که چشمش به چیزی روی در افتاد.
-آها!

هکتور واکنشی نشان نداد. کراب انتظار داشت «آها!» نشان دهنده‌ی کشف جدید او باشد، چیزی مثل یوریکای افلاطون! اما شاید کسی به یوریکای افلاطون هم واکنشی نشان نداده بود! پس خودش دست به کار شد.
-هی هکتور! روی این در هم مشابه همون قفله هست! یعنی باید باز می‌شده! کلید دست توئه، تو در رو باز کردی! رد کن بیاد!

هکتور گیج و مبهوت به کراب خیره شد.
-من در رو باز کردم؟
-پس من باز کردم؟
-شاید تو باز کردی!
-معلومه که من نبودم! فکر کن ببین چطوری در رو باز کردی!

هکتور فکر کرد. هکتور سخت فکر کرد.
-آها!

کراب که تا قبل از این به قفل روی در خیره شده بود چنان با سرعتی گردنش را چرخاند تا ببیند هکتور کلید را پیدا کرده است یا نه که مهره‌های گردنش نزدیک بود بشکنند.
شاید کسی به یوریکای افلاطون واکنش نشان داده بود.
-پیداش کردی؟
-نه!
-پس چی؟
-در رو با معجون باز کردم!
-یعنی چی با معجون باز کردی؟
-بیا اینجا رو ببین!

کراب به سمت در هکتور رفت. جایی که باید قفل قرار می‌داشت یک سوراخ بزرگ بود که میتوانست دستش را از آن رد کند.
-زدی ماشین رو داغون کردی!
-ولی در رو باز کردم! شاید با معجونم بتونم ماشین رو روشن کنم!

کراب مستاصل بود. کراب راه دیگری نداشت. با سرش موافقت خود را اعلام کرد.
هکتور با شادی به سمت پاتیل‌هایش رفت تا معجونی برای روشن کردن ماشین بیابد.



Tranquil Departure
,Out beyond ideas of wrongdoing and rightdoing
.there is a field. I’ll meet you there
*
.I believe in poems as I do in haunted houses
.We say, someone must have died here
*
You are NOT the main character in everybody's story
*
Il n'existe rien de constant si ce n'est le changement
*
Light is easy to love
Show me your darkness


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۹:۵۲ دوشنبه ۲۳ آبان ۱۴۰۱

ARTINWIZARD


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱ جمعه ۱۰ تیر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۹:۳۰:۱۸ سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۲
از جایی در ناکجاآباد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 20
آفلاین
هکتور با چندتا ورد بالاخره تونست اون کیسه رو بترکونه. در همون حین کراب سخت به فکر فرو رفته بود و بعد از چند دقیقه بالاخره از خودش صدایی در آورد. یه چیزی مثل:
_ اوهووووم!
هکتور با متانت پرسید:
_به چی فکر میکنی؟
کراب جواب داد:
_ میدونی به چی فکر میکنم؟
هکتور با کمی بی حوصلگی گفت:
_ که این مسخره بازی ها رو جمعش کنیم و بریم پیش لرد سیاه؟
کراب گفت:
_ آر.. نه! منظورم اینه که از این چیزمیز های این زیر استفاده کنیم.
بعد از این حرفش لگدی بهشون زد و با امیدواری منتظر یه اتفاق خاص بود و وقتی فهمید انتظارش بیهوده هست گفت:
_ فک کنم بهتره همون کارو کنیم!
هکتور هیجان زده گفت:
_ میدونی چیه کراب؟ یادمه تو اون صفه یه چیزی درباره یه کلید شنیدم!
کراب به هکتور زل زد. هکتور هم به او زل زد. کراب نفس عمیقی کشید و گفت:
_هکتور، تو احمق ترین غول غارنشینی هستی که از بخت بدم باهات آشنا شدم. همینطور به نظر میرسه نابینا هم شدی. نکنه میخوای بگی اون جای قفل روی در هارو ندیدی؟
هکتور با گیجی گفت:
_ها؟ یعنی چیز..آره ولی پس این چیه؟
و به جای کلید کنار فرمون اشاره کرد.
کراب دستی به ریش های نداشته اش( ته ریش هاش) کشید و گفت:
_ هوووم، فرضیه خوبیه ولی این کلیدی که میگی رو از کجا باید بیاریم؟
و البته که هکتور در این مورد نظری داشت...








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.