به مناسبت تولد لرد بابا. (لرد ولردمورت)تام که حس کرد روح سالازار از پشت به او خیره شده گلویی صاف کرد.
-اهم...بزرگوار، منو اینطوری نگاه نکن! حالا درسته نوه ی خودتون هم همینجوری زنم شد ولی دیگه الان سالهاست اون قضیه تموم شده...خلاصه سنی ازم گذشته از من توقع نداشته باش جلو بچه و عروس و داماد و نوه هام بشینم از دور دور های جوونیم با مروپ بگم. هعی ولی یادش بخیر مروپی...اون دفعه که با اسب بردمت پشت باغ پدر اینا...
لرد سیاه گلویش را دراماتیک وار صاف کرد که حواس بقیه را به خود جلب کند.
- پدر؟ قرار بود تعریف نکنیدا!
-آره تامی همون موقع که گفتی یه کاکتوس داری به زبون مارها حرف میزنه. یادش بخیر چه روزایی بود. بعد از کلی راضی کردن بابا ماروولو اومدم به دیدنت پشت باغ...خب تامی مامان از همون اول میگفتی که...
- مااادررر!
لرد چشم غره ای به مروپ رفت.
- بحث را چرا به جاهای ناخوش میکشانید؟ گوشهایمان زخمی گشت. بیاید راه حلی دهید این ماشین ماگل ها را راه بیاندازیم.
مروپ بغضی کرد.
- چه ناخوشی عزیز مامان؟ اگه اون روز نرفته بودم توهم الان اینجا نبودی. تازه شوهر مامان همه فن حریفه بار ها با همین ماشینای ماگلی کلی منو دور دور برد. وای اون مسافرتو یادته که...
- مادر! شما تا با آن خاطراتتان دوره تاریک مارا تاریک تر از این نکنید جلوی مرگخوارانمان، دست نمیکشید...نه؟
-مامان قول میده فقط بخش های قابل پخشه این خاطره رو بگه. حرص نخور قربون تار های موی نداشتت بشم من.
لرد چشمی باریک کرد و با تردید به مروپ نگاه کرد. واقعا میتوانست به مادرش اعتماد کند؟ در هرحال مهم نبود چرا که مروپ کار خودش را کرد و ادامه داد.
-با ماشینی به اسم پراید که اولین ماشینت بود زدیم بیرون بریم سواحل جاوایی جوج بزنیم.
- هعی مرلین نیامرزه هرکی اون ماشین رو بهم انداخت.
- ولی خوش گذشت مهم این بود کنار هم بودیم.
- آره عزیزم...تا اومدیم راه بیوفتیم بارون شدید شد. اومدم برف پاک کن بزنم ولی خراب بود.
مروپ خنده ی ریزی کرد.
- کل راه طناب انداختیم به برف پاک کن. من از یه طرف میکشیدم تو از یه طرف. حواست یه لحظه به جلو نبود افتادیم توی دست انداز بوقت هم خراب شد.
- از اون بد تر بعد از اینکه زدیم بغل بریم جوج بزنیم، در باز نمیشد.
تام خنده ی تلخی کرد.
- اومدم از صندلی طرف تو پیاده شم صندلی شکست.
مروپ قهقهه ای زد.
- بعد کمربند من هم باز نمیشد، کمربند توهم گره خورد تا چند ساعت تو همون حالت...
دلفی که چشمانش از شنیدن خاطرات عاشقانه پدر بزرگ و مادربزرگش برق میزد منتظر شنیدن لحظه عاشقانه بعدی بود که پدرش از پشت گوش هایش را گرفت.
- نه خواهش میکنیم اصلا تعارف نکنید. کاملا راحت باشید ادامه دهید. ما که همان یک سایه ی آبرویی هم که جمع کرده بودیم به باد رفت.
مروپ آهی کشید و سری تکان داد.
- پسر خوشگل مامان. چرا نگرانی. بعدش اتفاقی نیوفتادا! فقط ناچارا شوهر مامان زنگ زد با جرثقیل مارو مستقیم بردن قبرستون ماشین ها من و بابات هم اورژانس بزور کشید بیرون. نه که کولر ماشین خراب شد یهو دی اکسید کربن بیرون داد خلاصه تا قبرستون ماشین ها بیهوش بودیم.
-پس معلوم شدن میشه حسابی به ماشین ها شوهرتون وارد بودن میشه.
رابستن قدمی جلو گذاشت تا بحث را به جای اول برگرداند و بلاخره یک نفر بنزین به ماشین برساند.