انصراف
WE ARE OK
صدای سوت داور از دوردستها شنیده میشد. بیوقفه و طولانی از ورای شاخ و برگ گیاهان به گوش میرسید.
بازیکنان با حالتی گوش به زنگ سر جاهایشان ایستادند و متعجب، بی آن که بدانند چه اتفاقی در حال وقوع است، در میانهی راه به علت به صدا درآمدن سوت میاندیشیدند.
سدریک با هزار زحمت سعی داشت بیتوجه به تروماهای درونیاش، با جویدن برگهای اطراف آرامشش را حفظ کند. مرگ چیزی نبود که به این راحتیها بتوان فراموشش کرد. صدای سوت در سرش میپیچید و وحشتزدهاش میکرد.
مرگ در طرف دیگر، در میان انبوه گیاهان سبز رنگ با خوشحالی میاندیشید چه کسی را باید با خودش به دنیای دیگر ببرد. این صدای سوت، طبیعی نبود. قطعا خبر از وقوع اتفاقی ناگوار میداد.
هر یک از بازیکنان در جای جای هزارتو به اتفاق وحشتناکی که رخ داده و در پی آن داور پیوسته در سوتش میدمید، میاندیشیدند.
- یا مرلین...این دفعه دیگه چی شده. از اولشم من به بقیه گفتم این هزارتوی مارپیچی ملعون نفرین شدهست، بیاین نریم توش، گوش ندادن. بیا. همین شد دیگه! معلوم نیست کی اون وسط سَقَط شده که این ناقوس مرگ یه لحظه هم خفه نمیشه!
پتو در همان حالی که خودش را روی زمین میکشید، زیر لب غر میزد. طبیعتا کسی اهمیتی به تکه پارچهای کهنه و سوراخ نمیداد. فینال کوییدیچ برایشان مهمتر بود.
اندکی آن طرفتر، در میانهی برگها و شاخههای تو در تو، داوری کم سن و سال ایستاده و با ذوقی وافر سوت میزد. چشمانش را بسته بود، سوت کوچکی را با دندانهایش در دهان نگه داشته و همزمان با به صدا درآوردنش دور خود میچرخید.
- هی، ببینید! ببینید چه صدای باحالی میده! بذار یه بار دیگه امتحان کنم.

و باری دیگر در سوتش دمید.
داور بچهسال از شدت خنده روی علفهای نرم زمین پهن شد و دستانش را به هم کوبید. سپس بلافاصله چهرهای جدی به خود گرفت و رو به شبدری سهبرگ درست کنار گوشش چرخید.
- آخه میدونی چیه، این اولین مسابقهایه که من داوری میکنم. مامان بابام خیلی بهم افتخار کردن، اومده بودن قضاوتمو ببینن و همهمون خیلی هیجانزده بودیم؛ ولی یهو اومدیم اینجا و دیدیم همچین بلایی سر زمین اومده! یهو به خودمون اومدیم دیدیم ماییم و یه عالمه برگ و بوته اینور اونور...هی صبر کردم، صبر کردم، صبر کردم، گفتم بالاخره یه بازیکنی چیزی اون گوشه موشهها...
شبدر سهبرگ خسته شده بود.
- ...پیدا میشه دیگه. منتظر موندم تا بالاخره یه چیزیو قضاوت کنم. تا اینکه دیدم هوا کمکم داره تاریک میشه و منم هیشکیو پیدا نکردم. واسه اینکه عقدهای نشم یه بار سوت زدم، دیدم خیلی حال میده. بخاطر همین دوباره امتحانش کردم! الانم دیگه نمیخوام تمومش کنم! این اولین تجربهی داوری منه!

و باری دیگر چشمانش را بست، دَمی عمیق گرفت و با تمام قدرت در سوت فوت کرد. صدایی گوشخراش بلند شد و حرفهایی رکیک و زننده از جانب گیاهان متشخص بلند کرد.
شبدر سهبرگ درحالی که سه برگش را در خود جمع میکرد، ناسزاگویان فرار کرد.
مدتی که گذشت بازیکنان دریافتند آن صدای نکره هر چه که هست، بیانگر اتفاقی شوم نیست؛ چون حتی زمانی که لرد ولدمورت و پیتر پتیگرو نیز ظهور کردند آن همه سروصدا راه نیفتاده بود.
تصمیم گرفتند هر طور شده به بازیشان ادامه دهند.
کجول در به در دنبال بلاجری میگشت تا با چماقش به آن بکوبد. حتی دیگر برایش مهم نبود به کدام جهت پرتابش میکند، فقط میخواست با تمام قدرت به هرچیزی سر راهش میرسد بکوبد!
اوایل با خرد کردن شاخههای اطراف خودش را تخلیه و راهش را باز میکرد، اما ظاهرا درختان از اجداد قدیمیاش بودند و پس از به جا آوردن مراتب آشنایی و سلام و احوالپرسی با نوهی پسرعمهی جد پدریاش، مجبور شد چماقش را غلاف کرده و با عزمی راسختر به دنبال بلاجر بگردد. دیگر نمیشد درختان را خرد و خاکشیر کرد.
گزارشگر نیز کار سختی داشت.
- تماشاچیان عزیز و گرامی...من واقعا میخوام که گزارش کنما، ولی نمیشه. به مرلین نمیشه! همهش یه مشت شاخ و برگ میبینم که هرازگاهی تو یه نقطهای میشکنن و دوباره رشد میکنن. این صدای مزخرفم که همهتون دارین میشنوین. چیو گزارش کنم آخه...
چیزی نمانده بود اشکهای گزارشکر بیرون بجهند و اهمیتی به او و آبرو و سابقه کاریاش ندهند.
کوافلی در دام گیاهی افتاده و دست و پا میزد. بابت تمام لحظاتی که در دستان گرم و نرم مهاجمان پرواز میکرد و در عین حال غر میزد، به خودش لعنت فرستاد. آرزو داشت هر چه دارد را بدهد تا فقط باری دیگر در دستان مهاجمی قدرتمند باشد.
ظاهرا کوافل تمام آرزوهای زندگیاش را در همان لحظه مصرف کرد؛ زیرا درست همان موقع، هیتلر از پشت بغلش کرد و با چشمانی شرارتبار، به او خیره شد و سپس کوافل بیچاره با سرعتی باورنکردنی به هوا پرتاب شد.
فورد آقای ویزلی که سخت در تلاش بود چرخهایش را از درون گل و لای کف زمین بیرون بکشد، با برخورد کوافل و از دست دادن آینه بغلش، فحشهایی نثار مهاجمِ پرتابکننده کرد که برگهای اطرافش جیغ کشیده، دست بر چشمها و گوشهایشان گذاشته و با بچههای کوچکشان دوان دوان گریختند.
این روزها شرم و حیا معنایی نداشت.
- بابا این بیستمین دفعهایه که من دارم از این خراب شده رد میشم! یکی به من بگه بقیه کجاااااان!
ترزا با خشم بر سر و صورتش میکوفت و جیغ میکشید. چیزی تا از دست دادن اندک سلامت روانش نمانده بود.
- حتی دیگه اسنیچم نمیخوام، مسیرو پیدا کنم هنر کردم!
در همان لحظه، اندکی آن طرفتر، سر پیچ کناری، دمنتور صدای نعرههای ناامیدانهی گابریل را شنید و چیزی نمانده بود از شدت شادی دچار سکتهی مغزی شود.
به هرحال، شادی برای دمنتورها چیز خوبی به حساب نمیآید.
- هی، گابریل! صدای منو میشنوی؟ همین بغلم. درست کنار این دیوار کناریت. ببین، بیا باهم یه نقشه بریزیم بتونیم بریم بیرون، من میگم یه مسیر مشخص کنیـــ...
ظاهرا گابریل صدایش را شنیده بود. این را میشد از شدت جیغهایش متوجه شد که لحظه به لحظه بیشتر میشد و حالا کلمهی نامفهومی شبیه به "دمنتور" نیز درون فریادهایش قابل تشخیص بود.
- باشه بابا چه خبرته...خودم راهمو پیدا میکنم. این وحشی بازیا چیه...
اوضاع برای بید کتک زن نیز اصلا خوب به نظر نمیرسید. او هیچ سررشتهای در کنترل شاخههایش نداشت و گیاهان مارپیچ اصلا از این موضوع خوششان نیامده بود. هر چه باشد، این بید کتک زن و همتیمیهایش بودند که به حریم شخصی و محل زندگی آنها تجاوز کردند!
در شعاع پنج متری جایی که بید کتک زن گیر افتاده بود، سایر گیاهان دایرهوار نشسته بودند و به مسابقهی مشتزنی میان بید و بوکسورهای خودشان نگاه میکردند.
هرازگاهی صندلی بزرگی نیز به طرف بید کتک زن پرتاب میشد و از نحوهی بازیاش انتقاد میکرد.
بلاجرها با اختیار خودشان این طرف و آن طرف میرفتند، بوتهها رو سوراخ کرده و به هرکس که دلشان میخواست ضربه میزدند. این حجم از اختیار و آزادی عمل برایشان غیرقابل باور و بیش از حد فوقالعاده به نظر میرسید.
بازیکنان دو تیم کوییدیچ در همان حالی که با زجر و بدبختی سعی در پیدا کردن مسیر درست داشتند، باید حواسشان به مغزشان هم میبود؛ چون هر لحظه امکان داشت بلاجری بر فرق سرشان فرود بیاید یا کوافلی تخم چشمانشان را با دروازه اشتباه بگیرد.
اوضاع اصلا قشنگ به نظر نمیرسید و دانستن این موضوع نیز کمکی به حالشان نمیکرد.
"پنجاه و پنج سال بعد، ساعت پنج و پنج دقیقه عصر"
همه چیز تکراری به نظر میرسید. حتی زمان. به خصوص زمان! گذراندن روزها و شبها در جنگلی مارپیچ و بیانتها کار آسانی به نظر نمیرسید.
صدایی سوتمانند هنوز از جایی در میان درختان غولپیکر به گوش میرسید. صدایی که بطور محسوسی ضعیفتر شده اما قطع نشده بود.
دختر کوچکی که حالا موهایش سفید شده و بیشتر به پیرزنی فرتوت شباهت داشت تا دخترکی تازهکار، روی علفهای چروکیده دراز کشیده بود و با هر دم و بازدم، صدایی از سوت خاکگرفتهی درون دهانش بلند میشد.
ریش بلند و کثیف هیتلر برایش بیشتر از گذراندن پنجاه سال از عمرش در آن جنگل تو در تو، سخت بود. او عادت داشت صبح به صبح سبیل مربعیاش را مربعی اصلاح کرده و قوطی ژل را روی سرش خالی کند. ظاهر جدیدش را اصلا دوست نداشت.
فورد آقای ویزلی ظاهرا تنها کسی بود که به سرعت سرنوشتش را پذیرفته و برای بقا دست و پا نزده بود. با تنها آینه بغلی که برایش باقی مانده بود، تا نیمه درون گلها فرو رفته و خاطرات زندگی پرماجرایش در خانوادهی ویزلی و سپس تیم کوییدیچ روی آهنهای زنگ زدهاش باقی مانده بود.
سدریک اما وحشتزدهتر از آن بود که کاری کند. پنجاه و پنج سال میشد که در بدترین کابوسش زندگی میکرد. پنجاه و پنج سال بود که با چشمانی باز، بیدار و هوشیار سر جایش نشسته و خواب ندیده بود! خواب ندیدن بیشتر از نخوابیدن تحت فشارش گذاشته بود.
بازیکنان کوییدیچ، پنجاه و پنج سال پیش، بیتوجه به توصیهی ارزشمند پتو قدم در آن مارپیچ سبزرنگ گذاشته و پنجاه و پنج سال بود که سعی در خلاص شدن از شرش داشتند.
اسنیچ و کوافلی که سرعتشان در اثر کهولت سن کمتر شده بود نیز هرازگاهی به آسمان پرواز کرده و با سقوط بر روی کلهی چروکیدهی بازیکنان، همچنان تفریح میکردند. گذر زمان و عمر نباید تاثیری بر روی شادیهای درونی میگذاشت.
فینال کوییدیچی که تبدیل به آخرین فینال کوییدیچ در جامعهی جادوگران شد؛ زیرا هرگز کسی نفهمید تیم برنده برتوانا بود یا اوزما کاپا و این موضوع از مهمترین بخشهای کوییدیچ به شمار میآمد...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









بگذریم. وسط زمین درگیری مهیجی داریم بین هیدیز و دمنتور که... خب، مثل اینکه اشتباه میکردم؛ به نظر میاد یه رفاقت دوست داشتنی این وسط شکل گرفته و این دو بازیکن نوشکفته خیلی خوب با همدیگه کنار میا...
نکنه یکی از نسخههای جدید...







