هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۰:۳۸:۰۷ شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۳

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۱:۵۴
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
هافلپاف
جـادوگـر
پیام: 728
آفلاین
مرگخواران از این که عاقل و بالغ خطاب شدند، بسیار خرسند شده و به خود بالیدند. عده‌ای حتی شروع به دست زدن به افتخار خودشان کردند و طولی نکشید که دایره‌ی مرگخواران با صدای دست و جیغ و سوت منفجر شد.

- ساکت! جمع کنید خودتونو! همین مونده قبل از اینکه کاری کنیم صدامونو بشنون.

با صدای فریاد بلاتریکس، دست‌ها متوقف و دهان‌ها بسته شدند. تنها یک صدای سوت در پس‌زمینه باقی مانده بود که آن هم پس از چشم‌غره‌ی مرگباری که دریافت کرد، خاموش شد.

- خوبه. حالا میریم سراغ نقشه. قدم اول اینه کـــــ...
- هی صبر کنید ببینم. دستمزد من هنوز پرداخت نشده!

بلاتریکس بدون توجه به پسربچه حرفش را ادامه داد.
- ...که یکیو بفرستیم جلو بعنوان طعمـــ...
- شوخی ندارما، اگه تا ده ثانیه دیگه دستمزدمو ندین لوتون میدم.

قطع کردن حرف بلاتریکس آن هم برای بار دوم می‌توانست آخرین اشتباهی باشد که یک نفر در طول زندگی‌اش مرتکب می‌شود. اما در این موقعیت مرلین با پسرک یار بود و کوچک‌ترین حرکتی باعث میشد توجه ماگل‌های جلوی غار به جماعت مرگخوار جلب شود.
بنابراین بلاتریکس تنها به نفس عمیقی بسنده کرد و خشمش را از طریق دودهایی که از موهایش بالا می‌رفت، بیرون فرستاد.
- ایوان، دستمزدشو بده. زود!


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷:۰۹ جمعه ۱۵ تیر ۱۴۰۳

ریونکلاو، محفل ققنوس، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰:۰۲ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۵۹:۵۰
از اعماق خیالات 🦄🌈
گروه:
جـادوگـر
مرگخوار
محفل ققنوس
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
ریونکلاو
مدیر دیوان جادوگران
پیام: 227
آفلاین
پسرک به جایی که باید چشمای ایوان توش قرار می‌داشت ولی خالی بود زل می‌زنه.
- من یه پسر بچه بیشتر نیستم. حتی یه آدامسم کف دستم بندازی خوش‌حال می‌شم. اینقد گدایی که حاضر نیستی در ازای ده کیسه دانه روغنی یکم جیبتو شل کنی؟

صدای نچ‌نچ مرگخوارا که معلوم نبود اونجا چی کار می‌کردن به هوا بلند می‌شه.

- از خودت خجالت بکش ایوان.
- زورت به یه بچه ماگل می‌رسه؟
- بچه‌ها خط قرمز ما هستن.

ایوان که تا دقایقی پیش از این که تنها به این ماموریت فرستاده شده بود ناراضی بود، حالا با مورد تمسخر گرفتن توسط مرگخوارا حس کاملا برعکسی بهش دست می‌ده. کاش تنها بود!

ایوان به آرومی پسرکو رو زمین می‌ذاره و با دستاش یقه‌ی کج شده پیرهنشو صاف می‌کنه.
- داشتم باهات شوخی می‌کردم پسر. معلومه که مزد دستت پیش من محفوظه!

برق شادی تو چشمای پسرک ظاهر می‌شه.
- می‌دونستم عمو اسکلتی خوبی هستی.

ایوان قبل از این که پسرک بتونه دستاشو دورش حلقه کنه و در آغوش بگیردش، سریع اونو از خودش می‌رونه.
- یا پیژامه مرلین. چرا جدیدا اینقد همه بغلی شدن! زودباش بگو این کیسه‌ها کجان. :-l

پسرک با حرکت سرش اشاره می‌کنه که مرگخوارا به دنبالش بیان. بعد از دقایقی پیاده‌روی بالاخره به کوهی می‌رسن که غاری جلوش خودنمایی می‌کرد و چند ماگل هم با داس جلوش نگهبانی می‌دادن.
- این غار انبار روستای ماست که کیسه‌ها اونجان. مطمئنم جمعیت عاقل و بالغی مثل شما راهی برای ورود بهش پیدا می‌کنن. فقط قبلش مزد دست منو بده تا نرم لوتون بدم.


تصویر کوچک شده

🦅 Only Raven 🦅


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲:۴۹ جمعه ۸ تیر ۱۴۰۳

اسلیترین

سیلویا ملویل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۳۷:۴۵ جمعه ۱ تیر ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۵:۵۴:۵۸
از یه گوشه، زیر سایه ارباب
گروه:
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 29
آفلاین
- جات خوبه؟
- آره خیلی.

ایوان نگاهی به افق انداخت و سعی کرد دستش را به سمت گردن پسرک نبرد تا خفه اش کند.
- میدونی از کجا میشه دونه روغنی پیدا کرد؟
- خو بگم که چی بشه؟

اینبار ایوان حمله کرد تا گردن پسرک را بگیرد ولی حس کرد استخوان های ستون فقراتش شدیدا جا به جا شدند.
مرگخواران به ایوان که در تلاش بود بچرخد و دستش را به گردن پسرک برساند، نگاه میکردند.

- اگه اینجوری بچرخی میشه ها.

سیلویا با چرخاندن دستش و آموزش تصویری حرکت مورد نظر، ایوان را راهنمایی کرد.
اینبار ایوان چرخید و گردن پسرک را گرفت. او را رو به روی خودش گرفت و کمی از زمین بلند کرد.

- دستش داغون نمیشه؟ به هر حال ما عضله و اینا دار... اهم.

(احتمالا) ایوان به پسرک خیره شده بود.
- از کجا میشه ده گونی دونه روغنی فرد اعلا پیدا کرد بچه؟ میگی یا بدترین اتفاقای زندگیت رو تجربه میکنی؟


you and only you, my lord


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱:۳۴:۰۱ پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳

ریونکلاو، مرگخواران

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۰۸:۰۲
از ما چه خواهد ماند؟
گروه:
جـادوگـر
ریونکلاو
جادوآموخته هاگوارتز
مترجم
مرگخوار
مشاور دیوان جادوگران
پیام: 599
آفلاین
روستایی‌ها بدون توجه به اقرار ایوان به قصد او برای تهیه دانه‌های روغنی باز هم حلقه محاصره را تنگ‌تر کردند و در اثر آن دماغ یکی از اهالی از قفا در میان دنده‌هایش فرو رفت و لپ دیگری به کتفش فرو شد و یک بچه هم رفت و نشست وسط لگنش و به ستون فقراتش تکیه داد و مشغول سوت زدن شد.
آنجا روستا بود و زود صمیمی شدن هم عادی.

- این دانه روغنی که می گی چیه؟

همان روستایی که از پشت بینی‌اش را لای دنده‌های ایوان فرو کرده و صدایش شبیه کلاه قرمزی شده بود، این را پرسید.

- کیه! کی بود پرسید؟!

ایوان که خیال کرد روستای کلاه قرمزی‌اینا را پیدا کرده است سریع برگشت تا ببیند شخصیت محبوب دوران کودکیش کجاست و در اثر همین چرخش او مردی که وصف او پیشتر گفته شد، به سرعت تاب خورد و باعث در هم شکسته شدن حلقه محاصره شد.

- این ارباب مردگان هسته! اومده ما رِه بِخورِه و با استخونامان برای خودش ارتش اسکلتونی درست کنه! فرار کنید!

ایوان با دیدن ذهن‌های بسته‌ای که به سرعت قضاوت می‌کردند و به جای اندیشیدن به کُنه مباحث، دست‌آویز تخیلات شده و با وحشت هر آنچه را خارج از دایره دانسته‌هایشان بود از خود می‌راندند آهی کشید، رو به روستاییان کرد و برای آن که سخنانش تاثیرگذارتر هم بشوند سر انگشتانش را نیز به هم چسباند و چنین گفت:
- خب نه! من اگر شما رو بکشم و بعدش هم یکی بخوردتون - نمی‌دونم دقیقا کی ولی اغلب یه خون آشامی گرگینه‌ای آدمخوری توی خونه ریدل داریم - شما رو بخوره و استخوناتون بمونه برای من، اگر پوکی استخوون نداشته باشید، سابقه شکستگی و مو برداشتن هم نداشته باشید و سایزتونم به سایزم بخوره، احتمالا از قطعاتتون در آینده و در راه خدمت به تاریکی و پلیدی به عنوان یدک استفاده بکنم.

روستایی ها کمی به ایوان نگاه کردند.

- فررررراااااااااااررررر!

روستایی ها متواری شدند.
حالا ایوان مانده بود وسط دهات و دانه‌های روغنی‌ای که باید پیدا می کرد و پسرکی که هنوز وسط لگنش نشسته بود.



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹:۲۰ چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۳

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۵:۲۶ جمعه ۲۵ خرداد ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 5459
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه رو به دلیل کچل بودن به سربازی بردن. مرگخوارا هم همراهش رفتن. جنگ شروع می شه و لرد و مرگخوارا توسط دشمن اسیر می شن. کمی بعد توسط لشکر مرغی محاصره می شن. ایوان باهاشون مذاکره صلح می‌کنه و اونا قبول می‌کنن در صورتی که در عرض یک ساعت ده گونی دانه روغنی فرد اعلا بگیرن، صلح رو بپذیرن. حالا ایوان به دنبال یافتن دانه روغنی به روستایی پر از ماگل می‌رسه.


~~~~~~~~~~~~~~~~

ایوان دلیلی نمی‌بینه که از مشتی ماگل بترسه و خواسته‌ش رو از همون اول مطرح نکنه. بنابراین گلوشو صاف می‌کنه و سعی می‌کنه محترمانه‌ترین ورژن خودشو رو کنه.
- سلام به مردمان محترم این روستـ... اممم... چرا اینطوری منو نگاه می‌کنین؟

ماگلا به محض دیدن ایوان با انواع و اقسام وسیله‌ها از جمله داس و تبر و... مسلح شده بودن و حالا داشتن ایوان رو محاصره می‌کردن. ایوان یه نگاه به هیکل استخونیش می‌ندازه و سعی می‌کنه علت حالت تهاجی اونا رو پیدا کنه.
- اممم چیزه... فک کنم ظاهرم یکم غلط‌اندازه. من به قصد صلح اومدم.

ایوان ضمن گفتن این حرف به نشانه تسلیم شدن، دستاشو بالا می‌گیره. روستاییان برای لحظه‌ای متوقف می‌شن، اما دوباره تنگ‌تر کردن حلقه محاصره رو از سر می‌گیرن. حلقه تا جایی تنگ می‌شه که ته جارویی از پشت به استخونای کمرش، داسی روی استخونای صورتش و سایه‌ی تبری تهدیدکنان بالای جمجمه‌ش قرار می‌گیره.

ایوان همیشه آرزوی غرق شدن در جمعیت و در مرکز توجهات قرار گرفتن رو داشت. ولی انتظار داشت اجسامی که بهش فشار وارد می‌کردن میکروفون و دوربین‌های خبرنگاران باشه، و نه ابزار آسیب‌رسانِ روستاییانِ خشمگین.

ایوان سعی می‌کنه بدون این که کوچیک‌ترین تکونی بخوره، زیباترین لبخندش رو تحویل بده.
- به مرلین من فقط اومدم دانه روغنی بگیرم!




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹:۳۷ یکشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

اسکارلت لیشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۰۸:۵۶
از میان ورق های کتاب
گروه:
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
مرگخوار
شـاغـل
پیام: 69
آفلاین
ایوان در طول زندگی‌ و مردگی‌اش تا کنون هرگز گیر مرغ جماعت نیفتاده بود! استخوان‌هایش را هم دوست داشت و طبق گفته ی کلاغ ها انواع و اقسام کرم به آنها می‌مالید و مدام کلسیم مصرف می‌کرد، بنابراین اصلا نمی‌خواست استخوان های عزیزش پودر گشته و به دانه پرنده تبدیل شوند.
_ یا سالازار! پای مرگو مردگی در میونه!

در جست‌وجوی کسی که او را راهنمایی کند، زمین را نگاه کرد، اطرافش را نگاه کرد، و از سر ناچاری هوا را هم نگاه کرد و خوشبختانه محبوبش مقصودش را در هوا پیدا کرد، کبوتر بدبختی که برای خودش بال می‌زد.
_ های! تو، کفتر کاکل به سر! آره با خودتم. یه دیقه بیا پایین.

تا کبوتر ارتقاع کم کرد و چشم‌اش به استخوان های ایوان افتاد، خودش ریخت و پرهایش ماند.
ایوان طلسم ترجمه‌ای به کفتر وحشت‌زده از همه جا بی خبر زد و گفت:
_ اینجا شهری، روستایی، دِهی چیزی پیدا نمیشه؟
_ بی، بیست، کیلومتر او، اونورتر یه روستایی هست.

در آخرین لحظات، کبوتر با بالش به طرفی اشاره کرد و بعد جان به جان آفرین تسلیم کرد.

_ عه، این چرا مرد! شانس مارو میبینی! حالا تسترال بیارو دونه بار کن.

و به سمتی که کبوتر اشاره کرده بود به راه افتاد. رفت و رفت و رفت و آن‌قدر رفت که استخوان کف پایش ساییده شد. سپس تابلویی را جلوی چشمش دید که رویش نوشته بود به دوغوز آباد خوش آمدید. از دروازه های گلی روستا رد شد و با تعجب به ماگل های اطرافش خیره شد.




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۷:۰۳ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
اسلیترین
پیام: 1506
آفلاین
مرغی که جلوتر از بقیه ایستاده بود چشم هایش را باریک کرد و گفت:
- خب شما درخواست صلح دارین. ما که نداریم!

بقیه مرغ ها هم به نشانه تایید سرهای کوچیکشان را تکان دادند! ایوان آهی کشید و گفت:
- ببینین صلح که یک طرفه نمیشه. دو طرفه است! یعنی ما میخوایم که ما و شما با هم صلح کنیم. وگرنه ما خودمون که با خودمون در صلح به سر میبریم!

ایوان متوجه شد که نگاه مرغ ها به پشت سرش خیره شده. برای همین برگشت و دید درست در زمانی که او داشت در مورد صلح و صفا در جبهه خودش سخنرانی میکرد کوین گریه کنان کف زمین غلت میزد، بلاتریکس داشت پاتیل معجون هکتور را توی سرش میکوبید و لینی عربده کشان چیزی به سدریک میگفت!

مرغ چشم باریک پوزخندی زد و گفت:
- صلحتون این شکلیه؟ چه جالب، پس جنگ به زبون شما معنی صلح میده!

ایوان که نمیخواست تلاش هایش به علت بوق بازی بی موقع بقیه به هدر برود سعی کرد نگاه مرغ ها را به خودش جلب کند و گفت:
- ارباب ما پیشنهاد دادن در صورتی که درخواست صلح رو بپذیرین به عنوان پیش کش ده گونی دانه روغنی فرد اعلا به شما هدیه کنیم.

با شنیدن عبارت "ده گونی دانه روغنی فرد اعلا" جنب و جوشی در میان مرغان شکل گرفت! به نظر میرسید این پیشنهاد چیزی نیست که بتوانند به راحتی از آن صرف نظر کنند.

چند دقیقه بعد ایوان با دستپاچگی به سمت مرگخواران برگشت. لرد نگاه غضب آلودی به او انداخت و گفت:
- چی شد ایوان؟ باسیلیسکی یا فلوبر؟

ایوان لبخند عصبی‌ای زد و گفت:
- ارباب مذاکره با مرغ ها خیلی طاقت فرسا بود. از تمام فنون مذاکره درون سازمانی، برون سازمانی و حتی رهایی گروگان استفاده کردم تا در نهایت با دادن وعده پیش کش موافقتشون برای صلح رو جلب کردم.

- پیش کشی؟ ما به این قدقد کن های سوخاری بعد از این پیش کش بدیم؟ چه جور پیش کشی دقیقا؟
- ده کیسه دانه روغنی فرد اعلا!

لرد کروشیو غلیظی به سمت ایوان فرستاد و با خشم گفت:
- مردک! این وسط دانه روغنی از کجا بیاریم؟

ایوان که داشت روی زمین از درد به خودش میپیچید فریاد زد:
- نگران نباشین ارباب، ازشون مهلت گرفتم... تا یک ساعت دیگه انتظار ندارن دانه ها رو بهشون بدیم.

لرد که داشت از خشم منفجر میشد چند کروشیو و هر طلسم دیگری که به ذهنش میامد را نثار ایوان کرد و گفت:
- فقط یک ساعتتتتت؟ رفتی برای خودت بریدی و دوختی؟ باشه قبوله...یک ساعت فرصت داری دانه های کوفتی رو جور کنی ایوان وگرنه بعد از اون خودت رو پودر میکنم، روغن میزنم و توی گونی تحویلشون میدم!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۳:۵۷ چهارشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۵:۲۶ جمعه ۲۵ خرداد ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 5459
آفلاین
بلاتریکس همزمان با گفتن این حرف، ایوان رو بعنوان سپر مدافع جلوی خودش می‌ذاره. ایوان اصلا از پرتاب شدن تو این موقعیت راضی نبود، ولی چاره‌ی دیگه‌ای هم نداشت. پس لب به سخن می‌گشایه:
- امممم همونطور که ایشون هم گفتن ما درخواست صلح داریم!
- کی دقیقا؟

مرغ‌ها همزمان با گفتن این حرف همگی یک قدم به ایوان نزدیک می‌شن که این باعث می‌شه ایوان هم ناخودآگاه یه قدم به عقب بره.
- اممم... ایشون دیگه، همین خانومی که پشت سرم هسـ... بلا؟

کسی پشت سر ایوان نبود. به جاش بلاتریکس در دوردست‌ها دیده می‌شه که در حالی که کوینو زیر بغل زده، به جمع مرگخواران برمی‌گشت. ایوان که اصلا از وضعیت موجود راضی نبود، با نگرانی سرشو به سمت مرغا برمی‌گردونه.
- ببینین از حمله به ما واقعا چیزی عایدتون نمی‌شه. منو می‌بینین؟ اسکلتم! شما جز نوک زدن به استخونام چی گیرتون میاد؟ تازه از بس کلسیم مصرف کردم، شاید نوکاتون از شدت سفتیِ استخونام آسیب ببینه. این چیزیه که شما می‌خواین؟

به نظر نمیومد این جملات مرغ‌ها رو از تصمیمشون پشیمون کرده باشه.
- تو داری ما رو تهدید می‌کنی؟
- کی من؟ تهدید؟ من فقط به یک سری حقیقت اشاره کردم. شما گوشت رو تن من می‌بینین آخه؟
- رو تن اونا که می‌بینیم.

مرغ مذکور به جمعیت مرگخواران در فاصله‌ای دور از ایوان اشاره داشت. ایوان تصمیم می‌گیره بیخیال این بحث بشه و به مبحث اصلی برگرده. به نظر میومد توضیحاتی که خودش در مورد خودش داده بود، در برابر نوک‌های مرغا بهش احساس امنیت داده بود. پس با اعتماد به نفس یک قدم به جلو می‌ره.
- ما درخواست صلح داریم.




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۲

گریفیندور

آلیشیا اسپینت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۷ دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۱:۵۲ پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۳
از جایی که هیچکس نمیتونه تصورش کنه:)
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 91
آفلاین
بلا گفت:
- کوین عزیز خوبی خوشی؟ میخوای یک عالمه برات ابنبات و شکلات فندقی بخرم؟
- اله معلومه که میخوام خاله بلا:)
- خب باید یکاری انجام بدی
- چی چی ؟
بلاتریکس نقشه رو به کوین گفت ولی کوین ترسیده بود.
- خاله بلا ولی اگه برم پرنده ها منو میخورن
- نه نمیخورن ولی اگه بری یک عالمه برات شکلات میخرماا!
- باشه
کوین تاتی تاتی کنان به جلو رفت مرغ ها به سوی ان روانه شدند
کوین با جیغی بنفش که شیشه خونه های 10 کیلومتر اونور تر و میشکست و چه برسه به گوش ادمیزاد گفت:
- ببببببببسسسسسههههه
همه گوشاشون رو گرفتند. بعضی از مرغ ها هم با جیغ کوین سکته کردن و مردن.
- چه خبر شده؟ مرغ ها حمله کنید!
ولی مرغ ها تکون نخوردند
- الباب گفته باهم دوست باشیم بریم بستنی و شکلات بخوریم و جشن بگیریم.
بلاتریکس با این حرف کوین ضربه ای به پیشانی خودش زد و به جلو امد.
- درخواست صلح داریم...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۸ شنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
اسلیترین
پیام: 1506
آفلاین
پرندگان خشمگین از دور با منجنیق ها و سلاح‌های سنگین و نیمه سنگین به سمتشان در حرکت بودند. ارباب که ادامه وضع موجود را به نفع هیچ کس نمیدانست فکری کرد و رو به مرگخواران گفت:
- یاران من، ما به یک پیک نیاز داریم که با این ملعونین صحبت کرده و پیام خشم و نفرت...یعنی صلح و دوستی ما رو به آن‌ها منتقل کنه!.

بلاتریکس بلافاصله با جانفشانی دستش را بلند کرد:
- ارباب اجازه بدید من برم. که اگر پیام شما رو باور نکردن شخصا صلح و دوستی رو بهشون نشون بدم!

به نظر فکر خوبی بود ولی از آنجاییکه معمولا در طول تاریخ پیک‌ها در اکثر مواقع به سرانجام شومی دچار میشدند نمیخواست که یکی از جنگجوترین افرادش را به این آسانی از دست بدهد. فکرش را با بلا در میان گذاشت و گفت:
- با توجه به این موضوع بهترین شخص ممکن را برای این سمت پیدا کردم. ایوان، سریعا آماده شو تا پیام صلح و دوستی ما را به آن خشمگین پرندگان برسانی!

ایوان به چپ و راست نگاهی انداخت و ملتمسانه گفت:
- ارباب خودتون گفتین ممکنه بلایی سر پیک بیاد! پس چرا اولین گزینه تون منم؟!

لبخندی شیطانی روی صورت لرد نقش بست. ایوان که اگر آب دهان داشت تا الان چند لیتر از آن را با این صحنه قورت داده بود با ترس دادامه داد:
- تازه ارباب پیک باید متناسب با پیام باشه! به نظرتون من، یک اسکلت عجیب الخلقه برای رسوندن پیام صلح و دوستی مناسبه؟! من بیشتر به این پیام میخورم که قراره بیایم دهنتون رو سرویس کنیم! پیام رسان صلح و دوستی باید مظلوم و بیگناه به نظر برسه.

با تمام شدن جملات ایوان همه نگاه ها به سمت کوین چرخید. کوین که تا الان داصت آبنباتش را لیس میزد و ردای بلاتریکس را چنگ زده بود پرسید:
-چی شده؟ چرا همه به من نگاه میکنین؟!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.