هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۳:۲۶:۳۲ سه شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۵:۱۳
از کنار خیابون رد شو:)
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 68
آفلاین
ملت مرگخوار فوت کردند و فوت کردند ولی این کار نتیجه ای جز جابجای میلی متری قطرات آب روی سطح مین ها و تفنگ ها نداشت.
در این بین یکی از مرگخواران دستش را داخل جیب ردای مرگخواری که کنارش ایستاده بود، برد و موجود سیاه و پشمالویی را از داخل آن بیرون آورد.
-همینه!

مرگخوار موجود پشمالو را با دقت روی مینی که در دست داشت گذاشت و با تمام توان مشغول سابیدن موجود روی مین شد.
در همان موقع مرگخوار کناری دست در جیب ردایش برد.

- پس قارقارو کجاست؟نکنه رفته باشه؟

مرگخوار به گوشه ای پناه برد و نشست.

-این چند روزه حرف از رفتن میزد، من ساده رو بگو، باور نکردم.

نور صحنه کم شد. ملودی غمگینی پخش شد. بعضی تماشاگران خیلی ریز گریه میکردند و عده ی زیادی بغض کرده بودند. در همان موقع موجود خشن و کج و کوله ای جلوی چشمان کتی با پدیدار شد.

- قارقارو پیش منه کتی!

قار قارو اصلا قار قارو ی قبل نبود.

-دیزی چه بلایی سرش اومده؟
-باهاش مین تمیز کردم. دیدم دستمال نداریم به جاش از قار قارو استفاده کردم.
-کار خوبی کردی! باید بتونه از این به بعد با این شرایط کنار بیاد.

این وسط فقط سر قارقارو بی کلاه ماند .

چندین ساعت گذشت و با همکاری چندی از مرگخواران تمام مین و تفنگ ها خشک شدند.

-اوف! بلاخره تموم شد.
-الان تنها کاری باید بکنیم اینکه جناب سروان رو بیدار کنیم.
- این کار در تخصص خودمه.
- یه سوال دارم دوستان. این عادیه که چند هزار نفر به ما زل زده باشن؟

افلیا سوالش را پرسید و به اطراف اردوگاه اشاره کرد.

دور تا دور اردوگاه سربازان کوتاه و بلند ایستاده بودند و به مرگخواران و به سروانی که در خواب ناز به سر می برد، زل زده بودند.

-من سر گیلاس ناکاچوف کوچوفسکی فرمانده نیروی دشمن با افتخار اعلام میکنم، این اردوگاه در محاصر کامل نیروی نظامی کشور کوچوفسکی قرار دارد.

هنوز بیست چهار ساعت از مدت سربازی لرد سیاه و یارانش نگذشته بود که در محاصره دشمن قرار گرفته بودند.



•کم میام•
•کم میرم •


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۱:۰۶:۵۵ دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰

گریفیندور

بیل ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۸:۲۵ جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۲۶:۱۷
از ویزلی آباد!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 45
آفلاین
ملت مرگخوار حالا رو به روی یک کپه اسلحه ی خیس ایستاده بودند و سروانی را تماشا می کردند که از شدت عصبانیت داشت هذیان می گفت:
-مهمات... مهمات... انبار مهمات... بدبخت شدیم! بیچاره شدیم! سنگر بگیرید!

ملت مرگخوار که گویی این بار وخامت اوضاع و دسته گلی که گبریل آب داده بود را درک کرده بودند، سعی کردند اندکی سروان را دلداری دهند.

-آرامش خودتو حفظ کن سروان مامان! حالا یه چیکه آب ریخته روی تفنگا، انقدر غصه خوردن نداره که! اصلا می دونی چیه، یکم از میوه های مامان مروپ رو که بخوری، حالت خوب میشه! بخور سروان مامان! بخور!

مامان مروپ این را گفت و یک گلابی پوست کنده را به زور توی دهان سروان چپاند.

سدریک هم که دلش به حال او سوخته بود، بالش محبوبش را به طرف سروان دراز کرد.
-می دونی چیه، فکر کنم تو بیشتر از من به استراحت نیاز داری. من می تونم بالشمو یه مدت بهت قرض بدم.

و چون این حرکت انرژی زیادی از او گرفته بود، منتظر جواب نماند. بالش یدکی اش را از جیب ردایش درآورد، آن را زیر سرش گذاشت و در کسری از ثانیه دوباره به خواب رفت.

به نظر می آمد که مرگخواران همگی با ایده ی سدریک موافق اند.
-آره! آره! اصلا تو بگیر بخواب، ما خودمون می شینیم انقدر اسلحه هارو فوت می کنیم تا خشک بشن! بیا سروان! بیا غریبی نکن!

و سروان را به زور کنار سدریک خواباندند و خیالشان که از بابت وی راحت شد، دایره وار دور تفنگ ها نشستند و با تمام توانشان شروع کردند به فوت کردن. اما مثل اینکه تفنگ ها سر لج برداشته بودند و خیال خشک شدن نداشتند!
ملت مرگخوار باید با قدرت بیشتری تفنگ ها را فوت می کردند!




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۸:۴۴ چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰

اركوارت راكارو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴:۳۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱:۱۴:۲۷ چهارشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 4
آفلاین
_ چرا تفنگ من سبزه؟ من تفنگ آبی می خوام من که اسلیترینی نیستم ریونی ام! اصلا با همتون قهرم من نمی جنگم!
لیسا به نشانه اعتراض مکان را ترک کرد.
این موضوع دلیل خوبی برای آشوبی میان مرگخواران بود.
- اگه اینطوره منم کلاه زرد می خوام مثل همونی که لینی سرشه!
- من لباس رزم قرمز می خوام.
- منم مامانمو می خوام!

سروان که کفری شده بود در حالی که موهای سرش را می کند رو به مرگخواران گفت:
- اینجا جبهه جنگه، زمین بازی نیست که؛ همه اسلحه ها یه رنگن! حواستون به مبارزه باشه.

در همین حین که سروان این نکته را به مرگخوارن توضیح می داد؛ گابریل شیلنگی که یواشکی به جبهه آورده بود را در دست داشت، و داشت به مهمات جنگی نزدیک می شد.

ثانیه ای نگذشت نگاه سروان با گابریل و شیلنگ در دستش، تلاقی کرد.
- عه... عه! تو داری چیکاری می کنی چرا مینا رو میشوری؟!

گابریل لبخند ملیحی زد.
- آخه خیلی کثیفن!

شاخک های رودولف تکان خوردند.
- کو مینا؟ کجاست؟ مینا داشتین رو نمی کردین؟ این مینای با کمالات رو نشون بدین!

بلاتریکس نیشگونی از رودولف گرفت که تا عمر داشت چشم چرانی نکند، اما او رودولف بود و رودولف چشم نچران مثل تسترال بدون "ت" بود.

سروان دوید تا شلنگ را از دست گابریل بگیرد؛ اما خیلی دیر شده بود.


ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۵ ۱۶:۱۲:۲۸


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۵:۴۹:۵۹ جمعه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۰۸:۳۱
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 408
آفلاین
- اوی! چرا هل میدی؟
- تو صف باید هل داد دیگه. اگه هل ندیم که دیگه اسمش صف نیست!

مرگخوار اول با این توضیح قانع شد و دیگر اعتراضی نکرد. اما اندکی آن طرف‌تر و در ادامه‌ی صف، جنگی داخلی بین سایر مرگخواران شکل گرفته بود.
- کفشتو از تو دهنم بکش بیرون تسترال!
- این دست کیه رو من؟ یکم برو اونور دیگه!
- اون دسته‌ی بدقواره‌ی جاروتو از تو حلقم دربیار و الکل مزخرفتو انقدر تو چشمم نپاش!
- دوستان یه کله اینجا افتاده. مال هر کی هست بیاد زود برش داره جلوی راهو گرفته.

سروان بالاخره متوجه شد که با آن همه سروصدا و هرج‌ومرج، امکان ندارد بتواند ذهنش را آرام کند. بنابراین با عصبانیت بلند شد و به طرف مرگخواران حرکت کرد.
- چرا نمی‌تونید دو دقیقه مثل آدم رفتار کنید؟ دشمن داره می‌رسه بهمون و شما حتی اسلحه دستتون نگرفتید! نمی‌خواد اصلا برید تو صف دریافت؛ همینجا که هستید بی‌صدا وایسید تا کلاه و اسلحه‌تونو بگیرید!

سپس با گام‌هایی محکم که به خوبی نشان‌دهنده میزان خشمش بود، از جلوی مرگخواران حرکت کرد و یک به یک، کلاه و اسلحه را با تمام قدرت به سینه‌شان کوبید.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۰ ۵:۵۳:۱۴

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۶:۰۵ دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۰

مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۸:۴۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4913
آفلاین
مرگخواران به سوی جبهه جنگ راهی شدن، دستور واضح بود و به نظر توان سرپیچی نداشتن. همینطور که راهی جبهه بودن ناگهان دوباره صدای فریاد سروان به هوا بلند می‌شه.
- دست خالی کجا راه افتادین دارین می‌رین؟

سروان نه‌تنها اعصاب نداشت که دستورات خودشم فراموش می‌کرد. مرگخواران کچل، اعم از لرد گرفته تا جادوگرا و ساحره‌ها، نگاه تاسف‌باری به سروان می‌ندازن.
- فراموشی داره فکر کنم.
- بنده مرلین چقد اینجا بوده که همچین شده؟
- اثرات جنگه دیگه. امیدوارم بزرگ شد یادش بره.

قبل از اینکه بقیه مرگخوارا به حلقه‌ی بدگویی از سروان بپیوندن سروان که از عصبانیت سرخ شده بود باز هم فریاد می‌زنه!
- اول تو صف وایمیسین کلاه و اسلحه دریافت می‌کنین بعد می‌رین بجنگین! شما رو از کدوم قبرستونی آوردن؟

یکی از مرگخوارا با یادآوری اینکه از گورستان ریدل‌ها جمعش کردن و آوردنش برای سربازی، جواب می‌ده:
- ریدل‌ها!

سروان که دیگه تحمل مرگخوارا رو نداشت اونا رو به سمت صف دریافت کلاه و اسلحه هل می‌ده و خودش می‌ره یه گوشه تا ذهنشو آروم کنه.

مرگخوارا هم راهیِ صف می‌شن!




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۶:۵۲ چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۳:۰۶
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 159
آفلاین
در همین حین، ناگهان صدای گومب مانندی از آن طرف تپه ها به گوش رسید.
- چی شده؟
- بمب زدن! فرار...
- هیچ کس حرف فرار رو نزنه. همه به صف شین تا کلاه و تفنگ دریافت کنین و بعد از اون به سمت میدان جنگ به راه میفتیم.

همه، کمی مکث کردند تا بتوانند حرف سروان را حضم کنند. و همان طور هم که انتظار میرفت هیچ کس حرفش را حضم نکرد.

- منظورش از به سمت میدان جنگ راه بیفتیم چی بود دقیقا؟
-هی، با توعم پیری! تو به ارباب من گفتی بره...

سروان عضلانی به سمت بلاتریکس کچل برگشت و گفت:
- خدمتکار یا ارباب فرقی نداره همه راه بیفتین.

و اینچنین بود که مرگخواران راهی جبهه شدند.



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲:۱۳ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۹:۲۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6362
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه رو به دلیل کچل بودن به سربازی بردن. جادوگرای مرگخوار هم همراهش رفتن. ساحره ها دارن مواشونو فدا می کنن و با کچل کردن خودشون برای نجات لرد، به پادگان می رن.

.....................

مدتی بعد، گروهی ساحره زشت و کچل جلوی در پادگان سرگرم بحث با نگهبان بودند.

-باور کنین ما به اینجا اعزام شدیم!
-من دو روز از خدمتم مونده. بذارین برم تو... چهل و هشت ساعت دیگه میام بیرون.
-صدام نازکه؟ چیکار می تونم بکنم؟ من اینجوری آفریده شدم! این که نشد دلیل!
-نکش آقا... اون ریش نیست. من گرگم...گرگ ...چیز... گرگم و گله می برم!

فنریر هم همراه ساحره ها بود. چرا که به دلیل ترسو بودن مفرط، قبلا از زیر بار سربازی رفتن شانه خالی کرده بود و حالا به زور آورده بودنش!

نگهبان خیلی زود تسلیم شد. سرباز هر چه بیشتر بهتر! دفاع از وطن در راس امور نگهبان قرار داشت.

ساحره ها وارد شدند و هنوز خیلی ابراز خوشحالی نکرده بودند که سرو صدایی به گوش رسید.

-ترق و توروق چیست؟ گوش های ما دچار آزار شدند.

لینی که به جای کلاه سربازی، کلاه ایمنی مهندسی زرد رنگی به سر داشت، پرواز کرد و بعد از کمی دیدبانی پایین آمد.
-جنگ شده ارباب!

-حدس می زنیم جنگ شده است! با کجا؟ فرقی نمی کند. ما طرفدار دشمن هستیم.

پلاکس به نکته تلخی اشاره کرد.
-ارباب، شما طرفدار نیستین... سربازین!

لرد سیاه نگاه تندی به پلاکس انداخت.
- سر ما باز است؟ لازم بود یاد آوری نمایی؟ ما ناراحت شدیم. نمی جنگیم!




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۶:۴۰ چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۹

ریونکلاو

مارکوس فنویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۷ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۰۴:۴۱ سه شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۰
از صومعه ی سند رینگ رومانی
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 105
آفلاین
-ببین ایوا میای اینجا یا با این ریش تراش..... ا ریش تراش کجا رفت؟
-ایوا خوردش!

بلاتریکس موکت بر ماگلی رو از رو زمین برداشت و به طرف ایوا نشانه رفت.

-ایوا بیا! بیا اینجا مثل مرگ خوارا ی خوب بشین اینجا!
-بلا ایوا موکت برم خورد تو چی تو دستته؟
-ایوا کرم بچه میزاری رو دستم!
-خب چیکار کنم من موهامو برای رفتن به مسابقات کوییدیچ ملی نیاز دارم!

بلاتریکس که هم احساسیاتی شده بود هم داشت میترکید با یه دستش کله ی ایوا و با دست دیگش مو های ایوا رو گرفت و کشید و از بیخ کند.
بنافاصله کتی از در آمد تو که باز نظر بده اما تا دید بلاتریکس چطوری داره موهای ایوا رو دونه دونه میکنه از اتاق رفت بیرون و در رو هم قفل کرد!

-آآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخخ!
-آهان همشو از بیخ کندم!
-راستی بلا حالا چطوری بریم بیرون؟
-چطور مگه؟
-ندیدی کتی چطوری دررو قفل کرد؟
-کتی!

بنافاصله کتی از پشت در تایپیک خانه ی ریدل ها پرواز کرد و در یه جایی وسط دهکده ی هاگزمید فرود اومد.


Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۳ شنبه ۸ آذر ۱۳۹۹

دراکو مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۱ شنبه ۱ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۴۶:۴۰ سه شنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۰
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 31
آفلاین
ان سوی میان پادگاه نظامی


-همه بلند شن ماموریت داریم! رژیم تراورز دچار هرج مرج شده اشغالگران اماده حمله شدن... باید جلوشون بگیریم!

-
-
_
-

مرگخواران و لرد که مشغول واکنش دادن به این قضیه بودند و حتی چاره ای جز این نداشتند... چون اگر ماموریت را انجام نمی دادند بی سر پناه میان سرما می ماندند و مرگخواران از این قضیه اطلاع داشتند و باید برای راضی کردن لرد چاره ای می اروردند.

-ارباب اگه این کار رو انجام بدیم...قول میدم پیپم رو موقعی که رفتیم بهتون میدم.
-ارباب می خواد از طریق پیپ مواد مضر رو بهتون تزریق کنه تا بعد شما لرد بشه...همش تقصیر اگلا هست ارباب!

ساکت شین مرگخواران!

ان سو میزگرد بانوان خانه ریدل ها


هرج و مرج خانه ریدل ها را فرا گرفته بود بلاتریکس برای همه کافی بود ولی همه برای بلاتریکس کافی نبودند یا اینطور بنظر می رسید.



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۰:۵۰ جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۰۱:۴۷
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 151
آفلاین
آن طرف در عمارت مالفوی ها میز گردی تشکیل شده بود و افراد مرگخواری دور آن نشسته بودند.

_ یعنی اگه کچل نکنیم نمیشه؟ همینجوری با همین موهای زیبا!

ملانی پس از گفتن این جمله دستی به موهایش کشید و بغضش را فرو داد.
پلاکس لباس های چریکی زیادی را روی میز گذاشت و با ماشین ریش تراش به سمت ملانی رفت:
_ چیه؟ نکنه اربابو به موهات فروختی؟ نگفتم! نگفتم خائنی! چهار تا گشنیز آبی رو نگه میداری، اونوقت اونطرف ارباب گرسنه بمونن! هی رودولف نیمرو بزنه براشون! اشکال نداره، اشکال نداره، موهای تو مهم تره ملانی!

سپس با دهن کجی یک دست لباس را با تمام توان بر سر ملانی کوبید.

_ بسته دیگه پلاکس! نه؟ فکر میکنم کافیه. حالا همه به نوبت بیاین موهاتونو بزنم؛ اول هم خودت پلاکس!

پلاکس لباس ها را روی زمین رها کرد و با حالت پوکر فیس به بلاتریکس خیره شد.
_ قرار بود اول حساب ملانی رو برسیم!

پلاکس مثلا خیلی باحال بود و میتوانست حرفش را به کرسی بنشاند! اما خب گفتیم مثلا!
برای همین دقایقی بعد بلاتریکس ماشین ریش تراش را در بین موهایش فرو برد...
مگان که از همان گوش هایش را گرفته بود تا هیچ حرفی در مورد کچل شدن نشنود با دیدن آن صحنه به رحمت مرلین رفت و برگشت‌.

دقایقی گذشت تا وقتی که پلاکس کچل شده، لباس چریکی مردانه پوشیده، کلاه کپ ارتشی گذاشته، و پاچه ها شلوارش را دو تا تا زده تا مرد بشود شده از یکی از اتاق های عمارت بیرون آمد:
_ بریم ارباب مونو نجات بدیم!

بلاتریکس کش و قوسی به خودش داد و با نفرت تمام نگاهی پر از رضایت به نتیجه کارش انداخت:
_ نوبت توئه الکساندرا ایوانا!





My beautiful lord

I am a Strange painter







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.