هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۲

گریفیندور

آلیشیا اسپینت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۷ دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۵۲:۴۲
از جایی که هیچکس نمیتونه تصورش کنه:)
گروه:
گریفیندور
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 75
آفلاین
بلا گفت:
- کوین عزیز خوبی خوشی؟ میخوای یک عالمه برات ابنبات و شکلات فندقی بخرم؟
- اله معلومه که میخوام خاله بلا:)
- خب باید یکاری انجام بدی
- چی چی ؟
بلاتریکس نقشه رو به کوین گفت ولی کوین ترسیده بود.
- خاله بلا ولی اگه برم پرنده ها منو میخورن
- نه نمیخورن ولی اگه بری یک عالمه برات شکلات میخرماا!
- باشه
کوین تاتی تاتی کنان به جلو رفت مرغ ها به سوی ان روانه شدند
کوین با جیغی بنفش که شیشه خونه های 10 کیلومتر اونور تر و میشکست و چه برسه به گوش ادمیزاد گفت:
- ببببببببسسسسسههههه
همه گوشاشون رو گرفتند. بعضی از مرغ ها هم با جیغ کوین سکته کردن و مردن.
- چه خبر شده؟ مرغ ها حمله کنید!
ولی مرغ ها تکون نخوردند
- الباب گفته باهم دوست باشیم بریم بستنی و شکلات بخوریم و جشن بگیریم.
بلاتریکس با این حرف کوین ضربه ای به پیشانی خودش زد و به جلو امد.
- درخواست صلح داریم...


مهم نیست چقدر کتاب داشته باشی مهم اینه که از تجربیات کتاب ها درس بگیری


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۸ شنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۶:۴۳ شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
پیام: 1495
آفلاین
پرندگان خشمگین از دور با منجنیق ها و سلاح‌های سنگین و نیمه سنگین به سمتشان در حرکت بودند. ارباب که ادامه وضع موجود را به نفع هیچ کس نمیدانست فکری کرد و رو به مرگخواران گفت:
- یاران من، ما به یک پیک نیاز داریم که با این ملعونین صحبت کرده و پیام خشم و نفرت...یعنی صلح و دوستی ما رو به آن‌ها منتقل کنه!.

بلاتریکس بلافاصله با جانفشانی دستش را بلند کرد:
- ارباب اجازه بدید من برم. که اگر پیام شما رو باور نکردن شخصا صلح و دوستی رو بهشون نشون بدم!

به نظر فکر خوبی بود ولی از آنجاییکه معمولا در طول تاریخ پیک‌ها در اکثر مواقع به سرانجام شومی دچار میشدند نمیخواست که یکی از جنگجوترین افرادش را به این آسانی از دست بدهد. فکرش را با بلا در میان گذاشت و گفت:
- با توجه به این موضوع بهترین شخص ممکن را برای این سمت پیدا کردم. ایوان، سریعا آماده شو تا پیام صلح و دوستی ما را به آن خشمگین پرندگان برسانی!

ایوان به چپ و راست نگاهی انداخت و ملتمسانه گفت:
- ارباب خودتون گفتین ممکنه بلایی سر پیک بیاد! پس چرا اولین گزینه تون منم؟!

لبخندی شیطانی روی صورت لرد نقش بست. ایوان که اگر آب دهان داشت تا الان چند لیتر از آن را با این صحنه قورت داده بود با ترس دادامه داد:
- تازه ارباب پیک باید متناسب با پیام باشه! به نظرتون من، یک اسکلت عجیب الخلقه برای رسوندن پیام صلح و دوستی مناسبه؟! من بیشتر به این پیام میخورم که قراره بیایم دهنتون رو سرویس کنیم! پیام رسان صلح و دوستی باید مظلوم و بیگناه به نظر برسه.

با تمام شدن جملات ایوان همه نگاه ها به سمت کوین چرخید. کوین که تا الان داصت آبنباتش را لیس میزد و ردای بلاتریکس را چنگ زده بود پرسید:
-چی شده؟ چرا همه به من نگاه میکنین؟!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۷ سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۲۲:۵۵:۱۲ شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۲
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 148
آفلاین
-یاران ما هرچه زودتر چاره‌ای بیندیشید!
-ارباب من یه ایده دارم!

ناگهان همه‌ی نگاه‌ها سمت سدریک چرخید که این حرف را به زبان آورده بود.
حقیقتش را بخواهید سدریک ریونکلایی نبود. البته ریونکلایی نبودن عیب محسوب نمی‌شود ولی مشکل آنجا ست که او، علاوه بر ریونی نبودن، کلا توی باغ هم نبود!

او از اول تا آخر جنگ را خوابیده بود و به نظر نمی‌رسید حتی الان هم خواب نباشد و درک درستی از موقعیت داشته باشد.

-مطمئنی بیداری دیگه!؟
-بله کاملا بیدارم و یه ایده‌ی ناب دارم!

پسر با اعتماد به نفس جلو تر آمد و در مرکز مرگخواران، درست کنار لرد ایستاد.
-من هر وقت دچار مشکل بشم می‌خوابم. بعد که از خواب پا می‌شم می‌بینم مشکل از بس منتظر من نشسته خودش خسته شده و ترکم کرده. الانم کافیه همگیمون بخوابیم تا مشکلات خودشون حل بشن.


سدریک بعد از دادن پیشنهادش ناگهان باتری تمام کرد و همانجا روی زمین ولو شد و به خوابی ناز فرو رفت.

-کسی ایده‌ی بهتری نداره؟
-نه ارباب. اینجا حسابی دست و بالمون بسته‌ست.

لرد نگاهی به مرغان که لحظه به لحظه نزدیکتر می شدند، انداخت و چون دید هیچ راه دیگری ندارند قبول کرد.
-یاران ما به حرف سدریک گوش کنید و خودتونو به خواب بزنید.

جماعت مرگخوار فوری روی زمین دراز کشیده و خودشان را به خواب زدند.

دقایقی بعد

با خوابیدن سر و صدا ها، مرگخواران چشمانشان را باز کردند.
هیچکس در میدان جنگ نبود. به نظر می‌رسید مرغ ها خسته شده و رفته اند و از سدریک باید بابت ایده نابش قدر دانی شود.

-هورا علیه اون مرغا پیروز شدیم!
-ایول سدریک! ایول!
-دیدین گفتم هر وقت بخوابین بعد بلندشین اوضاع بهتر میشه؟
-میگم بچه ها اون چیه؟

با اشاره‌ی آیلین به دور دست ها؛ مرگخوارها فهمیدند نه تنها اوضاع بهتر نشده، بلکه بدتر هم شده بود. چون پرندگان با وسیله چوبی شبیه تیرکمانی غول پیکر به سمتشان می آمدند.

مرغان، پرندگانی بودند خشمگین!


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me







پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۳۳:۴۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6941
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه رو به دلیل کچل بودن به سربازی بردن. مرگخوارا هم همراهش رفتن. جنگ شروع می شه و لرد و مرگخوارا توسط دشمن اسیر می شن. کمی بعد توسط لشکر مرغی محاصره می شن و فرمانده اعلام می کنه که آرایش دفاعی بگیرن. ولی اینا که جنگ بلد نیستن مشغول آرایش واقعی می شن!

.......................................................


مرغ های مهاجم لحظه به لحظه نزدیک تر می شدند و شلیک های هوایی و زمینی هیچ فایده ای نداشت. مرغ ها به شکل غیر منتظره ای فرز شده بودند و جاخالی های خفن می دادند.

لرد سیاه و یارانش با سلاح سرد به جنگ مرغ ها رفتند. هر کدام هر چیزی که دم دستش بود برداشته و به سمت مرغ ها پرتاب می کرد.

لینی نیش های زاپاسش را شلیک و دو مرغ را یکجا منهدم کرد.
هکتور ایوان را از پاهایش گرفت و دو دور دور سرش چرخاند و به سمت دشمن پرت کرد.
بلاتریکس این ایده را پسندید. فورا کوین را برداشت و چرخاند و پرتاب کرد، ولی کوین همچون بومرنگی مصمم، به سمت خودش برگشت.
کوین رفتنی نبود!

درگیری ادامه پیدا کرد و ارتش سیاه کم کم خسته شد. مرغ ها آمدند و آمدند و حلقه محاصره را تنگ تر کردند. لرد سیاه که کله اش را هدف مناسبی برای نوک زدن مرغ ها می دید، بی خیال ابهتش شده بود و دو دستی سرش را چسبیده بود و فریاد زنان در صحنه جنگ به این سو و آن سو می دوید.

ارتش دشمن که عرصه را بر خود تنگ دیدند پا به فرار گذاشتند.

ارتش سیاه ماند و مقداری مرغ خشمگین!




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۰:۴۱ یکشنبه ۳۰ آبان ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۶:۴۳ شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۲
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
پیام: 1495
آفلاین
هکتور چانه اش را خاراند و گفت:
- ای بابا چقدر دشمن هست اینجا. صد رحمت به خودمون معلومه دوست کیه،دشمن کیه! اینجا همه با هم پدر کشتگی دارن!

فرمانده ملاقه را بالای سر لرد تکان داد و فریاد زد:
- ساااااااکت! همه سریعا آرایش دفاعی بگیرین!

با تمام شدن جمله فرمانده همهمه‌ای به راه افتاد. سربازها با اسلحه‌های خود در اطراف پناه میگرفتند و مرگخواران هم به سرعت به طرف کوله پشتی هایشان شیرجه زده و مشغول زیر و رو کردن آن ها شدند:
- ای بابا خط چشم من رو کی برداشته؟
- بلا میتونی برام لاک بزنی؟
- پنکک من کجاست؟

ایوان که فرمژه‌ طلایی رنگی را در دست گرفته بود با تعجب به آن نگاه میکرد و از لینی پرسید:
- الان من با این چطوری آرایش دفاعی کنم؟ مژه ندارم که من! کاش اینو با رژ لبت عوض میکردی!

در همان حال فرمانده که نظاره‌گر تلاش مرگخواران بود از سر خشم و درماندگی فریاد زد:
- شما اسرای جنگی ابله دارین چهههههه غلطییییییی میکنییییییییین؟!؟!

بلا پشت چشمی برای فرمانده نازک کرد و گفت:
- مگه خودت نگفتی برای دفاع آرایش کنیم مرتیکه پلشت؟!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۱ چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۰

مرگخواران

نارلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۶ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۰ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۲
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 93
آفلاین
مرگخواران پاهایشان خسته و شانه هایشان کوفته شده بود. آنها کاسه صبرشان لبریز شده بود، اما در همین حال هم بخاطر اربابشان تن صدایشان را کنترل می کردند تا مبادا فرمانده با ملاقه در سر او بزند.

- جناب فرمانده... قصد توهین ندارما، اما ما هم نوبتی وایسادیم هم پله پله! تازه کوه هم شدیم! میشه دیگه اون شیء خطرناک رو بذارین کنار؟

فرمانده نگاه سرزنشگرانه ای به مرگخواران انداخت.
این به چه معنا بود که آنها دستور او را نادیده بگیرند و دستور یک مامور جزء را مو به مو بی کم و کسری انجام دهند؟
او با حالت "حالا چی؟ بازم جرئت داری انجام ندی؟" ملاقه را به سرِ لرد نزدیک کرد.
- اگه تا دو ثانیه دیگه دستور منو انجام ندین، می زنم با این ملاقه کله این کچلک رو می ترکونم!
- ما را اینگونه خطاب نکنید! ما دوست نداریم!


مرگخواران که فهمیده بودند چاره ای جز انجام دستور فرمانده نداشتند، دست هایشان را بر روی سرشان گذاشتند و شروع به پامرغی راه رفتن، کردند.

- قود قود قود قودا! قود قودا!

صدا های مرغ مانندی به ‌گوش مرگخواران و فرمانده رسید.

- هوی، با شمام! هر کی نمکش گرفته صدای مرغ از خودش در میاره، همین الان بس کنه! دستور میدم بهتون!
- اما ما که صدا درنمیاریم!


اما صدا باز هم قطع نشد.

فرمانده دوباره انگشت اشاره دست آزادش را به سمت مرگخواران گرفت.
- همین الان بهتون دستور میدم این مسخره‌بازی رو تموم کنین وگرنه بدون رحم و مروت این ملاقه رو تو سر کچلک فرود میارم!

مرگخواران باز هم سرشان را با حالت بی اطلاعی تکان دادند.

تا اینکه فریاد سرباز اردنگی خورده از چند فرسخ آن ور تر به گوش رسید.
- فرمانده! فــرمــانده! نیرو کمکی های دشمن رسیدن! یه عالمم هستن! زدن حلقه‌مون رو ترکوندن! تازه مرغم هستن... به گفته خودشون یه دوز واکسن آنفولانزام زدن!


ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۱۲ ۲۳:۵۷:۱۹
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۱۲ ۲۳:۵۷:۲۳
ویرایش شده توسط نارلک در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۱۳ ۸:۴۸:۱۱


لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۳ یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۳:۰۰
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 5420
آفلاین
- هرچیزی به نوبت! پله به پله!

مرگخوارا با شنیدن "نوبت" دست از خزش برمی‌دارن و صفی رو تشکیل می‌دن که "نوبت" رو معنادار کنه. با شنیدن پله به پله هم قصد می‌کنن تا از پله‌ای بالا یا پایین برن، اما در اون دشت خبری از پله نبود. مرگخوارا به خاطر اربابشون به هر حرفی نهایت توجه رو نشون می‌دادن!
- ولی اینجا که پله نداره، از کجا بالا و پایین بریم؟

آقای سرباز اما جوابی نمی‌ده. اون از صحنه‌ای که باهاش مواجه شده بود به وجد اومده بود. چرا که یک سرباز ناچیزِ تو سری‌خور بود که همواره باید تو خط مقدم جبهه می‌بود، اما حالا جماعتی هر جمله‌ش رو اطاعت می‌کردن!

- هوی چرا خشکت زد. بگو پله کو؟
- کوه تو بیابون.
- ای بابا اینم که هر بار یه چیز می‌خواد!

مرگخوارا صف رو به هم می‌زنن و پله رو بیخیال می‌شن تا به مقصد کوه سر به بیابون بذارن، بالاخره جون اربابشون با ملاقه تهدید شده بود و باید اطاعت می‌کردن. بنابراین چرخی می‌زنن و میان مسیرو برعکس طی کنن که...

- می‌خواین با ملاقه بزنم تو سر کچل‌خان؟ قصد سرپیچی و فرار دارین؟
- ما از لقب خویش راضی نیستیم.

لرد باز هم از ترس ملاقه آروم اظهار نظر کرده بود. اما در اون لحظه دیالوگ فرمانده حائز اهمیت‌تر بود.

- ولی آقای سرباز خودش ازمون خواست!

فرمانده لرد رو با ملاقه رو سرش کشان کشان به سمت سرباز می‌بره، بعد اردنگی‌ای نثار سرباز می‌کنه و رو به مرگخوارا می‌کنه:
- من فرمانده‌م. هرچی من می‌گم گوش کنین نه یه سرباز! حالا پا مرغی پیش به سوی قرارگاه ما!




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷ سه شنبه ۶ مهر ۱۴۰۰

مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۲
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 312
آفلاین
مرگخواران که حالا شباهت زیادی به نجینی پیدا کرده بودند، در حین خزیدن برگشتند و به عقب نگاه کردند که ببینند چقدر از سربازِ ملاقه به دست و اربابشان دور شده اند.
اما بر خلاف تصورشان، سرعتشان چندان زیاد نبوده و تنها چند سانتی متر از آن ها فاصله گرفته بودند. مرگخواران به صورت سرباز مذکور که به اندازه ی همان چند سانت با صورت خودشان فاصله داشت خیره شدند.

-چیه؟!
-ببین گوش کن به من... این خزیدنه اصلا کاربردی نیستشا. شما میخواید ما سریع بریم. به نظرت مثلا... مثلا پا مرغی بهتر نیست؟
-منم موافقم. هم کار شما زودتر راه میفته، هم نمیزنین تو سر ارباب ما، هم ما بهتر چیز میکنیم... آره.

مرگخوار ایده ی بدی نداده بود. سرباز در همان حال که چانه اش را با ملاقه میمالید به فکر فرو رفت.
-خیلی خب. ببین ولی دستتون بره به سمت جیب هاتون که اسلحه ای چیزی بیرون بیارید، با تیر میزنیمتون. همه تون رو با تیر میزنم. بعد هم با ملاقه میزنم تو سر این مرده.

لرد سیاه با ناراحتی و خشم سر جایش تکان خورد.
-به حرفش گوش کنید... ما دلمون نمیخواد یک تخم مرغ بر اثر کوبش ملاقه پس کلمه مون ظاهر بشه.

مرگخواران، هیچ کدام چنین چیزی را نمیخواستند. بنابراین آماده ی پا مرغی رفتن، شدند.
-و چیزه... آقای سرباز... میگم میشه بپرسم بعد از این، قراره با ما چی کار کنید؟



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۸:۳۵ یکشنبه ۴ مهر ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۲
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 454
آفلاین
مرگخواران، مانند سربازان آموزش دیده، با نظم و ترتیب، به صف شدند از ترس اینکه ملاقه بر سر اربابشان کوفته شود، شروع به خزیدن کردند.

- ببین. داریم میخزیم. حالا، اربابمونو ول کن!
- نه خیر! تا دشمن پیدا نشه، این ملاقرو اینجا نگه میدارم.

اندک زمان هایی پیش می آمد که لرد سیاه، تا این حد بترسد. پس مرگخواران پیش خودشان، ملاقه را موجودی بسیار وحشتناک تصور کردند، که میتوانست مغز اربابشان را، از جا درآورد. پس با تمام سرعت، خزیدن را از سر گرفتند. غافل از اینکه، قرار بود داخل چاله نه... چاه بیفتند!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶ شنبه ۳ مهر ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۳۳:۴۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6941
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه رو به دلیل کچل بودن به سربازی بردن. جادوگرا و ساحره های مرگخوار هم همراهش رفتن.
جنگی شروع می شه و لرد و مرگخوارا توسط دشمن محاصره می شن. ولی دشمن که کمی از توانایی های مرگخوارا ترسیده، تصمیم می گیره حلقه محاصره رو گشاد تر کنه.

............................

با گشاد شدن حلقه، جای لرد و مرگخواران کمی بازتر شد و دست و پایشان را کش و قوس دادند و "آخیش" گفتند.

ولی قضیه برای دشمن، به این سادگی ها نبود.
نیروهای دشمن، دست های همدیگر را گرفته بودند و عقب عقب می رفتند. همینطور که دایره بزرگ تر می شد، دست های دشمن بیشتر کش می آمد و صدای مفاصلشان، ایوان را یاد پسر خاله کوچکش انداخته بود.

- ارباب، دشمن داره از هم می شکافه!

مرگخواری خنده تمسخر آمیزی کرد.
- می شکافه غلطه. وقتی سواد نداری لازمه موقعیت رو تشریح کنی؟
- راست می گه. درستش می شکوفه اس.
- نه بابا... می شاکافه منظور رو بهتر می رسونه.
- شاکاف می کنه!

مرگخوار اول متوجه شد که قضیه بی دلیل دارد از مسیر اصلی اش منحرف می شود.
- اونو فراموش کنین خب. روی اصل قضیه تمرکز کنین. ارباب... دشمن داره از هم می گسسه!

- باز غلط گفت این...

مرگخواران قصد ادامه دادن بحث را داشتند... ولی صدایی مانعشان شد.

- اگه تکون بخورین می زنم تو سرش!

همگی به سمت صدا برگشتند.
فرمانده دشمن، با ملاقه ای بالای سر لرد سیاه ایستاده بود.
- طبق محاسباتی که حین بحث شماها داشتیم به این نتیجه رسیدیم که نمی دونیم دلیلش چیه، ولی شما از این یاروی بی کیفیت حساب می برین.

-ما یارو نیستیم. کیفیتمان هم بالاست. مودب باشید.

صدای اعتراض لرد، از ترس ملاقه، بسیار ضعیف بود.

-شما اسرای جنگی ما هستین. اگه دست از پا خطا کنین، این کچله رو با ملاقه مورد اصابت قرار می دم. الان باید تا قرارگاه ما روی زمین دنبال ما بخزین! اسرا! همگی در وضعیت خزش قرار بگیرین.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.