جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  76 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  192 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  210 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  303 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  205 خواندن  1 نظر 

پاسخ: فعال ترین عضو فصل پاییز
ارسال شده در: دوشنبه 24 آذر 1404 12:47
نمایش جزئیات
آفلاین
جناب گلرت گریندلوالد. ایشون با توجه به اینکه مشغله های زیادی که داشتن واقعا وقت گذاشتن و زحمات زیادی برای سایت کشیدن. چه توی ایونت ها و جه فعال نگه داشتن تاپیک های سایت . و همچنین ناظری پر از ایده های خفن که لندن رو انقدر برای پست زدن جای جذابی کردن.

افرادی که لایک کردند

S.O.S



پاسخ: بهترین تازه وارد فصل پاییز
ارسال شده در: دوشنبه 24 آذر 1404 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
تازه وارد خوب کم نداشتیم ولی از اونجایی که تنها یک رای میشه داد من به نظرم لیلی لونا پاتر تلاش و استعداد خودش رو خیلی خوب نشون داده. با علاقه و توانایی ای که از خودش نشون داد مطمئنم آینده ی روشنی در پیش داره. ولی از صمیم قلب برای تک تک تازه واردامون آزوی موفقیت و پیشرفت روز افزون دارم.
S.O.S



پاسخ: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: دوشنبه 24 آذر 1404 11:23
نمایش جزئیات
آفلاین
زامبی غرشی خفه کرد. طلسم سوروس دست و پا هایش را بسته بود، صدایش را خفه کرده بود. چیزی که در برابر مرگخواران بود، چیزی تاریک تر از خود سیاهی بود. مرده ای که حق مردن نداشت اما دیگر زنده هم نبود...تنها یک چیز میتوانست چنین چیزی را خلق کند. طمع قدرت.

لرد تاریکی به راحتی برای جاودانگی دست به شرور ترین کارها زد تا هفت هورکراس برای خودش بسازد، ساختن چنین ارتشی چنین نامیرا و وفادار؟ چیزی بود که نزدیک ترین حرکت به سمت هدفش بود. به این راحتی نمی‌گذاشت کسی مانع اجرای نقشه هایش شود. حتی اگر آن شخص از گوشت و پوست خودش بود.

دلفی که همچنان با رنگی پریده زامبی را می‌نگریست، لرزه ای از وحشت در وجودش حس کرد. این وحشت عمیق تر از دیدن موجود رو به رویش بود‌. تصور تک تک اعضای خانواده و دوستانش به آن شکل هیولای پوسیده، بدون هیچ اختیار، فکر و یا احساسی از خودشان. تنها گوش به فرمان یک صدا؛ چیزی بود که ترس واقعی در آن خفته بود.
- پدر...مطمئنید که این بهترین راهه؟ ما همین حالاش هم بهتون وفاداریم.
- وفاداری انسانها همیشه دستخوش تغییر بوده. نمی‌دونی پیتر پتی گرو چطور به بهترین دوستاش خیانت کرد و اونهارو به کشتن داد؟ چطور اسنیپ به دامبلدور پشت کرد؟ وفاداری انسانها هیچ وقت قابل اعتماد و ابدی نیست! اگر این درس ساده رو هم ندونی چطور میتونی خودتو دختر من بدونی؟

اسنیپ وقتی حرف از دامبلدور شد لبخندش به طرز نامحسوسی برای لحظه ای محو شد. در همان لحظه ی دردناک و گذرا نا خود آگاه چشمان زیبا و معصوم لیلی در ذهنش نقش گرفت و به همان سرعت محو شد.

دلفی سرش را از حرف پدر پایین انداخت، و سکوت کرد. حقیقت رو به رویش تلخ بود اما راهی هم برای ایستادن در برابر قدرتی که لرد تاریکی داشت، نبود. فقط اگر راهی بود که میتوانست جلوی اتفاق افتادن تلخ ترین اتفاقی که متصور میشد را بگیرد...اگر کسی آنقدر قدرت و نفوذ کمک به او را داشت، شاید اوضاع فرق می‌کرد.

افرادی که لایک کردند

S.O.S



پاسخ: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 24 آذر 1404 11:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

پروفسور دامبلدور به هر طریقی که بود اعضای محفل رو ترغیب میکنه که گریمولد رو تبدیل به موزه و محل گردشگری کنن تا از این صنعت در آمد زایی کنن. هرچند اونا با روش خاص خودشون میخوان توریست جذب کنن و به عنوان اولین شکار به سراغ سوروس اسنیپ که از جلوی درب اونجا رد میشد، میرن. در ابتدا سوروس علاقه ای نداره ولی با آوردن اسم لیلی، کاری میکنن با پای خودش وارد خونه گریمولد بشه. در اونجا نه تنها دامبلدور صد گالیون ناقابل از اسنیپ می‌گیره، بلکه تازه اسنیپ میفهمه این لیلی اون لیلی نیست! سوروس که در حال ترک گریمولد بود، کوین جلوش رو برای گرفتن عکس یادگاری میگیره و دامبلدور از همون فرصت برای گیر انداختن اون استفاده میکنه. اسنیپ که میبینه دیگه گالیون هاش رو پس نمیدن تصمیم میگیره حداقل یه دوری توی گریمولد بزنه و از اونجا اطلاعات بدست بیاره تا بلکه گالیون هایی که داده هدر نره. ولی خب اونطور که انتظار داشت تور هیجان انگیزی هم نبود. لیلی لونا پاتر که انتظار داشت خود لیلی خالی باشه نبود، یه اتاق کاملا خالی، جوزفین که تنها شباهتش به لیلی چشمای سبزش بود و حالا هم تابلوی مادر سیریوس که ازش خوشش اومده بود‌. و در آخر هم ریگولوس که با عطرش سعی کرد حواس اسنیپ رو پرت کنه و با اون شدت عطر خفه اش کنه.


اسنیپ که دیگر با آن سوال آخر دامبلدور صبرش به آخر رسید، با تکانی به ردای سیاه دنباله دارش، به سمت در رفت. اما چیزی که نمیدانست این بود که شاید توانسته باشد با پای خودش وارد شود اما خروجش قرار نبود با پای خودش باشد. دستی از پشت روی شانه اش قرار گرفت که بیشتر شبیه گرفتن یقه اش بود.
-بابا جان کجا با این عجله؟ چجوری این گالیون هارو حلال خرجش کنیم اگه با این نارضایتی بری تهشم به تور گردشگریمون ۲ ستاره بدی؟ بیا بریم بقیه آثار تماشایی رو نشونت بدم.

سپس منتظر جواب نماند، دست اسنیپ را گرفت و به سمت مقصد بعدی برد که باز ریگولوس غش کرد.
- خب بابا جان میشه از همینجا هم شروع کنیم. اینی که میبینی دیگه تبدیل به یکی از سرگرمیای اینجا شده. شب تا صبح درحال غش کردنه البته آپشنای دیگه ای هم داره که اگر بخوای میتونی با خودت یادگاری ببریش.

اسنیپ با نگاهی خیره به دامبلدور کاملا فهماند که تنها چیزی که میتوانست برایش آنقدر جالب باشد که با خود ببرد چیزی نیست جز خود لیلی. دامبلدور نمیتوانست بگذارد نقشه اش با شکست مواجه شود پس خواست جای دیگری را به اسنیپ نشان دهد که ناگهان مهمان ناخوانده ای وارد شد. قطعا او شکار بعدی برای بازدید از تور گریمولد بود.

افرادی که لایک کردند

S.O.S



پاسخ: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: یکشنبه 23 آذر 1404 17:04
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

بعد از شکست نقشه کلاه گیس میوه ای برای لرد ولدرمورت این بار گلرت با نقشه ای زیرکانه برای مو دار شدن لرد تصمیم گرفت چند لول این اقدام را پیشرفته کند. حالا چطور؟ با متقاعد کردن (رشوه دادن) پزشک متخصص کاشت مو برای کاشت پیاز مو با قدرت کنترل افکار لرد ولدمورت. دکتر پیشنهاد داد اون پیاز های مو باید از مغز دو نفر از افراد وزارتخونه استخراج بشه. از این طرف گلرت که ایده ی بهتری داشت تصمیم گرفت با یه تیر دو نشون بزنه و از همون اول کار مغز خود لرد رو هدف گرفت. برای بدست آوردنش هم مستقیم به خونه ی ریدل ها برگشت. اما متاسفانه تمام تلاش هاش برای وسوسه ی لرد و بردنش به مطب دکتر ناکام موند. بعد از رفتن لرد لیلی لونا پاتر که به شکل مرموزی ظاهر و بعد غیب شد، باعث شد گلرت عمیقا به فکر فرو بره و درباره ی نقشه ش، تجدید نظر کنه.


- هومم اگر لرد به خاطر کله پاچه نمیاد باهام پس باید حتما راه دیگه ای باشه.

مدتی همانجا روی تخت ماند و در سکوتی عمیق، به فکر فرو رفت. در همان لحظه تام که برای آب دادن گل داخل اتاق پسرش وارد شد، با گلدان زیبای شکسته روی زمین مواجه شد. سپس نگاهش به تنها شخصی که در اتاق بود افتاد.

- به مرلین که من نبودم. من از وقتی اومدم دست به سیاه سفید نزدم.

اما تام که کس دیگری را در اتاق نمیدید همچنان چشمانش را تنگ کرد و با شک به گلرت خیره شد. گویی مانند پدر روحانی منتظر اعتراف گرفتن از او بود.
گلرت هم که خوب میدانست تام متقاعد بشو نیست، تصمیم گرفت گناه نکرده را گردن بگیرد تا بلکه زودتر قضیه خاتمه یابد.
- آره اصلا شما درست میگید...من بودم با اینکه قصدی نداشتم خودم یدونه جدیدشو براتون میگیرم خوبه؟

تام سرش را به نشانه نفی تکان داد.
- کافی نیست.

ناگهان ایده ای به ذهن گلرت رسید.
- یه گلدون نو به علاوه ی مو دار شدن پسرتون؟

این ایده وسوسه کننده تر از آن بود که بخواهد دست رد آن بزند. بعد از همه او پدری دلسوز بود که انواع کود ها و گیاهان موثر را برای دوباره مو دار شدن کله ی کچل تک پسر عزیزش امتحان کرده بود، اما دریغ از یک تار مو!

- ایده ای داری؟

پس از مدتی گلرت ماجرای کاشت مو توسط پزشک متخصص را برای پدر لرد تعریف کرد. صد البته که نقشه ی بخش کنترل افکار را ذکر نکرد بلاخره این نقشه ی محرمانه ی گلرت بود. نقشه این بار کمی ساده تر بنظر میرسید. استفاده از عضوی از خانواده برای راضی کردن لرد از آنجا که لرد دیگر به گلرت اعتماد نداشت و به حرفش گوش نمی‌داد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط تام ریدل در 1404/9/23 17:18:44
S.O.S



پاسخ: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 14 آذر 1404 10:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ممخ ها، با فریادی پر شور قد قد کنان بالا و پایین پریدن، بعضا بهم پریدند و چند تن مجروح شدن بعض دیگر طی نسل کشی غیر عمدی تخم مرغ های دیگران را زیر پرش های پر هیجانشان له کردند.

در پی این شوک بزرگ، مرغ ها لحظاتی برای غم از دست رفته ها جمیعا سکوتی کردند.

- اشکال نداره فردا بهترشو میزاییم.

ممد دو زرده بالی روی بال هوشنگ گذاشت تا به رفیق خود دلداری بدهد.

- مرغ های مرگخوار ما! خودتون رو جمع و جور کنید الان وقت عزاداری نیست. یارانم به زودی به اینجا میرسن خودتون رو باید آماده نبرد کنید تا...

لرد لحظه ای مکث کرد.
- اون مرغ بریون ما کوش؟

هوشنگ که غم از دست دادن تخم مرغای بیچاره، افسرده اش کرده بود، طی حرکتی از جان گذشته، خودش را در ماهیتابه داغ انداخت و سرخ کرد. مرغ دیگر که دوست نزدیکش بود با اندوه سری تکان داد و مرغ تازه سرخ شده را جلوی لرد سیاه سرو کرد، تا خون دوست همرزمش به هدر نرود.

- بهتر شد. حال، بال هایتان را شانه بزنید، پنجه ها و نوک هایتان را تیز کنید، امروز برایتان روز سرنوشت سازی خواهد بود.

دقایقی بعد جلوی مزرعه ی مرغ ها...

- حالا به نظرتون از کدوم در بریم؟
- چرا اصلا از در بریم؟ نمیشه از سقف بریم غافلگیر شن؟
- من بیلمم آوردم اگر بحث عنصر غافلگیریه، میشه توی زمین تونل حفر کنیم به سمت داخل.
- ...فکر نمیکنی یه چندسالی اینطوری طول بکشه؟

تام لحظه ای در فکر فرو رفت. قطعا حق با بلا بود و اگر دیر میرسیدند ممکن بود چشمانش دیگر برای تجدید دیدار با پسرش سوی کافی نداشته باشد.
- منطقی بود. پس از سقف میریم؟
S.O.S



پاسخ: تاريخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 23 آبان 1404 19:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه آخر کلاس تاریخ جادوگری:

در میان بیابانی پر زباله که یک بوته خار در آن، از این سو به آن سو حرکت می‌کرد، زن و مردی نشسته بودند. خار مذکور با وزش باد، محکم به صورت مرد برخورد کرد. مرد که بسیار روی صورت جذابش حساس بود و سالی هزاران پوند صرف روتین پوستی‌اش می‌کرد، جیغی کشید که توسط صدای بوق ماشین‌های سنگینی که از پل بالای سرشان عبور می‌کردند، خفه شد.
- زن، آخه اینم سفر بود مارو آوردی؟ مثلا می‌تونستیم کنار رود نیل توی مصر نشسته باشیم و با ابوالهول شوخی دستی کنیم یا حتی از آبشار نیاگارا سُر بخوریم بیایم پایین و آب‌بازی کنیم. جا قطع بود آوردی‌مون وسط این خشکسالی؟ آخه خود مردم اینجا از کشورشون فرارین بعد زن ما دلش هوای رودخونه جاجرود کرده! توئه بریتانیایی‌الاصل، بابات سالها قبل میومد اینجا ماهیگیری یا مامانت؟!

مروپ در حالی که وسط بستر خشک رودخانه نشسته بود و دعا می‌خواند، با غم و اندوه گفت:
- انقدر غرغر نکن مرد! دعاتو بخون زودتر بارون بیاد بلکه بعدش بستر این رودخونه خشک و سدش پر آب بشه و بتونم ازش برات ماهی بگیرم. مگه نگفتی برای یکشنبه آخر هفته ماهی کبابی مامان‌پز می‌خوای؟

تام که اول زمستان، زیر ضلع آفتاب نشسته بود و حسابی هم گرمش بود، سرش را چندبار به سنگی کوبید.
- با دعا درست نمی‌شه خب! گاد، سالازار، مرلین و حتی ارو ایلوواتار و خلاصه هر کی دیگه که بهش اعتقاد داری، خودشون از این کشور فرارین! اصلا کل جهان، توی گوگل‌مپ اینجارو می‌بینن سریع اسکرولش می‌کنن! پاشو بریم زن تا نیومدن مارو هم به عنوان اجنبی ببرن اونجایی که ماروولو، لاستیک کهنه انداخت! الاناست که از این دود و دم و آلودگی هوا بیفتم بمیرم بمونم روی دستت‌ها! اوهو اوهو اوهو!


مرد خودش را روی زمین انداخت و ادای غش کرده‌ها را در آورد. وقتی متوجه شد که همسرش هیچ اهمیتی به او نمی‌دهد و همچنان مصممانه دعا می‌خواند، آهی از نهادش بیرون آورد و با کت و شلواری خاکی، از جایش برخاست. تلفن همراه‌ هوشمندش را از جیبش بیرون آورد و در چت جی پی تی و اخبار مربوط به منطقه سرچی کرد و اطلاعات سیاسی‌اش را افزایش داد. از آنجایی که تام ریدل برعکس عده‌ای، اخبار را همراه ساندیس مطالعه نمی‌کرد، خیلی زود متوجه فکت‌های تاریخی جالبی شد.
- یافتم... یافتم! مروپ؟ اون زمان‌برگردون جهیزیه‌ت که جدت بهت داده بود دم دستته؟
- آره. چطور؟
- یه لحظه بده بیاد.

مروپ زمان‌برگردان عتیقه سالازار اسلیترین را از دور گردنش باز کرد و به دست تام داد.
- روش خط و خش نیفته‌ها شوهر مامان! نیفته از دستت زمین! هوووی! درست نگهش‌دار توی دستت! آهای کجا سرتو انداختی داری می‌ری؟!

قبل از آنکه مروپ بتواند جلوی تام را بگیرد، وی، زمان برگردان را دور گردن خودش انداخت و چند صد هزار دور چرخاند و ناگهان...

۱ دی ۱۲۸۰!

تام در کوچه‌ای خاکی و تنگ ایستاد. با احتیاط فلش گوشی‌اش را روشن کرد و پس از کمی جستجو در میان‌ خانه‌های داخل کوچه به مقصد مطلوبش رسید. پشت در یکی از خانه‌ها که به شکل عجیبی با معماری هندی ساخته شده بود، متوقف شد. به سمت دیوار آجری رفت و به سختی از آن بالا رفت و از آن سر دیوار به آهستگی به پایین پرید. با کمی جستجو در حیاط خانه، اصطبل خرها را پیدا کرد.
- کیش کیش... بیدار شین! من اهل حیوان‌آزاری نیستم آخه روحیه حساسم نمی‌ذاره از این کارا کنم. پاشین با زبون خوش برین بیرون. نگاه وایساده یونجه می‌خوره! آخه خر نفهم می‌گم حالا دیگه آزادی وایسادی برا من یونجه می‌خوری؟ برو ببینم!

تام، به زور، خر‌ها را از طویله بیرون انداخت. بعد در حالی که بینی‌اش را گرفته بود و اه و پیف می‌کرد، از داخل جیبش مقدمه‌ای که برای پخت کباب با خود آورده بود را بیرون آورد. یک عدد فندک! یکی از کاه‌های روی زمین را برداشت و جلوی چشمش گرفت.
- پروردگارا، تو خودت شاهدی که من قصد مشنگ آزاری نداشتم ولی اینا دیگه جدی جدی مشنگن! اصلا فکرشو کن همین یه پر کاه می‌تونه چه انسان‌هایی رو نجات بده و چه رویاهایی رو زنده کنه. آره باید اینکارو کنم... باید اینکارو کنم... باید...


فندک را زیر پر کاه خشک گرفت؛ با یک چشم بهم زدن شعله‌ور شد. با وجود بوی نامطبوع داخل طویله، به سختی نفسی عمیق کشید و جسارتش را جمع کرد. لحظه‌ای بعد، پر کاه را میان تپه‌ای کاه خشک انداخت. خیلی زود آتشی شعله‌ور شد و کم کم زبانه‌هایش به چوب‌های دیواره اصطبل چنگ زد و آن‌ها را بلعید.

مأموریت انجام شده بود.

تام به سرعت از داخل طویله بیرون آمد. قبل از رفتن، جلوی در خانه مجاور طویله ایستاد و گوش داد.

- خب امشب نوبت کی بود که بهم ملحق بشه؟ بین این همه دوشیزه محترمه مکرمه کدومو انتخاب کنم؟ حاج خانم چادر گل بنفش، بدو بیا جلو که امشب تا صبح قراره گل‌های باغچه رو آب بدیم!

حاج خانم چادر گل بنفش در حال جلو آمدن بود که همان لحظه یکی دیگر از حاج خانم‌های جمع در حالی که قیافه‌اش شبیه تابلو جیغ ادوارد مونک شده بود، فریاد زد:
- اوا خدا مرگم بده حاجی! دیوار خونه آتیش گرفته! خاک به سر شدیم! فرار کنید!

تام که به صدای جیغ و فریاد داخل خانه گوش می‌داد، با لبخندی شادمانه، دوباره زمان‌برگردان دور گردنش را چندین دور چرخاند و به زمان حال برگشت.

برف سنگین اما زیبایی، منظره اطراف رودخانه پرآبی را چشم‌نواز و رازآلود کرده بود. هوا سرد بود اما تابش گرم نور خورشید، صورتش را نوازش می‌کرد. دستانش را زیر نور گرفت و نفسی کشید. هوا سبک و پاک بود. به صدای رودخانه گوش سپرد و لحظه‌ای چشمانش را بست.

- وای تامی عجب رودخونه پرآبیه... چقدر تمیزه! حتی تو بریتانیام همچین رودخونه زلالی پیدا نمی‌کردیم! قبول داری؟

تام چشمانش را باز کرد و لبخندی زد.
- واقعا که عالیه عزیزم. اصلا انتظار نداشتم برای سفر، به همچین کشور زیبایی بیاری‌مون. یکم گرفتن بلیطش بخاطر حجم سفرها و توریست‌پذیری بالاش سخت بود، ولی ارزششو داشت.

با صدای غرغر شکمش، فندکش را از جیبش بیرون آورد. ماهی‌هایی که مروپ با ادویه‌های ایرانی مزه‌دارشان کرده بود، آماده کباب‌شدن بودند.


پیام اخلاقی داستان:

در مصرف آب صرفه‌جویی کنید!

افرادی که لایک کردند

S.O.S



پاسخ: هاگوارتز‎‌ شناسی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 آبان 1404 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه آخر کلاس هاگوارتز شناسی:

1.
سنت‌ها و آیین‌های هاگوارتز، مانند جشن‌های سالانه، مسابقات کوییدیچ و جام گروه‌ها، نقشی اساسی در شکل‌گیری هویت جمعی و حفظ روح این مدرسه دارند. از همان آغاز، هنگام گروه‌بندی، جادوآموزان درمی‌یابند که در هاگوارتز تنها یادگیری جادو و مهارت اهمیت ندارد، بلکه تلاش برای افتخارآفرینی برای گروه خود نیز بخشی از مسیر رشد آنان است. همچنین مراسم پایان سال نیز به آنها می‌آموزد که دستاورد‌های گروهی‌شان همواره دیده شده و مورد تجلیل همه گروه‌ها و اساتید قرار می‌گیرد تا انگیزه‌ای برای تلاش دوچندان‌شان در سال‌های آینده باشد.

این رقابت‌ها حس همکاری، اتحاد و مسئولیت‌پذیری را در میان اعضای هر گروه تقویت می‌کند و باعث می‌شود جادوآموزان در کنار دوستانی که با آنان در یک خوابگاه و کلاس حضور دارند، شور و انگیزه‌ بیشتری برای پیشرفت و سربلندی گروه‌شان پیدا کنند. بدین ترتیب، پیوندی عاطفی میان جادوآموزان و فضای مدرسه شکل می‌گیرد.

زندگی در قلعه‌ای که جادوآموزان در تمام سال تحصیلی به طور شبانه‌روزی در آن اقامت دارند، به آن‌ها احساسی شبیه به داشتن خانه‌ای دوم می‌بخشد؛ خانه‌ای که در آن می‌آموزند رقابت سالم، همدلی و تلاش جمعی بخشی از زندگی روزمره است. افزون بر این، مسابقاتی مانند جام سه‌جادوگر، نه تنها صرفاً یک رقابت درون‌مدرسه‌ای نیستند، بلکه زمینه‌ساز اتحاد میان چهار گروه‌ و حتی میان مدارس جادویی و به طور کلی جادوگران می‌باشند.

در نتیجه، این آیین‌ها نه‌تنها باعث پویایی، نشاط و جلوگیری از یکنواختی زندگی در قلعه می‌شوند، بلکه هویت مشترک و روح همبستگی هاگوارتز را زنده نگه می‌دارند. به همین دلایل، حفظ و تداوم این سنت‌ها برای بقای روح مدرسه و پیوند میان جادوآموزان با هاگوارتز به یک اصل ضروری تبدیل می‌شود.


2.
شاید عموم افراد، تام ریدل را یک مشنگ تنها در هاگوارتز تصور کنند که به دلیل نداشتن قدرت جادویی، هرگز توسط دیگران جدی گرفته نمی‌شود اما واقعیت کاملا متفاوت است. تام شاید یک مشنگ باشد اما یک مشنگ اسلیترینی بودن هم حتی امتیازاتی دارد که او را یک سر و گردن از مشنگ‌های معمول کوچه و بازار بالاتر می‌برد.

و یکی از این امتیازات عضویت در تیم کوییدیچ پیامبران مرگ است!

- آقا، یه نگاه به قیافه من بندازین.

گلرت و بلا و بارون خون‌آلود، به طور هماهنگ یک عدد نگاه به قیافه تام انداختند. بلا سوتی زد و گلرت نیز همزمان یک عدد چشمک حواله تام کرد. بارون‌ خون‌آلودم کار خاصی نکرد. چه انتظاری دارید خب؟ بنده‌ سالازار تکان بخورد بارون خون جاری می‌شود پس مجبور است ساکن بماند دیگر!

- ببینید من با این هم کرامت، حقانیت و دافیت موندم گوشه تالار اسلیترین دارم خاک می‌خورم! این مروپم که چند وقته ولم کرده رفته معلوم نی کجا! دوستان، هر حال ما هم تیمی هستیم و همگی نون و نمک چوب و فلک مروپو خوردیم. بیاین حالا که نیست برا من زن پیدا کنین. مرسی.

گلرت خواست بگوید که "من اگر زن پیدا کن بودم که برای خودم پیدا می‌کردم و نمی‌رفتم دامبلدور را بگیرم" که بلا با یک لبخند پر احساس از گلرت پیشی گرفت و گفت:
- حتما عزیزم. اصلا من همیشه آرزو داشتم امروز برسه که بتونم یه مادرشوهر جدید برا خودم دست و پا کنم. بریم برات زن پیدا کنم قربونت برم من.

یک ساعت بعد، جایی متروکه در سیاه‌چال قلعه:

- مامانو رو حساب کی می‌خوای ول کنی بری مروپی، ها؟ روزایی که خونه نیستی ماها پارتی می‌کنیم مروپی جان! وای...
- نرو مروپییییی!
- چه ملاقه‌ای داری...
-مروپییییییی!

راهب چاق در حال به چالش کشیدن استعداد‌ خوانندگی‌اش، نه در گروه کُر کلیسا بلکه این‌بار در جشن پر از طرب آخر سال هاگوارتز، در میان ارواح نقره‌ای بود. وی که جو مجلس او را حسابی فراگرفته بود، میکروفون را رو به حضار گرفته و با هر مروپی گفتن‌شان یک قر ریز به آن کمر چاق می‌داد.

- الان اینجا باید زن پیدا کنم؟ حس نمی‌کنی اینا همه چند قرن قبل مردن بلا؟!
- عزیزم، از قدیم و ندیم گفتن یه مادرشوهر خوب یه مادرشوهر مرده‌ست. دست بجنبون تا مخ همه روح ساحره‌‌های خوشگل جمعو راهب چاق نزده!

بلاتریکس، بلافاصله قبل از اعتراض دوباره تام، دست و پای او را با یک دست گرفت و به راحتی بالای سرش برد و با یک پرتاب صد امتیازی، وی را وسط گروهی روح/ساحره رقصنده که چراغ دیسکوی آینه‌ای سقف، نور‌های رنگارنگ روی جسم شفاف‌شان می‌انداخت، پرتاب کرد.

- اوه خدای من! این از کجا اومد!

این صدای بانوی خاکستری بود که با دیدن تامی که از میان جسمش عبور کرده و حالا کف زمین شبیه ساعت‌های یکی از نقاشی‌های سالوادور دالی، ولو شده بود، به گوش رسید.

میرتل که گویی منتظر فرصت بود تا بساط آبغوره‌گیری را به راه بیندازد، نشست کنار جسم تام و ناله و فغان سر داد.
- وای خاک بر سر شدیم. جوون مردم از دست رفت! نگاه چقدر خوشگل بود... حیف نبود به این زودی بمیره؟ البته وایسا... اگر بمیره که می‌تونه دستشویی منو باهام شریک بشه خب! چی از این بهتر؟ بمیر بمیر بمیر!

میرتل از جایش برخاست و با لگد‌هایی که از بدن تام عبور می‌کرد شروع به کوبیدن در صورت وی کرد. تام که گویی با هر لگد یک پارچ آب یخ رویش می‌ریختند از جایش برخاست و تلاش کرد از لگد‌های میرتل دور شود.

- باو... ولم کن! من زن روح نمی‌خوام! من یه داف هات می‌خواستم ولی اونا یه روح یخ بهم غالب کردن!

تام خواست که فرار کند اما ناگهان با چهره زیباروی بانوی خاکستری مواجه شد که ریز ریز به لگد‌های میرتل به تام می‌خندید. ناگهان متوجه شد که که بانو، چه شباهت کم‌نظیری به سیسیلیا دارد ها! پس یک دل نه صد دل عاشق مرحومه مغفوره شد.
- وای قربون خنده‌هات بشم من، بانو! الهی بمیرم، عزرائیلم تو باشی، بانو! زن من می‌شی؟ پاره تن من می‌شی؟

میرتل با شنیدن خواستگاری تام از هلنا ریونکلاو آنقدر دچار حس ناکافی بودن شد که با جیغ بلندی تمام حاضران مهمانی را از جا پراند.
- تام ریدل می‌خواد با بانوی خاکستری شبح برج ریونکلاو ازدواج کنه! چه غلطا! یه زنده رو چه به ازدواج با یه مرده؟!

بارون خون‌آلود که خبر ناگوار میرتل را به وضوح شنیده بود در حالی که پشت میز شام کپک‌زده مهمانی نشسته بود از جایش برخاست و در حالی که مقادیر بسیاری خون از بدنش روی زمین می‌چکید و زنجیر‌های ندامت آهنینش روی سنگ‌های خاک‌آلود کشیده می‌شد، بالای سر تام حاضر شد.
- حالا قرار شد بیای مهمونی ارواح که زن بگیری اما قرار نشد بیای اکس سابق مارو بگیری ملعون!

تام که روحش هم خبر نداشت بانوی خاکستری اکس سابق بارون است، خواست بگوید غلط کردم که دیگر خیلی دیر بود. حالا میرتل و بارون، همزمان به او لگد می‌زدند و راهب چاق روی ریتم‌شان آواز می‌خواند و نیک‌ تقریباً بی‌سر هم کنارشان با بانوی خاکستری تانگو می‌رقصید.

به هر حال این هم یک جور جشن بود مخصوصا برای ارواحی که معمولاً تنوع چندانی در جشن‌های پایان ترم هاگوارتزشان نداشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S



پاسخ: کلاس‌های عملی هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 آبان 1404 00:53
نمایش جزئیات
آفلاین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


پاسخ: بچه‌های باحال اسلیترین
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 آبان 1404 00:50
نمایش جزئیات
آفلاین
اما در میان آن جادوآموزان، فردی حضور داشت که جادوگر نبود و حتی حضورش هم در آن مدرسه به اختیار خودش نبود. در حالی که سایه‌ای چهره‌اش را پوشانده بود، با صدایی سرد و آرام زمزمه کرد.
- اوه... درست شنیدم؟ جادوگران خودبرتربین بالاخره از رقابت خسته شدند؟

صدای تام ریدل سینیور در فضای زیرزمین پیچید و به گوش جادوگران و ساحره‌هایی رسید که در تاریکی پنهان شده بودند. او آرام، با قدم‌هایی سنجیده پیش رفت و پشت میزی گرد از چوب گردو نشست.
- اما صبر کن ببینم... جادوگری که رقابت نکنه و برتریش رو نشون نده، به چه دردی می‌خوره؟ چطور می‌خواد قدرت و تواناییش رو به بقیه جادوگرا ثابت کنه؟ ذات شما با جادو تنیده شده و به قول خودتون، جادو یعنی قدرت؛ و قدرتی که به کار گرفته نشه، هیچ ارزشی نداره.

لبخند کجی بر لبانش نشست؛ لبخندی که چهره‌ی زیبا و جذابش را به چیزی شیطانی بدل می‌کرد و او را بیش از پیش شبیه پسرش، لرد سیاه می‌نمود.
- شما محکوم به رقابتید و رقابت، علاوه بر ثمره قدرت که همتون ذاتا دنبالشین، با خودش حسادت هم به همراه میاره.

به‌نظر می‌رسید که تام ریدل سینیور، به‌عنوان یک ماگل ناتوان در میان هزاران جادوگر قدرتمند، راز بقا را به‌خوبی آموخته بود: ایجاد تفرقه میان گونه‌ای دیگر برای نابودی آنان و باقی ماندن نژاد خودش.

افرادی که لایک کردند

S.O.S