هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱:۱۷ یکشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۰

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۷:۰۰:۰۸
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 118
آفلاین
پیش نوشت: این پست پس از مطالعه‌ی ده‌ها سوژه در انجمن‌های مختلف، توسط هوش مصنوعی نوشته شده است.
***


بعد موش کور یه چیزی از مرگخوارا طلب می‌کنه که هیچ موش کوری نمی‌خواد (خخخخخ) بعد مرگخوارا دور هم جمع میشن و میگن حالا کی این چیزو پیدا می‌کنه؟ بعد هیشکی داوطلب نمی‌شه (خخخخ) و بلاتریکس که خیلی خشن و عصبانیه به تهدید متوسل می‌شه (خخخخ) و مرگخوارا به صورت تصادفی یکی دو نفر رو هول می‌دن جلو. بعد اون دو نفر خیلی اعصابشون خورد می‌شه ولی چون بلاتریکس خیلی خشن و عصبانیه (خخخخ) کسی جرات اعتراض پیدا نمی‌کنه. بعد اون دو نفر می‌رن سراغ چیزی که موش کور طلب کرده. بعد به یک موش بینا می‌رسن که اون چیره رو داره. بعد موش بینا باهاشون حرف می‌زنه (خخخخ) که این حتا توی دنیای جادویی هم عجیب و خلاقانه است. اون به مرگخوارها می‌گه که در ازای چیزش، یه چیز دیگه می‌خواد. مرگخوارها می‌پرسن چی؟

موش بینا فکر می‌کنه و یک چیز تصادفی طلب می‌کنه که هیچ موش بینایی نمی‌خواد (خخخخ) بعد مرگخوارا دور هم جمع میشن و میگن حالا کی این چیزو پیدا می‌کنه؟ بعد هیشکی داوطلب نمی‌شه (خخخخ) و بلاتریکس که خیلی خشن و عصبانیه به تهدید متوسل می‌شه (خخخخ) و مرگخوارا به صورت تصادفی یکی دو نفر رو هول می‌دن جلو. بعد اون دو نفر خیلی اعصابشون خورد می‌شه ولی چون بلاتریکس خیلی خشن و عصبانیه (خخخخ) کسی جرات اعتراض پیدا نمی‌کنه. بعد اون دو نفر می‌رن سراغ چیزی که موش بینا طلب کرده.

تا این جا همه چی خوب پیش رفته! اگرچه هیچ اتفاقی نیفتاده و تا ابد هم نمیفته، اما عوضش سوژه گیر نکرده و راحت می‌شه ادامه داد. چی از این بهتر؟ بعد این جا یه تازه وارد پست می‌زنه و سوژه رو از مسیر خارج می‌کنه. بدین شکل که شخصیت خودش میاد وسط و چیزی که موش بینا طلب کرده رو با ژانگولربازی جور می‌کنه و سوژه رو از مسیر درست خارج می‌کنه و گلاب به روتون یکمی پیش می‌برتش (بی ادب! )

جای نگرانی نیست! در این جا یک مرگخوار با تجربه سر می‌رسه و سوژه رو از این انحراف بزرگ نجات می‌ده و یک چرخه‌ی نامتناهی جدید براش تعبیه می‌کنه:

لرد که آبش تامین شده، یک چیز دیگه می‌خواد. بعد مرگخوارا دور هم جمع میشن و میگن حالا کی این چیزو پیدا می‌کنه؟ بعد هیشکی داوطلب نمی‌شه (خخخخ) و بلاتریکس که خیلی خشن و عصبانیه به تهدید متوسل می‌شه (خخخخ) و مرگخوارا به صورت تصادفی یکی دو نفر رو هول می‌دن جلو. بعد اون دو نفر خیلی اعصابشون خورد می‌شه ولی چون بلاتریکس خیلی خشن و عصبانیه (خخخخ) کسی جرات اعتراض پیدا نمی‌کنه. بعد اون دو نفر می‌رن سراغ چیزی که لرد طلب کرده. پیداش که می‌کنن، اون چیز می‌گه من نمیام باهاتون. این که اون چیزه حرف می‌زنه حتا توی دنیای جادویی هم عجیب و خلاقانه است. (خخخخ) بعد مرگخوارا اصرار می‌کنن که بیا. بعد اون چیز براشون شرط می‌ذاره که بیاد.

بعد مرگخوارا دور هم جمع میشن و میگن حالا کی این چیزی که اون چیز شرط کرده رو پیدا می‌کنه؟ بعد هیشکی داوطلب نمی‌شه (خخخخ) و خلاصش کنیم، مرگخوارها هی وارد این شرط‌های تودرتو می‌شن و با تکرار این حلقه، خواسته‌های لرد رو فراهم می‌کنن.

بعد از چهار پنج سال که خارج از دنیای رول می‌گذره، ماروولوی کودن از راه می‌رسه و اون هم درست مثل اون تازه وارد، گلاب به روتون، سوژه رو پیش می‌بره. (بی‌تربیت! ) و با این کار عملا اون رو منحرف می‌کنه و دیگه ادامه دادنش حال نمی‌ده. به این صورت:

تمام خواسته‌های لرد برآورده شده و اون الان یک لرد جنگلی درست و حسابی شده. لرد که می‌بینه دبدبه و کبکبه‌ای پیدا کرده، تاجگذاری می‌کنه.

- هم‌اکنون، ما خودمان را سلطان جنگل اعلام کرده و شیر را مخلوع اعلام می‌کنیم. (این شکلک بعد از دیالوگ های لرد ... خخخخخخ)

مرگخوارها همگی به پاچه‌خواری روی می‌آورند. (خخخخخ)

- احسنت! احسنت!
- احسنت و کوفت! ما رعایایی می‌خواهیم!
- ما رعیتتون هستیم دیگه ارباب!
- خیر! ارباب جنگلی، رعیت جنگلی می‌خواهد.
- خوب ما هم جنگلی هستیم دیگه!
- خیر ... جنگلی این است!

مرگخواران مسیر انگشت لرد را دنبال کردند. پلاکس که خیلی خیلی دوست داشت بهترین و نزدیک‌ترین مرگخوار اربابش باشد، فورا سعی کرد خودش را به «این» تشبیه کند. لحظاتی بعد، او به صورت برعکس از شاخه‌ی درخت آویزان بود و قلمویش را مانند موز در حلق خود فرو کرده بود. باقی مرگخواران نیز چاره‌ای جز در پیش گرفتن راه او نداشتند.



پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۴:۱۱:۴۲ یکشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۹:۰۷
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 167
آفلاین
-تو میدونی از کجا میشه عصا پیدا کرد؟
- نه، یعنی چقدر باید راه بریم تا به عصا برسیم؟

هکتور پاتیلش را بلند کرد و به سدریک اشاره کرد تا بلند شوند. اگر همین جا مینشستند عصا از آسمان برایشان نمیبارید. البته، شاید هم میبارید. احتمالات را نباید دست کم گرفت.
سدریک خمیازه ای کشید و بلند شد، به هکتور نگاه کرد تا بفهمد از کدام جهت باید بروند و قبل از اینکه برگردد و هکتور را ببیند عصای فلزـی روی سرش افتاد. گفتیم که، نباید احتمالات را دست کم گرفت، هر لحظه امکان بارش عصا وجود دارد.
عصا روی سر سدریک فرود آمد.
-آخ!

و سدریک روی زمین افتاد. هکتور صدایش را شنید و برگشت و با دیدن سدریکِ روی زمین افتاده تعجب نکرد، سدریک همیشه روی زمین رها بود، مشکل صدای افتادن و برخورد چیزی با سر سدریک بود، یک عصا؟ هکتور به سمت عصا رفت و بالا را نگاه کرد.
-این عصا اینجا چیکار میکنه؟
-از آسمون خورد تو سرم.
- این منطقیه؟

و به سمت عصا رفت و قبل از اینکه آن را لمس کند صدایی آشنا آن دو را به خود آورد.
- امم... هکتور؟ میشه عصا رو بفرستی بالا؟

هردو نفر به بالا نگاه کردند و پیتر را دیدند، پیتر با همان لباس همیشگی اش روی شاخه یکی از درخت های بلند و بالای آنجا نشسته بود و خیره به آن ها نگاه میکرد.
-تو اونجا چیکار میکنی؟ عصات خورد تو سرم! خواب از سرم پرید!
-هومم.. اومده بودم برای ایزابلا دوست پیدا کنم. شرمنده.
-ایزابلا؟
-ایزابلا، سیبم. این.
و سیب را به آن ها نشان داد.

-حالا میشه عصامو بدی؟

هکتور و سدریک به هم نگاه کردند. نخست میخواستند عصا را به پیتر دهند تا برود پی کارش، باید یک عصا پیدا میکردند، ولی.. میتوانستند عصای خود پیتر را به موش کور بدهند، ایده خوبی بود!
هکتور اول به عصا نگاه کرد و سپس به پیتر، و در آخر به موش کور که داشت ناخن هایش را سوهان میکشید. باید یک جوری یا پیتر را راضی میکردند یا او را بدون عصایش از آنجا دور میکردند و یا حتی بیهوشش میکردند، از طرفی هرچه زودتر باید مأموریتشان را انجام میدادند. هکتور به موش کور نگاه کرد و تصمیمش را گرفت.


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۱:۵۳:۰۰ یکشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

افلیا راشدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۳ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۱۳:۳۷
از بدشانس بودن متنفرم!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 53
آفلاین
-یه عصای نو!

موش کور با خوشحالی سرش را تکان داد.
-عصای خودم دیگه خیلی قدیمی شده.

سدریک و هکتور به عصای سفید موش کور، که داشت سعی می‌کرد آن را در دستانش بچرخاند اما در عوض، آن را در هوا تاب میداد و گیاهان و گل های کوچگ را له می‌کرد، نگاه کردند. برای بار دوم پشت به موش کور، سر هایشان را برای مشورت به هم نزدیک کردند.
-قبول کنیم؟
-چاره‌ی دیگه‌ای هم داریم؟
-ولی عصا از کجا گیر بیاریم اخه؟
-چطوره اینم از خودش بپرسیم؟

سدریک و هکتور رویشان را برگرداندند تا سوالشان را از موش کور بپرسند.
-از کجا باید برات عصا جور کنیم؟

موش کور اخم کرد.
-به من چه؟ نکنه این مشکلتونم من باید حل کنم؟


کار من نبود... خودش یهو اینطور شد!


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۸:۴۷:۱۶ شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۶:۴۱:۴۲ چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4912
آفلاین
بالاخره موش کور دست از تفکر برمی‌داره.
- چی گیر من میاد؟

سدریک و هکتور با بدخلقی نگاهی به هم می‌ندازن. انتظار نداشتن موش کور در ازای انجام کاری که وظیفه‌ش بود... خب یعنی اکثر اوقات انجامش می‌داد، چیزی ازونا بخواد. برای همین برمی‌گردن و پشت به موش کور سراشونو به هم نزدیک می‌کنن تا مشورت کنن.

- به نظرت یه موش کور چی ممکنه بخواد؟
- خواب؟
- گفتم موش کور نه سدریک!
- خب شاید چون موش کوره دوس داشته باشه بیشتر بخوابه. اصن تونل می‌زنه که اون زیر با آرامش بخوابه.
- فک نکنم.
- پس چی می‌خواد؟
- چرا از خودش نمی‌پرسیم خب؟

هکتور و سدریک دست از مشورت برمی‌دارن و با نتیجه‌ای کاملا ایده‌آل به سمت موش کور برمی‌گردن.
- در ازاش چی می‌خوای؟

موش کور با خوش‌حالی چرخی می‌زنه که موجب می‌شه چندین مورچه رو له کنه و راه لونه‌شونو سد کنه. بعدش گلوشو صاف می‌کنه تا بگه چی می‌خواد!




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱:۴۲:۲۱ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۵:۵۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 409
آفلاین
-هوی...تازه از تفکر زیاد چشمام داشتن گرم میشدنا. مگه کوری؟
-آره.
-

هکتور به جسم سیاه رنگی که عصای سفیدی به دست داشت و لحظاتی قبل به پای سدریک برخورد کرده بود، چشم دوخت.
-انگار راه حل خودش رسید! یه موش کور!
-کور خودتی! من خیلیم بینام.
-الان خودت گفتی کوری که!
-اونو برا این گفتم که خسارت تصادف رو ندم. ولی دلیل نمیشه بهم بگی کور ها!

موش سعی کرد به چاله ای که از آن بیرون آمده بود باز گردد اما سر راه پس از پنج بار برخورد به درخت و انداختن چند لانه پرنده و آواره ساختن جوجه های درونشان، بلاخره نقش بر زمین شد و خیال اکوسیستم را برای لحظاتی کوتاه از عدم انقراض کامل پرندگان داخل جنگل آسوده کرد.
-هنوزم میگم. من کور نیستم. این درخت سر راه بود.
-باشه باشه. فهمیدیم کور نیستی. میتونی یه کمکی به ما کنی؟ میتونی یه چاه برامون حفر کنی؟

موش سعی کرد برای آنکه حالت تفکرش را نشان دهد کمی سرش را بخاراند اما از آنجایی که سرش را نمی دید کمی کفش سدریک را خاراند.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۰ ۱:۴۵:۵۰


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱:۱۹:۵۸ شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۴:۴۱:۵۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6358
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه تصمیم گرفته اربابی جنگلی بشه برای همین به همراه مرگخوارا در جنگلی بدون هیچ امکاناتی سکنی گزیده. لرد تشنه ش میشه و برای رفع تشنگی از مرگخوارا می خواد که توی یه ظرف از جنس جمجمه براش آب بیارن. هکتور و سدریک مامور پیدا کردن آب می شن. ولی هر چی توی جنگل جستجو می کنن به آب نمی رسن.

......................

- سدریک! ... با توام! سدریک!

با صدای هکتور، سدریک که به صورت سروته در میان دسته ای خفاش، از درخت آویزان شده بود، از خواب پرید و با سر روی زمین افتاد!
- چته! چرا اینجوری یهویی آدمو بیدار می کنی؟ یه ذره ملایمت داشته باش! تازه داشتم گرم می شدم.

اهمیتی نداشت که وسط تابستان بود. اهمیتی نداشت که سدریک چگونه سرو ته آویزان شده بود. اهمیتی نداشت که خفاش ها چگونه او را در جمع خودشان پذیرفته بودند.
ولی این که لرد سیاه از آن ها فقط کمی آب خواسته بود و آنها داستان را به جاهای بسیار باریکی کشانده بودند، اهمیت داشت!

-می گم... چاه بزنیم؟!

سدریک پای درختی دراز کشید و سرش را روی خفاش خسته ای گذاشت.
-بیل داری؟

هکتور بیل نداشت. بین مرگخواران فقط دومینیک بیل داشت که فعلا در محل حاضر نبود. هکتور و سدریک بسیار بدون بیل و به درد نخور بودند.

-با دستامون بکنیم؟ با چوب؟ از موش کور خواهش کنیم؟




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۷:۵۸ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین

مگان راوستوک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۰۵:۴۹ شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۹
از ظاهر خودم متنفر نیستم، چون می دونم زیباترینم
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 109
آفلاین
- ای افرین دمت گرم مثل اینکه اونقدر هم خنگ نیستی ها.
- ولی یادت باشه باید افتخارش به اسم من ثبت بشه.
- یا مرلین بزرگ
سدریک و هکتور به سرعت به سمت گل های کنار دریاچه دویدند.
- وای چقدر خوشگله اینجا
- اره موافقم.
- سلام سلام خوش اومدید. به باغ ما خوش اومدید. گل های ما رو کردین شما خوشحال. گل های رو کردید مشتاق. خوشحالیم ما که هستید شما اینجا برای ما.
گل های رنگارنگ بسیار زیادی در باغ بودند و با خوشحالی زیادی برای سدریک و هکتور اواز می خواندند.
- سلام گل های خوشگل من خیلی خسته م واسه ی همین زیاد حرف نمی زنم بهمون مسیر انجا که اب هایش یخ زده است را نشون می دید؟
- شما باید امتحان ما رو قبول بشید اول.
- چی؟! یه امتحان دیگه من دیگه تحمل ندارم.
ولی دیگر خیلی دیر شده بود. گل ها پودر هایی را فوت کردند و سدریک و هکتور رو به دنیایی دیگر فرستاد.
..........
رویای سدریک.
سدریک در حالی که به ارامی بلند می شد سرش را مالید. وقتی به هوش اومد خودش را در تالار عمومی هافلپاف دید.
- من کجام؟ عه اینجا که همون تالار عمومی خودمونه.
- هی سلام زاخاریاس.
- بعد از اون کارت هنوز خجالت نمی‌کشی که با ما سلام و احوالپرسی می کنی؟
- چه کاری؟!
- خودت بهتر از همه می دونی


Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin

تصویر کوچک شده


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲:۱۷ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹

نیک بی سر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۵ پنجشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۲۴ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 37
آفلاین
سدریک گیج شده بود .

تا حالا به اعماق وجودش نرفته بود . و راه ان را بلد نبود.

اصلا شاید درخت عقلی در سر نداشت و میخواست سر به سر او بگذارد؟

با اینکه ریونی بود . و همه از او انتظار حل کردن معما را از او داشتند . او چیزی به ذهنش نمیرسید .

تصمیم گرفت ار هکتور کمک بگیرد.


هکتور ارباب ما رو فرستاده با هم براش اب بیاریم نه من تنها ؟

هکتور

میتونی جواب معما رو کمکم حل کنی


هکتور

هی هووم نکن

حالا معما رو بخون تا بشنوم

تا به گل رز چند رنگ برسی.معمای اول این است که تو باید به جایی بروی که در این اب هایی یخ زده است و بعد به جایی که گل هایش وحشی می باشند و بعد به جایی که مردم بسیاری دارند ولی بدان انجام شهر نیست و در اخر جایی که تمامش شادی است و رنگین انجا می توانی گل را پیدا کنی.


هکتور گفت

سدریگ گفت درد هووم

هکتور یک دفعه با خوشحالی گفت: یافتم یا فتم.

سدریگ گفت: چیو یافتی


من یه معجونی دارم
میفرستت اون دنیا تا بتونی پیداش کنی .

سدریک گفت :بعد اونوقت چجوری به تو بگم ؟

هکتور دیگه اینشو من نمیدونم
با ز دوباره سدریگ این جمله معروف یافتم یافتم را تکرار کرد وگفت

منظورش اون دشت گل نزدیک باتلاق نیست !




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۲:۲۷ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین

مگان راوستوک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۰۵:۴۹ شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۹
از ظاهر خودم متنفر نیستم، چون می دونم زیباترینم
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 109
آفلاین
سدریک دستی به موهایش کشید و به ارامی بلند شد. چرخی به بدنش داد. چغ.

- سدریک این صدای غولنجت بود؟!
- پنه په مال مامانم بود.
سدریک با قدم های بلند به سمت درخت رفت. درخت داشت اواز می خواند و تفسیر می کرد.
نقل قول:
دستمال من زیر درخت البالو گم شده. خبر داری؟ نه نه

خب اگر خبر نداری چرا این شعر رو نوشتی؟
- اهم اهم
- تو کی هستی؟ با اون خنگ خدایی؟ نه تو باید گیلدوری باشی. الان می گیرمت. دغل کار من رو گول می زنی؟ می ری برام گل رنگارنگ تقلبی می اری.
درخت شاخه هایش را در هوا تکان داد و به جایی که سدریک بود برد.

- من را نکش من سدریک دیگوری هستم. پسر اموس دیگوری.
- ای تو سدریکی پس. فکر نمی کردم اینقدر مثل گیلدوری بی ریخت باشی.
- من و بی ریختی؟! واقعا که خیلی بی سلیقه هستی. -ببخشید پسرم که بهت حمله کردم. چون یه چند وقتی
هست که ازش دلگیرم
- چرا؟
- بهم گل هفت رنگ تقلبی داد.
- اخی گناه داشتی.
- اره
- اقا درخته ما هم اگر اون از رو برای ارباب نبریم اون هم ما رو می کشه
- خب من چون فکر می کنم تو یه پسر خوشگل و مهربونی شاید بهت یه راهنمایی کنم. تو باید به قلبت رجوع کنی تا بتونی جواب معما رو پیدا کنی. اگر بهش رجوع کنی جواب تمام معما ها رو پیدا می کنی.
- من الان رجوع کردم قلبم بهم می گه بخواب.
- خنگ نباش به اعماق وجودت برو


Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin

تصویر کوچک شده


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۰:۵۲ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۴:۴۱:۵۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6358
آفلاین
-سدریک!

جوابی نیامد!

-دیگوری!

همچنان جوابی نیامد.

-خوش تیپ؟

سدریک یکی از چشم هایش را باز کرد.
-کسی با من بود؟

هکتور، گیلدروی لاگهارت آینده را در چهره سدریک می دید.
-من گیج شدم.

سدریک همان چشمی که به سختی باز کرده بود را دوباره بست.
-این که چیز جدیدی نیست. برای همچین چیزی منو بیدار کردی؟ الان باید از اول بخوابم.

هکتور عصبانی شده بود. لگدی به دم دست ترین نقطه بدن سدریک زد.
-دِ پاشو می گم. این درخته معما طرح کرده.اونم نه یکی. چند تا... و از اون جایی که نه تو ریونی هستی و نه من، باید یه راه دیگه برای بدست آوردن آب پیدا کنیم.

سدریک با خودش فکر می کرد که ای کاش لینی وارنر را به جای هکتور به همراهش فرستاده بودند. البته لینی هم چندان باهوش محسوب نمی شد، ولی حداقل نمی توانست لگد بزند. اگر می زد هم احتمالا درد نداشت.

-ببین... من که می دونی خیلی خوش صحبتم! باهاش حرف می زنم و سرشو گرم می کنم. تو سعی کن ریشه هاشو از خاک بکشی بیرون و به آب برسی! فکر خوبیه؟

فکر مزخرفی بود. ولی در آن لحظه تنها فکرِ در دسترس بود!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.