هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (ایوان.روزیه)



پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: دیروز ۱۴:۳۸:۳۱
#1
هکتور ویبره زنان به میز نزدیک شد و با شور و شعفی که داشت از پشت قرنیه چشم هایش به بیرون فشار وارد میکرد گفت:
- میخوای معجون درست کنی؟ آره میخوای معجون درست کنی! قطعا به تجارب من به عنوان بزرگترین معجون ساز قرن نیاز داری دوریا! بکش کنار!

دوریا که تا این لحظه حتی فرصت نکرده بود دهانش را باز کند سعی کرد با دست جلوی هکتور را بگیرد و در پاسخ گفت:
- جان عزیزت بیخیال شو هکتور! معجون چیه؟ من میخوام روی موهام آزمایش کنم تا علت ریزش مو رو پیدا کنم و به وسیله اون عامل این جنایت کثیف رو پیدا و به جزای اعمالش برسونم!

دوریا برای لحظه ای در هنگام گفتن جملات بالا سینه اش را جلو داده بود و سرش را در زاویه ۴۵ درجه نگه داشته بود و به افقی نا معلوم خیره مانده بود!
هکتور چانه اش را خاراند و گفت:
- خیلی خب حالا! نمیخواد فاز سریال های جرم شناسی آخر هفته تلویزیون های مشنگی رو بگیری!

بعد دستی به سر خودش کشید و با لمس جاهای خالی مو روی سرش با خشم ادامه داد:
- من کنارتم دوریا! بیا اون پست فطرت رو پیدا کنیم!

کمی ان طرف تر لرد داشت داخل اتاقش به صورتی عصبی قدم میزد و بلاتریکس و لینی را که با سری پایین افتاده کنار دیوار ایستاده بودند مورد مواخذه قرار میداد!
- ... واقعا که! چطور نفهمیدین که این توطئه است؟! هر تسترالی که این کار رو کرده قصد شومی داشته! میخواسته ابهت من رو زیر سوال ببره! من ارباب در بین لشگری مرگخوار کچل دیگه چه ابهتی دارم؟ نه خیر آقا نه خیر!

بعد رو به لینی کرد و گفت:
- تو چرا موهات نریخته پیکسی؟

لینی با ترس پاسخ داد:
- آخه ارباب به صورت فنی اگر نگاه کنیم کرک های روی سر من مو حساب نمیشن! یعنی معمولا حشرات مو ندارن...تازه فقط من هم نیستم که. ایوان هم موهاش نریخته! یعنی میدونم که اسکلت ها اصولا مو ندارن، ولی منظورم اینه که فقط...

لرد اجازه نداد حرف لینی تمام شود. به بلاتریکس که داشت دستار روی سرش را جا به جا میکرد نگاه خشمگینی انداخت و گفت:
- ایوان رو سریعا بیار اینجا. باید مشخص بشه چه اتفاقی برای بقیه توی این چند روز افتاده که برای این دوتا نیفتاده!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۲۱:۴۸:۵۳ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۲
#2
ایزابل با نگرانی بازوهای ریموس-تام را گرفت و گفت:
- پناه بر سالازار! چی شده تام؟ رنگت مثل گچ سفید شده و تمام بدنت داره میلرزه!

قبل از اینکه ریموس جوابی برای سوال ایزابل آماده کند تری به آنها رسید. تری نگاه پرسشگرایانه‌ای به او انداخت و گفت:
- لعنت بهش...ببینم نکنه تو هم جسد اون دختر تازه وارد رو دیدی؟

ریموس سریعا داستانی که تری تصور کرده بود را قاپید. به نظرش هیچ دلیل و توجیه منطقی تری نمیتوانست پیدا کند که این حالت پریشانش را توجیه کند. برای همین گفت:
- همین چند لحظه پیش...فکر میکردم این شاید یکی از شوخی های بی مزه هکتور باشه. ولی وقتی تو با دست های خونینت وارد اتاق شدی...

تری و ایزابل هر کدام یکی از دست های ریموس-تام را روی شانه هایشان انداختند و او را کشان کشان داخل نزدیک ترین اتاق برده و روی صندلی نشاندند. این حس همدلی چیزی نبود که ریموس از دو مرگخوار انتظار داشته باشد. مگر آن ها نباید جانیانی بلفطره و بدون حس ترحم و محبت باشند؟

تری جام نقره‌ای رنگی را از آب پر کرد و به دست ریموس-تام داد و گفت:
-یکم اب بخور. سعی کن به خودت مسلط باشی. خوب نیست بقیه تو رو با این ریخت و قیافه ببینن.

بعد به ایزابل رو کرد و ادامه داد:
- ایزابل تو مراقب تام و کوین باش. من میرم تا ارباب رو پیدا کنم و موضوع رو بهش توضیح بدم. این اتفاق باید هرچه سریعتر روشن بشه.

ایزابل به ارامی سرش را به نشانه موافقت تکان داد و بعد از اینکه مطمئن شد تام حالش خوب است به سراغ کوین رفت تا سرش را گرم کند. نمیخواست کوین هیچ اطلاعی از اتفاقی که در بیرون اتاق افتاده بود داشته باشد.

ریموس به دست های لرزانش نگاه میکرد. به نظر میرسید که خون درون رگ هایش به جوش امده ااند و آتشی باستانی رگ و گوشت و پوستش را میسوزاند. باید هرچه زودتر کاری میکرد. اگر کمی بیشتر آنجا میماند گرکینه شدنش تمام نقشه هایش را نقش بر آب میکرد.


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۰:۰۹:۴۵ دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۲
#3
نتیجه دوئل گادفری میدهرست و هیزل استیکنی:

امتیازهای داور اول:
گادفری میدهرست: ۲۶.۵
هیزل استیکنی: ۲۵

امتیازهای داور دوم:
گادفری میدهرست: ۲۶
هیزل استیکنی: ۲۵.۵

امتیازهای داور سوم:
گادفری میدهرست: ۲۶
هیزل استیکنی: ۲۳

امتیازهای نهایی:
گادفری میدهرست: ۲۶.۱۶
هیزل استیکنی: ۲۴.۵
برنده دوئل: گادفری میدهرست!

-------

هیزل با خشم دندان هایش را بهم می‌فشرد و در همان حال چشمانش را روی گادفری قفل کرده بود. با خودش فکر کرد که چه مسیر طولانی و عجیبی را پشت سر گذاشته است تا به اینجا برسد. دوئلی تن به تن و تا پای جان، در برابر یکی از متناقض ترین آدم‌هایی که میشناخت. خون آشامی که عضو محفل بود!

تا جاییکه به خاطر داشت گادفری هیچ شباهتی به توصیفاتی که در مورد اعضای محفل شنیده بود نداشت. او به راحتی از خون انسان ها استفاده میکرد. راستش آنقدرها هم فرقی نداشت که این انسان گناهکار باشد یا نه. فقط کافی بود که او قبولش نداشته باشد و به همین راحتی حکم مرگ یک انسان صادر میشد.

البته این چیزها آنقدرها هم برای هیزل اهمیت نداشت. موضوع برای او وقتی جدی شد که گادفری پایش را از گلیمش درازتر کرد. هرجا که مینشست و با هرکسی که صحبت میکرد توانایی های جادویی او را زیر سوال میبرد و او را مورد تمسخر قرار میداد. این موضوع اول شبیه یک شوخی و کل کل لوس و بیمزه بود. اما وقتی که دید گادفری قصدی برای خاتمه دادن به این قلدری ندارد خونش به جوش آمد. برای همین شب گذشته در کافه سه دسته جارو دیگر نتوانست تحمل کند و در جلوی روی همه مشتریان حاضر در کافه گادفری را به دوئل دعوت کرد.

صدای هلهله حضار فضای کافه را پر کرده بود. هیچ کس دوست نداشت فرصت دیدن یک دوئل را از دست بدهد. گادفری پوزخندی زده بود و دعوتش را پذیرفته بود. حالا در برابر چشمان سی جادوگر و ساحره روبروی هم قرار گرفته بودند تا یک بار برای همیشه مشکلشان را با هم حل و فصل کنند.

گادفری چشم‌هایش را نازک کرد و گفت:
- هیزل...اگه میخوای پشیمان بشی هنوز هم فرصت داری. باور کن نمیخوام آسیبی بهت برسونم.
همه تماشاچیان خندیدند و این هیزل را بیشتر عصبانی میکرد. شاید اگر گادفری اینقدر موضوع را حیثیتی نمیکرد هیزل تصمیم متفاوتی میگرفت اما با این وضع هیچ راه دیگری نداشت. علاوه بر این، تنها دو ساعت تا پایان مهلت پرداخت حق عضویت جادوگری وزارت سحر و جادو فرصت داشت. رقم تعیین شده آنقدر زیاد بود که فراهم کردنش برای او در این فرصت کم کار ساده ای نبود. اما او این پول را بدست میاورد. شرط سنگینی که روی برد خودش بسته بود میتوانست علاوه بر هزینه عضویت پول قابل توجه و اعتبار زیادی نصیبش کند.

هیزل همان طور که نگاه خشمگینش را از گادفری برنمیداشت گفت:
- امیدوارم وصیتت رو کرده باشی خون آشام. چون قراره طومار زندگیت همینجا به پایان برسه.

قبل از آنکه گادفری جوابی به کری خوانی هیزل بدهد صدای باز شدن در کافه همه سرها را به آن سمت چرخاند. سه داور سیاه پوش به آرامی وارد کافه شده بودند. هر سه آن ها کلای ردایشان را روی سرشان انداخته بودند که باعث میشد تشخیص چهره شان غیر ممکن شود. با حضور آن‌ها انگار بوی مرگ در فضا پیچیده بود. یکی از داوران کیسه ای را از جیب داخلی ردایش بیرون کشید و روی میز جلویش انداخت و گفت:
- ما برای داوری دوئل بین گادفری میدرهست و هیزل استیکنی فراخوانده شدیم. با وجود تاکید ما بر اینکه شرط بندی در دوئل های تحت نظارت ما ممنوعه ولی هر دو طرف شرط بندی بر سر نتیجه دوئل رو پذیرفتن. ما با این موضوع مخالفیم، اما به علت اینکه این دوئل تنها راه برای اثبات شجاعت و شرافته، داوری آن رو پذیرفتیم. قوانین ساده و کاملا مشخص هستن. بعد از تمام شدن مهلت ساعت شنی دوئل شروع میشه و برنده اعتبار و کیسه پول شرط بندی رو با خودش از این کافه به بیرون میبره. هر دو شرکت کننده این شرایط رو قبول دارید؟

هر دو سری به نشانه تایید تکان دادند. داور دیگری یک ساعت شنی را روی میز گذاشت و به آرامی گفت:
- به محض افتادن آخرین دانه شن دوئل شروع میشه. آماده باشید.

همه نگاه ها به ساعت شنی کوچک روی میز خیره شده بود. شن های سیاه رنگ داخل محفظه شیشه ای به آرامی پایین میریخت و هیزل میتوانست صدای ضریان قلبش را به راحتی بشنود. چند لحظه بعد آخرین دانه شن به پایین افتاد. گادفری فریادی کشید و چوب دستی اش را بیرون کشید. هیزل اما سریع تر از چیزی بود که به نظر میرسید.

قبل از آنکه گادفری کلمات وردش را کامل ادا کند طلسم از چوب دستی هیزل را شده بود و در هوا به شکل تیرک چوبی نوک تیزی به سمت قلب گادفری میرفت. گادفری حتی فرصت پیدا نکرد که وردش را به پایان برساند. تیرک چوبی درست به میانه قلب او فرو رفت. لحظه ای بعد خون آشام غرق در خون به پشت روی زمین کافه افتاده بود.

کافه در سکوت مطلق فرو رفته بود. هیچ کس انتظار چنین نتیجه ای را نداشت. داوری که تا کنون سکوت کرده بود کیسه چرمی را از روی میز برداشت و همان طور که آن را در دستان هیزل قرار میداد گفت:
- برنده دوئل مشخص شد. بهت تبریک میگم.

هیزل احساس سبکی بی نظیری داشت. توانسته بود انتقامش را بگیرد و حالا آنقدر پول داشت تا بتواند هزینه مورد نیاز وزارتخانه را پرداخت کند.

دو ساعت بعد:

هیزل نفس نفس زنان خودش را به گرینگوتز رسانده بود و درست قبل از آنکه باجه مخصوص پرداخت حق عضویت تعطیل شود کیسه پول را روی میز جن پیری که پشت باجه نشسته بود پرتاب کرده بود.
- این پول حق عضویت منه. هیزل استیکنی هستم. لطفا زودتر پرداخت رو ثبت کن.

جن همان طور که غرغر کنان با ساعت نگاه میکرد کیسه را باز کرد و سکه ها را کف دستش ریخت تا آن ها را بشمارد. ظرف چند لحظه لبخندی کوتاه روی صورتش نقش بست اما بلافاصله جایش را به اخمی شدید داد. هیزل متوجه نمیشد که چه مشکلی پیش آمده است. جن کیسه را به سمت هیزل پرتاب کرد و گفت:
- داخلش رو نگاه کن.

هیزل به داخل کیسه نگاه کرد. در میان سکه ها تکه کاغذ پوستی ای به چشم میخورد. آن را بیرون کشید تا نگاهی به نوشته روی آن بیندازد:
-...برنده دوئل. همان طور که قبلا بارها و بارها اشاره کردیم ما شرط بندی بر سر دوئل رو غیر اخلاقی میدانیم. برای همین جایزه تو با سکه های لپرکان پرداخت شده. این سکه ها به محض بیرون آمدن از کیسه از بین میرن. به یاد داشته باش اعتبار بدست آمده در دوئل از هر ثروتی بالاتره...!

هیزل با ناباوری به جن نگاه کرد. جن پرونده او را بیرون کشیده بود و همان طور که مهر قرمز رنگی روی آن میزد گفت:
- تقلب در پرداخت حق عضویت خلاف مقرراته. هیزل استیکنی، از این لحظه به بعد تمام قدرت های جادویی تو سلب میشه و از این به بعد صرفا یک ماگل خواهی بود!

دنیا دور سر هیزل تیره و تار شد. همان طور که دو نگهبان زیر بغلش را گرفته بودند تا کشان کشان او را از گرینگوتز بیرون کنند با خودش فکر کرد:
- باورم نمیشه! لعنتی...من همه چیزم رو باختم!


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۱۶ ۲۰:۱۹:۴۲

ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱:۱۲ جمعه ۶ بهمن ۱۴۰۲
#4
بلاتریکس که چشم‌هایش برق میزد چوب دستی اش را به سمت لینی گرفت و با لحن شرارت باری زیر لب تکرار کرد:
- انگورجیو...!

نور زرد رنگی از چوب دستی بلاترکیس به آرامی خارج شد و خودش را به لینی رساند. بلا چوب دستی اش را به عقب و جلو تکان میداد و با هر بار دور شدن چوب دستی لینی بزرگ تر، و با نزدیک شدن چوبدستی لینی کوچک تر میشد!

بلا لینی را به اندازه کمی بیشتر از یک کف دست بزرگ کرد و بعد با رضایت چوب دیتی اش را کنار گذاشت و بطری معجون را از دست هکتور گرفت و گفت:
- قلقلک دادن؟ خواهش میکنم! این خنده های جلف در شان یک مرگخوار نیست. ما به زور متوصل میشیم!

این را گفت و بعد با تمام زورش به فک چفت شده لینی فشار آورد! لینی که حالا بزرگتر از اندازه همیشگی اش بود داشت فشار بیشتری را تحمل میکرد که از تحملش خارج بود و پس از چند لحظه با فریادی عمیق دهانش را باز کرد!

بلا که منتظر این لحظه بود تا قطره آخر معجون را به خورد لینی داد و بعد کمی خودش را عقب کشید. لینی حالا از شدت درد نعره میکشید و خودش را به این طرف و آن طرف میکشید. روحی که بدن لینی را تسخیر کرده بود هم داشت با تمام توان جیغ میکشید! اون برزخ و جهنم را از نزدیک دیده بود و به خاطر نمیاورد که تا به حال جیغی به این بلندی در آن دو جهان شنیده باشد!

باید کاری میکرد...برای همین تصمیم گرفت بدن لینی را ترک کند و دوباره میزبان جدیدی پیدا کند. در همین فکر بود که نگاهش به ایوان افتاد که گوشه اتاق ایستاده بود و داشت با ریتم جیغ‌های لینی سوت میزد!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۰:۵۲:۰۰ چهارشنبه ۴ بهمن ۱۴۰۲
#5
سوژه دوئل گادفری میدهرست و هیزل استیکنی: حق اشتراک!

توضیح: یه روز به شما خبر می رسه که به علت مشکلات مالی، وزارت سحر و جادو از این به بعد برای جادوگر موندن، از همه هزینه اشتراک سالیانه می گیره و اگه کسی این هزینه رو پرداخت نکنه تبدیل به مشنگ می شه. خبر کمی دیر به دست شما رسیده و مهلتش کمه و مقدار هزینه خارج از توانایی شماست. چه کاری انجام می دین و بعدش چی می شه.

برای ارسال پست در باشگاه دوئل، ده روز( تا 23:59 شنبه 1۴ بهمن) فرصت دارید.

تا قبل از آنکه مرگ شما را در آغوش بگیرد برای زندگی بجنگید!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: ضرب المثل های جادویی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۵:۲۶ دوشنبه ۲ بهمن ۱۴۰۲
#6
تو سری ارباب گله، هرکی نخوره تستراله!
(معادل ضرب المثل مشنگی "چوب استاد گله، هرکی نخوره خله")


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱:۰۲:۵۴ شنبه ۲۳ دی ۱۴۰۲
#7
سوژه دوئل تری بوت و ایزابل مک دوگال: آزاد.

برای ارسال پست در باشگاه دوئل، دو هفته، ( تا 23:59 یکشنبه ۸ بهمن) فرصت دارید.

طبق درخواست سوژه دوئل آزاد است و هر طرف میتواند طبق سلیقه خودش سوژه پستش را انتخاب کند.

به عنوان یک مرده پیشنهاد میکنم برای زنده ماندن سخت تلاش کنید!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵:۰۷ شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۲
#8
لرد دستی به صورتش کشید و سعی کرد کمی صبر پیشه کند. شاید راهی که برای آموزش به لشگر میمونی در پیش گرفته بود نیاز به اصلاح داشت. برای همین گفت:
- ببینین، بیاین با مفاهیم ساده شروع کنیم. مثلا کسی میدونه دشمن یعنی چی؟

میمون ها بهم نگاه کردند ولی صدایی ازشان نیامد! لرد که به همین زودی احساس میکرد شاید صبر پیشه کردن آنقدرها هم جزو ویژگی های بارزش نباشد این بار خشمگینانه فریاد زد:
- دشمن! کودن ها! چیزی به این سادگی رو هم بلد نیستین؟

میمون ها که دست کم خشم لرد را متوجه شده بودن عو عا عو عا کنان به عقب پریدند و سعی میکردند پشت هم مخفی شوند! یکی از آنها برای آنکه خشم لرد را کم کند دسته ای موز زرد رنگ را روی دست گرفت و در حالی که جلوی لرد زانو زده بود به او پیشکش کرد.

میمون تقصیری نداشت چون تنها راهی که در گذشته برای فرو نشاندن خشم رییس میمون‌ها یاد گرفته بود همین بود. اما متاسفانه میمون اطلاع نداشت که لرد موز دوست ندارد. در واقع میوه دوست ندارد، حتی میشود گفت که هیچ کس در دنیا به اندازه لرد از میوه نفرت ندارد!

-...موز؟ به من موز پیشکش میکنی موجود نخستین فاقد شعور؟!

حجم خشم لرد با هیچ دستگاه مشنگی و جادویی قابل اندازه گیری نبود! لرد تکانی به چوب دستی اش داد و میمون و موزهایش کیلومترها به هوا پرتاب شدند! بعد یقه یکی از میمون ها را گرفت و گفت:
- به نفعته بعد از من تکرار کنی...دشمن!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۹:۱۱:۰۳ شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۲
#9
سوژه دوئل هیزل استیکنی و آلنیس اورموند: گذشته یا آینده؟

توضیح: به انتخاب خودتون درباره دوران کودکی یا پیری (یکی رو) شخصیت خودتون بنویسین. می تونه یه روز خاص باشه یا یک دوره.

برای ارسال پست در باشگاه دوئل، یک ماه ( تا ۲۳:۵۹ سه شنبه ۱۷ بهمن) فرصت دارید.

گاهی تنها تلاش کردن برای زنده ماندن کافی نیست، اما تنها کاری که از دست شما بر می‌آید بیشتر تلاش کردن است!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: جادوگران بیست ساله شد!
پیام زده شده در: ۱۵:۳۸:۱۵ دوشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۲
#10
گزارش یک تولد!

خب همین اول بگم که تقریبا عمده مطالب رو دوستان دیگه نوشتن ولی من سعی میکنم جاهای خالی رو با این گزارش پر کنم!
طبق رایزنی هایی که چند روز قبل از تولد انجام شده بود قرار شد که کیک رو من سفارش بدم. طرح های مختلفی برای کیک مد نظر بود که خیلی هاش بیش از حد گرون یا بیش از حد بزرگ در میومد و مناسب نبودن. اما در نهایت با درایت ارباب روی طرح کیکی که خودشون پیشنهاد داده بودن و توی عکس ها دیدین به توافق رسیدیم و من هم با چندتا جایی که توی نظر داشتم صحبت کردم و قیمت گرفتم و جایی که کیفیت کارش و تواناییش برای طراحی کیک مورد تایید بود انتخاب کردم.

ظهر روز میتینگ رفتم که کیک رو تحویل بگیرم. از اونجایی که غیب و ظاهر شدن با کیک گزینه خطرناکی بود (به همین دلیل جارو سواری هم از گزینه ها حذف شده بود) با ماشین مشنگی رفتم که کیک رو بگیرم. به دلیل اینکه کسی همراهم نبود و کلی توصیه شده بود که خیلی با احتیاط کیک رو حمل کنین تا تزئینات دچار مشکل نشه (و صد البته ارباب من رو به خاطر خراب کردن کیک مورد نظرشون تبدیل به پودر کلسیم نکنن) تصمیم گرفتم کیک رو روی صندلی جلو ماشین بگذارم، کمربند ایمنیش رو هم ببندم و فلاشر زنان و با سرعت کرم فلوبر به سمت کافه روانه بشم. در مسیر به علت سرعت کم خیلی از ماشین های مشنگی با بوق و چراغ به من ابراز لطف و محبت داشتن که من هم به نوبه خودم از این همه ابراز لطف قدردانی کردم! در اینجا هم البته جا داره عرض ارادتی داشته باشم خدمت مجموعه وزین شهرداری تهران که هیچ خیابان و کوچه و اتوبانی رو بدون چاله، دست انداز و سرعتگیر نذاشتن و باعث شدن که به دفعات گوناگون از این عزیزان یاد کنم!

از آنجایی که کافه در خیابان کارگر شمالی قرار داشت و من طبق تجربه قبلی میدونستم که شانس برنده شدن طلای مجانی در بانک گرینگوتز از پیدا کردن جای پارک در اون خیابون بیشتره از ۱ کیلومتر عقب تر دنبال جای پارک بودم! خوشبختانه بخت با من یار بود و درست در انتهای آخرین فرعی که وارد خیابان کارگر میشد جای پارک پیدا کردم. تقریبا ۵۰۰ متر باقی مانده راه کیک رو با سلام و صلوات به روح سالازار کبیر و در خواست رحم و بخشش از درگاه ارباب، روی دست گرفته و به سمت کافه رفتم.

وقتی من رسیدم هنوز هیچ کدوم از بچه ها نیامده بودن. برای همین کیک رو تحویل کافه دادم که با مقادیری غرغر مبنی بر اینکه چرا اینقدر جعبه اش بزرگه و ما اینو کجا جا بدیم مواجه شدم ولی بعد از چند لحظه با دیدن قیافه من خودشون آب دهانشون رو قورت دادن و گفتن که مشکلی نیست خودمون حلش میکنیم!

من برگشتم دم در کافه تا ببینم بچه های دیگه کی میرسن. شخصی از کنار من چند دقیقه بعد رد شد و رفت داخل کافه و با یکی از کارکنان اونجا صحبت کرد. بعد اون بنده خدا با تعجب به من نگاه کرد و گفت ایشون جزو مهمان های شما بودن ها! نشناختین؟ لبخند زنان جواب دادم که اکثر ما همدیگه رو نمیشناسیم! قیافه متعجبش بعد از شنیدن جوابم دیدنی بود!

اینجا بود که من با سوجی عزیز آشنا شدم و تصمیم گرفتم که همون داخل منتظر مابقی بچه ها باشم. کمی بعد سوجی از اتاقی که رزرو کرده بودیم بیرون رفت و من از پنجره اتاق دو ساحره رو دیدم که به کافه نزدیک میشدن. چند باری تابلو رو نگاه کردن با هم صحبت کردن، از کافه دور شدن و در انتها وارد شدن. اینجا همون طور که لینی اشاره کرد اول من رو با کارکنان کافه اشتباه گرفتن، بعد من چون همیشه لینی رو liny میخونم و اسم leiny برام نا آشنا بود و تازه lain شنیده بودمش متوجه نشدم که دارم با لینی صحبت میکنم! مدام با خودم فکر میکردم که هوم؟ لین داشتیم تو سایت؟ جزو اعضای قدیمی ایه که وقتی من سایت نبودم عضو شده؟ عضو جدیدیه که من نمیشناسم؟ برای درک بیشتر موضوع دست به دامان لیست شرکت کنندگان شدم و دیدم که هیچ شخصی با اسم لین جزو اسامی نیست و تنها کسی که اسمش به اون شباهت داره خود لینیه و اینجا بود که سوتی تاریخی خودم رو کشف کردم! از اینجا به بعدش رو مابقی دوستان کامل توضیح دادن. فقط ذکر چند نکته باقی مونده که من اونها رو مطرح میکنم.

اول: با اینکه سه ساعت زمان داشتیم ولی باز به طرز شگفت آوری زمان کم آوردیم! علت ناقص موندن میتینگ آنلاین هم همین بود که جا داره از حضار محترم، جادوگران و ساحرانی که در جلسه آنلاین منتظر برقراری مجدد برنامه بودن عذرخواهی کنم. گرچه اگر برگزار میشد هم کماکان به صورت پادکستی باقی میموند چون غیر از من و سوجی جادوگر یا ساحره دیگه ای حاضر به حضور جلوی دوربین نبود!

دوم: سوجی با هاگرید و مافلدا در ارتباط بود و اول جلسه گفت که بچه ها گفتن احتمال داره نیان. از اونجایی که من ماموریت داشتم سهم کیک ارباب رو به هاگرید بدم به سوجی گفتم بهش اطلاع بده اگر نیاد سهم کیکش رو بر میدارم آدرسش رو پیدا میکنم و بعد از اینکه کیک رو به خوردش دادم خودم شخصا هاگرید رو قورت میدم! فکر میکنم تهدیدم موثر بود چون هاگرید و مافلدا بالاخره در انتهای مراسم هنگام برش کیک اومدن و من ماموریتم رو با موفقیت به پایان بردم.

سوم: از اونجایی که ظاهرا تعداد ریونکلایی ها در میتینگ بسیار زیاد بود و این عزیزان هم به درس خوانی و برنده شدن پشت به پشت جام هاگوارتز معروف هستن اگر میتینگ رو رها میکردیم شبیه به جلسات سلف هاگوارتز میشد اینقدر که در مورد هندسه جادویی و هوش سیاه و متافیزیک ابر نو اختری صحبت و تبادل نظر میشد. در این موارد من به عنوان یک اسلیترینی وظیفه خودم میدونستم که بحث رو از دروس جادویی به خود جادو و جادوگران بکشونم.

در مورد شایعاتی که هکتور در پست گزارشش پراکنیده و ادعا کرده که خودش از من ایوان تره هم لازم میدونم توضیح بدم. همون طور که در خود میتینگ اعلام کردم بنده به عنوان یک اسکلت از گور بازگشته قهرمان پرورش استخوان خانه ریدل و حومه نیوهمپشایر هستم. علت وسعت بیش از حد من نسبت به مابقی اسکلت ها هم همینه. فقط به علت اینکه در این اواخر یک مقدار در خوردن کلسیم تعلل کردم قسمت هایی از این استخوان ها دچار نرمی شده که شباهتشون به پوست و گوشت رو قویا و شدیدا رد میکنم!

در انتها جا داره از همه عزیزانی که چه در میتینگ حضوری، چه آنلاین و چه راه های دیگه شرکت داشتن تشکر کنم و اگر کم و کسری و یا بدقولی ای پیش اومد از طرف خودم عذرخواهی کنم. به امید میتینگ ها و تولدهای پر شور بعدی، ارباب یار و نگهدارتان!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.