هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۵:۲۱:۴۷ دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۲

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۶:۳۱:۲۳ چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
جست و جوی عظیمی میان مرگخوارها صورت گرفت. همه روتین زندگیشان را از زمانی که موهایشان ریزش پیدا کرده بود تا بحال زیر ذره بین قرار دادند تا دلیل این ریزش پشم عظیم و همه گیر را پیدا کنند. همه چیز را مو شکافانه بررسی می کردند. پسمانده غذاهایی که در این چند وقته خورده بودند را بررسی کردند. شاید غذا مسموم بوده! میزان زوری که سر هر کاری زده بودند. شاید از زور زیاد موهاشون ریخته! میزان شگفتی که از خبرهای شگفتی آور شنیده بودند. شاید از شنیدن خبر شگفتی آوری پشماشون ریخته! اما دریغ از ذره ای نتیجه که بتوانند دلشان را به آن خوش کنند. موش و گربه بازی دیوانه کننده ای میان مرگخواران و حقیقت رخ داده بود که حقیقت مانند جری، همیشه از دست مرگخواران که مانند تام خودشان را به آب و آتش میزدند که جری را بگیرند، فرار می کرد.

بار دیگر تمام مرگخواران، که توسط لرد احضار شده بودند، دست از پا دراز تر در ویلای بزرگ جمع شده بودند و هرکدام به نوبه خود، ابراز نا توانی می کردند.

- پدرمون در اومــــد!
- مگه میشه؟ حتی حرفه ای هامونم چیزی نفهمیدن!
- فک کنم دیگه باید بی خیال شیم . باید با کچل بودنمون کنار بیایم.

لرد با ابهت خاص و همیشگی اش وارد شد و تک به تک مرگ خوارانش را از زیر نظر نگاه بی حس و با جذبه اش گذراند.

- اینجا کسی حق ندارد بدون اجازه ما پدرش در بیاد. کسی حق ندارد بدون اجازه ما بی خیال بشود. حق ندارد بدون اجازه ما با چیزی کنار بیاد. کلا کسی حق ندارد! فقط ما حق داریم.

مرگخوار ها سرهایشان را پایین انداختند و سکوت کردند.

- از آنجا که کچل شدن شما بی بخاران، یکتایی کچلی همایونی مارا در خطر گذاشته. تدبیری اتخاذ کردیم که دکتری با تجربه راه درمان شما را کشف کند. دکتر با تجربه ایست. اما نه بیشتر از ما. ما بسیار با تجربه هستیم. تایید کنید.

مرگخواران همه زبان به تایید گشودند. بعضی از تجربه لرد ستایش ها کردند. بعضی داستان های واقعی و یا غیر واقعی تعریف کردند.

- خب دیگر بس است. دکتر همه بز دان را احضار میکنیم.

دکتری با ردای دکتری، گوشی آویزان به گردن دکتری، و ریش بزی دکتری وارد شد.
- درود. من دکتر همه بز...
- دکتر! مگر ما دستور دادیم که سخنی بگویی؟
- معذرت میخوام لرد من! اجازه سخن میدهید؟
- خیر.

چند لحظه در سکوت گذشت.
- حالا می دهیم. بنال ببینیم چه شده مرگخواران مارا؟
- طی تحقیقات بنده، اتفاقی مشترک برای همه افتاده. در روزی مشترک. پس باید همه براساس یک دلیل مشترک، در یک زمان مشترک این مسئله براشون رخ داده باشه.
- یعنی چطور؟
- واضح عرض کردم بانو لسترنج!
- واضح تر میگی یا شکنجه می خوای؟
- غلط کردم. یعنی یه روز و یه جا همتون اینطوری شدین.

با تفسیری که دکتر همه بز دان ارائه داد، هیچ شکی باقی نماند که دلیل این اتفاق توی دورهمی بلاتریکس برای جشن ده هزارمین شکنجه اش افتاده بود.


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۱۴ ۱۷:۴۳:۱۷
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۱۴ ۱۷:۴۵:۵۷
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۱۴ ۲۰:۵۶:۴۴
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۱۵ ۹:۰۸:۲۴
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۱۵ ۹:۰۹:۲۲

تصویر کوچک شده

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۳:۳۷:۳۲ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۹:۵۰:۳۷
از من فاصله بگیر! نمیخوام ریختتو ببینم.
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 539
آفلاین
خلاصه:
مرگخوار ها ریزش مو گرفتن و کم‌کم دارن کچل میشن و لرد از این قضیه ناراضیه؛ ولی متوجه شدن لینی و ایوان روزیه به این مشکل دچار نشدن پس لرد ایوان رو احضار کرد تا ببینه چه اتفاقی افتاده که برای این دو نفر نیفتاده.

***


برای ایوان دیدن ریزش مو مرگخوارها و سر های نیمه کچل آن‌ها عجیب نبود. اصولا او مو نداشت پس مو نداشتن بقیه از نظرش مشکل خیلی بزرگی نبود. تنها چیز عجیب موهای فرفری، مجعد، صاف و با رنگای متفاوتی بود که روی زمین ریخته شده بود. اگر این وضعیت ادامه پیدا می‌کرد احتمالا مرگخواران مجبور می‌شدند در میان سیل عظیم مو شنا کنند!

ایوان روزیه هنگامی که اربابش احضارش کرده بود، به سرعت خودش رسانده بود و حالا مقابل چشمانِ خشمگین لرد، نگران بلاتریکس و بی‌خیال لینی بود.
لینی در هر موقعیت بی دلیل خوشحال و بی خیال بود!

- ایوان بر علیه سایر مرگخوارهای ما توطئه کردی؟ استخوون زند زیرینت رو بندازیم جلوی تسترال ها؟ تو چرا کچل نشدی؟ چه بلایی سر یارانمون آوردی؟

ایوان که تا الان متوجه اهمیت موضوع نشده بود، دچار لرزش شد. برخورد های متوالی تعداد زیادی استخوان صداهای بلندی ایجاد کرد.

- نلرز!

و ایوان دیگر نلرزید. حتی وقتی می‌ترسید هم امر، امر اربابش بود.
- ارباب باور بفرمایید من اطلاعی ندارم. من از اولش مو نداشتم. یه بار رفتم مو بکارم گفتن روی اسکلت در نمیاد نمیشه.

به نظر نمی‌رسید ایوان بتواند کمکی کند.

- همه مرگخوارامون باید فعالیت های چند روز اخیرشون رو بررسی کنن. کجا رفتن، چیکار کردن، چی خوردن و چی پوشیدن. باید علتش رو بفهمیم. البته ما که می‌دونیم و بر همه چیز واقفیم فقط می‌خوایم شما هم بفهمید. اگر کسی دیگه هم دیدید که ریزش مو نگرفته بود برای ما بیاریدش.


قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۴:۳۸:۳۱ جمعه ۱۱ اسفند ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
هکتور ویبره زنان به میز نزدیک شد و با شور و شعفی که داشت از پشت قرنیه چشم هایش به بیرون فشار وارد میکرد گفت:
- میخوای معجون درست کنی؟ آره میخوای معجون درست کنی! قطعا به تجارب من به عنوان بزرگترین معجون ساز قرن نیاز داری دوریا! بکش کنار!

دوریا که تا این لحظه حتی فرصت نکرده بود دهانش را باز کند سعی کرد با دست جلوی هکتور را بگیرد و در پاسخ گفت:
- جان عزیزت بیخیال شو هکتور! معجون چیه؟ من میخوام روی موهام آزمایش کنم تا علت ریزش مو رو پیدا کنم و به وسیله اون عامل این جنایت کثیف رو پیدا و به جزای اعمالش برسونم!

دوریا برای لحظه ای در هنگام گفتن جملات بالا سینه اش را جلو داده بود و سرش را در زاویه ۴۵ درجه نگه داشته بود و به افقی نا معلوم خیره مانده بود!
هکتور چانه اش را خاراند و گفت:
- خیلی خب حالا! نمیخواد فاز سریال های جرم شناسی آخر هفته تلویزیون های مشنگی رو بگیری!

بعد دستی به سر خودش کشید و با لمس جاهای خالی مو روی سرش با خشم ادامه داد:
- من کنارتم دوریا! بیا اون پست فطرت رو پیدا کنیم!

کمی ان طرف تر لرد داشت داخل اتاقش به صورتی عصبی قدم میزد و بلاتریکس و لینی را که با سری پایین افتاده کنار دیوار ایستاده بودند مورد مواخذه قرار میداد!
- ... واقعا که! چطور نفهمیدین که این توطئه است؟! هر تسترالی که این کار رو کرده قصد شومی داشته! میخواسته ابهت من رو زیر سوال ببره! من ارباب در بین لشگری مرگخوار کچل دیگه چه ابهتی دارم؟ نه خیر آقا نه خیر!

بعد رو به لینی کرد و گفت:
- تو چرا موهات نریخته پیکسی؟

لینی با ترس پاسخ داد:
- آخه ارباب به صورت فنی اگر نگاه کنیم کرک های روی سر من مو حساب نمیشن! یعنی معمولا حشرات مو ندارن...تازه فقط من هم نیستم که. ایوان هم موهاش نریخته! یعنی میدونم که اسکلت ها اصولا مو ندارن، ولی منظورم اینه که فقط...

لرد اجازه نداد حرف لینی تمام شود. به بلاتریکس که داشت دستار روی سرش را جا به جا میکرد نگاه خشمگینی انداخت و گفت:
- ایوان رو سریعا بیار اینجا. باید مشخص بشه چه اتفاقی برای بقیه توی این چند روز افتاده که برای این دوتا نیفتاده!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۰:۵۳:۵۴ پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۲

گریفیندور

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۴۳ پنجشنبه ۴ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۰:۱۸:۱۲ شنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۳
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 83
آفلاین
ناگهان فکری به سر دوریا رسید. هر کسی که این بلا را سرشان آورده بود، حتما اثری از او مانده بود. او شروع کرد به نگاه کردن پسرک، و بررسی اندازه ی اثر انگشت و رد پاهایش. هر کس که این کار را کرده بود، ناخواسته، کوچک ترین اثری از خود به جای می گذاشت.


بعد هم به سراغ دسته ای از موهایش که ریزش کرده بودند رفت. با خود گفت:

- موهای عزیزم! بالاخره کسی که باعث ریزشتون شده پیدا می کنم.

باید موهایش را آزمایش می کرد تا ردی از فردی که باعث این اتفاق عظیم و حادثه ی ناگوار شده بود، پیدا کند.

وسایلی برای آزمایش کردن موها، روی میز گذاشت. در همین حال، هکتور از درب وارد شد.


یک گریفندوریتصویر کوچک شده!


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۴:۲۳:۰۲ شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۲

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۷:۴۴:۳۷
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 147
آفلاین
دوریا به دنبال لینی گشت تا شاید او از این اتفاق خبر داشته باشد و مقصر همه ی این کار ها او باشد .
-دوریا .
- شرا اینجوری شدی ؟
این صدای پسر بچه ای بود که کوین نام داشت .
+ خودمم نمیدونم . صبح وقتی از خواب بیدار شدم اینجوری بودم .
-امیدوارم زودتر حوب بشی .
+ممنو...
شاید لینی تنها کسی بود که موهایش نریخته بود . شاید هم نه .
-بیا اینو بحور حوب شی .
دوریا نگاهش رو به پسر بچه ای انداخت که داشت سوپ مریضی درست میکرد .



یه کتاب خوب یه کتاب خوبه مهم نیست چندبار بخونیش

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۳:۳۴:۱۶ پنجشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۲

گریفیندور

ساکورا آکاجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۰:۵۲ دوشنبه ۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۹:۳۷:۰۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 77
آفلاین
چند دقیقه پیش از لو رفتن ماجرا

-سلام سلام لرده بزرگ

لرد نگاه عاقل اندر سفیه ای به مرگخوارانش کرد که همزمان حرف زده بودند.

-کوفت سلام. آواداکاداورای سلام از صبح تا حالا کجا بودین؟

مرگخوار ها بار دیگر به شکلی نادر هماهنگ با همدیگر جواب دادند.

-رفته بودیم رنگ بخریم اتاقتون رو رنگ بزنیم.

لرد که هر هزار سال یکبار مرگخوارانش را اینقدر هماهنگ می دید از شدت تعجب روی نجینی نشست و نجینی را له کرد.

-چه رنگی؟

هکتور که هنوز از حال و هوای ریتم بیرون نیامده بود بدون توجه به این که لرد مخاطب است ادامه داد.
-عه عه عه زرنگی، خودت بگو چه رنگی!

لرد میخواست با یک عدد آواداکاداورا رنگ مشکی را به هکتور نشان بدهد اما بلا دست لرد را گرفت.

- ارباب میخواستیم اتاقتون رو رنگ مشکی بکنیم، بگذارید خودم هکتور رو شکنجه میکنم شما ناراخت نباشین. این کلاه ها هم برای اینه که موهامون رنگی نشه.

صدای بغز کرده دوریا ناگهان سکوت متفکرانه لرد را بهم زد.

-دروغ میگن.

بعد از اومدن و رفتن محفلی ها

دوریا همچنان به دنبال سر نخ می گشت اما چیزی پیدا نمی کرد اما با یاد آوری خاطره لحظه جیغ کشیدنش متوجه شد لینی کچل نشده بود!


It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww




پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۰:۱۳:۵۱ چهارشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۲

گریفیندور

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۴۳ پنجشنبه ۴ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۰:۱۸:۱۲ شنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۳
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 83
آفلاین
تا دومینیک خواست چند قطره اشک بریزد، سر و کله ی محفلی ها پیدا شد.
یکی از محفلیا:
عه، پس راست بود، مرگخوارا واقعا کچل شدن!
یکی از مرگخوارا:
شما از کجا میدونید ما کچل شدیم؟
محفلی: خبرها زود می پیچه.
محفلیا و مرگخوارا چوبدستی هاشون رو بالا بردن و انواع طلسم را به طرف هم پرتاب کردند.

دومینیک هم که فرصت را مناسب دید، با قلم پرش نصیحتش را روی کاغذ پوستی نوشت و در رفت.

کمی بعد

محفلیا و مرگخواران آش و لاش شده روی زمین بودند. سر یک کچلی داستان ها پیش آمده بود.

دوباره، شروع به پرتاب کردن طلسم کردند.

بعد از اینکه پرتاب کردن طلسم تمام شد. محفلیا و مرگخوارا از اونجا بیرون رفتند تا جای دیگه ای رو برای طلسم کردن هم پیدا کنند.

دوریا در این فکر بود که چه کسی می تواند موهای آن ها را کچل کرده باشد.

دوریا به دنبال سرنخ می گشت. فکری به ذهنش رسید:
نکنه همون کسی که به محفلیا خبر داده، با موهای ما این کار رو کرده باشه.

به خانه خاندان بلک رفت و از جایی که موهایش این طوری شده بود شروع کرد. جز موهای بسیار چیز دیگری آن جا نبود.

تنها راهی که تازه شاید کسی که موهایشان را اینطوری کرده پیدا کنند


یک گریفندوریتصویر کوچک شده!


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶:۳۹ چهارشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۲

دومینیک ویزلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۷:۱۶ شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۰:۵۱:۱۷ چهارشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۳
از سرزمین رویاها
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 23
آفلاین
دومینیک جفت پا از پشت مبل بیرون پرید. سر تا پایش می لرزید. واقعا نمی دانست از این فریاد چه هدفی داشته یا حتی منظورش چه بوده.فقط می دانست در یک لحظه جنی تسخیرش کرده و باعث شده خودش را در ویلای بلک ها ظاهر کند.سپس دوباره وارد جسمش شده و این بار مجبورش کرده چنین فریادی بزند.لرد با عصبانیت دومینیک را برانداز کرد:
-دخترک گستاخ موقرمز! آیا تو بودی که خادمین ما را کچل کرده و آنها را پست فطرت خطاب کردی؟
دومینیک که هنوز می ترسید،با لحنی مودبانه گفت:
-امم... نه آقای ریدل... واقعا نمی دونم کی کچلشون کرده... ولی اومدم یه ذره نصیحتتون کنم..{البته،لازم به ذکر است که در ذهنش به ولدمورت فحشهایی می داد که نمی شود حتی با بوق و سه نقطه و بقیه روش های ماستمالی،کمی و تا قسمتی به آنها اشاره کرد}
ولدمورت سر تا پای دومینیک را آنالیز کرد و وقتی دید خیلی ریزه میزه است، با حالتی که گویا با کودکی حرف می زند،گفت:
- بیا برو تو کوچه دیاگون! ما این همه آداوکداورا و کروشیو به مردم بدبخت زده ایم که توی الف بچه بیایی ما را نصیحت کنی؟
دومینیک حرفهای ولدمورت را به کفشش هم نگرفت و با لحنی که گویی مطمئن بود تمام مرگخواران،با شنیدن حرفهایش متحول شده و سر به جنگل ممنوعه می گذارند و آهنگ کلید اسرار پخش می شود،ادامه داد:
-می دونین... کارهایی که انجام می دین به نحوی زیرپا گذاشتن عواطفه، و همین زیر پا گذاشتن عواطف خیلی وحشتناکه...
سپس مکثی کرد و منتظر واکنش مرگخواران شد. وقتی دید همه دارند با یک نگاه سرشار از: بچه بیا برو تو کوچه! او را نگاه می کنند،الکی بغض کرد. چه مسئله ای در دنیا بود که با چند قطره اشک حل نشود؟


من به آمار زمین مشکوکم...
اگر این سطح، پر آدمهاست...
پس چرا اینهمه دلها تنهاست؟


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸:۲۲ سه شنبه ۱۲ دی ۱۴۰۲

هافلپاف

هانا آبوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۰:۵۱ جمعه ۸ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۵:۳۲:۵۹ دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 5
آفلاین
یکی از یاران با صدای بلند گفت: یا لرد! ما خجالت می کشیم!

لرد: چه غلطا؟؟ همین الان کلاه ها و دستار ها را بر میدارید وگرنه دودمانتان را قهوه ای می کنم!!

یاران با ترس و خجالت کلاه ها را برداشتند و لرد ناگهان با جماعتی نیمه کچل مواجه شد.

لرد: یا کله کچل خودم! چه بلایی سرتان آمده است ای یاران من؟ چرا این ریختی شده اید؟

دوریا با خجالت گفت: اعلاحضرتا! نمیدانیم! اطلاعی نداریم!

ایزابل حرفش را ادامه داد: یک روز صبح بیدار شدیم دیدیم عه! موهامون نیست!

لرد چانه بی ریشش را خاراند و متفکر گفت: عجب! بهتر است کلاه هایتان را سر کنید! حالم بهم خورد!

مرگخواران سریع کلاه ها را سرشان گذاشتند.

لرد رو به دوریا کرد و گفت: دوریا! تو از همه کچل تر و زشت تر شده ای! پس تو می روی و می فهمی که این کار زشت را چه کسی انجام داده!

دوریا درمانده به لرد نگاه کرد. چشمانش را مانند خر شرک درشت کرد تا شاید لرد دلش بسوزد.

اما لرد بی توجه به او گفت: گمان کنم که کار، کار محفلی های فلان فلان شده است. باید هر چه سریع تر راه حلی پیدا کنیم.

لرد به صحبت کردن ادامه داد اما دوریا در فکر بود که چگونه باعث و بانی این فلاکت را پیدا کند که ناگهان صدایی آمد:

- ای مرگخواران پست فطرت، کچلی دیگه چه چیز مسخریه ایه؟



پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۰:۰۵:۲۹ سه شنبه ۱۲ دی ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
سوژه‌ی جدید:

صبح یک روز آفتابی و بسیار دلپذیر بود و خورشید با غرور در آسمان نور افشانی می کرد.
موجودات با خوبی و خوشی در کنار یکدیگر به زندگی ادامه می دادند و همه‌ی جهان آرام بـ...

- جیــــــــــــغ!!

خب... به نظر می رسید همه ی جهان چندان هم آرام نبود!

صدای جیغ و داد دختری تمام ویلای آباء و اجدادی بلک ها را برداشته بود.
- موهااااااام! چه بلایی سر موهام اومده!؟

دوریا بلک درحالی که اشک می ریخت به موهای زیباش که حالا ریخته بودند نگاه می کرد و سعی می کرد همزمان جن آشپزشان را مواخذه کند.
- چی تو غذا ریخته بودی که باعث این حادثه شده؟

جن با صدا آب دهانش را قورت داد و نگاه هایش را از دوریا دزدید:
- من ندانست بانو! فقط همون غذاهای همیشگی رو پخت با همون موادی که خودتون انتخاب کرد...
- پس چرا موهای من ریخته ؟ ها!؟

دوریا خشمگین دسته ای از موهایش را که در دست داشت به جن نشان داد. جن بدبخت هم که از شدت ترس می لرزید اظهار بی اطلاعی کرد.

صبح آن روز همین که دوریا از خواب برخاست روی بالش خود تعدادی تار مو دید که به نظرش چیز چندان نگران کننده ای نبود اما بعد حمام رفتن و نگاه به تصویر خود داخل آینه، متوجه شد خیلی هم چیز نگران کننده ای است.
موهایش داشت با شدت می ریخت.

- بانو بلک باید استراحت کرد شاید خوب شد.

دوریا که با عصبانیت طول و عرض اتاق را طی می کرد با شنیدن حرف جن متوقف شد. استراحت؟ چه حرف ها!امروز باید به خانه ‌ی ریدل نزد اربابش می رفت.
- نه!shout: عمرا با این سر و وضعم پیش ارباب نمی رم! باید یه نامه بنویسم و ازشون چند روز مراخصی بخوام تا ببینم...

حرف دوریا با سوزش علامت شومش، نصفه ماند. احضارش کرده بودند!


کمی بعد- خانه ی ریدل


سالن جلسات پر شده بود از مرگخوارانی که هر کدام کلاه روی سر گذاشته یا با دستاری سرهایشان را بسته بودند. هیچکس نمی خواست موهای خود را به نمایش بگذارد.
دوریا که اول احساس بدی درمورد شرکت در این جلسه داشت با دیدن مرگخواران تا حدی آرام شده بود ولی واقعا نمی دانست که آنها هم مانند او ریزش مو گرفتند یا خیر.
قصد داشت از ایزابل که کنارش نشسته بود جریان کلاه ها و دستار ها را بپرسد که لرد وارد شد.

- یاران ما چرا این شکلی شدین؟



...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.