هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵:۳۶ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۳

اسلیترین، مرگخواران

اسکارلت لیشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۵:۴۱
از میان ورق های کتاب
گروه:
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
مرگخوار
شـاغـل
پیام: 69
آفلاین
خلاصه تا ابتدای پست #245:

مرگخوارا کچل شدن و دنبال علتش می‌گردن. آخرین‌بار همه از غذایی خوردن که مروپ و تلما پخته بودن. ناگهان گابریل و الستور از راه می‌رسن که هنوز مو دارن! مرگخوارا مروپ رو برای پرس‌وجو صدا می‌زنن.
_____

- ما کچل شدیم مامان مروپ!
- اینو که از صبح دارم می‌بینم کاهو سالادیای مامان؟
- ما همه از غذای شما و تلما خوردیم مامان مروپ!
- یادم نرفته خربزه مشهدیای مامان، خب؟

هیچکس جرئت جمع‌بندی و نتیجه‌گیری حرف‌ های گفته شده را نداشت. همه می‌دانستند که قطعا نتیجه متهم کردن غذای مادر لرد سیاه، که اهمیت خاصی برایش داشت، جالب نیست.
تا اینکه همان مرگخواری که دو پا داشت و دو پا از بقلی‌اش قرض کرده و گریخته بود، برگشت و مرتکب سومین اشتباه آن روزش شد.
- این یعنی یه چیزی تو غذا بوده!

سکوتی سنگین فضا را فراگرفت. انگار ناگهان دمای اتاق چندین درجه پایین آمده بود. بعضی از مرگخوارها می‌لرزیدند و تمام نگاه ها به مروپ و مرگخوار مجنون خیره شده بود.

- یعنی داری میگی غذا های مامان قاطی داشتن؟

کوچک‌ترین صدایی از کسی بیرون نمی‌آمد، انگار هرگونه صحبتی فقط اوضاع را بد‌تر می‌کرد. مروپ چمدانش را که از ناکجا آباد آمده بود برداشت و به سمت در خروجی رفت.
- مامان می‌ره خونه سالمندان.
- نه نرید!
- بدون شما‌ شمعدونیا دق می‌کنن!
- ما اینجا از تنهایی می‌میریم.

اسکارلت در حالی که سعی بر آرام کردن اوضاع و جلوگیری از ایجاد تروما داشت، جلوی در ایستاد.
- منظورش این بود که یکی تو غذای شما چیزی ریخته بانو، مگرنه ما به شما اعتماد کامل داریم.
- مامان حواسش کاملا به غذا بود، تلما هم چیزی تو غذا نریخته.
- شاید بعدا تو غذا ریخته شده! اصلا بریم ببینیم چرا بعضیا هنوز مو دارن!



پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!
پیام زده شده در: ۱۷:۰۳:۰۱ جمعه ۸ تیر ۱۴۰۳

اسلیترین

سیلویا ملویل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۳۷:۴۵ جمعه ۱ تیر ۱۴۰۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۰۶:۳۲
از یه گوشه، زیر سایه ارباب
گروه:
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
پیام: 29
آفلاین
مروپ در چهارچوب در ظاهر شد و به مرگخواران نگاهی انداخت.

- چرا مادر ارباب هنوز مو داره؟ او چیه دور گردنشون؟
- سیلویا ئه. رفته بود با مادر ارباب آشپزی کنه.

همه به سیلویا که دور گردن مروپ بود نگاه کردند. او هم همچنان مو داشت! این اتفاق واقعا داشت مرگخواران را عصبی میکرد. قبل از اینکه کسی بتواند سیلویا را از دور گردن مروپ بگیرد، کفگیری در هوا بلند شد.

- سیلویای مامان رو نزنین! اون تو پاک کردن عرق های پیشونی مامان کمک کرد وقتی داشتم ماهی شکم پر با سبزیجات و میوه ها رو بخیه میزدم.

مرگخواران با حیرت به هم نگاه کردند.

- دیدین گفتم فقط من متهم نیستم.
- همکاری تو این توطئه، تنبیهش کمتر از خود مجرم نیست.

تلما غم زده اول به لرد و بعد به مروپ نگاه کرد. مروپ سیلویا را نوازش کرد و لبخندی به مرگخواران زد.
- خب؟ گوجه گیلاسی های مامان باهام چیکار داشتین؟ داشتم براتون مربای پوست خیار درست میکردم.


you and only you, my lord


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک!
پیام زده شده در: ۲۲:۲۸:۲۸ یکشنبه ۳ تیر ۱۴۰۳

گریفیندور، محفل ققنوس، مرگخواران

الستور مون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹:۵۳ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۱۶:۴۷
از ایستگاه رادیویی
گروه:
مدیر دیوان جادوگران
شـاغـل
جـادوگـر
گریفیندور
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
محفل ققنوس
پیام: 197
آفلاین
بلافاصله بعد از بیرون اومدن کلمات از دهان تلما، صدای قدم‌هایی شنیده شد که بهشون نزدیک می‌شدن.
مرگخوارا حس می‌کردن با اومدن نام مامان مروپ، احضار شده و قراره بهشون حتی غذاهای خوب و سالم‌تری بده، بدون این‌که توجه کنه مرگخوارا به چیزای خوب و سالم حساسیت دارن.
و بعد، در به آرومی باز شد و گابریل و الستور که بستنی توی دستشون نگه‌داشته‌بودن و جفتشون حسابی شاد بودن، وارد شدن.

- شماها چرا مو دارید؟!
- سوال اصلی اینه که شماها چرا مو ندارید؟

الستور سوال به جایی پرسیده‌بود. مرگخوارا حتی بیشتر به فکر فرو رفتن و این به گابریل فرصت داد که تک‌تکشون رو بغل کنه و از روی سر و کله‌شون بره بالا و بپره روی کله الستور.
مرگخوارا مطمئن نبودن که چرا مو ندارن، و جرئت نداشتن نام مادر لرد سیاه رو همین‌طوری الکی به زبون بیارن. ممکن بود زبونشون فلفلی بشه.
و بعد، همون مرگخواری که سرش به یه جایی خورده بود و فرار کرده‌بود، البته اگه دویدن دور خونه ریدل‌ها رو فرار در نظر بگیریم، مرتکب دومین اشتباه اون روزش شد.
- باید کچل بشید!
- باید unalive بشی.

الستور گفت، در کمال خون‌سردی، در حالی که شاخ‌هاش بزرگ می‌شدن و گابریل رو روی زمین می‌‎ذاشت و با قدم‌های بلندی به سمت مرگخوار می‌‍رفت.
مرگخوار که مثل گچ سفید شده‌بود، دو تا پای دیگه هم از مرگخوار بغل دستیش قرض کرد و دوید و از پنجره پرید بیرون.
الستور که قیافه‌ش به حالت عادی برمی‌گشت، صداش رو بلند کرد و گفت:
- پس گفتید مامان مروپ باعث این مو ریزی شده؟
- کسی مامان رو صدا زد؟ مامان گوشاش حسابی تیزه‌ها!


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

Smile my dear, you're never fully dressed without one


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۲:۰۷:۴۲ سه شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۳

ریونکلاو، محفل ققنوس، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰:۰۲ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۸:۴۴
از اعماق خیالات 🦄🌈
گروه:
جـادوگـر
مرگخوار
محفل ققنوس
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
ریونکلاو
مدیر دیوان جادوگران
پیام: 226
آفلاین
تلما که تا اون لحظه وسط جمعیت مرگخوارانی بود که داشتن چپ‌چپ به بلاتریکس نگاه می‌کردن، حالا با شنیدن اسمش، خودش رو در حالی پیدا می‌کنه که مرگخوارا از دورش پراکنده شدن و در مرکز توجهات در کنار بلاتریکس و لرد قرار گرفته.

با این که تلما مثل هر مرگخوار دیگه‌ای از خشم بلاتریکس می‌ترسید، اما در اون لحظه مرگخواری نبود که با این تهدیدها بلرزه.
- یعنی می‌خواین بگین همه مشکلات به غذا برمی‌گرده؟

این‌بار نه تنها بلاتریکس، بلکه تمام مرگخواران با حرکت سر موافقت خودشون رو اعلام می‌کنن. ولی حتی موافقت همگانی مرگخوارا در مقصر دونستن تلما هم باعث نمی‌شه که تلما بلرزه و بترسه و بگرخه. و این نکته قابل توجهی بود که از چشمان تیزبین هیزل دور نمی‌مونه.
- حس نمی‌کنی الان لحظه‌ایه که باید بر خودت بلرزی؟

تلما با خونسردی جواب می‌ده:
- نه! آخه شما دارین تقصیرو می‌ندازین گردن غذاها!
- خب مگه تو غذاها رو درست نکردی؟ پس تقصیر توئه دیگه!

تلما احساس می‌کنه الان وقت مناسبیه که برگ برنده‌شو رو کنه.
- درسته، من غذاها رو درست کردم! ولی می‌دونین که این کارو تنهایی انجام ندادم درسته؟

مرگخوارا نمی‌دونستن. یا حداقل اولش نمی‌دونستن. ولی وقتی یکم نگاهای متعجب و من که نبودم بین هم رد و بدل می‌کنن، بالاخره دو گالیونیشون میفته که این کدوم مرگخواره که با درصد احتمال بالایی کمک‌دست تلما بوده. تلما فرصت رو از دست نمی‌ده و خودش دست به اعتراف می‌زنه.
- بله مامان مروپ هم به من کمک کرد. یعنی می‌گین مامانِ ارباب هم تو این حرکت دست داشته؟



پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۱:۵۲:۴۸ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳

گریفیندور، مرگخواران

تلما هلمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۲۲:۴۰:۳۹ یکشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۳
از من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 171
آفلاین
یکی از مرگخوار هایی که قطعا سرش یه جایی خورده و دیوونه شده بود گفت:
- آخرین باری که ما یه جا جمع شدیم، جشن ده هزارمین شکنجه بلا بوده! تقصیر اونه که موهای ما ریخته!

بلاتریکس اصلا از جاش تکون نخورد؛ فقط یه نگاهِ "از الان خودت رو مرده بدون" به مرگخواری که این رو گفته بود انداخت. اون بیچاره که تازه فهمیده بود چی گفته، از ترسش شروع به دویدن کرد و محکم خورد به دیوار! با این حال بازم بلند شد و شروع به دویدن کرد و از نظر ها محو شد!

سر های همه مرگخوار ها، به طرف بلاتریکس چرخید. همه اون‌ها چپ‌چپ بهش نگاه کردن؛ البته اگه یکی دیگه از مرگخوارا باعث ریزش موهاشون شده بود، قطعا خیلی خشن‌تر برخورد می‌کردن. اما این رو می‌دونستن که اگه یه حرف اضافه بزنن، یا با کروشیو های بلاتریکس مواجه یا توسط اون از پنجره ها بیرون پرتاب میشن! برای همین به همون نگاه طعنه‌آمیز بسنده کردن.

اما بلاتریکس اصلا به نگاه های مرگخوار ها اهمیت نمی‌داد و فقط اینکه لرد سیاه از دستش ناراحت نشه براش مهم بود. برای همین، با حالت مظلومانه و درحالی که سعی داشت خودش رو بی‌گناه جلوه بده، به لرد خیره شد.
- ارباب من بی تقصیرم!

بلاتریکس نگاهی به چهره لرد سیاه انداخت. باید سریع یه چیزی پیدا میکرد تا خودش رو معصوم جلوه بده و تقصیر رو بندازه گردن یکی دیگه!
- اصلا... ارباب! مشکل از غذا ها بوده! غذا های مراسم رو تلما آماده کرده بود!

حالا سر های مرگخوارا به طرف تلما چرخید. اگه اون باعث ریزش موهاشون شده بود، قطعا سالم نمی‌گذاشتنش!


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

از من و روباهم دور شو! من بهت شک دارم!


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۵:۲۱:۴۷ دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۲

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۲۲:۲۷:۳۹ سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
جست و جوی عظیمی میان مرگخوارها صورت گرفت. همه روتین زندگیشان را از زمانی که موهایشان ریزش پیدا کرده بود تا بحال زیر ذره بین قرار دادند تا دلیل این ریزش پشم عظیم و همه گیر را پیدا کنند. همه چیز را مو شکافانه بررسی می کردند. پسمانده غذاهایی که در این چند وقته خورده بودند را بررسی کردند. شاید غذا مسموم بوده! میزان زوری که سر هر کاری زده بودند. شاید از زور زیاد موهاشون ریخته! میزان شگفتی که از خبرهای شگفتی آور شنیده بودند. شاید از شنیدن خبر شگفتی آوری پشماشون ریخته! اما دریغ از ذره ای نتیجه که بتوانند دلشان را به آن خوش کنند. موش و گربه بازی دیوانه کننده ای میان مرگخواران و حقیقت رخ داده بود که حقیقت مانند جری، همیشه از دست مرگخواران که مانند تام خودشان را به آب و آتش میزدند که جری را بگیرند، فرار می کرد.

بار دیگر تمام مرگخواران، که توسط لرد احضار شده بودند، دست از پا دراز تر در ویلای بزرگ جمع شده بودند و هرکدام به نوبه خود، ابراز نا توانی می کردند.

- پدرمون در اومــــد!
- مگه میشه؟ حتی حرفه ای هامونم چیزی نفهمیدن!
- فک کنم دیگه باید بی خیال شیم . باید با کچل بودنمون کنار بیایم.

لرد با ابهت خاص و همیشگی اش وارد شد و تک به تک مرگ خوارانش را از زیر نظر نگاه بی حس و با جذبه اش گذراند.

- اینجا کسی حق ندارد بدون اجازه ما پدرش در بیاد. کسی حق ندارد بدون اجازه ما بی خیال بشود. حق ندارد بدون اجازه ما با چیزی کنار بیاد. کلا کسی حق ندارد! فقط ما حق داریم.

مرگخوار ها سرهایشان را پایین انداختند و سکوت کردند.

- از آنجا که کچل شدن شما بی بخاران، یکتایی کچلی همایونی مارا در خطر گذاشته. تدبیری اتخاذ کردیم که دکتری با تجربه راه درمان شما را کشف کند. دکتر با تجربه ایست. اما نه بیشتر از ما. ما بسیار با تجربه هستیم. تایید کنید.

مرگخواران همه زبان به تایید گشودند. بعضی از تجربه لرد ستایش ها کردند. بعضی داستان های واقعی و یا غیر واقعی تعریف کردند.

- خب دیگر بس است. دکتر همه بز دان را احضار میکنیم.

دکتری با ردای دکتری، گوشی آویزان به گردن دکتری، و ریش بزی دکتری وارد شد.
- درود. من دکتر همه بز...
- دکتر! مگر ما دستور دادیم که سخنی بگویی؟
- معذرت میخوام لرد من! اجازه سخن میدهید؟
- خیر.

چند لحظه در سکوت گذشت.
- حالا می دهیم. بنال ببینیم چه شده مرگخواران مارا؟
- طی تحقیقات بنده، اتفاقی مشترک برای همه افتاده. در روزی مشترک. پس باید همه براساس یک دلیل مشترک، در یک زمان مشترک این مسئله براشون رخ داده باشه.
- یعنی چطور؟
- واضح عرض کردم بانو لسترنج!
- واضح تر میگی یا شکنجه می خوای؟
- غلط کردم. یعنی یه روز و یه جا همتون اینطوری شدین.

با تفسیری که دکتر همه بز دان ارائه داد، هیچ شکی باقی نماند که دلیل این اتفاق توی دورهمی بلاتریکس برای جشن ده هزارمین شکنجه اش افتاده بود.


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۱۴ ۱۷:۴۳:۱۷
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۱۴ ۱۷:۴۵:۵۷
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۱۴ ۲۰:۵۶:۴۴
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۱۵ ۹:۰۸:۲۴
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۱۵ ۹:۰۹:۲۲

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۳:۳۷:۳۲ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۵۳:۲۲ دوشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۳
از من فاصله بگیر! نمیخوام ریختتو ببینم.
گروه:
ریونکلاو
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
جـادوگـر
پیام: 539
آفلاین
خلاصه:
مرگخوار ها ریزش مو گرفتن و کم‌کم دارن کچل میشن و لرد از این قضیه ناراضیه؛ ولی متوجه شدن لینی و ایوان روزیه به این مشکل دچار نشدن پس لرد ایوان رو احضار کرد تا ببینه چه اتفاقی افتاده که برای این دو نفر نیفتاده.

***


برای ایوان دیدن ریزش مو مرگخوارها و سر های نیمه کچل آن‌ها عجیب نبود. اصولا او مو نداشت پس مو نداشتن بقیه از نظرش مشکل خیلی بزرگی نبود. تنها چیز عجیب موهای فرفری، مجعد، صاف و با رنگای متفاوتی بود که روی زمین ریخته شده بود. اگر این وضعیت ادامه پیدا می‌کرد احتمالا مرگخواران مجبور می‌شدند در میان سیل عظیم مو شنا کنند!

ایوان روزیه هنگامی که اربابش احضارش کرده بود، به سرعت خودش رسانده بود و حالا مقابل چشمانِ خشمگین لرد، نگران بلاتریکس و بی‌خیال لینی بود.
لینی در هر موقعیت بی دلیل خوشحال و بی خیال بود!

- ایوان بر علیه سایر مرگخوارهای ما توطئه کردی؟ استخوون زند زیرینت رو بندازیم جلوی تسترال ها؟ تو چرا کچل نشدی؟ چه بلایی سر یارانمون آوردی؟

ایوان که تا الان متوجه اهمیت موضوع نشده بود، دچار لرزش شد. برخورد های متوالی تعداد زیادی استخوان صداهای بلندی ایجاد کرد.

- نلرز!

و ایوان دیگر نلرزید. حتی وقتی می‌ترسید هم امر، امر اربابش بود.
- ارباب باور بفرمایید من اطلاعی ندارم. من از اولش مو نداشتم. یه بار رفتم مو بکارم گفتن روی اسکلت در نمیاد نمیشه.

به نظر نمی‌رسید ایوان بتواند کمکی کند.

- همه مرگخوارامون باید فعالیت های چند روز اخیرشون رو بررسی کنن. کجا رفتن، چیکار کردن، چی خوردن و چی پوشیدن. باید علتش رو بفهمیم. البته ما که می‌دونیم و بر همه چیز واقفیم فقط می‌خوایم شما هم بفهمید. اگر کسی دیگه هم دیدید که ریزش مو نگرفته بود برای ما بیاریدش.


قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۴:۳۸:۳۱ جمعه ۱۱ اسفند ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
اسلیترین
پیام: 1506
آفلاین
هکتور ویبره زنان به میز نزدیک شد و با شور و شعفی که داشت از پشت قرنیه چشم هایش به بیرون فشار وارد میکرد گفت:
- میخوای معجون درست کنی؟ آره میخوای معجون درست کنی! قطعا به تجارب من به عنوان بزرگترین معجون ساز قرن نیاز داری دوریا! بکش کنار!

دوریا که تا این لحظه حتی فرصت نکرده بود دهانش را باز کند سعی کرد با دست جلوی هکتور را بگیرد و در پاسخ گفت:
- جان عزیزت بیخیال شو هکتور! معجون چیه؟ من میخوام روی موهام آزمایش کنم تا علت ریزش مو رو پیدا کنم و به وسیله اون عامل این جنایت کثیف رو پیدا و به جزای اعمالش برسونم!

دوریا برای لحظه ای در هنگام گفتن جملات بالا سینه اش را جلو داده بود و سرش را در زاویه ۴۵ درجه نگه داشته بود و به افقی نا معلوم خیره مانده بود!
هکتور چانه اش را خاراند و گفت:
- خیلی خب حالا! نمیخواد فاز سریال های جرم شناسی آخر هفته تلویزیون های مشنگی رو بگیری!

بعد دستی به سر خودش کشید و با لمس جاهای خالی مو روی سرش با خشم ادامه داد:
- من کنارتم دوریا! بیا اون پست فطرت رو پیدا کنیم!

کمی ان طرف تر لرد داشت داخل اتاقش به صورتی عصبی قدم میزد و بلاتریکس و لینی را که با سری پایین افتاده کنار دیوار ایستاده بودند مورد مواخذه قرار میداد!
- ... واقعا که! چطور نفهمیدین که این توطئه است؟! هر تسترالی که این کار رو کرده قصد شومی داشته! میخواسته ابهت من رو زیر سوال ببره! من ارباب در بین لشگری مرگخوار کچل دیگه چه ابهتی دارم؟ نه خیر آقا نه خیر!

بعد رو به لینی کرد و گفت:
- تو چرا موهات نریخته پیکسی؟

لینی با ترس پاسخ داد:
- آخه ارباب به صورت فنی اگر نگاه کنیم کرک های روی سر من مو حساب نمیشن! یعنی معمولا حشرات مو ندارن...تازه فقط من هم نیستم که. ایوان هم موهاش نریخته! یعنی میدونم که اسکلت ها اصولا مو ندارن، ولی منظورم اینه که فقط...

لرد اجازه نداد حرف لینی تمام شود. به بلاتریکس که داشت دستار روی سرش را جا به جا میکرد نگاه خشمگینی انداخت و گفت:
- ایوان رو سریعا بیار اینجا. باید مشخص بشه چه اتفاقی برای بقیه توی این چند روز افتاده که برای این دوتا نیفتاده!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۰:۵۳:۵۴ پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۲

گریفیندور

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۴۳ پنجشنبه ۴ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۲۰:۱۰:۴۶ چهارشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۳
گروه:
گریفیندور
جـادوگـر
جادوآموز سال‌پایینی
پیام: 99
آفلاین
ناگهان فکری به سر دوریا رسید. هر کسی که این بلا را سرشان آورده بود، حتما اثری از او مانده بود. او شروع کرد به نگاه کردن پسرک، و بررسی اندازه ی اثر انگشت و رد پاهایش. هر کس که این کار را کرده بود، ناخواسته، کوچک ترین اثری از خود به جای می گذاشت.


بعد هم به سراغ دسته ای از موهایش که ریزش کرده بودند رفت. با خود گفت:

- موهای عزیزم! بالاخره کسی که باعث ریزشتون شده پیدا می کنم.

باید موهایش را آزمایش می کرد تا ردی از فردی که باعث این اتفاق عظیم و حادثه ی ناگوار شده بود، پیدا کند.

وسایلی برای آزمایش کردن موها، روی میز گذاشت. در همین حال، هکتور از درب وارد شد.


یک گریفندوریتصویر کوچک شده!


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۴:۲۳:۰۲ شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۲

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۰:۱۷
از دنیا وارونه
گروه:
جـادوگـر
هافلپاف
جادوآموخته هاگوارتز
محفل ققنوس
پیام: 195
آفلاین
دوریا به دنبال لینی گشت تا شاید او از این اتفاق خبر داشته باشد و مقصر همه ی این کار ها او باشد .
-دوریا .
- شرا اینجوری شدی ؟
این صدای پسر بچه ای بود که کوین نام داشت .
+ خودمم نمیدونم . صبح وقتی از خواب بیدار شدم اینجوری بودم .
-امیدوارم زودتر حوب بشی .
+ممنو...
شاید لینی تنها کسی بود که موهایش نریخته بود . شاید هم نه .
-بیا اینو بحور حوب شی .
دوریا نگاهش رو به پسر بچه ای انداخت که داشت سوپ مریضی درست میکرد .










شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.