هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدیریت سایت جادوگران به اطلاع کاربران محترم می‌رساند که سایت به مدت یک روز در تاریخ 31 خرداد ماه بسته خواهد شد. در صورت نیاز این زمان ممکن است به دو روز افزایش پیدا کند و 30 خرداد را نیز شامل شود. 1 تیر ماه سایت جادوگران با طرح ویژه تابستانی به روی عموم باز خواهد شد. لطفا طوری برنامه‌ریزی کنید که این دو روز خللی در فعالیت‌های شما ایجاد نکند. پیشاپیش از همکاری و شکیبایی شما متشکریم.


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مغازه‌ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: دیروز ۱۲:۱۶:۲۴

ریونکلاو، محفل ققنوس، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰:۰۲ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۰:۳۴
از هرجا که تو بخوای!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
گردانندگان سایت
پیام: 171
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا به بورگین سفارش دادن که تا سه روز آینده دست مومیایی اولین جادوگر رو براشون به خانه ریدل بیاره. بورگین که به کل این سفارش رو فراموش کرده بود، برای دیدن ماندانگاس فلچرِ زندانی که ادعا کرده بود دست مومیایی اولین جادوگر رو داره به آزکابان میاد...


~~~~~~~~~~~~~

بورگین با ترس و لرز از بین دمنتورهایی که اطراف آزکابان در حال نگهبانی بودن عبور می‌کنه و بالاخره با رسیدن به ورودی نفس راحتی می‌کشه.
- سلام آقا من اومدم ماندانگاس رو ببینم!

نگهبان که ردای تیره‌ای به تن کرده بود و با کلاهی که بر سرش کشیده بود بی‌شباهت به دمنتورها نبود، سرشو بالا میاره و نگاهی به بورگین می‌ندازه.
- کارِت؟

بورگین از نگاه نافذ نگهبان لرزشی می‌کنه و با دستپاچگی پاسخ می‌ده:
- چیزه... یه امانتی پیشش دارم می‌خواستم بدونم از کجا باید پیداش کنم.
- از قبل با وزارتخونه هماهنگ کردی و وقت ملاقات گرفتی؟

بورگین انگار که سطل آبی روش ریخته باشن، رنگ از رُخِش می‌پره.
- چی؟ وقت ملاقات از وزارتخونه؟ نه... آقا دستم به دامنت من کارم گیره و وقتم کمه. تو رو مرلین بذار فقط چند دقیقه ببینمش.

نگهبان که تمام مدت در حال گشتن به دنبال جای سلول ماندانگاس در دفتری بزرگ و خاک‌گرفته بود، با شنیدن این حرف دفترو محکم می‌بنده که باعث می‌شه گرد و خاکش به هوا بلند بشه، تو گلوی بورگین بره و اونو به سرفه بندازه.

- بدون مجوز وزارتخونه هیچ زندانی‌ای حق ملاقات نداره!

نگهبان اینو می‌گه اما نگاه خیره‌شو به جیب‌های بورگین می‌دوزه. بورگین با دنبال کردن رد نگاه نگهبان و رسیدن به جیب خودش، دو گالیونیش میفته و با تردید دستشو تو جیبش می‌بره.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۲۶ ۱۲:۲۰:۵۱


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶:۱۵ شنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۳

گریفیندور، مرگخواران

تلما هلمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۰:۵۳
از من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 170
آفلاین
بورگین تا چشمش به آزکابان افتاد، تو دلش بخاطر اینکه جاروی اسقاطی یهو وسط آسمون خراب نشد، مرلین رو شکر کرد. اما تا اومد یکم برای سالم رسیدن به مقصد ذوق کنه، یهو یه جغد از ناکجا آباد میخوره به جارو.
جارو چند دور میچرخه و اینور اونور پرت میشه و با نهایت سرعت به سمت زمین سقوط میکنه.
بورگین که از خساستش عین تسترال پشیمون شده بود، توی این تکون خوردن ها، روده هاش به هم گره میخورن!
جاکسی و راننده و بورگین، با همدیگه روی کیسه ها آشغال می‌افتن.
بورگین که الان هم روده هاش به هم گره خوردن و هم کمر و دست و پاش بخاطر افتادن از بالا روی آشغالا درد میکنه، به سختی از جاش بلند میشه.
_آخه من تو رو چیکارت کنم؟ هان؟ مرلین هم تورو، هم اون جاروی پوسیده تو لعنت کنه!

راننده جاکسی، با نهایت پررویی جواب میده:
_مگه زوری سوار جاروم کردمت؟ میخواستی سوار نشی!


از من و روباهم دور شو! من بهت شک دارم!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱:۵۰ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳

اسلیترین

اسکارلت لیشام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۴:۰۸
از میان ورق های کتاب
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 51
آفلاین
بورگین که کاسب بود و اهل حساب و کتاب، بخاطر نپرداختن هزینه چند‌ برابر جوتوبوس نگاهی به آسمان انداخت و به مرلین توکل کرد. با چشمانی غمبار مانند محکوم به اعدامی که پای چوبه دار می‌رود به سمت جاروی اسقاطی رفت و به علت کمبود شدید فضا روی انتهای آن نشست.
- بریم.

جاروی اسقاطی پت‌پتی کرد و صدایی مثل موتور بیرون داد. بعد با حالتی که انگار هر لحظه می‌خواست سرنشینانش را زمین بیندازد با سرعتی کمی بیشتر از لاکپشت های غیر نینجا شروع به حرکت کرد.

- میگما آقا.

صدایی از راننده بیرون نیامد.

- الوووو؟ داداش؟ برادر؟ نمیشنوی صدامو؟

اینبار به لطف نعره های بورگین راننده گفت:
- ها داشم؟ صدات نمیاد. چی میگی؟

- میگم این جاروی شما، امنه دیگه؟

- معلومه که امنه! خود من یه زمانی مسافر می‌بردم جاده‌ی قطب شمال_جنوب! روزی ده بار با این می‌رفتم و می‌اومدم. بیستا مسافرم میزدم که هیچ، اندازه‌ی یه کامیون بار هم می‌بردم. اصلا این جارو جدیدیا پرپرو شدن داش! دیگ به درد نمیخورن که...

مرد که چانه‌اش گرم شده بود، شروع کرد به حرف زدن و تعریف کردن ماجراهای زندگی اش. از قرار معلوم هیچ قصدی هم برای ساکت شدن نداشت. در همین اوضاع بورگین با هر دست انداز دو متر به هوا پرت می‌شد و روی جارو می‌افتاد، صدا های به شدت ناهنجاری از جارو می‌آمد و بورگین می‌توانست قسم بخورد که دیده از جارو روغن چکه می‌کند.

بعد از زمانی که برای بورگین هزار سال گذشت و هزار نذر و دعا به مرلین و شماتت خودش برای نساختن جان‌پیچ، جلوی ساختمان زندان توقف کردند.

-بفرما اینم آزکابان! دیدی چقدر الکی نگران بودی.



پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۳:۲۸:۰۴ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۵:۲۶ جمعه ۲۵ خرداد ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 5465
آفلاین
- اگه پول باقی مسافرارو می‌دی می‌برمت!

این‌بار نوبت بورگین بود تا به جاروی راننده نگاهی بندازه.
- ولی این جارو که فقط جای یه راننده و مسافر داره! مسافر دومو کجا جا می‌دی؟ می‌خوای سرم کلاه بذاری مرد حسابی؟

راننده سرتاپای بورگین رو برانداز می‌کنه.
- بشین رو جارو تا ببینی چند تا مسافر روش جا می‌شن!

بورگین که حوصله کل‌کل نداشت جلو می‌ره و روی جارو می‌شینه. به محض این که روی جارو جا خوش می‌کنه، احساس می‌کنه جارو بسیار دراز می‌شه. خیلی دراز! بیش از حد دراز! تا جایی که می‌تونست تا 30 مسافرو جا بده!

بورگین متوجه اشتباه سهمگینش می‌شه. اون مرد راننده جاکسی نبود، بلکه راننده جوتوبوس بود! بورگین از جارو پیاده می‌شه و با حسرت به دوباره کوچیک شدن جارو نگاه می‌کنه.
- این طرفا هیشکی آزکابان نمی‌ره یعنی؟

- کی بود گفت آزکابان؟

بورگین که انگار دنیا رو بهش داده باشن، به سرعت از جا می‌پره و برمی‌گرده تا ببینه صاحب صدا کیه. اما به محض دیدنش، از مرلین می‌خواد کاش هرگز این سوالو نپرسیده بود. چرا که مردی غول‌پیکر با سیبیل چخماقی که جاروی ریش‌ریش‌شده و مستهلکی به همراه داشت این حرفو زده بود.
- ما می‌بریمت داوش. با نصف قیمت. بپر بالا.

مرد ضمن گفتن این حرف جارو رو به جلو هل می‌ده تا بورگین بتونه روش بشینه. بورگین یه نگاه به جوتوبوس و یه نگاه به جاروی فکستنی مرد می‌ندازه. به نظر نمیومد اون جارو حتی بتونه بورگین رو به تنهایی حمل کنه، چه برسه بورگین به همراه صاحب غول‌پیکرش!

بورگین باید سریع‌تر تصمیم می‌گرفت. جوتوبوس، پرداخت پول چند برابر اما رسیدن تضمینی به مقصد. یا جاروی پیر و علیل، پرداخت پول اندک اما با ریسک هرگز نرسیدن به مقصد!




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۳۹ جمعه ۱۷ آذر ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
پس تصمیم گرفت به ایستگاه جاکسی برود زیرا که آپارات کردن تا آزکابان دردسر ها و قوانین خاص خودش را داشت.

کمی بعد- ایستگاه جاکسی

- میدان شاه آرتور دو نفر!
- اگه می خوای بری شهرک شهید ویزلی بیا اینور!
- میری خیابان لردکبیر؟ بپر بالا!

ایستگاه جاکسی بسیار شلوغ بود. هر کدام از راننده ها گوشه ای کنار جاروی پرنده ی خود ایستاده بودند و سعی داشتند با فریاد های بلندشان مسافر جذب کنند.
بورگین همانطور که سعی می کرد زیر دست و پای جماعت راننده له نشود، با دقت به صداها گوش می داد تا ببیند کسی حرفی از "آزکابان" می زند یا نه.
اما خبری نبود.

بورگین خود را به مرد قوی هیکلی رساند که روی بازوانش خالکوبی های متعددی داشت و درحال تمیز کردن انتهای جارویش با لونگی قرمز رنگ بود. به نظر می آمد از آن آدمهایی باشد که جرئت بردن مسافر به آزکابان را دارد.

- ببخشید آقا. شما زندان…

مرد فوری چرخید و جوری بورگین را نگاه کرد که او زیر نگاه هایش آب شد و دیگر نتوانست ادامه ی حرفش را بزند.
- درسته قبلا زندانی بودم ولی مگه یه زندانی بعد آزاد شدنش نمی تونه شغل داشته باشه؟ مگه نمی تونه مسافرکشی کنه؟ اصلا مگه یه زندانی تغییر نمی کنه؟ این بود آرمان های ویکتور هوگو؟ اگه بخواین به یه زندانی آزاد شده بازم به چشم زندانی نگاه کنین که دنیا خیلی زشت می شه! اصلا چرا یه زندانی...

بورگین که از شنیدن این مقدار کلمه ی "زندانی" به ستوه آمده بود ترسش را کنار گذاشت و به خود جرئت داد میان حرف های مرد بپرد.
- آقا من فقط می خواستم بپرسم تو مسیر زندان آزکابان هم می رین یا نه؟ قصد توهین نداشتم که.

مرد که تازه فهمیده بود جریان از چه قرار است. مودبانه از بورگین معذرت خواست.
- معذرت می خوام آقا. این روزا اسنیپ واسه مون اعصاب نذاشته!
- اسنیپ؟ آهان منظورتون اون جاروهاییه که رانندشون با توجه به لوکیشنی که براشون می فرستی، میان دنبالت‍‍‎‎‏ون!
- نه بابا! اون که جِسنیپه! من دارم سوروس اسنیپو می گم. چند وقتیه اومده اینجا مسافرکشی می کنه. می گن حقوق هاگوارتزش کفاف زندگیشو نمی داده. جاسوسی هم که حقوقش بخور و نمیر بوده برای همین زده تو این کار... بعد هر دفعه هم برای مسافرا داستانای سوزآور تعریف می کنه اونا هم متحیر و متحول می شن و بهش پول بیشتری میدن. نامرد زده کلا کار و کاسبیمونو کساد کرده.

راننده آهی کشید و به جارویش که حتی یک مسافر هم رویش ننشسته بود نگاه کرد.
بورگین اهمیتی به اسنیپ و جسنیپ و حتی اسنیچ نمی داد. او فقط هر چه سریعتر می خواست خود را به ماندانگاس برساند.
- آقا نگفتین بالاخره منو تا آزکابان می رسونین یا نه؟


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۰:۳۸ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
- لعنت بهتون. الان چهار ساعت و نیمه اینجا نشستم. سه نفر به عنوان گدا نات انداختن جلوم... دو نفر جیبمو زدن که همون ناتا رو هم از دست دادم و پنج نفر پیشنهادهای تاریکی بهم دادن. کجاس این محفل خراب شده تون؟

بورگین در میدان گریمولد قدم می زد و غر زنان دست هایش را در هوا تکان می داد.
طولی نکشید که غر زدنش با پاتیلی که بر سرش کوبیده شد، قطع شد.
- هیچکس نمی تونه جلوی من از محفل بد بگه!

صدای رون ویزلی از بین دیوارها به گوش می رسید. ولی صدای او هم با برخورد ملاقه ای به سرش قطع شد.
- رون ویزلی! اون تنها پاتیلی بود که داشتیم. فورا برو بیارش.

رون از یک طرف سرش را می مالید و از طرف دیگر فکر می کرد که چرا مادرش او را به شکل سربازان نه چندان بلند پایه ارتش خطاب می کند.
از پله ها پایین رفت...
از پله های دیگری بالا رفت...
از راهروی تنگی گذشت...
وارد اتاقی شد... ولی جن خانگی محفل با لگد او را بیرون انداخت.
از پنجره ای به داخل خزید... ولی سر از خانه همسایه در آورد.

- در این خراب شده کجاست! چطوری برم بیرون؟

ضربه ملاقه بعدی شدیدتر بود.
- هیچکس نمی تونه جلوی من از محفل به عنوان خراب شده یاد کنه!

رون ویزلی که دو طرف سرش قلنبه شده بود از محفل خارج شد. پاتیل مالی را پیدا کرد؛ ولی بورگین هم او را پیدا کرد.
- هی بچه... ماندانگاس اون توئه؟ دست لازم دارم! خیلی سریع...

رون شانه هایش را بالا انداخت.
- اون همین دیروز دستگیر و به هشت هزار و ششصد و سی و دو سال حبس محکوم شد.

بورگین دو دستی بر سرش کوبید. رون ادامه داد:
- حالا زیادم غصه نخور. دو سالش به دلیل رفتار خوب و مناسب در دادگاه بخشیده شده.

بورگین سه روز وقت داشت. باید دست مومیایی را پیدا می کرد. قبل از این که مرگخوارها دوباره به سراغش بیایند. کمی فکر کرد. شاید می توانست به ملاقات ماندانگاس رفته و از او جای دست مومیایی شده را بپرسد.




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۹:۰۷ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
پیام: 1506
آفلاین
پست سوژه جدید:

-... واقعا خجالت آوره. پاشو یه کاری بکن. تا حالا سابقه نداشته مغازه اینقدر خلوت باشه. دچار رکود اقتصادی شدیم! ورشکست میشی بدبخت، این وسط هم اونی که آواره میشه منم. یه تکونی به خودت بده، تبلیغی چیزی. این چه مدل کار کردنه آخه. روزا میای اینجا میشینی پشت میز و هر متن قابل خوندنی که تو مغازه پیدا میشه رو میخونی و شب وقتی خوابت گرفت در رو میبندی و میری!

بورگین پر گردگیری را درون حلق شخصیت تابلو سخنگو فرو کرد و گفت:
- عهههه بسه دیگه. سالازار شاهده اگه دست از غر زدن برنداری بسته بندیت میکنم و میندازمت گوشه انباری.

بورگین نمیخواست اعتراف کند اما حق با تابلو بود. این چند وقت اوضاع کاسبی حسابی بهم ریخته بود. چند ماهی میشد که مشتری چندانی نداشت. قطعا بحران مالی گرینگوتز که به واسطه اختلاص جمعی از جن‌های بانکدار به وقوع پیوسته بود بازار را دچار رکود کرده بود اما برای او این تمام داستان نبود. چند وقتی میشد که اجناس خوبی به چنگ نیاورده بود. اگر میخواست مغازه را سرپا نگهدارد باید دنبال اجناس نایابی میگشت که مشتری ها برای دیدن و خریدنشان سر و دست بشکنند.

چوب گردگیری را کنار گذاشت و به پشت میزش برگشت. تقویمی خاک گرفته روی میزش خودنمایی میکرد. با دست خاک تقویم را تکاند و به دست نوشته هایش که روی تقویم علامت زده بود نگاه کرد. دور تاریخ امروز دایره ای قرمز رنگ کشیده بود و و با فلشی کوتاه به متنی در زیر تقویم اشاره کرده بود:
- "روز تحویل سفارش لرد سیاه"

نفسش در سینه حبس شد! سفارش لرد سیاه؟! این چند روز آنقدر کلافه بود که اصلا به خاطر نمی‌آورد سفارشی برای لرد سیاه گذاشته باشد! همان طور که داشت برای به خاطر آوردن سفارش به مغزش فشار می‌آورد صدای جیلینگ ناشی از باز شدن در مغازه او را از جا پراند.

دو مرگخوار سیاه پوش وارد مغازه شده بودند و جوری جلوی رویش ایستاده بودند که انگار از اول همانجا بودند!
- اوه...سلام دوستان! چه زود اومدین من تازه مغازه رو باز کردم.

بلاتریکس که از قیافه اش مشخص بود علاقه‌ای به حضور در مغازه او ندارد چینی به دماغش انداخت و گفت:
- اومدیم بهت خبر بدیم که دریافت سفارش رو به تعویق بندازی. به جای امروز میخوایم سه روز دیگه بسته رو بهمون تحویل بدی. به خاطر یک سری مشکلات پیش بینی نشده مقدمات تحویل هنوز فراهم نشده.

بورگین آب دهنش را قورت داد و همان طور که در دلش سالازار را شکر میکرد گفت:
- اوه...باشه باشه اصلا مشکلی نیست...فقط یک بار دیگه میگین که سفارشتون چی بود؟

ایوان و بلا نگاهی بهم انداختند و بعد ایوان با سوظن گفت:
- دست مومیایی اولین جادوگر! چطور همچین چیزی رو فراموش کرده بودی؟...صبر کن ببینم نکنه سفارش ارباب رو فراموش کرده بودی؟!

بورگین آشفته شد و گفت:
-نه نه چطور همچین چیزی امکان داره؟! آخه جدیدا سفارش‌های زیادی برام اومده بود و یک لحظه فراموش کردم که سفارش شما کدومه. نه همین الان هم پیشمه اگه بخواین میتونم براتون بیارم...

ایوان انگشت اسکلتی اش را روی لایه خاکی که سطح میز بورگین را فرا گرفته بود کشید و گفت:
- الان نه دیگه ابله! سه روز دیگه خودت برامون بیارش به خانه ریدل. حالا هم بیشتر از این وقتمون رو نگیر، احساس میکنم هوای مغازه ات باعث میشه استخوان هام کپک بزنه! این تسترالدونی رو تمیز کن!

بورگین تا لحظه خروج مرگخوارها لبخندش را روی صورت حفظ کرد. اما به محض خارج شدن آن‌ها از مغازه دو دستی توی سرش کوبید! به کل این سفارش را فراموش کرده بود. بلافاصله پالتو و شال گردنش را از روی صندلی برداشت و به سمت در رفت. نقاشی سخنگو با نارضایتی پرسید:
- هوووی کجا داری میری این وقت صبح؟

بورگین همان طور که با عجله پالتواش را تنش میکرد گفت:
-میرم ماندانگاس رو پیدا کنم! اون گفته بود دست مومیایی اولین جادوگر رو داره. فقط امیدوارم دروغ نگفته باشه!


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۴۰۲/۷/۱۴ ۳:۱۸:۲۷

ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲:۱۴ جمعه ۳ شهریور ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
(پست پایانی)



مرگخواران که در یک قدمی خواسته خودشان قرار داشتند، تصمیم گرفتند بسیار راستگو و درستکار باشند. ایوان هم به هر حال به مجازاتی مناسب احتیاج داشت و چه مجازاتی بهتر از این؟

- بله. سر جاشه. فک رو به ما بده و ایوان رو با خودت ببر. هیچوقت از خودت جداش نکن. ظرفیت روزانه سیصد بازی فکری و دویست بازی حرکتی و چرخشی داره. ازش خوب کار بکش! به شنا هم خیلی علاقمنده. بهش یاد بده.

کوسه فک را داد و ایوان متحیر را زیر باله اش زد و در حالی که روی هوا شنا می کرد از آن جا دور شد.


- لق لق لق لق لق...

فک ایوان همچنان سعی در صحبت و توجیه غیبتش را داشت. ولی بدون خود ایوان زیاد هم موفق نبود.

چند دقیقه بعد، مرگخواران داخل دفتر لرد سیاه جمع شدند.

لرد، نفس راحتی کشید.
- بگیرش دوریا. یارانمان خیلی براش زحمت کشیدن. به سختی گیرش آوردن. نفرین را از ما دور کنید.

دوریا سرخ شد... سفید شد... بی رنگ و شفاف شد...

- ارباب...

لرد سیاه به طرف دوریا برگشت. کاغذ لوله شده ای در دست دوریا بود که به محض رها کردن، تبدیل به طوماری بسیار طولانی شد. روی زمین قل خورد و باز شد و تا ردای لرد سیاه رسید.

- این چیه؟

دوریا با احتیاط جواب داد:
- بقیه مواد لازم! این طلسم خیلی سنگینه. فقط با یه تیکه استخون که باطل نمی شه. اون ماده اول بود.

لرد سیاه مشتش را روی میز کوبید.
- ایوان ابله! سه روز از وقتمونو تلف کرد. زود باش مواد بعدی رو بخون.

دوریا به خوبی می دانست که در یک روز باقیمانده، هرگز نمی توانند حتی یک دهم مواد لیست را آماده کنند. ولی توان مخالفت نداشت.
- روح نفرین شده یک جادوگر سیاه توبه کرده، آخرین چوب دستی دستیار مرلین کبیر، یک مژه مانتیکور شصت ساله، ناخن شست دست راست ماگلی که از جادوگرا متنفر بوده و به همین دلیل کشته شده...


روز بعد:

لرد سیاه با حالتی خشمگین و عصبی در طول اتاق قدم می زد.
- چی شد؟ چند تا شدن؟

بلاتریکس چند مورد را از لیست خط زد.
- ارباب مواد گیاهی و جانوری رو کلا پیدا کردیم. می شه پونزده مورد. دو مورد هم معجونه که دستای هکتور رو بستیم که نتونه تکون بخوره و دادیم اسکورپیوس درست کنه که البته بابتشون پول زیادی گرفت، سه تا طلسم هم هست که آیلین و تری دارن روشون کار می کنن و تقریبا آماده اس.

لرد در حالی که سعی می کرد ترس پنهان در صدایش، فرصت خودنمایی پیدا نکند پرسید:
- چند تا مونده؟

بلاتریکس زیر لب گفت:
- اگه یکی از انگشت های خودتون رو که جزو لیسته، حساب نکنیم... صد و پونزده مورد.

نفس عمیقی که لرد سیاه کشید، ناامیدی او را به خوبی نشان می داد. او کار را تمام شده می دید.
بلاتریکس هم همینطور.
لیست را مچاله کرد و قطرات اشکش روی کف اتاق ریختند.

فقط یک ساعت زمان داشتند و هیچ کاری از دستشان بر نمی آمد.

لرد سیاه قصد قدم برداشتن داشت ولی دچار سرگیجه شد و چیزی نمانده بود که نقش زمین بشود. بلاتریکس با دستپاچگی بازوی لرد را گرفت و مانع افتادنش شد.
– حالتون خوبه ارباب؟

- خوب نیستیم... چشمانمان سیاهی می رود... تپش قلبمان غیر عادی شده...دست هایمان یخ کرده... ما نمی ترسیم...

بلاتریکس نگران شد. بقیه مرگخواران هم نگران شدند.

حتی کسانی که مامور آماده کردن موارد دیگر بودند به لرد سیاه پیوستند. دیگر خیلی دیر شده بود.

سدریک کاملا بیدار بود و بالشش را به دهانش می فشرد که کسی متوجه هق هق هایش نشود. هکتور پاتیلی روی سرش گذاشته بود، ولی جوی اشک هایش که از زیر پاتیل روان شده بود گویای وضعیت روحی و قلب شکسته اش بود. لینی روی میز نشسته بود و با نگرانی بدون این که متوجه باشد، یکی از شاخک هایش را کنده بود و حالا داشت یکی از بالهایش را به شکل خطرناکی می کشید و پاره می کرد. دوریا هنوز لیست را داخل دستش فشار می داد. مشتش در اثر فشار سرخ شده بود. سوزانا ماکت کهکشان راه شیری درخشانی را که خودش درست کرده و به لرد سیاه هدیه کرده بود زیر پا له می کرد. تری بوت زیر لب خودش را لعنت می کرد که چرا به اندازه کافی خوب نبوده که زودتر به فروش رفته و لرد سیاه را خوشحال کند، آیلین تخته شطرنجی را که روی میز کوچکی در گوشه اتاق بود و هر چند وقت یکبار مایه سرگرمی او و لرد سیاه را فراهم می کرد را واژگون کرد... دیگر هرگز شطرنج بازی نمی کرد. لادیسلاو با لحن و کلماتی ساده و واضح به آرامی می گفت که تازه برگشته و قرار نبود این اتفاق بیفتد. گودریک در گوشه ای دیگر در مورد سالازار اسلیترین غر می زد و جملاتی مثل " اگه لازم باشه می رم میارمش" بر زبان می راند. اسکورپیوس کیسه ای پر از سکه از جیبش در آورد و بدون این که کسی متوجه بشود در جیب ردای لرد گذاشت. و یک جفت چشم نگران که از پنجره به داخل اتاق خیره شده بود! سو، هنوز هم اجازه ورود نداشت. ولی با وجود بیماری و حال نامساعدش به سختی از درخت بالا رفته بود.



با صدای باز شدن در، همگی به سمت در برگشتند.

بلاتریکس که چند دقیقه پیش، بعد از سرگیجه ناگهانی لرد از اتاق خارج شده بود، یقه کوین را گرفته بود. او را به عصبانیت به وسط اتاق پرتاب کرد.

چشمان کوین پر از اشک بود.
بلاتریکس فریاد زد:
- حرف بزن!

و مشتی کاغذ را روی زمین ریخت.

- اینا چین؟

کوین وحشتزده به جمع مرگخواران نگاه کرد. به امید کسی که نجاتش بدهد. ولی کسی را نیافت. با صدایی لرزان که خبری از شیطنت همیشگی در آن نبود گفت:
- مَخش!

بلاتریکس یکی از کاغذها را برداشت و به طرف لرد گرفت.
- بفرمایید سرورم. مشق! اینا مشق هستن. و همشونو این نوشته.

کاغذ، شباهت عجیبی به طلسمی که چند روز قبل پیدا کرده بودند داشت.

لرد سیاه کاغذ حاوی طلسم اصلی را به طرف کوین گرفت.
- این چی؟ اینم تو نوشتی؟

کوین با وحشت سرش را به نشانه تایید تکان داد.

بلاتریکس توضیح داد:
- همه رو خودش نوشته. حتی نمی دونسته چی می نویسه. من به محض فهمیدنش از جادوکارای خیلی قدیمی و کهنسالمون دوباره پرسیدم. گفتن این طلسم اصلا روی کاغذ نوشته نمی شه. اینا رو روی سنگ های خاصی حکاکی می کنن. طبق افسانه، این طلسم، قدرتمند ترین جادوگر زنده رو تبدیل به یک مجسمه یخی می کنه که کسی نمی تونه دوباره برش گردونه. هیچوقت نمی میره. تا ابد باید همونجوری زندگی کنه. ایجاد کردن طلسمش خیلی پیچیده اس. همینجوری هم فعال نمی شه. احتیاج به خون داره. و تا حالا کسی این طلسم ها رو از نزدیک ندیده. معتقد بودن که همش خرافاته و اصلا وجود نداره.

در کسری از ثانیه، شادی و امید، فضای غم آلود اتاق را در بر گرفت.

حتی لرد سیاه هم نمی توانست لبخندش را پنهان کند.


چهار روز قبل:

- مشل بچه های خوب بشین اینجا. دشتم رو زخمی کردی. ولی می بخشمت. می خوام مشخ بنویسم.

کوین، سنگ سیاه رنگی را در مقابلش گذاشته بود و سعی می کرد خطوط نامفهوم آن را روی کاغذ بکشد.
کف دستش بریدگی نسبتا عمیقی که ناشیانه باندپیچی شده بود دیده می شد.
قطرات سرخ رنگ خونش روی سنگ خودنمایی می کردند و کوین متوجه نشد که سنگ برای لحظه ای در نور ماه درخشید...

غروب روز چهارم

مرگخواران بالاخره حاضر شده بودند اربابشان را برای استراحت تنها بگذارند.

لرد سیاه به طرف تختخوابش می رفت، در حالیکه نمی فهمید چرا هنوز چشمانش سیاهی می روند... و چرا دست هایش لحظه به لحظه سرد تر می شوند.



پایان!




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۲ پنجشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

تری بوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۱ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۱:۳۲ دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳
از پشت ویترین
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 268
آفلاین
ایوان به سرعت می‌دوید و از مرگ‌خوار و البته بلاتریکس دور میشد.
- یا مرلین! خودت کمکم کن. من هنوز جوون... نه! یعنی هنوز کلی آرزو دارم.

ایوان توی همین فکر ها بود که پاش به سنگی گیر کرد و با سر به زمین خورد.
به سرعت از جاش بلند شد و با اینکه از شدت درد‌ حس میکرد بخش هایی از بدنش دیگه وجود ندارن به راهش ادامه داد.
پشت سرش مرگخوارها به رهبری بلاتریکس و هکتور به سمتش میومدن.
هکتور که میخواست افتخار دستگیری ایوان نصیبش بشه هرچی که دم دستش میومد رو به سمت ایوان پرت میکرد ولی از اونجایی که مدام در حال ویبره زدن بود توانایی هدف‌گیریش در حد صفر بود.
البته فقط هکتور نبود که میخواست این افتخار رو نصیب خودش کنه. از سمت هر کدوم از مرگ‌خوار ها انواع طلسم ها و اشیا مختلف از قبیل کروشیو، لنگه کفش، سنگ، چوب، آهن آلات، ضایعا... نه ولش کنین.
خلاصه که ایوان داشت بین چیزایی که به طرفش پرت میشد جاخالی میداد و پیش میرفت که یکدفعه صدای کوسه توجه همه رو به خودش جلب کرد.
- امم... فکر کنم همتون دنبال یه همچین چیزی باشین. درست نمیگم؟

کوسه درست روی نقطه‌ای که ایوان بخت برگشته زمین خورده بود وایستاده بود و تیکه استخونی رو توی دستش گرفته بود.
استخونی که خیلی شبیه فک انسان بود.

- آااااا... آااا...
صدا از سمت ایوان میومد.
همه به سمت ایوان برگشتن، با جای خالی فکش مواجه شدن و بعد دوباره به کوسه نگاه کردن. بعد از چند بار تکرار پیاپی این حرکت لخندی روی صورت مرگ‌خوار ها و کوسه نشست.

- هنوز معاملمون پابرجائه؟
کوسه خیلی خوشحال به نظر میرسید.




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵ پنجشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۵:۲۶ جمعه ۲۵ خرداد ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 5465
آفلاین
درسته که لینی رو زندانی کرده بودن و بعد به خاطر وراجی اسکورپیوس، به داخل استخر انداخته بودنش. اما خب، فراموش کرده بودن چوبدستی مینیاتوریش رو از دستش بگیرن. بنابراین لینی بعد از عملیات نجاتی که خودش برای خودش ترتیب می‌ده، بال‌بال‌زنان از استخر بیرون میاد و چیزی رو می‌بینه که باید ببینه! بله درست دیدین، باید ببینه. اشتباه تایپی نبود.

- بلا بلـ...
- تو یکی ساکت شو!
- اما آخه بلا...
- گفتم حرف نزن.
- ولی ایو...
- هرکی اینو ساکت کنه تا نیم ساعت از خشم من در امانه!

هکتور فقط معجون‌ساز نبود. بلکه فرصت‌طلب هم بود! پس به سرعت با جهشی خودشو به لینی می‌رسونه و اونو تو جیباش می‌ذاره. اما این پایان صفت‌های بی‌انتهای هکتور نبود. هکتور پررو هم بود!
- بعنوان فرمانده عملیات ازتون می‌خوام اموالتون رو تقدیم کوسه کنین و ایشون رو تا بیرون خانه ریدل همراهی کنین.

قبل از این که مرگخواران بخوان اعتراضی به فرمان وارده بکنن، تری به نکته مهمی پی می‌بره. خب البته که وقتی مالی برای تقدیم کردن نداشته باشی و خودت فروشی باشی، دغدغه‌ت به جای این فرمان چیز دیگه‌ای خواهد بود!
- وایسین ببینم... این کوسه‌هه یهو چش شد که راضی شد از ایوان بگذره؟ مشکوک می‌زنه.

کوسه بسیار صاف و ساده و بی‌آلایش بود و دروغ گفتن تو کارش نبود.
- خب آخه ایوان داره فرار می‌کنه.

این جمله همانند پتکی محکم بر فرق سر تک‌تک مرگخواران فرود میاد. لینی از فرصت استفاده می‌کنه و کله‌شو از تو جیب هکتور بیرون میاره.
- منم دقیقا می‌خواستم همینو بگم که بلا نذاشت. اوناهاش! داره از پرچینا می‌ره بالا!

به محض خارج شدن این جمله از دهن لینی، مرگخواران به صورت اتوماتیک‌وار به سمت پرچین‌ها می‌دوئن!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.