چگونه به اتمام رسید...؟برای درک بهتر محتوا، به این پست مراجعه کنید.با نیشخند به سمت خونآشام مذکور برگشت. در چشمان بهت زدهی گادفری اتهامی بی صدا وجود داشت، و ایزابل به عنوان مجرم، در صحنهی جرم گیر افتاده بود. گرچه به هیچ عنوان پشیمان به نظر نمیرسید. زیرا گادفری میدید که چگونه با لذت به خونهای خشک شده در کف سالن نگاه کرده و به خاطرات آن عشق خونین، بی حرمتی میکند.
تا ثانیهای پیش از دیدن این صحنه، گادفری ذرهای به احساسش شک نداشت. سرسختانه معتقد بود که میتواند تمام رازهای پنهان در سایهها و تاریکیهایی که با خود به همراه داشتند را کنار بزند و دستان بانویش را در دست بگیرد. روشنایی زنندهاش را با او تقسیم کند و مثل تمام افسانههای پریان، در کنار یکدیگر آیندهای زیبا بسازند.
اما نمیدانست که
ایزابل خودِ تاریکیست، و عشق او از جنس تباهی و فریب است... !چهرهای گناهکار و به قصد تمسخر، بر روی صورتش نشاند. به او نزدیک شد و با کشیدن انگشتانش روی خط فک خوش تراش گادفری، نگاهش را به سمت خود برگرداند.
_ مونده بودم
راز کوچیکم چقدر میتونه دووم بیاره. تو که قبلا زیاد خون ریختی، چرا نمیتونی چشماتو از این یکی بگیری؟
گادفری هنوز در حال تحلیل راز بزرگی بود که ایزابل دانستنش را به او تحمیل کرده بود، بنابراین از لمس او فاصله نگرفت.
_ تو... تو یه
قاتلی...
ایزابل شانهای بالا انداخت و موهای بلند گادفری را از صورتش کنار زد.
_ اولش
عاشق بودم. فکر میکردم اون شازدهی ماگل، ارزشش رو داره. ارزش زیباییم... وقتم... احساساتم. هرچیزی که داشتم رو خرج یک لحظه توجهش کردم. اما اون بود انتخاب کرد که به جای معشوقم، نقش
مقتولم رو بازی کنه.
گادفری که تازه به خود آمده و به عمق جنون در چشمان دختر پی برد، شبیه برق گرفتهها عقب رفت و فاصلهی زیادی بینشان ایجاد کرد. از احساسات مختلفی که یکباره به او سیلی زده بودند، نفس نفس میزد. خشم، بهتزدگی، غم...
_ لعنتی! من... من فکر میکردم تو عوض شدی! فکر میکردم دستمو گرفتی که باهام به روشنایی بیای، نه این که من رو به سیاهی و مجنونی بکشونی!
صدای خندهی از ته دل ایزابل در سالن طنین انداخت و لرزهای به ستون فقرات گادفری روانه کرد.
_ من؟ به خاطر تو خودم رو عوض کنم؟ فکر میکردم متواضعتر باشی عزیزم. فکر میکردم اگه یه روزی کسی بهم آسیب زد، نیاز نباشه دستامو کثیف کنم و زمین رو با خون بی ارزشش به کثافت بکشم. بلکه تو قراره جای دندونای نیش قشنگتو روی جسد خالی از خونش یادگاری بذاری...!
لبخند دلربایش محو شده بود.
_
نا امیدم کردی میدهرست.یک قدم.
دو قدم.
سه قدم.و حالا ایزابل شبیه سایهای از مرگ در کنارش پرسه میزد.
_ وقتی پای کسی توی زندگی من باز میشه، فقط دو راه داره...
نفسهای گرمش را بر گردنش حس کرد.
_
یا باید کنار من بایسته... یا پشت دروازههای جهنم.گادفری به سمت او برگشت و به اقیانوس نگاهش خیره شد. سرش را بالا گرفت و با لحن محکمی پاسخ داد:
_ من ارزشهام رو برای موجود بی رحمی مثل تو زیر پا له نمیکنم،
بانو مکدوگال.
ایزابل پشتش را به او کرد و با لبخند پیروزمندانهای به سمت درب عظیم سالن قدم برداشت.
_ تو یک خونآشامی گادفری. شاید برای منافع من ارزشهات رو زیر پا له نکنی، ولی برای
عطش خون، حتما این کار رو میکنی.
پیش از خارج شدن، سرش را کمی به سمت او برگرداند و از روی شانه، مهرهی سوختهاش را تماشا کرد.
_ اون وقت من یه نقاشی از چهرهی درد آلود قربانیت، با خون خودش برات میفرستم.
یادت باشه میدهرست،
از الان با هم دشمنیم.