هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كنفرانس هاي شبانه سايت
پیام زده شده در: ۰:۱۹:۰۵ یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۳
#1
واقعا چیز زیادی به ذهن ما نمی‌رسه...
بیرون از سایت هیچ راه ارتباطی با ایشون نیست؟
اگر که باشه ما خوشحال‌ می‌شیم تا باهاشون صحبت کنیم. نمی‌تونن همینطوری ما رو بذارن و برن. مقدار بی شماری از امور سایت می‌مونه روی زمین.

نمیدونم یه روزی این پست رو می‌بینن یا نه...
ولی می‌خوام بگم که اگه فقط اندازه یک درصد احساس مسئولیت نسبت به تمام افراد داخل سایت دارین، برگردین.
اگه فقط یک دلیل واسه برگشتن دارین، لطفا برگردین.
ما اینجا شما رو به عنوان یک ابزار برای پیش بردن امور سایت نمی‌بینیم. ما شما رو مهم ترین عضو این خانواده می‌دونیم.

اگه مدت زیادی بگذره و برنگردن... ما هم نمی‌مونیم. حداقل من نمی‌مونم.


•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۰:۰۳:۲۶ جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۳
#2
شعله‌ی رقصان آخرین شمع، در نگاه غمگینش می‌سوخت. قصد داشت نفسی دیگر را وقف خاموشی نور آزار دهنده‌اش کند؛ اما چنگال‌های بُرنده‌ی بغض، گلویش را خراشید.

پلک‌هایش را به یکدیگر رساند و سرش را بالا گرفت. دریای آبی رنگ چشمانش، حال طوفانی‌تر از هر زمان دیگری بود. نمی‌توانست اجازه بدهد که طغیان کند و سیلی از اشک و اندوه را به همراه خود بیاورد.

برای جلوگیری از فروپاشی بغضش، آرواره‌اش را منقبض کرد و با لبخندی تصنعی، به تصویری که در آینه نقش بسته بود، خیره شد. گویا هر ثانیه‌ای که از عمرش می‌گذشت، بیشتر با تصویر داخل آینه غریبه‌ می شد. به چه کسی نگاه می‌کرد؟ آیا واقعا همان ایزابل بود؟
پاسخ هیچ‌ یک از سوالاتش را نمی‌دانست.

صدای لرزانش در فضای خالی اتاق، طنین انداز شد:
_ تبریک می‌گم. یک سال دیگه زنده موندی ایزابل... .

از آینه‌ها تنفر داشت. در آینه چیزی را می‌دید که شاید سال‌ها از دید دیگران پنهان بود.
ناخن‌هایش را در پوست دستش فرو کرد، اما برای نگه داشتن اشک‌هایش افاقه نکرد. بنابراین دست مشت شده‌اش را به انعکاس تصویر گریانش در آینه کوبید.

شکست...
به غیر از آینه چه چیز دیگری می‌توانست بشکند؟
قلبی که با هزار زحمت، تکه‌هایش را به هم وصل کرده بود.

با صورتی خیس از اشک، فریاد بلندی از سرِ درد کشید. با نفس‌هایی بریده بریده‌، به قطرات خونی که از دست مجروحش می‌چکید، چشم دوخت.

صدای قدم ‌های ریز و کوتاهی توجهش را جلب کرد. کوین در چهار‌چوب در ایستاده بود و با چهره‌ای وحشت‌زده به صحنه‌ی رو به رویش خیره شد.

ایزابل با حالتی دست‌پاچه لب به سخن باز کرد:
_ ای وای... دیدی چی شد؟ آینه رو شکستم. جدیداً دختر بدی شدم.
_ ایژا... دشتت چی شده؟

ایزابل چند قدم جلو آمد و رو به روی کوین زانو زد. در همین حین با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد. با لبخندی ساختگی رو به کوین گفت:
_ چیزی نیست، من خوبم‌ عزیزم. وسایلت آمادست؟
_ آره...
_ خوبه. باید زودتر بریم.

ایزابل می‌خواست از جا بلند شود که متوجه شد اشک‌های کوین بر روی گونه‌های سرخ رنگش، جاری شده‌اند. لبخند از روی صورتش محو شد، اما خودش را نباخت. دستی در موهای طلایی رنگ کوین کشید و گفت:
_ منم به اندازه‌ی تو دلم تنگ می‌شه...
_ لرد کی برمی‌گرده؟
_ نمی‌دونم. شاید یه روزی...

دیگر نمی‌توانست تحمل کند. صورتش از درد مچاله شد، اما کوین را در آغوش کشید تا حالت چهره‌اش را نبیند. در حالی که هق هق‌هایش شروع شده بودند، زیر لب زمزمه کرد:
_ یه روزی که خیلی دیره...



یادگاری از ۲۴ فروردین ماه ، روزی که دیگر سیاهی نبود.
تولدم مبارک...


ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۲۴ ۰:۰۸:۵۹

•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵:۵۵ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۳
#3
لیوان نوشیدنی داغ، گرمایی لذت بخش را به انگشتان هکتور منتقل می کرد. اما برای از بین بردن سرمای استخوان سوز دستان هکتور کافی نبود. جسد خونین آرسینوس در خاطرش نقش بست و ترس را مهمان چشمان سرخ و خسته‌اش کرد. طولی نکشید که رشته‌ی افکارش از هم گسست. رکسان با مشت روی میز کوبید و فریاد کشید:
- حواست با منه؟ جای مغز توی کله‌ی تو چی گذاشتن هکتور؟ چرا بهمون هیچی نگفتی؟

هکتور با آشفتگی دستش را بر روی صورت گذاشت و با صدایی گرفته که از ته چاه بالا می‌آمد پاسخ داد:
- همین الانم اشتباه کردم دربارش حرف زدم.

رکسان از جا بلند شد و نگاهی سرشار از تحقیر و خشم به هکتور انداخت.
- طرف شده قاتل زنجیره‌ای، بعد تو می‌خوای معجون به خوردش بدی؟ مگه الکیه؟
- به جای این که منو سرزنش کنی یه راهکار پیشنهاد بده!
- راهکار؟ باشه. برمی‌گردیم خونه‌ی ریدل و تمام جریان رو توضیح می‌دیم. مهم نیست چه بلایی سر تو میاد، اما اجازه نمی‌دیم لیسا قربانی این بازی کثیف بشه.

در حالی که نگاه افراد داخل کافه به رکسان و هکتور دوخته شده بود، رکسان با قدم‌هایی محکم و بلند به سمت درب حرکت کرد. هکتور با چهره‌ای خشمگین و وحشت زده، به سوی رکسان دوید و شانه‌اش را گرفت.
- صبر کن... من نمی‌تونم.
- وقتی اون بچه‌ عین آشغال زیر پاهاتون له شد، باید به اینجاهم فکر می‌کردین.

***

دارین بر روی صندلی چوبی و کهنه‌ای نشست و با حالتی جنون‌آمیز، به عکس درون دستش چشم دوخت. لحظه‌ای بعد، چشمان سیاه رنگش را از آن تصویر گرفت و به لیسا که از پاهایش آویزان بود، خیره شد. نیشخندی که بر روی لب‌هایش نقش بسته بود، لرزه بر جسم نیمه‌جان لیسا می‌انداخت. گویا قصد داشت او را در سیاه‌چاله‌ی نگاهش غرق کند.

شکاف زخم روی صورت دختر، با خون تزئین شده و منظره‌ی لذت بخشی را برای یک قاتل و شکنجه‌گر ساخته بود.
ناگهان دارین از جا بلند شد و روی دو تا پاهایش ایستاد. به سوی لیسا قدم برداشت و آهسته به دورش چرخید. هنگامی که با یکدیگر چشم در چشم شدند، دارین دستی روی زخم لیسا کشید و دختر ناله‌ی بی جانی سر داد. بند اول انگشتان دارین، به خون آغشته شد. دستش را در میان موهای لیسا فرو برد و سرش را به گردنش نزدیک کرد و عمیق نفس کشید.
- ترکیب عطر موهات با بوی خون خیلی خوبه دختر... .

از فکری که ممکن بود دارین در سر داشته باشد، وجود لیسا یخ زد. نفس‌هایش می‌لرزید و با وجود بدن درد شدیدی که داشت، لحظه به لحظه بیشتر از قبل ماهیچه هایش را منقبض می‌کرد. دارین دستش را دور موهای لیسا حلقه کرد و با یک حرکت، او را به سمت دیواری که تصویر قربانیانش بر آن خودنمایی می‌کرد، چرخاند. لیسا احساس کرد که دسته‌ای از موهایش کنده شد و فریاد دردناکی کشید.

دارین تصویر کسی را رو به روی چشمان لیسا نگه داشت.
- خوب بهش نگاه کن.

چشمان لیسا تار می‌دید، اما به خوبی چهره‌ی ایزابل را تشخیص داد. دارین از لیسا دور شد و تصویر ایزابل را به جمع قربانیانش اضافه کرد.
- بازی عوض شده... امشب قرار نیست هکتور تنهایی بیاد دنبالت.

او به سمت تکه کاغذ ها و قلم پر روی میز حرکت کرد. قلم پر بر روی کاغذ می‌رقصید و صدای جیغش، گوش‌های لیسا را آزار می‌داد، زیرا در حال نوشتن حکم مرگ شخص دیگری بود.

" بازی عوض شده
ایزابل مک‌دوگال رو همراه خودت بیار"


صدای قدم‌های دارین درون تونل پیچید. بیرون رفت تا پیغامش را به دست قربانیان برساند.


ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱۶ ۰:۰۷:۳۲

•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۰:۳۵:۵۲ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۳
#4
بوی پیازهای گندیده سرتاسر فضا را در بر گرفته بود و مگس‌ها آزادانه و خوشحال، برای خود می‌چرخیدند. تستی می‌خواست محتویات معده‌اش را بالا بیاورد، اما با فرورفتن انگشت کسی در چشمش منصرف شد.
- اَی تو روحت. کی بود انگشتشو تا ته کرد تو چشم من؟

تستی با دو چشم قهوه‌ای درشت، موهای نارنجی رنگ و صورت کک و مکی رو به رو شد. قصد داشت سرش را برگرداند اما جسمی دیگر با همین مشخصات، خود را در صورتش کوبید.
- آخجوووون. اشباب باژی.
- آاااای. نکن بچه. به پشمام چیکار داری؟

رز در حالی که اخم‌هایش را در هم گره کرده بود رو به تستی گفت:
- انقدر غر نزن.
-به آرتور و مالی بگو درباره مراحل بعد از تولید بچه یه تجدید نظر بکنن.

تستی نگاه سردرگمی به اطرافش انداخت با تعداد کثیری از کودکان کله هویجی مواجه شد.
- صبر کن... ویزلیا دقیقا چندتا بچه دارن؟
- خیلی خیلی خیلی زیاد.


•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت های درک نشده هری پاتر
پیام زده شده در: ۱:۱۲:۵۵ دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۴۰۳
#5
من درباره‌ی ریگولوس بلک می‌نویسم...
ریگولوس از سمت برادرش سیریوس خیلی نادیده گرفته شد.
سیریوس اشتباه‌ترین برداشت رو نسبت به ریگولوس داشت. چرا؟ چون فکر می‌کرد ریگولوس یه آدم خودخواه مثل بقیه‌ی اعضای خانوادست. چون اون رو براساس گروهی که داخلش بود قضاوت کرد.
یه جورایی سیریوس داشت تمام رفتارهایی که پدر و مادرش باهاش داشتن رو سر ریگولوس خالی می‌کرد.
بی توجهی، قضاوت، بدبینی و...

قسمت غمناک اینجا بود که سیریوس هیچ وقت دنبال جنازه‌ی ریگولوس نگشت و هیچ وقت پیگیر جریان اصلی مرگ ریگولوس نشد. حتی با این که می‌دونست ریگولوس از یه جایی به بعد دیگه از لرد سیاه اطاعت نکرد.
شاید اگه یه بخشی از محبتی که سیریوس نسبت به دوستاش داشت، نصیب ریگولوس می‌شد، هیچ وقت ریگولوس به این راحتی خودش رو به دست مرگ نمی‌سپرد. چون حداقل می‌دونست که یه نفر دوستش داره و بود و نبودش توی اون خونه خیلی متفاوته.


•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده


پاسخ به: اگه جنسیت شخصیت های هری پاتر مخالف بود اونا چه شکلی می شدن
پیام زده شده در: ۰:۳۲:۳۹ دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۴۰۳
#6
به نظر من ورژن مذکر بلاتریکس لسترنج به شکل قابل ستایشی جذاب میشه. از اخلاق و رفتار گرفته تا ظاهر و استایلش.
شاید اگه جنسیت شخصیت ها جا به جا بود، آمار کراش زدن روی بیل‌بو لسترنج، از دراکو مالفوی هم می‌زد بالاتر.


•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده


پاسخ به: اگر دامبلدور نمیمرد، دوست داشتید به جاش کی میمرد؟
پیام زده شده در: ۲۰:۵۳:۵۷ یکشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۳
#7
حقیقتا جینی ویزلی یکم زیادی روی مخ آدم راه می‌رفت. به خصوص داخل فیلم‌ها.


•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۳:۴۶ شنبه ۴ فروردین ۱۴۰۳
#8
درود ارباب...
نقد می‌کنید؟


•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۱:۵۵:۱۶ جمعه ۳ فروردین ۱۴۰۳
#9
در همان لحظه‌ای که کلمه‌ی "پر عظمت" از دهان لرد سیاه بیرون آمد، لامپ پر مصرفی بالای سر دوریا پدیدار شد. اسکورپیوس از آن سوی سالن داد زد:
- اون لامپو خاموش کن! من پول برقشو نمی‌دم.

او با پس‌گردنی شخصی نامعلوم، خاموش شد و با صورت بر روی زمین فرود آمد. دوریا بی توجه به آن صحنه، رو به لرد سیاه کرد و با خوشحالی گفت:
- ارباب، یه غذایی می‌پزم که انگشتاتونم باهاش بخورید.
- می‌خواهیم صد سال نپزی... انگشتانمان را نیاز داریم.

مروپ بلندگوی مچاله شده را برداشت و با صدای ناموزون‌تری ادامه داد:
- گلابی‌های مامان... این مرحله از مسابقه به دور دوم کشیده می‌شه. اما این دفعه هر غذایی که دلتون می‌خواد بپزید.
- زیر سایه‌ی ما، غذا شور نباشد... شورش را در نیاورید.

بلاتریکس با عشوه‌های تسترالی، همراه با دوریا به سمت آشپزخانه قدم برداشت.
دوریا با خود می‌اندیشید که به زودی، بوی قرمه سبزی سرتاسر خانه‌ی ریدل‌ها را فرا می‌گیرد. اما نمی‌دانست که بلاتریکس در فکر پختن آبگوشت تسترال است.


•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۱:۰۷:۲۶ جمعه ۳ فروردین ۱۴۰۳
#10
به دریاچه‌ی پیش رویش چشم دوخت و با احساس سرما در اطرافش، لبخندی بر روی لب آورد.
_ دیر کردی عزیزم...

ایزابل بر روی زمین نشست و زانوهایش را بغل کرد. حالا لبخند روی صورتش محو شده و سرمای نگاهش، جای خود را به نگرانی و غم داده بود.
_ حس می‌کنم یه تیکه از وجودم نیست. انگار یه چیزی ازم دزدیده شده. کمکم کن کارلوس...

پسری که بالای سر ایزابل ایستاده بود، دیگر بدنی شفاف و توخالی نداشت، بلکه کاملا مانند انسان‌های عادی به نظر می‌رسید. چشمانش با حالت خاصی برق می‌زد و لبخند جنون‌آمیزش، سادگی ایزابل را به تمسخر گرفته بود.
_ اگه انقدر بهم نیاز داری... خب حرف دیگه‌ای نیست.

این جمله را گفت و دست راستش را به سمت ایزابل دراز کرد. ایزابل با تردید نگاهش را میان کارلوس و دستی که به سویش دراز شده بود، رد و بدل کرد و در نهایت، بر روی چشمان عسلی کارلوس ثابت ماند.
آن دو گوی عسلی رنگ، چشمان کسی بود که روزی اعتمادش را از هم درید و احساس پاکش را به بازی گرفت. چرا باید دوباره به او اعتماد می‌کرد؟
پاسخ ساده ای داشت: عشق، احساسی که با منطق غریبه بود.

بنابراین ایزابل دوباره اعتمادش را زیر پا له کرد.
چیزی نمانده بود تا دستان یکدیگر را پس از مدت‌ها لمس کنند، اما صدای قدم‌های آهسته‌ای خلوتشان را به هم زد و حواس از دست رفته‌ی ایزابل را به جای خود بازگرداند.
دختر از جا بلند شد و در یک حرکت ناگهانی چوبدستی‌اش را آماده‌ی پرتاب طلسم گرفت‌. چند قدم کوتاه از دریاچه دور شد و نجوا کرد:
_ خودتو نشون بده...

پاسخی دریافت نکرد.
با قدمی کوتاه، دوباره به سمت دریاچه بازگشت اما نشانی از کارلوس نیافت.
هنگامی که تصمیم داشت قدمی دیگر برداشته و اطراف دریاچه را جست و جو کند، احساس کرد زیر پاهایش خالی شده و سرش سبک می‌شود. دید چشمانش به تاریکی شب شد و از آن لحظه به بعد، چیزی به جز سیاهی تماشا نکرد.



ادامه دارد...


•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.