جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ: اشتراک جادوگران پلاس
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1405 23:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سلام، یه اشتراک یک ماهه لطفا.



درود!

۲۰ گالیون کسر و اشتراک ۱ ماهه جادوگران پلاس تا ۹ تیر ماه فعال شد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط مرگ در 1405/3/10 0:28:43
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 01:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست سوم (پایانی)



ترس شروع به محو شدن کرد و خستگی در بدن آسیب دیده‌اش خزید. کلمه‌ی احمق اگر یک انسان بود، شکلی مشابه ایزابل به خود می‌گرفت. او هیچ چیز نبود. بانوی هیچ عمارتی نبود. عشق کسی نبود. دلیل نفس کشیدن کسی نبود. او موجودی رقت انگیز بود که در جای جای زندگی‌اش به دنبال دستی برای گرفتن و محبتی برای دریافت کردن می‌گشت.

روی زمین سرد و سنگی تالار ریونکلاو دراز کشیده بود و همانند مرده‌ای از گور برگشته، درکی از اتفاقات اطرافش نداشت. گرچه مطمئن بود دقایقی قبل، روحی که توسط دمنتور مکیده می‌شد، دوباره به تن بی ارزشش هدیه داده شده. انگار که باید ادامه‌ی زندگی‌اش را به تشکر از سرنوشت می‌پرداخت و به مغزش برای به یاد آوردن خاطره‌ای چندش آور، آفرین می‌گفت!

نیاز داشت که برای برخاستن از یک تکیه‌گاه استفاده کند. دست چپش را روی زمین گذاشت. یک فشار کوچک کافی بود تا بدنش را بالا بکشد، اما دردی که تمام اعصاب دستش را درگیر کرد، مانع از هرگونه حرکتی شد. صورتش با درد جمع شد و فریاد خفه‌‌ای کشید. در خودش جمع شد و تلاشی برای متوقف کردن اشک‌هایش انجام نداد. به دستی که در اثر ضربه و شکسته شدن استخوان‌هایش کبود و بنفش رنگ می‌شد نگاه کرد.

تمام این دردها را تنبیهی شایسته و به جا در نظر گرفت و شکایتی نکرد.
از این به بعد با هم دشمنیم.
مگر همین کلمات از دهان خودش بیرون نیامده بود؟ پس چرا گادفری در خاطراتش طوری رژه می‌رفت که انگار حس رقت انگیزی با نام عشق وجود داشت؟
لعنت به احساسات!
دروغ بود. می‌دانست که دروغ است. باید دروغ باشد.
مگر احساسات وسیله‌ای برای رسیدن به اهدافش نبود؟
حالا قرار بود بازیچه‌ی دست قلب خودش شود؟
باید یک خنجر در قلب آن خون آشام فرو می‌کرد.
اما اگر انجامش می‌داد، گویی خنجری در قلب خودش فرو کرده بود.

خیلی طول کشید تا خودش را جمع و جور کند، روی پاهایش بایستد و برای کشتن جسم نامیرای گادفری و روح میرای خودش، تن آسیب دیده‌اش را به سالن دوئل بکشاند. می‌دانست که گادفری خواهد آمد. باید می‌آمد.
نمی‌دانست که این نبرد نا عادلانه، بالاخره امشب به پایان خواهد رسید. اما برای ایزابل و گادفری، تا ابد ادامه داشت.

***


فرار کن.
به خودش نهیب زد.
فرار کن تا جایی که نفست بِبُره. پاهات از کار بی‌افته. انقدر از خودت، از عشقت، از احساساتت، از زندگی نکبت بارت فرار کن تا بمیری.

در سیاهی جنگل ممنوعه پیش می‌رفت. طوری می‌دوید که درختان در هم تنیده دیگر ترسناک به نظر نمی‌رسید. لباس سفیدش او را در میان سیاهی، قابل تشخیص می‌کرد و هرچیزی که روی زمین جنگل ریخته بود، به پاهای برهنه‌اش زخم می‌زد.

ترسو!
چرا نکشتیش؟
چرا تمومش نکردی؟
مگه ازش متنفر نیستی؟
نه، نیستی.
تو می‌ترسی.
از خودت.
از کارهایی که کردی و ازت بر میاد.
از این حس...


و با اسیر شدن گردنش در میان دندان‌های نیش گادفری، صداهای درون سرش هم خاموش شد.

***


خونی که قطره قطره بر روی زبانش می‌ریخت، تلخ‌تر از زهرمار بود. مگر او حالا یک خون‌آشام نبود؟ طعم خون باید وسوسه‌انگیز و شیرین باشد، نه مثل یک سم، تلخ و زننده! اما عطشی برای نوشیدنش داشت که آرام نمی‌گرفت.
با جدا شدن مچ دست گادفری از لب‌هایش، چشمانش را باز کرد و نا امید و حریص‌تر، به دنبال خون بیشتری می‌گشت. چیزی اشتباه بود. جسم ایزابل برای برطرف کردن تشنگی‌اش تقلا می‌کرد، اما روحش التماس می‌کرد که دست از این کار بکشد.

وانمود کن. لبخند بزن. بذار فکر کنه پیوند کامل انجام شده، وگرنه هزار بار تو رو می‌کشه و دوباره زنده می‌کنه تا مطمئن بشه به اون تعلق داری.


لبخند زد و نگاه گادفری غرق در احساس شد.

***

یک هفته بعد...

نمی‌دانست که برای چندمین بار عوق می‌زند و به جای این که جانش به لب برسد، خون بالا می‌آورد. در یک دور باطل گیر افتاده بود. از تشنگی و عطش خون، به جنون می‌رسید. مثل یک شکارچی درنده، گوشت شکارش را به دندان می‌کشید، و بعد تمام خونی که در معده‌اش جمع شده بود را استفراغ می‌کرد.

در واقع، روحش این پیوند و زندگی جدید را پس می‌زد و جسمش، در حال پس زدن روحش بود.

گادفری هرگز نباید می‌فهمید...
ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در 1405/2/15 1:25:25
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 02:10
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست اول
پست دوم



زنده بودن در آن لحظه، موهبت بود یا نفرین؟ شاید اگر می‌توانست به درستی هوشیاری‌اش را به دست آورد، پاسخی برای این سوال می‌یافت. بدنش از شدت شوک، هنوز چیزی از درد احساس نمی‌کرد. اما مایع گرم و غلیظی که قطره قطره از روی پیشانی‌اش راه خود را پیدا کرده بود و شقیقه و سپس گونه‌اش را به رنگ سرخ در می‌آورد، نشان می‌داد که ساعات آینده، حال جسمی خوب از او دریغ خواهد شد.

سرمای گزنده‌ای بدنش را به آرامی و با حوصله احاطه کرد و سایه‌های دمنتور، بدن لرزانش را فرا گرفت. حس نا امنی به او اجازه نداد که بیش از این فکر کند. بدن کرخت شده و سنگینش را روی زمین سخت تالار ریونکلاو به عقب کشاند و سعی کرد از دمنتور فاصله بگیرد. به چوبدستی‌اش چنگ انداخت اما بوسه‌ی مرگ آلود دمنتور، قرار نبود به او مجال کمک خواستن بدهد.

قطرات اشک با خون روی صورتش ترکیب شد و پلک‌هایش را محکم روی هم فشار داد، بلکه بتواند در میان سیلی از نا امیدی‌ و ترس‌هایی که به او هجوم می‌آورد و تمام لحظات شومی که تلاش کرده بود از خاطرش بشوید، به خاطره‌ای خوش چنگ بی‌اندازد. گرچه، شاید فقط باید از تقلا برای زنده ماندن دست بر می‌داشت. باید اجازه می‌داد به جای خون، مرگ در رگ‌هایش جریان پیدا کند. اما در اعماق ذهنش، چیزی شروع به نجوا کرد.





_ گفته بودم دیگه برنگرد اینجا، میدهرست.

هر کس دیگری که بود، با شنیدن چنین لحن سردی در جایش می‌ایستاد و قدم از قدم بر نمی‌داشت.

اما او هرکسی نبود. بنابراین با جسارتی فریبنده، بدن ظریفش را میان بازوهای خود قفل کرد. با انگشتان کشیده و رنگ پریده‌اش، موهای سیاه و بلندش را کنار زد و بوسه‌های داغی را از روی لاله‌ گوش تا خط فکش آغاز کرد. بوسه‌ی طولانی روی شاهرگش کاشت و خون شیرینی که در رگ‌های ایزابل جریان داشت را بویید. دندان‌های نیشی که تیز شده بود را هوس‌انگیز بر روی پوستش کشید و در برابر وسوسه‌ی فرو کردن آنها در گوشتش، مقاومت کرد.

ایزابل نیشخندی زد و اغواگرانه بدنش را در آغوش او چرخاند و بدون ثانیه‌ای مجال، یقه‌ی پیراهن خوش پوش خون آشام را محکم گرفت و لب‌های گادفری را اسیر طعم خواستنی لب‌های سرخ خودش کرد. او را به عقب هدایت کرده و مجبورش کرد روی نزدیک‌ترین مبل سلطنتی موجود در سالن بنشیند تا ایزابل کنترل بوسه را کاملا به دست بگیرد.

دقایقی بعد با نفس‌های شلخته و کوتاه، از یکدیگر دست کشیدند. ایزابل با دو انگشت، چانه‌ی گادفری را اسیر کرد تا تمام نگاه و توجهش را برای خود داشته باشد. انگشت شستش را روی لب پایینی‌اش کشید و فاصله‌ی بین صورت‌هایشان را کمتر کرد. در میان نفس‌های داغش، به آرامی لب زد:
_ خوشت نمیاد اگه بفهمی با کسی که بی اجازه بهم دست می‌زنه چیکار می‌کنم. فکر همه جاشو کردی، میدهرست...؟

نگاهش بین اجزای چهره‌ی زیبای بانویش جا به جا شد. ایزابل سرش را کج کرد. لبش را به دندان گرفت و نیشخند زد.

_ بله، بانوی من. می‌خوام به دستت بیارم.
_ اوه لعنتی... یه نفر خجالت رو گذاشته کنار.

سرش را به عقب هل داد و لب‌های تر شده‌اش را روی سیب گلوی گادفری کشید. گناه آلود، روی پوست پاکش زمزمه کرد:
_ با من غرق شو. با من بسوز. با من به جهنم سقوط کن... و فرشته‌ی گناهکار من باش، گادفری میدهرست.

نفس حبس شده‌ای از میان لب‌های خون آشام رها شد.
_ در اقیانوس نگاهت غرق می‌شم. برای تو می‌سوزم و به آتش می‌کشم. از این دنیا جهنم می‌سازم و برای تو بهشت می‌شم.

سرش را پایین آورد تا چشم در چشم او گره بزند.

_ خدای من باش، ایزابل... من تو رو می‌پرستم.




و همین کافی بود تا افسون پاترونوس در کالبد کلاغی نورانی، به کمکش بشتابد.
ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در 1405/2/14 12:45:49
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 02:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست اول


نور ماه درخشندگی کور کننده‌اش را به نمایش گذاشته بود و از پنجره‌های قدی، روشنایی شومش را بر زمین یکی از اتاق‌های خوابگاه ریونکلاو می‌انداخت. سرمای گزنده‌ای از میان کاشی‌های باستانی هاگوارتز نفوذ می‌کرد و کابوس‌هایی را به خواب آرام ریونکلاوی ها می‌فرستاد. صدای کوبیده شدن سُم سنتورها به زمین، در حال به لرزه در آوردن قلعه بود و صدای زوزه‌ی گرگینه‌ها، همانند زنگ خطری به گوش می‌رسید.

سرما را بر پوستش احساس می‌کرد.
زمزمه های نامفهومی در ذهنش می‌پیچید و حواس پنجگانه‌اش را برای فهمیدن اتفاقاتی که در جریان است، مختل کرده بود. گویی هزاران بلندگو نامش را صدا می‌زدند و او قادر به تشخیص هیچ چیز نبود.

_ ایزابل...!

پلک‌هایش گشوده شد و مردمک چشمانش در برابر نور ماه کوچک شد و نفس‌هایش شلخته‌تر شد و قطره‌ای عرق سرد از پیشانی‌ رنگ پریده‌اش چکید و بی اراده لبه‌ی تیز خنجر در دستانش را به سمت گلوی کسی نشانه رفت!

_ هی هی هی! منم! این منم... لاکتریا. داشتی کابوس می‌دیدی.

انگار که پرده‌ی سیاهی از جلوی چشمانش کنار رفته باشد، دوباره حواسش را به دست آورد. دستان لاکتریا بازوهای ظریفش را نگه داشته تا لرزش بدنش را آرام کند و ایزابل در یک حرکت ناگهانی، خنجرش را زیر گلوی او گذاشته بود. صورت‌هایشان در فاصله‌ی کمی قرار داشت و ایزابل به وضوح آثار ترس را در نگاهش می‌دید. موهای ژولیده‌اش نشان می‌داد که هم گروهی‌اش هم به تازگی از خواب پریده است. خنجرش را پایین آورد و سردرگم به اطراف خوابگاه نگاه کرد.
_ چه اتفاقی داره می‌افته؟

لاکتریا از او فاصله گرفت و نگاهش به سمت پنجره کشیده شد.
_ نمیدونیم. تو هم حسش می‌کنی، درسته؟

در حالی که هنوز خنجرش را در دست داشت، خودش را از تخت جدا کرد و پاهای برهنه‌اش را روی سطح سرد زمین گذاشت. سرما به مغز استخوانش نفوذ کرد و لباس خواب حریر بلند و سفیدش به هیچ عنوان کافی به نظر نمی‌رسید. اهمیتی نداد و چوبدستی‌اش را از روی میز چوبی کنار تخت برداشت و در دست دیگرش گرفت.
_ چرا انقدر هوا سرده؟

لاکتریا به نشانه‌ی بی اطلاعی شانه‌ای بالا انداخت و دستانش را دور بازوهایش پیچید تا خودش تا گرم کند.

ایزابل دستی در موهای سیاه و مرطوبش کشید که روی شانه‌هایش ریخته بود.
_ اینجا بمون. میرم ببینم توی سالن اصلی چه خبره.

منتظر پاسخی از جانب دختر نشد و شروع به پایین رفتن از پله‌های مارپیچ خوابگاه ریونکلاو کرد. حدود ده پله‌ی دیگر باقی مانده بود که صدایی باعث شد سرش را به برگرداند و پشت سرش را با تردید نگاهی بیندازد. چند ثانیه گذشت و به جز سوسو زدن مشعل‌های درون راه پله‌ هیچ تحرکی وجود نداشت. می‌خواست دوباره راهش را از سر بگیرد، که صدای جیغ بلندی باعث شد چشمانش با وحشت گشاد شود.
_لاکتریا!!!!

نام دختر را فریاد کشید و با عجله شروع به دویدن و بالا رفتن در راه پله کرد اما ثانیه‌ای بعد، با هجوم سایه‌های سرد دمنتورها، به قصد عقب نشینی پایش را روی یک پله پایین تر گذاشت. لمس پوست برهنه‌ی پایش با سنگ سرد پله‌ها دوام زیادی نداشت و غافلگیر شدن با صدای جیغ مانند دمنتور، باعث شد ایزابل با سرعت دیوانه‌واری از پله‌ها به پایین پرت شود...
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: قلم باستانی و جوهر خونین
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 20:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
یادت باشه بعدا یه قهوه بخوریم.

افرادی که لایک کردند

I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: قلم باستانی و جوهر خونین
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 20:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

افرادی که لایک کردند

I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: قلم باستانی و جوهر خونین
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 17:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لطف داری

افرادی که لایک کردند

I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: قلم باستانی و جوهر خونین
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 17:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
حتما!

افرادی که لایک کردند

I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: قلم باستانی و جوهر خونین
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 17:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
COMING SOON...

افرادی که لایک کردند

I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ: قلم باستانی و جوهر خونین
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 16:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چگونه به اتمام رسید...؟
برای درک بهتر محتوا، به این پست مراجعه کنید.



با نیشخند به سمت خون‌آشام مذکور برگشت. در چشمان بهت زده‌ی گادفری اتهامی بی صدا وجود داشت، و ایزابل به عنوان مجرم، در صحنه‌ی جرم گیر افتاده بود. گرچه به هیچ عنوان پشیمان به نظر نمی‌رسید. زیرا گادفری می‌دید که چگونه با لذت به خون‌های خشک شده در کف سالن نگاه کرده و به خاطرات آن عشق خونین، بی حرمتی می‌کند.

تا ثانیه‌ای پیش از دیدن این صحنه، گادفری ذره‌ای به احساسش شک نداشت. سرسختانه معتقد بود که می‌تواند تمام رازهای پنهان در سایه‌ها و تاریکی‌هایی که با خود به همراه داشتند را کنار بزند و دستان بانویش را در دست بگیرد. روشنایی زننده‌اش را با او تقسیم کند و مثل تمام افسانه‌های پریان، در کنار یکدیگر آینده‌ای زیبا بسازند.
اما نمی‌دانست که ایزابل خودِ تاریکی‌ست، و عشق او از جنس تباهی و فریب است... !

چهره‌ای گناهکار و به قصد تمسخر، بر روی صورتش نشاند. به او نزدیک شد و با کشیدن انگشتانش روی خط فک خوش تراش گادفری، نگاهش را به سمت خود برگرداند.
_ مونده بودم راز کوچیکم چقدر می‌تونه دووم بیاره. تو که قبلا زیاد خون ریختی، چرا نمی‌تونی چشماتو از این یکی بگیری؟

گادفری هنوز در حال تحلیل راز بزرگی بود که ایزابل دانستنش را به او تحمیل کرده بود، بنابراین از لمس او فاصله نگرفت.
_ تو... تو یه قاتلی...

ایزابل شانه‌ای بالا انداخت و موهای بلند گادفری را از صورتش کنار زد.
_ اولش عاشق بودم. فکر می‌کردم اون شازده‌ی ماگل، ارزشش رو داره. ارزش زیباییم... وقتم... احساساتم. هرچیزی که داشتم رو خرج یک لحظه توجهش کردم. اما اون بود انتخاب کرد که به جای معشوقم، نقش مقتولم رو بازی کنه.

گادفری که تازه به خود آمده و به عمق جنون در چشمان دختر پی برد، شبیه برق گرفته‌ها عقب رفت و فاصله‌ی زیادی بینشان ایجاد کرد. از احساسات مختلفی که یکباره به او سیلی زده بودند، نفس نفس می‌زد. خشم، بهت‌زدگی، غم...
_ لعنتی! من... من فکر می‌کردم تو عوض شدی! فکر می‌کردم دستمو گرفتی که باهام به روشنایی بیای، نه این که من رو به سیاهی و مجنونی بکشونی!

صدای خنده‌ی از ته دل ایزابل در سالن طنین انداخت و لرزه‌ای به ستون فقرات گادفری روانه کرد.
_ من؟ به خاطر تو خودم رو عوض کنم؟ فکر می‌کردم متواضع‌تر باشی عزیزم. فکر می‌کردم اگه یه روزی کسی بهم آسیب زد، نیاز نباشه دستامو کثیف کنم و زمین رو با خون بی ارزشش به کثافت بکشم. بلکه تو قراره جای دندونای نیش قشنگتو روی جسد خالی از خونش یادگاری بذاری...!

لبخند دلربایش محو شده بود.
_ نا امیدم کردی میدهرست.

یک قدم.
دو قدم.
سه قدم.

و حالا ایزابل شبیه سایه‌ای از مرگ در کنارش پرسه می‌زد.
_ وقتی پای کسی توی زندگی من باز میشه، فقط دو راه داره...

نفس‌های گرمش را بر گردنش حس کرد.
_ یا باید کنار من بایسته... یا پشت دروازه‌های جهنم.

گادفری به سمت او برگشت و به اقیانوس نگاهش خیره شد. سرش را بالا گرفت و با لحن محکمی پاسخ داد:
_ من ارزش‌هام رو برای موجود بی رحمی مثل تو زیر پا له نمی‌کنم، بانو مک‌دوگال.

ایزابل پشتش را به او کرد و با لبخند پیروزمندانه‌ای به سمت درب عظیم سالن قدم برداشت.
_ تو یک خون‌آشامی گادفری. شاید برای منافع من ارزش‌هات رو زیر پا له نکنی، ولی برای عطش خون، حتما این کار رو می‌کنی.

پیش از خارج شدن، سرش را کمی به سمت او برگرداند و از روی شانه، مهره‌ی سوخته‌اش را تماشا کرد.
_ اون وقت من یه نقاشی از چهره‌ی درد آلود قربانیت، با خون خودش برات میفرستم.
یادت باشه میدهرست، از الان با هم دشمنیم.
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن