جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

45 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
44
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 2 بهمن 1404 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
کوین سریع چشمانش را بست. هرچه نباشد او کودکی حساس بود و دیدن این‌چنین صحنه های دلخراش و خشنی باعث آسیب دیدن روحیه‌ لطیفش می‌شد. پرستار که رفتار های دکتر دو طبقه برایش عجیب بود سعی کرد که شرایط را برایش توضیح دهد.
- آقای دکتر! اگه نتونین که وزیر رو به حالت سابق‌‌...

ناگهان حرفش را ادامه نداد. لحظه‌ای نگاهی دوباره به بیمار انداخت. به نظر نمی‌رسید که بتواند دوباره مثل قبل شود. بنابرین حرفش را تصحیح کرد.
- منظورم اینه که اگه نتونین ایشون رو به حالت عادی‌تری در بیارین و درمان‌شون کنین، آقای مدیر قطعا اخراج تون میکنه. و همینطور فکر نمیکنم که مردم دکتری رو که نتونسته وزیرشون رو خوب کنه دوست داشته باشن.

پرستار بعد تمام شدن حرفش اتاق عمل را ترک کرد و دکتر دو طبقه را با وزیری که تمام اجزایش جابه‌جا شده بود، تنها گذاشت.

کوین ناراحت بود. دلش نمی‌خواست که از بیمارستان اخراج شود؛ او از دکتر بودن خوشش آمده بود. تازه دوست نداشت که مردم با یک لگد او را از جامعه جادوگری بیرون بیاندازند. همچنین اگر معلوم می‌شد که او یک دکتر تقلبی‌ست و حتی باعث آسیب دیدن وزیر مملکت است چه می‌شد؟ حتما او را به زندان آزکابان می‌فرستادند؛ کوین به دم‌خور شدن با دمنتور ها علاقه‌مند نبود! حتی نمیخواست تصور کند که قرار است چه اتفاقاتی در آینده رخ دهد.



"تصورات کوین"


- بندازین شون آزکابان!
- مجازات‌شون کنین!
- چوبدستی‌هاشون رو بگیرین!

جادوگران خشمگین و عصبانی، فریاد های بلندی سر می‌دادند. چیزهای متفاوتی می‌گفتند اما همه خواستار یک چیز بودند. مجازات متهمان آسیب به وزیر وقت.
معاون وزیر درحالی که همه را به آرامش دعوت می‌کرد، گفت:
- نگران نباشید! هردوی اون مجرمان، به حبس در زندان آزکابان محکوم شدن و جزای کارشون رو خواهند دید. اما متاسفانه خانم هلگا هافلپاف دچار آسیب‌های جبران‌ناپذیری شدن که تمام تلاش ما اینه که ایشون رو به حالت قبل برگردونیم!

صدای فریادهای مردم دوباره بلند شد.


"زمان حال"


کوین سرش را تکان داد تا تصورات وحشتناکش را از ذهنش بیرون بیاندازد. بعد سرش را خم کرد و خواست به روندا نگاه کند.
- روندا ما باید خانم وژیر رو نجات بدیم و اسممون رو تو تاریخ ثبت کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها چیزی که باعث شده تا الان زنده بمونم این بوده که به هرکسی اعتماد نکردم!
پاسخ: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 3 مهر 1404 19:25
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
طبقه‌ی اول مضطرب شد و لرزید. طبقه‌ی دوم مضطرب نشد، اما او هم لرزید! بالاخره روی طبقه‌ی اول قرار داشت.

- حالا چطور جراحی کنیم؟

- کاری نداره که! مث خمیربازی میمونه. از هر جای بدن که اضافی بود ورمیداریم میذاریم اون جایی که خراب شده.

کسی منتظر پاسخ دکتر دوطبقه نشد. باتم زاده اتاق عمل را آماده کرده و مسئول اورژانس هلگا را روی تخت خواباند. رییس بیمارستان که این جراحی را کلید رسیدن به وزارت بهداشت و درمان جادویی می‌دید، دکتر را هل داد داخل اتاق عمل و در را پشت سرش بست.

پیکر نیمه جان و ناهوشیار هلگا هافلپاف در مقابل دکتر دوطبقه قرار داشت.

- اممم ... مشکل چیه؟

- خودتون ببینید دکتر!

پرستار باتم‌زاده این را گفت و ملحفه را از روی هلگا کنار زد.

- جـــــــیــــــــــــــــــــــغ!
-جـــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!

بید کتک‌زن ترکیب هلگا را همه جوره ریخته بود به هم.

- این که بیشتر شبیه پازله دکتر!

مهره‌ی یازدهم هلگا جای چشم چپش را گرفته بود و خود چشم چپ، برای تعطیلات، جزایر لانگرهاوس را انتخاب کرده بود تا حسابی در سواحل جزیره چشم‌چرانی کند! انگشت سوم دست راست رفته بود صله‌ی رحم. مثانه سعی می‌کرد در غیاب قلب که معلوم نبود کجاست، بتپد. رگ‌ها حسابی در مورد چیزی که او پمپاژ می‌کرد غرولند داشتند اما خودش اعتقاد داشت از هیچی بهتر است و آن‌ها از سر شکم‌سیری حرف می‌زنند! این وسط نشیمنگاه هم بدجوری دچار پارگی شده بود. تنها چیزی که سالم و سر جای خود مانده بود، غدد شیری بود! مرلین را هزار مرتبه شکر ... چه چیز مهم‌تر از سلامت وزیر محبوب و مردمی؟ هرچند جزئی!

- درسته دکتر ... یک پازل 1000 تکه با درجه سختی فوق‌دشوار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!

#بیا بنویسیم
پاسخ: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مهر 1404 13:35
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز اکوی صدای دکتر کارتر خودش را به قدر قناعت به در و دیوار نکوبانده‌بود که یکهو صدای دیگری زد توی کله‌اش و جایش را گرفت.
- اه. خیلی متشکرم که اجازه پرسیدین ازمون. داشتیم کوبیده می‌شدیم اینجا خیر سرمون.
- وییییی ووووووو ویییییی وووووووو.
- می‌بینی دیوارجون؟ می‌بینی چه دوره‌زمونه‌ای شده؟ زمان ما ممکلت این‌قدر بی‌قانون بود؟ همینه آلودگی صوتی می‌شه دیگه، هر صدایی فک می‌کنه حقشه بزنه تو صف، بخوره تو دیوار بقیه.
- وییییی ووووووو ویییییی وووووووو ویییییییییییییییییییییییییییییییییی.

دیوار جوابی به اکوی صدای دکتر کارتر نداد و عوضش همان‌طور که بود، بود، و وایساد تا صدای تازه‌وارد کلی بهَش بخورد و اکو شود و هر لحظه فضا ببلعد و چاق‌وچله‌تر شود و آن‌قدر گنده شود که کل مانگوهای سنت‌مانگو بلرزند. اکوی صدای دکتر کارتر که دید چقدر همه محو این صدا جدیده شده‌‌اند، یک کم ناراحت شد و یک کم بهَش فحش داد و یک کم دیگر غصه خورد و از خودش پرسید کجای راه را اشتباه رفته که وضعش این شده. آیا اکوی صدای دکتر کارتر مال دوره زمانه دور و درازی بود؟ آیا اکوی صدای دکتر کارتر عتیقه بود؟ آیا اکوی صدای دکتر کارتر باید خیلی وقت پیش بازمی‌نشست؟ آیا در این دوره پسامدرن، در این عصر سرعت و وسواس‌های ثانیه‌ای و توجه‌های سرسوزنی، جایی برای اکوی صدای دکتر کارتر نبود؟ اکوی صدای دکتر کارتر به آرزوهای دوران طفولیتش فکر کرد--دوازده ثانیه پیش که از دهان دکتر کارتر بیرون خزیده‌بود، اکویی بود سرشار از امید و آرزو. اکوی صدای دکتر کارتر می‌خواست وقتی بزرگ شد توی اپراها اکو شود؛ سمفونی نهم بخواند؛ توی کنسرت‌ها بچرخد؛ لای ساکسوفون‌ها بخرامد؛ دور تارهای الکتریک گیتارهای آینده بپرد... اما حالا چه بود؟ روح پژواکی فراموش‌شده در ترک‌های بیمارستانی عنکبوت‌بسته.

اکوی صدای دکتر کارتر با زندگی‌اش چه کرده‌بود؟ اکوی صدای دکتر کارتر دیگر نمی‌توانست این‌گونه ادامه بدهد. چی بود که ادامه بدهد؟

غمگین و سرسنگین، از تنفر سرشار و از انزجار بیزار، اکوی صدای دکتر کارتر پوستش را در‌آورد، دست کرد توی اندرونش، فرکانسش را پاک کرد و فرکانس دیگری روی خودش نوشت. اکوی صدای دکتر کارتر دیگر اکوی صدای دکتر کارتر نبود. پیچان لای اکوی صدایی که جایش را گرفته‌بود، تبدیل شد به بخشی ازش، و همراهش به در و دیوار خورد و قد کشید و گنده شد و لولید لای کل اسکلت بیمارستان.

- صدای چیه این؟ آشناش.
- آمبولانس؟

از ته سالن، مامورهای آمبولانس، دوان و ترولی هُل‌دهان، داشتند هلگا هافلپاف را می‌آوردند.
- اورژانس! اورژانس! برین کنار. بید کتک‌زدن وزیر مملکتو کتک زد! برین کنار! پرستار باتم‌زاده، سریعا تخت رو حاضر کنین. دکتر دوطبقه، آماده جراحی‌این؟

طبقه‌های دکتر دوطبقه به هم زل زدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مهر 1404 23:19
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
در اتاق باز شد و لیلی با چشمانی پر از تعجب و کنجکاوی وارد شد،بدون اینکه چشم از درختی که از اتاق بیرون رفته بود، بردارد و جلوی پایش را نگاه کند و وارد اتاق شد. ولی خب، گلدان جلوی پایش را هم مثل باقی وسایل ندید و با سر به سوی روی زمین شتافت.
-اخ...! ببخشید! اون چیزی که دیدم درخت بود یا… کوین؟!

بعد از بلند شدن، با کوین مواجه شد که داشت از ته دل می‌خندید و کاملاً بی‌نظم بود. گردنش نسبت به بقیه بدنش خیلی کوچک به نظر می‌رسید و شبیه یک دکتر دو طبقه بدون هماهنگی اعضا بود.
کوین با شنیدن اسمش سریع خودش را جمع و جور کرد و سعی کرد حرفه‌ای به نظر برسد:

-اهم! اهم! نخیر… من دکتر دو طبقم! خب، در مورژ اون درختم خیلی پیش نمیاد، ولی… ظاهرا که درخت‌ها گواهی سلامت می‌خوان!

لیلی نفس عمیقی کشید، شانه‌هایش را جمع کرد و تصمیم گرفت وانمود کند نه کوین را میشناسد نه هیچ کس دیگری را. با همان نگاه کنجکاو و کمی طنزآمیزش گفت:
-بله، کاملاً درست می‌گین! احتمالا تشابه اسم… خب یعنی.. تشابه ظاهری بوده!

کوین دستش را بلند کرد:
-خب؟
-خب! او...
-واسه چی اومدید؟
-میخواستم گواهی سلامت بگ...
-اینو که میدونم واسه چی؟
-میزاری بگم یا نه؟
-بگو!
-خب، راستش گواهی سلامت می‌خوام برای استخدام… فقط… دکتر مطمئنین می‌تونین برام بنویسیدش؟

کوین لبخند زد و گفت:
-خب… اره… چی‌یه… حالا اونو یه کاریش می‌کنم.
-

کوین اهسته زمزمه کرد:
-روندا، بدو!

یک کاغذ از وسط لباسش بیرون آمد و کوین سریع آن را به لیلی داد و و تظاهر به تکاندن لباسش کرد!
-خب دیگه خدافژ!
-احیانا نباید اول میپرسیدی ببینم سلامت دارم یا نه؟
-چی... چرا... چیزه... من خیلی ماهرم و ... ام ...تشخیص میدم در ضمن... همینکه اینو پرسیدی ینی داری دیگه!
-

کوین با تمام قوا لیلی را بیرون کرد، در را بست و به ان تکیه داد.
-نژدیک بود بفمه هااا… مریژ بدیی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 20 مرداد 1404 00:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
سنت مانگو به مشکل بودجه خورده و تصمیم گرفته تا با چسبوندن بیماری های مختلف به آدما، ازشون پول بگیره. دکتر زالین که گواهی سلامت برای همه صادر می کرد، برای استراحت به جای دوری میره و به جای اون، روندا و کوین با هم دست به یکی می کنن و به برسی بیمارها می پردازن. برای اینکه هویت واقعی شون فاش نشه روندا کوین رو روی شونه هاش میذاره و بعد لباس دکتری می پوشه و معروف میشه به دکتر دو طبقه.



چیزی از خروج ریگولوس و اوژنی نگذشته بود که مریض بعدی با سر و صدای زیادی وارد شد.
- این آدما حتی عرضه ساختن یه در درست حسابی رو هم ندارن! بعد از من انتظار دارن.

کوین سرش را بالا آورد تا به بیمار تازه وارد نگاه کند. روندا هم با دست هایش دکمه های روپوش پزشکی را کنار زد تا ببیند کیست که نیامده انقدر غر می زند. با دیدن بیمار، برگ های نداشته شان ریخت.
بیمار یک درخت بود!

- سلام آقای دکتر! من بیدم. بید کتک زن. اومدم دنبال گواهی سلامت عقلانی-روانی.

کوین آب دهانش را صدا دار قورت داد و با دست به بید کتک زن اشاره کرد روی کاناپه بنشیند. هیچکس نمی دانست یک بید دقیقا گواهی سلامت را برای چه لازم دارد.

- گفتن برای موندن تو هاگوارتز حتما باید گواهی داشته باشم. تازه بدون تایید پزشک نمیذارن حساب گرینگوتز باز کنم. دلم می خواد بگیرم انقدر کتکشون بزنم که حالیشون بشه با کی طرفن!

کودک با تعجب بید را نگریست. اصلا درک نمی کرد درخت می خواهد با گالیون چه کار کند. با این حال موظف بود وضعیت او را برسی کرده و برایش گواهی صادر کند. برای همین سعی کرد سوالی را از او بپرسد که در یک فیلم ماگلی، روانشناسی از بیمارش پرسیده بود.
- جناب بید ما چهار تا شَندَلی داریم و شیش تا بچه. این بچه ها باید چجوری رو شندلیا بشینن؟
- مثل آدم! آخه این سواله که می پرسی دکتر؟
- نه... منژورم این بود که چهار تا شندلی داریم و فقط چهار نفر می تونن روش بشینن. اون دوتای دیگه باید چی کار کنن؟
- بیان بشینن رو سر من! مشکلات آدما به من چه مربوطه دکتر؟ همین که اعضای خانوادمو میز صندلی کردین بس نیست، حالا هم می خواین معضلاتتونو من حل کنم؟ شیطونه میگه برم اون بچه ها رو همچین کتک بزنم که هوس رو صندلی نشستن از سرشون بپره.

میزان خشونت بید کتک زن انقدری زیاد بود که کوین و روندا لحظه ای به خودشان گرخیدند. او نه تنها گواهی سلامت نمی گرفت، بلکه نیازمند گواهی بستری در تیمارستان به مدت بسیار طولانی بود. شهرداری هرچه سریعتر باید این درخت را قطع می کرد.

- ببخشید که زیاده روی کردم آقای دکتر... این روزا چنان وضع هاگوارتز خراب شده که کتک زدن مسئولینش هم جوابگو نیست. باید از ریشه قطع شون کرد! با تبر همچین بزنی ناکار بشن.
- درشته... ولی بنژم شما یه چند باری دم و باژدم عمیق انجام بده، شاید مشکلات رفع شد.

بید نگاه خشمگینی به کوین انداخت. کدام مشکلی با دم و بازدم حل می شد که این یکی حل شود؟!

- خب... یعنی... حداقل با دم و باژدم آروم تر می شی و میتونی گفتگوی میان تمدن ها انجام بدی و نیاژی هم به خشونت و کتک کاری نیشت دیگه.
- دکتر این مسئولین اگه حرف حساب حالیشون شده بود تا الان یه فکری به حال ما کرده بودن! اینا فقط باید کتک بخورن تا راه درستو برن... این گواهی سلامت من چی شد پس؟ نکنه شما هم کتک می خواید؟

لرز بدی به جان روندا و کوین افتاد. هیچ کدام کتک نمی خواستند و از طرفی هر چقدر هم دکتر قلابی بودند باز هم وجدان کاری و عقل سلیمشان اجازه نمی داد که به چنین درخت کتک زن بی اعصابی، گواهی سلامت عقلانی_روانی بدهند. پس باید فکر یک چاره می کردند قبل از اینکه سیاه و کبود شوند.

- فهمیدم کوین! این آدرس رو بده بهش بره از اونجا گواهی بگیره.

دستی درست از جایی که به نظر می رسید شکم دکتر باشد، خارج شد و برگه ای حاوی آدرس روی میز گذاشت. بید کتک زن چشم نداشت ولی اگر داشت، قطعا با دیدن دست چشمانش از حدقه خارج می شدند و کف اتاق می افتادند.
- آقای دکتر اون دست اضافه جریانش چیه؟

کوین که متوجه وخامت اوضاع شده بود فوری کاغذ را از روندا گرفت و لا به لای برگ های درخت چپاند و بعد با عجله دست دخترک را داخل لباسش جا داد.
- هیچی هیچی! شما برو به این آدرش هر کی رو هم اونجا دیدی کتک بژن مشکلاتت حل میشه و گواهی میگیری!

کوین با آخرین زورش بید کتک زن را از در اتاق بیرون انداخت و بعد بستن در نفس راحتی کشید.
- روندا حالا آدرش کجا رو دادیم بهش؟
- آزکابان! بره یکم اونجا کتک کاری کنه فوری میندازنش زندان... البته امیدوارم.


حق با روندا بود. ساعت ها بعد درون مجله های عصر گاهی خبری از درختی دیوانه وجود داشت که به آزکابان رفته و با کتک هایش همه را مهمان کرده بود. از شانس بد وزیر مملکت نیز آن روز بازدید از آزکابان داشت و او هم به سرنوشت شوم بقیه دچار شده بود و برای همین درخت را زندانی کرده بودند.

- خب... حداقلش اژ تعداد قربانی های خشونت های درختی کم کردیم... مریژ بعدی بیاد تو لطفا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 21 خرداد 1404 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- آقای نویسنده! میای یا به زور متوسل شم؟
اوژنی مانند اژدهایی خشمگین که سه ساعت معطلش کرده‌اند نگاهی به ریگولوس انداخت که وسط راه، قلم و کاغذ درآورده بود و می‌نوشت.
- آقای نویسنده!

ریگولوس چنان آهی کشید که هرکس نمی‌دانست، گمان می‌کرد مجبورش کرده‌اند از یگانه عزیزش دل بکند.
- اوژنی جان، یه ایده به ذهنم رسیده بود.

اوژنی کم مانده بود ناله سر دهد و فغان برآورد؛ اما می‌دانست ریگولوس تاب فریادش را ندارد و از ترس بیهوش می‌گردد؛ بنابراین فقط به آرامی سرش را به دیوار تماما سفید سنت‌مانگو کوبید.
- بذار بریم گواهی سلامتمون رو بگیریم بعد ایده‌ت رو بنویس.

ریگولوس سرفه‌ای کرد.
- آخه ما سلامت داریم که بخوایم گواهی سلامت بگیریم؟

ریگولوس به نکته‌ی ظریفی اشاره کرده بود. ریگولوس هزار و یک بیماری جسمی داشت و اوژنی هم از دوهزار بیماری روحی رنج می‌برد؛ اما دخترک همیشه جوابی در آستین، پاچه، کفش و حتی جورابش داشت.
- گواهی بیماری می‌گیریم.

ریگولوس حوصله‌ی بحث با اوژنی را نداشت؛ بیشتر به خاطر این که می‌دانست شخصیت‌ اصلی رمانش مانند خودش سر لجبازی دارد و تا حرفش را به کرسی ننشاند آرام نمی‌گیرد.

اوژنی در را با لگد باز کرد و وارد شد. به کوین نگریست. با دیدن کوین، قیافه‌اش جوری شد انگار دارد یک پاتروناس گنجشک را در حال شکار اژدها می‌بیند.
- آقای نویسنده، مطمئنی این دکتره؟

ریگولوس اخمی کرد. از همه انتظار نانجیب‌زادگی داشت به جز اوژنی. او کی نانجیب‌زاده بازی را یاد دخترش داده بود؟ بلافاصله مانند یک بانوی ویکتوریایی غش کرد؛ دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و با قوسی نود درجه روی زمین افتاد‌

اوژنی به سمت کوین شتافت. کوین کوشید مثل بزرگ‌ترها به نظر برسد.
- مشکلتون ژو بفرمایید.

اوژنی بلافاصله دهان باز کرد؛ گویی منتظر بود که یک اشاره شود و به سر بدود و بیماری‌های خودش و ریگولوس را برشمارد.
- خب، آقای دکتر، بفرمایید بنویسید... ریگولوس بلک، سندرم غش بی‌قرار. وسواس نوشتن. وسواس نقاشی کشیدن. اوژنی، طبق گفته آقای نویسنده سندرم نانجیب‌زاده بازی در عین نجیب‌زاده بودن.

اوژنی که دید کوین نمی‌نویسد، یک کاغذپوستی و قلم پر از کیف ریگولوس کش رفت و کوشید به برج زهر باسلیسیک شدن ریگولوس فکر نکند. با سرعتی کمی کمتر از سرعت برقکی که سکه‌ی طلا دیده، شروع به نوشتن بیماری‌های خودش و ریگولوس کرد.
- خب جناب دکتر، بفرمایید. فقط کافیه امضا کنید.

کوین که هزار برابر اعدادی که شمردن آن‌ها را می‌دانست، به درگاه مرلین شکر نموده بود که لو نرفته، خط کج و معوجی کشید و گفت:
-بفژمایید.

اوژنی گواهی به دست، ریگولوس را کول کرد و از اتاق خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 19 خرداد 1404 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مارکوس از پشت پنجره سرک کشیده بود و داشت نگاه می‌کرد به اون همه به‌هم‌ریختگی که توی بیمارستان سنت مانگو جریان داشت. یه عالمه آدم داشتن داد و بیداد می‌کردن، یه نفر لنگه کفش تو دستش بود، یکی داشت غر می‌زد، یکی دیگه گواهی سلامت صادر می‌کرد و یه بچه کوچیک هم ادای دکترها رو در می‌آورد. مارکوس اما فقط ایستاده بود و داشت این صحنه‌ها رو با نگاهی مثل «خب، اینم یه روز عادی دیگه » می‌دید.
لبخند کج و معوجی زد و به خودش گفت: «آخه اینا کین ؟ ایجا بیمارستانه یا پارک بازی ؟»

یه دستی به موهاش کشید، بعد بی‌خیال برگشت از پنجره فاصله گرفت. تو دهنش چیزی گفت مثل: «بابا اینا همشون از من بیشتر تو دردسر می‌افتن... به چه دردشون می‌خوره این گواهی سلامت و این مزخرفات ؟»

بعد چند قدم با حالتی مثل آدمی که تازه یادش افتاده یه جا وقت داره، آرام و بی‌صدا رفت سمت در خروجی. هیچ‌کدوم از این هیاهوها براش مهم نبود. انگار نه انگار که یه تیمارستان وسط این شلوغی‌هاست.

وقتی به در رسید، یه نگاهی به پشت سر انداخت، با همون لحن خونسرد و یه کم شیطنت‌آمیز گفت: «حالا که اومدم ببینم این همه زحمت واسه چی بود، دیدم هیچی همون بهتر که برم. دکتر شدن که هنر نمی‌خواد، نون دادن به مریضا هنر می‌خواد... که من ندارم

درب رو باز کرد و با یه قدم کُند و خیلی راحت زد بیرون، مثل اینکه این داستان مال یه آدم دیگه‌ست، نه خودش.

بعد هم رفت که رفت؛ یه سایه بی‌خیال توی خیابون‌های مه‌آلود شب، که انگار همه این اتفاق‌ها فقط یه صحنه‌ی کمدی بودن و او بازیگر مهمی نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 19 شهریور 1403 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
دقایقی بیشتر نگذشته بود که مردی با موهای بلندِ سیاه رنگ، وارد اتاق شد. کوین با خوشحالی به اولین مشتری نگاه کرد، و درحالیکه سعی می‌کرد به تقلید از بزرگتر ها، بدون لهجه و وقفه حرف بزند، با لبخند قلمش را به دست گرفت.
- اش- اسمتون لطفا؟
- سیگنس بلک
ـ خیلی هم عالی! مشکلتون چیه ژناب بلک؟
ـ خب ببین... من شنیدم اینجا گواهی سلامت میدن درسته؟ اگه میشه به این آسونی گواهی سلامت گرفت، پس حتما به همین اسونی هم میشه گواهی بیماری گرفت درسته؟
ـ گواهی بیمالی برای خودتون می‌خواین؟
ـ نه! معلومه که من در سلامت کاملِ عقلی و جسمانی هستم جناب... و صبر کن ببینم، تو واقعا دکتری؟ قیافه‌ت به دکترا نمی‌خوره
ـ شما به اونش کاری نداشته باش! فقط کافیه یه گواهی بیماری بنویسم دیگه؟ گرون درمیادا

سیگنس با غرور کیسه‌ای پر از طلا را روی میز قرار می‌دهد و درحالی که دستانش را روی میز می‌کوبد، با چهره‌ای تهدید آمیز به دکتر نگاه می‌کند.

- هرچقدر پول بخوای میدم، اما وای به حال کسی که سر من کلاه گذاشته باشه، می‌فهمی که؟ حالا یجور گواهی بنویس که بشه باهاش حکم بستری شدن یکیو برای تیمارستان گرفت.
- تیمارستان؟ برای چ-

سوال دکتر با بالا آمدن چوبدستی سیگنس که به شکل تهدید امیزی، گلوی کوین را هدف قرار داده بود، نصفه ماند. او با لبخند ترسیده‌ای سرش را تکان می‌دهد و شروع به نوشتن گواهی می‌کند.
- به اسم کی بنویسم؟
- آلفرد- نه صبر کن! تو اسمشو خالی بزار، خودم پر‌ می‌کنم.

دکتر به سرعت گواهی را نوشته و به سمت سیگنس گرفت، بی‌خبر از اینکه شهرداری لندن متوجهِ جعلی بودنِ گواهی خواهند شد، و به سرعت برای پلمپ کردن آنجا اقدام خواهند کرد. وقتی رزالین برگردد، چه اقدامی انجام می‌دهد؟ آیا پایانِ بیمارستان سنت مانگو، واقعا نزدیک است؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1403 14:00
نمایش جزئیات
آفلاین
با خارج شدن ایزابل رزالین نفس تازه ای کرد.

- خانم دکتر!
- از بس مریض دیدم دارم صدا میشنوم!
- خانم دکتر!
- احتمالا بخاطر ترس از ایزابله!
- می خواین آب بیارم؟
- بله اگه میشه.
- بفرمایین.

ناگهان بر روی میز پزشک یک لیوان آب ظاهر شد و همین موضوع باعث شد که وحشت دوباره سراغ رزالین را بگیرد.
- ک..ی..اون...جا..س...ت؟
- خانم دکتر بیان به بژرگترا شابت کنید شوکولات واشه بدن مفیده!

رزالین به طرف جلو خم شد و در پشت میز پسرک مو طلایی رنگ را دید.
- سلام کوچولو! حالت چطوره؟ مامانت کجاست ها؟ نکنه مامانت رو گم کردی؟
- بیا به ایژا و بقیه بگو که من باید آبنبات بخورم!

رزالین باشنیدن کلمه ی ایزا حس بدی گرفت شاید کمی استراحت برایش بد نبود!
- خب می دونی الان تایم من نیست باید بمونی تا نفر بعدی بیاد.

رزالین با گفتن این جمله وسایلش را جمع کرد و از اتاق خارج شد. روندا که تمام مدت از پشت در شاهد این ماجرا بود با لبخندی ملیح وارد شد.
- می گما حالا می تونیم رایگان پول به جیب بزنیم!
- شطوری؟

روندا کوین را روی کولش گذاشته سپس لباس یونیفرم دکتر ها را پوشید.
- این شما و لینم دکتر دو طبقه!
- حالا اژ کی شروع کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 تیر 1403 00:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
رزالین هنوز اتفاقات چند دقیقه‌ی پیش را هضم نکرده بود، که مراجعه کننده‌ی بعدی در چهارچوب درب اتاق ظاهر شد.
- تو این خراب شده باید گواهی سلامت بگیریم؟ ایش...

رزالین با دیدن بانوی قد بلند و زیبا و جذاب و همه چیز تمام و خوشگــ... اهم... که رو به رویش ایستاده بود، لبخند پت و پهنی و زد و با نگاهی خریدارانه گفت:
- ای جان... شما عروس آینـــ... چیز... شما مراجعه کننده‌ی بعدی هستین؟

بالاخره رزالین هم مادر بود و برای پسرش آرزوهای زیادی داشت.
ایزابل در حالی که با انزجار به رزالین نگاه می‌کرد، سر تکان داد. رزالین به او اشاره کرد تا روی صندلی بنشیند. سپس سر تا پایش را برانداز کرد و گفت:
- ماشاالمرلین... شما چند سالته دخترم؟
- از یه خانوم سنشون رو نمی‌پرسنــــا.

رزالین کمی روی رفتارهای دختر تمرکز کرده و سپس داخل برگه به دنبال نام او گشت.
نقل قول:
ایزابل مک‌دوگال: اختلال خودشیفتگی
با دیدن این چند کلمه، چشمانش گرد شد و خودش را جمع و جور کرد. نه از این دختر عروس خوبی برای پسرش در می‌آمد و نه آب مادرشوهری مثل رزالین با او توی یک جوب می‌رفت.
- اینجا نوشته شما به اختلال خودشیفتگی دچار هستی. چی باعث میشه خودشیفته باشی عزیزم؟

ایزابل ابرویی بالا انداخت و با پوزخند گفت:
- امثال شما رو که می‌بینم باعث میشه احساس برتر بودن بهم دست بده. می‌دونی چیه؟ حداقل مجبور نیستم چند ساعت توی این خرابه بشینم و یه مشت چرت و پرت به هم ببافم! این یعنی وضعم از خیلیا بهتره.
- گوش کن دخترم... با این وضعیت نمی‌تونم بهت گواهی سلامت بدم. شما باید با این اختلــ...

ایزابل روی میز کوبید و با لبخند گفت:
- یا گواهی سلامت رو می‌دی، یا صورتت از این هم زشت‌تر می‌شه.

رزالین کمی ترسیده بود، اما آرامش خودش را حفظ کرد و گفت:
- عزیزم، چی باعث می‌شه فکر کنی من زشتم؟
- اینجا من معیارهای زیبایی رو تعیین می‌کنم. دفعه‌ی بعدی که جایگاه من رو زیر سوال ببری، معیارهای زیبایی میشه خط خطی بودن صورتت با چاقو. می‌تونم شخصا برات انجامش بدم.

رزالین متوجه شد که ایزابل نه تنها به اختلال خودشیفتگی، بلکه به بیماری سادیسم هم مبتلا است. تصمیم گرفت بشتر از این بحث نکند و برای حفظ جان خودش هم که شده، گواهی سلامت را به او بدهد.
- نـ... نیازی نیست عزیزم. فقط چند ثانیه صبر کن تا گواهی سلامتت رو مهر و امضا کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در 1403/4/26 0:19:40
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده