هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدیریت سایت جادوگران به اطلاع کاربران محترم می‌رساند که سایت به مدت یک روز در تاریخ 31 خرداد ماه بسته خواهد شد. در صورت نیاز این زمان ممکن است به دو روز افزایش پیدا کند و 30 خرداد را نیز شامل شود. 1 تیر ماه سایت جادوگران با طرح ویژه تابستانی به روی عموم باز خواهد شد. لطفا طوری برنامه‌ریزی کنید که این دو روز خللی در فعالیت‌های شما ایجاد نکند. پیشاپیش از همکاری و شکیبایی شما متشکریم.




پاسخ به: فعال‌ترین عضو فصل
پیام زده شده در: ۱۱:۰۵:۴۷ چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۳
#1
سلام بر دردمندان و از دست رفتگان روزگار!

میشه به دو نفر رای بدم ؟

۱- الستور مون برای فعالیت بی نظیر و منظم

۲-گابریل دلاکور برای مدیریت فوق العاده و فراگیر


All great things begin with a vision ……....A DREAM


پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۱:۳۵ جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳
#2
تکلیف : مصاحبه با گیاه

در راستای پیدا کردن گیاه مناسب برای مصاحبه به مکانهای زیادی سر زدم. به راه پله پاتر، به سرای چهارگانه، به میدان لندن و هزار جای دیگر و نتوانستم گیاه مورد نظر برای مصاحبه را بیابم! همه گل ها و گیاه ها به نظرم تکراری بودند و ارزش مصاحبه را نداشتند.

خسته و گشنه از همه درگیرها و جستجو ها بر میز رستورانی نشستم و آنجا بود که گلم را دیدم. زینتی بود بی مثال و‌ بر گل گلی سفره میز رستوران میدرخشید. گلی بنفش بود و با برگهایی ضخیم و بلند که از لبه گلدانی شیشه ایی به پایین آویزان شده بود. بسیار زیبا و در عین حال ساکت و متین بود.

پرسیدم: سلام… عجب گل با کمالاتی هستی شما….
اما پاسخی نیامد. با سکوتش به من نشان داد که تملق و بزرگ گویی جایی در گفتگو ندارد. باید فراتر از گل دید که هر چیزی گلی است.

باز گفتم: چقدر بزرگوار…. شما خودتو معرفی میکنی اشنا شیم؟
و برگش را نوازش کردم. تکانی نخورد و هیچ نگفت. باز من درسی دیگر گرفتم که ما هیچ هستیم و نامی نداریم. باید در ناشناسی بمانیم و خودمان ، خودمان را به دنیا معرفی کنیم. آشنایی برایمان معنی ندارد و همگی غریبیم.

- ای غریبه اشنا….برامون از خودت نمیگی؟ باهامون مصاحبه میکنی؟
باز هیچ نگفت . سکوتش نشان دهنده ‌بعد عظیم خودشناسی او بود. اون با سکوتش گفت هر کسی دنیایی درونی است که قابل گفتن نیست. مصاحبه فایده ایی ندارد چون ما قابل شناخت نیستیم و کشف نمیشویم. دنیای تاریکی هستیم که باریکه نوری در ما تابیده و عمق تاریکی مان مشخص نیست. این باریکه نور به هر جا بتابد جای جدیدی را روشن میکند و رنگ جدیدی می بخشد. در همین راستا مصاحبه هم محکوم است چون چیزی که قابل شناخت نیست قابل بازگو و صحبت نیست. پس سکوت کرده و این نامصاحبه را تمام کردم.

از فشار این گفتگوی ناگفته ردا دریده و سر به جنگل ممنوعه گذاشتم. پیشخدمت هم پشت سرم فریاد میزد « این گل مصنوعیه!» اما به نظرم از هر گل طبیعی تر و واقعی تر بود و پیشخدمت هیچ نمیفهمید.

هنوز هم در جنگل هستم و این تکلیف را با جغد برایتان میفرستم.


All great things begin with a vision ……....A DREAM


پاسخ به: خواندن ذهن و چفت شدگی
پیام زده شده در: ۱:۰۱:۵۷ چهارشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۳
#3
سلام بر بچه های گلم!

این کلاسا که استاد نداره و من گفتم وقت خوبیه زندگیتونو متحول کنم!

ببینید این معجون و طلسم و حیوون اینا براتون گالیون و آب نمیشه!
کی رو دیدید از گل و گیاه خرج زندگی دربیاره؟
تغییر شکل واسه ادم پول گوشت میشه؟
نمیشه اقا جان ! نمیشه!

ولی الان یک راهی بهتون یاد میدم که اگر درست رعایت کنید خاویار میشه غذای گربتون!
این راه یک علم باستانیه! راهی که اجداد ما در یونان و مصر پایه گذاری کردند و برای ما به ارث‌ گذاشتند. راهی که افراد نابغه در بین النهرین به کار گرفتند و باهاش پولدار شدند. این یک مهارته! یک گوهر ناب!
مطمعنا تا حالا خودتون حدس زدین! بله! هنر ناب فال گیری !

خب الان ممکنه پیش خودتون بگید این که همون پیشگوییه و ما که پیشگو نیستم ! ولی نه اشتباه میکنید…. پیشگویی یک استعداده و فرد با اون به دنیا میاد ولی فالگیری یک مهارته که میتونید یاد بگیرید و هیچ ربطی هم به استعداد درونی نداره. تمام فالگیری به یک چیز ختم میشه…. خواندن ذهن افراد!

برای خواندن ذهن باید به دو چیز دقت کنید! اول به چشم ها دقت کنید! اگر فردی به حلقه دستش زل زده باشه یعنی نگران ازدواجشه و باید بلافاصله بهش بگید شوهرش رداش دوتا شده و باید پنجاه جلسه بیاد پیشتون تا طلسم مهر هوو رو از شوهر جونش بردارین!

اگر فردی همش به اطراف نگاه میکرد و نگران بود یعنی یه چند کیسه گالیون از جایی کش رفته و دوباره بلافاصله بهش میگید میدونین دزدی کرده و باید گالیونها رو باهاتون نصف کنه که شما براش طلسم نامرئی شدن پولها رو درست کنین!

حالا مهمترین افراد، افرادین که با گریه میان سراغتون! اینا دلی دارن که کسی شکسته! دقت کنید اینا دلداری نمیخوان و باید بپرسی که ایا میخوان
دلدارشون برگرده پیششون یا پیش پروردگارش؟
در هر دو‌صورت اسم مادر دلدار و گروه هاگوارتزو میپرسین. هیچ فایده ایی نداره وای خفن به نظر میایین!

دومین چیز داشتن یا نداشتن عصا برای مردان و چتر برای خانمها است! اگر این دو مورد موجود بود فرد پولداره و باید تکنیک غش رو ایجاد کنین. یعنی وسط جلسات غش کنین و بگید بستر دیتا سنتر بچه های از ما بهترون دچار اختلاله و تا جلسه بعد وصل نمیشه. تعداد جلسات رو زیاد کرده و پول بگیرید!
اگر این دو مورد موجود نبود، دیگه به شانستون بستگی داره. تکنیک عمه خانم سوئدی رو اجرا میکنید! به بچه های از ما بهترون متصل شده و به فرد میگید « ای وای… عمه پولدارتون که تو سوئد زندگی میکنه خیلی دلش براتون تنگ شده!»
اگر طرف حرفی از پول زد یعنی گفت عمو ام پولداره و عمه نیست یا اینکه سوئد نیستن و هاوایی اند باز به تکنیک غش رجوع میکنید.
ولی اکر دیدیدن طرف داره به کل منکر قضیه میشه بگید از ما بهترون تعطیل هستند و پیام بهشون نمیرسه. این افراد نونی ازشون درنمیاد، بیخیالشون بشین!

خب دیدین چقدر مورد مهم یادتون دادم! برین گالیون دربیارین و پورسانت ما هم بذین وگرنه تسخیرتون میکنما!


All great things begin with a vision ……....A DREAM


پاسخ به: كتابخانه مكانيزم (گریفیندور)
پیام زده شده در: ۱۳:۳۳:۰۵ یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳
#4
تلما به سختی نفس میکشید و با دستهایش برای کمک در هوا چنگ میزد. دامبلدور بلافاصله روی زمین نشست و چوبدستی اش را بیرون کشیدو سعی کرد طلسم شفابخشی را اجرا کند. نگرانی عمیق در چهره اش پیدا بود و‌ لرزشی در صدایش شنیده میشد.
دامبلدور چند بار طلسم را خواند اما تغییری در وضعیت تلما دیده نشد. انگار حلقه دستهای نامرئی که عذابش میدادند تنگتر میشد و سایه تاریک مرگ بر چهره اش می نشست. بعد از چند ثانیه، دستهایش دیگر در هوا تکان نمیخوردند و در کنار بدنش بر روی زمین افتاده بودند. صدای نفس هایش دیگر به گوش نمیرسید و بدنش رعشه خفیفی داشت. عضلات گلویش بر اثر فشار برای ورود هوا منقبض شده بودند و سرش به عقب خم شده بود.
طلسمهای شفابخش که به نتیجه نرسید، مرلین با شدت دامبلدور را کنار زد و کنار بدن تلما نشست. او هم سعی کرد افسون عجیب را خنثی کرده و تلما را نجات دهد. ولی انگار سرنوشت مسرانه بر مرگ تلما پافشاری میکرد. صورتش کاملا سیاه شده بود و چشمهایش کاملا باز بود و به نقطه نامعلومی در سقف خیره شده بود. اشکی از گوشه چشمش چکید و ناگهان بدنش بی حرکت شد. رعشه بدنش قطع و سرش مانند عروسکی زیبا ولی بی جان به زمین افتاد.

تلما مرده بود.

تمام افراد تالار که در حین تلاشهای دامبلدور و مرلین بیحرکت بودند، اکنون نیز مثل مسخ شدگان به جسد تلما خیره مانده بودند. هوا از ترس پر شده بود و انگار هیچ کس نفس هم نمیکشید.

- مرده نه؟ اخه…. دقیقا چی تلما رو کشت؟ چرا نجاتش ندادین؟
صدای استریکس بود که سوالی را که در ذهن همه بود میپرسید.

از پشت افرادی که دور تلما حلقه زده بودند، اما که هنوز هم قیافه بسیار رنگ پریده ایی داشت جواب داد:
-جیمی بود… کار جیمی کوچیکه است….
مرلین که از شوک حادثه خارج شده بود با تشر گفت:
- جیمی کیه؟ اصلا داریم چنین کسی در تالار؟

اما جواب نداد ولی میتوانست تصویر واضح جیمی را درست بالای جسد تلما ببیند.
پسر کوچک نقشی که ماه گرفتگی بزرگی نصف صورتش را فرا گرفته بود. هتروکرومیا داشت و چشمی که در ماه گرفتگی قرار میگرفت ، رنگ آبی کمی رنگ داشت و چشم دیگر مشکی بود. موهایش خیلی کوتاه و لباس های کهنه اش خیلی برایش بزرگ بودند. بر روی سر و دست هایش زخمهای فراوانی بود که ظاهرش را بیشتر ناخوشایند میکرد.
جیمی ابتدا به جسد تلما خیره بود، ولی ناگهان سرش را بلند کرد و به اما نگاه کرد. در همان لحظه ، همه تصاویر به ذهن اما دویدند و او یادش آمد.

فلش بک

الستور جوان و چند نفر دیگر در ورودی تالار ایستاده بودند و به در ورود نگاه میکردند.
الستور گفت: خب… الاناست که جیمی کوچیکه بیاد،گیرش میندازیم و حسابی تفریح میکنیم…

صدای خنده افراد در تالار پیچید.


All great things begin with a vision ……....A DREAM


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۵:۰۷:۳۵ جمعه ۱۱ خرداد ۱۴۰۳
#5

سیریوس که با چهره اسکورپیوس به ستاد انتخاباتی نزدیک میشد، پایش را از پدال گاز برداشت که سرعتش کم شود. کمی دور از ستاد توقف کرد و از موتور پیاده شد.
موهای سفیدش را که در باد نامرتب شده بود مجددا مرتب کرد و با خودش فکر کرد برای جذب اعتماد بقیه باید مثل اسکورپیوس رفتار کند.

اولین کار پنهان کردن موتور در زیر بین بوته های اطراف ستاد اسکورپیوس بود. وقتی خیالش راحت شد که موتور تقریبا استتار شده و همچنین شاخه و برگ ها خراشی به موتور عزیزش نمی اندازند، به سمت ستاد به راه افتاد.لبخندی زد و سعی کرد حالت چهره اسکورپیوس را به خود بگیرد.
ولی هنوز چند قدم دور نشده بود که صدایی شنید.
- پیس… پیس… اسکور….
- کیه؟ کجایی ؟
- برگرد کنار بوته ها! بیا اینجا دیگه!

سیریوس با کنجکاوی به کنار بوته ها برگشت.بوته ها تکانی خوردند و اول نوک تیز تاجی طلایی و بعد کله اما ونیتی از میان برگ ها پیدا شد. ملافه روی سرش نامرتب بود و تاج طلاییش هم با افتادن فاصله ایی نداشت. موهایش سیخ شده بود و از کنار ملافه بیرون زده بود.

با قیافه رنگ پریده به موتور سیریوس اشاره کرد و پرسید: موتورشم تونستی بیاری؟ افرین بابا! اصلا فکرشو نمیکردم! خیلی از نقشه جلو میوفتیم! ولی من خیلی بدبختی کشیدم که قسمت خودم انجام بشه! قسمت سختو دادین به من!

چشمهای سیریوس گرد شد: نقشه؟ پس ما نقشه داشتیم؟

اما چشمهایش را بالا انداخت و‌گفت: اسکور! چند دفعه باید نقشه رو‌ برات توضیح بدیم؟ چرا فقط قسمت های پولیشو یادت میمونه؟ مگه نگفتم قبل اون قسمتها باید این کارها انجام بشه؟! یکم دقت کن دیگه!
سیریوس که نمیخواست این فرصت را از دست بدهد ، اصرار کرد: حالا یه بار نقشه رو مرور کنیم که من یادم بیاد دیگه!
اما که داشت ملافه سرش را از شاخه های بوته ها جدا میکرد با بیحوصلگی گفت: برو از “اون” که تو ستاده بپرس! با هم اومدیم و اون موند که بهت کمک کنه برای مرحله بعدی نقشه! منم میرم و دوباره برمیگردم که شروع کنیم! این موتورم بذار همینجا بمونه که بیاییم سراغش.
-“اون” کیه؟ چی رو شروع کنیم؟

ولی سوالهایش با غیب شدن اما از میان بوته ها بیجواب ماند. سیرویس حالا فهمیده بود اما و اسکورپیوس و همدستانشان برنامه هایی دارند.پس سوگند نامه هم دست انها بود؟ یا شاید هم این جریانی متفاوتی بود که سیرویس اتفاقی به آن پی برده بود؟

باید جواب را پیدا میکرد، پس به سمت ستاد به راه افتاد.


All great things begin with a vision ……....A DREAM


پاسخ به: المپیک دیاگون
پیام زده شده در: ۱:۲۰:۳۵ یکشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۳
#6
با سلامی بر شب زنده داران روزگار!

ما نیز درخواست شرکت در دوئل را داریم. باشد به جنگی که آرزویش را داریم برسیم.
سبکش نیز فرقی نمیکند. ما فقط رقیبی میخواهیم که زمین را از خونش رنگین کرده و بعد روحش را به تسخیر درآوریم و تا ابد در تاریک زندان پیروزیهایمان نگهش داریم!

با قدردانی فراوان از مسئولین گرانقدر...




ویرایش ناظر: جدی‌نویسی ثبت شد.


ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۱۵ ۲۲:۵۲:۴۷

All great things begin with a vision ……....A DREAM


پاسخ به: ستاد انتخاباتی اما ونیتی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۲۶ پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳
#7
اما ابتدا با دیدن گدلوت عجیب و کمی عصبانی تعجب کرد‌ ولی بعد از اینکه کنار مروپ به خوش و بش مشغول بود خیالش راحت شد.

در حالی که سعی میکرد مکالمه شان را بهم نزد؛ چایی و شیرینی را بر روی میزی جلویشان گذاشت که هم دهنشان را شیرین کنند و هم از مکالمه بیشتر لذت ببرند.

به همه افراد جمع کوچکشان نگاه کرد. لبخند رضایتی بر لبش نقش بست. از دیدن و بودن با همه انها لذت برده بود. حالا دیگر نتیجه مهم نبود. مهم دوستان و هم پیمانانی بود که به دست اورده بود.

گلویش را صاف کرد و گفت:
- خب … دیگه دقیقه های اخره… امیدوارم واقعا وزیر خوبی انتخاب بشه… یه وزیر که تغییر ایجاد کنه و موثر باشه! از همه مجریان و دست اندرکاران ممنونم و برای رقیبان هم ارزوی موفقیت میکنم!

حرفهایش از ته دل بود.اما ونیتی واقعا در این لحظه خوشحال بود.


All great things begin with a vision ……....A DREAM


پاسخ به: بيلبورد دياگون
پیام زده شده در: ۱۹:۲۳:۲۹ پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳
#8

اینجا همان دری است که به دنیای جادویی رویاهایتان باز میشود!
از این در تاریک وارد شوید و بر فراز همه باشید!


دوست دارید کسی را در زندان ببینید؟
میخواهید آزکابان متفاوت را تجربه کنید؟
از مدل قدیمی دیوانه سازها خسته شده اید؟
وزارتخانه پر از شغل و فرصت های تازه میخواهید؟

به اما ونیتی رای دهید!


تصویر کوچک شده


All great things begin with a vision ……....A DREAM


پاسخ به: ستاد انتخاباتی اما ونیتی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۷:۴۸ پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳
#9
مامان مروپ عزیز!

اما مامان خیلی خوشحال و ممنونه و حتی قول میده با اینکه پرتقال دوست نداره ، پرتقال مامان باشه!

الستور عزیز!

خوش امدید!اینجا چیزهای خوب زیاد دارد و همیشه اغشته به خونریزی و خشونت خواهد ماند!
ما اصلا خودمان میخواستیم رادیو را به شما بدهیم! صدای جیغ عالی است! بهترین صدای دنیا است! به خصوص که از شکنجه یک محفلی به گوش برسد!
افراد برای شکنجه هم میخواهید؟ فقط نام ببرید! با جغد در محل تحویل داده خواهد شد!

وینکی عزیز!

مرده نامرده زندان دوست داشت. زندان پر از خون خواهد بود ولی خون پاک نشد و همش خون زیاد بود. سابیدن لازم بود و اجنه زندانی ابدی خواهند بود!

رای وینکی خوب!
وینکی جن مرئی خوب!


All great things begin with a vision ……....A DREAM


پاسخ به: ستاد انتخاباتی اما ونیتی
پیام زده شده در: ۱:۳۴:۵۱ پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳
#10
خب خب سلطان ونیت ایز بک!

یکم جدی صحبت کنیم نه؟

هدف من از وزیر شدن ارتقا و زنده کردن هر دو انجمن وزارت و زندانه. فکر میکنم همه موافقن که تاپیک های هر دو انجمن خیلی وقته داره خاک میخوره.
به نظرم در این حالت فقط سوژه جدید جوابگو نیست. باید قشنگ یه برنامه بنیادین تغییر داشته باشی! البته تغییر مد نظرم از نوع تغییر طراحی داخلیه و نمای خارجی دست نمیخوره!

پس در زندان به نظرم باید عامل هیجان زیاد داشته باشیم! یعنی مواردی مثل فرار زندان و یا حمله زندانیان به یک انجمن( البته که با هماهنگی انجمن) میتونه خیلی کمک کننده باشه.
در سوژه های زندان هم حتی سوژه های وحشت میتونیم داشته باشیم. سوژه هایی مثل هیولا در زندان و هیولا در آشپزخونه میتونن جالب باشند. در این ژانر ها جدی نویسی و طنز نویسی هر دو قابل اجرا است.
حتی برای هماهنگی و جذابیت بیشتر ایده تغییر کاربری سلول ها رو دادم. این تغییر میتونه در قالب دشمنی ( طنز یا جدی) و یا اجاره سلولها برای جشنها( مثل روز مرگخوار) باشه!
به عنوان سوژه های ساده تر
تغییر زندانبان و دیوانه سازها ، شکنجه های پیشرفته تر و داشتن یک قاضی دیوانه برای تفهیم جرم در زندان هم میتونه مطرح باشه.


در وزارتخونه قسمت همکاری و تعامل پررنگ تره. وزارتخونه در نظر من یکم زیادی از بقیه بخش ها جداست . به همین دلیل هم ایده تیم داشتن و شرکت در مسابقاتو داشتم. اینجوری میتونیم هم افراد بیشتری رو در مسابقات داشته باشیم و هم وزارتو مطرح کنیم.
شغل های مختلف هم واقعا جاشون خالیه. البته کاملا متوجه ام که هر شغلی قابلیت ر‌ل نویسی مستقل نداره و فقط در بطن سایر سوژه ها میتونه مطرح بشه و همچنین نمیشه با تعداد زیاد شغل ها باعث سردرگمی و بی نظمی هم شد. این تاپیکها باید با نظم ایجاد بشن و هم علاوه بر رول نویسی و سوژه پردازی معمول میتونن برای رول نویسی طولانی یا ماموریتها هم استفاده بشوند. مثلا یک اتاق کارگاهان در این باب چیز خوبیه.
ایده پلمپ مکانها و یا انجمن ها ( به صورت مسابقه یا رول نویسی در اون انجمن) و همچنین فروش اسلحه ( در خود وزارت ) به شخصه خودم دوست دارم. باز به همون مبحث تعامل با سایر بخش های سایت برمیگرده و میتونه وزارتو علاوه بر نزدیکتر شدن به شکلی که در کتاب داره، زنده و فعال نگه داره!
من اینجا سعی کردم بدنه فکریمو بگم و در هر کدوم از این موارد میشه خلاقیت بیشتری به خرج داد!

تصویر کوچک شده


All great things begin with a vision ……....A DREAM






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.