هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: قرعه های اسرار آمیز هکتور
پیام زده شده در: ۰:۴۱:۲۶ چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۹
#1
سلام سلام!
ما دو معجون هم زده اوریم و ماموریتمامونو انجام دادیم:
اینه
و اینه
اگر ممکنه یه امتیاز بالاتر میخوام! میشه ۵ امتیازی نه?


جوری سر ملت کلاه گذاشتیم که فک کردن کلاه گروهبندیه!


پاسخ به: جادوگرام
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳:۰۰ یکشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۹
#2
ایدی:emma_w_not_old
پست:
قرمز نفرین شده!
خونه دار و بچه دار! شنلتو ور دار و بیار!
حراج پسته نفرین شده !

شوهر عمه ها و بچه های فامیل پسته خور را پیدا کنید!
اعلا! تولید دامجان! هر پسته فقط......یک گالیون!

پسته ها با خون گرگینه رنگ شده اند که قاطی شکلات تخمه جاپنی هم استتار میابند و همه افرادی که آنها را خورده نیز به گرگینه تبدیل میکنند.

اگر هم فرد توانست خون را پاک کرده و پسته را بخورد! این پسته ها دارای افسون پیدا شدن میباشند و در صورت خورده شدن با خواندن تیکه دوم افسون میتوانید مکان آنها در معده و روده ی افراد پیدا کنید! و با کروشیو ایی کار او را میسازید!

همچین این پستها همه دهان باز هستن و در صورت برخورد انگشت به انها گاز میگیرند!
برای سفارش دایرکت بدید!
توجه:

این پسته ها یکم خنده شیطانی دارند و ممکن است کمی شب ها شما را بترسانند.

کامنت ملت:

دامبلدور- روشنایی : بابا جان..... این چیه؟ خو راضی نیستی پسته نذار!

ولدمورت_اربابا: تو نمیفهمی پیرمرد! ابهت ما مهم است! ما لطف کردیم دایرکت دادیم! نگاه کنید!

فنر فنری: این خون گرگینه رو دقیقا از کجا آوردی؟

آموسی_ملوسی: اخی! آبی شو ندارین؟ سدریک آبی دوست داره!


ویرایش شده توسط اما ونیتی در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۱۷ ۲۲:۵۴:۰۹

جوری سر ملت کلاه گذاشتیم که فک کردن کلاه گروهبندیه!


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱:۰۵ سه شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹
#3
یار دبستانی گروه دبستانی ها ورود میکند!

-خب، این بهترین مهمونی سال نیست،ولی بیخیالش!

این چیزی بود که ملانی در ابتدای جشن فکر میکرد. ولی حالا که خیس از آب کدو حلوایی وسط یک مشت روح و ادم دیوانه و الکی عاشق گیر افتاده بود کاملا نظرش را عوض کرده بود. این مهمانی افتضاح بود!

در حالی که آه و ناله بقیه کدویی شدگان را میشنید،سعی کرد موهای خیسش را از توی صورتش کنار بزند و با خودش فکر کرد دیگر از این بدتر نمیشود. ولی صدایی که درست در لحظه بعد شنید به او ثابت کرد که "افتضاح" میتواند به" جهنم " هم تبدیل شود.

- خب دوشیزه خانم! هزینه عقدتون ۲۰۰ گالیونه مشکلی نیست؟
این صدای اما ونیتی بود، صدایی که ملانی میدانست چقدر قرار است مشکل ایجاد کند.

صدا از پشت مبل بزرگ خوابگاه هافلپاف می آمد  و ملانی بدون توجه به نارنجی بودن و بوی بد لباسش به سرعت به همان سمت رفت.
تصمیم داشت به محض دیدن اما او را از آنجا بیرون کند ولی وقتی که به پشت مبل رسید از تعجب خشک اش زد.
فضای پشت مبل که میبایست حدود یک متر یا حتی کمتر باشد با جادو بزرگ شده بود، به طوری که یک چادر کوچک در آنجا برپا کرده بودند و عده ایی از روح ها و بچه ها جلوی آن صف کشیده بودند.

روی چادر نوشته شده بود: عشقتان را در اینجا جاودانه کنید!

ملانی که بیشتر از قبل وحشت کرده بود با عجله جلو رفت و بعد از کنار زدن چند نفر و رد شدن از چند روح دیگر بلاخره توانست اما را پیدا کند.
با عصبانیت داد زد:
- داری اینجا چه هیپوگریفی میخوری؟

اما دست از انتخاب تم نامزدی یک پسر سال یکی هافلی برداشت و گفت:
-اینو من باید بگم! چرا بهم دروغ گفتی؟ گفتی بچه های گریفو میبری آمپول جرونا بزنن و بیایین!

ملانی که تازه یادش افتاده بود که برای پیچاندن اما چه دروغی گفته با لکنت جواب داد:
-خب.... راستش میرفتیم آمپول بزنیم که....که....هافلو دیدیم و وعوتمون کردن بیاییم اینجا و.... اینا رو ولش کن.... این چه بساطیه راه انداختی اینجا؟

اما با ذوق به چادر اشاره کرد و گفت:
-دفتر ثبت ازدواج و نامزدی! ایده رو حال کردی؟ هم ملت خوشحالن و هم پو...یعنی منم از خوشحالی اینا خوشحالم!

- خوشحالی چیه؟ اینا همه غده عشقشون ورم داره! الان نمیفهمن چی کار میکنن!

- مهم نیست بابا! بعدا طلاق میگیرن!

ملانی میخواست داد دیگری بزند که ناگهان روح دختری از بدش رد شد و به اما اعتراض کرد:
- اقا چی شد؟ قرار شد اجازه آقاجونمو از اون دنیا بگیری دیگه! سدریک جونم منتظره!

ملانی که از رد شدن روح لرز گرفته بود پرسید:
- سدریک؟! کدوم سدریک؟،.....یا خدا! میرتل گریان!

میرتل با عصبانیت به سمت ملانی برگشت و گفت:
- یعنی چی یا خدا؟بی ادب! ....دیگوری اینا رو میشناسی؟ سدریکشون! بعدم من دیگه گریان نیستم!یکم دیگه قراره میرتل دیگوری شم!

-یعنی چی؟ این یه دیقه پیش با ما بود که....
حرف ملانی با دیدن سدریک نیمه خیس با چشم های قلبی شکل نیمه کاره ماند.

اما که دید ملانی ممکن است مشتری دست به نقدش را بپراند،سریعا گفت:
-شما بیا کارت بکش! من الان با مرلین و بچه های بالا هماهنگ میکنم که امضای آقاجونتو بگیرن!

بعد از کارت کشیدن میرتل! اما دستش را بالا گرفت و فریاد زد:
-ای آقا جون میرتل اینا! اگه راضی هستی نور بنداز اینجا!

بعد از حرف اما ناگهان نور شدیدی شروع به تابیدن کرد و صدای عجیبی به گوش رسید. بعد از چند لحظه که نور قطع شد، اما لبخندی به میرتل زد و گفت:
- اقا جونت گفت برو حال کن اکیه!

ملانی که از تعجب دهانش باز مانده بود گفت:
- الان با آقا جونش تو اون دنیا صحبت کردی؟ تو کی از این توانایی داشتی؟ باز چه حقه ایی سوار کردی؟

اما پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-به پره دماغ مک گونگال قسم هیچی!چرا باور نمیکنی که من به اون بالاها وصلم؟

اگر ملانی وقت داشت مسلما میتوانست به راحتی جنی که با یک نور افکن در گوشه ایی قایم شده بود و به دستور اما با نیشگون گرفتن نورافکن فضا را نورانی میکرد ببیند. ولی ملانی وقتی نداشت. چون همان لحظه لاوندر و لشگر عشقی اش به چادر رسیدند.

قبل از اینکه ملانی حرکتی بکند،اما باز فریاد کشید:
-تتوی اسم لاوندر در اکثر نقاط بدن! به جز تخم چشم! کسایی که میخوان اینجا صف ببندن!

و درست در لحظه بعد یک مشت پسر عشق زده آنجا صف بسته بودندو ملانی به افق خیره شده بود.



ویرایش شده توسط اما ونیتی در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۲۸ ۲۳:۱۴:۵۱

جوری سر ملت کلاه گذاشتیم که فک کردن کلاه گروهبندیه!


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۰:۳۴:۰۹ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۹
#4
مرگ-پلیس_خواران تقریبا شانه لرد را فراموش کرده بودند و در ارشاد ملت و گربه ها غرق شده بودند. البته بلاتریکس هرگز به این جو زدگی ها دچار نمیشد چون به شدت لرد زده بود و فکر لرد چنان تمام سوراخ ها و فاصله های بین نورونی مغزش را اشغال کرده بود که دیگری جایی برای چیز دیگری نمیگذاشت.

بنابراین با تاسف به رودولف که سعی داشت خانم باکمالاتی را برای ارشاد خصوصی به ون نداشته شان ببرد نگاهی کرد و بعد از حواله کروشیو به سمتش , سعی کرد دنبال دزد کیف پیرزن و شانه مسروقه بگردد. ناگهان چشم اش به مغازه عجیبی خورد که در سر پیچ خیابان قرار گرفته بود. افراد در مغازه همه دست هایشان را بالا گرفته بودند بی حرکت به انتهای مغازه که برای بلا نا پیدا بود خیره شده بودند.

ناگهان صدایی هیجان زده از پشت سرش فریاد زد:
- منم بازی شدن! با مشنگ ها بازی کردن بشیم!

بلا برگشت و رابستن و بچه لش را دید که انگار در نجات گربه ها موفق شده بودند و حالا توجه شان به مغازه عجیب جلب شده بود.

- نخیر!نمیشه ! تا الانم کلی وقت تلف کردیم ! باید دنبال شونه ارباب بگردیم! تازه دزد کیفم هست! بچه تو جمع میکنیا!

- بچه گناه داشتن شدن!

- گفتم که نه!

رابستن با قیافه درهم دستش را بالا برد که با بچه همدردی کند:
- ناراحت نشدن! یعنی...

ولی دستش در هوا ماند. بچه آنجا نبود. بلا و رابستن به سمت مغازه چرخیدند و بچه رادیدند که ارام به آن سمت میرفت.

_نه! رفتن نشدن! صبر کردن شدن!

- برو بگیرش تا کار دستمون نداده!

در همان لحظه درمغازه عجیب باز شد و چند فرد قرمز پوش با ماسک های سبیل دار عجیب به بیرون دویدند.
صدای آژیری بلند شد و افراد قرمز پوش با فریاد "بلا چاو!" گویان ، در حالی که چند کیسه را به دنبال خودشان میکشیدند به سمت انتهای خیابان رفتند. در یک لحظه همه چیزآهسته شد.
لرد زدگی بلا به کار افتاد و او توانست شانه کوچکی را که به کمربند یکی از افراد قرمز پوش اویزان بود ببیند. شانه صورتی رنگ بود و رویش نوشته شده بود : *تامی جون و رفقا*

بلا نمیدانست رفقا چه کسی هستند ولی نتیجه گرفت که آن همان شانه لرد است. اسلوموشن تمام شد و همه چیز به حالت عادی برگشت.
بلا به سمت افرادی که فرار میکردند اشاره کرد و فریاد زد:
- شونه!

رابستن هم فریاد زد:
- بچه!
بچه به یکی از کیسه ها آویزان شده بود و داشت همراه افراد قرمز پوش دور میشد.

همه مرگ-پلیس-خواران دست از ارشاد کشیده و به وضع پیش آمده خیره شده بودند و در آن سکوت لحظه ایی فریاد دورتری هم به گوش رسید:
-افلیاااا! ساختمونا!


ویرایش شده توسط اما ونیتی در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۲۵ ۱۰:۳۷:۲۴

جوری سر ملت کلاه گذاشتیم که فک کردن کلاه گروهبندیه!


پاسخ به: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۲۰:۴۹:۱۰ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۹
#5
با سلام

خواهش میکنم در نظر بگیرید درخواست داور دوم در هر مسابقه ایی طبیعیه و حتی یه چیز جهانیه چون حتی در مباحث علمی یا المپیک هم اختلاف سلیقه وجود داره. توی مسابقات مجازی هم بارها چنین چیزی رو دیدم. میتونید چک کنید.

حتی نظر داور دوم هم بر باخت من بود که من با نکته هایی که بیان شد دلیلشو فهمیدم و نقص های پستهامو قبول کردم. این در حالتی بود که نظر داور اصلی بر برد من بود. آیا این احترام به نظر داورها نیست؟؟
اصلا ناراحتی یا مساله ایی وجود نداشت که نیاز به جنبه خاصی داشته باشه. یه صحبتهایی شد و توافق کردیم.

این مسابقه بیشتر از جنبه برد و باخت، بیشتر جنبه مشارکت و سرگرمی داشت و برای من که تازه وارد بودم خیلی لذت بخش بود. مبارزه طلبی هم یه قسمت مسابقه است و جدا نمیفهمم چرا کسی باید ناراحت بشه. خیلی خوب بود که اگر کسی هم نظر انتقادی داشت همون موقع میگفت. یا قانع میکردیم یا قانع میشدیم!

در اینجام از هری پاتر که خیلی خوب و با حوصله به ما جواب دادن و همه دوستانی که باهاشون مسابقه دادیم و همه کسانی که همکاری کردن ممنونم. واقعا امیدوارم به علت زحمت و وقتی که همه گذاشتن مسابقه ادامه داشته باشه ولی به شخصه بعد از اینکه این صحبتها در مورد تیممون شد انگیزه اول برای من وجود نداره.


جوری سر ملت کلاه گذاشتیم که فک کردن کلاه گروهبندیه!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶:۴۳ سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۹
#6
حرف های بی معنی هری، سلول های اعصاب آگلانتین را دیوانه کرده بود و تعدادی از آنها در طی یک حرکت انتحاری خودشان را از مخچه به پایین پرت کرده و خودکشی کردند. به همین دلیل هم آگلانتین دیگر اعصاب کافی را نداشت. در این لحظه دو چیز میتوانست او را آرام کند و جای خالی سلول های اعصابش را پر کند.

اول پیپ اش
دوم بیمار خنگ پر پول

به همین دلیل هم ابتدا راه اول را انتخاب کرد و پیپ اش را بر لب اش گذاشت. اما تا میخواست آن را روشن کرده و کمی ریه ها را دود بدهد، پیپ گفت:
- ما را روشن نکن! رژیم هستیم!

آگلانتین با دلخوری پیپ را از لبش دور کرد و گفت:
- رژیم دیگه چه صیغه ایه؟

- میخواهیم کمی لاغر کنیم و بعد هم یک جلایی به چوبمان بدهیم! پس فعلا بیزی میباشیم!
پی وی ما نیایید!

چند سلول اعصاب دیگر هم سیناپس پاره کرده و از مخچه به پایین پریدند. آگلانتین دیگر زیادی بی اعصاب بود.
بنابراین این بار فریاد زد:
- مگه نگفتم نفر بعدی! اینجا چرا اینقدر بی درو پیکره؟؟

در همان لحظه، صدایی گفت:
- ای هم رزم! ما میخواهیم بیمار را بیاوریم ولی نمیاد!

آگلانتین که گیج شده بود گفت:
- تو کی هستی؟ من مریض نامرئی نمیبینما!

- من نامرئی نیستم همرزم! از شرافت و شجاعت ما به دور است! سمت چپتم!

آگلانتاین به سمت چپ اش نگاه کرد و چند قاب عکس کوچک را روی میز کنار دیوار دید. به جای عکس های معمولی، سر کادوگان سرش را کج کرده بود و داشت به او نگاه میکرد. البته چون قاب عکس ها برای او کوچک بود، چشم هایش در یک قاب و بینی و قسمتی از لب هایش در قاب دیگر بود.

آگلانتاین پرسید:
- تو بودی؟ مریض تویی؟
- نه من نیستم هم رزم! بیا بیرون تا مریض رو بیارم تو قاب نقاشی تو راهرو!

آگلانتین آهی کشید و از اتاق خارج شد. بیرون اتاق قاب نقاشی روی دیوار آویزان شده بود و منظره سرسبزی را نشان میداد ولی کسی در تابلو نبود.
بعد از چند لحظه، کم کم زره سر کادوگان و بعد هیکلش نمایان شد که داشت به زور چیزی را به درون تابلو میکشید.

سر کادوگان با لحنی حماسی فریاد زد:
- بیا یار وفادار ما! درمانت میکنیم و با هم دوباره به صحنه های نبرد و قله پیروزی برمیگردیم! سرنوشت منتظر ماست! ....فقط باید قبلش حالت بهتر بشه!

بلاخره تلاش های سرکادوگان جواب داد و توانست بیمار را به درون تابلو بکشد.
-خب این هم همرزم همیشگی ما! یه چند وقته که....

آگلانتین با تعجب حرف سرکادوگان را قطع کرد و فریاد زد:
-مریض اسبته!؟ میخوای اینو درمان کنم؟

سرکادوگان سرش را به نشانه مثبت تکان داد.



جوری سر ملت کلاه گذاشتیم که فک کردن کلاه گروهبندیه!


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۲:۰۸ چهارشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۹
#7
تیم مارا سربازشو با رخ جایگزین میکنه و به مادام ماکسیمشون حمله میکنه!



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۰۶ جمعه ۵ دی ۱۳۹۹
#8
اما ونیتی vs مادام ماکسیم

رادیو روشن بود و صدای هیجان زده گزارشگر کوییدچ را در خانه پخش میکرد.

- جارو سازی لندن این هفته خیلی قدرتمند ظاهر شده...چه میکنه این مهاجم...جلو میره و...یه پیچ زیبا...و دفاع قدرتمند رزمرتاز باکینگهامو میبینم که توپ رو میقاپه...

درکنار رادیو،هاگرید با زیرپوش و پیژامه راه راهی که کمی برایش کوتاه بود و جنگل سیاه پاهایش را نمایان میساخت روی قالیچه نشسته بود. البته دیگر چیزی از قالیچه پیدا نبود و با مخملی از پوست تخمه و بزاق هاگرید پوشانده شده بود.بازی مدام اوج میگرفت و همزمان با آن سرعت تخمه شکستن هاگرید و برد تف کردن آن نیز افزایش میافت. به طوری که وقتی یک بازیکن به جای توپ در دروازه شوت شد، موشک تخمه ایی هاگرید این بار روی مجله مادام ماکسیم که چندین متر آنطرف تر پشت میز نهارخوری نشسته بود، فرود آمد.

ماکسیم با حسرت به عکس مجله که داشت از بزاق هاگرید خیس میشد نگاه کرد. عکس متعلق به یک ورزشکار روسی بود که مدام ژست میگرفت و به دوربین لبخند میزد.صدای شکستن چیزی آمد و ماکسیم با بی میلی نگاهش را از مجله گرفت و به هاگرید نگاه کرد.
همیشه وقتی تیم مورد علاقه اش گل میخورد، یکی از جهیزیه گرانبهای ماکسیم را پودر میکرد و اکنون که ماکسیم همه وسایل را به سقف چسبانده بود،با یک لگد دیوار را سوراخ کرده بود. از جایش بلند شد و تصمیم گرفت آتش عصبانیت اش را با ریز کردن سیب زمینی برای شام خاموش کند.

- آخ عزیز دلم....ترسیدی؟ ببخشید....حواسم نبود...گوگولی من...

ماکسیم لبخندی زد. اگرچه به نظرش هاگرید توپ پشمالوی احمق و مخربی بود اما مهم این بود که دوستش دارد. همین که به طرف هاگرید برگشت تا جمله ی عاشقانه ایی به او بگوید، خشکش زد و لبخندش مانند جغدی پر کشید و از صورتش رفت. هاگرید باز هم آن بزغاله خزنده لعنتی را بغل کرده بود و داشت با او حرف میزد. مدت ها بود که داشت این وضع را تحمل میکرد، ولی دیگر کافی بود.

ماکسیم مانند نامه عربده کش زنده ایی فریاد زد:
-هاگرید! دیگه خستم کردی!من دیگه نمدونم باهات چی کار کنم! حتی اون گوسفندم از من مهم تره!

هاگرید که جا خورده بود،در دریاچه ی تخمه ایش به سمت ماکسیم چرخید و گفت:
-شنگولو میگی؟ عزیزم شنگول بزغالس گوسفند نیست که...ولی اخه مگه من چی کار کردم؟ اها! نکنه تخمه میخوای؟

ماکسیم که به قرمزی قطار هاگواتز شده بود، داد زد:
-تخمه؟! تخمه میخوام؟!...اصلا میفهمی چی میگم؟ ..اگر میدونستم تو چجور آدمی هستی هیچ وقت خواستگار دکترمو رد نمیکردم...

-تو که خواستگار دکتر نداشتی...مگر من اولیش نبودم؟ مامانت خودش بهم گفت...

-هیچم اینطور نیست...به جای اینکه یکم به خودتو هیکل ات برسی، خونه رو کردی طویله و گوسفند میچرونی!

هاگرید که روی گوش های شنگلول را گرفته بود ،گفت:
-نگو بچم دلش میشکنه! ببین چه نازه! قیافه اش شبیه توعه واسه همین گرفتمش!

- به من میگی گوسفند؟ حالا که اینطوری شد، پاشو برو بیرون! اون بچت هم از جلو چشمام دور کن!

هاگرید که تازه متوجه وخامت اوضاع شده بود، از جایش بلند شد و شنگول را زیر بغلش زد و گفت:
-اصلا شنگولو یکم میبرم بیرون ، خوبه عزیزم؟ قربون نردبونم برم!

تمام شد. هاگرید با این جمله ضامن انفجار ماکسیم را کشیده بود.
ماکسیم در حالی که سمتش حمله میکرد،گفت:
- به من گفتی نردبون؟!...میدونی که چقدر تو مهدکودک با این کلمه اذیتم کردن و بازم بهم گفتی؟نگفتم نمیخوام خاطرات مهدکودک کوتوله ها برام زنده بشه؟

هاگرید میخواست چیزی بگوید ولی ماکسیم یقه اش را گرفت و اوو شنگول را از همان سوراخی که خودش ایجاد کرده بود به بیرون پرتاپ کرد.

هاگرید که روی یکی از درخت های کاج فرود آمده بود، در حالی که سعی میکرد نیفتد فریاد زد:
-عزیزم! من..من یادم نبود! ببین تو که نمیتونی منو از خونه ام بندازی بیرون! اخه الان کجا برم؟

ماکسیم سرش را از سوراخ بیرون آورد و داد زد:
- اولا که این خونه رو به عنوان مهریه ام برمیدارم وبعدش به من چه؟ برو پیش همون دوست جونت که ازش گوسفند خریدی!


املاک ونیتی

هزاران سر بی پیکر روی زمین خانه بالا و پایین میپریدند. همه شاد بودند و لبخند میزدند وهورا میکشیدند. روی بروی آنها اما و دامبلدور روی مبلی ایستاده بودند.

دامبلدور صدایش را صاف کرد و گفت:
- از همه ی سرهایی که به این مراسم باشکوه اومدن تشکر میکنم....ما اینجاییم که جایزه بزرگترین کلاهبردار همه دوران ها رو به اما ونیتی تقدیم کنیم...از تام عزیز خواهش میکنم که جایزه رو بیاره....

سرها فریاد کشیدند و اما هم ار روی مبل برایشان دست تکان داد.ناگهان ولدمورت که لباسی کاملا مشابه دامبلدور پوشیده بود با یک کاپ بزرگ طلایی کنار آنها روی مبل ظاهر شد.

اما با تعجب پرسید:
- عه چه ست ام کردین!شما دشمن نبودین احیانا؟

ولدمورت دستش را روی شانه دامبلدور انداخت و گفت:
-پشت سرمون حرف میزنن نامردا....اصلا منو آلبوس یه طرف...همه دنیا یه طرف...

دامبلدور لبخند زنان گفت:
- سلطانی حاجی....ابروی نداشته ام به مرلین....

بعد کاپ را از ولدومورت گرفت و به سمت اما دراز کرد. اما هم دستش را دراز کرد ولی نتوانست کاپ را بگیرد. انگار هرچه جلوتر میرفت، از آنها دورتر میشد. احساس کرد چیزی به دور پایش میپیچد و بعد....

چشمانش را باز کرد.سرش محکم به زمین خورده بود و درد میکرد و صدای وقفه در زدن کسی به گوش میرسید. با بیحالی نشست و پتو را که دور پایش پیچیده بود باز کرد.

بعد بلند شد و در حالی که به سمت در میرفت، گفت:
-خب بابا! اومدم! مگه هیپوگریف آوردی اینجوری در میزنی؟....حداقل میذاشتی جایزه مو بگیرم بعد بیدارم کنی...

پشت در هاگرید با چشم های گریان و بزغاله ایی در بغل ایستاده بود. اما آهی کشید و گفت:
- ما یه نوشیدنی کره ایی خوردیمو و یه بزغاله ایی به تو فروختیم! دست از سرم بردار جان خودت! گفتم که جفتش رو ندارم خب؟ دفعه قبلم گفتم بهت بزغاله هنوز فلس نداره، اصلا جفت گیری نمیکنه تو این سن!بعدشم...

هاگرید با صدایی که از گریه گرفته بود وسط حرفش پرید:
-برای اون نیومدم!...زنم از خونه انداختتم بیرون! گفت برو پیش دوستت!

بعد اما را مانند پری کنار زد و وارد خانه شد.مغز اما با جمله" من هنوز خوابم، خودت یه کاریش کن!" او را تنها گذاشت و اما وحشت زده پرسید:
-کدوم دوستت؟ منو میگی؟ من دوستت نیستم! رابطه ما کاریه! برو بیرون!

هاگرید روی یکی از مبل ها نشست و پایه های مبل از وزن او شانه خالی کردند و خم شدند.
- جایی رو ندارم برم!اصلا تقصیر توعه! به خاطر بع بع های شنگول نرفتم به دامبلدور بگم...

-تقصیر منه؟ به من چه؟ اصلا بری به دامبلدور بگی پای خودت گیره! میدونی که این بزغاله های خزنده ن دیگه؟

هاگرید آب دماغش را بالا کشید و شنگول را رها کرد و گفت:
- چون اگه جفتشو بهم میدادی براشون یه طویله میساختم و لازم نبود تو خونه باشن که ماکسی ناراحت بشه....بعدشم من آب سرم گذشته....دامبلدور بفهمه چی کار میکنه؟ میندازتم بیرون ؟ من همین الانشم ...

هاگرید نتوانست جمله اش را تمام کند و به گریه افتاد.اما با اینکه از دلایل غیرمنطقی او تعجب کرده بود، با دیدن گریه او به اندازه سر موی گرگینه ایی دلش برایش سوخت.

بنابراین جلو رفت و با لحن آرامی گفت:
- خب حالا....میشه اینقدر تو خونه من بارون نریزی؟...حالا زنت پشیمون میشه و چند روز دیگه برمیگردی...فعلا میتونی اینجا بمونی...

هاگرید رومیزی کنارش را کشید و فینی کرد و با لبخند احمقانه ایی به اما نگاه کرد و سرش را تکان داد. در همان لحظه مغز اما که تازه بیدار شده بود و داشت قهوه صبحانه اش را مزه مزه میکرد فریاد کشید:
- یه چرت زدما! چی کار کردی احمق؟ این بدبختمون میکنه!...قراره به اندازه یورتمه رفتن یه سنتور رو بدنت، حالت گرفته شه....

چند روز بعد، مشخص شد مغز اما کاملا درست حدس زده بود. هاگرید در طی یک هفته خانه اما را به پناهگاه حیوانات تبدیل کرده بود. در هر جایی یا تخم حیوانی یا لانه او به چشم میخورد.آنها مدام یا با هم جفت گیری یا دعوا میکردند و اما در هیچ جا آرامش نداشت.
البته خود هاگرید از همه آنها بدتر بود. او بدون اجازه اما، هرچیزی که قابل خوردن بود، ازجمله کتاب ها، لباس های اما و حتی تابلوهای نقاشی گرانبهای او را نیز به خورد حیوانات داده بود. بقیه وسایل غیر قابل خوردن هم یا در اثر استفاده هاگرید و یا در اثر سهل انگاری او شکسته و خورد شده بود. بدتر از همه اینکه هیچ خبری از ماکسیم نبود و به نظر نمیرسید او برنامه ایی برای برگرداندن هاگرید داشته باشد. این وضع از یورتمه رفتن سنتور ها هم وحشتناک تر بود.

اما درخانه را با شدت باز کرد و با عصانیت به سمت هاگرید رفت و گفت:
- ببین من خسته شدم! چقدر از دستشویی همسایه استفاده کنم! این اژدهای تو کاسه توالتو همین الان میندازی بیرون!

هاگرید که داشت تیغ های یک جوجه تیغی بالدار را با برس اما شانه میزد جواب داد:
- اخه اونجا رو خیلی دوست داره!...اسمشو گذاشتم مسترابی!

-مسترابی و کوفت! دیونم کردی!!تو نمیخوای برگردی پیش زنت؟

- ماکسی که منو نمیخواد کجا برگردم!اون همش عاشق چیزای روسی عه....

ناگهان مغز اما مشت اش را بالا برد و گفت:
- همینو بچسب !این ماکسیم شوهر بگیر نیست! خودت باید این کلاغو جای ققنوس بهش قالب کنی!

اما که از پیشنهاد مغزش خوشحال شده بود فریاد زد:
- درسته! تو باید روبیستازیا بشی!

-چی چی؟

- مثل آنستازیا دیگه! همون پرنسس روسی....هیچی ولش کن! خودم بهت یاد میدم!

تبدیل هاگرید به شاهزاده روسی، مانند تبدیل نویل به هرمیون بود. همان قدر سختو همان قدر پیچیده. اما اول با دادن باج نگه داری، یک بچه پاگنده در یخچال توانسته بود هاگرید را راضی کند که موها و ریشش را کاملا کوتاه کند.ولی وضعیت بدتر شده بود و شکم گنده هاگرید بیشتر به چشم میآمد. ولی اما تسلیم نمیشد.
هاگرید که کمی سرخ شده بود، ناله کرد:
-تورور خدا اینو دربیار! دارم خفه میشم! اصلا شکمم خیلیم خوبه!

اما که داشت شکم بندی را که از بانوی چاق دزدیده بود به سختی روی شکم هاگرید میبست گفت:
- حرف نزن! نمیبینی دستام دارن کنده میشن! بده تو این لامصبو...

- دیگه نمیتونم! اصلا نمیخوام پرنس بشم!

-خفه شو! یک کلمه دیگه حرف بزنی اون ماهی سخن گو تو آکواریمو واسه شام کباب میکنم!

تهدید کارساز بود و بلاخره شکم بند بسته شد. مرحله بعدی یاد دادن چند جمله خارجی به هاگرید بود.
-بگو گوتن مورگن! یعنی صبح به خیر!

- چیزه...این روش نوشته زبان آلمانی! مگه قرار نبود روسی بشم؟

اما با عصبانیت لگدی به هاگرید زد و گفت:
-خودم میدونم احمق! اون توله اسبات کتاب روسی مو خوردن ! همینو داریم! چی شد پس؟ گوووتن مورگن!

اما چند روز پشت سر هم عبارات آلمانی را برای هاگرید تکرار کرد تا آنها را حفظ شود. البته تهدید های مکرر به نیمرو کردن تخم اژدها از هر روش یادگیری موثرتر بود.
فقط یک مرجله مانده بود.
هاگرید دست و پا میزد و اما محکم سرش را گرفته بود تا نیافتد و همزمان گفت:
-کم تکون بخور! دو تا فلسه دیگه! میذارم تو چشم ات و تموم!

-کور میشم!

-نمیشی! باید چشمات آبی باشه! این موش خرماییت تمام سکه هامو خورده امکاناتمون همینه!

در نهایت اما موفق شده بود. از آن موجود ریش و پشم دار، یک شاهزاده روسی ساخته بود. البته اگر شکمی که روی شکم بند بیرون زده بود و چشم هایی که مانند چشم مار شده بود را نادیده میگرفت. در آخر هفته دوم بعد ازورود هاگرید، اما 15 جن خانگی را استخدام کرده بود تا خانه را تمییز کنند و حیوانات را در اتاق های طبقه بالا جا بدهد.
جز مسترابی که کسی نتوانسته بود او را از دستشویی بیرون بیاورد، همه حیوانات جابه جا شده بودند. البته یک جن هم توسط بچه گرگینه ایی خورده شده بود،که آن مساله هم اما با دادن یکی از مگس های آواز خوان هاگرید به باقی جن ها حل کرده بود.

هاگرید با لباسی که اما به زور تن او کرده بود، دم در همراه اما ایستاده بود. اما گفت:
- خب برای آخرین بار مرور میکنیم! تو روبستازیا هستی که از روسیه اومدی که فقط ماکسیمو ببینی! از بچگی عاشق اش بودی! الان کشتی گیرم هستی! آلمانی هم حرف میزنی! منم فقط یه واسطه ام که اونو دعوت کردم که تو بتونی ببینیش، حله؟

هاگرید که نگران بود گفت:
- اگه بفهمه چی؟ نمیدونم...

اما نتوانست جوابی بدهد، چون در هام لحظه زنگ در زده شد. اما در را به روی ماکسیم باز کرد و درست طبق نقشه هاگرید بلافاصله جلو آمد و دست او را بوسید.
-گوتن مورگن مادام! من روبستازیا هستم! عاشق شما!

ماکسیم که جا خورده بود سرخ شد و جواب داد:
-بله شاهزاده روسی.....خانم ونیتی تو نامه اش بهم گفته بود....خیلی از دیدنتون خوشبختم....

هر سه آنها به پذیرایی رفتند و مشغول صحبت شدند.
ماکسیم با عشوه گفت:
-شما از روسیه به خاطر من اومدین؟ او خدای من! هوا اونجا خیلی سرده نه؟

هاگرید که جو زده شده بود جواب داد:
- فقط به خاطر شما !نه الان که تابستونه گرمه که!

اما سریعا حرف او را تصحیح کرد:
- منظورش اینکه از عشق آتشین شما گرم شده!

ماکسیم ریز خندید و گفت:
-اوو خدای من چقدر شما بامزه این!

همه چیز داشت خوب پیش میرفت. ماکسیم به چیزی شک نکرده بود. وقت قسمت مهم ماجرا بود. اما به آشپز خانه رفت و تاجی که او و هاگرید با استفاده از اسمارتیز رنگی چسبانه شده به کاغذ درست کرده بودند با خودش به پذیرایی آورد.

با اشاره به هاگرید او جلو آمد و در حالی که زانو میزد تاج را به سمت ماکسیم گرفت:
- این برای شماست بانو! ملکه من میشوید!گوتن مورگن؟

-او خدای من! من....من...نمیدونم!

اما که دیگر تحمل نداشت او را تشویق کرد:
- قبول کنین دیگه! مگه چند تا شاهزاده به آدم پیشنهاد میدن؟

- اخه من ازدواج کردم یعنی... البته الان دیگه تمومه....اخه...

- خودتون میگین تمومه دیگه نه؟ قبولش کنین!

ماکسیم بلاخره تاج را گرفت و روی سرش گذاشت ولی با تعجب گفت:
- این خیلی سبک نیست؟

هاگرید با ذوق گفت:
- من مخصوصا گفتم برای شما بسازن که اذیت نشین! راستش من...

هاگرید ناگهان خشک اش زد و با حرکت چشم به تاج اشاره کرد.تاج مشکلی نداشت ولی بالاتر از ان بزغاله خزنه هاگرید داشت از دیوار به سمت پایین میخزید و درحالی که دهانش را باز کرده بود به تاج چشم دوخته بود. هاگرید و اما از جا پریدند. هاگرید به طرف ماکسیم حمله کرد که بزغاله را بگیرد و خودش را روی او انداخت.

ماکسیم که انظار این حرکت را نداشت گفت:
- دارین چی کار میکنین روبستازیا؟ من...

اما هاگرید که مشغول گرفتن بزغاله بود به او توجهی نداشت. ماکسیم که در حال له شدن بود ضربه محکمی به شکم هاگرید زد و او را به عقب هل داد. ناگهان اما صدای پاره شدن چیزی را شنید. قبل از اینکه فکر کند ثدای چیست، شکم بند هاگرید که در اثر ضربه ماکسیم شل شده بود با صدای مهیبی از جا در رفت وبا برخورد با تاج ماکسیم آن را روی زمین انداخت. شکم هاگرید که از بند اسارت رها شده بود، از لباسش نیز بیرون زده بود.

بعد از چند لحظه ماکسیم سکوت را شکست:
-وایسا ببینم! از این شکم فقط یه دونه تو دنیا هست....هاگرید؟؟؟




ویرایش شده توسط اما ونیتی در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۶ ۰:۳۷:۰۶


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰:۳۷ دوشنبه ۱ دی ۱۳۹۹
#9
اما ونیتی vs تام جاگسن

اما جلوی آینه ایستاد و به عنوان آخرین مرحله سنجاق سر رنگی که دیروز خریده بود به موهایش زد. بعد کتاب " چگونه محبوب ترین ارشد بودم؟ چگونه دل ها را بردم؟" نوشته پرسی ویزلی را از روی تختش بر داشت و دوباره به جلوی آینه برگشت. کتاب را ورق زد و به نکاتی که زیر آنها خط کشیده بود نگاه کرد.

-" خب...لباس و ردا...موهای مرتب...سنجاق سر... آبنبات خوشبو کننده ...و تمام!"

به تصویر خودش در آینه لبخند زد. برای اجرای نقشه آماده بود. از خوابگاه گریفیندور بیرون آمد و به سمت اتاق پرفسور مانک به راه افتاد. وقتی به اتاق پرفسور رسید، ایستاد و سعی کرد لبخند اطمینان بخشی بزند. پرفسور مانک، تازه به هاگوارتز آمده بود و شایعه ها میگفتند آدم حواس پرتی است. پس جای نگرانی نبود.

اما در زد و بعد از شنیدن صدای پرفسور وارد اتاق شد. پرفسور مانک با پوست تیره هندی و یک خال قرمز وسط ابروهایش، پشت میزش ایستاده بود و درحالی که به کتابی نگاه میکرد، دستهایش را با ریتم عجیبی به پهلوهایش میکشید و بعد میچرخید. صدای موسیقی شاد ضعیفی به گوش میرسید که مدام جملات "حالا ، یک، دو سه چهار....بعد به این ور...یک دو.." را تکرار میکرد.

بعد از چند ثانیه، پرفسور سرش را بلند کرد و گفت:
- معذرت میخوام عزیزم.. فردا قراره به شکار یه پاگنده نر بریم و هیچی مثل حرکات موزون توجه شونو جلب نمیکنه ...خب برای زمان برگردان اومدی؟ ثبت نام کرده بودی؟ اسمت چیه؟

-بله . من ریچل ویزلی ام و مدارکمم آوردم.

با شنیدن این حرف پرفسور مانک میزش را دور زد و کتاب را بست و صدای موسیقی قطع شد. او به طرف ویترین شیشه ایی بزرگی رفت که در آن حدود صد ساعت دستی گرد به چشم میخورد.
در حالی که در ویترین را باز میکرد گفت:
-از وقتی که دامبلدور رو راضی کردم که از این زمان برگرانا استفاده کنیم،خیلی از بچه ها پیشرفت کردن...البته هنوز هم مشکل ریختن پشم گرگینه ها رو داریم که فعلا اونم چند نفرو فرستادیم پشمای گمشده رو برگردونن .... خب مدارکتو بده و از بین این ساعت های ردیف آخر یکی رو بردار.صورتی جیغ دخترونه هم داره ...

اما در حالی که مدارک جعلی با نام ریچل ویزلی را یکی یکی از کیفش در میاورد ،گفت:
- کپی کف پام، کارت عضویت گیاهان دریایی، امضای دو شاهد، امضای جن جونگی مون ،گواهی خوردن هویچ ،گواهی عدم خیس کردن دمپایی دستشویی و....اینهاش، امضای دختر کوچیکه همسایه مون!

بعد مدارک را به دست پرفسور داد و به سمت ویترین رفت. او هیچ علاقه ایی به ساعت های کوچک ردیف آخر نداشت. او بزرگترین ساعت را میخواست. ساعتی که علاوه بر دستکاری زمان، مکان را هم تنظیم میکرد. یک ابر ساعت، که در واقع کنترل کننده بقیه ساعت ها بود.میتوانست آن را به قیمت بسیار بالایی در بازار سیاه بفروشد. مطمعن شد که حواس پرفسور به مدارک گرم شده است و بعد ساعت را زیر ردایش جا داد و به سمت در اتاق چرخید.

- خب پرفسور من دیگه میرم!
- یه لحظه صبر کن... من اسمتو تو ثبت نام کننده ها ندارم...گفتی سال چندی؟

اما زیر لب لعنتی فرستاد، قرار بود " اریک جعلی" اسم او به طریقی به لیست ثبت نام اضافه کند.

- ببخشید پرفسور! ولی من دیرم شده و باید برم!

بعد سعی کرد غیب شود.چشمانش را بست و به غده غیب دان ش فکر کرد و بعد کتابخانه خانه اش را تصور کرد. ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد. چشمانش را باز کرد و جمله " شما به غیب شدن دسترسی ندارید! به پیوند ها منتقل میشوید!" را که در هوا معلق بود جلویش دید. دستش را به سرعت در جیبش نکرد ولی آنجا نبود. شکن جیبی اش را فراموش کرده بود.

صدای پرفسور را از پشت سرش شنید:
- خب ما به اینجاهاش هم فکر کرده بودیم،حالا اون ساعتی که زیر ردات قایم کردی رو برگردون ....هی! کجا فرار میکنی؟

اما به سرعت از اتاق بیرون آمد و به طرف حیاط قلعه دویید. آنجا میتوانست غیب شود. درست همان لحظه که به پشت سرش نگاه کرد که ببیند پرفسور به دنبالش آمده یا نه، ناگهان در چیز نرم و سفیدی فرو رفت. خیلی فرو رفت و نزدیک بود غرق شود که کسی او را بیرون کشید.

-سلام فرزندم! جایی میرفتی با این عجله؟

نیم ساعت بعد، رختشورخانه هاگوارتز

در تالار رختشورخانه ، فضا مرطوب و تاریک بود و صدای شستن چیزی به گوش میرسید. دامبلدور روی کپه لباس چرک ها نشسته بود و روی تشت کوچکی خم شده بود. درون تشت تقریبا چیزی جز مقداری آب کف آلود نبود. البته تقریبا، چون اما که به اندازه یک لنگه زخم هری کوچک شده بود داشت به سختی در آن شنا میکرد.

اما که از دست و پا زدن خسته شده بود، با صدای ریزی گفت:
-میشه دوباره بزرگم کنی پرفسور؟ چوبدستیمم که گرفتی! باشه ...باشه.....من معذرت میخوام!خوبه؟ ساعتم که پس دادم!

دامبلدورآبنباتی از جیبش درآورد و آن را در دهانش گذاشت و گفت:
- نه فرزندم! حالا که اونجایی یکم روحتم دربیار بشور شاید یکم پاک بشی!
-نمیشه! روحمو آپدیت کردم!الان فقط وقتی با رمز دوم چوبدستی ام درمیاد! اونم که گرفتی ...نمیخوای منم با عشق به سمت روشنایی ببری؟ خودت همیشه اینا رو نمیگفتی؟

دامبلدور در حالی که کمی نزدیکتر شده بود و با دقت اما را نگاه میکرد، جواب داد:
- میگفتم ولی فعلا جرونا اومده، روشنایی محدودیت عبور گذاشته! عشقم هم الکل زدم فعلا خشک نشده....میگم فرزندم تو یکم داری سفید میشی! فک کنم کف تراپی داره جواب میده!

اما وحشت زده لبه حبابی را گرفت و در حالی که سعی میکرد از آن بالا برود گفت:
-چی؟ دارم سفید میشم؟ نکنه این بوی تند مال وایتکسه؟ اصلا چرا اینجاییم؟ نکنه میخوای سرمو زیر کف کنی؟

-فرزندم! من یکم از بطری تمییز کننده کریچر برداشتم! همین... البته اگر وایتکسم باشه یکم دست و پات ذوب میشه، نگران نباش دست و پای خرس عروسکی هری رو میچسبونم بهت...

- یا مرلین! پرفسور! خیلی تو خانه ریدل ها گشتی! ولدمورت زده شدی!
دامبلدور خندید و گفت:
-شوخی کردم بابا! آوردمت اینجا چون یه کار مهم و سری باهات دارم! حتی دفترم هم برای این کار امن نیست! تو باید یه چیزی رو برام پیدا کنی!

اما سعی کرد با تکان حبابی که روی آن نشسته بود به لبه تشت نزدیک شود و گفت:
- چی؟ و چرا باید اینکارو برات بکنم؟

-یه لنگه جوراب رو برام باید پیدا کنی! لنگه جوراب خوش شانسیم و البته چوبدستیت هم پیشم میمونه!

-بدون چوبدستیم که هیچ جا نمیتونم برم!بعد واسه یه لنگه جوراب؟ خب یه نو بخر پرفسور! اصلا کجا باید برم؟

-اولا اون یه لنگه جوراب برام خیلی خاصه! روز شکست گریندل والد پوشیده بودمش و الان گم شده .... اگر اونو بپوشم بلاخره میتونم تام رو شکست بدم...بدون جورابم اعتماد به نفس ندارم.... و باید بری خانه گریمولد و چندین سال قبل!
-جان؟ یعنی میخوای برم گذشته؟ تو محفل مگه کم آدم دارین؟ یکی از اونا رو بفرست! اصلا چه اطمینانی به من داری؟

دامبلدور آبنباتی دیگری را در دهانش گذاشت و جواب داد:
-نمیشه! اونا ممکنه تو گذشته دست ببرن! حتی با نیت خیر! تو اینکارو نمیکنی چون سودی برات نداره... و به خاطر چوبدستیت هم شده برمیگردی!....البته قبلا یه چند تا ویزلی قربانی کردیم،متاسفانه هنوز برنگشتن...
اما که از بوی کف سردرد گرفته بود، فریاد زد:
-هنوز برنگشتن!؟ من هیچ جا نمیرم! منو بیار بیرون!

دامبلدور از جایش بلند شد و بدون توجه به حرف اما گفت:
- باشه!...راستی بد نیست یه مدتی کوچولو بمونی...میدمت به هاگرید که یه مدت جاسویچی کلید هاگواتز باشی....

اما نمیخواست جاسویچی باشد و به طور اتفاقی در جیب هاگرید له شود. علاوه بر آن مجموعه حیوانات دست آموز هاگرید از هر سفر در زمانی ترسناکتر بود.

اما آهی کشید:
-میرم!...فقط میشه اول منو بزرگ کنی؟

دامبلدور با خوشحالی به اما نزدیک شد و او را از تشت بیرون کشید و روی زمین خیس گذاشت. بعد معجون بزرگ کننده را از ریشش بیرون کشید و به او داد.
بعد از اینکه اما به اندازه واقعی برگشت، همان ساعتی که اما دزدیده بود را از ردایش بیرون آورد و گفت:
-با این ابر ساعت برو! برات زمان و مکانشو تنظیم کردم! فقط کافیه دکمشو بزنی...و جورابم هم خال خالی قرمز وسفیدو با یه عکس کیتی روشه! کافیه تو گریملود بری توی اتاقم! اون روز مطمعنم جفتشون رو تختم بود...
-باشه....هی داری کجا میری؟ اگه اتفاقی افتاد چی کار کنم؟ چجوری تنظیمش کنم برگردم؟

دامبلدور که داشت از تالار خارج میشد برگشت و گفت:
-دو نفر دیگم تو تشت گذاشتم خیس بخورن که اگر برنگشتی اونا رو بفرستم! نگران نباش خود ساعت بعد ازیک ساعت به زمان حال برت میگردونه! البته اگر هنوز زنده باشی ....اگر برگشتی چوب دستی تو بهت پس میدم...

اما با قیافه متعجب رفتن دامبلدور را نگاه کرد.چاره ایی نبود. از روی زمین خیس بلند شد. خودش را به مرلین سپرد و تنها دکمه کنار ساعت را زد.
ناگهان همه چیز سفید شد. احساس کرد مثل آدامسی که جویده میشود، کش می آید و فشرده میشود. جای معده و مغزش عوض شد. دیگر دهان نداشت و به جایش گوش سومی داشت. پاهایش هم تغییر کرده بود و حالا سم داشت. اما که ترسیده بود و امیدی به زنده ماندن نداشت ، چشمهایش را محکم بست.
چند لحظه بعد احساس کرد روی جسم محکمی نشسته است و بوی بدی به مشامش میرسد. بدون آنکه چشم هایش را باز کند به صورت و بدنش دست زد. همه چیز سرجای خودش برگشته بود. آهی از سر آسودگی کشید و چشمانش را باز کرد.

در یک دستشویی کوچک بود و روی توالت فرنگی نشسته بود. موفق شده بود؟ اینجا خانه شماره 12 گریمولد بود؟

در حالی که سعی میکرد بی صدا باشد ، در دستشویی را باز کرد و به بیرون سرک کشید. یک حال پذیرایی با وسایل قدیمی آنجا بود ولی کسی در آن نبود. به آرامی از دستشویی بیرون آمد ولی صدای فریادی او را از جا پراند و اما پشت نزدیک ترین مبل پناه گرفت. دو نفر وارد پذیرایی شده بودند.

زن مو قرمز جوانی که عصبانی به نظر میرسید گفت:
-آرتور! الان این تلویزیون مشنگی رو چرا با خودت آوردی؟ خوب فردا تکرار اوشین رو ببین! ببین چقدر برای جلسه دیر کردیم؟

مرد جوانی که همراهش بود و جعبه ایی را زیر بغلش زده بود جواب داد:
-نمیتونم تا فردا صبر کنم مالی! میخوام ببینم اون دختر بیچاره بلاخره چی کار میکنه...اینقدر بدبخته که نمیتونه درست راه بره ...بعدشم این جلسه الکیه! هر دومون میدونیم میخوان سیریوس رو رازدار کنن!

-اون دختره به خاطر لباس ژاپنی اش اونجوری راه ...ولش کن! بعد این جریانا میخوابونمت کمپ این عشق به مشنگا رو ترک کنی! دیره بریم!
بعد هم دست آرتور را کشید و با هم از سمت دیگر پذیرایی خارج شدند. اما در دلش مرلین را شکر کرد که او را ندیده بودند. فقط کافی بود بدون جلب توجه اتاق دامبلدور را پیدا کند. میخواست از جایش بلند شود که جن جانگی را دید که در گوشه پذیرایی به او خیره شده است. در کنار جن دکمه بزرگ قرمزی روی دیوار قرار داشت.

اما با صدای آهسته گفت:
-عه سلام...تو باید کریچر باشی! ببین من ...من...

دست کریچکر در حالی که به او خیره شده بود بالا آمد و به سمت دکمه قرمز رفت.
اما وحشت زده وهیس هیس کنان گفت:
- نه! نه! پسر خوب! اون کارو نکن! من دوستم...یعنی محفلی ام! ببین بهت شیشه پاک کن بدم...
تلاش اما بی فایده بود.کریچر دکمه قرمز را فشار داد و دو ثانیه بعد ده محفلی در پذیرایی جمع شده بودند و چوبدستی هایشان را به سمتش نشانه رفته بودند.اما فرصت فرار نداشت و علاوه بر آن نمی دانست اصلا باید به کجا فرار کند. چند نفر از محفلی ها را میشناخت، شاید میتوانست کاری کند.

سعی کرد لبخند بزند و گفت:
- ببینین من حتی چوبدستیم ندارم و...

لوپین حرفش را قطع کرد:
- صبر کن ،هنوز یه نفرمون مونده!

-آرتور! محض رضای مرلین! چرا داری عقب جلو میشی؟
- شخصیت بازیم تو آتاری قبل نبرد این طوریه! یعنی ژست حمله خفن دارم
- حیف که بچه ها به پدرشون احتیاج دارن وگرنه...

صدای دویدن کسی آمد و مالی حرفش را قطع کرد.اما آبرفورث ،برادر دامبلدور را دید که به محفلی ها پیوست و چوبدستی اش را در آورد.
جیمز پاتر گفت:
-حالا حتما باید پیژامه تو عوض میکردی ؟ خوشگل بود که...ماه و ستاره داشت...
- باید وجه مون رو جلو مرگخورا حفظ کنیم! نمیخوام برام حرف دربیارن...خب این بچه رو ببریم آشپزخونه تا در نبود داداشم به سمت روشنایی هدایتش کنم!

چند دقیقه بعد اما پشت میز آشپزخانه نشسته بود و محفلی ها دورش حلقه زده بودند. تلویزیون مشنگی آرتور روشن بود و داشت زمان دادن کپن نفت را شرح میداد.

آبرفورث پرسید:
- خب...بگو چرا با این سن کم مرگخوار شدی؟ اصلا هم نترس ! من میدونم تام مغز همتونو شستشو داده...قشنگ بو وایتکس میدی...

- من که مرگخوار نیستم! اشتباه گرفتین! تازه اونی که کف تراپی ام کرده داداش پشمکی خودت بوده!

- خب اگه مرگخوار نیستی اینجا چی کار میکنی؟

زمان داشت میگذشت و اما نمیدانست چقدر وقت دارد که به اتاق دامبلدور برود و لنگه جوراب را بردارد. چوبدستی هم نداشت که از خودش دفاع کند. باید جوری از دست محفلی ها فرار میکرد. همه منتظر جواب اما بودند، و تنها صدای تلویزیون به گوش میرسید.

-ماجراهای پسر شجاع و پدر پسر شجاع، این جمعه....
فکری به ذهن اما رسید، بنابراین فریاد زد:
- اومدم دنبال پدرم!
- پدرت کیه ؟

اما به نزدیک ترین مرد پشت میز اشاره کرد و گفت:
- اینه!سلام بابا!

جیمز پاتر با تعجب پرسید:
-سیریوس؟ اینجا چه خبره؟

سیریوس اخمی کرد و جواب داد:
- دروغ میگه! این وصله های ناموسی به من نمیچسبه! ما فقط خواهران راه تاریک رو با فاصله شرعی میاریم تو روشنایی!

اما سعی کرد، اطلاعاتی که در گذشته جسته و گریخته شنیده بود به یاد بیاورد:
-نه راست میگم! تو دوست صمیمی جیمز پاتری! و یه برادر داری به اسم ریگولوس...و...یه موتورم داری! پدر خونده بچه شونم هستی! اصلا رمز درم خودت بهم دادی بابا!

همه نگاه ها از اما برداشته شد و با تاسف به سیریوس دوخته شد.

جیمز گفت:
- فقط افراد این اتاق میدونن تو پدر خونده هری هستی! ازت انتظار نداشتم ! تو داعاشی من بودی! راست میگن که ازگرگینه نترس که گاز میگیرد، از ان بترس که به سگ سیاه تبدیل میشود!

لوپین اعتراض کرد:
- من الان اینجا دارم چیپس و ماستمو میخورم چرا باید تو مثل باشم؟ سیرویس یواشکی زن گرفته به من چه؟

سیرویوس که عصبانی شده بود از جایش بلند شد و گفت:
-زن چی؟ من نمیدونم اینا رو از کجا میدونه ولی داره دروغ میگه!

ابرفورث دستش را به طرف سیریوس تکان داد و گفت:
- بشین بابا! کار خوبی کردی، من از اولم گفتم ازدواج زودش خوبه! فقط باید بهمون میگفتی...من میخواستم خودم برات برم خواستگاری...چقدر مهریه کردی حالا؟

قبل از اینکه سیریوس جواب دهد، مالی ذوق زده از اما پرسید:
-مامانت کجاست؟ چرا تنها اومدی؟ اسمت چیه برات پلیور ببافم؟

اما با حالت ناراحت ساختگی گفت:
- پیش شیش تا بچه دیگه! من اومدم خرجی مونو بگیرم....مامان گفت به یاد دورانی که با موتورت در مدرسه شون تک چرخ میزدی بیای خونه و خرجی مونو بدی! ...میگم من میتونم برم دستشویی؟

-نخیرم تو هیچ جا نمیری! کی تو رو فرستاده؟....مامانت کیه اصلا؟

لیلی که تا آن زمان ساکت بود گفت:
-میگه مامانش فرستادتش! هفت تا بچه رو ول کردی به امون مرلین؟ پس وقتایی که نبودی میرفتی پیش زنت و به ما میگفتی رفتم مرگخوارگیری ....ما رو بگو میخواستیم تو رو راز دار خودمون کنیم! ...من میگم چرا به جای جارو موتور خریدیا...
-بابا من پیک پیتذایی سنتورا بودم! قرار بود جذب محفل شون کنم ولی جذب نشدن لامصبا...

آرتور با ناراحتی گفت:
- اینا رو ول کن....رکورد بچه داری مال خودم بود! نامرد!

سیریوس که کلافه شده بود، دستهایش را روی سرش گذاشت و گفت:
- میگم من زن ندارم! چرا باور نمی کنین؟ من اصلا از بچه بدم میاد!

ابرفورث در حالی که یک آبنبات لیمویی به اما میداد گفت:
- اینو بگیر برو تو حیاط بازی کن! ما و بابات باید یکم حرف بزنیم...

اما از فرصت استفاده کرد و قبل از اینکه سیریوس اعتراضی بکند از آشپزخانه بیرون رفت. وقتی به پذیرایی رسید ، صدای بحث محفلی ها همچنان به گوش میرسید.باید عجله میکرد. فقط کافی بود اتاق دامبلدور را پیدا کند و....
ناگهان صدای تیک تیک ساعت را از جیببش شنید.ساعت را بیرون آورد. ساعت میلرزید و صدا میداد.
-نه نه....نگو که....

صدای جیمز را شنید که بلند گفت:
- بسه سیرویس! ما دیگه نمیخواییم راز دارمون باشی! جدا باید چند واحد تنظیم خانواده بگذرونی...

بقیه جمله را نشنید. چون همه چیز دوباره سفید شد و او دوباره کش آمد و فشرده شد. چند لحظه بعد در کوچه دیاگون بود.شب بود و نور مغازه ها کوچه را روشن کرده بود.ساعت را جیبش گذاشت. باید برای دامبلدور یه جوراب کیتی پیدا میکرد. قرار نبود او بفهمد که اما باعث یکی از بزرگترین اتفاق های تاریخ شده است.




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷:۵۲ جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۹
#10
آموس دیگوری از مارا بر مادام ماکسیم از تفاهم داران شمشیر میکشد...







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.