از قدیم گفتن روماتیسم رو باید با روماتیسم جواب داد.
بچرخ تا بچرخیم...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
چشمان همه به دهن عرقکردهٔ نیوت دوخته شده بود که صدای زاخاریاس تمرکز فضا را شکست.
- ببخشید نیوت جان شکر میون کلامت. یه لحظه صبر کن...
نیوت که دیگه بار سنگین نگاه ملت هافلپافی رو تنهایی به دوش نمیکشید، نفس راحتی بیرون داد...
زاخاریاس چیزی در گوش تانکس زمزمه کرد. تانکس به سمت نیوت رفت و موهای فر و روشنش رو نوازش کرد.
- آخ قربون بچم برم که قهرمان هافلپاف شده... میشه یه لحظه پتوی نازتو ببینم عزیز دلم؟
نیوت که اگه میخواست متمایل شدن به تانکس رو انکار کنه، باید دروغ میگفت و دروغگو هم دشمن خداست، پتو رو از دور کمرش باز کرد. با اکراه و مِن مِن کنان دستش رو جلو آورد و پتوش رو به دستان مهربان تانکس سپرد.
- حالا!
تانکس بیمعطلی پتوی نیوت رو روی راوی نامرعی پست قبل انداخت!! راوی در حالی که جیغ میکشید خیز برداشت تا فرار کنه اما با شیرجهٔ بیرانوندی زاخاریاس مواجه شد. بام!
هردو روی زمین ولو شدن.
راوی تلاش کرد بار دیگه از تکنیک دست خدای محبوبش استفاده کنه تا تمام مشکلات حل بشه اما طوفان مشت و لگدهای زاخاریاس و تانکس شدیدتر از این حرفا بود!
_برو توی پتو! برو فلان فلان شدهٔ سخنگو برو!
- نههههه نزنننننن...
- برو حرف نزن!!!
بعد از چند دقیقه کتککاری، آجرهای دیوار تالار انگشتاشون رو با احتیاط کامل از گوشههاشون بیرون آوردن؛ صدای جیغ و داد آروم گرفته بود. زاخاریاس و تانکس موفق شده بودن.
- آهااااااای! منو بیارین بیروووون!
- ساکت باش پتو که حرف نمیزنه!
تانکس پای راستشو بالا آورد و مثل چکش روی نقطهای که به نظرش کمر پتو میرسید فرود آورد. دوباره سکوت حاکم شد؛ تانکس پتو رو برد پیش نیوت و مثل شنل دور گردنش بست. شنل_پتو در هوای بدون باد تالار تکان میخورد. نوری الههگونه از بالا به نیوت تابید و نجواهای اپرامانندی فضای راهرو را پر کرد.
- تو الان یه پتوی جادویی داری که یه راوی توش زندگی میکنه. احتمالا هر کاری که بخوای میتونی باهاش بکنی. مثلث تبدیل به مسلسل شده.
- ولی م_من پتوی خودمو میخوام؛
- واسه این بعداً یه فکری میکنیم. شاید یه راوی دیگه بیاد پتوت رو جنگیری کنه.
- و_ولی اگه کار نکرد چی!
- اون موقع خدا بزرگه.
- یعنی چی خدا بزرگه زاخاریاس؟ این حرفا رو به من نزن استرس میگیرم!!
- تو ایدهای نداری کادوالدر... حواسم نیست که رفته. هنوزم گاها اشتباهی از آقا موتوری دو گرم میگیرم.
- ا_اصن بر فرض که نقشهٔ پشتیبان داشتیم، چجوری از گریندلوالد و ولدمورت رد بشیم؟
برای چند لحظه غبار سکوت رو شونههای ملت هافلپافی نشست...
هاپکینز که به خاکی بودن لباس کاریش عادت داشت بدون توجه به فضاسازی رو به بچهها کرد
- من از کارگرام شایعاتی راجع به دامبلدور و گریندلوالد شنیدم. شایعات گرم و نرم. شاید اگه یه نامهٔ فدایت شوم به اسم گریندلوالد واسه دامبلدور بفرستیم، بیاد اینجا و حواس گلرت رو شل کنه.
- پذیرفته شد. کسی قلمپر و جوهر و کاغذ و پاکت نامه داره؟
در همین لحظه گروگان انگشتاشو توی جیب جلیقش فرو برد و یه دستمال چهار تا شده بیرون آورد. چهارتای اون رو باز کرد ولی در کمال تعجب چهار تای دیگه باقی مونده بود. چهار تای دوم رو هم باز کرد ولی بازم همون بسات بود. به همین منوال تا تای شانزدهم پیش رفت و بالاخره یک ست گرونقیمت از جوهر دان و رواننویس و کاغذ و پاکت نامه از لای دستمال قرمز پدیدار شد. البته کنار آنها یگ لیوان قهوه ی داغ، کتاب هنر معامله و... هم وجود داشت که از بحث ما خارجه.
زاخاریاس تمام وسایل روی دستمال رو قاپید و به زیر لباسش فرو کرد. در حالی که تجهیزات نامهنگاری گروگان به شکل دیوانهواری زیر لباس زاخاریاس تکان میخوردند ادامه داد.
- پس مشکل گریندلوالد حل شد...
- اگه یکی خیلی اتفاقی متوجه شده باشه که آقای گریندلوالد تحت تأثیر معجون فرمانبرداریه چی؟
- عشق اگه عشق باشه از روی هر معجونی رد میشه گرو جان. البته به غیر از معجون عشق؛ من به حل مشکل لرد تاریکی هم خوشبینم. وقتی اون بچه خوشگل گریفیندوری تونست ولدمورت رو شکست بده، ما چرا نتونیم؟ ما گورکنیم! گورکن توی طبیعت حتی با شیر هم درگیر میشه. شکار مار که برای صبحونشه.
در همین حین وسایل نامهنگاری گروگان یکی یکی از زیر لباسش بیرون آمدند. آخرینشان یک پاکت نامهٔ تر و تمیز بود که زاخاریاس با دست آن را بیرون آورد. دهن باز کرد تا ادامه بده ولی ملت هافلپافی پیشدستی کردن.
- خدایی چجوری؟ از کجا؟ با چی؟
- با تمرین. زیر لباس. با عضلات شکم.
- هان؟
-کجاشو دیدین تازه فوق لیسانسم دارن.
زاخاریاس تمام درهای تالار را باز کرد و به سمت پنجره رفت.
- گوشاتونو بگیرین.
پنجره رو باز کرد و فریاد زد.
_ هرکی این نامه رو تا یک دقیقهٔ دیگه به دامبلدور نرسونه جغده!
هنوز حرفش تمام نشده بود که کلاغ زاخاریاس در حالی که دیوارهٔ صوتی را شکسته بود نامه را قاپید و از درهای باز شده به سمت دفتر دامبلدور پرواز کرد.
در این میان فکر مقابله با لرد ولدمورت در ذهن نیوت ملغ میزد و هورمون استرس به در و دیوار آن میمالید.
- مبارزه با ولدمورت اونم بدون پشتیبانی...؟
بلافاصله تانکس کیف دستی نیوت رو برداشت. درش رو باز کرد و مرگ رو طوری توش فرو کرد که انگار نه انگار از قبل وجود داشته.
- نههه!! مامی هلگا اون تو...
- چی؟! مگه نقشهٔ پشتیبان نمیخواستی؟
- چ-چرا حالا برنامه چیه؟
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] خوابگاه مختلط هافلپاف!
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پاسخ: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







عا؟ 









و
بشن!



تا این که بالاخره باز شد.
قوانین که برای به باد تمسخر گرفتن ساخته شده گلرت جان. بذار بیایم تو دور هم یه چای پولکی بخوریم. پولکیاش اصلهها، مامی هلگا از برلینجون فرستاده. 

اهم... اهم... یامرلین... یامرلین!



S.O.S