ملت هافلپافی همچون لشگر شکست خورده و با چشمانی که به زور باز نگه داشته میشدن، راهروها رو یکی پس از دیگری طی میکنن تا به در خروجی هاگوارتز میرسن.
پاتریشیا جلوتر از همه بود و همه در انتظار بهش چشم دوخته بودن تا درو باز کنه. اما دستای پاتریشیا چند سانتیمتری دستگیره در متوقف میشه.
- امیدوارم متوجه باشید که ما همراهمون جادوآموزای زیر سال سوم داریم که نمیتونن هاگزمید برن و برای بقیه هم هاگزمید رفتن خارج از وقتش خلاف قانونه!

اینجا دو نکته بود که در پاسخ به پاتریشیا بسیار حائز اهمیت بود. اولی رو گابریل به زبون میاره.
- من اینقد خستهم که حس میکنم اگه نخوابم جون از تنم بیرون میره! اگه بحث بین مردن یا مجازات شدنه، من مجازات شدن رو ترجیح میدم. فقط بذارین زنده بمونم. من هنوز جوونم و آرزو دارم.
جعفر هم که نوبت رزرو کرده بود تا پس از غرغرهای گابریل لب به سخن بگشایه، دومین نکته رو پرتاب میکنه تو صورت پاتریشیا.
- ببین حرفت درست، ولی واقعا باید وقتی کل هاگوارتزو متر کردیم و تو دو قدمی خروج هستیم اینو بگی؟

جعفر هم راست میگفت، اونا دیگه نای برگشتنِ راهِ اومده رو نداشتن.
در نهایت هر دوی این دو دلیل باعث میشن که همون اندک هافلپافیهایی که داشت شک به دلشون میفتاد هم قانع بشن و دوباره حرکت به سمت هاگزمید از سر گرفته بشه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







چیز... ما فقط میخوایم بخوابیم، گناه داریم. 




