جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  72 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  206 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  302 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  202 خواندن  1 نظر 

پاسخ به: اگه جنسیت شخصیت های هری پاتر مخالف بود اونا چه شکلی می شدن
ارسال شده در: شنبه 17 شهریور 1403 13:51
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام به همگی! اینم از نتایج نظرسنجی:

بله: ٪۸۳ (۵ رای)
نه: ٪۱۶ (۱ رای)

بدین ترتیب مسابقه برگزار می‌شه، ولی می‌تونید همزمان با ثبت‌نام، نظراتتون درباره‌ی متیوی گریان رو هم بنویسید. مهلت ثبت‌نام تا ساعت ۱۳:۵۰ دقیقه‌ی روز ۱ مهر خواهد بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1403 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
کوچه‌ی دیاگون، شلوغ و پرسروصدا بود. صدای قدم‌های جادوگران و ساحره‌هایی که می‌خواستند چیزی بخرند، در کوچه می‌پیچید. ساحره‌ای با ردای سیاه در غرفه‌اش ایستاده بود و فریاد می‌کشید:
- جگر اژدها دارم! اصل، مال اژدهای پوزه‌کوتاه سوئدی! فقط ۳ گالیون!

دختری کوچک درحالی که دست مادرش را گرفته بود، در کوچه حرکت می‌کرد. موهای سیاه پرپشتش تا شانه‌هایش می‌رسیدند و دور گردنش ریخته بودند. روی پیراهن بنفشش شنلی سیاه به تن داشت و چشم‌های آبی‌اش برق می‌زدند. او خیلی زيبا بود.

پاتریشیای پنج‌ساله با لحن بچگانه‌اش گفت:
- مامان، کی می‌رسیم؟

مادرش صورتش را به طرف او برگرداند و با لبخندی به پهنای صورتش گفت:
- الان می‌رسیم دخترم!

پنی (مادر پاتریشیا) زنی بسیار زيبا بود؛ موهای قهوه‌ای شکلاتی‌اش تا روی شانه‌هایش می‌رسیدند و چشم‌های سبزش می‌درخشیدند. ردایی صورتی و زیبا با آستین‌های سیاه پوشیده بود و روی کلاه جادوگری سیاهش پرهای صورتی گذاشته بود. عینکی با شیشه‌های مربع‌شکل به چشم زده بود که قابی قهوه‌ای داشت. وقتی می‌خندید، گونه‌هایش چال می‌افتادند. او چنان زيبا بود که چند جادوگر حدودا ۲۳ ساله هنگامی از کنارش می‌‌گذشتند، نگاهی متعجب به او انداختند و بعد شروع کردند به پچ‌پچ کردن.

پنی یک چوبدستی اسباب‌بازی به پاتریشیا داد تا با آن بازی کند و چند دقیقه بعد، آنها جلوی مغازه‌ای کوچک ایستادند. پشت ویترین مغازه پر از تخته‌چوب، رنگ و ابزار جادویی بود. روی در آن تابلویی آویزان کرده بودند که نشان می‌داد مغازه باز است. روی تابلوی سردر مغازه هم نوشته بودند:"ساخت‌وساز جادویی آماندا".

پنی در مغازه را باز کرد و او و پاتریشیا وارد شدند. فروشنده ساحره‌ای جوان با گیس‌های طلایی، چشم‌های آبی، پوست سفید و لب‌های سرخ بود که ردای صورتی کمرنگی پوشیده بود. گفت:
- خوش اومدین! اسم من آمانداست. می‌تونم کمکتون کنم؟

پنی پاتریشیا را در بغلش گرفت و گفت:
- سلام. من می‌خوام برای دخترم یه خونه‌ی درختی بسازم، چیزی دارین که به درد بخوره؟

پاتریشیا چوبدستی اسباب‌بازی‌اش را انداخت و گفت:
- می‌خوای برام یه خونه‌ی درختی بسازی؟

پنی موهای او را نوازش کرد و لبخند زد.
- بله، دخترم! وقتی رفتیم خونه با هم می‌سازیمش.

آماندا از پشت پیشخان بیرون آمد و گفت:
- دنبال ابزار می‌‌گردید یا چوب؟

پنی چوبدستی اسباب‌بازی را از روی زمین انداخت و به پاتریشیا داد.
- چوب.

آماندا به طرف یکی از قفسه‌های مغازه رفت که تویش پر از انواع چوب بود. گفت:
- به نظرم چوب بلوط مناسب‌ترین چوب برای ساخت خانه‌ی درختی‌ه. چوب گردو هم خوبه...

"ده دقیقه بعد"

پنی و پاتریشیا از مغازه بیرون آمدند و پنی گفت:
- وقتی رسیدیم خونه بهترین درخت جنگل رو انتخاب می‌کنیم و خانه‌ی درختی‌تو می‌سازیم!

پاتریشیا در آغوش مادرش فرو رفت و گفت:
- ممنون مامان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.


پاسخ به: كتابخانه مكانيزم گریفیندور
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
اشک‌های سیریوس جاری شدند و روی بدن بی‌جان ریموس ریختند. مرلین به پاتریشیا که با دقت به این صحنه نگاه می‌کرد گفت:
- دنبالم بیا! خودم الان همه‌ی اینا رو برات توضیح می‌دم.

پاتریشیا و مرلین به تالار برگشتند و مرلین همه‌چیز را برای پاتریشیا توضیح داد؛ از کتابی گفت که تلما آن را خوانده بود، از جسد پاره‌ی پرسی گفت، از دست نامرئی‌ای گفت که تلما را خفه کرده بود، از جسد خونین کوین گفت و سرانجام از جیمی‌کوچیکه برایش حرف زد. پاتریشیا با دقت به حرف‌هایش گوش داد و همه‌ی حرف‌های او را در دفترچه‌اش یادداشت کرد.

وقتی حرف‌های مرلین تمام شدند، سیریوس هم به آنها ملحق شد. چشم‌هایش از گریه قرمز شده بودند. اشک‌هایش را پاک کرد و گفت:
- پاتریشیا، بگو که می‌تونی جیمی‌کوچیکه رو بگیری!

پاتریشیا به دفترچه‌اش خیره شد و گفت:
- نمی‌دونم. یه چیزی درست نیست... اگه جیمی‌کوچیکه یه شبحه، چطور می‌تونه همه رو به قتل برسونه؟ طبیعتا اون نمی‌تونه چیزی رو لمس کنه، چه برسه به اینکه بکشه!

مرلین و سیریوس به یکدیگر نگاه کردند. مرلین پرسید:
- خب منظورت چیه؟

پاتریشیا به آنها خیره شد.
- جیمی‌کوچیکه حتما توی تالار یه همدست داره! باید اول از همه اونو پیدا کنیم و قبل از اینکه جیمی‌کوچیکه بتونه همدست دیگه‌ای پیدا کنه، اونو توی یه شیء جدید گیر بندازیم.

همان‌موقع کمد گوشه‌ی تالار تکانی خورد. سیریوس پرسید:
- اون چی بود دیگه؟

پاتریشیا به طرف کمد رفت و در آن را باز کرد. الستور مون در کمد نشسته بود و دست‌ها و پاهایش را محکم با طناب بسته بودند. پارچه‌ای توی دهانش فرو کرده بودند. پاتریشیا اخم‌هایش را در هم کشید و گفت:
- راستش انتظار هرچیزی رو داشتم به جز این!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 5 شهریور 1403 18:28
نمایش جزئیات
آفلاین
پاتریشیا در جاده‌ی خاکی‌ای که از یک جنگل زیبا می‌گذشت، قدم می‌زد. درختان بلند در دو طرف جاده به چشم می‌خوردند و برگ‌های سبزشان مانند سایه‌بانی روی جنگل را پوشانده بودند. گل‌های رنگارنگ زیبایی زمین را پوشانده بودند و حیوانات کوچک اطراف‌شان می‌پلیکدند. پاتریشیا آرزو داشت جای آنها بود. آنها در جایی به این زیبایی زندگی می‌کردند.

پاتریشیا این جنگل را خوب می‌شناخت. این جنگل پشت خانه‌ی قرمز بود؛ وقتی پاتریشیا پنج سالش بود، او و مادرش بالای یکی از درخت‌های این جنگل یک خانه‌ی درختی ساختند و پاتریشیا تا وقتی که به هاگوارتز برود، همه‌ی کارهایش را آنجا می‌کرد. حتی تا سال چهارم هاگوارتز همه‌ی تکالیف تابستانش را آنجا انجام می‌داد، اما پس از مرگ مادرش دیگر به آنجا نرفته بود. اکنون پاتریشیا خودش را وادار کرده بود به آن خانه‌ی درختی سر بزند.

پاتریشیا به بزرگ‌ترین و پهن‌ترین درخت بید مجنون جنگل رسید؛ درختی زیبا با برگ‌های سبز آویزان که نردبانی ساخته‌شده از چوب و طناب از تنه‌اش بالا می‌رفت و به خانه‌ی درختی چوبی‌ای می‌رسید. این خانه‌ی درختی شیروانی داشت و پشت پنجره‌های بدون شیشه‌اش گل‌های رز بنفش و صورتی گذاشته بودند. پاتریشیا یادش آمد آن زمان‌ها مادرش یک آب‌پاش را جادو کرده بود تا هرهفته‌یک‌بار به گل‌ها آب بدهند. از نردبان بالا رفت و دریچه‌ی زیر خانه‌ی درختی را باز کرد. خودش را بالا کشید و سپس به اطراف نگاهی انداخت.

خانه‌ی درختی پر از گردوخاک و تار عنکبوت شده بود. فرش پشمی روی زمین کثیف و خاکی بود، میز تحریر و صندلی ساخته‌شده از چوب بلوط گوشه‌ی اتاق هم زیر لایه‌ی سنگینی از گردوخاک دفن شده بود. خوراکی‌های توی قفسه‌ها کلی کپک زده و خراب شده بودند. بااینکه آن خانه‌ی درختی خیلی کثیف شده بود، اما پاتریشیا هنوز هم دوستش داشت. این خانه، یادآور تک‌تک لحظات خوش پاتریشیا با مادرش بود؛ آن لحظاتی که دیگر قرار نبود تکرار شوند و فقط خاطره‌شان به جا مانده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.


پاسخ به: بانک جادوگری گرینگوتز
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1403 11:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام به همگی! اینم شرح فعالیت من در مردادماه:

۳ رول ادامه‌دار: ۶ گالیون
+
۱ رول تک‌پستی: ۲ گالیون
+
۲ رول در انجمن خصوصی: ۴ گالیون
=
۱۲ گالیون


۱ تا ۸ مردادماه:
۱ رول ادامه‌دار در تاپیک باغ‌وحش هاگزمید
۱ رول تک‌پستی (انجمن خصوصی)
۱ رول تک‌پستی در تاپیک منظومه چهارگانه اشعار
۱ رول ادامه‌دار در تاپیک کتابخانه مکانیزم گریفندور

۹ تا ۱۶ مردادماه:
۱ رول ادامه‌دار در تاپیک کتابخانه پروفسور اسلینکرد

۱۷ تا ۲۴ مردادماه:
۱ رول تک‌پستی (انجمن خصوصی)

۲۵ تا ۳۱ مردادماه:
-




-----

ویرایش: بانکداری گرینگوتز-باجه دو

پاتریشیا وینتربورن عزیز باتشکر از شما بابت اعتماد به تنها بانگ جادوگران میزان گالیون های دریافتی شما در ماه مرداد به شرح زیر می باشد:

12 گالیون: بابت فعالیت در ایفای نفش.

جعما:12 گالیون.
به حساب شما واریز شد.
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در 1403/6/5 17:26:51
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.


پاسخ به: اگه جنسیت شخصیت های هری پاتر مخالف بود اونا چه شکلی می شدن
ارسال شده در: یکشنبه 28 مرداد 1403 18:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام به همه! چون که تا الان هیچ شرکت‌کننده‌ای نداشتیم، یه نظرسنجی گذاشتیم. لطفا نظرتون رو ثبت کنین تا بفهمیم مسابقه رو برگزار کنیم یا نه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.


پاسخ به: یاران لرد سیاه به او می‌پیوندند (درخواست مرگخوار شدن)
ارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1403 21:41
نمایش جزئیات
آفلاین
۱- هرگونه سابقه عضویت قبلی را در یکی از جبهه‌های محفل ققنوس / ارتش تاریکی با روی خوش شرح دهید.

من یه مدت توی محفل ققنوس عضو بودم اما بنا به دلایلی دیگه بهش دسترسی ندارم. غیر از این هیچی.

۲- مهم‌ترین فرق دامبلدور و لرد در کتاب چیست؟

دامبلدور سفید بود لرد سیاه.

۳- مهمترین هدف جاه‌طلبانه‌تان برای عضویت در مرگخواران چیست؟

کمک به ارباب و تبدیل شدن به یک مرگخوار باوفا.

۴- به دلخواه خود یکی از محفلی‌ها (یا شخصیتی غیر از لرد و مرگخواران) را انتخاب کنید و لقبی مناسب برایش بنویسید.

ریموس لوپین: شکلات‌دوست!

۵- به نظر شما محفلی‌ها از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی‌هاست؟

با گدایی کردن!

۶- بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟

با شکنجه!

۷- در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی خواهید داشت؟

براش بستنی و هرچی بخواد رو می‌گیرم!

۸- به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟

هیچ نظری ندارم ولی بهشون خیلی می‌آد!

۹- یک یا چند مورد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام ببرید و در صورت تمایل شرح دهید.

هیچ فایده‌ای نداره!


به نام تاریکی و هر چه از آن برمی خیزد!

بعد از بررسی سابقه فعالیت و خوندن رول هات، نظرم اینکه بیشتر فعالیت کنی و برای بالا بردن کیفیت کارت، از نقد غافل نشی!
قوی تر برگرد و فرم رو خلاقانه تر پر کن.

منتظر دیدن پیشرفت کارت هستم.

رد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1403/5/29 2:14:33
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1403/5/29 2:19:19
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.


پاسخ به: هیئت مدیره سایت جادوگران (ثبت‌نام)
ارسال شده در: دوشنبه 15 مرداد 1403 11:40
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: پاتریشیا وینتربورن
دلیل تمایل به عضویت: به نظر من این هیئت‌مدیره می‌تواند باعث بهتر شدن سایت و جذب اعضای تازه‌وارد بیشتر است و همه باید در آن شرکت کنند. بنابراین دست‌به‌کار شدم.
برنامه‌ها و ایده‌هایم برای سایت: به نظر من هر انجمن خصوصی می‌تواند دارای یک رمز باشد که برای ورود به آن باید آن رمز را وارد کنید و هرهفته هم آن رمز توسط ناظر تغییر کند. هدر سایت هم نیازمند تغییراتی است. طرح چوبدستی هم که چند ماه پیش اعلام شد که قرار است به زودی انجام شود، بالاخره باید ارائه شود. در آینده از برنامه‌های دیگری نیز رونمایی می‌شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.


پاسخ به: کتابخانه‌ی پروفسور اسلینکرد
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 مرداد 1403 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی ایزابل به دروازه‌های قلعه‌اش رسید، ماه کامل و نقره‌ای در آسمان می‌درخشید. چند ستاره اطرافش را گرفته بودند و به نظر خیلی زیبا می‌رسیدند. اما در نگاه ایزابل، اصلا به زیبایی خودش نبودند.

ایزابل نگاهی به ماه و ستاره‌های اطرافش کرد و بدون هیچ ابراز احساساتی دروازه‌های قلعه را باز کرد. اکنون او در باغی بسیار زیبا پر از گل‌های نیلوفر آبی‌رنگ بود. نمای قلعه‌ی باشکوهش در انتهای باغ دیده می‌شد. ایزابل شروع به قدم زدن در باغ کرد. در انتهای باغ ایستاد و چوبدستی‌اش را درآورد. سپس آن را به طرف زمین گرفت.

ناگهان دریچه‌ای میان چمن‌ها ظاهر شد. ایزابل کلیدی از جیبش درآورد و آن را باز کرد. سپس رفت داخل.

آنجا، دخمه‌ای بزرگ بود که انتهایش زنی پایین دیوار زنجیر شده بود. بازوهایش با زنجیر به دیوار بسته شده بودند و پاهایش را هم به زمین بسته بودند. موهای سیاه پرپشت و بلندش آشفته شده بود، اما برق چشمان آبی‌اش از زیر موها معلوم بودند.

او کسی نبود جز پاتریشیا وینتربورن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.


پاسخ به: كتابخانه مكانيزم گریفیندور
ارسال شده در: دوشنبه 8 مرداد 1403 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
همان‌‌موقع صدای جیغی از طرف خوابگاه به گوش رسید. گریفندوری‌های وحشت‌زده به طرف خوابگاه دویدند. آنجا، کوین روی زمین افتاده بود و خون اطرافش را گرفته بود. نگاهش به سقف دوخته شده بود و همه می‌دانستند که دیگر تا ابد به آنجا نگاه خواهد کرد.

الستور به طرف او رفت و پارچه‌ی سفیدی روی سومین قربانی کشید. سپس آهسته شروع به گریستن کرد. دیگر خبری از پسرک شاد تالار گریفندور نبود، او هم به جمع قربانیان آن قاتل پیوسته بود.

همه از خوابگاه بیرون رفتند و شروع به سوگواری کردند. جینی فریاد زد:
- نه، این‌طوری نمی‌شه! یکی باید جلوی اون قاتل رو بگیره.

اما گفت:
- این غیرممکنه، چون اون قاتل یه روحه و نمی‌شه جلوی یه روح رو بگیره. حدود چهل سال پیش، گریفندوری‌ها یه پسر رو به اسم جیمی اذیت می‌کردن. وقتی جیمی شونزده سالش شد، خودکشی کرد چون دیگه نمی‌تونست اون اذیت‌ها رو تحمل کنه. چند روز بعد، چندنفر از گریفندوری‌ها به طرز عجیبی کشته شدن. بعد شبح جیمی کوچولو خودشو به اونا نشون داد. گفت که من قسم می‌خورم گریفندوری‌ها رو نابود کنم. چندروز دائما همه کشته می‌شدن، تا اینکه مدیر مدرسه اون شبح رو توی یه کتاب زندانی کرد. که ظاهرا همون کتابی بود که تلما بازش کرد.

ملانی گفت:
- به نظرم باید از تنها کارآگاه هاگوارتز کمک بخوایم.

با این حرف همه به ملانی خیره شدند.
- دقیقا منظورت کیه؟
- پاتریشیا وینتربورن!

بلافاصله دامبلدور به پاتریشیا جغدی فرستاد تا برای کمک به آنها به تالار گریفندور بیاید. خیلی زود پاتریشیا در چارچوب در تالار ظاهر شد.
- کسی برام یه پرونده داره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.