هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدیریت سایت جادوگران به اطلاع کاربران محترم می‌رساند که سایت به مدت یک روز در تاریخ 31 خرداد ماه بسته خواهد شد. در صورت نیاز این زمان ممکن است به دو روز افزایش پیدا کند و 30 خرداد را نیز شامل شود. 1 تیر ماه سایت جادوگران با طرح ویژه تابستانی به روی عموم باز خواهد شد. لطفا طوری برنامه‌ریزی کنید که این دو روز خللی در فعالیت‌های شما ایجاد نکند. پیشاپیش از همکاری و شکیبایی شما متشکریم.




پاسخ به: جادوگر فصل
پیام زده شده در: ۲۰:۱۳:۱۰ دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳
#1
رای من می‌ره برای نیکلاس فلامل. اون خیلی رفتار خوبی با همه دارن و خیلی قشنگ می‌نویسن.



پاسخ به: بهترین تازه‌وارد فصل
پیام زده شده در: ۲۰:۱۱:۵۰ دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳
#2
رای منم می‌ره برای رزالین دیگوری. ایشون خیلی قشنگ می‌نویسن و فعالیت خیلی خوبی دارن.



پاسخ به: فعال‌ترین عضو فصل
پیام زده شده در: ۲۰:۰۹:۰۲ دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳
#3
رای من برای فعال ترین عضو، سیلوی کرو است. چون که او در مدت کمی موفق شد هم مدیر و هم ناظر شود. بنابراین فعالیتش مشخص است.



پاسخ به: بهترین نویسنده فصل
پیام زده شده در: ۱۱:۵۲:۳۴ یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۳
#4
رای من گادفری میدهرست است.



پاسخ به: مغازه ی لوازم موسیقی جادویی پریوت
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷:۴۳ چهارشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۳
#5
همان‌طور که دوربین از مرکز گیتار بیرون می‌آمد، جعفر متوجه پاتریشیا شد که توی پیاده‌رو به سمتش می‌آمد. گفت:
- سلام پاتریشیا!
- سلام جعفر... گیتار خریدی؟ می‌شه ببینم؟
- البته.

جعفر گیتار را به پاتریشیا داد؛ ولی یادش رفته بود که به او بگوید به سیم‌هایش دست نزند. پاتریشیا گیتار را در دست گرفت و سعی کرد بنوازد؛ و طبیعتا به سیم‌هایش زد!

تا جعفر به خود بیاید، پاتریشیا در هاله‌ای از دود بنفش ناپدید شده بود‌. جعفر که تازه یادش افتاده بود گیتار خاصیت جادویی دارد، گفت:
- وای نه!

او نفس عمیقی کشید و گیتار را که روی زمین افتاده بود، در دست گرفت. سپس به سیم‌هایش دست زد.
***
حالا پاتریشیا و جعفر توی یک جهان دیگر بودند؛ جهانی که گیتار قربانی‌هایش را به آن می‌فرستاد. و وای که چه جای قشنگی بود! یک باغ سرسبز با بوته‌های گل رز قرمز که جاده‌های خاکستری روشن داشت. پرچین‌ها و نیمکت‌های سفیدی کنار جاده‌ها بودند. آنجا خیلی زیبا بود.

پاتریشیا و جعفر روی چمن‌ها افتاده و با تعجب به فضای اطراف‌شان خیره شده بودند. ناگهان چشم جعفر به لباس‌های خودش و پاتریشیا افتاد. ظاهرا سیم‌های گیتار به آنها لباس‌های نو و زیبایی داده بودند. پاتریشیا یک پیراهن بنفش و یک کت مخمل آبی به تن داشت و کلاهش پر بلندی داشت که تا گردنش می‌رسید. جعفر هم یک کت سبز با یک شلوار راه‌راه سفید و نارنجی به تن داشت و کلاه زرد لبه‌داری روی سرش به چشم می‌خورد.



پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۵۴:۵۲ سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۳
#6
همان‌طور که تلما فیلمنامه را می‌نوشت، بلا همه‌ى بازیگران را، که شامل هری، دامبلدور، پاتریشیا، لونا، اسکارلت و ایوان می‌شدند، جمع کرد و گفت:
- خب، من از همه‌تون یه بازی خوب انتظار دارم. حالا برین و این لباس‌هارو که براتون دوخته شده بپوشین.

او به هریک از بازیگرها یک لباس داد تا عوض کنند و خودش هم یکی برداشت؛ چون خودش هم یک بازیگر بود. لباس دامبلدور یک ردای زرد، لباس پاتریشیا یک لباس سفید (شبیه به پوست تخم‌مرغ)، لباس لونا یک پیراهن نقره‌ای براق، لباس اسکارلت یک بلوز و شلوار سبز و لباس ایوان یک پیراهن مردانه و یک شلوار بود.

همه رفتند تا لباس‌هایشان را بپوشند ولی وقتی برگشتند، دیدند خبری از بلاتریکس نیست! تلما که دیگر نوشتن فیلمنامه را تمام کرده بود، پرسید:
- بلا دیگه کجاست؟

همان‌موقع صدایی از اتاق عوض کردن لباس به گوش رسید. همه به طرف آنجا راه افتادند و داخل آن سرک کشیدند. بلاتریکس آنجا ایستاده بود و جلوی آینه ژست می‌گرفت. لباس او خیلی زیبا بود؛ یک پیراهن با دامن بلند و آستین‌های گشاد که پولک‌دوزی‌شده و رنگ قرمز پررنگی داشت.



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۸:۲۱:۱۰ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۳
#7
صدای پاتریشیا از آن طرف به گوش رسید:
- واقعا نمی‌تونین حدس بزنین توی اون بسته چیه؟

جوزفین و دامبلدور برگشتند و به پاتریشیا نگاه کردند. او پایین پله‌ها ایستاده بود و ظاهرا تازه از اتاقش در طبقه‌ی بالا آمده بود. یک کتاب بزرگ و قدیمی در دست داشت و غلاف چرمی چوبدستی‌اش را از کمرش آویزان کرده بود. چهره‌اش مثل تمام وقت‌هایی شده بود که چیزی را می‌دانست که بقیه‌ی محفلی‌ها نمی‌دانستند.

دامبلدور پرسید:
- منظورت چیه، بابا جان؟

پاتریشیا جواب داد:
- کاملا مشخصه که توی اون بسته یه جعبه‌ی موسیقی بلوری‌ه.

جوزفین پرسید:
- جعبه‌ی چی؟

پاتریشیا گفت:
- جعبه‌ی موسیقی بلوری. توی قرون وسطی خیلی معروف بودن. اونا می‌تونستن همه‌ی صداهای دنیا رو دربیارن، فقط کافی بود بهش بگی. اما خب، یه وقتا هم بدون اینکه به صدایی فکر کنی از خودشون صدا تولید می‌کردن.

ریموس که تازه از آشپزخانه بیرون آمده بود پرسید:
- اینجا چه‌خبره؟

پاتریشیا توضیح داد:
- یه نفر یه جعبه‌ی موسیقی بلوری برامون فرستاده.

ریموس گفت:
- واقعا؟ خب زود باشین بازش کنین!

جوزفین در بسته را باز کرد. تویش یک جعبه‌ی موسیقی پایه‌دار و بلوری بود که آهنگ عجیبی پخش می‌کرد. دامبلدور، پاتریشیا و ریموس توی بسته سرک کشیدند.

ریموس گفت:
- یه یادداشت هم توشه!

او کاغذی از تویش درآورد. روی کاغذ نوشته بود:
نقل قول:
محفلی‌های عزیز،
لطفا این جعبه‌ی موسیقی بلوری را از طرف من قبول کنید.
با احترامات،
فردی ناشناس



پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۷:۵۶:۳۰ چهارشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۳
#8
مرد فروشنده یک گونى برداشت و همان‌طور که از توی قفسه‌های پشت‌سرش چیزهایی توی گونی می‌ریخت، گفت:
- یه پوست مار بوآی آفریقایی، یه شاخ دوشاخ...

همان‌طور که او کارش را می‌کرد، پاتریشیا به رزالین گفت:
- تو برو خونه‌ى گریمولد زیر پاتیل رو روشن کن؛ منم وقتی اینارو خریدم می‌آم.

رزالین گفت:
- باشه.

او از مغازه بیرون رفت و با صدای تقی ناپدید شد.

"کمی بعد، خانه‌ی گریمولد"
رزالین در اتاق مشترک خودش و پاتریشیا روی زمین نشسته بود. پاتیلی جلویش قرار داشت. آتش آبی‌رنگی زیر پاتیل شعله‌ور بود و آن را داغ می‌کرد. همان‌موقع در باز شد و پاتریشیا درحالی که یک گونی در دستش بود آمد داخل.

گفت:
- من اومدم!

رزالین گفت:
- بالاخره اومدی؟ چرا انقدر طول کشید؟

پاتریشیا جواب داد:
- ببخشید. مثل اینکه فروشنده درست حساب‌وکتاب بلد نبود، هِی قیمت رو عوض می‌کرد.

او گونی را روی زمین گذاشت و به‌طرف کتابخانه‌شان رفت. یک کتاب را بیرون کشید و گفت:
- بهتره همین‌الان شروع کنیم. اگه زودتر کارمون رو شروع نکنیم معلوم نیست بتونیم نقشه‌مون رو عملی کنیم یا نه.

او کتاب را به رزالین داد. اسم کتاب "معجون‌سازی پیشرفته: مخصوص جادوگران حرفه‌ای" بود. رزالین پرسید:
- حالا حتما باید معجون مرکب پیچیده درست کنیم؟ یعنی راه دیگه‌ای نیست؟

پاتریشیا گفت:
- قطعا هست، اما وزیر به ما گفته از این روش بریم.

رزالین گفت:
- درسته.



پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۱:۳۳:۵۸ دوشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۳
#9
«سوژه‌ی جدید»


ساعت ده‌ونیم بود. تمام هافلپافی‌ها خسته بودند؛ چون تمام روز کلاس‌های خسته‌کننده را گذرانده بودند. پاتریشیا گفت:
- نظرتون چیه بخوابیم؟

همه با او موافق بودند؛ البته، تقریبا همه. فقط رزالین موافق نبود که داشت فصل آخر کتابش را می‌خواند و می‌خواست هرچه زودتر تمام شود. گفت:
- من همین‌جا می‌مونم. هروقت کتابم تموم شد می‌آم.

بنابراین همه او را تنها گذاشتند تا کتابش را بخواند و به خوابگاه مختلط هافلپاف رفتند. اما رزالین بلافاصله صدای جیغ سدریک را شنید.

دوان‌دوان وارد خوابگاه شد و متعجب از صحنه‌ی پیش‌رویش ایستاد. فریاد زد:
- اینجا چه اتفاقی افتاده؟

می‌دانست اینکه هیچ تختی توی خوابگاه مختلط نباشد برای پسرش ترسناک‌ترین چیز است. واقعا هم آنجا هیچ تختی نبود؛ جای همه‌ی تخت‌ها توی خوابگاه خالی بود.



پاسخ به: المپیک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸:۰۵ یکشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۳
#10
سلام. لطفا اسم منم برای بخش جدی‌نویسی ثبت کنید.



ویرایش ناظر: جدی‌نویسی ثبت شد.


ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در تاریخ ۱۴۰۳/۳/۱۵ ۲۲:۵۳:۵۳






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.