هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: هریت پاتر و قتل در هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۱۴:۲۳ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
#1
دختر شدیدتر گریه کرد و در کوپه را بست. رونیا گفت:
- حالا چرا گریه می کرد؟ من خیلی هم خوشحال می شم اگه اسکای از دستم فرار کنه!

همان موقع دوباره در کوپه باز شد. این بار پسری با پوست سفید و موهای قهوه ای پشت در بود که ردای هاگوارتز را به تن داشت و دندان های جلویی اش کمی بزرگ بودند. او نگاهی به داخل کوپه کرد و گفت:
- شما یه وزغ ندیدین؟ یه دختر به اسم نورا (۱) وزغشو گم کرده.

هریت گفت:
- نه. یه دختر هم چند لحظه پیش اومده بود.‌ اونم دنبال یه وزغ می گشت.

پسر توضیح داد:
- اون خود نوراست. وای، تو هریت پاتری! من همه چیزو درباره‌ت خوانده‌م. اسم منم هاروی گرنجره... و شما؟

هاروی موقع گفتن جمله ی آخرش به رونیا نگاه می کرد. رونیا گفت:
- رونیا ویزلی.

هاروی گفت:
- خوشوقتم. می خوای عینکتو درست کنم، هریت؟

هاروی چوبدستی اش را از توی جیب ردایش درآورد. هریت گفت:
- چرا که نه!

او از عینک وصله‌پینه دارش متنفر بود. هاروی چوبدستی اش را به طرف عینک هریت گرفت و گفت:
- ریپارو!

همه ی وصله های عینک هریت ناپدید شدند. هریت عینکش را درآورد، با تعجب به آن نگاه کرد و دوباره آن را به چشم زد.

هاروی گفت:
- الان بهتر شد!

وقتی هاروی خارج شد، رونیا گفت:
- چه پسر عجیبی بود!


......
۱- منظور نسخه ی انگلیسی نوراست، نه نسخه ی فارسی آن.


ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۲۸ ۱۵:۲۳:۵۸

آدمای متفاوت، همونایی‌ان که دنیا رو تغییر می دن.
زندگی یه کوهه. هیچ راه صافی برای رفتن به بالا نیست و همه‌ش می افتی زمین. ولی اگه از جات بلند شی و به راهت ادامه بدی، قول می دم، به قله می رسی.
جی.کی.رولینگ می گوید:"در زندگی شکست نخوردن ممکن نیست، مگر آنکه آنقدر محتاطانه زندگی کنید که می شود گفت اصلا زندگی نکرده اید، و بنابراین به ناچار شکست را تجربه می کنید."


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۹:۴۷:۰۶ دوشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۳
#2
آگلانتین که خشمگین شده بود، چشم هایش را به هم فشار داد و سعی کرد فکر کند؛ آن هم درحالی که نمی خواست به قربان صدقه های رزالین توجه کند.

رزالین می گفت:
- وای قربون برگ گل هاتون بشم من! آب کافی بهتون می دن؟ اصلا بیاین، همه ی آبی که همراهمه مال شما!

ناگهان فکری به ذهن آگلانتاین رسید. یکی از گل ها را برداشت، به طرف رزالین گرفت و گفت:
- این مال تو!

رزالین آهسته جیغی زد. گفت:
- مرسی، مرسی، مرسی!

پاهایش را به زمین کوبید، گل را گرفت و از اتاق بیرون دوید.

به محض خروجش، آگلانتاین در را بست، پشت در ایستاد و نفس راحتی کشید. گفت:
- آخيش!

اما درست همان موقع، در با چنان شدتی باز شد که آگلانتاین به دیوار چسبید و له شد.

پاتریشیا وارد اتاق شد. او آگلانتاین را ندیده بود. گفت:
- آقا... آقا؟ کجایین؟


آدمای متفاوت، همونایی‌ان که دنیا رو تغییر می دن.
زندگی یه کوهه. هیچ راه صافی برای رفتن به بالا نیست و همه‌ش می افتی زمین. ولی اگه از جات بلند شی و به راهت ادامه بدی، قول می دم، به قله می رسی.
جی.کی.رولینگ می گوید:"در زندگی شکست نخوردن ممکن نیست، مگر آنکه آنقدر محتاطانه زندگی کنید که می شود گفت اصلا زندگی نکرده اید، و بنابراین به ناچار شکست را تجربه می کنید."


پاسخ به: هریت پاتر و قتل در هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵:۰۴ دوشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۳
#3
رونیا لبخندی زد و نشست. او هم چمدانش را روی زمین گذاشت و گفت:
- من رونیام، رونیا ویزلی.

هریت گفت:
- منم هریتم، هریت پاتر.

رونیا خیلی تعجب کرد. گفت:
- پس حقیقت داره! اشکال نداره اگه زخمتو ببینم؟

هریت لبخندی زد و چتری هایش را بالا برد تا رونیا زخمش را ببیند. رونیا گفت:
- چقدر جالبه! درست مثل یه صاعقه‌س!

هریت سرش را تکان داد. گفت:
- من خیلی دوست داشتم سه تا خواهر ساحره داشته باشم.

رونیا اخم کرد. گفت:
- پنج تا. باربارا و جنیفر (۱) هم هستن. البته اونا از هاگوارتز فارغ التحصیل شدن. باربارا برای بانک گرینگوتز کار می کنه و جنیفر پرورش دهنده ی اژدها توی مصره. خیلی بده که توی یه خانواده ی نه نفره زندگی کنی. دیگه هیچی برات نمی خرن. من مجبورم رداهای قدیمی باربارا رو بپوشم و از چوبدستی قدیمی جنیفر استفاده کنم. حتی موشم، اسکای (۲) هم مال پنه‌لوپه بوده.

او موش قهوه ای بزرگی از توی جیب بزرگ ژاکتش درآورد و به هریت نشان داد. به نظر می آمد اسکای (که همان موش بود) خواب است. رونیا دوباره اسکای را توی جیبش گذاشت و ادامه داد:
- وقتی پنه‌لوپه ارشد شد، مامان و بابا براش یه جغد خریدن. اسکای رو هم دادن به من.

به نظر می آمد رونیا فکر می کند زیادی حرف زده است؛ چون به پنجره خیره شد. هریت شروع کرد به خندیدن، چون اصلا نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد. رونیا با تعجب به او نگاه کرد.

هریت با خنده گفت:
- می دونستی تو خیلی خوشبختی؟ فقط وضعیت منو ببین؛ من پیش دایی پیتر، خاله ویونا و دختردایی‌م، دافنه بزرگ شدم، چون خانواده ندارم. هرروز از دافنه کتک می خوردم و مجبور بودم لباسای کهنه ی اونو بپوشم که روی زمین کشیده می شن. آخه قد دافنه خیلی بلنده.

به محض اینکه حرف های هریت تمام شد، دوباره در کوپه را باز کردند. این بار دختری با موهای سیاه پشت در بود. موهایش تا روی شانه هایش می رسیدند و دندان هایش مثل دندان های خرگوش بودند و به نظر می رسید دارد گریه می کند.
دختر هق‌‌هق کنان گفت:
- کسی یه وزغ ندیده؟ دوباره از دستم فرار کرده.

رونیا گفت:
- نه ندیدیم.
ادامه دارد...



........
۱- منظور چارلی ویزلی است. این شخصیت تنها در کتاب های هری پاتر حضور داشته است.
۲- نسخه ی ماده ی اسکبرز، موش رون.


ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۲۷ ۱۸:۳۲:۱۵

آدمای متفاوت، همونایی‌ان که دنیا رو تغییر می دن.
زندگی یه کوهه. هیچ راه صافی برای رفتن به بالا نیست و همه‌ش می افتی زمین. ولی اگه از جات بلند شی و به راهت ادامه بدی، قول می دم، به قله می رسی.
جی.کی.رولینگ می گوید:"در زندگی شکست نخوردن ممکن نیست، مگر آنکه آنقدر محتاطانه زندگی کنید که می شود گفت اصلا زندگی نکرده اید، و بنابراین به ناچار شکست را تجربه می کنید."


پاسخ به: هریت پاتر و قتل در هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۰۳:۳۳ دوشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۳
#4
وسط داستان، خواستم یه چیزی بهتون بگم. ببینید، توی فن فیکشن، جنسیت حیوانات هم عوض می شه؛ مثلا "اورست" همون هدویگه. خودتون این چیزا رو متوجه بشین.


آدمای متفاوت، همونایی‌ان که دنیا رو تغییر می دن.
زندگی یه کوهه. هیچ راه صافی برای رفتن به بالا نیست و همه‌ش می افتی زمین. ولی اگه از جات بلند شی و به راهت ادامه بدی، قول می دم، به قله می رسی.
جی.کی.رولینگ می گوید:"در زندگی شکست نخوردن ممکن نیست، مگر آنکه آنقدر محتاطانه زندگی کنید که می شود گفت اصلا زندگی نکرده اید، و بنابراین به ناچار شکست را تجربه می کنید."


پاسخ به: هریت پاتر و قتل در هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵:۱۴ دوشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۳
#5
مادر گفت:
- بچه ها، بهتره زودتر برید سوار شید. وگرنه از قطار جا می مونین! پنه‌لوپه، لطفا زودتر برو توی واگن ارشدها. خیلی بده اگه یه ارشد دیر کنه!

پنه‌لوپه دیگر ردای هاگوارتزش را پوشیده بود و نشان طلایی رنگی روی سینه اش برق می زد. روی نشان یک شیر را به رنگ قرمز کشیده بودند و روی شیر با رنگ طلایی حرف H را نوشته بودند.

پنه‌لوپه به محض اینکه مادرش گفت، چمدان و قفس جغدش را برداشت و سوار قطار شد. همان موقع، جرجیا گفت:
- راستی مامان، اون دختره رو یادته که اومد از ما پرسید چجوری بیاد توی سکو؟ من دیدم روی پیشونی‌ش یه زخم صاعقه‌مانند داره. یعنی ممکنه اون هریت پاتر باشه؟

بله، هریت چنین زخمی داشت و در جامعه ی جادوگری مشهور بود؛ چون وقتی یک سالش بود، ساحره ی بدجنسی به نام لیدی ولدمورت (البته هیچ کس اسمش را به زبان نمی آورد، همه به او می گفتند اسمشونبر) مادر و پدرش را کشته بود. او می خواست هریت را هم بکشد، ولی فقط یک زخم روی پیشانی هریت به وجود آورد. از آن به بعد او ناپدید و هریت پیش دایی بدجنسش، دایی پیتر و همسر او، خاله ویولت بزرگ شده بود. آنها یک دختر هم به اسم دافنه داشتند که خیلی با هریت بدرفتاری می کرد.

مادر گفت:
- آره، ممکنه. وای، دیدم چقدر مودب بود! پس برای همین تنها اومده بود!

فیونا گفت:
- اینارو ولش کن! به نظرت قیافه ی اسمشونبر یادشه؟

مادرش با لحنی خشمگین گفت:
- هیچی نباید ازش بپرسی! ممکنه ناراحت بشه.

سرانجام همه ی اعضای خانواده ی موقرمز به جز مادر و جان سوار قطار شدند. قبل از اینکه قطار راه بیفتد، ناگهان کسی در کوپه ی هریت را باز کرد. هریت برگشت و دید رونیاست.

رونیا گفت:
- ببخشید، می تونم اینجا بشینم؟ بقیه ی کوپه ها همه پُرن.

هریت به صندلی روبرویش اشاره کرد و گفت:
- البته.
ادامه دارد...


آدمای متفاوت، همونایی‌ان که دنیا رو تغییر می دن.
زندگی یه کوهه. هیچ راه صافی برای رفتن به بالا نیست و همه‌ش می افتی زمین. ولی اگه از جات بلند شی و به راهت ادامه بدی، قول می دم، به قله می رسی.
جی.کی.رولینگ می گوید:"در زندگی شکست نخوردن ممکن نیست، مگر آنکه آنقدر محتاطانه زندگی کنید که می شود گفت اصلا زندگی نکرده اید، و بنابراین به ناچار شکست را تجربه می کنید."


پاسخ به: هریت پاتر و قتل در هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۰۶:۴۹ یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۳
#6
قطار بزرگی در سکو توقف کرده بود که نشان هاگوارتز روی لوکوموتیوش برق می زد؛ یک H بزرگ که چهار حیوان گورکن، عقاب، شیر و مار اطراف آن بودند.

هریت لبخند زد. چرخ دستی اش را هل داد و چمدان و قفس جغد سفیدش، اورست را از رویش برداشت. سپس سوار قطار شد.

توی قطار، اکثر کوپه ها پر بودند. توی یکی از کوپه ها، تعداد زیادی دختر دور یک دختر سیاه پوست با موهای بافته شده جمع شده بودند. یکی از دخترها گفت:"زود باش لینا! نشونمون بده!" دختر سیاه که ظاهرا اسمش لینا بود، خندید و در یک جعبه را باز کرد. یک وزغ بزرگ و سبز از جعبه بیرون پرید و همه ی دخترها خوشحال شدند. هریت نگاهی به وزغ کرد و به راهش ادامه داد.

هریت بالاخره اواخر قطار یک کوپه پیدا کرد و وارد شد. چمدانش را روی زمین گذاشت و قفس اورست را کنارش، روی صندلی. سپس کنار پنجره نشست.

او حالا می توانست از پشت پنجره خانواده ی موقرمز را ببیند که ایستاده بودند و با یکدیگر حرف می زدند. دختر کوچک تر، رونیا موهایش تا روی شانه هایش می رسیدند و با تِلی جمع کرده بود. پسربچه شان، جان موهای فرفری قرمز داشت. دوقلوها، جرجیا و فیونا موهای قرمز پرپشت و بلندی داشتند که تا کمرشان می رسیدند. دختر بزرگ تر، پنه‌لوپه هم موهای قرمز فرفری کوتاه داشت.

مادر خانواده بدنی لاغراندام و قدی بلند داشت که دماغش سربالا بود و موهایش قرمز و کوتاه که لباس نارنجی با ژاکت بافتنی سبز پوشیده بود.
ادامه دارد...


ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۲۷ ۱۶:۰۶:۱۲
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۲۷ ۱۶:۰۷:۰۹

آدمای متفاوت، همونایی‌ان که دنیا رو تغییر می دن.
زندگی یه کوهه. هیچ راه صافی برای رفتن به بالا نیست و همه‌ش می افتی زمین. ولی اگه از جات بلند شی و به راهت ادامه بدی، قول می دم، به قله می رسی.
جی.کی.رولینگ می گوید:"در زندگی شکست نخوردن ممکن نیست، مگر آنکه آنقدر محتاطانه زندگی کنید که می شود گفت اصلا زندگی نکرده اید، و بنابراین به ناچار شکست را تجربه می کنید."


پاسخ به: هریت پاتر و قتل در هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۲۰:۳۶ یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۳
#7
همان موقع خانواده ای از کنار هریت رد شدند و هریت شنید که یکی شان گفت:
- از دست این ماگل ها...

هریت به سرعت برگشت. کلمه ی "ماگل" در ذهنش تکرار می شد. این کلمه در دنیای جادوگری به معنای انسان غیرجادویی بود؛ یعنی آن خانواده جادوگر بودند؟

هریت به آن خانواده نگاه کرد. همه ی اهالی آن خانواده موهای قرمز داشتند و از یک مادر، یک پسربچه و چهار دختر تشکیل می شدند که به نظر می آمد دوتایشان دوقلو هستند. پسربچه دست مادرش را گرفته بود و همه خیلی طبیعی بودند؛ به جز قفسی که روی چرخ دستی دختر بزرگ تر بود و درونش جغدی سروصدا می کرد.

هریت مطمئن بود آنها جادوگرند. خانواده بین هریت و ستون بین سکوی نه و ده ایستاده بودند. مادر گفت:
- همین جاست، سکوی نه و سه چهارم! برو پنه‌لوپه.

دختر بزرگ تر که ظاهرا اسمش پنه‌لوپه بود، چرخ دستی اش را هل داد و به طرف ستون دوید. هریت می خواست با دقت به کار پنه‌لوپه نگاه کند، اما دو زن جوان از جلویش گذشتند و بعد که رفتند، اثری از پنه‌لوپه نبود!

مادر گفت:
- برو فیونا، بعدش هم تو برو جرجیا.

یکی از دوقلوها که ظاهرا اسمش فیونا بود، چرخ دستی اش را هل داد و لحظه ای بعد اثری از او هم نبود؛ برای دوقلوی دوم، جرجیا هم همین طور.

هریت چرخ دستی اش را هل داد و از مادر پرسید:
- ببخشید، چجوری می تونم وارد سکو بشم؟

مادر گفت:
- تو هم سال اول هاگوارتزی؟ عیبی نداره، رونیا هم سال اولشه.

دختر کوچک تر با لبخند سرش را تکان داد. پسربچه با هیجان گفت:
- آره! مامان، منم می خوام برم!

مادر گفت:
- جان، تو هنوز کوچیکی... ببین عزیزم، فقط باید بری به سمت ستون و توقف نکنی. حتی وقتی مطمئنی بهش می خوری هم نباید وایسی. حالا برو و اگه نگرانی، بدو.

هریت گفت:
- ممنون.

او جلوی ستون ایستاد و به طرف آن دوید. در ذهنش غوغایی برپا بود؛ الان به ستون برخورد می کرد... دو ثانیه، یک ثانیه...

اما هریت به ستون برخورد نکرد. درواقع از آن عبور کرد و وارد سکویی عجیب شد. گربه های رنگارنگ در آن حرکت می کردند و جغدها پرواز می کردند. جادوگرها و ساحره های رداپوش در سکو راه می رفتند و از فرزندان شان خداحافظی می کردند.
ادامه دارد...


آدمای متفاوت، همونایی‌ان که دنیا رو تغییر می دن.
زندگی یه کوهه. هیچ راه صافی برای رفتن به بالا نیست و همه‌ش می افتی زمین. ولی اگه از جات بلند شی و به راهت ادامه بدی، قول می دم، به قله می رسی.
جی.کی.رولینگ می گوید:"در زندگی شکست نخوردن ممکن نیست، مگر آنکه آنقدر محتاطانه زندگی کنید که می شود گفت اصلا زندگی نکرده اید، و بنابراین به ناچار شکست را تجربه می کنید."


پاسخ به: اگه جنسیت شخصیت های هری پاتر مخالف بود اونا چه شکلی می شدن
پیام زده شده در: ۱۵:۴۱:۱۱ یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۳
#8
خطاب به علاقه‌مندین این تاپیک!
پیشنهاد می کنم سری هم به فن فیکشن هریت پاتر و قتل در هاگوارتز بزنید، چون همه ی شخصیت هایی که درباره شون توی این تاپیک نظر ارسال شده، داره می شه و خواهد شد توی اون فن فیکشن حضور دارن.
ممکنه در طول فن فیکشن اسم بعضی از شخصیت های آینده‌مون لو بره، چون من اسم اونارو می دونم (راستش قبلا تصمیم‌گیری کردم) اما شما به روی خودتون نیارید.
خب، امیدوارم از فن فیکشن خوشتون بیاد!


پ.ن: توی هر جلد از کتاب های هری پاتر، یه سری شخصیت اضافه می شن. اما چون فن فیکشن فقط یه جلده، مجبوریم همه ی شخصیت ها رو توی همین جلد وارد کنیم. می تونین توی نظراتتون، بنویسین به نظرتون اون شخصیت چطور باید وارد بشه.


آدمای متفاوت، همونایی‌ان که دنیا رو تغییر می دن.
زندگی یه کوهه. هیچ راه صافی برای رفتن به بالا نیست و همه‌ش می افتی زمین. ولی اگه از جات بلند شی و به راهت ادامه بدی، قول می دم، به قله می رسی.
جی.کی.رولینگ می گوید:"در زندگی شکست نخوردن ممکن نیست، مگر آنکه آنقدر محتاطانه زندگی کنید که می شود گفت اصلا زندگی نکرده اید، و بنابراین به ناچار شکست را تجربه می کنید."


پاسخ به: هریت پاتر و قتل در هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶:۲۵ یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۳
#9
فصل اول: سکوی نه و سه چهارم
.........
ایستگاه کینزگراس در آن روز پاییزی خیلی شلوغ بود. مردم به سرعت می دویدند تا به قطارهایشان برسند. در این میان، دختر تنهایی جلوی سکوی نه و ده ایستاده بود و بلیتى در دست داشت. نام او هریت پاتر بود.

هریت دختری قدکوتاه و لاغراندام بود که موهای سیاه پرکلاغی و بلندی داشت. چشم هایش سبز و درخشان بودند و عینک شیشه‌گرد آهنی ای به چشم می زد. او یک ساحره ی جوان یازده ساله بود که روز تولدش نامه ای دریافت کرده بود. نامه می گفت او باید به مدرسه ى علوم و فنون جادوگری هاگوارتز برود. بلیت قطارش هم در پاکت نامه بود؛ اما هریت نمی دانست باید به کدام سکو برود!

بلیت می گفت مقصدش سکوی نه و سه چهارم است، اما چنین سکویی وجود نداشت! این سکو باید بین دو سکوی نه و ده می بود؛ دقیقا همان جایی که هریت ایستاده بود. اما یا چشم هریت درست نمی دید یا بلیت اشتباه می کرد؛ چون چنین سکویی آنجا نبود.
ادامه دارد...


آدمای متفاوت، همونایی‌ان که دنیا رو تغییر می دن.
زندگی یه کوهه. هیچ راه صافی برای رفتن به بالا نیست و همه‌ش می افتی زمین. ولی اگه از جات بلند شی و به راهت ادامه بدی، قول می دم، به قله می رسی.
جی.کی.رولینگ می گوید:"در زندگی شکست نخوردن ممکن نیست، مگر آنکه آنقدر محتاطانه زندگی کنید که می شود گفت اصلا زندگی نکرده اید، و بنابراین به ناچار شکست را تجربه می کنید."


هریت پاتر و قتل در هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۲۱:۴۵ شنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۳
#10
سلام به همه!
این فن فیکشن در رابطه با تاپیک اگه جنسیت شخصیت های هری پاتر مخالف بود اونا چه شکلی می شدن نوشته می شه، یعنی جنسیت شخصیت های هری پاتر توش مخالفه. البته ماجرایی که توش اتفاق می افته کلاً با کتاب های هری پاتر فرق داره. می تونید نظراتتون رو توی پیام شخصی بهم بگید.


آدمای متفاوت، همونایی‌ان که دنیا رو تغییر می دن.
زندگی یه کوهه. هیچ راه صافی برای رفتن به بالا نیست و همه‌ش می افتی زمین. ولی اگه از جات بلند شی و به راهت ادامه بدی، قول می دم، به قله می رسی.
جی.کی.رولینگ می گوید:"در زندگی شکست نخوردن ممکن نیست، مگر آنکه آنقدر محتاطانه زندگی کنید که می شود گفت اصلا زندگی نکرده اید، و بنابراین به ناچار شکست را تجربه می کنید."






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.