جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
8
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  98 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  241 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  156 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت 1405 22:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست دوم: روانکاوی وین هاپکینز





البته مرگ بعد اینکه تمام اون به ظاهر اراجیف ولی در باطن مسائل مهم و حیاتی و اساسی و در حیطه‌های مهم و کلان رو توی پرونده وین یادداشت کرد، پرونده رو توی کمد پرت کرد کنار باقی پرونده‌ها و به ذهن مرگی خودش رجوع کرد. مرگ وارد ذهن سیاه و ترسناک و خوفناک و مرگبار خودش شد و به قسمت کمد پرونده‌ی بیماران رسید. رفت و رفت و رفت تا رسید به یه پرونده که روش نوشته شده بود "وین خاپکینز".
- آخرین آپدیت این پرونده‌ها مال کیه؟ خیلی قدیمی‌ان!

کمد پرونده‌ها یه دور موج مکزیکی زدن و رفتن پایین و برگشتن و بالا و اسم پرونده به "وین هاپکینز" تغییر پیدا کرد.

- ای بابا! خودم باید آپدیتشون می‌کردم.

و پرونده رو برداشت و شروع کرد به مطالعه کردن. پرونده پر بود از عکسای قبل و بعد. ار معماری‌های بسیار خوف و خفن که البته در قسمت قبل خوف و خفن بودن. در قسمت بعد اصلا خوف و خفن نبودن! بلکه برعکس خوف و خفن بودن و فوخ و نفخ بودن. مرگ ناگهان استرس گرفت و نفخ کرد. اتفاقات غیر قابل توضیحی درون ذهن مرگ رخ داد و مرگ از اینکه اتفاقات در ذهنش، بهش رخ داد خوشحال شد و اونم با یه حرکت کاتوره‌ای، با فیلش بهش کیش داد. اما اتفاقات در ذهنش کیش دوست نداشت. اتفاقات معتقد بود که فقط خارک و سه جزیره!

اما مرگ دید که دیگه داره بیش از حد به اتفاقات درون ذهنش اهمیت می‌ده. پس از ذهنش بیرون اومد و توی راه خروجی از ذهنش داشت به این فکر می‌کرد که چگونه همچین مهندسی، با همچین سابقه‌ای و ید طولایی در ساخت ساختمانات حرفه‌ای، به ناگهان همچین سوء سابقه‌ای و فیت کوتاهی در ریزش آوار براش به وجود اومده. البته برای اون دسته از دوستان عزیزی که می‌گن پارسی یا پاس بداریم و قدر زر زرگر و این گوهر رو بگیر و بدان و داستان باید بگیم که چشم! ید و فیت نه! دست و پا! راضی؟!

مرگ از راه ذهنش خسته و کوفته برگشت و روی صندلی افتاد. دوست داشت که بعد از این خستگی یکی پیدا بشه و براش یه موهیتو یا حداقل مساحتو بیاره، تگری و خنک! اما یکی پیدا نشد. درواقع یکی خودش بود. نشسته بود. در انتظار نشسته بود. خسته شده بود. هم پستش بدون جواب مونده بود، هم روانکاوی نشده بود، هم نقدش روی هوا مونده بود. حقیقتا که یکی‌ای که پیدا شده بود، اسوه و اسطوره صبر و ایمان بود و تقوا!

- ساختمونتون داشت با یه تق وا می‌شد. یکم براتون تقویتش کردم!

مرگ با یه اسکن لحظه‌ای کل اتاق رو از نظر گذروند. انواع سوراخ‌های ایجاد شده در کف و کفپوش. دسته بیلی که معلق توی هوا مونده و خود بیلی که توی یه سوراخ گیر کرده. سیمان‌هایی که با عجله به زمین و دیوار و زمان مالیده شده بود. شاید بپرسید که به زمان سیمان چجوری؟ که باید بگیم مهندس عزیز حتی به ساعت دیواری اتاق هم رحم نکرده بود و اون رو هم سیمان مالی کرده بود. خلاصه وین کل اتاق رو مهندسی معکوس کرده بود و حالا نشسته بود که بیان ازش تشکر کنن و قربون دست و پای بلوریش برن.

- این چه مهندسی‌ایه؟ من الان جواب گلرت رو چی بد...

قیژ!

- من الان جواب گلرت رو چی...

قر قر قر!

- من الان جواب گلرت رو...

تق!
شترق!
ویژ!
پاق!

بوم‌!


و ساختمون مرکز مشاوره ریخت. مرگ و وین به همون موازاتی که بالا توی اتاق مشاوره نشسته بودن، به پایین سقوط کردن و روی صندلیاشون برروی زمین فرود اومدن و با مردی روبرو شدن که درحال مسواک زدن خفت شده بود. مرد توی زیرزمین بود. اما گلرت نبود. موهاش سفید بود. اما گلرت نبود. رکابی و شرت داشت. اما گلرت نبود. دور موهاش هم سفید بود و مشخص بود که پیش سوئینی تاد رفته. اما... دقیقا! گلرت نبود. از کجا تشخیص دادیم گلرت نبود؟ از اونجا که روی شرتش نقش و نگارهای لاو و قلب و آلبالو و آلبوس بود. اما گلرت نبود.

- گلرت تویی؟

مرد که گلرت نبود، مسواک رو توی چشم مرگ فرو کرد و در رفت. مرگ که مسواک توی چشمش فرو رفته بود، جیغ بنفشی کشید.

- ببخشید! این مسواکه برعکسه...

وین، مسواک رو از توی چشم مرگ درآورد، سر و تهش کرد و دوباره کردش توی چشم مرگ.
- حالا درست شد. چطوره؟!
-

گلرت برگشت. نه چیز... گلرت که قبلا اونجا نبود اصلا! اومد پیش مرگ و وین که ببینه وضعیت مرکز مشاوره چیه. درحالی‌که مشخص بود لباساش رو با عجله پوشیده و قسمتی از شرتش از شلوارش زده بیرون.
- هدیه‌س! چیکار کردن با اینجا؟!
- بازسازی! تقویت! آپگرید!

و مرگ با تک چشمی که مسواک توش نرفته بود. به گلرت و وین خیره شد.

- تقارن خیلی چیز خوبیه! من به عنوان یه مهندس کاملا بهش معتقدم.

از جیبش یه مسواک زرد رنگ درآورد و برای مرگ تقارن رو برقرار کرد.
-



از اونجا که مهندس بسیار خبره‌ای هستی، می‌دونی که معماری و نما و اینجور چیزا کاملا به هنر مرتبطه. پس درمانت اینه که به این مکان بری و رابطه‌ی بین معماری و هنر رو بهمون نشون بدی.
موفق باشی!
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت 1405 22:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست دوم: روانکاوی تلما هلمز





صندلی برگشت. با مرگ رویش که توی بغلش پر بود از شوخی و وسایل شوخی‌کده و یه عینک، از این عینکا که سبیل داشت و ابروهای پرپشت که یه سوت بوقی هم داره. از کجا فهمیدیم سوت بوقی داره؟ از اینجا که مرگ با برگشتن توش فوت کرد و حضور خودش رو اعلام کرد و تلما هم فهمید که مرگ برگشته و سعی کرد که خودش رو جمع کنه که جلوی مرگ ضعف از خودش نشون نده.

- چرا همه می‌خوان جلوی من ضعف نشون ندن؟ درحالی‌که همه جلوی من ضعیفن!

وسایلی که توی بغلش بود و گوشه‌ای خالی کرد. شکلات و خروس و نوشابه و انبردست و نیسان و خلاصه کلی چیزای دیگه... شاید با خودتون بگین انبردست و نیسان چرا؟ که باید بگیم فقط جادوگران نیستن که ملت شوخی هستن. ماگل‌ها هم شوخی می‌کنن و چه بسا شوخی‌های بدتری می‌کنن که نیسان هم جزو وسایل بود. آره دیگه... خلاصه که شوخی خوب است اما بی‌جنبگی بد است! بسیار بد! آنقد بد که نگم براتون.

مرگ با همون هیبت مکش مرگی خودش به چشمای تلما خیره شد. چشمای تلما هم به هیبت مکش مرگی مرگ خیره شد. خیره هم به چشمای مکش مرگی تلما هیبت شد. یعنی نویسنده از چشمای تلما تعریف کرد؟ آیا این ادعای شماست؟ آیا مدرکی هم دال بر ادعای خود دارید؟ آیا ندارید؟ آیا پس آیا چرا وقت دادگاه رو می‌گیرید؟ آیا بروید پی کار خودتان! آیا عه! بی‌ترادب! در ضمن، نویسنده صرفا با کلمات بازی کرده و گاهی اوقات یه نتیجه‌ای از این بازی با کلمات در می‌آد که نویسنده نمی‌تونه گردن بگیره. ولی چون جالب شدن هم نویسنده برنمی‌گرده که اصلاحشون کنه.

پس نویسنده به درون عمق نوشته‌ی خودش شیرجه می‌زنه، اما چون عمق نوشته‌ش کمه، با تابلوی عمق کم! شیرجه ممنوع! مواجه می‌شه. پس نویسنده همونجا روی هوا متوقف می‌شه و مانند جیزس کرایست که روی آب راه می‌رفت و نویسنده یادش اومد که کریس آنجلی هم بود که روی آب راه می‌رفت و چه بسا پرواز هم می‌کرد، از این یادآوری خودش دچار تشنج می‌شه و یکی دوتا بندری سنگین می‌زنه و دچار تحول می‌شه و جیزس آنجل می‌شه و روی آب پرواز می‌کنه و به عقب برمی‌گرده.

اما نویسنده یادش می‌آد که نویسنده یه پست داره که داخلش باید یه نفر رو درمان کنه! نویسنده فهمید که حاشیه رفته. و بعد فهمید که دابی شده! متاسفانه فشار روزگار و بدبختی! فشار روزگار و بدبختی بد! پس از زاویه دید نویسنده خارج می‌شیم و به وضعیت مرگ و تلما برمی‌گردیم که همچنان مرگ به تلما خیره شده. تلما هم از روی ناچاری به مرگ خیره شده. خیره هم به چشمای تلما هیبت شده. هیبت هم آیا چیزی شده؟ ما که نمی‌دونیم! بهتره ندونیم حتی! تا همینجا هم کلی پست رو به حاشیه بردیم چون نمی‌دونستیم که چی بنویسیم.

- یعنی چی که نمی‌دونی چی بنویسی؟ پس من الکی مرکز رو اجاره کردم؟
- احتمالش هست!

تلما به مرگ نگاه می‌کرد که داشت با گوشه‌ی اتاق روانکاوی حرف می‌زد. گوشه‌ی خالی اتاق روانکاوی! مرگ عجیب بود. غریب بود. تلخ بود. ولی واقعی بود. تلما حتی متعجب شد که نویسنده چجوری پایتخت‌ها رو ریخت توی مرگ‌ها و بعد مرگ‌ها رو ریخت توی روانکاوی‌ها. به چی داشتی فکر می‌کردی ماستا... چیز... تلما! معلومه که نویسنده تواناست! نویسنده خیلی توانا بود. خیلی خیلی توانا بود.

پس مرگ نقشه‌ی مغز تلما رو درآورد و روی تابلو گذاشت و با تفکر بهش خیره شد. شکدون تلما درون هاله‌ای از ابهام قرار گرفته بود. درواقع شکدون تلما مورد شک قرار گرفته بود. مرگ به همین سادگی مشکل تلما رو فهمیده بود. این میزان از سرعت و دقت و قدرت و شوکت و شراکت و شکایت و درایت و ندامت و وقاحت و وزارت و خلاصه کلی ویژگی ات دیس مومنت، فقط از مرگ برمی‌اومد. پس مرگ تشخیص داد که تشخیص خودش رو از بیماری تلما به‌طور مشخص برای تلما مشخص کنه و این شاخصه رو برای شخص خودش مشخص کرد که شخص شخیص تلما باید تشخیص بده که شخص شخیص مرگ این شاخصه رو تشخیص داده نه شخص دیگه‌ای. پس شخص مرگ تشخیص داد که تشخیص خودش رو برای شخص تلما بگه.
- شما که شکدونت درست کار می‌کنه.

و تلما دچار فروپاشی شخصیتی شد.
- پس چگونه من دچار کم‌کاری شکدون شدم؟!

مشخص شد که شخص مرگ، شخص تلما رو به فروپاشی شخصیتی فرو برده. پس باید این قضیه رو می‌شکافت.
- ببین! تو شکدونت مثل ساعت کار می‌کنه. انقد خوب کار می‌کنه که حتی به خودش هم شک کرده. و این درون تو یه مشکل به وجود آورده که خیلی هم ساده حل می‌شه.

و تلما شخصا شخصیت فروپاشیده شده‌ش رو جمع کرد.
- پس من باید چیکار کنم که درست شم؟
- زیرش رو کم کن!

تلما باز گیج شد. یعنی چی که زیرش رو کم کن؟ مگه می‌شه زیر یه‌چیزی رو کم کرد؟ یه‌چیزی، به همون اندازه که یه‌چیز هست، زیر چیز داره. یعنی به اندازه حجم چیز ما زیر چیز داریم. پس اگه زیر یه چیزی رو بخوایم کم کنیم، باید حجم یه چیزی رو کم کنیم. نمی‌شد که! فیزیک شوخی است اینجا پس؟!

- خیر! اینگونه نیس! منظورم اینه که حرارت زیرش رو کم کن. یعنی کم‌‌تر شک کن در دفعات بسیار.

تلما که دفعه پیش باز گیج شده بود. ایندفعه اسید حواس‌جمع شد. فهمید که باید چیکار کنه. تلما هلمز آماده بود که شکش رو به رخ بکشه و قدرت شکدونش رو باز به رخ بکشه! تلما جن مشکو... چیز... هیچی!




تلما! خوشبختانه بعد از اینکه مشخص شد که تو شکدونت کاملا سالمه و انقد سالمه که خودش به خودش شک کرده، ما متوجه شدیم که توی این مکان شدیدا به یه شک کننده با یه شکدون قوی نیاز داریم. به اونجا برو و به هرچیزی که می‌تونی شک کن.
موفق باشی.


***

آمار ایونت

در ایونت سایه‌ی مرگ، دو تاپیک مرکز مشاوره و محله پریوت درایو مجموعا ۱۴ نفر شرکت کردن و این دو تاپیک توسط اونا ۳۰ پست خوردن که از این تعداد ۱۴ تاشون برای تاپیک محله پریوت درایو و ۱۶ تاشون برای مرکز مشاوره جادوگران بود.
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/2/26 22:23:16
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 05:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست دوم: روانکاوی روزالین اورست

فیش مراجعه




نعنایی داشت به این فکر می‌کرد که می‌شد به روزالین کمک کرد. درواقع نعنایی خیلی داشت فکر می‌کرد. خیلی خیلی فکر می‌کرد. خیلی خیلی خیلی فکر می‌کرد. و بعد به نتیجه‌ای نرسید. نعنایی بیدار بود. خیلی بیدار بود و بیدار مونده بود و حالا از روی میز کارش با توجه به تعداد فنجون و ماگ و استکان‌های کمر باریک و کلی چیزای دیگه که مربوط به نوشیدنی‌های کافئینی بودن، می‌شد تشخیص داد که نعنایی تبدیل به یک نعنای چلوسیده‌ی وا رفته شده بود و دیگه نمی‌تونست خودش رو جمع کنه.
اما می‌تونست تلاش کنه!

پس دوباره یه فنجون چای دیگه پر کرد و سر کشید. کافی نبود. یه فنجون دیگه پر کرد و سر کشید. کافی نبود. یه فنجون دیگه پر کرد و باز سر کشید. نچ! کافی نبود. باز سعی و تلاش کرد که دوباره با یه فنجون دیگه سر کشیدن، کفایت رو به دست بیاره. اما نچ! نچ نچ نچ نموچه! اصلا کافی نبود. نعنایی دیگه از اینهمه بی‌کفایتی داشت رد می‌داد که یهو فهمید معلومه که کافی نیست. چون یه فنجون چای، هیچوقت نمی‌تونه کافی باشه و همیشه چایه.

از اونجایی که اشتباهات و استرسی که می‌آرن و در دنبالش ترشح هورمون کورتیزول باعث انرژی و سرحالی می‌شه، نعنایی یه‌لحظه خیلی جیرینگ شد و راست راست نشست و با روزالین ارتباط چشمی برقرار کرد. اما نعنایی توی عدم کفایت پست قبل گیر کرده بود و فهمید که باز هم کافی نیست. پس جلوتر رفت و ارتباط تخم چشمی برقرار کرد.
- گفتی چی شده نعنایی؟!
- گفتم که میشه کمک کنین که دوباره آفتاب گرم و...

تق!

نعنایی کمک نکرد. بلکه با سر روی میز سقوط کرد. مگه می‌شه کسی که خودش کمک لازمه به یکی دیگه کمک کنه. معلومه که... آره! کلی آدم و جادوگر هستن که خودشون کمک لازمن، ولی به بقیه هم تا جایی که می‌تونن کمک می‌کنن. مثال بزنم؟ زیادن. چندتا بگم؟ انتخاب سخته. اونایی که دوست دارم بگم؟ زیادن باز. اونایی دوستم دارن بگم؟ کمن. ترجیح می‌دم توی دل خودم نگه دارم. بالاخره هستن این شکل و شمایل آدما و... آره! خلاصه داستان...

همینطور که نویسنده درگیر داستان و مثال و تمثیل و ضرب المثل بود، مرگ بدون ضرب العجل اومد و نعنایی رو از روی میز بلند کرد و به جایی برد که ما نمی‌فهمیم و مشخصا نمی‌تونیم بگیم به همون دریچه‌ی تعبیه شده‌ای برد که قبلا بهش اشاره شده بود. و حالا مرگ جلوی روزالین نشسته بود.
-
- عه...
-
- فکر می‌کنم دوباره باید همه‌چیز رو از اول...
- من همه چیز رو می‌دونم...
- نه آخه...
- و شنیدم!

مرگ با ابهت و تحکم زیادی به روزالین نگاه می‌کرد. روزالین حس کرد که صندلی داره پایین می‌ره. صندلی رفت پایین. رفت پایین‌تر. روزالین یهو فهمید صندلی پایین نمی‌ره. خودشه که داره آب می‌شه. آب‌تر. و آب‌تر. و تر تر.

- ولی خب نمی‌دونم که مشکلت چطوری حل می‌شه!
- یعنی چی؟ پس شما چطور روان‌ درمانگری هستین؟!

خود روزالین هم تعجب کرده بود که با وجود سایه، چطور جرئت کرده بود جلوی مرگ اینطور صداش رو بلند کنه. ولی صداش رو بلند کرده بود و داشت داد و قال می‌کرد و سلول‌ها و عضلات دهنش دچار تعجب و فشار زیاد ناگهانی شده بودن و کنترل خودشون رو از دست داده بودن و روزالین هرچی آب دهن و تف داشت روی مرگ خالی کرد. مرگ اما با لبخند درحال تماشای روزالین بود.
ناگهان یه چیز سیاهی رو با دستش به بیرون پرتاب کرد.
- خورد به هدف! یس!
- چی بود؟ چی خورد به هدف؟!
- هیچی!

مرگ اما دروغ می‌گفت و دوباره یه چیز سیاهی مثل یه چیز سیاه قبلی رو به بیرون پنجره پرتاب کرد.
- ای بابا! نوه‌ی بی‌ادب جاخالی داد و الان پیرزن بنده مرلین که لب منه، دچار اضمحلال روحی شد و کمبود اعتماد به نفس گرفت و دم پیری فکر می‌کنه نباید اشتباه کنه و همه قضاوتش می‌کنن. این یکی سایه به هدف نخورد.

روزالین گیج شده بود. سکوت اتاق رو گرفته بود. مرگ فهمید به چیزی که می‌خواسته رسیده. روزالین به فکر فرو رفته و داره با خودش حساب و کتاب می‌کنه که داستان چیه؟ چه اتفاقی برای پیرزن و هدف قبلی افتاده بود؟ مرگ چیکار می‌کرد؟ چرا اون کار رو می‌کرد؟ هدفش چی بود؟ یعنی...
- یعنی تو اون سایه رو به جون من انداختی؟!

مرگ خندید. ولی فقط برای لحظه‌ای! به جلو خیز برداشت. با چشمای قرمزش به چشمای سردرگم روزالین نگاه کرد. نگاه خیره مرگ، روزالین رو میخکوب کرده بود. تمام وضعیت داشت طبق چیزی پیش می‌رفت که مرگ می‌خواست و تدارکش رو دیده بود. با صدای عمیق و بم و تاثیرگذار و مرگیش شروع به صحبت کرد و صداش اتاق روانکاوی رو پر کرد.
- معلومه که کار منه. فکر می‌کنی چه چیزی غیر مرگ می‌خواد جریان زندگی از روند عادی خودش خارج بشه و یه آدم، زندگی راحت نداشته باشه؟ مرگ شجاعت، مرگ احساسات، مرگ خلاقیت، مرگ نبوغ، مرگ اعتماد، مرگ دوستی، مرگ احترام، مرگ اعتماد به نفس و مرگ عزت نفس! اسم من توی همه‌ی اینا هست و اون سایه دقیقا شاهکار منه! و توی از من می‌خوای روش مقابله با شاهکارمو بهت بگم؟!

روزالین با ترس، دلهره، کمی تعجب و سردرگمی به مرگ نگاه می‌کرد.

- خب می‌گم!

مرگ به پشت میز برگشت و قلمی برداشت و روی کاغذ شروع به نوشتن کرد. عینکی که ناگهانی روی چشماش ظاهر شده بود رو بالا انداخت و به حالت چهره روزالین خندید.
- می‌دونم! می‌دونم! چیزی نیست بابا... همه می‌ترسن. ولی همه خودشونو نمی‌پذیرن! همه اشتباه می‌کنن. ولی همه اینو نمی‌پذیرن! همه می‌دونن سایه‌ها مال منن. ولی همه اینو نمی‌پذیرن! همه می‌دونن که همه بی‌نقصن. ولی همه اینو نمی‌پذیرن! اگه می‌تونی درستش کنی، درستش کن. اگه نمی‌تونی درستش کنی، راه درستشو پیدا کن. اگه راه درستش اینه که درستش نکنی، خب درستش نکن. خیلی ساده‌ست و نگرانی نداره. تمام درمانت همینه که روی فکرت و خودت کار کنی و نقص‌های خودتو بپذیری و باهاشون دوست بشی...

مرگ با عینکش روی قسمتی از کتابش زوم کرد. اون قسمت رو نمی‌دید، پس بیشتر زوم کرد. مرگ خیلی زوم کرد. خیلی خیلی زوم کرد. مرگ رفت توی کتاب و کتاب و مرگ قاطی شدن. ناگهان مرگ بیرون اومد. خیلی ناگهان بیرون اومد.
- و اینکه روزی ۱۰تا شنا بری و ۱۰۰‌تا تخم مرغ آب‌پز بخوری!

روزالین هم مثل ما گیج شده بود. مرگ بعد از اینهمه زوم کردن، واقعا به طرز شاهکاری درمان رو خونده بود و روزالین حالا بلنده شده بود که به سمت درمان خودش بره و توی راه به این فکر می‌کرد که ۱۰۰تا تخم مرغ رو از کجا بیاره؟!



تو خیلی وقته که پیروزی‌ها و موفقیت‌هات یادت رفته! نه؟! خب مطمئنا سایه‌هه نذاشته دیگه... ازت می‌خوام به اینجا بری و یکی از موفقیت‌های خودت رو برای ما بنویسی.
موفق باشی!

پ.ن: مثل اینکه بجای نعنایی من خواب رفته بودم و یادم رفته بود لینک تکلیف رو بذارم که الان گذاشتم.



***


ایونت سایه مرگ بعد از دو هفته و دو روز تمدیدی، رسما به پایان رسید!

از همه‌ی کسانی که در این ایونت شرکت کردن و افتخار دادن و کنار ما پست زدن، تشکر می‌کنم. همچنین لازم می‌دونم که به‌دلیل تاخیر در پاسخگویی پست‌های روانکاوی از همه‌ی کسایی که پست زدن و صبر کردن عذرخواهی کنم و تشکر کنم بابت صبر و شکیبایی‌شون! البته که پست‌ها همه پاسخ داده خواهند شد و صبرهای شما حتما مورد قدردانی گرفته خواهند شد.

در پست‌های بعد، آمار ایونت، آمار برندگان و آمار جوایز اطلاع رسانی خواهند شد.
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/2/13 10:47:00
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 23:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
زوج‌درمانی، جلسه‌ی ریموس



- د آخه همسر من، چرا باید خودت رو شبیه زن همسایه کنی بهم بگی بیبی بوی؟ بهش می‌گم آخه قربون سرت برم من، اون سری که خودت رو شبیه مرلین مونرو کردی بودی هم بهت گفتم. من زن خودم رو می‌خوام. در جواب؟ می‌گه «خیلی قشنگه که! گفتم شاید دوست داشته باشی. من که خودم خیلی دلم می‌خواست مرلین مونرو زنم باشه. »


فلش‌بک


ریموس روی کاناپه خونه لم داده بود. آرامش و سکوت اون وقت شب محله ماگلی رو دوست داشت. می‌تونست بشینه و یکی از برنامه‌های تلویزیونی ماگلی رو تماشا کنه. یا حتی غرق خوندن یک کتاب درباره‌ی طلسم‌های سیاه باستانی و روش‌های دفع‌شون بشه.

اون شب ریموس مطالعه‌ی صفحات مختلف مجله‌ی طفره‌زن رو انتخاب کرده بود. در این بین یک مقاله بیشتر از بقیه جذبش کرده بود و چند دقیقه‌ای می‌شد که غرق خوندن اون بخش بود. تربیت و پرورش ماه‌گوساله‌های خانگی. ریموس تابه‌حال یک ماه‌گوساله از نزدیک ندیده بود. و خب، درواقع هیچ‌وقت نمی‌تونست ببینه. ماه‌گوساله‌ها تنها شب‌های ماه کامل بیرون می‌اومدن و اون شب‌ها ریموس درگیری‌های دیگه‌ای داشت. شاید همین حسرت، یا حتی غیرکاربردی‌بودن مقاله بود که خوندنش رو جذاب‌تر می‌کرد.

علاوه‌بر اون، طبق مقاله‌ی چاپ‌شده توی مجله، ماه‌گوساله‌ها موجودات خجالتی‌ای بودن و راحت با هرکسی اخت نمی‌شدن. ریموس ته دلش یک حس همذات‌پنداری باهاشون داشت. طوری اگه هنوز نوجوونی بود که بلد نبود پاترونوس اجرا کنه، ممکن بود خیال کنه یا حتی امیدوار باشه که پاترونوسش به شکل یک ماه‌گوساله‌ی چشم‌درشت دربیاد. رشته‌ی خیالاتش رو یکی‌یکی به هم می‌بافید و بعد، دوباره واژگان روی صفحه رو دنبال می‌کرد.

- دورا عزیزم، نگاه کن ماه‌گوساله‌ی توی عکس این صفحه چقدر ناز لبخند می‌زنه.

ریموس در حالی که غرق تماشای ماه‌گوساله‌ی توی تصویر بود که اون هم متقابلا به ریموس نگاه می‌کرد و هر چند لحظه پلک می‌زد، حس کرد که دورا کنارش می‌شینه. در حالی که با انگشت به ماه‌گوساله اشاره می‌کرد رو به دورا کرد:
- ببینش دور- یـــــــا اوجب الواجبــــــات.

ریموس طوری که انگار بهش شوک الکتریکی داده باشن، کمی از جا به هوا پرید و مجله از دستش افتاد و روی میز عسلی فرود اومد.

- مـــــــغـــز!

نیمفادورا درحالی که فکش طوری که انگار آویزون باشه به یک طرف کج بود و عضلات صورتش از بین بافت به‌ظاهر تحلیل‌رفته‌ی پوست سبزرنگش دیده می‌شدن، به ریموس خیره شده بود. چشم‌هاش نیمه‌باز بودن و کم‌جون. دست‌هاش رو آورد بالا و شل و ول جلوی ریموس گرفت.
- مـــغــز!

خاطره‌ی ناگوار ساندویچ مغزی که توی ظرف صبحونه‌ی ریموس جایگزین کروسان طلایی‌شده‌ی همیشگی‌ش شده بود براش زنده شد. از کارهای عجیب اون مدت نیمفادورا که می‌گذشت، این برای چندمین بار طی هفته بود که دورا خودش رو به شکل‌های مختلف درآورده و ناگهانی جلوی ریموس ظاهر شده بود. از سری اول گرفته که خودش رو شبیه اینشتین درآورده بود و از کلمه‌هایی استفاده می‌کرد که نه اصطلاحات علمی، بلکه اسم قاتل‌های یونانی ماگلی بودن که اون روز توی پیام امروز چاپ شده بود، تا اون روز که با تغییر چهره‌ش به ولدمورت اون هم وسط رستوران چندتا مشتری رو فراری داده و با نگاه چشم‌های سرخ‌رنگش ریموس رو زهره‌ترک کرده بود.

ریموس اما هر بار، با وجود این که می‌ترسید، کفری و یا کلافه می‌شد، لبخند می‌زد و خودخوری می‌کرد. اون شب توی رستوران نیمفادورا به شوخی به ریموس گفته بود:
- عزیزم اگه شوخی‌هام جالب نیستن می‌خوای بریم پیش مشاور؟ این‌طوری شاید بتونم اون رو هم بخندونم.

و ریموس واقعا به مراجعه به مشاور فکر کرده بود. شاید یک راهی بود که بعد از اون همه خودخوری، بتونه بالاخره با یکی صحبت کنه و خودش رو بروز بده. و حالا، بعد حمله‌ی ارتش یک‌نفره‌ی زامبی، ریموس خیلی جدی تصمیم گرفته بود تا جلسه‌ی زوج‌درمانی‌ای که دورا ازش صحبت کرده بود رو شرکت کنه.


پایان فلش‌بک


ریموس بالاخره یک گوش شنوا پیدا کرده بود و مثل بادکنکی که دهانه‌ش رو رها کرده باشن، خودش رو بدون وقفه و منتظر موندن برای پاسخ مشاور تخلیه می‌کرد.
- یا مثلا پریروز بود که خودش رو شکل مادربزرگ به رحمت مرلین رفته‌م درآورده بود. عزیزم خودت رو شبیه کی می‌کنی؟ کسی که خودم هم ندیده‌مش؟ یا اومدم ببوسمش، می‌بینم کاکتوس شده! کاکتوس! آخه... بهش گفته بودم گل بیابون منی، می‌گه کاکتوس‌ها هم گل دارن! مگه ندیدی؟ خیلی هم صورتی و خوشگلن! نگاه می‌کنم می‌بینم موهاش رو شبیه یک گل گنده درآورده. فدای رخ مهتاب‌گونت بشم، من تو رو شکل خودت دوست دارم.

ریموس مکثی کرد و خاطره‌ی بعدی بالا اومد. با دست زد رو صورتش.
- وای که گفتم مهتاب‌گون... صورتش رو شبیه ماه کرده بود! با خودم گفتم خدایا، دورا که پوستش صاف بود، این همه چاله‌چوله از کجا؟ یک‌کم بیشتر تغییر کرد دیدم ای دل غافل! ماهه که! تا اومدم چیزی بگم به رعشه افتادم، ولی مرلین رحم کرد قبل این که باقی فرایند طی بشه از خنده روده‌بر شده و به شکل عادی‌ش برگشته بود. حالا مگه دلم می‌آد چیزی بگم بهش؟

صدای راه‌رفتن قلم مشاور روی کاغذ یادداشت میون خاطراتی که گفته‌های ریموس گم می‌شد.

- یا اون سری دیگه... شب خوابیده‌م، صبح بیدار می‌شم و می‌بینم جای همسر عزیزتر از جانم کی کنارمه؟ سیریوس! بابا من چند دفعه بگم؟ آخه زن، اون سری هم وسط صحبت بهم گفتی آر یو فاکینگ سیریوس گفتم که نه، ویر جاست فرندز! به مولا داعاشی منه!

مشاور با بی‌میلی نگاهی به ریموس انداخت و چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند.

- ولی خب... شاید نمی‌دونه. چون... به اندازه‌ی کافی بهش نمی‌گم. در واقع کلا نمی‌گم. هیچ موقع آدم ابرازکردن نبوده‌م. و شاید ریشه‌ی ماجرا هم همینجاست. که نمی‌دونه چقدر همون‌طور که هست دوستش دارم...
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.
پاسخ: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1405 23:46
نمایش جزئیات
آفلاین
زوج درمانی:جلسه ی نیمفادورا

دسته ی در به پایین چرخیده می شه. اما کسی وارد نمی شه. دسته ی در دوباره چرخانده می شه و در به سمت بسته شدن بیشتر و بیشتر کشونده می شه.
تانکس داد می زنه:«در...لعنتی.. این در قفله ؟ چرا در قفله؟ من قبض گرفتم!»
در اتاق توسط خانم منشی باز می شه و در حالی که با نگاهش داره تانکس رو قورت می ده اون رو به سمت داخل راهنمایی می کنه.
- هه هه سلام
نیمفادورا وارد میشه و شروع به اسکن محیط می کنه.
- من برای زوج درمانی اومدم اینجا. زوجم؟ خوب ریموس تو راهه. می دونید بالاخره زندگی خرج داره ، مشاوره خرج داره باید کار کنه تا بتونه گالیون های همش رو دربیاره.
همینطور که داره به گچ کاری سقف نگاه می کنه می خوره تو میز مشاوره و چهره ش از درد تو هم می ره.
-من و ریموس ، مشکل ؟ نه مشکلی نداریم. خیلی هم تفاهم داریم.
روی صندلی چرمی راحت می شینه و بلافاصله پاهاش رو روی هم جمع می کنه.

-برای چی اومدم زوج درمانی؟ به نظر شما من یه آدم دمده ام؟ فکر می کنید نمی دونم برای قرار الان کافه و رستوران دیگه رو بورس نیست؟ 
شنیدم که تو جلسات زوج درمانی صمیمیت زوجین رو می تونید بیشتر کنید. می تونید یه کاری کنید ریموس منو هم شبای ماه کامل با خودش ببره ددر ؟

نیمفادورا لبخند می زنه. لبخندش سفت می شه .

-رفتار ریموس خب... مثل همیشه ست. مثل همیشه مهربونه. اما یه قضیه شدیدا منو اذیت می کنه .
حس می کنم به میزان کافی باهام راحت نیست.مثلا ما هیچ وقت تا به حال با هم دعوا نکردیم.
می گن دعوا نمک زندگیه ولی به محض اینکه اوضاع یه خرده شلم شوربا می شه ریموس کوتاه میاد. می خوام بهش بگم بابا مرد، تو یه گریفیندوری ای ! بجنگ ، حق خودت رو پس بگیر. 
مثلا همین ماه پیش بهش گیر دادم که من مردای مشتی و لات دوست دارم. به همین بهونه به جای صبحونه ی مورد علاقش که کروسان و شیرکاکائو باشه ساندویچ مغز گذاشتم جلوش! عصبانی شد؟ داد زد؟ خیر! حتی بعدش هم کلی سر به سرش گذاشتم ولی نه که نه . البته این عکس رو ببینید ، من از کارم راضیم. این مال داستان مغزه.

اینیکی مال وقتیه که مرلین مونرو شده بودم

این یکیم چون ریموس خیلی گوگولیه
نیمفادورا با آستینش رطوبت گوشه ی چشمش رو خشک می کنه.
البته متاسفانه نمی دونه کی باید به لطیفه هام بخنده، همیشه یا خیلی دیر می خنده یا اصلا نمی خنده.
ببخشید...بین خودمون باشه می شه یه تست هوش ازش بگیرید برام؟
اوه یه چیز دیگه. اون اوایل که با هم آشنا شده بودیم هی می گفت من برات پیرم. می تونید تر توش رو در بیارید ببینید ممکنه دلش می خواسته طرف جوون تر رابطه باشه؟ میشه یه کاریش کرد ولی من هنوز نتونستم از زیر زبونش بکشم.
خب بی زحمت نسخه ی ما رو بپیچید.
اممم...می شه اسم یه وضعیت روانی یا بیماری با کلاس رو برامون بذارید بعدا بتونم تو جادوگرامم استوری کنم؟یعنی دارید می گید من برم؟

شجاعانه زندگی کن
ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن
پاسخ: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1405 17:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست دوم: روانکاوی گلرت گریندلوالد

فیش مراجعه




صدای موزون پیانو قبل از آن به داخل خیابان رسید. تازه از سفر بازگشته بود. بلافاصله به رویال ادوارد هال رفته بود تا گذر زمان را در آنجا به تماشا بنشیند. به گروه مستی که از مکانی در گوشه خیابان بیرون شدند، نگاه کرد. گروه ماگل سه نفره‌ای که هیچ تسلط و توجهی به خودشان و محیط پیرامونشان نداشتند. فضای جدید، برایش خسته کننده بود، چون سال‌ها را در همین فضا گذرانده بود و حالا درون افکاری که روزی در همین فضا متولد شده بودند، گم شده بود. دستش را به درون جیب پالتویش برد. زمان برگردان در جیبش عرق کرده بود و نم داشت.

بی‌مورد عجله‌ای در خود حس کرد و تصمیم گرفت به سمت مکانی که گروه مست از آن بیرون شده بودند برود. شاید راه‌حل در آن مکان باشد. شاید خود آن مکان راه‌حل باشد. گاهی راه‌حل بازی‌اش می‌گرفت. هرچه که به او نزدیک‌تر می‌شدی، خود را به عمد از تو دور می‌کرد. شاید هم، تمام این‌ها روند قضیه بود. باید در جستجوی راه‌حل گم می‌شدی و بالاخره خود را در جایی که انتظار نمی‌داشتی، پیدا کنی.

خودش را جلوی میخانه پیدا کرد. زیاد در افکارش گم می‌شد و همین، مسیرها را برایش هموار و کوتاه می‌کرد. تابلویی که در گذر زمان خودش را نگه داشته بود، اما زمان همیشه قدرتش می‌چربد و تابلو به سختی خوانده می‌شد، توجهش را جلب کرد. کلمات "میخانه رادریک گریس" به درشتی روی تابلو درج شده بودند. درب میخانه باز شد و صدای زنگوله‌ی تعبیه شده بالای در، حضور مشتری را اعلام می‌کرد.

- مارتا! صدای این زنگوله‌ت خیلی رو اعصابه!
- زنگوله رو تازه خریده. از کل مغازه‌ش نو تره!
- شرط می‌بندم از کل مغازه‌شم گرون‌تره...

از میان گفت‌وگوی بدون هویت گذشت و به صدای خنده‌ها اهمیتی نداد. البته که برایش مهم نبود، اما اگر به صورت اتفاقی صداهای درون میخانه متوقف می‌شدند، بدش نمی‌آمد و استقبال می‌کرد‌. مارتا آن اتفاقی بود که از افتادنش استقبال می‌کرد.
- خفه شید! احترام مشتری جدید توی این کافه واجبه.

مارتا با دستمال کهنه‌ای کنار روپوشش ظاهر شد و به صورت نصفه و نیمه، به گفت‌وگوها پایان داد.

- کافه! اعتماد به نفسو...
- چه کافه‌ی تمیزی!
- میخونه‌ی روی تابلو رو هم که برای تبلیغ زدین!

مارتا بدون توجه به تیکه‌هایی که از جوانان خام و مست حواله‌اش می‌شد، به سمت مرد تازه‌وارد برگشت.
- سلام! به کافه رادریک خیلی خوش اومدی. چی براتون بذارم؟

و همینطور که میز های دور بار را با دستمال کهنه‌اش مثلا تمیز می‌کرد، به سمت پشت پیشخوان رفت و روبروی جایی که گلرت نشسته بود ایستاد تا سفارشش را بگیرد. گلرت اما سفارشی نداشت. با نوشیدنی‌های ماگلی میانه‌ی خوبی نداشت و گرچه برایش ناآشنا نبودند و برخوردهایی با آن‌ها داشته بود، اما چون ارتباطی برایش شکل نگرفته بود، اسم‌ها فراموشش شده بودند.

- مارتا! دوتا با خامه‌ی زیاد...

دو جوان بدون توجه به مرد میانسال کنارشان، با بی‌ملاحظگی به کنار پیشخوان آمده بودند و سفارش نوشیدنی می‌دادند. این بی‌ملاحظگی گرچه برای جوانان نگرانی‌ای نبود، اما کم‌کم داشت عرق مارتا را در می‌آورد.
- هی پیت! دوباره با هری دنبال دردسرین؟

گلرت که انگار از مکالمه پیش آمده چیزی عایدش شده بود، با بی‌تفاوتی به مارتا نگاهی انداخت.
- سه‌تا! خامه‌ی یکیش متوسط باشه!

بی‌تفاوتی گلرت، باید به مارتا دلگرمی می‌داد. اما بیشتر نگرانش کرد. حتی دو جوان هم توجهشان به گلرت جلب شده بود. بعد از اینکه گلرت به سخن آمده بود، بوی تند جادو فضای میخانه را پر کرده بود. میخانه‌ای که تابه‌حال به غیر از بوی سیگار و الکل و بوی زننده‌ای که از ترکیب مانده این دو بو به جا مانده بود و انگار دیگر هیچ بویی نمی‌توانست فضای میخانه را عوض کند. اما بوی جادوی سیاه و تند به هر بویی می‌چربد و حالا به مستی افراد داخل میخانه هم چربیده بود.

مارتا با سه لیوان برگشت و یکی را با احترام و لبخند جلوی گلرت گذاشت و دوتای دیگر را به سمت پیت و هری هل داد.
- اینجا رو خلوت کنین و برین روی میز!

هری و پیت با ناراحتی از روی میز بلند شدند. البته ناراحتی‌اشان به اندازه‌ی همیشه که مارتا بهشان تشر می‌زد، نبود. آن‌ها هم چشم خوبی به مرد تازه‌وارد نداشتند پس بدون اینکه اعتراضی بکنند، از جایی که نشسته بودند بلند شدند و به میز رفقایشان پیوستند.

- ببخشید قربان! جوونن دیگه... چیزی نمی‌فهمن! شما چیز دیگه‌ای...

صدای مارتا در گلو خشکید. انگار نه تنها صدایش، بلکه خودش نیز خشک شده بود. میخانه از جنب و جوش ایستاد. انگار زمان ایستاده بود. کمی شک به دل گلرت افتاده بود، پس برای اینکه خیالش راحت شود دست به جیبش برد. زمان برگردان همانجا بود. سالم، بی‌حرکت و البته عرق کرده. همین‌که خیالش راحت شد، بدون توجه به فضای از حرکت ایستاده‌ی میخانه لیوان نوشیدنی‌اش را برداشت و اولین جرعه از لیوان را نوشید. نوشیدنی خنک بود و بوی تند الکل با بوی ملایم نوشیدنی قاطی شده بود. حتی طعم تلخ نوشیدنی هم در ادامه بین طعم های خوشایند و ناشناخته گم شده بود.

گلرت درگیر درک طعم نوشیدنی بود که صدای جیرینگ زنگوله در به صدا درآمد. لحظه‌ای هوشیاری‌اش به سطح آخر رسید و حاضر و آماده بود که با مشتری‌ای که با فضای ساکت و ایستاده‌ی میخانه برخورد می‌کند، روبرو شود. اما صدای سوتی خاص و قابل تشخیص، او را راحت‌تر از قبل سر جایش نشاند. راحت‌تر از قبل، به‌خاطر اینکه دلیل توقف زمان را فهمیده بود. جرعه‌ی دیگری از نوشیدنی‌اش زد.
- منتظرت بودم اما توقع نداشتم اینجا ببینمت!

مرگ با لبخندی دندان‌نما به چهره، از میانه‌ی میخانه‌ی شلوغ اما ساکت و آدم‌های عروسک شده بر روی میزها گذشت و کنار گلرت جا خوش کرد.
- توقع منو همه‌جا باید داشت، دوست قدیمی!

گلرت خنده‌ای مرموز کرد که معلوم نبود از روی سیاست است یا تخلیه فشار و سپس رو به مرگ کرد و سعی کرد با اون‌ها ارتباط چشمی بگیرد.
- نکنه الان نوبت من شده؟
- نوبت تو هم خواهد شد! ولی الان برای یه چیز دیگه اومدم... من می‌دونم که توی فکرت چه خبره! وقتی توی راهی اومدی که برگشت نداره، نباید به عقب نگاه کنی وگرنه به زیر کشیده می‌شی. راه قدرت، اینطور راهیه! اولش باید به بازگشت فکر کنی، بعدش فکر کنی یا تردید داشته باشی، با شکست هیچ فرقی نداره! تو الان چاره‌ای جز جلو رفتن و فتح کردن نداری.

هنگامی که مرگ صحبت می‌کرد، گلرت به لیوان نوشیدنی خیره شده بود و وقتی به خودش آمد، در فضای بی‌حرکت میخانه تنها بود. باقی لیوان نوشیدنی‌اش را لاجرعه سر کشید و به کف باقی مونده‌ در ته لیوان خیره شد. در باقی مانده‌ی نوشیدنی‌اش صحنه‌ای دید.

- زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من!

گلرت بر روی ارتفاعی، بالای سر جمعیتی جادوگر ایستاده بود و فریاد می‌زد.
- دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

گلرت با هر جادوگری که می‌دید، ارتباط چشمی عمیقی برقرار می‌کرد. در میان اسیران ماگلی که بسته شده بودند و به شدت شکنجه شده بودند، گروهی که در میخانه بودند هم به چشم می‌خوردند و مارتا، پیت و هری به چشم گلرت آشنا آمدند. نگاه گلرت به نگاه مارتا گره خورد. مارتا با درد و رنج با نگاهش به گلرت التماس می‌کرد. اما اشک‌های مارتا زیر آتش نگاه گلرت گریندلوالد تبخیر شدند و چشمانش ذوب شدند.


مدتیه که در مکان رویال ادوارد هال فعالیتی شکل نگرفته. آیا به خاطر اینه که کاربرد مشخصی نداره؟ آیا به خاطر اینه که کسی خوشش نمی‌آد؟ آیا به خاطر چیه؟ درمان شما اینه که بری و اینجا رو راه بندازی و بترکونش کنی خلاصه...
موفق باشی!
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/2/9 17:55:25
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1405 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اوّل

به حقّ چیزهای شنیده و ندیده! مرگ؟ خود عالیجناب مرگ قراره به ما مشاوره بده؟
من که می‌دونستم قراره یه دامی، تلّه‌ای، حُقّه‌ای چیزی در میون باشه، اصلاً به خیال هم نداشتیم که دم به تلّه و سر به کلاه بدیم. ولی خب اون‌چه که خیال نداشتیم، به واقعیت انجام دادیم.
خلاصه که نشستیم در خدمت عالیجناب مرگ و ایشون پا رو زانو انداخته، دفترچه به دست، عینکشو تا نوک دماغش داده بود جلو و با یه نگاه عاقل اندر سفیه زل زده بود به من.

- خب نیوت جان، بفرما به من بگو مشکلت چیه، چه مرگته... چیز یعنی، چه منته که تشریف اوردی این‌جا و مصدع اوقات شریف ما شدی؟

آقا ما رو می‌گی، زبون ما شده بود یه تیکّه سنگ. می‌جنبید مگه؟ هی زور زدم، هی زور زدم، هی زور زدم، آخر ماجرا یه کلّمه از دهن ما پرید بیرون که: «سَـ سَـ سَـ سلام.»
عالیجناب مرگ ابرو تاب داد و یه سکوت خفه‌ای کرد که گفتم الآن با داسش به خدمت من می‌رسه، ولی خب خداروشکر نرسید و همون‌طور که روی صندلی راحتی استخونی‌ش تکیه زده بود گفت: «سلام به روی ماهت، مشکلت چیه؟»
زل زده بودم به کفش‌هام و پاچۀ شلوارم رو تو مشتم مچاله کرده بودم، زور زدم که حرف بزنم که تهش با صدای آرومی تونستم بگم: «سلام.»

- سلام جانم، بفرما چطوری می‌تونم کمکت کنم.

دیگه گفتم کافیه، بذار عزمم رو جزم کنم و همّت خویش بر آن داشته که ارادۀ خود را در مُلک کلام به رخ عالیجناب مرگ بکشانم. خلاصه که این‌بار با قدرت بیش‌تری سرخ شدم و عرق‌چکون و سر به پایین و رخ‌پریشون، با یه صدای ریز کوتاه گفتم: «سلام»
مرگ که این‌بار دیگه حسابی کفری شده بود، دفترچه‌ش رو پرت کرد سمت من و فریاد کشید: «سلام و درد، سلام و کوفت، سلام و من، می‌آم جونت رو می‌ذارم کف دستت ها! تو رو به مرلین قسم بگو چته که اومدی این‌جا.»
دیگه دیدم اوضاع خیلی خیته، جدّی جدّی مشاوره با مرگ ممکنه مشاورۀ آخرم باشه، گفتم بذار جونم رو بردارم و فرار کنم. درحالی که داشتم انگشت‌هام رو به هم دیگه می‌مالیدم گفتم: «والا... روم نمی‌شه...»
دیگه از جام بلند شدم و قبل از این‌که مرگ خودکارش رو هم به سمتم پرت کنه، بدو بدو از دفترش زدم بیرون و یه راست رفتم به دفتر کار خودم، یعنی توی چمدونم، و اون‌جا قایم شدم و نفس راحتی کشیدم که از دست عالیجناب مرگ فرار کردم.
امّا زهی خیال باطل! دیدم قبل از من، یه جغد سیاه که یه شنل سیاه پوشیده و از پایین پاش مه سیاه بلند می‌شه، یه پاکت سیاه به منقار سیاهش داره که توش یه نامۀ سیاه، با جوهر سیاه از طرف مرگ بود، و توش نوشته بود که:
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: شنبه 5 اردیبهشت 1405 17:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست دوم: روانکاوی لیسا تورپین





ناگهان دوربینی از ناکجا آباد پدید اومد و روی لیسا درحالی‌که با بی‌قراری چهاردیواری اتاق رو متر می‌کرد، زوم کرد. دوربین فقط به زوم کردن بسنده نکرد و جلوتر رفت و لیسا رو از زوایای مختلف ثبت کرد. لیسا که از توجه دوربین به خودش خر تیتاب شده بود بی‌توجه به همه‌جا و البته دوربین دوباره راه رفت و دوباره به یه‌جا برخورد کرد و دوباره بینیش رو مالش داد. به کجا برخورد کرد؟! به دوربین!

دوربین اما دوربین پررویی بود و اصلا دوربین نبود. خیلی هم نزدیک‌بین بود. به سمت بینی ضربه خورده لیسا رفت و کل مجموعه صورت لیسا رو اسکن کرد و همینطور که داشت از بالا به پایین می‌رفت، به دهن لیسا رسید و دندونای لیسا رو دید و از ترس به خودش ترسید. چون از ترس به خودش ترسید، تمام نوارهایی که روشون صحنه ثبت کرده بود ریختن و دوربین ریست شد و دچار بحران هویتی شد و همونجا توی مرکز مشاوره نوبت گرفت که بیان و بهش دلداری بدن تا دیگه از ترس به خودش نترسه و نواراش نریزن و خودشو خراب نکنه.

همینکه نوبتش شد، بلند شد که بره و روی صندلی بشینه و سینه پر درد خودش رو باز کنه و نواراشو سفره کنه. اما از اونجا که می‌گن از هر دست بدی، از همون دست پس می‌گیری ولی دوربین دست نداشت و نوار داشت، از همون نوار که داده بود از همون نوار گرفت و به لیسایی که از قبل توی اتاق بود و اتاق رو متر می‌کرد و متراژ اتاق رو چشم بسته جواب می‌داد، برخورد کرد. دوربین بعد از برخورد، دوباره ریست شد و این‌بار دچار حل بحران هویتی شد و یادش اومد که چرا اونجاست و به پایان ماجرای دوربین رسیدیم و به رسم پایان فیلم‌های ماگلی ایرانی، دوربین باید می‌رفت با یکی عروسی کنه.
اما نرفت!

دوربین جلو رفت و رفت و رفت و از میز و صندلی مشاور رد شد و از یه دریچه‌ی کوشولوی تعبیه شده پشت صندلی عبور کرد و داخل رفت و به مورچه‌ها و حشرات داخل دیوار که جشن زودهنگام برای عروسی دوربین راه انداخته بودن توجه نکرد و از کلی تونل‌های پیچ در پیچ رد شد و وارد یه اتاق کوچولو شد.

- من دیگه دارم نمی‌تونم!

دیگه از دوربین صحبت نمی‌کنیم چون این اثر فاخر فیلمنامه نیست و ما چون توی خلق شخصیت‌هایی که قراره بعدا شهیدشون کنیم، استاد نیستیم و اصلا روش تسلط نداریم، دوربین رو از همون ناکجا آبادی که آوردیم شوتش می‌کنیم به منتهی الیه انتهای راهرو، دست راست! از اونجا که ما کاملا موضوع شخصیت هایی که قراره بعدا شهید بشن رو تکذیب کردیم، نعنایی خیلی شیرین و خوشگل وارد کادر شد و نشون داد قراره تا سال‌های سال توی مرکز مشاوره جادوگران بمونه و هرکی که قراره بندازتش بیرون، ان‌شالهافل کف شامپو بره تو چشش! آی چشمم!

- چی شده نعنایی؟! چیو داری نمی‌تونی؟!
- همین داستانی که راه انداختم! همین داستان مرکز مشاوره! همین بدبختی... همین فلاکت! نگاه چقد شلوغ شده؟! به خودم دیگه نمی‌کشم!

نعنایی اول به سمت گوشه‌ای از اتاق رفت و از یه دوربین خیلی هوشمند که صدای جیر جیر در می‌داد به اتاق انتظار مرکز مشاوره نگاه کرد و چیزی جز یه بوته که داشت از یه ور اتاق با باد به اون ور اتاق تله پورت می‌کرد و یه گربه ندید. گربه‌هه که داشت با حوصله و در حالتی کاملا نامتعادل که فقط از یه گربه برمی‌اومد، بین پاهاشو لیس می‌زد از توی دوربین با نعنایی چشم تو چشم شد گربه با سردرگمی توی دوربین خیره شده بود و دوتا پلک زد که پلک زدنش دینگ دینگ صدا داد.
- بنده فلاکت میو! فامیل آقای فرهادی میو! گفتن میو اینجا بیو که فضا خالی نبیو!

نعنایی برگشت و به مرگ نگاه کرد که سر و قیافه‌ش کامل ژولیده شده بود و پشت یه گوشش مداد و مشت گوش دیگرش داس بود و دور و برش پر کاغذ بود.

- عه... اشکال نداره نعنایی! خودم حلش می‌کنم!

لحظه‌ای بعد نعنایی درحال تلاش برای بیرون اومدن از محفظه پشت صندلی بود و دو سه باری سرش رو به بالای محفظه کوبید و شدت ضربه انقد زیاد بود که نعنایی دو سه بار کاملا از هوش رفت! که کاملا موضوع بی‌اهمیتیه و در کل برای یه شخصیتی به سن و سال نعنایی، از هوش رفتن یه امر عادیه و مثل نقل و نبات فرت و فرت از هوش می‌ره.

بالاخره نعنایی بالا اومد و روی صندلی نشست و با لیسایی که نمی‌تونست روی صندلی بشینه و اصلا توانایی سکون و ساکن بودن رو از دست داده بود، هم کلام شد.
- خب نعنایی گفتی چت... این مداد منو ندیدی؟!
- گذاشتینش پشت گوشتون!
- آها! آره اینجاست. خب داشتم می‌پرسیدم که گفتی چه مشکلی برات پیش اوم... این ماگ قهوه من کو؟!
- همونجا روی میزتونه فکر کنم!

نعنایی که به اقتضای سنش، اصلا حواس پرت نبود و کاملا آماده بود تا مثل کماندوهای آموزش دیده درمان ADHD یا حتی HDMI لیسا رو صاف بذاره کف دستش، برای اینکه حواس لیسا رو از بیماریش پرت کنه موسیقی‌ای برای لیسا گذاشت و حتی صداش رو کاملا بلند کرد تا لیسا از فضای هنرمندانه و لطیف اتاق لذت ببره و اصلا استرس نگیره.
- کی می‌گیره جاتو؟ رو تنم کبودی بوسه‌هاتو؟

نعنایی که از ارتباط اسم آهنگ با بیماری لیسا و خودش حتی هیچ اطلاعی نداشت، با صدای بلند همراه آهنگ می‌خوند و جای نیش پشه‌ها رو روی گردنش می‌خاروند و انقد خاروند که پوست گردنش قرمز شد و خون توی اون نقطه و منطقه کاملا جمع شده بود و نعنایی نزدیک بود که گوجه‌ای بشه. جوانان گوجه‌ای هم می‌تونست بشه حتی! اما نعنایی اهمیت نداد و همزمان با اینکه گردنش رو می‌خاروند و با بدنش ریتم آهنگ رو همراهی می‌کرد، برای لیسا نسخه پیچوند.
- ببین نعنایی! تو باید بپذیری که کنترل و تصمیم‌گیری درباره همه‌چیز با تو نیست. توهم یه موجود ناقصی و مثل بقیه نقص‌های خودت رو داری و همین نقطه تمایز تو از بقیه‌ست. همین باعث میشه که تو خاص بشی! هیچکس کامل نیست و همه اشتباه می‌کنن. از اشتباه کردن نترس و نگران نباش و بپذیر! زندگی خیلی کوتاهه که تو بخوای برای چیزایی که حتی دست تو هم نبودن و رخ دادنشون در کنترل تو نبوده نگران باشی! شل کن و اجازه بده زندگی در درون رگ‌هات جریان داشته با... به چی نگاه می‌کنی نعنایی؟!

قرمزی! مایعی قرمز رنگ! گوجه! خون! لیسا اینارو دیده بود و کنترل از دستش در رفته بود و همین باعث شده بود که هرکی که از راه می‌رسه یه کانالی بزنه و شبکه رو عوض کنه. لیسا آب دهنش راه افتاده بود و دستاش به لرزه افتاده بودن و بلند شده بود و آماده بود که به نعنایی حمله کنه و خونشو تا ته ته بمکه و بیرون بکشه و حتی توی روزمرگیش بذاره و برای بقیه تعریف کنه که خونش مزه‌ی نعنا می‌داده یا نه! ولی خب یا نه!

چون مقر فرماندهی بدن لیسا یا به روایتی مغزش، اولویت دیگه‌ای رو اتخاذ می‌کنه و تصمیم می‌گیره که مزه کردن خون نعنایی رو به یه تایم دیگه موکول کنه و مختصات جدیدی به پاهای لیسا می‌ده و لیسا درحالی‌که چشماش روی نعنایی قفل کرده بودن، بدنش به سمت در خروجی می‌ره و...

تق!

با کنار در خروج برخورد کرد و بینیشو مالش داد. اما چون بینیش سمت نعنایی بود و با جایی برخورد نکرده بود برای خودش کله‌ای تکون داد و نچ نچ کرد و از در بیرون رفت که بره و بیماریش رو حل کنه و حتی ببینه که کی می‌گیره جاشو؟!



از اونجایی که تو استرس داری و مشخصا برای یکسری چیزا الکی نگران می‌شی و زیادی اهمیت میدی، باید یاد بگیری که به هرچیزی به اندازه اهمیت بدی. و برای اینکه یاد بگیری چطوری اهمیت بدی، اول باید یاد بگیری که چطوری اهمیت ندی! پس درمان تو اینه که به اینجا بری و به یچیزی که باید اهمیت بدی، اهمیت ندی!
موفق باشی!
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/2/5 17:34:34
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: جمعه 4 اردیبهشت 1405 14:05
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول


مرگ توی دفتر مشاوره‌ش نشسته بود و با بی حوصلگی پرونده های مراجعین رو بررسی میکرد. هنوزم براش سوال بود که چی باعث شد یهو تصمیم بگیره روانکاوی رو انتخاب کنه. شاید کنجکاو بودنش نسبت به شناخت بیشتر انسان ها و احساسات متنوعشون. شایدم اونقدرا دلیلش پیچیده نبود و فقط میخواست برای تنوع، بجز قبض روح کردن مردم کار دیگه ای هم انجام بده.

وقتی از بررسی پرونده ها و تجزیه و تحلیلشون خسته میشد، یا داسشو تیز و تمیز میکرد و یا اینکه لیست قربانیای بعدیش رو ویرایش میکرد. سرشو از پرونده ها به سمت ساعت دیواری چرخوند. از وقتی که شروع به کار کرده بود، زمان زیادی می‌گذشت و الان وقت استراحت بود.

همین که از روی صندلیش بلند شد تا لیست قربانیا رو برداره، صدای تیز و گوش خراش برخورد متوالی یک شی فلزی با سنگ رو شنید و زیرپاهاش لرزش های خفیفی احساس کرد.
-هوم...زلزله‌س؟

ناگهان تعدادی از سرامیک های کف دفتر به سمت سقف پرتاب شدن و بدنبالشون توده های خاک. از چاله ایجاد شده در کف دفتر، مرد جوانی با موهای سیاه و چشمای زرد که یه بادگیر نارنجی پوشیده و بیلی به پشتش بسته بود، بیرون اومد و شروع کرد به تکوندن لباسش.

-این چه کاری بود کردی مردک فانی؟! تا حالا فکر میکردم اینایی که در نزده میان توی دفترم خیلی آدمای بیخودین تا اینکه تورو ملاقات... چیز، من بعنوان یه روانکاو باید برخورد حرفه ای کنم... خودت خسارتشو میدی دیگه؟
-باشه بابا میدم! شما فعلا بیا ویرانه ی قلبمو بازسازی کن.

مرگ در حالی که تلاش میکرد برای تسلط بر اعصابش، خیلی به جزئیات دفترش و خاک و خرده های سرامیکی که کف دفتر ریخته بود دقیق نشه، برگشت و روی صندلیش و پشت میز کارش نشست.
-خب، میشنوم.
-میدونی، احساس میکنم کل دنیا باهام دشمنی دارن!
-بایدم داشته با... اهم، یعنی چطور مگه؟
-مثلا اینجوریه که وقتی پروژه ساختمونی با اون همه جزئیات و ظرافت رو با تموم سختیاش به پایان می‌رسونم و ازشون نظر میخوام که چطور شده، همشون میگن که دقیقا همون چیزی که توی ذهنمون بود رو ساختی، دمت گرم و از این حرفا، ولی هنوز یه روز ازش نگذشته برام نامه عربده کش میفرستن که وقتی چشممون رو باز کردیم، خودمون رو توی سنت مانگو دیدیم چون سقف و کف خونه همو در آغوش گرفته بودن و ما اون وسط پِرِس شدیم!
-احیاناً فکر نمیکنی که مشکل از توئه و باید کیفیت کارتو بالا ببری؟
-ابدا! من که میدونم این مشتریا از کجا خط میگیرن! یه مشت بنای تازه به دوران رسیده و حسود پشت این توطئه هان! اینا میان به مشتریام باج میدن تا اونا صداشونو مثل کسی کنن که از زیر آوار نجات یافته، بعدش بیان در اقدامی خائنانه برای منِ مهندس نامه عربده کش بفرستن تا روحیمو تخریب کنن! تازه، از اونورم میرن این شایعات رو بین مردم نشر میدن تا نون منو آجر کنن! میبینی چقدر بدخواه دارم؟

مرگ تمام این اراجیف رو توی پرونده وین یادداشت کرد تا سر فرصت بهشون رسیدگی کنه.
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1405/2/4 14:37:36
تصویر تغییر اندازه داده شده


خونه میسازم برا ملت مثل دسته گل! تنها شباهتی که به دسته گل داره دوامشه

Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 23:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست اول


- شنیدین که میگن خود مرگ روانشناس مرکز مشاوره‌ی لندن شده؟
- جدی میگی؟
- اوهوم! اما میگن صف مشاوره خیلی شلوغه؛ واسه همین حوصله ندارم برم...

تلما که داشت توی دهکده هاگزمید قدم می‌زد، صدای صحبت کردن چندتا از اهالی به گوشش می‌رسه. به‌صورت ناخودآگاه، به یاد مشکلاتی که توی زندگیش داشت، می‌افته. لبخندی به چهره‌اش می‌نشینه.

فردای آن روز؛ مرکز مشاوره‌ی جادوگران

تلما که میرا رو بغل کرده بود، از پله‌های مرکز مشاوره بالا میره. در خاک گرفته و قدیمی رو می‌کوبه و بدون منتظر موندن، وارد میشه. تموم فضای داخل، پر از جادوگرها و ساحره‌هایی بود که از سرتاسر کشور، خودشون رو به اونجا رسونده بودن که جناب مرگ، مشکلات روانی‌شون رو برطرف کنه. تلما به گوشه‌ای میره و منتظر می‌مونه. حتی چند ساعت هم منتظر می‌مونه. اما وقتی که می‌بینه قرار نیست به این زودی‌ها نوبت به خودش برسه، بعد خارج شدن آخرین مریض و وقتی که هیچکس حواسش نیست، یواشکی میره داخل اتاق دکتر. تلما سرفه‌ای می‌کنه.
- اهم... سلام.

تلما کمی از اینکه جوابی نمی‌شنوه دلخور میشه؛ اما به روی خودش نمیاره و روی صندلی پاره‌ای که فنر‌هاش بیرون زده بودن، می‌نشینه. میرا رو از بغلش پایین میاره و روی زمین ولش میکنه. بعد، به میز پزشکی که حداقل یه وجب خاک روش نشسته بود زل می‌زنه.
- جناب مرگ! راستش امروز بابت یه مشکلی که چندوقته داره اذیتم می‌کنه اومدم اینجا.

تلما مشغول بازی کردن با انگشتاش میشه.
- راستش یه چند وقتی هست که من... من دیگه به چیزی شک نمی‌کنم...

تلما آه بلندی می‌کشه.
- دیگه چیزا برام مشکوک نیستن. حتی وقتی که از چند نفر شنیدم که شما اینجا روانکاو شدین، یه ذره هم فکر نکردم شاید دروغه یا حتی مشکوکه...

اشک توی چشم‌های تلما جمع میشه.
- حتی الان چندوقته به اینکه چرا خورشید همیشه می‌تابه هم مشکوک نیستم. یا اینکه چرا شب همه‌جا تاریکه...

تلما بلند بلند زار می‌زنه.
- فکر کنم... فکر کنم شکدونم خراب شده!

تلما بعد چند دقیقه گریه کردن، به روانشناسی که روی صندلی نشسته بود، خیره میشه.
- میشه کمکم کنین حالم خوب بشه؟
Certainty is a delightful illusion