پست دوم: روانکاوی نیوت اسکمندر
نقل قول:
امّا زهی خیال باطل! دیدم قبل از من، یه جغد سیاه که یه شنل سیاه پوشیده و از پایین پاش مه سیاه بلند میشه، یه پاکت سیاه به منقار سیاهش داره که توش یه نامۀ سیاه، با جوهر سیاه از طرف مرگ بود، و توش نوشته بود که:
سلام نعنایی!

میدونم توقع داشتی که جناب مرگ، برات نامه نوشته باشه. اما متاسفانه خیلی ناگهانی یه ماموریت الهی از بالا براشون پیش اومد و مجبور شدن بذارن و برن یهو. به منم نگفت چرا... اصولا به من چیزی نمیگه و منو آدم حساب نمیکنه.
ولی خب منم چیزی که نمیتونم بگم که. اگه چیزی هم بگم، توجهی نمیکنه بهم. آره خلاصه... میدونم نعنایی! میدونم چقد سخته! اینکه نتونی با کسی حرف بزنی. اینکه خجالت بکشی. اینکه توی خودت باشی. درونگرایی دیگه... درونگرایی خیلی خوبه! ولی زمانی که خیلی به حرف بقیه اهمیت ندی. آدم درونگرایی که بدونه تا چه حد به نیازهای خودش و تا چه حد به نیازهای دور و بریاش توجه کنه، پادشاه جهنمیه که داره برای خودش توی بهشت چرخ چرخ میزنه.
البته اینا هیچ دشواری و سختیای ندارهها! همهش قابل حله نعنایی... اگه این خجالت و دوری چیزی که باهاش راحتی و جزو اخلاقته، که خب هیچ ترس و خجالتی نداره. بابت خجالت کشیدنت، خجالت نکش، نعنایی.
اینا جزو صفات و خصوصیتهای اخلاقیان نعنایی، که برای هر کس متفاوته و البته که نباید بابتشون ناراحت شد. اینا نمیتونن راهمون رو سد کنن و سنگ جلوی پامون بشن، مگه اینکه خودمون بهشون اجازه بدیم. که خب نباید بدیم! درست نمیگم؟اما اگه چیزی که ناراحتت میکنه و جزو اخلاقیاتت نیست و به خاطر ترس از قضاوت بقیه و اینجور بازدارندگیهای مزخرفه که بهت اجازه نمیده خودت رو بروز بدی و چیزی که میخوای یا فکر میکنی رو بیان کنی، همین الان بشین و با خودت تصمیم بگیر که کی، کجا و چطوری بریزیش دور؟ چون وجود همچین چیزی اصلا آپشن نیست و فقط خودت رو اذیت میکنه، نعنایی...
من خودم زمان جوونیام، همینطوری بودم. یادش به خیر!
اونموقعها از این مرکزهای مشاوره نبود، که هرکسی تا اینکه به یه مشکل تفکری یا عقیدتی برخورد بره و بشینه با یکی صحبت کنه و از عقل و تجربیات و مطالعات یکی که عاقلتر و مجربتر و مطلعتر از خودشه، استفاده کنه. اونموقع تو یا میفهمیدی، یا نفهم بودی. بین این دوتا وجود نداشت. اگه درس خونده بودی و محصل بودی و تا مدرک حرفهایش پیش رفته بودی، تو باسواد بودی. در غیر این صورت، تو یه بیسواد کم فهم بودی که فقط به درد حمالی میخوردی، یا نهایتا مردن. یعنی برای من و امثال من، پر بازدهترین کاری که میشد انجام داد، مردن بود.
ولی من نمیتونستم بمیرم. ازم برنمیاومد. باید میزدم توی صف و زودتر از موعد به سراغ جناب مرگ میرفتم، که جرئتشو نداشتم. پس تا موعدش صبر کردم. هنوزم دارم تا موعدش صبر میکنم! اما امی صبر نکرد. یعنی مرگ بهش اجازه صبر کردن نداد. من با زور و اجبار پدرم با امیلیانو ازدواج کردم که یه داستان طولانی و جداست، اما خودم راضی نبودم و به خاطر خجالتم چیزی نگفتم. با خودم گفتم کار خوبی نیست. بیاحترامیه! اما بیشتر از اینکه از اون ازدواج راضی نبودم، به ناراحتی پدرم راضی نبودم. این شد که با امی ازدواج کردم.
زندگی من و امی خیلی طول نکشید. با مرگ امی، خیلی چیزا برام عوض شد. اول اینکه از زندگی بیزار شدم. از خودم بدم اومد. از امی بدم اومد. از پدرم بدم اومد. منی که جرئت توی صف زدن رو نداشتم، چندین بار تلاش کردم که خودمو خلاص کنم. ولی نشد. هیچوقت نمیشه! برای کسی مثل من، که نمیدونه کجای کاره، هیچوقت نمیشه.
اینارو گفتم که بهت بگم، نیوت، از هیچی نترس. نگران هیچی هم نباش. رها و آزاد باش. نیوت باش و از نیوت بودن نترس. نیوت بودن، کلید همه چیزه! مطمئنا بعد از اینکه یکم تلاش کنی تا خودت باشی و خودتو پیدا کنی، متوجه میشی که زندگی خیلی چیزا برای نمایش دادن داشته، اما تو نمیدیدیشون و از دیدنشون میترسیدی...
همینا دیگه...
مراقب خودت باش!
راستی...
همچنان دفتر کارت، توی دفتر کار روانکاوی جا مونده. آخه... یادت رفته بود چمدونت رو از توی دفتر برداری و هنوز همین جایی.
اما جناب مرگ، گفت که چیزی نگیم تا یه وقت ناراحت نشی. 
خجالت! خجالت... خیلی کار نافرم و ناشکل و نامناسبیه... جلوی آدم رو میگیره. آدم رو اذیت میکنه. اجازه نمیده که آدم اونطور که باید خودش رو نشون بده. پس برای مقابله باهاش، باید اول بفهمی که از کجا شروع شده؟ به اینجا برو و با استفاده از یه تصویر، یه ویدئو یا یه موسیقی بهمون بگو که چی شد که این خجالت به وجود اومد؟
موفق باشی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

























اهم، یعنی چطور مگه؟
من که میدونم این مشتریا از کجا خط میگیرن! یه مشت بنای تازه به دوران رسیده و حسود پشت این توطئه هان! اینا میان به مشتریام باج میدن تا اونا صداشونو مثل کسی کنن که از زیر آوار نجات یافته، بعدش بیان در اقدامی خائنانه برای منِ مهندس نامه عربده کش بفرستن تا روحیمو تخریب کنن! تازه، از اونورم میرن این شایعات رو بین مردم نشر میدن تا نون منو آجر کنن! میبینی چقدر بدخواه دارم؟

!lost