پست دوم: روانکاوی گلرت گریندلوالد
فیش مراجعه
صدای موزون پیانو قبل از آن به داخل خیابان رسید. تازه از سفر بازگشته بود. بلافاصله به رویال ادوارد هال رفته بود تا گذر زمان را در آنجا به تماشا بنشیند. به گروه مستی که از مکانی در گوشه خیابان بیرون شدند، نگاه کرد. گروه ماگل سه نفرهای که هیچ تسلط و توجهی به خودشان و محیط پیرامونشان نداشتند. فضای جدید، برایش خسته کننده بود، چون سالها را در همین فضا گذرانده بود و حالا درون افکاری که روزی در همین فضا متولد شده بودند، گم شده بود. دستش را به درون جیب پالتویش برد. زمان برگردان در جیبش عرق کرده بود و نم داشت.
بیمورد عجلهای در خود حس کرد و تصمیم گرفت به سمت مکانی که گروه مست از آن بیرون شده بودند برود. شاید راهحل در آن مکان باشد. شاید خود آن مکان راهحل باشد. گاهی راهحل بازیاش میگرفت. هرچه که به او نزدیکتر میشدی، خود را به عمد از تو دور میکرد. شاید هم، تمام اینها روند قضیه بود. باید در جستجوی راهحل گم میشدی و بالاخره خود را در جایی که انتظار نمیداشتی، پیدا کنی.
خودش را جلوی میخانه پیدا کرد. زیاد در افکارش گم میشد و همین، مسیرها را برایش هموار و کوتاه میکرد. تابلویی که در گذر زمان خودش را نگه داشته بود، اما زمان همیشه قدرتش میچربد و تابلو به سختی خوانده میشد، توجهش را جلب کرد. کلمات "میخانه رادریک گریس" به درشتی روی تابلو درج شده بودند. درب میخانه باز شد و صدای زنگولهی تعبیه شده بالای در، حضور مشتری را اعلام میکرد.
- مارتا! صدای این زنگولهت خیلی رو اعصابه!
- زنگوله رو تازه خریده. از کل مغازهش نو تره!
- شرط میبندم از کل مغازهشم گرونتره...
از میان گفتوگوی بدون هویت گذشت و به صدای خندهها اهمیتی نداد. البته که برایش مهم نبود، اما اگر به صورت اتفاقی صداهای درون میخانه متوقف میشدند، بدش نمیآمد و استقبال میکرد. مارتا آن اتفاقی بود که از افتادنش استقبال میکرد.
- خفه شید! احترام مشتری جدید توی این کافه واجبه.
مارتا با دستمال کهنهای کنار روپوشش ظاهر شد و به صورت نصفه و نیمه، به گفتوگوها پایان داد.
- کافه! اعتماد به نفسو...
- چه کافهی تمیزی!
- میخونهی روی تابلو رو هم که برای تبلیغ زدین!
مارتا بدون توجه به تیکههایی که از جوانان خام و مست حوالهاش میشد، به سمت مرد تازهوارد برگشت.
- سلام! به کافه رادریک خیلی خوش اومدی. چی براتون بذارم؟
و همینطور که میز های دور بار را با دستمال کهنهاش مثلا تمیز میکرد، به سمت پشت پیشخوان رفت و روبروی جایی که گلرت نشسته بود ایستاد تا سفارشش را بگیرد. گلرت اما سفارشی نداشت. با نوشیدنیهای ماگلی میانهی خوبی نداشت و گرچه برایش ناآشنا نبودند و برخوردهایی با آنها داشته بود، اما چون ارتباطی برایش شکل نگرفته بود، اسمها فراموشش شده بودند.
- مارتا! دوتا با خامهی زیاد...
دو جوان بدون توجه به مرد میانسال کنارشان، با بیملاحظگی به کنار پیشخوان آمده بودند و سفارش نوشیدنی میدادند. این بیملاحظگی گرچه برای جوانان نگرانیای نبود، اما کمکم داشت عرق مارتا را در میآورد.
- هی پیت! دوباره با هری دنبال دردسرین؟
گلرت که انگار از مکالمه پیش آمده چیزی عایدش شده بود، با بیتفاوتی به مارتا نگاهی انداخت.
- سهتا! خامهی یکیش متوسط باشه!
بیتفاوتی گلرت، باید به مارتا دلگرمی میداد. اما بیشتر نگرانش کرد. حتی دو جوان هم توجهشان به گلرت جلب شده بود. بعد از اینکه گلرت به سخن آمده بود، بوی تند جادو فضای میخانه را پر کرده بود. میخانهای که تابهحال به غیر از بوی سیگار و الکل و بوی زنندهای که از ترکیب مانده این دو بو به جا مانده بود و انگار دیگر هیچ بویی نمیتوانست فضای میخانه را عوض کند. اما بوی جادوی سیاه و تند به هر بویی میچربد و حالا به مستی افراد داخل میخانه هم چربیده بود.
مارتا با سه لیوان برگشت و یکی را با احترام و لبخند جلوی گلرت گذاشت و دوتای دیگر را به سمت پیت و هری هل داد.
- اینجا رو خلوت کنین و برین روی میز!
هری و پیت با ناراحتی از روی میز بلند شدند. البته ناراحتیاشان به اندازهی همیشه که مارتا بهشان تشر میزد، نبود. آنها هم چشم خوبی به مرد تازهوارد نداشتند پس بدون اینکه اعتراضی بکنند، از جایی که نشسته بودند بلند شدند و به میز رفقایشان پیوستند.
- ببخشید قربان! جوونن دیگه... چیزی نمیفهمن! شما چیز دیگهای...
صدای مارتا در گلو خشکید. انگار نه تنها صدایش، بلکه خودش نیز خشک شده بود. میخانه از جنب و جوش ایستاد. انگار زمان ایستاده بود. کمی شک به دل گلرت افتاده بود، پس برای اینکه خیالش راحت شود دست به جیبش برد. زمان برگردان همانجا بود. سالم، بیحرکت و البته عرق کرده. همینکه خیالش راحت شد، بدون توجه به فضای از حرکت ایستادهی میخانه لیوان نوشیدنیاش را برداشت و اولین جرعه از لیوان را نوشید. نوشیدنی خنک بود و بوی تند الکل با بوی ملایم نوشیدنی قاطی شده بود. حتی طعم تلخ نوشیدنی هم در ادامه بین طعم های خوشایند و ناشناخته گم شده بود.
گلرت درگیر درک طعم نوشیدنی بود که صدای جیرینگ زنگوله در به صدا درآمد. لحظهای هوشیاریاش به سطح آخر رسید و حاضر و آماده بود که با مشتریای که با فضای ساکت و ایستادهی میخانه برخورد میکند، روبرو شود. اما صدای سوتی خاص و قابل تشخیص، او را راحتتر از قبل سر جایش نشاند. راحتتر از قبل، بهخاطر اینکه دلیل توقف زمان را فهمیده بود. جرعهی دیگری از نوشیدنیاش زد.
- منتظرت بودم اما توقع نداشتم اینجا ببینمت!
مرگ با لبخندی دنداننما به چهره، از میانهی میخانهی شلوغ اما ساکت و آدمهای عروسک شده بر روی میزها گذشت و کنار گلرت جا خوش کرد.
- توقع منو همهجا باید داشت، دوست قدیمی!
گلرت خندهای مرموز کرد که معلوم نبود از روی سیاست است یا تخلیه فشار و سپس رو به مرگ کرد و سعی کرد با اونها ارتباط چشمی بگیرد.
- نکنه الان نوبت من شده؟
- نوبت تو هم خواهد شد! ولی الان برای یه چیز دیگه اومدم... من میدونم که توی فکرت چه خبره! وقتی توی راهی اومدی که برگشت نداره، نباید به عقب نگاه کنی وگرنه به زیر کشیده میشی. راه قدرت، اینطور راهیه! اولش باید به بازگشت فکر کنی، بعدش فکر کنی یا تردید داشته باشی، با شکست هیچ فرقی نداره! تو الان چارهای جز جلو رفتن و فتح کردن نداری.
هنگامی که مرگ صحبت میکرد، گلرت به لیوان نوشیدنی خیره شده بود و وقتی به خودش آمد، در فضای بیحرکت میخانه تنها بود. باقی لیوان نوشیدنیاش را لاجرعه سر کشید و به کف باقی مونده در ته لیوان خیره شد. در باقی ماندهی نوشیدنیاش صحنهای دید.
-
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من!گلرت بر روی ارتفاعی، بالای سر جمعیتی جادوگر ایستاده بود و فریاد میزد.
-
دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!گلرت با هر جادوگری که میدید، ارتباط چشمی عمیقی برقرار میکرد. در میان اسیران ماگلی که بسته شده بودند و به شدت شکنجه شده بودند، گروهی که در میخانه بودند هم به چشم میخوردند و مارتا، پیت و هری به چشم گلرت آشنا آمدند. نگاه گلرت به نگاه مارتا گره خورد. مارتا با درد و رنج با نگاهش به گلرت التماس میکرد. اما اشکهای مارتا زیر آتش نگاه گلرت گریندلوالد تبخیر شدند و چشمانش ذوب شدند.
مدتیه که در مکان رویال ادوارد هال فعالیتی شکل نگرفته. آیا به خاطر اینه که کاربرد مشخصی نداره؟ آیا به خاطر اینه که کسی خوشش نمیآد؟ آیا به خاطر چیه؟ درمان شما اینه که بری و اینجا رو راه بندازی و بترکونش کنی خلاصه...
موفق باشی!