حالا اینکه چرا پوکی استخون کودکان دیاگون، منجر به نرسیدن کلسیم به لیلیث میشد، قضاوتش با اونایی که پیگیر پروندههای جنایی هستن.
اصلا چرا باید به یک چیز مجانی توجه میشد؟ یعنی کسی نبود که بیاد اونجا و بگه تنها چیز مجانی، پنیر سر تله موشه و اونم مجانی نیست و بهاش جون خود موش بیچارهس؟ اینا همهش تقصیر زندگیه. زندگی که ملت رو میکشونه دنبال خودش و همیشه دم از خوشی و خوشبختی و کلی چیزای خوب خوب میزنه و وقتی کلی براشون دویدی و دویدی و یهویی رسیدی و رسیدی... کاشکی نمیرسیدی! چون متوجه میشی همه اینا همون پنیر مجانی سر تله بوده.
لیلیث هم که متوجه داستان پنیر و تله و زندگی دویدن و راه رفتن و نرسیدن و عشق و این داستانا نبود، صداش رو بلندتر کرد تا بلکه شاید از این مکان جذاب به نون و نوایی برسه. بالاخره مهد کودک بود دیگه... لیلیث دنبال مهر و محبت و اینا بود. دنبال بچه بازی که نبود.
- کی اینجا میاد باهاش بازی کنم که کیک و نوشابه بهش بدم!
شاید هم بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




















