جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

32 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
31 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[single]] خاطرات یاران ققنوس

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: شنبه 20 تیر 1405 22:03
نمایش جزئیات
آنلاین
قرارگاهِ محفلیانِ ققنوس‌دوست


شش صبح؛ ساعتی که طبق برنامه قرار بود یارانِ ققنوس با چهره هایی مصمم، ردایی مرتب، چوبدستی به دست، و نگاهی که نویدِ شکست نیرو‌ های تاریکی را می داد، از قرارگاه خارج شوند و یکی از مهم‌ترین ماموریت هایشان در چند ماهِ اخیر را آغاز کنند.

ساعتی که از دیدِ یارانِ ققنوس، بیشتر یک پیشنهادِ دوستانه محسوب می شد تا یک الزام. در نتیجه، مقر در آرامشی مثال زدنی فرو‌‌‌‌‌‌ ‌رفته بود. نه از آن آرامش هایی که آدم را یادِ شکوفه های گیلاسِ درختانِ چندین‌ساله در ژاپن می انداخت، از آن آرامش‌هایی که وقتی متوجهش می شوی، اولین چیزی که به گوشَت می رسد، خرناسِ یکی است که با خرناسِ نفر کناری، هم آوایی می کند.

از طبقه‌ی پایین بوی قهوه می‌آمد. نه چون کسی بیدار شده بود، بلکه چون یکی دیشب یادش رفته بود زیرِ شعله را خاموش کند.

عقربه های ساعت، بی رحمانه جلو می رفت و تنها متحرکی که در قرارگاه دیده می شد، پرده اتاق‌خوابِ آلبوس دامبلدور بود که با هر نسیم اندکی تکان‌تکان می خورد. و انگار، بیشتر از ملتِ محفلی نگرانِ آینده جامعه جادوگری و شکستِ نیرو های تاریکی بود.

ساعت تازه هفت شده بود، که درِ اتاقِ پروفسور دامبلدور در طبقه دوم، با شدت کوبیده شد به دیوار. و دامبلدور، با ردایی که معلوم بود در راهِ دویدن پوشیده، با عینکی که کج و کوله روی بینی کجش جا خوش کرده بود، وسطِ راهرو ایستاد؛ البته بعد از آنکه سه چهار بار به دیوار برخورد کرد و سکندری رفت.

نگاهش را روی در های بسته اتاق ها چرخاند. نفس عمیقی کشید و سپس با صدایی که تا وزارت سحر و جادو _ و احتمالاً چندتایی از مغازه های هاگزمید _ می رسید، فریاد زد:
- یارانِ ققنوووس!

(دامبلدور دوباره نفس گرفت)
- عملیاتمون یه ساعت پیش شروع شده!

در این لحظه، از مخاطبینِ محترم خواستاریم با دقتِ کامل به روایتِ ما گوش بسپارند؛ چرا که حتی تاریخ نگارانِ وزارت‌خانه هم هرگز موفق نشده اند ترتیبِ وقایعی که خدمتتان عرض خواهیم کرد _ اگر مرلین بخواهد _ ثبت کنند:
ابتدا در یکی از اتاق ها، صدای برخوردِ چیزی با زمین شنیده شد. کمتر از دو ثانیه بعد، از اتاقِ کناری شنیده شد: «پروفشور ماموریتِ ژه وقتیه؟»
از طبقه بالایش یکی فریاد زد: «امروز مگه جمعه نبود؟» یکی دیگر با عجله از اتاق بیرون دوید؛ با یک لنگه کفش، شنلی وارونه و مسواکی که به جای چوبدستی در دستش گرفته بود. یکی دیگر چوبدستی به دست از اتاقش پرید بیرون، اما پس از چند لحظه خیره شدن به چوبدستی و خیره شدنِ متقابل چوبدستی به آن فرد، متوجه شد که قاشقِ نقره درجه یک خالصِ عمو سیریوس در دستش است و رکب خورده، آن هم چه رکبی! 0.92 ثانیه بعد، صدای شکستنِ چیزی از آشپزخانه آمد:

- باباجانیان کدامتان ظرفِ موردعلاقه ام را شکست؟
- من نبودم دستم بود... چیزه... من نشکوندم خودش اومد زیرِ پام به مرلین!

در همین حین، از حیاط پشتی شنیده شد که: « نادون اون ردای سیریوسه داری می پوشی!» و سیریوس که تازه از خواب بیدار شده بود، سرش را از لای درِ اتاقش بیرون آورد و گفت:
- کدوم تسترالی اسم منو آورد؟
- نه وزیر پانمدی! اسم شنلت رو آوردیم.

سیریوس، آهی کشید و برگشت روی تختش...
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/20 22:13:10
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1405 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان، تعریف نشدنی ترین کلمه برای لیلی، به سریع ترین شکل ممکن میگذشت. پاییز داشت به انتهای مسیرش میرسید. مسیری پر از برگ های زرد و نارنجی. مسیری که لیلی هم، هر روز در آن قدم میزد. روز ها رو به سردی میرفت. زمستان داشت نزدیک میشد. اما هنوز، درخت افرا، در کنار مسیر چندین برگ نارنجی رنگش را حفظ کرده بود.

لیلی هر روز عصر زیر درخت افرا مینشست، برگ های باقی مانده بر آن را می‌شمارد و در انتظار ریزش آخرین برگ میماند. اما درخت افرا، سرسخت تر از این به نظر میرسید. او نمیخواست برای زمستان سرد آماده شود. انگار دلش نمیخواست به جای برگ ها، کولباری از برف های سفید رنگ روی شاخه هایش بنشیند و سایه بان لیلی شود.

لیلی امروز هم مانند هر روز، زیر درخت نشست، کتابش را باز کرد و روی پاهایش گذاشت. قبل از شروع کردن، سرش را بالا برد و به برگ های باقی مانده نگاهی انداخت.
- امروز ۱۰ تا برات مونده.. داری خوب مقاومت میکنی...

با دستان سردش تنه ی درخت را لمس کرد و دوباره نگاهش را به نوشته های روی کتاب داد.
- صفحه ی... ۱۳۵... خیلی خب...

لیلی، ساعت ها پای درخت نشست، تا زمانی که لحظه ی غروب خورشید سر رسید. در این زمان، دست کم ۴ برگ از شاخه ی درخت پیر افرا به پایین سقوط کردند. درست همانند دیگر برگ های خشک شده، که همگی متعلق به همین درخت بودند.
لیلی سرش را به تنه ی درخت تکیه داد و کتابش را بست.
- تاحالا داستان این کتابو برات تعریف کردم؟ البته نمیدونم دوست داری بدونی یا نه ولی خب... این کتاب راجب یه شاهزادست، توی یه سرزمین خیلی دور...

لیلی طوری تمام داستان کتابش را برای درخت تعریف کرد که انگار، درخت افرا بهترین دوست اوست. او هنگامی از زیر درخت بلند شد که لحظه ی غروب خورشید فرا رسیده بود. خاک روی دامنش را پاک کرد و قبل از رفتن، باز هم به برگ های باقی مانده نگاهی انداخت.
- امیدوارم به مقاومت کردن ادامه بدی... فردا که برگردم... دلم نمیخواد شاخه هات رو خالی ببینم.

در همان لحظه، برگ دیگری که خشکیده تر از بقیه به نظر میرسید، از شاخه کنده شد.


در روز بعد، لیلی زیر شاخه های خالی ایستاده بود. درخت تنها یک برگ را برای خود نگه داشته بود.‌ برگی که انگار به زودی قرار بود پایان پاییز این درخت را رقم بزند. اما منتظر آمدن لیلی مانده بود. به هرحال، به او قول داده بود.

- پس توهم خسته شدی... ممنون که اجازه ندادی شاخه هات رو خالی ببینم.

لبخندی زد و دستش را به طرف برگ دراز کرد. برگ نارنجی رنگ که قرار بود چند ثانیه ی بعد، خودش جایگاهش را ترک کند، حالا در دستان لیلی قرار داشت. لیلی کتابی که در دست داشت را باز کرد، صفحه های خوشبویش را ورق زد و برگ را درست در همان صفحه ای قرار داد که بی نهایت عاشقش بود.
شاخه های درخت افرا، خالی تر از خالی به نظر میرسیدند. اما به نظر می آمد حالا آماده اند تا اجازه دهند دانه های سفید رنگ برف جای برگ هایشان را بگیرند.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 27 خرداد 1405 17:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



این حقیقت که سر صبح چطور از خواب بیدار بشیم حقیقتا تاثیر عمیقی بر روزی که قرار هست از سر بگذرانیم دارد. از جزئیاتش و اینکه مثلا دست نوازشگر و مهربانی بیدارمان کند یا جوجه افسون شده ای سر صبح با جیغ جیغک هایش بخواهد سر موعد بیدارتان کند چه فرقی دارند را دقیق نمی دانم. ولی بیدار شدن با ضربه ملاقه به پیشانی حقیقتا تاثیر قابل ملاحظه ای بر روزی که آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور قرار بود بگذراند داشت.

- آآآآآخ!

دامبلدور با چشم های لوچ شده به سختی روی یکی از آرنج هایش بلند می شود و با دست دیگر پیشانی آسیب دیده ای که در حال متورم شدن است را می مالد و ملاقه افسون شده را جلوی خودش می بیند که دور خیز کرده و برای یک ضربه محکم تر آماده می شود و درست یک لحظه قبل از اثابت دامبلدور فرصت می کند جا خالی بدهد و ملاقه می رود سمت دیوار و تویش فرو می رود و به تقلا می افتد تا خودش را بیرون بکشد. دامبلدور برای لحظاتی به تلاش و کوشش ملاقه نگاه می کند و بعد چوبدستی اش را از زیر بالشتش بیرون می کشد و به طرف آن می گیرد.

فیشت!

ملاقه شل و کرخت از دیوار آویزان می ماند. دامبلدور چند ثانیه ای به آن خیره نگاه کرد و سپس آهی کشید و از جایش برخواست. دردی در سرتاسر بدنش حس می کرد و از اینکه شکل قدم برداشتنش درست است یا نه اطمینانی نداشت. با خودش فکر کرد «دیگه تکون خوردنم یادم رفته...» و در حالی که خودش را به سمت در اتاقی که در آن بود می کشاند. چشمش به تصویر خودش درون آینه افتاد.

صورتش تکیده شده بود. حلقه سیاه دور چشمانش چنان وسیع و عمیق شده بود که انگار آن چشم های آبی روشن افتاده بودند ته دو جفت چاه عمیق. موهایی صورت و ریشش مثل شاخه های درختی که سال ها پیش مرده باشد خشک و شکننده به نظر می رسیدند و آن قسمتی از لب هایش که زیر سبیل انبوهش دفن نشده بود، سیاه و کبود به نظر می رسید.

- تو خواب داشتن کتکم می زدن؟

دامبلدور کلا از این هایی بود که اگر یک خورده بیشتر یا کمتر می خوابیدند از ریخت می افتاد. پیر بودن هم این ویژگی او را تشدید کرده بود.

- به هر حال هنوزم خوشگل مشگلم!

به تصویر خودش در آینه لبخند زد. دو انگشت شصتش را بالا آورد و مشغول انجام حرکات عجیب و غریبی شد که به نظر خودش رقصی دلبرانه بود.
دامبلدور پیرمردی جلف با اعتماد به نفس زیاد بود.

- پولوفسول چی کال می تونید؟

پیرمرد که انتظار نداشت کسی شاهدش باشد هول کرد و با لپ های گل انداخته از شرم به سمت کوینی که در آستانه در ایستاده بود برگشت و تلاش کرد تا رفتارش را توجیه کند.
- باباجان بیداری؟ خب... من راستش داشتم که - شما چرا در نزدی باباجان شاید اصلا- اینجا یه فضای خصوصی هستش که...

همزمان با چرت و پرت گویی های دامبلدور چشم های کوین بازتر و بازتر شدند و مردمک هایشان با حرکت به این سوی و آن سوی خبر از استنتاجی می دادند که قرار بود به کشفی بزرگ منتج شوند.
- پولوفسول بیداله! پلوفسول بیداله!

- باباجان وقتی دارم راه می رم و حرف می زنم بیدارم دیگه. البته بعضی هام هستن که تو خوابم اینکارو می کنن ولی... پوف!

کوین با یک جهش بلند روی صورت دامبلدور پرید و کله او را در آغوش کشید و بی توجه به پنیک پیرمرد در اثر کلاستروفوبیا و دست و پا زدن ها و حتی جیغ های بنفشش ول کن او نشد. حتی بقیه محفلیونی هم که با جیغ و داد و هوار آمدند و مشغول چلاندن آن پیرمرد نه چندان با کیفیت شدند نیز گویا ول کن او نبودند. از حق نگذریم پیرمرد هم به این راحتی ها ول کن آن ها نبود...
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 27 فروردین 1405 10:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آینه ای برای تاریکی

پشت میز طویل غذاخوری نشسته و با صبوری و آرامش به من نگاه می کند. چشمانش غلیظ ترین آبی روشن است، انگار گاه موجی نامحسوس برمی دارد و مثل برکه ای دعوت به شنا می کند.‌
لبخندی خجولانه می زنم و جلو می روم و آن سمت میز مقابلش می نشینم. او، دوک گابریل که به دیدار بدل کننده ام مارکیز مالخازار آمده.
دیشب با حالی خراب از شکار برگشتم - بله، شکار، همان که در اسکاربرو ممنوع است - و وقتی دوک گابریل را دیدم، با آن پوست سپید مرمرین و موهای بلند مجعد و طلایی که او را مانند فرشته های نقاشی شده بر سقف کلیسا کرده، حالم خراب تر از قبل شد و بدخلقی پیشه کردم. بی جهت خدمتکاران را سرزنش کردم و بر سرشان فریاد زدم و حتی چیزی نمانده بود یکی از آن ها را از طبقه ی چهارم عمارت پایین پرت کنم.
مارکیز مالخازار خشمگین شد و برآشفت و به سمتم آمد تا مرا تنبیه کند، اما دوک گابریل جلوی او را گرفت. دیدن این صحنه مرا بیشتر آشفته کرد. گابریل همیشه تاثیری شگرف بر اطرافیانش می گذارد. مثل یک داروی تسکین دهنده ی قوی عمل می کند. او بر بدل کننده ام تسلط دارد و همچنین بر من.

دیدم که چه طور دست مالخازار را با ملایمت گرفت و چهره ی سخت مالخازار کم کم از هم باز شد. و من؟ می توانم تصور کنم که آن لحظه زیر چشمانم گود رفته و کبود شده بود و نگاهم مثل یک خون آشام مجنون بود که مدتی او را در گور حبس کرده و گرسنگی داده باشند.
درد داشتم. انگار روده هایم به هم گره خورده و معده ام را مثل موشی به دام انداخته بود و حالا همگی داشتند با هم به سمت قلبم یورش می آوردند.
آنجا با فاصله ای از این دو ایستادم و به آن ها نگاه کردم. مالخازار، با موهای بلند مشکی و ابریشمین، گونه های استخوانی تو رفته، چشمان خاکستری تیره و عمیق و پوستی سپید اما تیره تر از گابریل. کنار هم زیبا و کامل به نظر می رسیدند و همین مرا برمی آشفت، می ترساند. انگار که من داشتم به عقب کشیده می شدم و از مالخازار دور می شدم. یعنی حالا دیگر او مرا نمی خواست؟ به من نیاز نداشت؟

گابریل با لحنی مهربان رو به من:
"گادفری عزیزم، گمان می کنم خونی نوشیده ای که روحت را زخم زده."

چهره ی مالخازار دوباره سخت می شود.
"این خون آشام چموش رفته و شکار کرده، آن هم بعد از اینکه به دست و پایم افتاد و قول داد دیگر این کار را نکند."

گابریل:
"جسم و روحش مسموم شده. از لوی خواستم یک معجون برایش درست کند. آن را با خون خودم ترکیب می کنم و به او می دهم. آرامش می کند."

پوزخندی تمسخرآمیز می زنم.
"ها ها. نه، ممنونم دوک گابریل گرامی. نمی خواهم آن جادوگر سرخ موی قلب جا به جا شده با تکه هایی متعفن از خودش برایم دارو درست کند و بعد خون آلوده ی شما را در آن بریزد و من این ترکیب مشمئزکننده را بنوشم و مثل بدل کننده ام یک حیوان دست آموز خانگی شوم."

در این لحظه عضلات صورت مالخازار منقبض تر از پیش شدند. گونه هایش استخوانی تر، رگ پیشانی اش متورم تر و چشمانش گشادتر و آتشین تر.
او فریاد خشم آلودی برآورد.
"تو زالوی گستاخ، چه طور جرات می کنی؟"

و با یک جست بر من فرود آمد و طوری بر من سیلی زد که صورتم به یک سمت چرخید و صدای قرچ قرچ مهره های گردنم را شنیدم.
بعد بدنم به شدت به تکان درآمد و به پایین پرت شدم.

نترسیدم. بلکه مثل دیوانه ها شروع کردم به قهقهه زدن. یک لحظه به توده های نقره ای و براقی که نرده های فلزی کنده کاری شده ی پر نقش و نگار بودند، خیره شدم و لحظه ای به لوستر پر از شمع و نورانی بالای سرم.
درونم پیچ خورد و بالا آوردم.

و بعد او، دوک گابریل را دیدم که پایین پرید و به سمتم آمد. موهای طلایی و بلندش در هوا به پرواز درآمده بودند. مثل فرشته ای بود که داشت از آسمان پایین می آمد. لحظه ای حتی بال های سپید و گشوده را بر پشتش دیدم.
او مرا گرفت.

وقتی به خود آمدم، دیدم داخل تابوتم هستم و دارم داخل یک ظرف کنارم بالا می آورم. گابریل داشت پشتم را ماساژ می داد و مالخازار کنارش نشسته بود و با ابروانی در هم رفته و لب هایی به هم فشرده در جهت مخالف من نگاه می کرد.

وقتی بالا آوردنم تمام شد و تمام خونی که آن شب نوشیده بودم، در ظرف جمع شد، گابریل با ملایمت مرا که نفس نفس می زدم، به بالش های داخل تابوت تکیه داد. او یک دستمال سپید ابریشمی از داخل جیب ردایش درآورد و لب های خون آلودم را با آن پاک کرد.
بعد لوی جادوگر وارد شد و یک کاسه به دست گابریل داد و گابریل آن را بر دهانم گذاشت و من با چهره ای درمانده محتویات آن را نوشیدم و طعم جادوی تاریک لوی و خون نیمه روشن گابریل را حس کردم.

سرم گیج می رفت، اما پیچش درونم تقریبا محو شده بود. گابریل مرا داخل تابوت خواباند و درپوش را گذاشت. آخرین چیزی که قبل از فرو رفتن در تاریکی دیدم، چهره ی ناخشنود مالخازار و چهره ی متبسم گابریل بود.

حالا شب بعد است و مقابل دوک گابریل نشسته ام. حالم خوب شده، اما شرم در استخوان هایم فرو رفته.
دنبال کلماتی برای عذرخواهی هستم که مالخازار وارد می شود و کنار گابریل می نشیند، با نگاهی که عمدا از من اجتناب می کند.
دوباره ترکیب این دو کنار هم توجهم را جلب می کند و خشم را حس می کنم که دارد درونم می جوشد. از جایم بلند می شوم و به بالکن می روم و همان طور که دارم پایین می جهم، صدای خشمگین مالخازار را می شنوم:
"صبر کن، زالوی چموش!"

و صدای آرام گابریل:
"رهایش کن. من با او حرف خواهم زد."

بر علف ها فرود می آیم و عطر گیاهان و صدای وزوز حشرات بر جانم می نشیند. هوای نیمه سرد را تنفس می کنم و گام برمی دارم و به سمت بوته ها می روم.

گابریل انگار می گذارد من لحظاتی تنها باشم و بعد حضور نرمش را حس می کنم که آهسته به من نزدیک می شود و کنارم قرار می گیرد.
او دستم را می گیرد و من مقاومت نمی کنم.
می گذارم مرا به سمت نیمکتی در آن نزدیکی ببرد و هر دو روی آن کنار هم می نشینیم.

من:
"سرورم، به خاطر رفتار ناپسندم از شما عذر می خواهم."

گابریل سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد.
"نه، گادفری. این من هستم که باید از تو معذرت بخواهم. من باعث شدم تو تصور کنی در حال از دست دادن مالخازار هستی."

من به تلخی:
"غیر از این است؟"

نگاهش را به من می دوزد.
"گادفری، این طور نیست.
شاید من نوری باشم که تاریکی مالخازار را کامل می کند، اما تو آینه ای هستی که می تواند تاریکی اش را در آن ببیند و دوستش داشته باشد."

من:
"دوست دارم این را باور کنم، اما نمی توانم."

دستش را به سمتم دراز می کند و دستم را می گیرد.
"من به تو کمک می کنم تا بتوانی."

دستم را پس نمی کشم، اما می گویم:
"شما هیچ وقت از من خوشتان نمی آمد."

گابریل:
"من فقط تو را یک معشوق نامناسب برای دخترم رزالی می دیدم. بگذار واقعیت را بگویم. هنوز هم همین عقیده را دارم، اما قصد ندارم به زور جلوی شما دو نفر را بگیرم. به علاوه حالا نوه ام، دخترت لوسیندا هست و خانواده مان بزرگ تر شده. من در او هم صبوری مادرش را می بینم و هم سرکشی تو را. دوستش دارم و خوشحالم که نتیجه ی عشق تو و رزالی چنین چیزی شده."

اشک محبت و شوق در چشمانش جمع می شود. چشمان من هم اشک آلود می شود، اما از غم و درد وجدان.
"اما مارکیز مالخازار طور دیگری فکر می کند. او لوسیندا را یک انگل شرم آور و مایه ی ننگ می بیند. و من؟ من هم رفتار ظالمانه ای با لوسیندا داشتم."

لبخندی تلخ اما مهربان به لب می آورد.
"مالخازار بالاخره یاد می گیرد نوه اش را دوست داشته باشد. و تو هم می توانی به لوسیندا محبت کنی و زخم هایی که زده ای را مرهم باشی.
می خواهی همین حالا با هم به دیدنش برویم؟"

همان طور که هق هق می کنم، جواب می دهم:
"بله، لطفا برویم."

و از جایمان بلند می شویم و در نیمه تاریک شب زیر نور ماه به حرکت درمی آییم. به سمت منطقه ی مرزی بین اسکاربرو و ویتبی، به جایی که قبلا معبد راهب‌انسان ها بود و حالا پناهگاه خون آشامان.
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1405 13:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
محوطه پشتی محفل آن روز پذیرای شی عجیبی بود. یک جعبه کارتنی بزرگ که با دکمه‌های لباس تزئین شده و سر تا پایش را نقاشی کرده بودند، درست روی سکوی موتورسواری دست‌ساز سیریوس قرار گرفته بود و رویش نوشته‌ای با ماژیک‌های رنگارنگ می‌درخشید:
«ماشین زمان. ورود فقط برای مغزهای نابغه»


هوا کمی گرم بود و بوی چمن خیس از گوشه‌ی حیاط بلند می‌شد. چند تکه برگ روی سقف کارتن افتاده بود و نور خورشید از میان سوراخ‌هایش می‌تابید. کوین با عینک شنا روی چشم و قاشقی که از آشپزخانه کش رفته بود، درِ کارتن را باز کرد و داخل شد. صورتش برق می‌زد و هیجان مثل موج روی چهره‌اش می‌دوید.

- آجی لیلی من آمادم! فقط کافیه این دکمه قرمژ رو فشار بدم و برم دوران دایناشورها!


لیلی که گوشه‌ی حیاط ایستاده و در حال بازی با کارت‌های جادویی‌اش بود، نگاهی از بالای کارت‌ها به کودک انداخت. لبخندی گوشه لبش نشست؛ از آن لبخندهایی که هم مسخره کردن تویش بود و هم محبت.
- تو مطمئنی این کار می‌کنه؟ چون دیشب همین رو زدی و رفتی دستشویی.


کوین با جدیت عینکش را سفت کرد. ابروهای کوچک و کلفتش را درهم کشید و به لیلی خیره شد.
- اون فقط تِشت اولیه بود. هر دانشمند بزرگی ممکنه بی‌دقتی کنه و ماشین ژمانشو با شیفون دشتشویی اشتباه بگیره.


همان موقع، هرمیون که تازه از حمام بیرون آمده و درگیر خشک کردن موهای فرفری‌اش و مرتب کردن آنها بود، خود را لب پنجره رساند. موهایش مثل ابرهای ریز و بهم‌پاشیده دور صورتش پف کرده بود.
- اگه واقعا رفتی گذشته به مامان بزرگِ مامان بزرگم بگو بطری بطری نرم‌کننده مو مصرف کنه که این مدل فرفری به نسل‌های بعدش نرسه.

- حله. البته به شرطی که مامان بزرگت برام چیژای خوشمژه درشت کنه.



چند دقیقه بعد



کوین همچنان درون جعبه‌ی وسط حیاط پشتی بود و صداهایی همچون «وووووش! زووووم! تق!» در می‌آورد. هر بار که داد و هوار می‌کشید، کارتن کمی تکان می‌خورد. لیلی هم کمی آن‌ورتر با موشک‌های کاغذی شوخی‌های ویزلی ور می‌رفت، زیر لب چیزی شبیه وردهای خنده‌دار می‌گفت.
هوا آرام بود و فقط صدای ورق خوردن کارت‌ها می‌آمد که ناگهان جیغ کودک به هوا رفت.

- آجی لیلی من رشییییدم! اینجا سال ۲۴ قبل از بشتنیه! همه بچه‌ها گریه می‌کنن چون چیژی برای لیش ژدن ندارن!

لیلی ابتدا لحظه‌ای ماتش برد، بعد لب‌هایش لرزید و پوزخند نخودی آرامی زد. چشم‌هایش برق کنجکاوی داشت.
- جدی میگی کوین؟
- کاملاً مطمئنم که رفت—

حرف کوین ناقص ماند زیرا صدایی مانعش شد. یک نفر آرام به گوشه‌ی کارتنش ضربه زد؛ از آن ضربه‌هایی که مؤدبانه برای ورود به جایی روی در می‌زنند.

- آقای کارتر اون تو هستین؟
- بله! تو کی هشتی؟ یه نوع اشتراگوشورش بی بشتنی؟
- نه متاسفانه. من مادر سوروس هستم... آیلین پرنس.

کوین که امیدش به خاطر ندیدن دایناسور بی بستنی ناامید شده بود، آه عمیقی کشید؛ آن‌قدر بلند که کارتن کمی لرزید.

- اومده بودم بگم جناب کارتر و دوشیزه پاتر لطفاً بازی رو تموم کنین، دستاتون رو بشورین و بیاین دور هم ناهار بخوریم.

آیلین تعظیم مودبانه و با وقاری کرد؛ چهره‌اش همیشه انگار کمی خسته ولی مهربان بود. منتظر بچه‌ها ماند تا سر میز ناهار حاضر شوند. لیلی با لبخند سمت درِ کارتن رفت و آن را گشود.
- هنوزم مطمئنی رفتی گذشته؟

کوین عصبانی و غرولندکنان از جعبه خارج شد. صورتش گل‌انداخته بود و موهایش از هیجان سیخ شده بود.
- ماشین زمانم یه مشکل داره... به جای زمان منو به دنیای مامان‌ها برده!

- آه... یه واقعیت تلخ رو باید بدونی کوین... مامان‌ها تو همه زمانا حکومت می‌کنن.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1404 15:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
عزیمت شب‌بو می‌تواند انتها نباشد؛ می‌شود بغض باغ نباشد؛ می‌تواند...

اه، لعنتی! چرا این متن احمقانه به ذهنم افتاده؟ واقعیتی که هر احمقی هم می‌تواند ببیند، این است که پس از سال‌ها، جز بانو آیلین کسی را یافتم و اکنون، همان یک نفر هم دارد می‌رود.

کار دوای هر دردیست؛ باید خودم را مشغول کنم. حتی اگر قبلا هزار بار پیشخوان کتاب‌فروشی را تمیز کرده باشم، انجام دوباره‌اش ضرر ندارد. حتی اگر بانو آیلین هم قبلا چندین و چند بار به جان قفسه‌ها افتاده باشد، باز هم گردگیری آن بد نیست.


چرا چهره‌اش رهایم نمی‌کند؟ همیشه وقتی کار می‌کردم، حتی اگر می‌خواستم هم نمی‌توانستم به چیزی جز کارم بیندیشم. چه بلایی سرم آمده؟ چه‌ات شده، والتر مارتین؟

کاش بانو صدای ترانه را خفه می‌کردند! اگر یک چیز باشد که اکنون تحملش را ندارم، همین مدل حرف‌هاست. یعنی چه که "زمین خودش یه دلیل واسه پروازه"؟ آدم را یاد دردنکشیدگانی می‌اندازد که بیرون می‌نشینند و بدون درک نظر می‌دهند.

خودشان آمدند، خودشان آمدند. خوب است، ضبط را خاموش کردند. بعید می‌دانم بخواهند بگویند حتی در پای گور روح هم باید به بهانه‌های واهی خندید و اگر نخندی، ضعیفی.

ساکتند، مانند همیشه. حتما متوجهند که وقتی اولین دوستم را از دست داده‌ام..خب، البته خودشان هم قابل احترامند؛ اما پسری هم‌سن خودم چیز دیگری بود. تئودور چیز دیگری بود.

لعنتی! چرا پهلویم اینقدر درد می‌کند؟ نباید بگذارم چیزی در چهره‌ام مشخص شود...بیچاره بانو! چنان دستشان را شسته‌اند که دیگر چیزی از پوستشان نمانده... چرا دارند این‌قدر محکم می‌شویند؟ به هر نحو، باید جلویشان را... لعنت!

بیمارستان، دوباره! آری، آری، حدس می‌زنم که موضوع صحبت پزشک بالای سرم، کلیه‌ی بیچاره من است. هنوز هم درد دارم؛ نه فقط در پهلویم...
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 21 اسفند 1404 15:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



برف برای چندمین روز متوالی می بارید و خانه ها، تیرهای چراغ برق، نرده ها و معدود رهگذرانی که در کوچه
پس کوچه های گودریک هالو پرسه می زدند، یک دست سفید پوش شده بودند. البته که همین هم جای شکر داشت که همه چیز در دل برف دفن نشده بود و آن هم مرهون لطف کمی جادو بود. جادویی که برای پیدا کردن منبعش لازم بود از دودکش سنگی کج و معوجی که با کسالت نوار باریکی از دود را بیرون می داد پایین می رفتید تا به آتشکی برسید که علی رغم تلاشش برای ابراز ماهیت نابودگرش و به آتش کشیدن زمین و زمان، زورش تنها به جزغاله کردن یکی دو تکه چوب درون آتشدان شومینه و گرم و روشن کردن نشیمن کوچکی که با رنگ های قرمز و طلایی تزئین شده بود می رسید. اتاق نشیمنی که فارغ از نوارهایی که روی در و دیوارهایش داشت، تقریبا خالی بود و جز یک صندلی راحت با پیرمردی که درونش فرو رفته بود و در عین لذت بردن از گرمای مطبوع، زیر و رو کشیدن میل های بافتنی معلق در مقابلش را تماشا می کرد می رسیدید. همان منبع جادوی قصه ی ما.

آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور فارغ از برف و بوران و جغدهایی که در ایام گذشته منقارشان یا خودشان را به شیشه های پنجره کوبیده یا در تلاش برای وارد شدن از ستون دودکش، پر و بالشان را کز داده بودند و به هر طریقی نامه ای که همراه داشتند را آورده و با جوابی که معلوم نبود به مقصد رسیده باشد یا نه برگشته بودند در صندلی اش مانده بود. مطمئن نبود انتظار چه چیزی را می کشد. پایان برف و بوران؟ پایان این خلسه که به نظرش خیلی هم بد نبود؟ آمدن خبر خوب یا نیامدن خبر بد؟ یا تمام شدن شالی که بافته شدنش را تماشا می کرد و همین حالا هم به راحتی از گردن تا نوک انگشتان پایش را می پوشاند؟

گاهی خیال می کرد در دل درهم تنیدگی های نخ های کاموا چهره هایی آشنا را می بیند. نمی دانست دلیلش کهولت سن و زوال عقل است یا بدون آنکه خودش نیز درست حالیش باشد دل تنگ شده؟ کجا بودند؟ چه کار می کردند؟ پناهگاهی در مقابل آن برف و سرما داشتند؟ یادش آمد دابی زود سرما می خورد و جوزفین تن به لباس گرم نمی داد و کوین در چله زمستان هم دست بردار بستنی نبود و به هر طریقی لیلون را راضی می کرد برایش یکی بخرد. یادش آمد چند روز پیش ماه کامل بوده و ته دلش نگران ریموس شد و نگرانی خودش او را به یاد نگرانی های بی پایان آیلین انداخت که می خواست مراقب همه باشد و الان دست تنها بود. فکر کرد نکند عطش گادفری کار دستش بدهد. نکند...

غرق در نکند ها و چه کند ها بود که شعاعی از آفتاب دل ابرهای در هم تنیده را درید و صورت پرچین و چروکش را روشن کرد. سرش را به سمت پنجره گرداند. درون گلدان پشت پنجره نقاط کوچک سبز رنگی دید، چیزی درون دلش جوانه زد و لبش به لبخندی مزین شد:
- فکر کنم باید آماده بهار بشیم.
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: یکشنبه 30 آذر 1404 19:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آهی کشید و قلم و کاغذش را کنار گذاشت. دستش را میان موهای سیاهش کشید. خودش را روی تخت انداخت.
- کار درستی کردم؟

برای بار هزارم از خودش پرسید و جوابی نیافت. جواب سست، چرا؛ ولی جواب دقیق و قطعی، نه.

برای بار چندم رخداد را با خودش مرور کرد. گویا چند لحظه از آن می‌گذشت، نه چند ساعت.

به یاد می‌آورد که باران بر شیشه تالار هافلپاف تازیانه میزد. آن سالن گرد و آفتابی که به ندرت جنگ و دعوا به چشم می‌دید، سایه‌ای غریب به جان خریده بود. آیلین می‌دید لسترنج دستانش را مشت کرده و خطاب به رابرت پرینس، برادر آیلین عربده می‌کشد:
- بگو ببینم، تو بودی که لو دادی من تو آزمون‌های پایان سال چهارم تقلب کردم؟ بگو، وگرنه حسابت رو می‌رسم!

آیلین کمابیش می‌دانست چه شده: ماریوس در آزمون پایانی، از قلم‌پر خودنویس استفاده کرده و همچنین، برگه امتحانی آموس لاوگود را پاره نموده بود. رابرت هم نمی‌توانست این را تحمل کند؛ بنابراین ماجرا را کف دست پروفسور مک‌گوگنال گذاشته بود‌. ماریوس همچنان نعره میزد:
- فقط تو و آمالیا از تقلب کردنم خبر داشتین! از آمالیا که مطمئنم؛ ولی تو چشم دیدنم رو نداری!

ماریوس یقه‌ی رابرت را گرفت و او را به سمت خودش کشید. از نگاهش شراره آتش می‌بارید. صورتش سرخ بود.

- آقای محترم، پروفسور مک‌گوگنال خودشون فهمیدن شما تقلب کردین. برادر من تو لو رفتن شما هیچ نقشی نداشته.

آیلین نمی‌دانست چه نیرویی او را به گفتن این جملات واداشته. فقط دید که ماریوس ناسزایی بر زبان راند که دوشیزه پرینس شرم داشت آن را به خاطر بسپارد.

پلکی زد و به زمان حال بازگشت. از انتقام ماریوس می‌ترسید؟ نه، او نه از نگاه‌های لسترنج می‌ترسید و نه از شایعاتی که در تالار هافلپاف خریداری نداشتند؛ پس چه موهایش را سیاه کرده بود؟

ماهیت عملش، "دروغ!"کار خوبی کرده بود که برادرش را نجات داد؛ یا شرارت که دست به فریب زد؟ نمی‌دانست، نمی‌دانست.

افرادی که لایک کردند

من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 13 آذر 1404 01:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نویسنده به نام تاپیک نگاه می‌کند. خاطرات یاران حلقه ققنوس.

آخرین پست متعلق به یک سال پیش می‌باشد. سلسله‌ی ققنوسکیان یک سال است خاطره‌ی جدید در مغزشان ثبت نشده‎ است.

صدایی پنبه‌ابری در ذهنش می‌گوید: «این گونه‌ی جانوری، بارها، تا معرض انقراض، رفته، اما به طریقی معجزه‌آسا، باز هم به بقای نسل خود، ادامه داده است.»
و نویسنده به دوستی‌هایی می‌اندیشد در بین این گونه ساخته بود و خراب کرده بود و سپس دوباره ساخته بود؛ درست مثل قلعه‌های شنی.

و صدای پنبه‎ابری توی ذهنش ادامه می‌دهد: «یاران ققنوس، در خانه‌ای مخفی، در خیابان شماره‎ی 12 گریمولد، زندگی می‌کنند. رهبر گله، معمولاً ریش سفیدی خردمند است که اعضا را وامی‌دارد، که از قلب یکدیگر، تغذیه کنند.»

و نویسنده یاد قلب‌هایی می‌افتد که خورده بود، و قلب‌هایی که بالا آورده بود، و قلب‌هایی که بوی‌شان شکمش را به قار و قور انداخته بودند، و قلب‌هایی که ترجیح داده بود بدرد ولی نخورد.

«گونه‌ای شکارچی، که بره می‌نماید.»

و نویسنده با ولع آب دهان خود را قورت می‌دهد؛ هنوز هم قلب‌های بیشتری می‌خواهد.

ولی به‌جایش نان و پنیر و خیار می‌خورد، چون دکتر به او گفته گرمی زیادی حساسیت پوستی‌اش را تشدید می‌کند و بهتر است رژیم غذایی متعادل‌تری داشته باشد.

اما اصولاً یک بیمار واقعی، یک بیمار لجوج است. لذا این نویسنده‌ی بیمار، تاپیک در جستجوی راز ققنوس را باز می‌کند و در آن چرت و پرت می‌نویسد و جغدی پیام گرمی به او می‌رساند و نوستالژیا به او فشار وارد می‌کند و جیغ‌کشان یک فایل ورد جدید باز می‌کند تا باز هم در آن چرت و پرت بنویسد و کاملاً آگاه است که دارد خودش را در چه چرخه‌ای می‌اندارد اما این‌بار تلاش می‌کند به جای شکارچی قهار شدن، چرت و پرت نویس قهاری شود تا بتواند تعادل را رعایت کند که روحش دچار خارش نشود که بعدش ناگهان دست به کارهایی دور از انتظار بزندکه دست آن خارش خلاص شود اما بعدش ببیند صرفاً اوضاع را وخیم‌تر ساخته است.

پس روی ارسال کلیک می‌کند.

از ارسال شما سپاس‌گزاریم!
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: یکشنبه 20 آبان 1403 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
انگشتان نحیف ریگولوس با پشتکار تمام، مشغول بافتن شال گردنی برای برادر بزرگش بودند. خیلی خوب می دانست اصلا بافنده خوبی نیست، اما می خواست نهایت تلاشش را برای خوشحال کردن سیریوس انجام دهد. دلش می خواست برادرش وقتی در هاگوارتز مشغول بازی کوییدیچ است، چیزی داشته باشد که او را به یاد برادر کوچکش بیندازد.

می دانست سیریوس عاشق رنگ قرمز است. به هر حال، قرمز رنگی بود که با روحیاتش سازگار بود، آتشین، تند و خشن، ولی در عین حال دوست داشتنی.

ناگهان میل بافتنی در انگشتش فرو رفت و رود خون روان شد. از سوزشش چهره در هم کشید. چرا باید اینقدر حساس و ضعیف می بود که با چنین چیزی زخمی شود؟ دستمالی به دور انگشتش کشید تا راه خون را سد کند.

- داداش کوچولو؟

ریگولوس به خوبی توانست گل های سرخی که روی گونه اش شکفته بودند را پشت کتاب پنهان کند و وسایل بافتنی اش را در کمد میز تحریر سیاه رنگش پنهان کند. سیریوس نباید حتی ثانیه ای زودتر از زمانی که باید، از غافلگیری کوچکش باخبر می شد، غافلگیری ای که شاید برای فردی بزرگسال مسخره و خنده دار می آمد، اما برای ریگولوس ده ساله، بی اندازه اهمیت داشت.

سیریوس با دیدن چهره ظریف برادر کوچکش که پشت کتاب پنهان شده بود، لبخندی زد و پیشانی اش را بوسید.
- باید بدونی که خیلی دوستت دارم ریگی!

افرادی که لایک کردند

"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."